خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت29

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت29

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

پیش قاضی به گریه افتادم التماس کردم و گفتم : تو رو خدا کمک کن آقای قاضی بچه تا هفت سالگی باید پیش مادرش باشه تازه مونس اصلا دختر خود منه مال اون نیست خواهش می کنم مدارکش هست آوردم ..
گفت : رسیدگی می کنم ..یکماه دیگه وقت دادگاه براتون گذاشتم …
گفتم : خواهش می کنم من تو این شهر جایی رو ندارم برم تو رو خدا بچه هامو بدین من برم ..
التماس می کنم بهم رحم کنین ..
قاضی گفت : چرا اینطوری می کنی خواهر من هنوز که من رای ندادم …
گفتم : ولی می تونم حدس بزنم چه اتفاقی داره میفته شما می دونی من چی میگم منم می دونم دارم چیکار می کنم …
ولی فایده ای نداشت ..
من دست از پا دراز تر آنا و بابا رو بر داشتم و با ماشین رفتیم تبریز …
تو اون یکماه من مدام خواب بودم ..قرص می خوردم تا چیزی نفهمم ..هنوز امیدوار بودم که بچه هام رو بگیرم ..با دست خالی بدون اینکه حتی ساعتم و مدارکم رو بر داشته باشم با یک کیف اومده بودم بیرون و تنها چیزی که داشتم همون ماشین بود که ازش متنفر بودم …و درد معده و پهلو و صورتم که دوباره داشت سفید می شد …
دادگاه دوم بر گزار شد…
دوباره مهبد اومد در حالیکه برای من لشکر کشی کرده بود سه تا وکیل دوتا بادی گارد و چند نفر از همون دوستانی که همه کار براش می کردن اونجا بودن …و قبل من پیش قاضی رفته بودن و با هم گرم حرف زدن ..
من این بار تنها با وکیلم رفتم ..که اونم علنا هیچ کاری نمی کرد که بعد ها فهمیدم پنجاه میلیون تومن بهش رشوه داده و وکیل منو خریده …و قاضی رای داد بچه ها باید پیش پدرشون باشن ..
قابل حدس بود پول های میلیونی کار خودش رو کرده بود ..البته ندیدم و این فقط یک حدس بود …
رفتم پیش قاضی ولی فایده نداشت می گفت : شوهر شما استطاعت خوبی داره و حاضر نیست از بچه هاش بگذره تقصیر من نیست ..می خوای برو آشتی کن اون خواستدار اینه که توسط بچه ها شما رو بر گردونه …
گفتم :چی میگی آقای قاضی من جایی نرفته بودم اون منو از خونه بیرون کرد ..به خدا دروغ میگه ..
مهبد گفت : جلوی قاضی دست بزار رو قران که من به تو گفتم برو ..تو خودت نرفتی ؟
دستپاچه شدم و گفتم : چرا رفتم ولی می خواستم یک هوایی بخورم و بر گردم نه اینکه در خونه روی من ببندی ..با یک خنده ی تمسخر آمیز گفت : آقای قاضی زنی که توی این شهر کسی رو نداره سه روز بیرون از خونه رفته هوا خوری شما جای من باشی چیکار می کنی ؟ازش بپرسین کجا رفته بود بچه هایی که اینقدر سنگ شون رو به سینه می زنه ول کرده بود به امان خدا …
کجا رفته بود که من خبر ندارم ..
با این حال حاضرم با شرایطی که گفتم بیاد زندگی کنه ..من خرج خودشو بچه ها رو میدم ..
فقط همین قدر …

گفتم باشه قبول می کنم می خوام پیش بچه هام باشم چیکار کنم آقای قاضی شما بگو,,,
بزارین بچه هام پیشم باشن هر کاری شما بگین می کنم ؟
گفت : این دیگه به خودتون مربوط میشه برین یک جا با هم توافق کنین …من تا آخر وقت هستم …
حرف بزنین و بر گردین ..از دادگاه اومدیم بیرون ..
با لحنی مهربونی مثل روزای اول ازم پرسید : می خوای با هم بریم ناهار بخوریم و حرف بزنیم ..من خیلی ساده تر اونی بودم که خودم فکر می کردم نور امیدی تو دلم افتاد گفتم :باشه بریم …
منو برد به یک رستوران خیلی عالی و غذا سفارش داد …
گفتم گیرا رو مونس خوبن ؟..فکر نمی کردم تو یک روز اونا رو از من جدا کنی .مهبد تو رو خدا بزار پیش من باشن …
گفت: مقصر خودتی بی خودی زندگیمون رو خراب کردی ..
من بهت گفته بودم حالا هم خیلی فکر کردم دیگه برام سخته هر روز با قیافه ی عبوس تو روبرو بشم ..از بچه هام هم نمی گذرم …
می خوای یک کاری بکنیم یک خونه نزدیک مادرم اجاره می کنم برو اونجا ,,
بچه ها پیش تو باشن تبریز نمی زارم ببری ..من میام می بینمشون …
گفتم : مهبد نکن ..تو رو خدا اینقدر منو تحقیر نکن من یک زنم تو چرا داری مثل کلفتت با من رفتار می کنی ؟
گفت : این واقعیت های زندگیه ..من یک بار به دنیا میام و می خوام خوش باشم ..
نمی خوام هر بار که میام خونه زنم از دیدین من عق بزنه ..فکر می کنی نمی فهمم ..
گفتم طوری حرف می زنی که انگار من زر خرید توام ..اصلا کسی رو جز خودت آدم حساب می کنی ؟
اگر به خاطر بچه هام نبود همین الان تف هم تو صورتت نمینداختم عوضی اشغال ..
تو کثیف ترین و بی چشم رو ترین آدمی هستی که دنیا به خودش دیده ..تو از بدی همتایی نداری ..من حتی رحم و شفقت رو تو صورت قاتل ها دیدم ولی تو بیشتر از هر کسی پستی و فرو مایگی تو وجودت داری ..
زیر بار ظلم تو نمیرم ..بچه ها مال من هستن هر طوری شده اونا رو ازت می گیرم …
از یعقوب نتونستم چون فقط هجده سالم بود ….
از جام بلند شدم و از رستوران اومدم بیرون …
پشت سرم اومد و بازوی منو محکم گرفت و فشار داد و گفت : ببین سر جات می شینی وگرنه اون صورتت با اسید طوری میشه که بچه هات هم بهت نگاه نکنن ..
بی سر و صدا طلاق بگیر برو تا بلایی سرت نیومده ..از من گفتن بود خود دانی….

با عجله برگشتم دادگاه می خواستم به قاضی بگم که تهدیدم کرده ..
ولی اون رفته بود ..فردا دوباره رفتم ..مهبد نیومده بود و همون سه تا زن اومدن …
به قاضی التماس کردم گریه کردم ..ولی فایده ای نداشت اون قاضی حکم رو صادر کرد و به قول خودش دلش برای من سوخت دستور داد برم بچه ها را ببینم و از اون به بعد هم ماهی یکبار بیست و چهار ساعت پیش من باشن …
همه چیز در نظرم تیره و تار بود ..
به من گفتن همین امروز بعد از ظهر برم خونه ی مادرمهبد و بچه ها رو ببینم …
چطور می تونستم از بچه هام دل بکنم ….
خدای من باور کردنی نبود ولی دوباره همون بلا سرم اومد و من باید از گیرا و مونس جدا می شدم ..و تک و تنها بر می گشتم تبریز ….
از همون جا یکسر رفتم خونه ی مادر مهبد ..
منتظرم نبود ..مهبد بهش گفته بود بعد از ظهر میرم …
بچه ها هم اونجا نبودن ..پدر و مادرش اونقدر متاسف بودن و برای این وضع گریه کردن که من دیگه حرفی برای گفتن نداشتم ..
پدرش چنان هق و هق گریه می کرد که شونه های پیر مرد تکون می خورد ….بعد با دستمال صورتش رو خشک کرد و با تاسف گفت : کاش بدنیا نمی اومد ..
کاش همچین فرزندی نداشتم …دختر ما بهت نمی گیم بمون و بساز چون از همه چیز با خبریم ..برو دخترم این مرد به درد زندگی کردن نمی خوره ..
تا موقعی که نمی دونستی حرفی نبود ولی حالا دیگه امکانش نیست … و من بی اختیار سرمو گذاشتم روی شونه ها ش و گریه کردم ..
اونجا موندم مادرش سفره پهن کرد ..ولی من اشتها نداشتم و منتظر گیرا و مونس تو یک اتاق دراز کشیدم ….
تا مهبد بچه ها رو آورد فکر نمی کرد من اونجا باشم ..
گیرا تو بغلش بود و دست مونس دنبالش میومد …
با دیدن من جا خورد و بدون اینکه حرفی به من بزنه خطاب به مادرش گفت : بچه ها دست شما سپرده من دم در می مونم یکساعت دیگه بیارشون بده به من …
فقط نگاهش کردم ..گیرا و مونس رو گرفتم تو بغلم ..اشک می ریختم و سر و روی اونا رو می بوسیدم و می بوئیدم ..با خودم فکر کردم برم بهش بگم که حاضرم قبول می کنم می خوام پیش بچه هام باشم .
آره من به هر خاری خفتی به خاطر اونا تن در میدم و بچه هامو پیش خودم نگه می دارم ..
با این فکر دویدم دم در که با مهبد حرف بزنم ..ولی دیدم با یک زن تو ماشین نشسته و دارن با هم می گن و می خندن ..حالشون بر خلاف حال من خیلی خوب بود …
حال بدی داشتم خیلی بد …که فهمیدم اگرم بخوام نمی تونم این کثافت کاری رو تحمل کنم ..این بود که قبل از اینکه منو ببینن برگشتم ..
وقتی با مونس حرف می زدم متوجه شدم چند جای بدنش کبوده ..
پرسیدم چی شده گفت : بابا عصبانی شد غذامو نخوردم چون تو رو خواستم منو زد …
دیگه حال روز من معلوم بود ..یک فکری به خاطرم رسید ..و اینکه بچه ها رو بدزدم …
آره این تنها راه نجاتم بود ..و نقشه این کارو کشیدم ..می خواستم بعد از این که اونا رو دزدیم ببرمشون جایی که دست مهبد بهشون نرسه .

روز بعد قرار محضر داشتیم با تمام عشقی که به مهبد داشتم دلم نمی خواست دیگه چشمم بهش بیفته …ولی اون این بار تنها اومد از صورتش پیدا بود که بشدت ناراحته و راضی به این کار نیست ..
با اینکه من اونو میشناختم و می دونستم می تونه چطور تظاهر کنه ولی بازم باورش کردم ..و به خودم جرات دادم ازش بخوام بچه ها رو بده من ,,در جواب گفت : اگر بدم به تو ممکنه دیگه هرگز نبینمت ..
شاید به خاطر اونا یک روز دوباره با هم بودیم ..به جون چهار تا بچه ام خیلی دوستت داشتم و دارم و الانم به خاطر تو این کارو می کنم ..
چون می دونم با چیزایی که فهمیدی و حال روزی که داشتی اگر دیگه کنارهم باشیم تو راحت نیستی و عذاب می کشی هر وقت تونستی با این نوع زندگی من کنار بیای من همه کار برات می کنم قول میدم ….
گفتم : منم به خاطر اینکه خیلی دوستت داشتم اینقدر برام ناگوار بود ..چون احمد هم به من خیانت کرد با اینکه خیلی اذیت شدم و عذاب کشیدم به راحتی و خوشحالی ازش جدا شدم ..ولی تو فرق می کردی …
گفت : اگر راست میگی بیا همون کاری رو که گفتم بکن …
گفتم : تو نمی تونی دست از کارات به خاطر من و بچه بر داری ؟ اگر این کارو بکنی منم بهت قول میدم دیگه به گذشته فکر نکنم …
گفت: می خوام ,,باور کن خیلی دلم می خواد ولی نمیشه ..تو وضعیتی نیستم که همچین قولی رو بهت بدم من این طور زندگی رو دوست دارم ..
خوب من مَردم و با تو فرق دارم مرد حق داره چند زن داشته باشه دین و مذهب هم همینه میگه کار خلاف که نمی کنم شرعی اونا زن من هستن ….
گفتم: نظرت در مورد من و زینب و چهار تا بچه ای که داری چیه ؟ حق تو اینه ,,
حق ما چیه ؟ تو آیا حق داری به خاطر رسیدن به کارای خلاف خودت حق مارو از بین ببری ؟
به نظرت ما بیشتر از اون زن ها حق نداریم ؟
گفت : تو رو خدا دوباره شروع نکن ..من تحمل ادا و اصول کسی رو ندارم,, نمی تونم هر روز جواب گوی یکی باشم …
گفتم هر کس از تو حقشو بخواد تو باهاش این کارو می کنی ؟
گفت : مرد جایی میره که آرامش داشته باشه ..

گفتم وای مهبد ..وای تو مفهوم زندگی رو نفهمیدی ..تو نمی دونی یک چیزی به نام شرف و انسانیت تو زندگی وجود داره که تو ازش بو نبردی ..
تو نمی دونی که آزار دادن زن و بچه از هر گناه کبیره ای بیشتر تقاص داره چه این دنیا چه اون دنیا …
وای بر ما ..وای بر ما زن ها که گیر مردی بیفتیم که به خاطر شهوت و هرزگی خودش اسم دین رو بد نام می کنه ……
نمی تونم باور کنم که شما اصل موضوع رو اصلا نمی دونین و فقط دارین دین رو سر پوش کارای خودتون می کنین ..
متاسفم …مهبد یک کلمه تو لیاقت منو نداشتی ..واقعا متاسفم برای خودم که یک روز اون طور عاشق تو بودم ..
باید می فهمیدم که این تویی که با ادا و اصول های احمقانه ات منو فریب دادی کار من ادا و اصول نیست من به دنبال حقی هستم که مال منه خیانت نمی خوام زن دیگه ای رو تو زندگیم نمی خوام ..
نمی تونم در مقابل تو سر خم کنم چون پول داری ازت اطاعتی بکنم که عقیده ام نیست ..
اگر دخترم رو نبینم یک روز بهش میرسم اونو می دونم ولی اگر عزتم و غرورم رو زیر پا های تو لگد مال کنم هرگز دوباره خودمو پیدا نمی کنم ..
تو حتی از من عذر خواهی نمی کنی ..حتی اونقدر وقیح شدی که از کارات پشیمون هم نیستی …نه , نمیشه ..من نمی تونم ….
و رفتم جلوی میز محضر دار و بلند گفتم: حاج آقا لطفا طلاق رو صادر کنین ..
مهبد هم اومد جلو و گفت : سیصد میلیون می ریزم به حسابت برای مهرت ماشین رو میدم برای بقیه اش ……
رضایت بده تموم بشه بره پی کارش …
و برای بار سوم تو شناسنامه ی من مهر طلاق خورد ..این بار محکم و استوار بودم می خواستم بچه هامو بر دارم و برم و جلوی هر کس که مانع من می شد بایستم …..
دم در دیگه نمی خواستم باهاش حرف بزنم ..اومد جلو و با یک لبخند گفت : دیدی تو باختی ؟
گفتم اگر برم و چیزایی رو که از تو می دونم بگم اونوقت فکر می کنی کی می بازه ؟..بچه هام رو بده تا ساکت باشم ….
گفت : ببین انجیلا تو اینقدر احمق نیستی که ندونی,, یک کلمه حرف بزنی از صفحه ی روزگار محو میشی…..
کاری نکن که دیگه دلم هم برات نسوزه …..

گفتم : اگر لازم شد از صفحه ی روزگار محو بشم تو رو هم محو می کنم ..اینو بدون ..به اون بی عرضگی که تو فکر می کنی نیستم ….
از تمام مدارکت کپی دارم ..بچه ها رو بهم بده تا کاری باهات نداشته باشم …
گفت : با جونت بازی می کنی ..دلم نمی خواد ,,مجبورم نکن ….
راه افتادم ..
صدام کرد انجیلا خر نشی یک وقت نمی خوام بلایی سرت بیاد … بر نگشتم سوار ماشین شدم …داد زد مار تو آستینم پرورش دادم ..خوب شد طلاقت دادم …..زنیکه ی احمق
رفتم خونه ی دختر داییم ..اون تازه ازدواج کرده بود و سنی نداشت ..از دیدن من خیلی ناراحت شد ..
و فورا برام یک چایی آورد و گفت : وای از هر چی مرد بود بدم اومد …
گفتم تو رو خدا اینطوری نگو ..مرد خوب زیاده تو اول زندگیت بفهم داری چیکار می کنی ..شوهر تو مرد خوبیه …..
گریه نمی کردم بی قرار ی هم نداشتم فقط صورتم اونقدر در هم بود که هر کس منو می دید می فهمید که درد بزرگی تو سینه دارم …
چون من نمی تونستم از اون حربه ای که به مهبد گفته بودم استفاده کنم اولا مدرکی نداشتم دوماً ..اینو خوب می دونستم که کاری از پیش نمی برم و فقط یک تهدید تو خالی کرده بودم …
من از عهده ی اون بر نمیومدم ..چون می دونستم تو همه جا کسانی هستن که ازش پشتیبانی کنن …
اما مثل اینکه مهبد ترسیده بود …
تمام شب رو فکر کردم …صبح خیلی زود آماده شدم از خونه برم بیرون دلم شور می زد و می دونستم کاری که می کنم خیلی خطر ناکه ….
هوای سردی بود و بشدت بارون میومد ..یکم کارم سخت شد ه بود ….ولی اگر می خواستم نقشه ام عملی بشه باید صبح زود میرفتم مدرسه ی مونس ….
طوریکه وقتی رسیدم هنوز چند تا از بچه ها بیشتر نیومده بودن رفتم تو دفتر و منتظر شدم تا مدیر و معلمش اومدن …اولیا مدرسه همه منو میشناختن هم به خاطر اینکه مونس دختر زرنگی بود هم من فعالیت زیادی تو مدرسه داشتم و مهبد هم کمک های زیادی بهشون می کرد …
این بود که نشستم و یک مقداری که لازم بود براشون از زندگیم گفتم و خواهش کردم کمک کنن من مونس رو با خودم ببرم ..
مدیرشون می گفت : تو رو خدا این کارو نکنین هم برا ی خودتون درد سر میشه هم برای ما ..
گفتم طوری می برمش که فکر کنن شما نمی دونین …
فقط یک ساعت به من وقت بدین بعد زنگ بزنین به قیاسی و بهش بگین مونس نیومده این برای شما بهتره …
با اینکه راضی نبودن همکاری کردن …سر پله ها پشت ستون ایستادم ..به محض اینکه مونس از سرویس پیاده شد و از پله اومد بالا دستشو گرفتم و گفتم مامان بدو …با من بیا ,,,….

زیر اون بارون تند دستشو گرفتم و دویدیم طرف ماشین سوار شدیم پرسیدم از کجا میای گیرا پیش کی بود؟ ..
گفت مامان بزرگ ، اونجا بودیم ..
توی شر شَر بارون که چشم چشمو نمی دید با سرعت میرفتم طرف خونه ی مادر مهبد از لابلای ماشین ها خودمو رسوندم در خونه ی اونا ..
وقتی رسیدم به مونس گفتم تو پیاده نشو درِ ماشین رو باز می زارم که معطل نشیم ..
از جات تکون نخور ..زنگ زدم چند بار پشت سر هم بعد دستم رو گذاشتم روی زنگ …
می خواستم اونا رو دستپاچه کنم عمدا این کارو کردم تا آرامش اونا رو بهم بزنم …تا نتونن جلوی منو بگیرن …
در باز شد بدون اینکه بپرسن کیه ..با عجله دویدم تو یکراست رفتم سراغ گیرا که تازه راه افتاده بود بدون سلام و بدون حرف بغلش کردم و همون طور بدون لباس گرم ..
دویدم بیرون مادرش یک مرتبه به خودش اومد فریادزد آقا بدو بچه رو برد …یا حضرت عباس قاسم مارو میکشه ..
انجیلا ..انجیلا ..تو رو خدا به ما رحم کن بچه رو بده ..
تا آقای قیاسی به خودش اومد و پاشو از در گذاشت بیرون من گاز دادم و رفتم و بچه ها م رو با خودم بردم …..
با سرعت خودمو رسوندم به یک کلانتری و از مهبد شکایت کردم که بچه رو که دادگاه بهش سپرده کتک زده ..
نامه دادن بردم پزشک قانونی تایید کرد که کبودی ها بر اثر ضربات کتک به وجود اومده …
نامه رو برگردوندم کلانتری و شکایتم رو کامل کردم و گفتم بفرستین دستگیرش کنن …
من تو دادگاه حاضر میشم فقط به شماره ام زنگ بزنین ….
و راه افتادم …
چند جا نگه داشتم مقداری خوراکی و تنقلات برای بچه ها خریدم …دم یک رستوران ناهار گرفتم ….
جایی رو پیدا کردم که دوتا پتو و بالش برای بچه ها خریدم و لباس گرم برای گیرا ..دیگه شب شده بود که رفتم بطرف جاده ی تبریز …..
مونس از خوشحالی بالا و پایین می پرید و گیرا می خواست بیاد بغلم …و با اون چشماهای شیشه ایش به من خیره شده بود …..
از روزی که من از خونه اومدم بیرون و تا اون روز چهار ماه گذشته بود ..
حالا چی به روزم اومده بود فقط خدا می دونه و بس ..باور کردنی نبود …

مونس می گفت : ما رو برده بود تو خونه ی یک زنه که با دوتا دخترش زندگی می کردن و دختر ا به بابای من می گفتن بابا ..
می گفت : یک روز منو گرسنه گذاشتن و رفتن مسافرت گیرا رو با خودشون بردن و شبم نیومدن ترسیده بودم و گشنم بود تلفن رو هم قطع کرده بودن که من به شما زنگ نزنم ….
بابا منو زیاد می زد چون تو رو می خواستم گیرا رو هم می زد ولی فرانک خانم جلوش می گرفت اما منو که می زد حرفی بهش نمی زد …
بابا برای دخترای اون خانم خیلی چیزا می خرید …
پرسیدم چند سالشون بود ؟
گفت یکی دانشگاه میرفت یکی هم دبیرستان …بزرگ بودن …
بابا شب ها با اون خانمه قلیون و سیگار می کشیدن و آب می خوردن ..تو استکان می ریختن و می خوردن ..و اگر من از اتاقم بیرون میومدم بابا دعوام می کرد و منو می زد …
اگر دستشویی داشتم باید تا صبح صبر می کردم ….
پرسیدم از کی خونه ی مامان بزرگ بودی ؟
گفت دو هفته ای بود چون فرانک خانم و دختراش رو بابا فرستاده بود دبی ..
خودشم رفت ولی زود بر گشت ..ولی ما خونه ی مامان بزرگ موندیم …
هرچی مونس بیشتر می گفت دل من بیشتر آتیش می گرفت …
از کاری که کرده بودم مطمئن می شدم …تو جاده یواش می رفتم ..یک جا نگه داشتم و به بچه ها شام دادم و اونا رو خوبوندم و نماز خوندم و دوباره راه افتادم …
و فردا نزدیک غروب رسیدم تبریز .. آنا و بابا منتظرم بودن ….ولی رفتم خونه ی خالم من قصد نداشتم برم خونه ی آنا چون امکان اینکه مهبد اونجا منتظرم باشه خیلی زیاد بود …

وقتی رسیدم بچه ها رو سپردم به آنا و افتادم روی تخت خاله و از هوش رفتم ..
دیگه نفهمیدم چی شد …و حدود ساعت ده شب بیدار شدم …
همه منتظر من بودن تا سرزنشم کنن چرا بچه ها رو دزدی ؟..
حالا باید توضیح می دادم در حالیکه اصلا قدرتشو نداشتم ..
بابا می گفت : من می دونم که الان مهبد تو تبریزه ..بهت قول میدم راحتت نمی زاره ..
گفتم من میرم زندان ولی جای بچه رو بهش نمیگین ..
نمی زارم دستش به اونا برسه ..
فردا صبح میرم مرند یا جلفا ..آنا از همه بیشتر ناراحت بود و همینطور که به من نگاه می کرد گفت : به نظرت ما چیکار کردیم که این بلا ها سرمون میاد ؟ حالا جواب مردم رو چی بدم ؟
گفتم : بگم ؟ ناراحت نمیشی ؟
اگر به حرف مردم گوش نکرده بودی و می ذاشتی درسم رو بخونم و شوهرم نمی دادی ..و بعد اجازه می دادی خودم تصمیم بگیرم و آدم حسابم می کردی شاید سر نوشتم این نبود ….
دیدی که یک روز مردم گفتن با کاظم دوست شده ..
هزار تا حرف نادرست برام درست کردن …
زن یعقوب شدم گفتن به خاطر این بود که آبرو ریزی نشه دادنش به اون ..
طلاق گرفتم گفتن ..
به خاطر کاظم گرفتم ..ازدواج نکردم گفتن ..
می خواد ول بگرده ..
ازدواج کردم گفتن ..زرنگ بود و یک پسرِ دکتر گیر آورده ..
طلاق نگرفتم ..گفتن خودش زیر سرش بلند شده برای همین حرفی نمی زنه ..
طلاق گرفتم گفتن ..دیدی خودش یک ریگی تو کفشش بود ؟
ازدواج نکردم گفتن ..کی دیگه میاد زنی و که دوبار طلاق گرفته بگیره ..
ازدواج کردم گفتن دیدی از اول با این رابطه داشت زیر سرش خوابونده بود …
به خدا اگر جایی رو داشتم بر نمی گشتم اینجا تا کسی منو نشناسه …
حالام نمی مونم فردا صبح میرم.

آنا که ناراحتیش بیشتر شده بود اشکها شو پاک کرد و گفت : تو فکر می کنی دلم می خواست ؟
من دلم میومد تو رو تو شونزده سالگی بدم به اون مرد ؟ چیکار می کردم ؟ ما داریم با حرف مردم زندگی می کنیم ..منم نمیفهمم چرا اینقدر به کار ما کار دارن؟
چرا به تو حساس شدن ؟ منم نمی دونم ولی وقتی یکی میگه به روی خودم نمیارم ..دو نفر میگن محل نمی زارم ..
ولی وقتی سر زبون میفتی دیگه نمی تونم جلوشون رو بگیرم مجبور میشم تو رو وا دار کنم که از اون همه حرف و حدیث خلاص بشی ..مادر ولی اینا نیست تو از شوهر شانس نداری …
شایدم قسمتت این بوده …
گفتم : آنا جان من به تقدیر و قسمت تا حدی اعتقاد دارم بقیه اش دست خود آدمه,, حالا من خلاص شدم ؟
دیگه حرفی پشت سرم نمی زنن ؟ می زنن مادر من حالا یک چیز دیگه میگن ..پس بزار بگن …..
مگه من از دست مهبد فرار نکردم قید رفتن رو زدم و برگشتم تبریز …چرا شهاب مهبد رو آورد اینجا ؟ ..
اگر همون جا از ایران میرفت ..اون از کجا منو پیدا می کرد؟
پس خودمون هم مقصریم ..منم از همه بیشتر ..نفهمیدم ,,,الان که فکر می کنم از همون سفر دبی باید می دونستم که مهبد دروغ گو و ریا کاره ..
پس من چوب نادونی خودم رو می خورم اینکه همه ی مردم رو مثل خودم می دونستم ساده و راستگو ,,و فکر نمی کردم اون اینقدر آدم بدی باشه …
خاله گفت : ای بابا خاله جون مگه تو چند سال داری که باید می فهمیدی ؟..نه ,,نمیشه فهمید این جور آدما یک مملکت رو روی دستشون دارن می چرخونن تو کجا می خواستی بفهمی تجربه داشتی ؟
آدم اینطوری دیده بودی ؟هر کس جای تو بود همین کارو می کرد ..
بابا یک ماشین آخرین مدل آورده گذاشته دم در ..چه می دونه آدم که مردم تو سرشون چی میگذره …بی خودی خودت رو مقصر ندون خاله ….

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *