رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 3

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

سر ی تکان داد و نشست، زیرچشمی نگاهی به آقای شریفی، طرف دیگر قرار داد کرد  خدا می دونست چقدر تلاش کرد که با شرکتش قرار داد ببنده .

شریفی نگاه خریدارانه ای به شاهرخ انداخت، شاید برای اولین بار بود که با کسی قرار داد می بست که سنش زیادی کم بود. کمی خودش رو بالاتر کشید و گفت:

_خب آقای محسنی فکر نکنم بحثی مونده باشه، چون من و شما دیروز صحبت های اصلی رو کردیم درسته ؟

شاهروز دست هاش رو در هم قلآب و روی میز گذاشت. کمی صداش رو صاف کرد و با جدیتی که زینش کمی لبخند بود گفت:

_خیر البته اگه شما نمی خواهید چیز ی به قرار داد اضافه کنید، چون صحبت های ما چند روز پیش تموم شد .

شریفی سر ی تکان داد که همزمان آقای بهرامی چند برگه جلویش گذاشت .

_اینا پاکنویس شده و آمادس، فقط امضا و تایید شما رولازمه.

شریفی تشکر ی کرد و برگه هارو به دست گرفت تا مطالعه کوچکی کنه و از درست بودن همه چیز مطمئن بشه.

تمام مدت شاهرخ نگاهش بین شریفی و در اتاق در نوسان بود .

امروز باید برادرش به شرکت می اومد مگه می شد امروز روفراموش کنه؟ شاید بیشتر از شاهرخ ،شاهین بود که برای این قرارداد زحمت کشید اما، درست لحظه ای که نتیجه تلاشش فرارسیده. با وجود یادآور ی دیروزداداش کوچیکه حضور نداشت و این موضوع شاهرخ رو نگران می کرد .

_شمام نگاه کنید.

چشم از در گرفت و نگاهی به برگه هایی که به سمتش گرفته شده انداخت .

نگاه سطحی به تمام محتوا و متن کرد، همه چیز درست بود و آماده، بعد از امضای آخر بهرامی آنها روبا لبخند به خوردن شیرینی دعوت کرد. شاهرخ بی میل شرینی برداشت اما لب نزد، نمی توانست بیخیال این موضوع مهم شود که چرا شاهین غیبش زده و حتی جواب گوشیش رو نمیده؟

در هرحال، روبه روی شریفی ایستاد و دستش رو به سمتش گرفت و به رسم ادب، باهاش دست داد و با احترام گفت:

_از قرارداد با شما واقعا خوشحال شدم؛ امیدوارم هردومون به هدف های مورد نظر برسیم.  

شریفی دستانش روبه گرمی فشرد. در دلش یک جورایی هنوزم بابت این اعتماد دودلی داشت، اما پسر های حمید محسنی رو از بچگی خوب می شناخت. مطمئن بود هر اتفاقیم بیفته جفتشون مرد عمل اند.

_حتما، منم از معامله و شراکت با شما خرسندم .

برعکس درونش که عصبی بود لبخندی به روی شریفی پاچید. نبود برادرش بدجور پتک شد و به سرش می کوبید. در دلش دلشوره ای عجیبی رخنه کرد، چراش رو نمی دونست همش احساس می کرد اتفاقی افتاده. تا نزدیکی در، شریفی رو همراه کرد و یک جورایی زیاد توجهی به تعارفات نکرد.

تا محیط خلوت شد بشمار سه، برای بار چندم  شماره اش رو گرفت .

بوق، بوق و بازهم بوق و در آخر.

_ مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نیست…  

_لعنتی چرا جواب نمی ده؟  

نگران بود یا عصبی؟ شاید هردوش. بیخیال خوشحالی کارکنان به سمت آسانسور قدم برداشت که قبل از بسته شدن در آسانسور بهرامی جلو اومد .

_کجا می خواید برید آقای محسنی؟

دستی داخل موهاش فرو کرد و به چشمای این مرد میانسال خیره، حس می کرد الان لازمِه، به خاطر تمام زحمت هاش ازش تشکر ویژه کنه، اما چیکار کنه که بی دلیل و ناگهانی، تا این حد نگران حال برادر کوچیکش شد. تنها کسی که براش تو این دنیا، بعد از مرگ مادرش باقی مونده. بی حوصله نگاهش رو از بهرامی گرفت و با نفس عمیقی درحالی که سعی می کرد آرامشش رو نشون بده گفت:

_میرم یه سر خونه، شما حواستون به بچه ها باشه .

منتظر جواب از طرفش نشد، کلمه یا جمله دیگه ای اضافه نکرد و رفت. وقتی استارت ماشینش رو زد به عمق مردد بودنش پی بود .

شاید سخت بود بخواد قدم بزاره در خونه ای که یه عمر باز ی های کودکانه می کرد، خونه ای که الان به خاطر نامردی های  پدرش دل کنده.

اما الان بعد از گذشت چند ماه می خواست برگرده تا مطمئن شه برادرش گوشیش رو جایی جا گذاشته و حالش خوبه و تمام این استرس و نگرانی ها، مزاحم های سر زده ای هستن که به زودی به خاطر بی دلیل بودنشون، از قلبش اخراج می شن. چنگی به موهای مرتبش زد و همشون رو بهم ریخت.

یکم بیشتر گاز داد و خداروشکر کرد که گرفتار ترافیک نشده. جلوی در خونه که رسید چند بوق زد تا نگهبان در رو باز کنه.

با دیدن ارباب جوانشون اونم بعد چند ماه بی خبر ی، خوشحال به استقبال اومدن، کمی سرش رو خم کرد نمی تونست به خودش دروغ بگه دلش برای این خونه وتمام خاطرات تلخ و شیرینش  تنگ شده بود، اما نسبت به آدم های داخلش، حسی متضاد از دلتنگی داشت.

_سلام شاهرخ خان خوش اومدید، بفرمایید تو .

بی حوصله از چاپلوسی ها، حتی ماشینش رو داخل نیاورد.  

_ممنون، شاهین خونه ست؟

نگهبان لبخند گنده ای تحویلش داد .

_انگار هنوز خواب هستن از اتاق بیرون نیومدن، به آقا بگم اومدید؟ اخم کرد گفت:

_لازم نیست الان میرم تو، چشمم به جمالش روشن می شه .

باقدم های محکم سنگ فرش های حیاط رو با سرعت طی کرد و حتی ذره ای توجه، به رایحه شیرین گل های یاس و رز، تازه آبیار ی شده نکرد.  وارد سالن شد، نگاهش رو به اطراف انداخت  .

خونه ای که گوشه گوشه اش خاطرات است …

_شاهرخ؟

لحظه ای چشم هاش رو فشرد صدای پدرش باعث شد، کمی حس تنفر داخل دلش به گردش دربیاد.  

_سلام حمیدخان.

پدر جلویش ایستاد و نگاهی به سرتاپایش کرد، بیشتر از این که از دیدن پسر بزرگش خوشحال بشه متعجب شد  .

_از کی تاحالا برات شدم حمید؟ پوزخندی بهش زد و با طعنه گفت: _از وقتی که زیر سرت بلند شد و بچه هات رو مثل آب خوردن فروختی، نترس نمی مونم اومدم شاهین و ببینم.  

حمید از کنایه های بی وقفه پسرش تا خر خره پر بود ،یک جورایی که حس خنثی بودن نسبت به این حرفا داشت اما اخم ریز ی کرد.

_مگه شاهین صبح نیومد شرکت؟

خنده بلندی نسبت به جواب و ناآگاهی پدرش کرد و بی تفاوت از کنارش به سمت پله ها با قدم هایی که تو سالن خونه طنین می انداخت رفت، چقدر قشنگ رسم پدر ی رو بلد بود، باغبون خونه می دونست شاهین از اتاق بیرون نیومد اما پدر نمی دونست.

همون طور که با اخم کمرنگی از پله های تازه تمیز شده بالا می رفت با پوزخندی لب زد.

_اخ که چقدر تو حواست به پسرات هست…

حمید با دست های مشت شده دنبالش راه افتاد دلش می خواست بدونه اومدن پسر بزرگترش بعد از چند ماه بالاخره به دعوا ختم میشه یانه!  

شاهرخ بی توجه به او به سمت اتاق شاهین رفت و پشت سرش حمید، درحالی که تمام زورش رو میزد تا دوباره رابطه نچندان خوب گذشته رو برگردونه، با لحن آروم تر ی گفت:

_حالا که اومدی بیا صحبت کنیم، چرا ناهار نمی مونی.  

فقط لبخند کجی تحویلش داد تلاش برای بازساز ی این رابطه، مثل تلاش برای باز ساز ی تخت جمشیدِ، با تمسخر گفت:

_اومدم داداشمو ببینم، توام نمی خواد وقت گران بهاتو برای من هدر بدی، به عشقت برس.

رو چرخاند سمت در و پدرش رو نگاه نکرد، که با این طرز برخورد حسابی شاکی شده.

چند تقه ای به در زد اما صدایی نیومد، نگرانیش بیشتر شد برای همین بدون توجه به چیز ی در اتاق رو باز و یکراست نگاهش خیره تخت خواب شد .

حمید که از برخورد و حرف های شاهرخ عصبی بود، از دیدن پسرش در اتاق متعجب به سمتش رفت و نزدیک تختش ایستاد.  

_شاهین پسرم، فکر کردم رفتی شرکت .

از شونه اش گرفت و کمی تکونش داد، چرا جوابی نمی داد؟  شاهرخ لحظه ای وحشت کرد.

شاید تمام احساسات مزاحم درون قلبش بی دلیل نبودن.

خودش رو به بالین برادرش رسوند و دستی به صورتش کشید، داغ داغ بود و اکسیژن به سختی از بین ریه هاش به بیرون راه پیدا می کرد.

دستش رودو طرف شانه های برادرش گذاشت و با لحنی که هم ترس و هم نگرانی درونش خودنمایی می کرد صداش زد .

_داداشی حالت خوبه؟ هی شاهین، پسر چشماتو باز کن .

اما تنها جوابی که اومد صدای ناله های ضعیفش بود که بدجور دل برادرش رو لرزوند .

حمید که کمی نگران شده بود دستی به صورتش کشید و گوشیش رو درآورد .

_الان زنگ میزنم دکتر بیاد.  

شاهرخ نگاه پر از نفرتش رو حواله اش کرد، بدون توجه به او برادرش رو به سختی بلند کرد، زیر بغلش روگرفت و تمام وزنش روروی دوشش انداخت.

_لازم نکرده شما کار ی کنی، خودم می برمش بیمارستان.  

حمید خواست جلوش رو بگیرد اما پشیمون شد، از دل پسر بزرگش که خون بود و نفرت، خبر داشت .

پس مخالفتی نکرد.

سر ی تکون داد و آروم گفت:  

_منم همراهت میام.

شاهرخ جوابی نداد فقط با کمک پدرش شاهین رو به آرومی از پله ها به سمت سالن پایین آوردن .

شاهین چشم هایش به سختی باز بود و حتی می شد گفت اصلا باز نبود و هوشیار ی درست حسابی نداشت.

حال بد برادرش در حدی باعث نگرانیش شد که برای مدتی همه چیز رو فراموش کرد و از ته دل سعی کرد این حس ترس و نفرت از این خونه و پدرش رو پس بزنه .

جلوی در که رسید لحظه ای ایستاد، ماشین بیرون حیاط پارک شده بود و بردن شاهین تا بیرون خونه یه جورایی محال به نظر می اومد .

شاهرخ برای بیرون رفتن کمی مکث کرد که حمید متوجه مشکل شد، به آرومی دست شاهین رو ول کرد که شاهرخ، مجبور شد از پشت بغلش کنه تا روی زمین نیوفته.

_یه دقیقه همین جا نگهش دار الان ماشین رو میارم دم پله.

منتظر هیچ جوابی از پسرش نموند و خیلی سریع پاتند کرد و بیرون رفت.

شاهرخ که از سنگینی وزن شاهین کمی نفس نفس میزد، کمی بیشر خودش رو بهش چسبوند و با نفس عمیقی به سختی دستی روی صورت بی جان برادرش کشید و آروم زمزمه کرد .

_یهو چی شدی آخه؟ تو که حالت خوب بود!  

با صدای توقف ماشین جلوی در سر بلند کرد، حمید از ماشین پیاده شد و باغبونشون هم با وجود ابراز نگرانی شدید، اومد کمک، بدون هیچ مکثی، اول شاهین رو صندلی عقب گذاشتن و بعد شاهرخ و حمید سریع سوار شدن و ماشین با سرعت زیادی از جا کنده شد .

شاهرخ صندلی عقب نشست و سر برادرش رو روی زانو هاش قرار داد .

این حال شاهین بوی سرماخوردگی نمی داد اونم تو این فصل از سال، آنقدر نگران بود که آخر سر صدای پدرش باعث شد چشم از صورت شاهین بگیرد.  

_نگران نباش، حتما مریض شده  تو که یادته از بچگی خیلی زود مریض می شد .

نتونست پوزخندی به حرفش نزنه، انگار جای پدر و پسر عوض شده، به جای این که پسر به پدرش دلگرمی و امید بده، پدر بود که دلگرمی می داد .

_مگه شما وقتی ما بچه بودیم اصلا خونه بودید که این حرف و می زنید؟

حمید از آینه جلوی ماشین نگاه پر از اخمی روانه اش کرد، هرچند که حرفش رو قبول داشت .

_الان وقت این حرفا نیست، ولی بعدا من و تو باید باهم حرف بزنیم.  

همزمان با نگه داشتن جلوی بیمارستان، با لحنی که برای حمید بسیار تلخ بود شاهرخ گفت:  

_فکر نکنم بین ما دوتا دیگه حرفی مونده باشه آقای به ظاهر پدر .

مجال گرفتن پاسخ رو نداد و به سرعت به بیمارستان رفت تا درخواست برانکاردی کنه، برای برادرش ،که بدجور حالش رومنقلب می کرد.

حمید کلافه از بحث و جواب های طعنه دار پسر بزرگ ترش، فقط نظارگره تلاش دکتر ها برای برسی حال پسرش بود .

تو این مدت چند بار ی گوشیش زنگ خورد، دلربای جوونش بی وقفه زنگ می زد اما حمید الان حتی حوصله  معشوقه زیباش روهم نداشت.

شاهرخ بی قرار جلوی در اتاق ایستاد، التماس لحظه ها رو میکرد که هرچه سریع تر بگذرند. چقدر بین پدر و پسر فاصله بود، شاید به اندازه فرسنگ ها!

شاید باگذشت چند دقیقه التماس هاش به نتیجه رسید و دکتر از اتاق بیرون اومد.

پریشون جلو رفت، حمید زودتر از شاهرخ لب باز کرد و دکتر رو خطاب قرار داد.

_حالش چه طور؟

شاهرخ از پدرش یه قدم فاصله گرفت و با اخم به لب های دکتر خیره شد .

_مشکلشون جدی نیست به نظر میاد ضعیف شدن، چندتا داروی تقویتی بهشون زدیم، الانم بیدارن میتونید ببینیدش.  

دکتر خواست بره که شاهرخ با آبروهای بالاپرید، به آرومی بازوی دکتر رو گرفت:

_یعنی مشکلی نداره؟ پس چرا از حال رفت؟ تب بالاش چی؟

دکتر از بالای عینک نگاهی اول به حمید بعد به شاهرخ انداخت. از شباهت ظاهریشون هم می شد حدس زد چه نسبتی باهم دارن.

برای شاهرخ غیرقابل درک بود که جریان به چند داروی تقویتی تمام شود .

_نه پسرجان مشکلی نداره، همون طور که گفتم ایشون جسمی خیلی ضعیف شدن اگه نگران وضعیتش هستید می تونم چندتا آزمایش براش بنویسم.

حمید خواست جوابی بده که شاهرخ سریع گفت:

_آره اگه میشه آزمایش رو بنویسید چون برادرمن تا دیروز حالش کاملا خوب بود، حتی یکمم درد نداشت، چه طور ی در عرض دوازده ساعت آنقدر ضعیف شده؟

دکتر که نگرانی های زیاد برادر رو یک جورایی درک نمی کرد، سر ی تکون داد و به سمت اتاق برگشت .

برای دکترم جالب بود که چرا بیشتر از این مرد مسن، این پسر جون آنقدر نگران؟

دستی داخل موهاش فرو و برای چند لحظه چشم های خسته اش رو روی هم فشرد. حمید، چند قدمی به سمتش براشت و با اخم کمرنگی درحالی که گوشیش رو بین انگشت هاش می فشرد گفت:

_خوبه گفت مشکلش جدی نیست چرا الکی می خوای نگهش دارند؟

شاهرخ عصبی به سمت پدرش برگشت، الان به اندازه کافی عصبی بود و دوست داشت تمام عقده های چند وقته اش رو سر یکی خالی کند، حتی اگر اون یک نفر باباش باشه!  

بالحن تندی گفت:

_نگران جیبتی؟ نترس خودم پول بیمارستان و آزمایش هاش و میدم، تو لازم نیست کار ی کنی. الانم اگه عشق بازیت دیر شده برو  کسی ازت نخواست این جا بمونی.

حمید از جوابی که با این سبک لحن داد عصبی شد .

_هی بهت هیچی نمی گم، انگار حالیت نیست اینی که جلوت ایستاده پدرته! نتونستم درست تربیتت کنم که با بزرگترت چه طور صحبت کنی؟

پوزخندی زد، درحالی که دستش رو داخل جیب شلوارش فرو می کرد جلویش ایستاد. شاهرخ کمی بلند تر از پدرش بود.

_نه انگار تو متوجه نیستی که برای من هیچ جایگاهی ندار ی، اینی که جلوم ایستاده بدل یه پدر هم نیست، پدر واقعی رو ما تو خواب دیدیم پس به دلت صابون نزن که درست حرف بزنم.

با طعنه ادامه داد.

_ بهتره بیشتر از این عشقتو تنها نذار ی.  

حمید از عصبانیت دست هایش مشت شد، آماده بود سیلی بزنه به این پسر ازخود راضی و مغرور، اما نزد. شاید در دل تمام چیز هایی که بهش لقب میداد رو قبول داشت .

شاهرخ بدون توجه به نگاه های خیره پدرش به سمت اتاق رفت تا بتونه برادرش رو ببیند.

حمید بیشتر از این موندن رو جایز ندونست، موندن درجایی که مدام نیش بخورد اونم از همخون خود. کسی چشم های زیبای قهوه ای رنگش رو از خودش به ارث برده، دردناک بود.

نفس عمیقی کشید، پدر بود اما هیچ یک از خصوصیات پدر بودن رو نداشت  .

حرف دکتر روبه جان خرید و با خیال نسبتا آسوده از بیمارستان خارج شد. پیش خودش مطمئن بود همین امشب شاهین از بیمارستان مرخص میشه و شاهرخ جلوش کم میاره!  

 ***

شاهرخ جلوی در اتاق دست به سینه حرکات پرستار ها رودنبال می کرد که چه طور ی به بدن بی حال برادرش درحال تزریق دارو بودن.

لحظهای غرق شد تو گذشته، به یاد دورانی که سنش به تعداد انگشتان دستش بود .

دوران نچندان شیرین که محروم بودن از پدر ی که فقط اسمش بود و پولش، درعوض مادر ی که مرد بود، تا پای جونش بها داد برای دو طفلی که با غم در بطن خود پرورش داد.

روز ی که شاهین بیمارشد و میترسید از دکتر ی که براش دیو بود و مادر ی که با لبخند، نقش فرشته رو باز ی کرد تا پسرک کوچیکش از دیو خیالیش نترسه.

ذهنش پر کشید و برگشت به حال، کار پرستارها تموم شد و شاهرخ تکیهاش رو از دیوار بی روح سفید رنگ اتاق گرفت و کنار بالین برادرش درحالی که یک دستش روی تخت سفید رنگ قرار می گرفت و با دقت به صورتش نگاه می کرد، ایستاد.

شاهین پرده دوچشمش رو آروم تکونی داد و خیره چهره پراز نگرانی برادرش موند .

ناخوداگاه از دیدن برادرش، به جای پدرش لبخندی کمرنگ مهمون لب های خشک و بی روحش شد .

کمی گیج اطراف رو نگاه کرد، زیاد  یادش نبود چرا این جاست.

وقتی از دیدن و فکر کردن چیز ی به یاد نیاورد. آخرسر باز به سمت چهره برادرش چرخید و آروم گفت:

_من چرا این جام؟ این پرستاروچرا آنقدر منو سوراخ کردن؟  

شاهرخ لبخندی به روش زد و دستان مثل کوره داغش رو روی پیشونی سرد شاهین قرار داد و آروم گفت:

_آخر سر غم نبود شیرین بلاسرت آورد! صبح حسابی از فراغش تب کردی.

شاهین لب هاش رو کمی با زبونش تر کرد و آروم گفت:

_چرت نگو بابا من حالم خوبه. عشقمم حالش خوبه!

خواست آروم بلند شه که شاهرخ اخمی کرد و با دستش مانع از بلند شدنش شد.

_بخواب تا شب این جا میمونی دکتر برات آزمایش نوشته هروقت دادی، اونوقت میتونی ازجات بلند شی.

شاهین چشم های نیمه بازش رو کمی فشرد و نفس عمیقی کشید که کمی سینش سوخت، بدن نیم خیزش رو به تخت دوباره چسبوند و آروم گفت:

_آزمایش برای چی، اصلا دکتر چیگفت؟

شاهرخ روی صندلی کنار تخت نشست و با کلافگی دستی داخل موهای مشکیش کشید.  

_گفت خیلی ضعیف شدی، نگران نباش چیزیت نیست، من فقط می خواستم خیالم راحت شه گفتم برات آزمایش بنویسه.

شاهین لبخندی به نگرانی برادرش زد به فکر فرو رفت .

اما حس می کرد منطق شاهرخ زیادی ام درست نیست، این که گفت مشکلی نداره اونم با وجود یهویی بد شدن حالش، زیادی غیرطبیعی به نظر میرسه .

چشم هاش رو روی هم فشرد و کمی به چند روز اخیرش فکر کرد.

دیشب هیچ حس درد یا ضعفی نداشت چه طور تو بیست و چهار ساعت به اندازه موهای سرش احساس درد و ضعیف بودن میکرد؟ کاریم به اون صورت انجام نداده بود که بگه ضعیف شده!  

حتی تو شرکت اکثر کارها با شاهرخ بود و اون بیشتر نقش همراهی رو داشت تا شریک فعال!

با صدای در اتاق چشم های بی حالش رو به دکتر انداخت که با احترام، برادر رو به بیرون راهنمایی میکرد.

بیشترگیج بود و سردرگم …

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن