خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آنجلینا / رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت31

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

یعقوب دوبار از خونه اومد بیرون و به بالا نگاه کرد ولی من اونجا نبودم رفته بودم پایین و از لای در منتظر رفتن اون بودم ….
نیم ساعتی طول کشید تا یعقوب که هنوز مردد بود که کسی رو که دیده ,من بودم یا نه….
سوار شد و رفت ..من فرصت رو از دست ندادم ..
با عجله خودم رسوندم به در اون خونه و زنگ زدم ..
یکی گفت کیه و درو باز کرد ..رفتم بالا طبقه ی دوم ..در خونه باز بود ..سرمو از لای در کردم تو..
یک خانم جا افتاده اومد جلو و گفت : بفرمایید با کسی کار دارین ؟
گفتم : ببخشید مزاحم میشم من با آویسا کار دارم ..
پرسیدشما ؟
در حالیکه دیگه دندونام بهم می خورد و می لرزیدم گفتم : مادرشم ..و اشکم سرازیر شد …
اون خانم پرسید : انجیلا خانم شمایید ؟
با سر اشاره کردم بله …
گفت : خوب کاری کردین این بچه سالهاست منتظر شما مونده ..چرا حالا ؟ کجا بودین ؟
چرا به فکر این بچه نبودین ؟
فقط بهش با التماس نگاه کردم …نفس عمیقی کشید و گفت : صبر کنین بهش بگم …
چند لحظه بعد صدای فریاد های دلخراش آویسا بلند شد که بهش بگو گمشه ..بره به جهنم …
بره بمیره الهی ..نمی خوام ببینمش ….
خودمو انداختم تو خونه و رفتم بطرفش ..
نگاهی از روی خشم به من کرد و دوید تو اتاق دوستش و در و بست و همین طور فریاد می زد گمشو ..
برو بمیر نمی خوام ببینمت …
من مادر ندارم ..تو برای من مردی ..گمشو ..پشت در ایستادم و چند بار نفس بلند کشیدم تا بتونم حرف بزنم …
زدم به در و گفتم : عزیز مادر بیا باهات حرف بزنم ..تو رو خدا بزار یک دقیقه بغلت کنم ..
آویسا عزیزم هیچوقت اینقدر بهت نزدیک نبودم …
همینطور که هق و هق گریه می کرد گفت : نمی خوام ..دیگه نمی خوام دیر اومدی سالهاست منتظرت شدم نیومدی دیگه دیر شد …
من تو رو تو قلبم کشتم …گمشو از اینجا برو مادری مثل تو نباشه بهتره …
گفتم : عزیزم قلبم به خدا یک لحظه از یادت غافل نشدم ..نمی دونستم که می دونی مادرت منم …

کسی به من نگفت که دنبالم می گردی می ترسیدم بهت نزدیک بشم و تو شوکه بشی منتظر فرصت بودم …
گفت : حالا برو …دیر اومدی اگر می خواستی منو داشته باشی سعی می کردی حتی یک بار به دیدنم نیومدی …
گفتم : من به دیدن تو میومدم عزیز دلم تو منو نمیشناختی بیا بهم خوب نگاه کن ببین چند بار منو دیدی ..
اگر دروغ گفته باشم خودت می فهمی ..
من همیشه دورا دور نگاهت می کردم .. می ترسیدم بهت بگم و دنیا ی تو بهم بریزم ..
باور کن نمی دونستم بهت چی گفتن ؟
گفت : از خودم می پرسیدی …
گفتم ترسیدم …
گفت من مادر ترسو نمی خوام …و گریه اش شدید تر شد و با خشم فریاد زد همه بهم گفتن تو دوستم نداری ..
گفتن اصلا به فکر من نبودی …یکم در و شل کرد ..هل دادم ..
برگشتم دیدم همه دارن گریه می کنن ..
کمک کردن تا درو باز کردیم ..دوید رفت پشت تخت و همین طور که به خودش می پیچید فریاد زد دیر اومدی و تمام بچگی منو خراب کردی الان پر از عقده و کینه شده این دل من ..
دلی برام نمونده .که تو توش جایی داشته باشی …
حالا اومدی چیکار کنی برام ؟ ..
رفتم جلو در حالیکه مثل ابر بهار اشک میریختم …و باز جلوتر و با التماس گفتم بهم فرصت بده برات توضیح بدم ..می دونم که لیاقت اینو ندارم ولی تو رو خدا بزار بغلت کنم چیز زیادی ازت نمی خوام …
منم خیلی از دوریت درد کشیدم ..
دیگه مقاومتی نکرد ..
یکم بهم نگاه کرد و دستهاشو باز کرد و در حالیکه بشدت شونه هاش از گریه می لرزید خودشو انداخت تو بغلم …
قلبم می لرزید ..چنان همدیگر رو بغل کرده بودیم..که گویی جدا نشدنی هستیم …
سر و روش غرق بوسه کردم اشکهامو در هم آمیخت ..
همه در حالیکه مثل ما تحت تاثیر قرار گرفته بودن از اتاق رفتن بیرون و ما رو تنها گذاشتن …

دوباره در آغوشش گرفتم ..
و اون گریه می کرد و می گفت : نباید تنهام میذاشتی نباید ولم می کردی ؟
گفتم : زن پدرت اذیتت می کرد ؟
با سر گفت نه ..گفتم پدرت ؟
گفت : نه ..خودم تو رو می خواستم چون از اول بهم دروغ نگفتن ..به من گفتن با یک مرد دیگه فرار کردی …
گفتم : اینطوری نبود به جون خودت قسم نبود ..تو دیگه بزرگ شدی به پدرت بگو منو دیدی و بیا پیشم اونوقت کل ماجرا را خودم برات تعریف می کنم …..
اونشب تا پایان تولد و موقعی که یعقوب اومد دنبال آویسا ما با هم تو اون اتاق حرف زدیم …
حالا تحمل جدایی از هم رو نداشتیم …
بالاخره اون رفت ..و یک ربع بعد هراسون به من زنگ زد ..پرسیدم گفتی مادر؟ بهش گفتی ؟
گفت آره گفتم ..دارم میام پیشت …بابا دعوام نکرد حرفی هم نزد داره منو میرسونه پیش تو …
چون این همه سال دیده بود که چقدر زجر کشیدم ..
با صدای بلند و لرزون گفتم : خدا یا شکرت ..بیا عزیز دلم منتظرتم ..بیا …

و الان سه ساله که با اویسا و مونس با هم زندگی می کنیم و اون گاهی میره پیش پدرش ولی اغلب با منه ..و من سعی می کنم سالهای از دست رفته رو برای اون جبران کنم …
مهبد هرگز نگذاشت که من گیرا رو حتی از دور ببینم ….و تهدیدم کرد به اسید پاشی روی خودم و مونس و آویسا اون بچه هنوز شیر منو می خورد و تا مدت ها هر وقت احساس می کردم گرسنه شده سینه هام رگ می کرد….
گاهی اونو از روی عکسهایی که تو اینستاگرام می زارن می بینمش …ولی هر بار که آویسا رو بغل می کنم دلم گرم میشه که اونم یک روز پیشم بر می گرده منتظر اون روزی هستم که غضب الهی دامن کسانی رو که به دیگران ظلم می کنن و مادری رو از بچه اش جدا می کنن بگیره …ولی من قصد ندارم ..بعد از این مادر ترسویی باشم.

پایان

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکارپارت30

رمان انجلینا نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان آنجلینا نوشته ناهید گلکار اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *