رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 5

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

حق داشت، دیدار پدر و فرزند رامحروم کنه؟

اونم پدر ی که شاید بتونه یک درصد به حال زار عزیزجونش امید بده.

فضای نیمه تاریک اتاق زیادی رو اعصاب شاهرخ خط می کشید، چراغ پذیرایی رو روشن کرد و نگاهش روبه پدرش انداخت.

حمید از دیدن وضعیت پسرش دلش لرزید برای اولین بار در زندگیش تمام هیکلش شد شرمندگی!

با قدم های لرزون کنار پنجره، جلوی پای شاهین رو زمین نشست .

شاهین حتی رقبت نکرد نگاهش کنه. با صدایی که می لرزید به صورت پسرش خیره شد و لب زد.

_سلام عزیزدل بابا .

شاهرخ با نگرانی دستای عرق کرده اش روبهم فشرد و روی مبل راحتی چرمش نشست، از سکوت شاهین در دلش ترس، راه پیدا کرده بود، ترسی بدتر از تصور از دست دادن برادرش!

شاهین جوابی نداد چه می خواست بگه؟

حمید مثل فرزند بزرگش غرور نداشت، قطره اشکی از چشمش چکید.  

_الهی من بمیرم تورو تو این وضعیت نبینم، کمرمو شکستی باباجون شکستی…

پوزخندی زد کمی دیر بود برای این نجواهای پدرانه، نجواهایی که آرزویش بود.  

“هرچیز ی تو دنیا وقتی داره میمیره قشنگ میشه!”

شاهین چشم از کوچه های خلوت، که به ندرت کسی ازش عبور میکرد گرفت.

برای لحظه ای دلش خواست به چشم های پدر نگاه کنه.

اما  باز نگاه دزدید و آروم لب زد.

_یکم واسه این حرفا دیره، خیلی دیراومدی.  

حمید دستای سرد پسرش روسفت فشار داد، برعکس شاهین که هیچ تمایلی برای گرفت دست های پدرش نداشت. بیشتر سمتش خم شد.

_می دونم اشتباه کردم تو دیگه زخم نزن، تروخدا بیا بزار جبران کنم میبرمت بهترین بیمارستای کشور.

شاهرخ بالاخره زنجیرلب هاش رو پاره کرد و باصدای نچندان مهربونی گفت:

_وقتی داشتی خوش گذرونی میکردی، من بهترین بیمارستان های شهرو فتح کردم! لازم نیست تو کار ی کنی که بدجور شرمنده میشیم.

حمید نگاه خسته ای به اولاد بزرگترش انداخت، خواست چیز ی بگه که لحظه ای پشیمون شد.

یکم که گذشت از جواب شنیدن از شاهین ناامید شد، رو چرخوند و با چشم اشاره ای به شاهرخ کرد تا خصوصی چند کلمه ای باهم خلوت کنن.

شاهرخ  کمی تعجب کرد اما به نشانه باشه سر ی تکون داد و به سمت اتاق خواب رفت .

حمید نگاه دیگر ی به پسرش انداخت که هنوز حاضر نبود حتی نگاهش کنه .

به آرومی دستش رو رها کرد و از جاش بلند شد، هیچ فکرش رو نمی کرد یک همچین روز ی پیش بیاد و پسرش رو تو این وضعیت ببینه. سر به زیر به سمت اتاق قدم برداشت .

شاهرخ روی تخت، با دستش سرش روگرفت و خیره طرح های طاووس و گل های نسترن، فرش قرمز رنگ اتاق شد .

وقتی به خود اومد که حمید آروم در اتاق روبست وبدون مقدمه گفت:

_دکترا چی گفتن؟

شاهرخ بدون اهمیت دادن به احترام بزرگترها، رو تخت خودش روانداخت، با دلی که کم غم نداشت آروم گفت:

_یه هفته بیشتر زنده نیست، میگن تمام بدنش غده درآورده اونم طی بیست چهارساعت! آنقدر شدید شده که نمیشه درمانش کرد، انگار بیماریش ناشناختس…

حمید با بهت گوش سپرد به حرف های پسرش که مثل تیغ، جگرش روپاره پاره کرد.  

کم آورد، به دیوار پشت سرش تکیه زد سُر خورد و روی سرامیک های سرد زمین نشست .

دلش می خواست فریاد بزنه و بگه ” خدایا غلط کردم من تو زندگیم هرجور تونستم کثافط کار ی کردم بچهام چه گناهی داشت؟”

با صدایی که از ته چاه درمی اومد آروم گفت:

_این چند روز رو بیارش خونه. خودتم بیا شاید براش بهتر باشه.

شاهرخ رو تخت نیمخیز شد و به حال زار پدرش لبخندی زد، تلخ از جنس سیاره ای ناشناخته! سر ی تکون داد و با طعنه جواب داد.

_دیراومدی پدر مهربون این دم آخر ی می خوای جبران بیست دو سال نبودنت رو کنی؟ فکر نمی کنی یه هفته خیلی کمه واسه جبران این همه سال؟

_آنقدر زخم نزن پسر، خودم می دونم چقدر بد بودم تو دیگه نمک نپاش.

با اخم، جواب نگاه مملو از دردش روداد .

_حرف حق تلخه می دونم، الانم این همه راه رو اشتباه اومدی  شاهین هیچ جا نمیره بیست دوسال تو زندگیش نبودی این یه هفتم نباش، حداقل آرامش داشته باشیم، حضورت جفتمون آزار میده.

برای حمید شاید نیش کنایه ها کافی بود باعصبانیت داد زد.

_شما بچه های من هستید، دار ی منو از بچه خودمم محروم می کنی؟ از کی آنقدر گستاخ شدی که با بزرگترت اینجور ی حرف میزنی؟

متقابل؛ شاهرخ باچشم های به خون نشسته خیره چشم های زار پدر شد .

_اسم بچه رو جلوی من نیار که تو خوب رسم پدر ی ثابت کردی، الانم تازه احترام بزرگتر ی رو نگه داشتم وگرنه از خونه پرتت میکردم بیرون، برو پدر ی واسه بچه های عشقت بکن .

ساکت شد. دوست داشت بگه کجای مسیر زندگیم رو اشتباه رفتم که الا بچم داره این طور ی باهام حرف میزنه؟ اما وقتی خوب فکر می کرد، تمام مسیر زندگیش رو اشتباه رفته  چقدر حمید احساس پشیمونی کرد به خاطر گذشته .

به خاطر این که نمیتونه جلوی پسرش رو بگیره و بگه، کم چرت بگو پسر من پدرتم!

پدر؛چه واژه غریبی شده…

دست روتکیه گاه زانوش قرار داد و آروم بلند شد، بحث فایده ای نداره، تو این میدون او هیچ نقشی نداشت، هرچند مصوبش خودش و کارهایی که کرده.

موندن در اون جا براش درد بود اما چه طور بیخیال پسرش شود؟ این همه سال اشتباه  کم نبود؟

با بغض، آروم زمزمه کرد.

_فرصت جبران که بهم نمیدی حداقل به حرفم گوش کن، برید شمال آب و هواتون عوض بشه برای شاهینم خیلی خوبه شاید باعث شه از این دل مردگی دربیاد. به بچه ها سپردم ویلارو براتون آماده کردن همه چیزم براتون فراهم هست…

سکوت کرد و ادامه نداد. زیر چشمی نگاهی به شاهرخ کرد که با گره ای بین ابروهای پرپشت اش خیره نقطه دیگه ای ست.

بیشتر این نمی خواست بموند تا بار این شرمندگی روبه دوش بکشه .

سر ی تکون داد و آروم سمت در اتاق چرخید.  

_من دیگه میرم حق با توعه من بد کردم و نمی تونم تو یک هفته هیچ چیز ی رو جبران کنم. نبودنم بهتر از بودنمه، راهم خودم بلدم نمی خواد بیای.  

بغض بود که مثل ماهی که از آب بیرون میپره درگلوش تاب می خورد .

وسط هال ایستاد و نگاه پر از غمش روحواله پسرش کرد، در این خونه جایی نداشت. خودش باعث این همه جدایی و نفرت بود. به سمت در رفت که صدای شاهرخ لحظه ای خوشی رو وارد قلبش کرد.

_وایسا می رسونمت.

از این محبت های کوچک خیلی وقت بود بی نصیب مونده، همین حرف لحظه ای در وجودش امیدوار ی ایجاد کرد که شاید روز ی برسه که اولاد پدر گناهکار روببخشه.

با محبت پدر ی نگاهی به شاهرخ کرد که به جای پدر، به سرامیک های سفید خیره بود .

_ممنون پسرم، اما با راننده اومدم.

واژه پسرم زیباترین هدیه ست برای فرزند از جانب یک پدر!

واژه ای کوچیک با شیرینی دوچندان در دل این صاحبان غم خیلی خوب و شیرین نشست.

شاهین بالاخره طلسم روشکست وپدرش رونگاه کرد.

_باشه پس بهتره زودتر بر ی هوا داره تاریک می شه، برای شمالم حله فردا صبح می ریم.  

نگاه مملو از حس های مختلف روبه شاهرخ انداخت، بدون هیچ حرف دیگر ی آروم از پناهگاه پسرهاش رفت. هیچ وقت فکر نمیکرد بچه های حمید محسنی درهمچین خونه کوچیکی زندگی کنن اونم فقط برای دور ی از او، دلش گرفت  از این همه بد بودن. خودش با قدم های آروم به سمت ماشینش رفت .

بدون توجه به راننده ای که تا کمر براش خم شد، خود رو روی صندلی پرت کرد .

_کجا بریم آقا؟  

دستش رو روی چشم هاش فشار داد و باصدایی که کمی لرزش قاطیش بود لب زد.

_برو خونه، حوصله هیچ چیز ی رو ندارم.

راننده سر ی تکون داد و بالحن چاپلوسانه ای گفت:

_چشم رئیس شما جون بخواه.

چشم هاش روبست و نفس های نامنظمش روبه بیرون بازدم کرد.

این چند روز به تمام اشتباهات این سال هاش کاملا واقف بود  “شنیدی میگن تایه چیزیو از دست ندی قدرشو نمی دونی؟”

کمی که ماشین حرکت کرد با صدای زنگ همراه، بی حوصله دست داخل جیبش کرد و بدون نگاه کردن به شماره دکمه تماس رو زد.

_بله؟

_سلام حمید جان، کجایی عشقم؟

سونیا بود باهمون صدای ظریف و جذاب، که حتی از پشت گوشی هم برای این پیرمرد دلبر ی می کرد .

هیجان قلبش لحظه ای بالارفت و لبخندی گوشه لب هاش جا گرفت .

_سلام عزیز دلم دارم میرم خونه، تو کجایی؟

_من همین الان رسیدم خونتون دیدم نیستی نگران شدم، منتظرت بمونم یا خسته ای؟

_نه خسته نیستم همون جا بمون الان میرسم.

صدای شاد سونیا باعث شد لبخند روی لب هاش بیشتر شود .

_منتظرم برات یه هدیه قشنگ دارم، زودتربیا.  

دستی به چشم های خسته اش کشید و با سر اشاره ای به راننده اش کرد که سریع تر برود.

_دارم میام خانمم.

میم مالکیت به شاخ این دختر مَکار میبست حمید حتی یکمم از حیله و نیرنگش خبر نداشت.

 ***

چمدون های نه چندان سنگین رواز صندلی عقب بیرون کشید.

هوای مطبوع و دلنگیز جنگل و سبزه های تازه، بوی ساحل و دریا همراه با آوای دلنشین پرنده ها بهترین انگیزه برای زندگی نبود؟

نگاهی به فضای ترتمیز حیاط ویلا انداخت .

درختان سربه فلک کشیده ای که روز ی با شاهین ازاونا بالا می رفت، حوض وسط خونه خاطرات شیرین کودکی روعجیب زنده کرد.

نفس عمیقی کشید بوی شیرین سبزه ها در ریه هاش به رقص اومدن و جون تازه بخشیدن.  

نگاهش کشیده شد به دوتا از خدمتکارا که چمدون های اونا روبه سمت ویلا میبردن. کش و قوسی به خاطر این مدت طولانی پشت فرمون نشستن به خودش داد و با صدای آرومی شاهین روخطآب قرار داد:

_نظرت چیه همین الان بریم دریا؟

شاهین سر به زیر درحالی که حتی برادرش رو نگاه هم نمی کرد سکوت کرد و دستش رو روی چرخ های ویلچرش گذاشت و کمی جلو اومد، با وجود این همه زیبایی حس نمی کرد که حالش بهتر شده یا حتی اشتیاقی برای این دریا با لباس مخملی آبی نداشت!

نفسی همراه با درد کشید و با صدای بی حالی گفت:

_نه خستم بعدا بریم.

شاهرخ از بالا کمی نگاهش کرد، این که برادرش تا این حد بی حوصله شدِ اوضاع روبراش سخت تر می کرد. تو این مدت حتی درست و حسابی حرفم نمیزد و چقدر شاهرخ حوصله و صبر به خرج می داد.

پشت ویلچرش قرار گرفت و به سمت داخل ویلا هدایتش کرد و در همون هین با خوشحالی ظاهر ی لب زد.

_قبول، اما بعد از این که یکم استراحت کردیم باید بریم، من دلم واسه دریا لک زده بی ذوق!

شاهین چیز ی نگفت فقط با قلآب کردن دست هاش درهم، و زل زدن به زمین حال نامساعدش روفریاد می زد.

شاهرخ بدون کمک خدمتکار هایی که منتظر یک اشاره برای کمک بودن، ویلچر رو از چند پله جلوی در رد و وارد سالن که بخشیش به خاطر ورود سرکشانه نور خورشید از پنجره های بی پرده روشن شده و تمیز ی کف سالن رو نشون میده می داد شدن.

این ویلا محل تفریح زمان کودکی اوناست و خیلی از نظر امکانات تکمیل نبود، بعضی از خدمه همچنان درحال تمیز کردن گوشه گوشه سالن و آشپزخونه بودن اما کاملا از نگاه ها و پچ پچ های یواشکی، می شد فهمید درباره چی صحبت می کنن!  

و چقدر این موضوع قلب شاهین روبه درد می آورد، مثلا برای بهتر شدن حالش به این جا اومد ولی الان دوست داشت هرچه زودتر از اون جا فرار کنه.

شاهرخ نزدیک آشپزخونه ایستاد و جلوی برادرش کمر راست کرد.

_شام بخوریم یا اول بریم …

با صدای خشک و نگاهی که خیره زمین بود پرید وسط حرفش و گفت:

_گرسنم نیست می خوام بخوابم.

از صدای خشک و بی روحش شاهرخ وا رفته نگاهش کرد و از پشت به نزدیک ترین مبلی که بود ،تکیه زد وچند لحظه ای خیره صورتش موند.

هیچ توقع نداشت آنقدر زود تو َپَرش بزنه اما، باز لبخندی چاشنی صورت خسته و گرفته اش کرد و گفت:

_باشه پس اول می خوای بخوابی؟ باورم نمی شه من تمام مسیر رو رانندگی کردم تو چرا آنقدر خسته ای؟

شاهین بالاخره دست از سر زمین برداشت و نگاه تلخی به شاهرخ انداخت و لبخند کم جونی بهش زد.

آره خسته بود اما نه از راه، بلکه از زندگی، از مریضی و دردی که بدجور دامنگیرش شده .

دلش پر بود از زخم، زخم هایی که انگار هر رو صبح سر باز می کنن و یکی روشون با بی رحمی نمک می پاشه. دلش می خواست داد بزنه و بگه دلش واسه عشقش تنگ شده، از این دلتنگی خستس! از این که می دونه خوب نمیشه و برادرش می خواد بهش امید بده خستس.

دو روز ی از اقامتشون در ویلا گذشت و هر بار شاهرخ بیشتر از قبل برای بهتر شدن حال شاهین ناامید می شد.

تو این مدت حتی موفق نشد اون  روبه دیدن دریا یا مناظر زیبای اطراف ببره!

شاهین هیچ میلی نداشت و انگار خودشم دلش نمی خواست حتی برای بار آخرم که شده دریا روببیند، وقتی جرات نداشت برای بار آخر جواب تماس های عشقش روبده زیبایی آفریده های خدا رو می خواست چه کار؟

با خود لج کرده بود و فکر می کرد، حالا که دیگه راهی براش نمونده چرا تلاش بیهوده کنه؟

دریا رودر چشم های شیرینش و شب پرستاره رودر گیسو های بلند و زیبای اون دید بود. حتی حاضر نبود برای دلخوشی خان داداشش که روز و شب مثل پروانه می چرخید لبخندی بزنه .

نفس عمیقی کشید وبه پشتی صندلی ابدیش که انگار حکم تابوت متحرک روبراش داشت تکیه زد و چشم هاش روروی هم فشرد، به خاطر نسیم ملایمی از پنجره باز به داخل اتاق سرک می کشید موهای زیبای سیاه رنگش کمی پیشونیش روقلقلک می داد.

با دستش موها روبه عقب فرستاد، با صدای شاهرخ کمی سمت در خم شد تا بتواند قامت برادرش روببینه.

شاهرخ چند قدمی جلو گذاشت و چراغ های اتاق رو روشن کرد و درهمون هین گفت:

_من دیگه این حرف ها حالیم نیست نزدیک غروبه، باید بریم بیرون.

شاهین به سیاهی زیر چشم های برادرش که کاملا آثار بی خوابی و خستگی رونشون می داد نگاهشرمنده ای انداخت.

نگاهش چند لحظه ای خیره چشم های منتظرش شد، به خاطر رضای دل تک مُهره زندگیشم که شده ،سر ی به معنی موافقت تکان داد. شاهرخ که از موافقتش یک جورایی خوشحال شده بود خیلی زود همراه شاهین بدون کمک و همراهی خدمتکارا خارج شد .

از ویلای شخصی تا دریا فاصله بسیار کم بود و مسیر فوق العاده دیدی!  

شاهرخ از قصد از جاده فرعی گذشت، جاده ای باریک که دوطرفش پر بود از درخت و بوته های سبز و تاچشم کار میکرد، نعمت های خدا جلوی خالق خود سجده شکر میکردن.

چه زیبا خاطرات کم کم برای شاهین زنده شد به خود قول داد اگه روز ی خوب شد حتما عشقش روبه این جا بیاره، هرچند که پوزخند تلخی به این آرزوی پوچ زد. تمام طول مسیر نتونست چشم از درخت های بلند و سر سبز اطراف جاده بگیره و تمام مدت شاهرخ از پشت حواسش به واکنش های شاهین بود .

نزدیک ساحل ناخوداگاه دلش برای دریا بی تاب شد، اما چه کنه برادر بزرگ تر که حمل ویلچر در اون جاده یکم سخته .

ساحل خلوت بود و نزدیک غروب، این خورشید زیبا که مثل کوره آتیش تو دل آب فرو می رفت شاهین روبه یاد دوران کودکی اش انداخت. شاید الان درک می کرد که چرا آنقدر شاهرخ اصرارداشت که اون روبه دیدن دریا بیاره.

چشم هاش رو بالذت بست و نفس عمیقی از ته دل پر زخمش کشید.

نزدیک ساحل شاهرخ لحظه ای سرجاش ایستاد. از دور خیره دریا شد بایکم مکث دسته های ویلچر رو ول کرد و جلوی برادرش به پشت زانو زد.

شاهین که از حرکتش متعجب شده بود گیج پرسید:

_چیکارمی کنی؟

شاهرخ قبل جواب دادن، دوتا دستش رو از پهلو هاش به عقب برد و دست های شاهین روبه سمت خود کشید و طی یک حرکت روی کولش انداخت.

شاهین که چشم هاش از این حرکت گرد شده بود، نگاهش مدام از صندلی به دست های شاهرخ می افتاد، با ابرو های بالا پریده و لحن پر از علامت سوال گفت:

_چیکارمی کنی داداش سنگینم بزارتم رو ویلچر.  

شاهرخ بدون توجه به حرفش که باعث بغض کردش شد با قدم های آروم به سمت لب دریا رفت ،شاید شاهین نمی دونست آنقدر لاغر شده که وزنش روحتی حس نمیکنه. شاهرخ با نفس های سنگین و عمیقی که حتی با وجود صدای امواج دریا به گوش شاهین می رسید لب زد.

_ یادته بچه بودیم باهم مسابقه میزاشتیم؟

همن طور که به سمت لب ساحل می رفت آروم نجوا کرد، با بغضی که سعی در مخفی کردنش داشت ،نسیم خنک به صورت شاهین همچون نوازش های مادرانه میخورد وحالش رومنقلب کرد. با قلبی که حس می کرد احساس آرامش می کنه لب زد.

_آره یادمه.  

درست لب ساحل ایستاد و نگاه خیرش روبه نقطه بی کران این دریای دوست داشتنی انداخت .

شاهرخ یکم سرش رو صاف کرد و با لحن آرومی ادامه داد:

_اینم یادته شرط برد و باختمون چی بود؟

شاهین خیره خورشیدی بود که از معشوقه آبی رنگش روی میگرفت و کم کم داشت می رفت.

با کمی مکث به سمت گوش شاهرخ خم شد و گفت:

_این که هرکیباخت اون یکیو کول کنه؟!

شاهرخ تلخ خندید و کمی برادر رو روی کولش جابه جا کرد.

_توهمیشه جِرمیزدی، و من باید کولت میکردم، یادته چقدر موهامو میکشیدی؟ خاطرات کودکی عجیب به مزاج تلخش شیرین اومد .

خندید..  

بعد یک هفته بلند خندید.  

در دل نور ی روشن شد که شاید زیاد روشنایی نداشت! اما روشن شد و این یعنی شاهرخ به اونی که می خواست رسیده.

_خب من و تو که مسابقه ای نذاشتیم که من برنده شده باشم؟!

شاهرخ تک خنده ای کرد و دوباره خیره خورشید شد، جوابی بهش نداد و شاید اصلا چیز ی به ذهنش نمی رسید که بخواد بگه. همین که دید بالاخره شاهین خندید خودش بزرگترین برد تو زندگیشه!

چند ساعتی توهمون وضعیت موندن، بدون این که برادر بزرگ کمرش خم شه و خمی به ابروهاش بیاره. هوای مطبوع و دلنشین ساحل به  موندن در ویلا می ارزید.

آنقدر به طناز ی خورشید نگاه کردن تا همه جا تاریک شد. شاهرخ سرش رو به سمت شن های طلایی روی زمین انداخت و همراه نفس عمیق دیگه ای گفت:

_بریم ویلا حالا داره گشنم میشه!

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن