خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ترس از مه / رمان ترس از مه پارت 4

رمان ترس از مه پارت 4

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

مثل فردی که، داخل جنگل تاریک گیر کرد و نمی دونست راه خروج از کدوم طرفِ.

شاهرخ روی یکی از صندلی های انتظار نشست و منتظر موند تا دکتر کارهای لازم رو انجام بده اما دلشوره ای که از صبح داشت، همچنان مهمون ناخونده قلبش بود که قصد بیرون رفتنم نداشت.

چند ساعتی طول کشید تا آزمایش ها تمام بشه، و باکمی دست به جیب شدن تونست کار ی کنه تا زود جواب ها رو براش آماده کنن بلکه با دیدن جواب ها خیالش راحت بشه و این دلشوره و نگرانی لعنتی دست از سرش برداره .

کارش که تو بخش پزیرش تموم شد دوباره به اتاق برگشت.

شاهین که چند دقیقه ای بود تا کسی وارد اتاق بشه تا چشمش بهش افتاد با دست اشاره ای بهش کرد. و با صدای عاجز و بامزه ای که لبخند به لب شاهرخ میاورد گفت:

_تو روخدا بگو بیان این سُرم رو باز کنن، دیگه نمیتونم تحمل کنم دستشویم ریخت!

قهقهه ای از این حرفش زدکه صداش کل اتاق رو پر کرد، از این خنده شاهین اخم کمرنگی کرد و با حرص لب زد .

_نخند بابا، به توام از صبح دوگالون آب وصل کنند وضعیتت از من بدتر میشه! برو یکی و بیار ترکیدم به خدا .

شاهرخ دستش رو جلوی دهنش گرفت و سر ی به معنی باشه تکون داد. به دنبال پرستار، از اتاق خارج شد و بعد ازچند دقیقه برگشت .

درحالی که هنوزم آثار خنده خودش رو کمرنگ روی صورتش مشخص بود، اشاره ای به برادرش که کم کم چهرش ازفشار، به قرمز ی میزد کرد و گفت:

_خانم سرمش رو باز کنید تا این جا رودخونه راه ننداخته.  

از این حرفش پرستار هم خندید  که شاهین بالش زیر سرش رو با یک خیر کوچیک به سمتش پرت کرد. شاهرخ رو هوا بالشت رو گرفت و چشم و ابرویی براش اومد.

_ببند دهنت رو.

پرستار به سختی جلوی خندش روگرفت، با ملایمت سوزن رواز دستش خارج و چسب کوچیکی روش چسبوند، تا خون ریز ی نکنه.

_تموم شد آقا بفرمایید.  

شاهین که فقط منتظر همین یک جمله بود از جاش پرید و به سمت در اتاق رفت .

شاهرخ خنده دیگه ی کرد و سر ی از روی تاسف تکون داد و به سمت پرستار چرخید.

_خیلی ممنون لطف کردید.

پرستار لبخندی زد و گفت:

_خواهش میکنم، وقتی کارشون تموم شد صدام کنید که دوباره سُرم رو وصل کنم.  

_چشم حتما .

با رفتن پرستار خودش هم دستش رو داخل جیب شلوارش فرو و باقدم های آهسته به سمت سرویس بهداشتی ته سالن رفت. از بوی بیمارستان همیشه بدش می اومد، بوی الکل و مواد ضدعفونی کننده ،یک چیز ی دائمی تو هر بیمارستان یا درمانگاهیه.

نزدیک سرویس بهداشتی درست کنار در اتاق کارکنان بخش ایستاد و خیره دختر بچه کوچیکی شد که از ترس آمپول به آغوش مادرش پناهنده شده و مدام گریه می کرد.

با لرزیدن گوشی زیر دستانش، نگاهش رواز اون مادر و دختر گرفت و نگاهی به اسم گیرنده کرد .

کم کم اخم دوباره مهمون صورتش شد، تنها شخصی که اسمش روسیو نکرده بود و شاید ماه به ماه هم گذرش به تماس نمیافتاد.  

نفس آه مانندش روبیرون فرستاد و دکمه اتصال رو زد. ولی از اون جایی که اصلا حوصله صحیت های رو اعصاب پدرش رو نداشت خیلی خشک و جدی جواب داد.

_کارت رو بگو .

پشت بندش صدای نفس های پر حرص حمید به گوشش زنگ خطر شد که الان این مرد ظرفیتش از بی محلی های پسرش پر می شه.

_سلام کردن بلد نیستی؟

شاهرخ تکیه اش رو به دیوار های سرد سالن زد  با این که صندلی در نزدیکش بود، ایستاده صحبت کردن روترجیح داد، حس می کرد تسلطش بیشتر میشه.  

بیتفاوت گفت:

_گفتم کارت رو بگو، قطعا از عشق و حالت نزدی که سلام و احوال پرسی کنی.  

حمید درمونده شد، از پسر ی که اگر تشنه خونش هم باشه حق داره!

_شاهین چه طوره؟

پوزخندی زد، به وسعت قهقه، بالحن طعنه آمیز ی جوابش رو داد.

_نه بابا توام بلدی نگران باشی؟ میذاشتی یه دو روز دیگه زنگ میزدی، زیادم مهم نیست البته، نزنی ما راحت تریم.  

یکم گذشت که صدای پراز حرص حمید به گوشش رسید.

_شاهرخ!

از این لحن صدا کردن اسمش توسط پدر عزیزش اخم کرد و کمی صداش رو بالا برد .

_تظاهر نکن برات مهمه که باور نمیکنم.  

یکم سکوت و مکث، برای این که حمید آرامش از دست داده اش رو دوباره تصاحب کنه کافی نبود!

اما  آخرسر بازم سعی کرد باصدای ملایم تر ی گفت:

_کاراتون تموم شد بیاید خونه باهم شام بخوریم.  

لحظه ای شاهرخ چشم هاش رو از ناراحتی بست .

یکی از بزرگترین حسرت های بچگیش همین خوردن شام با خانواده ست که همیشه توسط همین پدر به رویا تبدیل شد .

همیشه تو دلش آرزو می کرد کاش وقتی بچه بودیم یه دفعه مارو همراهی میکردی.  

چی می شد تفریحات سه نفره ما، با حضور تو یه مربع تشکیل میداد که گوشه گوشه اش مهر و محبت  باشه و عشقی که، نشونی باشه از پدر به مادرم و ما ا؟

شاهرخ با صدای لرزونی که حاکی از یادآور ی خاطرات تلخ گذشته بود گفت:

_فکر نمی کنی خیلی دیره؟

صداش بغض وغم رو باهم داشت ، خود شاهرخ متوجه بغض صداش نشد اما همین به اصطلاح پدر ،تا ته وجودش با این صدا لرزید. ناراحت شد اما واقعا واسه ناراحتی خیلی دیر بود آروم زمزمه کرد.

_می دونم گذشته خوبی نداشتیم، حتی الانم می دونم از دستم حسابی کفر ی هستی اما منم برای کارام دلایلی داشتم .

چشماش رو باز و سرچرخوند سمت در، همون طور که به حرف پدرش گوش می کرد صدای پرناز زنی باعث درهم شدن اخم هاش شد .

_حمید جون این جایی؟ یه ساعت دارم دنبالت میگردم.

کار خراب شد….  

شاهرخ ذره ای امید، برای بازساز ی این خانواده رو تو دلش کشت و پوزخند صدا دار ی زد و به طعنه گفت:

_شام رو بهتره باعشقت بخور ی ما مزاحم نمیشیم.  

حمید تا خواست چیز ی بگه فقط صدای قطع تلفن، درگوش هاش طنین انداخت.

لعنتی زیرلب گفت و بیخیال شام و صحبت و تلاشش برای بهتر کردن اوضاع شد، شاید باید تو وضعیت دیگه ای بازم تلاش می کرد، اما ته قلبش می دونست این تلاش ها مثل آب تو هونگ کوبیدنِ .

شاهرخ باعصبانیت گوشی رو داخل جیبش فرو کرد و برگشت تا به بیرون ساختمون بره، اما نگاهش خیره شاهین شد که از این فاصله حس میکرد رنگ به رو نداره .

لحظه ای  صدای اطراف رونشنید.  

حس کرد دنیا لحظه ای ایستاد، درست جلوی چشماش، شاهین دست های سر شده اش رو روی دیوار به صورت تکیه گاه قرار داد، اما این تکیه گاه زیادی محکم نبودطی چند ثانیه شاهین سر خورد و با کمر افتاد زمین، چنان شاهرخ تو بهت و ترس فرو رفت که نفس کشید رو از یاد برد!  

_یا امام زمان، شاهین یهو چی شد؟ دکتر، دکتر کمک ،یکی کمک کنه!

شونه هاش روگرفت و به سمت بالا کشید و تازه فهمید تمام استرس هایی که از صبح داشته درمقآبل حال الانش زانو زده!

شاهین بی رمق چشم هاش رو به سختی باز کرد .

تاخواست حرفی بزنه ناخوداگاه به سمت پهلو خم شد، مقدار زیادی خون بالا آورد، اما دل برادر بود که خون شد و لرزید، حتی تِکه تِکه شد و ریخت.

ترسیده و با چشم هایی که هر لحظه امکان باریدنش بود، سرشاهین رو به سینش فشار داد و با اشکی که گوشه چشمش جاخوش کرده بود دوباره کمک خواست.

داد زد و التماس کرد.

خیلی زود دکتر و پرستار ها اونا رو دوره کردن، زمان گم شد در تلاطم چشم های نگران، که َپَر َپَر شدن برادرش رو نظاره گر بود .

و این بار شاهرخ بود، سُر خورد و جلوی در ی که اجازه ورود نداشت نشست .

زمانی خود رو پیدا کرد که حیرت زده، فقط در دل دعا می کرد.  دعا می کرد که رفت اومدهای پی در پی  دکترها بی دلیل باشه.

با دستش سرش رو به آغوش گرفت و براش سر پناهی درست کرد، نمی دونست چه کار کند.

  …………..

بهت وشک و شاید استرس و ترس همشون باهم مهمون چشم های قهوه ای رنگش بودن.

دستان مشت شده اش رو روی صندلی چوبی اتاق فشار داد. حس می کرد با وجود روشن بودن کولر هوا به شدت خفس و احساس گرمای خیلی زیادی تو کل وجودش می کرد.

بالاخره با کلی تلاش قفل زبونش چرخید و نگاه پر از احساس های مختلف روبه دکتر انداخت .

با صدایی که سعی می کرد بیشتر از این بالا نره گفت:

_این چرندیاتی که می گید یعنی چی؟ یعنی چی برادرم چند روز بیشتر زنده نیست می فهمید چی می گید؟  شماهمونی نیستید که گفتید  برادرم فقط ضعیف شده و براش دارو تقویتی نوشتید. حالا این حرف ها رو چه حسابی می گید؟  

دکتر دستش رو از جلوی دهنش برداشت خودشم نمی دونست چه طور همچین چیز ی پیش اومده.

وقتی نمی تونست این اتفاق رو برای خودش هضم کنه چه طور مرد رو به روش روقانع کند؟ نفس عمیقی با بازدمی کوتاه کشید و کمی سمت جلو خم شد و با صدای آرومی خطاب به شاهرخی که با اخم نگاهش می کرد گفت:

_آقای محسنی لطفا آروم باشید، این طور ی که ما متوجه شدیم برادر شما از نوعی بیمار ی ناشناخته  رنج می بره، ما چندیدن آزمایش دیگه گرفتیم و واقعا باید بگم تمامش نشون از سالم بودن می داد .

ما واقعا متوجه نمی شیم که مشکل ایشون از کجاست. وقتی تمام آزمایش ها سالمه و هیچ نقصی تو هیچ کدوم از عضو ها وجود نداره…

شاهرخ درموند شد از صحبت دکتر، همیشه فکر می کرد بحث چیز های ناشناخته تو فیلم های هالیوود که جولان می ده، نه دراین دنیای به اصلاح مدرن و پیشرفته!

اخم هاش رودرهم کشید و از جاش بلند شد. تحمل نداشت که کسی آنقدر راحت از تسلیم شدن حرف میزنه. اونم درباره موضوع به ای مهمی!

_من این حرفا تو کتم نمیره یعنی چی ناشناخته؟ برادر من کاملا شب قبلش حالش خوب بود چه طور این بیمار ی ناشناخته شما طی یک روز حالشو صدو هشتاد درجه تغییر داد؟

دکتر با ناراحتی سر ی تکون داد و چند لحظه چشم هاش روبست، تمام بیست سال درس خوندش درست جلوی چشماش درحال عجز و التماس بودند. دستی به چشم هاش کشید و کمی عینکش رو جا به جا کرد.

_آقای محسنی من حال شمارو درک می کنم اما باور کنید تو این دو روز هر آزمایشی که فکرش و کنید ما انجام دادیم، حتی از چندتا از پزشک های خوبمون در خارج کشور هم کمک خواستیم، اونا نتایج رو دیدند.

مکث کرد حس می کرد گفتن این کلمات براش به معنی اعدامِ:

_اوناهم متوجه مشکل نشدن و تایید کرد این یه مورد کاملا نادر ست.

شاهرخ تو سکوت خیره چشم های این پیرمرد بود که صدایش میلرزید. پیرمردی که قسم بقراط خورده چه طور می تواند دروغ بگوید؟ تو لحن دکتر چیز ی به عنوان امید واسه بهبودی برادرش نمی تونست پیدا کنه.

باور همچین چیز ی براش زیادی سخت بود سرش روبه طرفین تکون داد و با صدای گرفته ای لب زد.

_باور نمیکنمنمیشه، نمیشه! اگه شما نمی فهمید مشکلش چیه می برمش یه بیمارستان دیگه.

نگاه از صورتش گرفت و با قدم های سست به سمت در رفت که صدای دکتر درگوشش به صورت زجرآور پیچید.  

_هرجای دیگه ام ببریدش همین رو بهتون میگن، بیدلیل وقتتون رو هدر ندید.

باخشم نگاهی به دکتر کرد که سربه زیر از چشم های خشمگین این پسر فراریه. نه وجود شاهرخ چیز ی به اسم ناامیدی و شکست وجود نداره! هر اتفاقی بیفته تا تهش دنیام لازم باشه میره. شاهین باید خوب بشه!

_اونام نفهمند میبرمش خارج، باید یه راهی باشه، تواین دنیای خراب شده  بالاخره یکی باید بفهمه برادرمن چشه.

بدون توجه به نگاه دلسوزانه دکتر از اتاق خارج شد .

دستی به چشم های خستش کشید، چشم هایی که دو روز بود خواب به خودش ندیده. توی دلش مدام نجوا می کرد و با خود می گفت:

_هر طور شده به دکتر درست حسابی پیدا میکنم.

چه خوش بود خیال خان داداش، باور از دست دادن عزیزش جور ی ستون زندگیش رو لرزوند که منتظر زیر آوار موندن بود.

سه روز گذشت …

سه روز ی که به اندازه صد سال عمر شاهرخ روکم کرد .

غم کوه شد روی دوشش، ناامیدی بود که دریا شد توی دل زخم خوردش.  

پیش هر دکتر ی رفت دست رد به سینش زد .

ناامید، از بیمارستان ها دل کند، از پدر ی که بعد از چند روز متوجه شد حال پسرش آنقدر وخیم است که زیاد زنده نمیموند.  

حتی از خدا دلکند .

درمونده و ناامید برادرش روبه خونه خود برد. هرچند که خود شاهین با این که می دونست داره روز های آخر عمرش رو سپر ی می کنه، حاضر نشد پیش پدرش برگرده.

حال شاهین آنقدر بد بود که نمیتونست راه برود و خیلی زود اسیر ویلچرشد.  

و چه دل خونی داشت خان داداش که بدون پدر و مادر و غمخوار، عزیزجونش رومیدید و آب می شد .

جایی از شهر نمونده بود که سر نزده باشه. کم کم خودشم داشت این حقیقت تلخ رو باور میکرد.

تلخ، بدتر از زهرمارهای بیابان!

شاهرخ جلوی در آپارتمانش لحظه ای ایستاد سر به دیوار تکیه زد. چقدر تو این مدت بی پناه بود که دیوار روتکیه گاه کرد.

همش مرور می کرد چه طور عرض یک هفته دنیاش خاکستر ی شد .

مرد بود اما بغض کرد، هر لحظه آماده باریدن اشک های تلنبار شده از گوشه قلبش بود.

آماده بود برای ضجه زدن اما باز خودش رو کنترل کرد، کلید خونه روچرخوند و وارد فضای نیمه تاریک خونه شد .

اولین چیز ی که دید برادرش بود که نزدیک پنجره خیره بیرون شده، دلش آتیش گرفت و زبانه کشید و تا مغز استخونش رو سوزوند.

دسته کلید رو بین انگشت های گرمش فشرد و نفسش روبیرون داد، با قدم های آروم به سمت برادرش رفت .

آروم کنارش رو زمین زانو زد و دست های سردش روگرفت.

هرچقدر تلاش کرد نتوست چشم های غمگینش روپنهان کنه آب گلوش رو قورت داد به چهره بی روح و داغون شاهین خیره شد .

زبونش قفل می شد وقتی کنارش جا میگرفت. چی بگه؟ وقتی خودش امیدش رواز دست داده بود .

شاهین با صدای گرفته، بدون نگاه کردن بهش آروم لب زد.

_کجا رفتی؟

شاهرخ دست هاش روفشار آرومی داد و چند لحظه چشم هاش روبست، به یاد آورد چند ساعت پیش رو که توسط دکتر دیگه ای ناامید شد. لحظات سختی که گذرونده بود رو کنار زد و تنها چیز ی که به ذهنش می رسید رو با لبخند کمرنگی آروم گفت:

_رفتم شرکت و اومدم .

پوزخندی به جواب برادرش زد، می دونست کجا رفته اما چند لحظه ای سکوت کرد کمی به سمت برادرش چرخید و نگاهی به سرتاپای اش کرد، به وضوح می تونست خم شدن کمرش روببیند!  

_می خوام این روزهای آخر کنارم باشی، پس بیخیال شرکت شو و پیش من بمون.

با این حرفش شاهرخ رسما ظرفیتش پرشد. بدون این که بلند شه چنان داد زد که کل خونه لرزید اما شاهین خم به ابرو نیاورد:

_حق ندار ی از این حرفا بزنی می فهمی؟ توباید خوب بشی و خوبم میشی. دیگه نمی خوام این چرندیات رو بشنوم.

شاهین خندید و به چشم های ملتمسانه برادرش نگاه کرد، آنقدر لاغرشده که در این لباس ها کلا گم شده بود .

_چرا سرتو گول میمالی؟ من می دونم درمان نداره پس بیخیال داداش اینم سرنوشته منه .

نمی دونست چی بگه، با غم و عصبانیت نگاهش کرد. اگه کوهم بود برای این همه ناراحتی کمرش خم می شد و خرد می شد. خود شاهین ادامه داد .

_لیلیم برگشته!

رنگ نگاه شاهرخ عوض و تمام غم دلش روی چشم هاش آوارشد و آماده بود کاملا ریزش کنه ولی  برخلاف چند دقیقه قبل به ذهنش رسید شاید حضور کسی که برادرش عاشقانه دوستش داره اون رو به زندگی امیدوار کنه برای همین آروم گفت:

_می خوای بیارمش؟

لبخند تلخی زد و گوشیش روبه سمت شاهرخ گرفت.

_تا الان بیست دفعه بهم زنگ زده و من جواب ندادم! نمی خوامم جواب بدم.

شاهرخ نگاهی به صفحه گوشیش کرد.

“بیست تماس بی پاسخ از نفسم”

با ناراحتی و چهره ای گرفته، چشم از صفحه گوشی گرفت و به شاهینی که خیره بیرون بود نگاه کرد، با صدای آرومی لب زد.

_می خوای چی کار ی؟

شاهین سر بلند کرد در دو گوی قهوه ای خیره شد دلگیر بود از خودش، خدا، ازهمه  

از مادر ی که تنهایشون گذاشت، از پدر ی که به جای بودن در کنارش پیش نامزدشِ، نفسی کشید که سینش روبه درد آورد با بغض حرف هایی رو زد که جونش روبه لب رسوند:

_داداش میشه یک لطف در حق من بکنی؟ بهش زنگ بزن بگو شاهین رفت خارج، بگو ترکت کرد بگو دوست نداشت، بگو بازیت داد و رفت .

بغض بدجور به گلوشون چنگ میزد.

شاهرخ نم اشک برادر رو دید و دم نزد جلوی چشمش پر پر شد و دم نزد. چقدر دیگه باید طاقت میاورد و دم نمی زد؟ چه طور ی هی سکوت کنه و به روی خودش نیاره؟

_بهش بگو شاهین رفت پی خوش گذرونی بگو دوست نداشت، می خوام ازم متنفر بشه می خوام زندگیشو بسازه، خوشبخت شه.

شاهرخ دیگه تحمل نکرد حرف هایی که غم داخلش به اندازه اقیانوس آروم بود .

ازجاش بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت، فرار کرد از دو گویی که ممکن بود از دیدنش به زودی محروم شه. انگار روزگار بدجور تلاش می کرد که این جوون رو یک شبه صدسال پیر کنه .

با عصبانیتی که بیشتر از خشم داخلش امواج غم و ناراحتی در حال نوسان بود داد زد.

_بسته بسته دیگه نمی خوام بشنوم، توحالت خوب میشه باید خوب بشه، لازم باشه میبرمت خارج ،اما به خدا اگه یه بار دیگه از این حرفابزنی خودم اول از همه یه بلایی سرت میارم بعدم خودمو میکشم!

شاهین بغض گلوش روبه سختی قورت داد.

ازمرگ هراسی نداشت، دلش به حال برادرش میسوخت.

دلش برای عشقش میسوخت، سر به زیر خیره انگشتان دستش شد.

نا امیدی گناه کبیره بود اما دیگه چیز ی به ذهن خسته و آشفته اش نمی رسید، اگر توان راه رفتن داشت حتما به یک جایی فرار می کرد تا تو خلوت اگر قرار است بمیرد، بمیرد!

با حضورش تنها کسایی که تو زندگی دارد رو آزار ندهد.  

با صدای در، شاهرخ از سرگردونی در دنیای بی رحمش خارج شد و به سمت در رفت و بدون انکه سوال کنه چه کسی پشت درِ، با یک فشار کوچیک در رو باز کرد .

دیدن پدرش پشت در غمش رو تو یک لحظه به خشم تبدیل کرد .

دهنش رو باز کرد تا هرچی حرمت بودِ رو بشکنه که حمید آروم گفت:

_فقط اومدم شاهین ببینم، زود میرم.

از این صدای گرفته شاهرخ آروم شد، شاید برای اولین بار تو زندگیش مطمئن شد صدای پدرش از ناراحتی و بغض میلرزه، کمی مکث کرد و سرتاپای پدرش رو از نظر گذروند و بدون هیچ حرفی خود رو کنار کشید.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *