خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت32

رمان حاکم پارت32

رمان حاکم 

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

حاج صادق از در ساختمان بیرون آمد و نگاهی به آن دو انداخت.
همانطور که خم می شد تا پاشنه ی کفشش را بکشد خطاب به زهراسادات گفت: بهنام کجاست؟!
از صدای حاجی نظر ِ امیربهادر جلب شد و سرش را بالا گرفت.
زهراسادات در جواب حاجی گفت: رفته خونه ی دوستش!
حاج صادق کمر صاف کرد و در حالی که تسبیحش را از جیب کتش بیرون می آورد زیرچشمی امیربهادر را پایید: اونجا چکار؟می گفتی باهامون می اومد.غریبه نیست بینمون که این بچه غریبی می کنه!
–گفت حوصله ی مهمونی ندارم بعدشم گذاشت و رفت!
حاج صادق سری تکان داد و گفت: خیلی خب پس بریم.
و به امیربهادر که از روی تخت بلند شده بود نگاه کوتاهی انداخت.

زهراسادات چادرش را روی سرش کشید و حاج صادق سمت ِ در قدم برداشت.
امیربهادر که نگاهش بین پدر و مادرش می چرخید نفس زنان چوب را رها کرد و با قدم ِ دوم ِ حاج صادق یک گام ِ بلند برداشت وسراسیمه سد ِ راهش شد: حاجــی؟!

صدایش ملتمسانه بود و گرفته!
حاج صادق سر به زیر با اخم مقابل ِ پسرش ایستاده و نگاهش به دانه های تسبیح میان انگشتان خود بود.
امیربهادر نفس عمیق کشید و لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت تا قرار بگیرد دل ِ بی تابش!
آب دهانش را فرو داد و پلک زد و به صورت ِ پدرش نظر انداخت:اگه به جون ِ خودم قَسَمِت بدم و بگم…
–امیــــربهــــادر!
-نرو حاجی!

صدایش لرزش محسوسی داشت.
حاج صادق نگاهش را قدری بالا کشید.
تا روی قفسه ی سینه ی پسرش که نفس نفس می زد از حرص و خشم و نگرانی!
–امروز صبح حرفامونو زدیم!گفتم اگه زودتر دست می جنبوندی به یاشار قول نمی دادم!نگفتم؟

-پشت ِ دستمو بو نکرده بودم که اون مرتیکه داره میاد حجره!هنوز سرپا نشده بودم و حال ِ خوش و ناخوشمو نمی فهمیدم که اومدم فقط با خودت حرف بزنم.ولی میگی چکار کنم؟منه بدبخت از همون روز ازل کم شانس بودم تا الان که اینجوری جلو روت وایسادم و دارم اصرار می کنم تا پا پیش نذاری واسه اون یاشار ِ نارفیق! دِ آخه انصافت کجا رفته حاجی؟داری میری دختری که به اندازه ی همه ی دنیا می خوامش رو می گیری واسه دشمنم؟!

حاج صادق نگاهی به چشمان ِ پسرش انداخت.سرخ بود.از خشم یا…
صدایش آرام شد: یاشار دشمنت نیست…شماها نون و نمک ِ همو خوردین تو عالم ِ فامیلی شرف نداره اگه بخواین پشت ِ هم صفحه بذارین!
امیربهادر نیشخند زد: آره یاشار دشمنم نیست.دشمن به کل هیکل ِ اون بی شرف، شرف داره چون ته ِ تهش تکلیفش با خودم و خودش معلومه.ولی می ترسم از همین نون و نمک خورده ای که نمکدون شکست و ککش نگزید و پشتم هزار و یک حرفو زد تا کمرمو بشکنه! از دشمن نمی ترسم حاجی…از نارفیقی می ترسم که ادعاش مردونگی ِ!

حاج صادق مات و حیران مانده بود از چیزهایی که برای اولین بار از زبان امیربهادر می شنید: چی شده؟حرف بزن بفهمم دردتو!
-دیدی تا امروز پشت ِ اون مرتیکه یا هر کس و ناکس ِ دیگه ای پیشت صفحه بذارم حاجی؟من مال ِ این حرفا نیستم بی خیال.فقط اون در به در ِ که هر جا می شینه دهن گشادشو باز می کنه و میگه پسرداییم مرید ِ شیطونه و از بیخ و بن کافر!

حاج صادق چشمانش را باریک کرد و جستجوگرانه به او چشم دوخت: اصلشو بگو امیربهادر.یاشار چکار کرده که انقدر از دستش شکاری؟!
-شما بگو چکار نکرده تا راحت واسه ات بشمرم که اندازه ی انگشتای یه دستتم نمیشه حاجی.ولی نگم واسه ات از کارایی که کرده و یه شاهنامه ازش در میاد!
–لعنت بر شیطون.نپیچون منو بچه.میگی چی شده یا نه؟!آسمون به ریسمون نباف بگو یاشار چکار کرده؟!

امیربهادر مکث کرد.
با اخم نیم نگاهی به صورت ِ مادرش انداخت و دومرتبه به چشمان ِ پدرش خیره شد!
هنوز هم نمی خواست زیرآب ِ یاشار را بزند.
نه تا وقتی مدرکی نباشد و دست او پیش همه رو نشده باشد.
-می دونی که عادتم نیست عین ِ خاله زنکا شکایت ِ کسیو پیشت کنم.در عوض حقمو خودم می ستونم به احدی هم اجازه نمیدم تو کارم سرک بکشه…فقط…فقط می ترسم!
و جمله ی آخرش را به قدری آرام زمزمه کرد که ابروهای حاج صادق از هم باز شد.
امیربهادر سر به زیر انداخت: می ترسم پریزادو ازم بگیری!واسه…واسه اولین بار تو همه ی عمرم از یه چیز ترسیدم حاجی.واسه اولین بار جلوت وایسادم و افتادم به التماس.واسه…واسه اولین بار ِ حاجی ولی به جدم قسم همین یه بار بیشتر نیست.

زهراسادات با بغضی خاموش به صورت ِ درهم و چشمان ِ سرخ پسرش نگاه می کرد.
حاج صادق همانطور محکم ایستاده و به او خیره بود.
می دید که امیربهادر اولین هایش را یک به یک رو می کند و این نشانه ی خوبی بود.
نمی خواست حرف هایش را درونش پنهان کند.
باید بیرون بریزد حتی اگر «ترس» باشد.
او پسرش را مرد بار آورده بود و ایمان داشت که برای خواسته هایش هم مردانه می جنگد.
هرچند دیر فهمیده بود ولی خوب بود که امیربهادر را به واسطه ی عشق ِ پاکش به آن دختر، اینطور قوی و محکم می دید!

نگاهش را از او گرفت و با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد.
ابهت ِ کلامش همچنان پا بر جای بود: چی می خوای؟که واسه یاشار نرم خواستگاری و طرف پسر ِ خودمو بگیرم؟!
امیربهادر مردد نگاهش کرد.زیرچشمی و بی قرار!
بعد از مکث کوتاهی گفت: می دونم که نمی گیری.اینم می دونم که هیچ وقت از حرفت برنمی گردی و هرجوری شده سرقولت می مونی!
حاج صادق لبخند ِ محوی زد.
چرا امیربهادر حرفش را مزه مزه می کرد و نمی زد؟!
— پس حرف ِ حسابت چیه؟!

نفسش را محکم بیرون داد و سرش را بالا گرفت و جدی و مصمم به پدرش نگاه کرد: واسه اولین بار اومدم پیشت و غرورمو شکستم و حرف ِ دلمو زدم.حداقل یه بارشو بهم بدهکاری حاجی.نیستی؟!

لبخند از روی لب های حاج صادق کنار رفت و عمیق به چشمان ِ پسرش نگاه کرد!
برای اینکه امیربهادر را امتحان کرده باشد یک دستی زد و گفت: اگه بگم امشب هر جوری شده سر حرفم می مونم و پریزاد رو واسه یاشار خواستگاری می کنم چکار می کنی؟!توبه ات رو می شکنی و بر می گردی تا بشی همون امیربهادری که یه روز پشت ِ پا زد به همه چی و خط کشید رو اسم و رسم ِ خونه و خونواده اش؟!

امیربهادر یکه خورد.
با تعجب به پدرش نگاه می کرد.
حاج صادق سرش را تکان داد: نمی خوام دروغ بشنوم بهادر.خوب می دونم اهلش نیستی و هر چی که توی دلت باشه رو سر ِ زبون می چرخونی، پس جوابمو راست و حسینی بده!
امیربهادر آب دهانش را فرو داد و ابرو در هم کشید.
نگاهش را از پدرش نگرفت تا ثابت کند پای حرفش ایستاده است: منکر ِ این نمیشم که پریزاد واسطه شد تا از همه ی کارام دست بکشم ولی…
–ولی چی؟!

لحنش محکم بود مقابل ِ پدرش: اگه از ته دل نمی خواستم که اینجا باشم پریزاد هم نمی تونست قانعم کنه برگردم.خودم خواستم که برگشتم.وگرنه مجاب کردن پریزاد کار ِ سختی نبود.از پسش بر می اومدم.

جوابش به مزاج ِ حاج صادق خوش آمد.
این یعنی پای اراده ی امیربهادر هم درمیان بود!

یک تای ابرویش را بالا داد و پرسید: برگشتنت رو پای چی بذارم؟!میگیم یکیش پریزاد…اما می دونم که همه اش این نیست!
-شما بگو فقط پریزاد!گفتم ولی دوباره و سه باره و صدهزار بارم که باشه بازم میگم اون دختر حکمش تو زندگی ِ من درست مثل معجزه ست حاجی.همین که خواستمش همه چی عوض شد.به خودم که اومدم دیدم…
سر به زیر انداخت و کمی آرام تر از قبل ادامه داد: این دختر انقدر پاک و معصوم ِ که با یه نگاهش بیچاره ام کرد.زانو زدم جلوش و تسلیمش شدم.از چیزی که یه عمر دنبالش بودم دور شدم به خاطرش…ولی…ولی اگه قرار ِ اونو جای همه چیز و همه کسم داشته باشم پاش وایسادم.تا آخرش هستم حاجی!

با این جمله لبخند دلنشینی روی لب های مادرش نشست و حاج صادق با رضایت به پسرش نگاه کرد.
شاید این بحث بسته شده بود و دیگر نمی خواست بیش از این طولش بدهد.
اما موضوع یاشار هم حسابی او را روی این مسئله حساس کرده بود.
–هنوزم نمی خوای بگی یاشار چکار کرده؟!
امیربهادر فکر نمی کرد پدرش میان بحثشان این سوال را بپرسد.
تا حدی غافلگیر شده بود.
اخم روی پیشانی اش غلیظ تر شد: گفتنی بود که می گفتم!
–گفتنی بودنش که گفتنی ِ !منتهی عادت کردی بریزی تو خودت!
-نمی ریزم تو خودم حاجی!عادت کردم خودم حقمو بگیرم!
–بگیر.حق اگه حلال باشه باید بگیری پسرجان.ولی یه کلوم زبون باز کن بگو یاشار چکار کرده که من روش چشم بستم اما تو می بینی؟!

امیربهادر پوزخند زد و با حاضر جوابی گفت: یه روز صداش کن بیاد اینجا.خودش که بود هر چی حرف ازش تو دلم دارم میگم.رو در رو کن حاجی…تا باشه و جوابتو بده.خوش ندارم پشتش بگم که با نامرد جماعت هم پیاله شم!

انصافا جواب ِ دندان شکنی بود!
امیربهادر در اصل می خواست حاج صادق و یاشار را با هم رو به رو کند و حرفش را مردانه مقابل ِ خود ِ یاشار بزند تا دستش رو شود!
حاج صادق را خوب قانع کرده بود با همان منطق ِ خاص خودش!

زهراسادات که دیگر طاقت نداشت پسرش را اینطور ناراحت ببیند رو به حاج صادق کرد و زیر لب گفت: بهش بگو حاجی.نذار انقدر بی قراری کنه!
حاج صادق ساکت بود!
امیربهادر با کنجکاوی نگاهش را میان ِ آن دو چرخاند.
حاجی نگاهی به صورت ِ پسرش انداخت و با لحنی حق به جانب پرسید: واسه فرداشب که برنامه ای نداری؟!

امیربهادر که گیج شده بود نگاه گنگی به پدرش انداخت: شب ِ جمعه ست؟نه ندارم.چطور؟!
و گویی فکری به ذهنش رسیده باشد صورتش به سرعت سرخ شد و صدایش گرفت: نکنه پیش پیش قرار ِ بله برونشم گذاشتین؟!دست خوش به مولا!یه بارکی بگین منو به قد و قاعده ی یه جو…

حاج صادق که لبخند کمرنگی کنج لب داشت کلام بهادر را برید و دستی که تسبیح را بین انگشتانش داشت را بالا آورد: چه خبرته پسر؟!آروم می گیری یا نه؟!
نفس نفس می زد: تو بگو بمیر حاجی!به والله همین الان بگی راحت تر می تونم نفسمو ببرم تا اینکه بخوام آروم بگیرم و هیچی نگم!به…به ارواح ِ خاک ِ سدآقا اگه فرداشب پریزاد رو…

–فرداشب هیچ جا قرار نمیذاری و فقط میافتی دنبال ِ گل و شیرینی و یه دست لباس ِ آبرومند درست و حسابی که در شان ِ پسر ِ حاج صادق ِ طباطبایی باشه!گرفتی چی شد؟!
امیربهادر همچنان می خروشید از عصبانیت و متوجه منظور پدرش نشده بود که لبخند روی لب های حاج صادق رنگ گرفت و امیربهادر به او خیره ماند!
حاجی با ابهت ِ خاص ِ خودش زیر لب و آرام گفت: خوش ندارم به کسی بدهکار باشم علی الخصوص تو.فرداشب میریم خواستگاری پریزاد.مابقیش هر چی که باشه میگیم قسمته!

دهان ِ امیربهادر از تعجب باز مانده بود.
سرش را طرفین تکان داد و حیرت زده پرسید: واسه کی؟!
گیج شده بود.
مادرش خندید و حاج صادق دستی به بازوی بهادر زد و از کنارش گذشت: مگه به چندتا “پسر ِ حاجی” بدهکارم من؟!

تن ِ امیربهادر به وضوح لرزید.
روی پاشنه ی کفش چرخید سمت ِ پدرش و نگاهش را مات و مبهوت به او انداخت: تو رو به علی راست میگی حاجی؟!سرکارم که نذاشتی؟!
حاج صادق وسط ِ حیاط ایستاد و نگاهش کرد.

نفس عمیق کشید و با لحن جدی گفت: امشب واسه یاشار قدم جلو میذارم چون قولی ِ که دادم و تو مرام ِ حاج صادق نیست زیر ِ قولش بزنه و حرفش بشه دوتا!خوب نیست میون ِ سر و همسر و قوم و خویش حرف و حدیث بیافته و بشیم نقل مجلس ِ هر مرد و نامردی!اما فرداشب واسه تو پا پیش میذارم.از قبل هم با مادر ِ پریزاد حرفامو زدم و به خود ِ وحید هم گفتم و اجازه اشم گرفتم.منتهی حق ِ انتخاب با پریزاد ِ !امشب خودم قرار ِ فرداشب رو بهش میگم و چند روز مهلت می گیرم خوب فکراشو بکنه.اون موقع میگه که از بین تو و یاشار…

امیربهادر قدمی پیش گذاشت و جدی اما عجول رشته ی کلامش را پاره کرد: معلومه که میگه امیربهادر!باید بگه امیربهادر!تا من هستم حق نداره به یاشار حتی نگاه کنه!
حاج صادق اخم کرد: لااله الاالله!این چه حرفیه می زنی؟!حق انتخاب با دختر ِ !

سرش را تکان داد: حالا هر چی!حق انتخاب با پریزادم که باشه بازم اولویت با منه که خاطرشو می خوام!
–یاشار هم می خواد!
-غلط کرده می خواد…
چشم غره ی حاجی باعث شد جمله اش را اصلاح کند: کرده دیگه نکرده؟نیستی جای من حاجی که بفهمی چی میگم!
–جات نیستم ولی دارم حال و روزتو می بینم.می دونم واقعا پریزاد رو می خوای.پس مرد باش و مردونه برو جلو!
– جز این نمی تونم.خواستم و نشد!
–اینم خودش یه امتحان ِ پسرجان.هیچ وقت امیدت از خدا ناامید نشه!

امیربهادر در سکوت نگاهش کرد.
حاج صادق به همسرش نظر انداخت و با حرکت ِ سر به در اشاره زد: بریم خانم سادات!دیر شد.

زهراسادات سری تکان داد و با نیم نگاهی به امیربهادر گفت: غذا گرم کردم رو گاز ِ.بخور که گرسنه نمونی پسرم.به خدا دلم می مونه اینجا.حتما بخوری آ باشه مادر؟!

امیربهادر سری جنباند و حاج صادق برای اینکه او را سر حال ببیند و مجاب به خوردن غذا کند با لبخند گفت: می خوره خانم سادات.پسرت باید حسابی روی پا باشه واسه فرداشب!کم چیزی نیست که!
امیربهادر نگاهش کرد.
دلش می لرزید و هر کار می کرد دل خوش باشد به فرداشب باز فکر و خیال ِ امشب امانش نمی داد.
ناخودآگاه لبخند ِ تلخی روی لب نشاند و در جواب پدرش گفت: اگه تا صبح دق نکردم باشه!روی پا میشم واسه ات حاجی که حقمو بگیرم!فقط دعا کن.می دونم دعای تو پیش ِ اون بالایی بیشتر از من ارج و احترام داره!
حاج صادق محزون و آرام نگاهش کرد و زهراسادات با بغض لب گزید: خدا نکنه پسرم.نگو همچین!دلم روشنه که همه چی درست میشه.من و بابات که نمیذاریم پریزاد قسمت ِ کس ِ دیگه ای بشه!
و به حاجی نگاه کرد: میگم نریم حاجی.ول کن قول و قرارتو.من خودم با فریده حرف می زنم!

حاج صادق نگاهش را از امیربهادر گرفت و به زهراسادات انداخت: مگه من خودم نمی تونم جوابشو بدم؟ولی پای اعتبار و آبروی سه تا خونواده وسطه !ما به وحید قول دادیم.شهریار به امید پسرش پا میشه میاد.اکه از جانب ِ پریزاد مطمئن نبودم همین الان بهمش می زدم ولی می دونم که پریزاد هم دلش پیش ِ بهادر ِ !مخصوصا که یه بار یاشار رو جواب کرده!

امیربهادر این را که شنید ترس و وحشتش بیشتر شد.
چرا که حاج صادق نمی دانست پریزاد در حال حاضر تا چه حد از دست ِ امیربهادر دلگیر و ناراحت است!
حتی ممکن است از سر ِ لجبازی با امیربهادر، یاشار را انتخاب کند!
مخصوصا که تهدیدش هم کرده بود!
گفته بود اگر تا قبل از خواستگاری امشب حقیقت را نگوید حتما بدترین انتخاب عمرش را می کند!

ترسش از همین بود.
نه می توانست مقابل ِ حاج صادق اسمی از مه لقا بیاورد…
و نه اینکه قادر بود قسمش را بشکند!
باز هم پای پریزاد وسط بود وقتی بخواهد قسمش را نادیده بگیرد!

دو راهی ِ برزخ و جهنم همینجا بود دیگر!
به دنبال چه می گشت؟!
برزخی که مه لقا ساخته و جهنمی که یاشار به واسطه ی دشمنی اش با امیربهادر به پا کرده بود تا دستش به پریزاد برسد!
بار ِ دیگر به شانس ِ خودش لعنت فرستاد و لب هایش را روی هم فشرد.

از صدای بسته شدن ِ در حیاط به خودش آمد و جسمش مردانه لرزید.
سرش را بلند کرد و به در ِ بسته خیره شد!
چشمانش می سوخت و داغ بود از خشم و عصبانیت!
امشب چطور صبح می شود؟!
اصلا صبح می شود؟!
اگر طلوع آفتاب را ببیند می تواند به فرداشب خوش بین باشد که همه ی تلاشش را می کند تا دل ِ پریزاد را بار ِ دیگر به دست آورد!

اما مگر عذابی که این ثانیه های لعنتی به جانش می کشیدند اجازه ی فکر کردن هم به او می دادند؟!
همراهش را از جیب بیرون آورد و بی معطلی شماره ی پریزاد را گرفت.
اما جواب نمی داد!
حتما سرش گرم ِ مراسم بود!

با این فکر غیرتش به جوش آمد و تنوره کشان سمت ِ در دوید!
اما به محض ِ اینکه دستش روی قفل ِ آن نشست مکث کرد.
گویی چیزی مانعش می شد و جلویش را می گرفت.
اگر می رفت و مراسم را بهم می زد چه می شد؟!
بی شک پدر ِ پریزاد عصبانی می شود و از کوره در می رود!
او هم که همه چیز را بهم بزند قرار ِ فرداشب خود به خود کنسل می شود!
در اینصورت جواب حاج صادق را چه باید می داد؟!

افکار ضد و نقیض و دلهره آور از هر سو به مغزش هجوم آورده بودند.
برگشت و روی تخت چوبی نشست.
دستانش را روی سینه جمع کرده بود و در هم می فشرد.
نگاهش را با عصبانیت دور تا دور حیاط چرخاند.
هر گوشه از این حیاط یک خاطره را برایش زنده می کرد!
خاطره هایش با پریزاد تمامی نداشتند.
به اندازه ی یک عمر بودند و یادآوریشان در عین خوب بودن عذاب آور هم بود در چنین لحظات ِ دشواری!
ظاهرا آرامش به او نیامده بود!

زیر لب با خشم گفت: ای لعنت بهت یاشار.لعنت به تو که روزگارمو کردی روزگار ِ سگ بی وجود.ولی خاک بر سر ِ خودم کنن.دِ تو که رفتی سراغش و زدی دکور مِکورشو صاف کردی دِ لامصب جای اون همه مشت و لگد، می زدی شَل و پَلِش می کردی که نتونه قدم از قدم برداره.کاش جفت پاهاشو قلم می کردم.چرا نکردم؟چرا رحم کردم بهش که حالا به غلط کردن بیافتم؟

و مشت گره کرده اش را روی تخت کوبید و در دل به خود ناسزا گفت!
از سر ِ عصبانیت فکرهای باطل می کرد.
چیزهایی که ماندگاریشان آنی بود و به سرعت هم از ذهنش عبور می کرد و محو می شد!
این شب محال است به همین راحتی ها صبح شود!
گوشی اش را برداشت و اینبار برای پریزاد پیام فرستاد.
به امید آنکه پریزاد حتما آن را می خواند!
-«فرداشب همه چیو بهت میگم.قول میدم.می شکنم دختر، به خدا قسممو می شکنم ولی نمیذارم از دستم بری.نمیذارم تو رو از من بگیرن پریزاد.من شاید انتخاب ِ بدی واسه ات باشم ولی تو هیچ وقت بدترینشو انتخاب نکن.یاشار رو انتخاب نمی کنی مگه نه؟!جوابمو بده پریزاد وگرنه نمی کِشم تا صبح بی انصاف!»
انگشتش می لرزید وقتی می خواست دکمه ی ارسال را لمس کند!

گوشی را کنارش روی تخت انداخت.
با یک نفس عمیق و سنگین چشمانش را بست و رو به جلو مایل شد.
میان موهایش پنجه کشید و آن ها را عقب برد و دستش را همانجا نگه داشت.
آرنجش را به سر ِ زانوانش تکیه داده بود و کف ِ پای راستش را بر زمین می کوبید و حرص می خورد.
بی صبرانه انتظار ِ جواب ِ پریزاد را می کشید که لحظاتی بعد صدای زنگ ِ پیامک ِ گوشی اش در حیاط پیچید!
نفس میان سینه اش ماند و به سرعت سرش را بالا گرفت و به همراهش نگاه کرد!

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *