رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 2

Rate this post

رمان عشق هاَی پنهان

جهت مشاهده بترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلیک کنید

این فرد که به من زنگ زد. کی بود!؟ صداش هم برام آشنا نبود!

 

همون طور غرقِ فکر بودم که در اتاق، با شدت باز شد.

هانی همون طور که چشم هاش رو ریز کرده بود، دست به سینه به سمتم اومد.

 

ابرویی بالا انداخت و مشکوک نگاهم کرد:

_ که این طور، مهمون دعوت می کنی و خودت توی اتاقت می مونی!

روی تخت نشستم و نفس حبس شده م رو آزاد کردم.

_ نه هانی. راستش یکی بهم زنگ زد .

 

یک تای ابروهاش رو بالا داد.

_ حالا کی بهت زنگ زده بود؟ شونه ای بالا انداختم.

_ هیچ کی یه مزاحم!  

حالا بیا بریم پایین، الان مامان  

می گه یک ساعته توی اتاق چی کار می کنید.

 

هانی حین این که پشت سرم می اومد با لحنی که شیطنت در اون موج می زد گفت:

_ نگفتی اون مزاحم کی بودش ها؟

_ حالا بعدا بهت می گم بیا بریم.  

 

همه توی پذیرایی، روی مبل سلطنتی نشسته بودن و مشغولِ صحبت کردن بودن.

دستِ  هانی رو گرفتم و تند تند به سمت پایین رفتیم.

نگاه بابا که به من افتاد، اخم غلیظی کرد.

 

رو به جمع کردم و گفتم:

_ سلام. واقعا ببخشید یکی بهم زنگ زده بود، کار فور ی داشت برای همین نتونستم بیام!

 

عمو شهریار لبخندی به جانبم زد.

_ نه دخترم عیبی نداره. انشاءالله کار فور ی دوستتون حل شد!؟

_ بله عمو درست شد.

 

هانی دور از چشمِ بقیه، نیشگونی از پهلوم گرفت. که ” آخی” زیر لب گفتم.

آروم زیرلب زمزمه کرد:

_ که کار فور ی داشت؟ اونم یه مزاحم!

 

لبخندی زدم.

_ نکنه انتظار دار ی بگم عمو ببخشید، یکی زنگ زده بود حرف نمی زد. برای همین نیومدم.

 

به سمتِ مبل های راحتی، که گوشه ی سالن بود رفتیم.

هانی هیجان زده پشت سر هم گفت:

_ زود، تند، سریع. بگو ببینم اونی که بهت زنگ زد کی بود؟

 

کل ماجرا رو براش تعریف کردم.

با تموم شدنِ حرفم، خدمتکار سینیِ  شربت رو به سمتمون گرفت.

 

هانی همین طور که شربت رو مزه مزه می کرد گفت:

_ یعنی کی بوده که بهت زنگ زده؟ خیلی کنجکاوم که بدونم!

_ خودمم نمی دونم.

 

تو فکر بودم که جرقه ایی به ذهنم رسید.  

نکنه…

نکنه آرش باشه؟

امشب هم که خونه مون نیومده بود. ولی آرش که ماشین پورشه نداره!

شاید ماشینِ  یکی از دوست هاش رو گرفته باشه!  

 

شماره ایی که تماس گرفته شده بود که شماره آرش نبود!

شاید شمارش روعوض کرده باشه؟ ولی آرش که از این جور کارها نمی کنه.

 

نمی دونم چرا هی برای خودم دلیل می آوردم که کار آرش نیست.

یک حسِ قوی ای داشتم که آرش نمی تونه باشه!  

 

یاد خاطره ی قدیمی مون با آرش افتادم.

” آرش پوزخندی کنج لبش کش اومد.

_ این پسره چرا به دختره نمی گه دوسش داره؟  

این قدر بدم میاد یواشکی نامه می ده! خب برو جلو بهش بگو دیگه.

نگاه فیلم پلیسی تبدیل شد به عشق وعاشقی.”

 

همیشه هم به این رفتار آرش می خندیدیم.

هانی دستش رو جلوی صورتم تکون داد.

_ هی آلما کجا سیر می کنی؟

به چشم های نمناِکِ عسلیش خیره شدم.

_ هیچی همین طور ی تو فکر بودم؛ راستی هانی آرش چرا امشب نیومد؟

 

آهی پرسوز کشید:

_ چی بگم آلما، از دیشب که تو رو خونه رسوند.

پیش دوستش ساسان رفت.

 

مکثی کرد و با تردید، چیز ی که می دونستم رو به زبون آورد.

_ بازم جوابت بهش منفی بود!؟ سر ی تکون دادم.

 

هانی نفس عمیقی کشید:

_ چی بگم، نمی شه که کسی رو بزور دوست داشت، داداشه ما هم  نمی فهمه.

 

دیگه مطمئن شدم که کار آرش نبوده.

یعنی کی می تونه باشه؟

 

 

چند ساعتی گذشته بود.

نگاهم به بابا و عموشهریار افتاد، طبق معمول داشتن درباره کار صحبت می کردن.

یک دفعه هانی بِشکنی رو هوا زد:

_ خب! موضوع رفتنت به شمال حل شد.

متحیر به سمتش برگشتم.

_ یعنی چی؟

تو کی به بابام گفتی؟ چه طور ی راضی شد؟ اصلا قبول کرد!؟

 

هانی زیر لب ” نچ نچی کرد  “

_ عزیزم، آروم سوال بپرس. چه خبره همه رو یک دفعه ایی می پرسی؟ بریم اتاقت، به همه سوالات جواب می دم .

 

 

زود به سمتِ اتاق رفتیم و روی دوتا صندلی ای که برای میز تحریرم بود. نشستیم.

_ خب هانی، زود بگو ببینم چطور ی بابام راضی شد!؟ به صندلی تکیه داد:

_ به بابام گفتم که بابات رو راضی کنه.

_ از کجا می دونی قبول می کنه؟

 

هانی به عادت، لب زیرینش رو گزید.

_ از اون جایی که بابای من و بابای تو  

دوست چندساله اند، حدود سی سالی می شه مگه نه؟ _ آره

_ از این سی سال دوستی، بابام یه درخواست از عمو فرهاد نکرده، به نظرت حالا که یه درخواست کوچیک کنه بابات قبول نمی کنه؟

 

موشکافانه نگاهش کردم و دستم رو زیر چونه ام نهادم.

_ آره قبول می کنه؛ ولی اگه قبول نکرد چی؟

این درخواست کوچیک که می گی برای اون یه درخواست خیلی خیلی بزرگه.

 

هانی با چشم یک دور اطرافِ اتاق رو رصد کرد.

_ برای چی منفی فکر می کنی؟ یه کمی هم مثبت فکر کن دختر!  

 

با تقه ایی که به در خورد، نگاهم به سمتِ در کشیده شد.

_ بله؟

صدای خدمتکار از پشت در اومد.

_ خانم، خانواده ی شریفی دارن تشریف می برن.

_ باشه، الان میایم.

 

خدمتکار چشمی گفت و رفت.

به سمتِ هانی برگشتم.

_ هانی، راستی چند شنبه می خوایم شمال بریم؟  متفکر نگاهم کرد.

_ خب هنوز نمی دونم. ولی فکر کنم که شنبه بریم!

چشم هام با این حرفش، گرد شد.

_ امروز که پنج شنبه ست، پس فردا می ریم!؟

 

هانی حین این که بخشی از موهاش رو زیر شالش مرتب می کرد، سر ی تکون داد.

_ آره تا نظر بابات عوض نشده بهتره زودتر بریم.

_ باشه پس زود بریم پایین.

 

 

بعد از رفتنِ هانی و پدر و مادرش، بابا بهم گفت به اتاق کارش برم.

تقه ایی به در زدم، که با گفتنِ “بفرمایید”  آروم در رو باز کردم.

 

بابا دستِ چپش رو تکیه گاه پیشونیش زده بود و سرش پایین بود  سخت مشغول خوندنِ کتابی بود.

آروم و با طمانینه پرسیدم:

_ بابا کارم داشتین؟

 

بدون این که سرش رو بلند کنه؛ زمزمه کرد:

_ می خوام در مورد یه موضوعِ مهمی باهات صحبت کنم.

 

روی کاناپه ای که روبروی میز کار بابا بود نشستم و با استرس، انگشت های دستم رو در هم قفل کردم.

_ عمو شهریارت از من یه درخواستی داره.

 

نگاه نافذ و دقیقم رو به بابا دوختم. تا ادامه حرفش رو بزنه.

_ از من خواسته که اجازه بدم برای تعطیلات، همراه هانی شمال بر ی.

مضطرب پرسیدم:

_ خب شما اجازه می دین!؟

 

 

سنگینیِ  نگاه بابا رو روی خودم حس کردم.

_ خودت چی؟ دوست دار ی بر ی شمال؟ من من کنان گفتم:

_ من… دوست دارم، ولی اگه شما…

وسط حرفم پرید.

_ که من اجازه نمی دم؟

 

سرم رو پایین انداختم و با زبونم لبم رو تَر کردم.

_ بله گفتم شاید اجازه ندین؛ شاید که نه اصلا اجازه ندین.

بابا، عینکی که روی چشمش بود رو برداشت.

_ دخترم آلما، سرت رو بالا بگیر.

 

سرم رو بالا آوردم و به چشم های مهربونش خیره شدم.

_ این همه سخت گیر ی که می کنم فقط به خاطر خودت بوده و هست.

مکثی کرد و ادامه داد:

_ می دونم گاهی اوقات که نه، ولی بیشتر اوقات بهت سخت گرفتم؛ دخترم من این کارها رو فقط به خاطر تو انجام دادم.

بدی تو رو نمی خوام. برعکس خوبیت رو می خوام.

 

ناخوداگاه، قطره اشِکِ سمجی، روی گونه م غلتید.

با ناراحتی زمزمه کردم:

_ بابا شما می دونید با این سخت گیر ی هاتون چه به روز من آوردین!؟

 

از روی صندلی بلند شد و روبروی من ایستاد و شونه هام رو گرفت و مجبورم کرد بلند بشم.

 

با دستش قطره های اشکم رو کنار زد.

_ دخترِ بابا، دختر یکی یه دونه بابا، شاید یه روز ی متوجه بشی که این کارها رو فقط به خاطر خودت انجام دادم!

من اجازه می دم که همراه هانی، شمال بر ی. اون هم فقط به خاطر عمو شهریارت.

با این که اجازه دادم. ولی این رو بدون که دوتا از بادیگارد ها رو می فرستم. همراهتون بیان؛ الان هم دیگه دیر وقته برو اتاقت.

 

میونِ  گریه، لبخندی زدم.

_ باشه باباجون، شب بخیر.

_  شب تو هم بخیر عزیز بابا.

 

 

اون شب خیلی زودتر از شب های دیگه خوابم برد.

صبح با صدای گوشیم که زنگ می خورد، بیدار شدم.

روی تخت نیم خیز شدم و با یک، دست گوشی رو از روی میز برداشتم.

 

با لحنی که خواب آلودگیم آشکار بود گفتم:

_ بله؟

نوشته های مشابه

‫5 نظرها

  1. سلام خسته نباشید. ببخشید جلد دوم رمان عشق های پنهان نوشته شده؟اگه شده کجا میتونم پیداش کنم؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن