رمان مستر سیبیل

رمان مستر سبیل پارت 2

Rate this post

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

_ سلام خوبید؟ خسته نباشید.

 

بنده خداها یک نگاه به هم کردند و با گیجی از من خداحافظی کردند.

قیافهاش شیطون شد و چشمای آبیاش درخشید و گفت:

_ بله خوبن، تازه سلام هم می رسونند.

خندیدم و ادامه داد:

_ می تونم بیام تو یا باید بازم خودم رو معرفی کنم!؟

خاک برسرم همین طور پشت در نگهاش داشتم.

لب گزیدم و گفتم:

_ بفرمایید.

وارد حیاط شدیم.

_مامان و بابات نیستند؟

یک چشم غره جانانه ازش رفتم گفتم:  

_ نه خیر من و سهیل و دوستامونیم.

_ اوه مای گاد، ایرانی ها هم از این مهمونی ها دارند!؟

_ نه خیر شما اون ور آب بودید، افکارتون انحراف پیدا کرده.

قهقهه بلندی سر داد.

اه این چه حرص درار شده

قبلا ا خوب بود، مثل مجسمه بود آروم، ساکت و در عین حال خوشگل و مامانی.

سهیل وارد حیاط شد و گفت:

_ سحر، کی بو…

با دیدن من و عرشیا، که وسط حیاط بودیم یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و سوالی به من نگاه کرد.

وا خب به من چه؟

_ آقا عر…

خود عرشیا مثل آدامس جویده، وسط حرفم پرید.

_ عرشیام. پسر علی آقا؛ انقدر تغییر کردم که همباز ی بچگی هات رو نمی شناسی!؟

سهیل که تازه فهمیده بود کیه خندیدو گفت:

_ عر ی تویی؟ وای پسر کی اومدی؟ بیا ببینم.

داداش مارو باش

پسره رو با این صدا کردنش له کرد.

هم دیگه رو بغل کردند و وارد خونه شدیم.

پرهام و گلناز با دیدن عرشیا، از جاشون بلند شدند.

سهیل عرشیا رو نشون داد و گفت:

_ ایشون عرشیا یا همون عر ی جون خودمون، دوست دوران بچگیام…

دستش رو به طرف پرهام گرفت و گفت:

_ ایشونم پرهام یا.. 

پرهام پرید وسط حرفش و گفت:

_ فقط جان ننت، من رو دیگه پر ی جون صدا نکن.

همه خندیدیم و بعد از معرفی گلناز نشستیم.

داشتم با گلناز اختلاط می کردم و همه رو یک دور از نظر می گذروندم که دیدم پرهام داره برام زبون در میاره.

کرم درونیم گل کرد و کوتاهی نکردم و زبونم رو تا ته براش درآوردم.

با خنده پرهام، به اطراف نگاه کردم. سهیل با تاسف و عرشیا با خنده نگاهم می کرد و خونه در سکوتی محض قرار گرفت.

با خنده تو دماغی پرهام خونه منفجر شد.

لبخند زورکی زدم و از جام بلند شدم و دست گلناز رو کشیدم.

صورتش از خنده قرمز شده بود.

با لبخند مصنوعی و حرص، ببخشیدی گفتم و توی اتاق هلش دادم.

با عصبانیت گفتم:

_ بخند عزیزم بخند گریه هاتم خواهیم دید!

بعد از یک دقیقه کامل خندیدن نفس عمیقی کشید و گفت

چه خر ی تو، طرف از خارج اومده تو جلوش زبون هم در میار ی!؟

_ خب بابا توام مثل این خارج ندیده ها! بعدم طرف از خارج اومده از کره مریخ که نیومده که براش له له بزنم.

 

با لودگی گفت:

_ یعنی اگه یکی از کره مریخ بیاد، براش له له می زنی؟

 

بالشم رو از روی تخت برداشتم و با حرص به طرفش پرت کردم.

 

_ گلناز!

از جاش بلند شد.

_ اصلا حیف من که من که به فکرتم

 

_ آره از خندیدنت مشخص بود.

 

بعد یک ساعت گلناز و پرهام رفتند و عرشیا و سهیل هم  بیرون رفتند و من ماندم تنهای تنها.

 

شب موقع شام، همه دور میز نشسته بودیم و سهیل داشت با بابا حرف می زد.

حواسم رو به سمت حرف هاشون سوق دادم.

 

وای بابا نمی دونی عرشیا چه طور ی از اونجایی که زندگی می کنه، تعریف می کرد.

بابا با لحن بی تفاوتی گفت:

_ خب بگه.

 

_ شاید منم برم.

 

_ لازم نکرده.

 

سهیل سرش رو پایین انداخت و دست راستش که روی رون پاش زیر میز بود رو مشت کرد؛ اما ،هیچی نگفت.

تلفن زنگ خورد و مامان که تا اون موقع فقط شنونده حرفای سهیل و بابا بود، از جاش بلند شد و گفت:

_ من برمی دارم.

 

و من که نیم خیز شده بودم دوباره نشستم.

_ سلام مریم عزیزم چطور ی؟ خوبی؟ قربونت مرسی علی آقاخوبه؟ ممنون اونم خوبه، سلام می رسونه…

 

شروع به صحبت شد.

بعد از تموم شدن تلفن، سرجاش نشست.

بلافاصله پرسیدم:

کی بود؟

 

_ یعنی تو نمی دونی کی بود؟

 

_ نه کی بود؟

 

مامان چشم غره ای رفت و گفت:

_ فردا شب مریم برای اومدن پسرش، مهمونی گرفته زنگ زد دعوتمون کرد.

 

_وای من چی بپوشم حالا؟

 

 

مامان چشم غره ای رفت و گفت:

_ وای این همه لباس دار ی دیگه یکیاش رو بپوش، برای من نشسته ماتم می گیره.

 

در همون حال که حرف می زد، به بابا هم نگاه می کرد.

بابا هم سرش پایین بود و غذا می خورد. برای اینکه صحبتی کرده باشم گفتم:

_ بابا می شه دیس برنج رو بدی؟

 

جواب نداد.

بلندتر گفتم:  

بابا!

 

یهو سرش رو بالا گرفت و گفت:

_  هان؟

 

_بابا جان دیس برنج.

 

یک دور سفره رو گیج نگاه کرد و دیس رو دستم داد.

نه مثل اینکه امشب بابا یک چیزیش شده بود؛ زودتر از همه غذاش رو تموم کرد و به اتاقش رفت.

 

 

جلوی کمد وایسادم.

دست دراز کردم و مانتو کتیام رو که از چوب لباسی آویزون بود رو برداشتم و پوشیدم.

روسر یام رو هم سرم کردم و نگاهی توی آینه انداختم.

چشمکی زدم و برای خودم بوس فرستادم.

 

 

_ بدو دیگه سحر کجایی؟

با صدای مامان دستی از توی آینه برای خودم تکون دادم و از اتاق بیرون رفتم.

 

_اومدم اومدم.

تا حیاط رو دویدم و داخل ماشین که توی کوچه بود، نشستم.

بابا چشم غره ای بابت دیر اومدنم، بهم رفت و ماشین رو راه انداخت.

بعد از حدودا نیم ساعت رسیدیم.

با دیدن خونه شون دهنم باز موند چند سال پیش هم این طور ی بزرگ بود یا من زیادی سرم تو فکر کردن و دید زدن عرشیا بود!؟

فکر کنم همون گزینه دوم درست تر باشه.

 

یک خونه ویلایی دو طبقه، که طبقه دوم خالی بود و خودشون طبقه اول که کاملا جدا از بالا بود می نشستند.

نگاهی به حیاط انداختم؛ پر از ماشین بود.

نگاهم به میزبان ها که برای بدرقه اومده بودند افتاد.

با عمو علی و خاله مریم سلام و احوال پرسی کردیم و داخل شدیم.

با وارد شدن ما همهمه ها خوابید و همه فامیل ما رو تحت نظر گرفتند.

به همراه سهیل تند تند سلام کردیم و نشستیم.

 

تا نشستیم زیر گوشم گفت:

_ دیدی، داشتند چهار چشمی داداش خوشتیپت رو نگاه می کردند.

 

_ آره؛ ولی افکارشون فرق داشت.

 

با چشم های ریز شده گفت:

_ چه فرقی؟

 

_ خب آدم ها افراد زشت رو هم خیره نگاه می کنند.

سرم رو از تاسف تکون دادم و ادامه دادم:

_ الهی بگردم برات که اشتباه متوجه شدی!

 

سهیل با حرص گفت:

_ حیف که الان تو مهمونی ایم.

 

_اگه تو مهمونی نبودیم، مثلا چه کار می تونستی انجام بدی!؟

 

یکهو حس کردم پهلوم سوخت.

من روی پهلوم شدیدا حساس بودم.

ناخودآگاه جیغ بلندی کشیدم.

همه مهمون ها، ساکت شدند و من رو خیره نگاه کردند.

بعضی به حالت تعجب و بعضی ها با سرزنش که چرا یک دختر باید این چنین توی مهمونی جیغ بزنه  

 

الان بود که آبروم می رفت؛ سریع گفتم:

_ سوسک، احساس کردم که سوسک دیدم.

 

همه زن ها جیغ کشیدند.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن