خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت30

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت30

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

ما همه به جز بابا چهار روز خونه ی خاله موندیم می ترسیدم برم خونه و مهبد دنبالم اومده باشه و بچه ها رو ازم بگیره …
می خواستم برم ولی آنا و خاله مانع من شدن و دلشون نمی اومد با دوتا بچه آوراه ی شهر ها بشم …
می گفتن همه با هم از پس مهبد بر میایم .تنهایی با این بچه ها نمی تونی …
خودمم راستش از اینکه توی شهری برم که کسی رو نمیشناسم خوشم نمی اومد …
اونقدر بدنم درد می کرد که فکر می کردم از یک بلندی افتادم و توان حرکت ندارم ..هر وقت چشمم رو هم میذاشتم کابوس می دیدم و هراسون از خواب می پریدم ولی می دونستم با ضعف و ناتوانی نمی تونم با مهبد مبارزه کنم ..
اون دست بر دار من نبود ..
بابا مرتب تلفن می کرد که اینجا خبری نیست مهبد نیومد بر گردین خونه ..
ولی من قبول نمی کردم …تا روز پنجم بود که تلفنم زنگ خورد ..
یک آقا بود گفت : از دادگستری شعبه ی نوزده تماس می گیرم از شما شکایت شده باید ظرف بیست و چهار ساعت خودتون رو معرفی کنین مبنی بر شکایت مهبد قیاسی برای آدم ربایی …
آدرس شما رو نداشتیم اگر حاضر نشین حکم غیابی صادر میشه …
گیج بودم فکر اینجا رو نکرده بودم …
گفتم چشم میام گوشی رو قطع کردم ..یک مرتبه به خودم اومدم ..که چی گفت ؟ شکایت آدم ربایی ؟
زنگ زدم دادگاه و گفتم : پس شکایت من چی میشه ؟
گفت شما بیا به اونم رسیدگی می کنیم …
فورا توسط بابا یک وکیل آشنا پیدا کردم ..باید از خودمون می بود که باز مهبد نتونه اونو بخره ..
بلیط هواپیما گرفتم و بچه ها رو گذاشتم پیش آنا و با آقای شایان رفتیم تهران ….

خودم به دادگاه معرفی کردم ….و تو راهرو منتظر شدم ..
نیم ساعت بعد مهبد اومد ..باز با سه تا وکیل زنی که داشت …
نگاهی به من کرد و سرشو تکون داد و حرفی نزد ..ولی کاملا معلوم بود که داره برام خط و نشون می کشه …
رفتیم پیش قاضی ..از من پرسید : اعتراف می کنی که بچه ها رو دزدی ؟
گفتم آقای قاضی اون بچه ها مال منن ..
مونس اصلا بچه ی این آقا نیست ..سپردم دستش ولی کتکش زد من یک مادرم شما بگو چطور تحمل کنم؟ ..
تمام بدنش کبود بود جای سالم روی بدن اون بچه نبود ..
یک دختر بچه ی نه ساله رو گرسنه دو روز تنها توی یک خونه رها کرده و رفته مسافرت ..چرا رحم به دل شما نیست ..شکایت من چی میشه ؟
از مهبد پرسید : شما بچه رو زدین ؟
گفت : بله حاج آقا بچه ی خودمه برای تربیت خودش می زنم ..همه ی پدر و مادرا این کارو می کنن دو تا پسر دارم اونا رو هم اگر لازم باشه می زنم ..خود این خانم هم می دونه ..
من اون کوچیکه رو هم می زنم که ازم حساب ببره ..اختیار بچه هامو دارم …
تازه مونس یکم روانیه ..مدارکش هم هست دکتر روانشناس اونو تایید کرده گذاشتم تو پرونده ..
از جام پریدم ..و کاغذ رو نگاه کردم ..
دکتری بود که من خودم گاهی باهاش مشورت می کردم گفتم آقای قاضی دروغ میگه ما هیچوقت مونس رو پیش دکتر نبردیم قسم می خورم من خودم میرفتم پیش این دکتر برای مشورت و اینکه آروم بشم و راه درست رو پیدا کنم خدا شاهده فقط همین به جون بچه هام مونس طوریش نیست ..
این دکتر باید جوابگوی دروغی که گفته باشه و من ازش شکایت دارم …
قاضی با لحن بدی گفت : بشین سر جات خواهر من همه رو به دروغ گویی متهم می کنی و خودت رو بی گناه می دونی ؟
تو بچه ها رو حق نداشتی بدزدی و بدون اجازه ی پدرش ببری اینو چی میگی ؟….
گفتم : حق با شما ست ولی …ولی ..آقای قاضی ..
من بچه ها رو می خواستم ,,شما بهم ندادین ..چیکار باید می کردم ؟
این آقا دخترای منو می زنه چرا اینو ندید می گیرین ؟
گفت : شما زن ها فکر می کنین فقط خودتون می تونین بچه نگه دارین ولی ایشون هم پدر اوناست …وقتی دادگاه بچه ها رو به پدر واگذار کرده کار شما آدم ربایی محسوب میشه ..و پنج سال زندان داره …

وکیلم آقای شایان مداخله کرد و گفت : صبر کنین حاج آقا ما مونس رو به یک دکتر دیگه نشون بدیم ,,و حکم سلامت اون بچه رو بگیریم بعد شما قضاوت کنین ….
من گفتم : شما کافیه معلم مونس رو بخواین همه می دونن که اون نه تنها دختر عاقل و مهربونیه از هوش سر شاری بر خورداره …..شایان گفت : من فردا مدارک کافی براتون میارم ..
ببخشید آقای قاضی چرا نامه ی پزشک قانونی روی پرونده نیست ؟
گفت : من همچین نامه ای ندیدم ….شما باید الان بچه ها رو تحویل بدین ..
گفتم : من بچه هام رو به هیچ کس نمیدم این آقا بچه های منو می بره زیر دستت زن هایی که من قبولشون ندارم ….
گفت: دختر جان برای خودت درد سر درست نکن ..بفرست بچه ها رو بیارن …
گفتم امکان نداره …. مامور رو صدا کرد و اومد و به من گفت دست هاتو بیار جلو ..
نگاهی به مهبد کردم ..شونه هاشو بالا انداخت …
به دستم دستبد زدن و قاضی گفت : ببرینش باز داشتگاه تا فردا تکلیف پرونده معلوم بشه و رو کرد به شایان و گفت :شما هم تا فردا وقت دارین ….
شایان گفت : چشم دوباره میرم پزشک قانونی …من اون نامه رو می گیرم …
مهبد با یک لبخند با قاضی دست داد و گفت : با من امری ندارین ؟
وداشت از در دادگاه میرفت بیرون دنبالش رفتم و گفتم : من جلوی تو سر خم نمی کنم ..با تمام زور و قدرتی که داری باهات می جنگم اگر شکست هم بخورم مهم نیست مهم اینه که سر خم نمی کنم ..و اینکه حق با منه ..
شایان گفت : آقای قاضی هنوز که جرمی ثابت نشده نباید باز داشت بشه ..
با غیظ گفت : چی میگی تو ؟مثلا حقوق دانی ؟ بچه ها رو دزدیده الانم نیاورده و میگه پس نمیدم این جرم نیست ؟
بچه ها رو تحویل بدین با ضمانت آزاد میشه تا فردا ..
ولی اگر نداد همون جا بمونه ….
در حالیکه دیگه گریه ام گرفته بود گفتم : این مرد بچه معصوم و بی گناه منو به قصد کشت زده و اعتراف هم کرده هیچ قانونی نیست که اونو مجازات کنه؟ ولی به منه مادر که فقط بچه هام رو می خوام دستبند می زنین ؟
شما دنبال چی هستین ..این خلاف کار رو بگیرین …نه یک مادر رو که بچه هاشو از دست اون نجات داده ..
فریاد زد برو بیرون بیشتر وقت ما رو نگیر ….

منو شایان قرار گذاشته بودیم که نگیم بچه ها تبریزن چون اینطور که معلوم بود قاضی فکر می کرد بچه ها تهران هستن و منو بردن باز داشتگاه …
اونجا دستم رو باز کردن ..تا فردا همین طور نشسته بودم و به دیوار روبرو نگاه می کردم …
دادگاه فردا هم فرمایشی بود و من و شایان می فهمیدیم که نه قانونی بود نه عدالتی …
چون اصلا به مدارکی که شایان تهیه کرده بود نگاه هم نکرد و اصلا در مورد جرم مهبد حرفی نمی زد …
صدام بلند بود ولی کسی حرفم رو نمی شنید …قاضی رای داد که بچه ها رو باید پس بدم..و تا اون موقع باید برم زندان …
مهبد اینو که شنید با عجله با اون سه تا زن دادگاه رو ترک کردن …
انگار می ترسید که رای دادگاه عوض بشه …راستش دیگه نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم ..نشستم روبروی قاضی گفتم : اجازه میدین یکم با شما حرف بزنم ؟
تو رو خدا حاج آقا ..در کمال تعجب دیدم قاضی مهربون شده …
همون طور که سرش پایین بود گفت : بفرمایید ..گفتم : تو رو خدا کمک کنین بچه هامو از دست اون نجات بدم ..به خدا اگر می دونستم جای اونا امنه اینقدر پا فشاری نمی کردم ..
ولی قسم می خورم ,,روی قران می زنم بچه ها پیش زن هایی هستن که شرمم میشه بگم …
شما که آدم مومن و با تقوایی هستین چرا آغوش یک مادر و از بچه اش دریغ می کنین و جایی می فرستین که صلاحش نیست فردای قیامت جواب منو چی میدین؟ ..
گفت : دختر جان بچه ی خودشو بده من وادارش می کنم دست از سرت بر داره ..
توام بچه ی خودتو بر دار و برو …
گفتم: خدا بهتون خیر و نیکی بده کمک کن تا گیرا رو هم بهش ندم خواهش می کنم …
اونم بچه ی منه ..تو رو به امام رضا قسم میدم …
برگشتن ورق قاضی برای من عجیب بود نمی دونم دلش برام سوخته بود یا وجدانش ناراحت بود که اون حرف رو به من زد ..و گفت : یک سند بزار و برو بچه رو بیار اون یکی و من درستش می کنم …
کاری که می تونم برات بکنم دادگاه بعدی رو یکماه دیگه می زنم اگر بچه رو آوردی که منم باهات همکاری می کنم وگرنه می فرستمت زندان …

گفتم: آقای قاضی من تبریزیم کسی رو ندارم اینجا برای من سند بزاره ..
یک فکری کرد و گفت یک ضامن کارمند ولی شاغل بیار ….
گفتم : بازم کسی رو ندارم ..
شایان یک فکری کرد و گفت : دوست من کرج زندگی می کنه الان زنگ می زنم بیاد …
تو راهروی دادگاه نشستیم تا اون آقا لطف کرد و از کرج خودشو رسوند یکساعت طول کشید و منو به فیش حقوق و فتوکپی شناسنامه اش که ضمانت گذاشت آزاد کردن …
فورا با شایان بلیط گرفتیم و رفتیم به طرف تبریز …
در حالیکه باورم نمی شد که آزاد شدم دیگه خودمو تو زندان می دیدم و فکر نمی کردم قاضی بعد از رفتن مهبد با من اینطور همکاری کنه …
ولی چون پای دوست شایان در میون بود باید یک فکری تا دادگاه بعدی می کردم ….
در حالیکه از همکاری قاضی خوشحال بودم و برای همه تعریف می کردم بعدا فهمیدم این هم نقشه ی مهبد بوده …..
حالا کارم سخت شده بود نمی دونستم چی میخواد بشه ولی قصد نداشتم که بچه ها رو بدم …
اولین کاری که بعد از رسیدنم به تبریز انجام دادم این بود که برم به دیدن آویسا …
از دور دیدمش از در دبیرستانش میومد بیرون و من از توی ماشین نگاهش می کردم بزرگ شده بود یک خانم به تمام معنی ….
سال سوم دبیرستان بود …
با دوستش سر به سر هم میذاشتن و می خندیدن …
داشتم فکر می کردم یعقوب با همه ی اون کارای بدی که در حق من کرد ولی هرگز نگران این نبودم که ممکنه صدمه ای به آویسا بزنه ..
الانم می دیدم که اون چقدر خانم و دوست داشتی و با نمک شده…بدون اینکه به من نگاه کنه از کنار ماشینم رد شد … همین طور که می خندید دیدم که هنوز اون چال های قشنگ روی گونه هاش خود نمایی می کنه ….
دلم برای بغل کردنش پرواز می کرد ..
اون رد شد و رفت و من بی حس و بی رمق سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین مدتی همون طور موندم …و آهسته گفتم : دیگه صبرم تموم شده به زودی میارمت پیش خودم …
اونقدر تو آغوشم نگهت می دارم تا جبران این همه سال دوری بشه ….
با پولی که داشتم یک خونه خریدم و وسایلش رو تهیه کردم و چیدم ..
دیگه باید مستقل می شدم …و بچه هام رو بزرگ می کردم ….
در حالیکه هنوز سی و چهار سال بیشتر نداشتم در عرض یکی دو هفته یک زندگی خوب برای خودم درست کردم ..ولی تمام مدت فکر می کردم که چطور می تونم بچه هام رو از دست مهبد نجات بدم و پیش خودم نگه دارم ….
دلم می خواست آویسا خواهرا ی خودشو ببینه و من هر سه تای اونا رو کنار هم داشته باشم بدون ترس از اینکه از دستشون بدم …و این شده بود برای من نهایت آمال و آرزو

اون روزا گیرا از من جدا نمی شد مثل اینکه ترس از دست دادن من وادارش می کرد از بغلم پایین نیاد ..
هر کجا میرفتم تا وقتی برمی گشتم گریه می کرد …و خدا می دونه که این ترس در من صد چندان بود …
با مرتب شدن خونه باید به فکر خریدن چند دست لباس برای خودم می بودم ..من بازم سادگی کردم بدون اینکه چیزی از اون خونه بر دارم اومده بودم بیرون ..
حتی ساعتی که دستم بود رو هم باز کردم ..و حالا پشیمونم ..چون مهبد نه تنها طلایی رو که برای من خریده بود نداد طلاهای خودمم بر داشته بود اونا یادگار مادر بزرگ و آنا بود که دست من سپرده بودن ..و می خواستن تو دخترا نسل به نسل بچرخه ..علاوه بر اون فرش ها و نقره هایی رو که آنا برام آورده بود و همه قیمت داشتن رو هم به من نداده بود و می گفت می فرستم برات …به هر حال من یک زندگی نو برای خودم ساختم ..
وقتی روبراه شدم جاسم و فریبا یکشب بی خبر اومدن خونه ی من با عجله شام درست کردم ازشون پذیرایی کردم ..
همین طور که من اینطرف و اونطرف میرفتم جاسم با دقت به من نگاه می کرد.
گفتم : برای چی اینطوری منو نگاه می کنی ؟
گفت : من امروز به مهبد زنگ زدم و خیلی با هم صحبت کردیم ازش خواستم بی خیال بچه ها بشه …می دونی چی می گفت ؟ اون میگه تو برای اون بهترین زنی بودی که تا حالا شناخته ..
می گفت : از خونه داری بچه داریت می گفت و از رسیدگی به زندگیت و شوهر داریت و دست پختت تعریف می کرد ..پرسیدم پس اشکال کار چی بوده ؟
گفت : هیچی میگه فقط دیگه نمی تونستم باهاش زندگی کنم و عذابش بدم …
انجیلا یادمه یک همچین حرفی رو هم احمد به تو زده بود ..یادته ؟
گفتم :آره مثل اینکه مردا برای ول کردن زنشون همین بهانه رو میارن ..
اونم همینو گفت و وقتی از خونه اومدم بیرون دیگه دنبالم نیومد …

پرسید : با خودت فکری این مردایی که این همه تو رو عاشقانه دوست دارن و بدون تو میمیرن چطوری به این راحتی ازت میگذرن ؟
گفتم : من نمی دونم میگی اشکال از منه ؟
گفت : آره ,,,الان که خوب نگاهت می کنم می ببینم تو اشکال داری ..زیادی فداکاری ..زیادی ساده ای ..و زیادی رام و حرف گوش کنی ….
در عین حال برای شوهرات مادری هم می کنی ..خواسته هات کمه و زود قانع میشی ….و باتمام وجود با هاشون زندگی می کنی …
تو ترس از دادن خودتو از اونا می گیری …و اونا همون طور که از پیش مادرشون میرن از پیش تو هم میرن …
یک فکری کردم و گفتم : من اینم انجیلا اگر دنیا منو اینطوری نمی خواد تقصیر منه ؟
اتفاقا با روانشناس هم حرف می زدم یک همچین چیزایی به من می گفت ..منم انجام دادم ولی موقتی بود ..
و دوباره بر گشتم به خود خودم …..
جاسم خندید و به شوخی گفت : ولش کن عزیزم اینا رو گفتم تو ازدواج بعدیت دقت کنی ….
و همه با هم خندیدیم …اما خنده ای تلخ …..
تا شبی که باید میرفتم تهران …
گیرا و مونس رو تو بغلم گرفتم و تا صبح به سقف نگاه کردم ..
نمی دونستم چی می خواد پیش بیاد و آیا می تونم با مدارکی که علیه مهبد جمع کرده بودم بتونم دادگاه رو برنده بشم یا نه ..این خونه رو کسی بلد نبود و امیدوار بودم جای اونا امن باشه ..
آنا و بابا و رباب خانم صبح خیلی زود اومدن خونه ی ما و بچه ها رو به اونا سپردم و رفتم دنبال آقای شایان و با هم رفتیم فرودگاه و ساعت یازده صبح رسیدم تهران و خودمو رسوندم به دادگاه ..
مهبد با همون تشریفات مخصوص به خودش منتظر بود و فکر می کرد دیگه نمیام از دیدن من خوشحال شد و از جاش بلند شد و اومد جلو و خیلی محترمانه به من گفت : بچه ها رو نیاوردی ؟
گفتم : نه میرم زندان ولی اونا رو دست تو نمیدم ..
گفت: لج بازی نکن تو نمی تونی با من در بیفتی خودتم می دونی …ولی خدایش فکر نمی کردم تو یک روی دیگه هم داشته باشی …
گفتم : چند تا دیگه هم هست که هنوز برات رو نکردم …
سری تکون داد و گفت : باشه تا ببینیم ….

کمی بعد صدامون کردن و رفتیم پیش قاضی …
قاضی همیشگی نبود ..یک مرد جوون و قد بلند با ریش و پیرهن یقه سه سانتی اونجا نشسته بود با مهربونی به من گفت : بیا خواهر اینجا بشین ببینم چی میگی ؟
گفتم : هیچی من فقط بچه هام رو می خوام ..
گفت : بزار از اول شروع کنیم ..یک بار دادگاه رای داده بچه ها پیش حاج آقا قیاسی باشن ..تو چرا قبول کردی و طلاق گرفتی ؟
گفتم منظورتون چیه نمی فهمم چه ربطی داره ؟
گفت : اعتراض می دادین رسیدگی می شد ..خوب خواهر من, قانون رو نباید زیر پا بزارین …
من خودم زن و بچه دارم مادر دارم ..و می دونم که شما چی میگین احساس شما رو درک می کنم ..ولی قانون قانونه ..برین بچه ها رو بیاریین ما سعی می کنیم از جرم شما چشم پوشی کنیم …
گفتم : نه به جرمم رسیدگی کنین ..آقای شایان اون مدارک رو بده به حاج آقا ….
نگاهی به اونا انداخت و گفت : اینا حرف مردمه ..ایشون هم بد خواه زیاد داره نمیشه به این استشهاد ها استناد کرد…زن های زیادی برده شده تو خونه ..
اون زن ها می تونن مادر خواهر و فامیل و دوست و آشنا باشن ..و من شخصا فکر نمی کنم درست باشه …
اینا رو ول کن ..حاج آقا قیاسی شما به نظرتون جدای از قانون چیکار کنیم بهتره که این زن که مادر بچه های شما هم هست اذیت نشه ؟..
مهبد گفت : هر چی شما امر بفرمایید من اطاعت می کنم ..چون این خانم زن خیلی خوبی برای من بود و هنوزم حاضرم باهاش زندگی کنم ..
اگر راضی بشه همین امروز دوباره رجوع می کنیم بیاد و بشینه بچه ها رو بزرگ کنه ….
گفتم : حاج آقا شرط ایشون برای من اینکه با زن های زیادی رابطه داشته باشه من حرفی نزنم ؟
من جای خواهر شما قبول کنم ؟
با لحن تندی گفت : تهمت نزن خواهر این حرفا رو همه ی زن ها می زنن ..بس کن به مشکل خودت برس که تا زندان یک قدم بیشتر فاصله نداری …
من بازم گفتم و گفتم و صدام بلند بود ولی به گوش کسی نمی رسید انگار صدایی از گلوی من بیرون نمیومد ..
گاهی فکر می کردم خوابم و اینا یک کابوسه …
تا قاضی رای خودشو داد و گفت : گیرا رو تحویل بده و مونس و بگیر و ماشین رو هم پس بده …تا من خودم از حاج اقا رضایت بگیرم …
گفتم وگرنه ؟
گفت : میری زندان بچه رو هم پیدا می کنیم و هر دوشون رو ازت می گیریم و دیگه حق دیدن اونا رو نداری ولی اگر قبول کنی هر ماه دو روز گیرا رو ببر و باهاش باش تا حق توام ضایع نشه …
اینم لطف حا ج آقا قیاسی که مرد شریفی هست ….

مونده بودم چیکار کنم ..فکر می کردم قبول کنم و برم و بچه ها بر دارم و فرار کنم …
ولی اونا گفتن باید تو باز داشت بمونی تا بچه رو بیارین …و چون بچه ها اینجا نبودن ..
مجبور شدم برم تو بازداشتگاه ..
قلبم داشت از جا کنده می شد ..نمی دونستم چیکار کنم ..مهبد هنوز فکر می کرد من تو تهرانم ..و برای خودم جا گرفتم ..
نمی دونم اون با اون همه زرنگی که داشت چطور نفهمیده بود از اول من رفتم تبریز ..
شایان اومد به دیدنم گفت : من صحبت کردم قرار شد گیرا رو بیارم و تو ماهی یک بار اونو ببینی ..چی میگی ؟
پرسیدم مونس چی ؟ اونو قانونی به من میده ؟
گفت : آره به شرط اینکه ماشین رو بدی …
گفتم برو بگو ماشین رو نمیدم بابت مهرم به من داده اثاث و طلام رو هم می خوام بگو برام بفرسته ..و زدم زیر گریه و شروع کردم به داد زدن ..
می گفتم نمی خوام هیچی نمی خوام من بچه رو می خوام خواهش می کنم این کارو با من نکنین …
آخه من یک بار تجربه کردم ..سخته ..به خدا سخته …چرا کسی حرفم رو نمی فهمه ….
شایان زنگ زد و بابا گیرا رو آورد تهران بدون اینکه من ببینمش تحویل مهبد دادن و من مثلا آزاد شدم ….
و مثل مرده متحرک بر گشتم تبریز به امید اینکه سر ماه بتونم بر گردم گیرا رو ببینم ….
ولی سر ماه که برگشتم هیچ کجا مهبد رو پیدا نکردم تلفن جواب نداد و پدر و مادرشم ازش خبری نداشتن ..
می گفتن رفته دبی و به این زودی نمیاد ….و دست از پا دراز تر برگشتم …
یک هفته بعد پیام داد اثاث و وسایلت رو بار زدم کجا بفرستم ..زدم براش تبریز و آدرس خونه رو بهش دادم …
و من ساده تر و خوش باور تر از اونی بودم که فکرش بکنی …
یک کامیون از راه رسید ..پر بود از کارتون های بسته بندی شده …وقتی اونا رو میاوردن بالا سبک بود و من مونده بودم توی اونا چیه ؟ ..
هر کارتون رو که باز می کردم صورت خندون مهبد رو می دیدم …و بیشتر متوجه می شدم که اون چقدر آدم عوضی و بی خودیه ..و چطور من و زندگی منو به مسخره گرفته ..

کارتون ها پر بود از پلاستیک های محافظ و توی یکی یک جفت دم پایی کنهه توی یکی دیگه یک گیره ی سر که اصلا مال من نبود …
تو یکی دیگه بیست , سی تا عطر ..و تو یکی دیگه دو جفت کفش …و دوتا کارتون از لباس های گیرا که براش کوچیک شده بود ..و اون تنها چیز با ارزشی بود که مهبد برای من فرستاده بود ..
تا دوری از بچه رو با بو کشیدن اون لباس ها بتونم تحمل کنم …و بین اون لباس ها چیزایی رو که خودم براش بافته بودم و یا دوخته بود نبود ..و این نشون می داد که به عمد این کارو کرده ….
اغلب تنها بودم و فکر می کردم …
در مورد خودم و اونچه که به سرم اومده بود ..از خونه بیرون نمی رفتم ..
می ترسیدم بازم کسی منو ببینه و برام حرف در بیاره …
اون روز بعد از ظهر …هم همین کارو کردم ..بی هدف تو خونه قدم می زدم و بی خودی اضطراب داشتم …رفتم کنار پنجره و پرده رو پس زدم ..از خونه ی روبرویی که پنجره اش مقابل پنجره ی خونه ی ما بود ..
صدای موسیقی شاد میومد و از آهنگ های تولدت مبارک معلوم می شد که یک جشن تولده ..
نگاه می کردم ..یک مرتبه یک ماشین ایستاد ..و یعقوب پیاده شد ..و از در دیگه هم آویسا ..
قلبم فرو ریخت ..باورم نمی شد ..یعقوب نگاهی به اطراف کرد و یکم سرشو بالا کرد و منو دید ..
من فورا خودمو عقب کشیدم … اینم برام باور نکردنی بود و من اینو کار خدا دونستم ….
احساس کردم یعقوب کمی دستپاچه شده یعنی منو شناخت ؟ نه بابا نمیشه از این فاصله امکان نداره اونم بعد از این همه سال …
یک چیزی به آویسا گفت ..و کمی بعد اونو برد تو خونه و خودش بر نگشت ..
من باید بچه مو می دیدم باید بهش می گفتم که من مادرشم ..دیگه وقتش بود طاقم تموم بود ..
قلبم تندو تند می زد و زبونم خشک شده بود دستهام بطور آشکار می لرزید ….

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *