رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 6

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

شاهین آخرین نگاه رو به دریا انداخت چیز ی نگفت، تو این روزها زیاد به استقبال سکوت می رفت  .

شاهرخ عقب گرد کرد و به سمت جایی که ویلچر بود قدم برداشت .

آروم و با احتیاط شاهین رو روی صندلی نشوند و به سمت جاده حرکت کرد. هوای تاریک حتی سیاهی چشم هارو هم می شکافت.

_گرگ نخورتمون صلوات!  

شاهین به شوخی اش لبخند کم رنگی زد و بازچیز ی نگفت .

بعد گذشت از مسیر سنگی، وارد مسیر خاکی شدن که به نظر کمی ناآشنا بود، کمی که جلوتر رفتن بوی خاک و رطوبت بیشتر و بیشتر شد و شاهرخ حس کرد مسیر روگم کرده هشت سال بود که به این جا نیومده، اگه آدرس گم کنه چیز عجیبی نیست! از حرکت ایستاد با دقت بیشتر ی به اطراف نگاه کرد.

به خودشون که اومدن نزدیک جنگل بودن و جاده ای فرعی که حتی ماشین هم ازش نمی تونه عبور کنه! از این اتفاق شاهرخ  با حرص و درحالی که زیر لب غر می زددست در جیب شلوارش که کمی، به خاطر رطوبت هوا نم دار شده بود کرد و گوشیش رودرآورد .

_چیشده؟

شاهرخ دستی به موهاش کشید و کمی به سمت عقب هدایشون کرد همون طور که تو لیست مخاطب هاش دنبال شماره ای میگشت آروم گفت:

_جاده رو زیادی اومدیم جلو رسیدیم به جاده فرعی باید زنگ بزنم بچه ها با ماشین بیان دنبالمون خیلی دور شدیم.  

شاهین کمی صندلی ویلچرش رو به سمت عقب برد تا راحت تر بتونه برادرش رو ببینه سر ی تکون داد.

متاسفانه آنتن نداشت، شاهرخ کلافه چند بار دیگه تلاش کرد و هربار ناامید ترشد. کمی جاش رو تغییر داد و به سمت جاده فرعی که تو تاریکی فقط به خاطر نور ماه کامل کمی روشن بود رفت که با صدای شاهین، دست از سر گوشیش برداشت و سرچرخوند سمتش.

_این جارو نگاه کن .

مسیر ی که شاهین بهش اشاره می کرد رو نگاه کرد، از دیدن همچینی چیز ی ابرو هاش بالا پرید و متعجب گفت:

_مهِ؟

آره مه بود اونم تو تآبستون، بدون باران و سرما!

چیز عجیبی بود و ناخوداگاه به دل جفتشون ترس راه پیدا کرد این مه به طرز عجیبی حرکت می کرد و انگار جون داشت!

خیلی زود دورشون رو مه غلیظی گرفت که قادر نبودن همون جاده روببینن.

شاهرخ که از دیدن همچین چیز ی حسابی تعجب کرده بود گوشیش رودر دستاش فشار داد و با تردید گفت:

_مگه همچین چیزیم ممکنه؟ باید زودتر بریم حس خوبی ندارم .

بدون این که متوجه شود به سمت جنگل میرود یا جاده ویلچر روبه حرکت درآورد، و حتی به سرگیجه ای که بی دلیل مهمون حالش شده توجه نکرد.

چند قدمی برنداشته بودن که با توقف ویلچر و افتاده چیز ی روی خاک نمناک، شاهین سر چرخوند. با دیدن شاهرخ که انگار بیهوش شده نفسش در سینه حبس شد، با ترس و نگرانی سعی کرد ویلچر روبچرخونه .

یه پسر فلج بدون گوشی، وسط جنگل چه کار میتوانه بکنه؟! الان خودش روجزو بندگان عاجز می دونست. ترسیده و با چشم هایی که به خاطر تاریکی گشاد شده بود سمت شاهرخ خم شد.

_شاهرخ چه بلایی سرت اومده، داداش هی بلند شو.

به اطراف نگاه کرد که مه غلیظ تر به نظر میاومد و انگار می خواد اونا روببلعِ .

بیشترخم شد و با سختی دستای برادرش روگرفت و تکونش داد، اما حس کرد شاهرخ حتی نبضش هم بسیار آروم می زنه. نگرانی همراه با ترس و اضطراب به دلش دوید.

کمی به اطراف نگاه و سعی کرد گوشی شاهرخ روبردار.

اما گوشی اصلا آنتن نداشت و این یعنی فاجعه!

عصبی از وضعیتی که براشون به وجود اومده فحشی نثار شانش کرد و با صدای بلند شروع کرد به صدا کردن، بلکه کسی صداش روبشنوه .

_کمک، کسی نیست؟ یکی کمک کنه. آهای تو این جنگل خراب شده کسی نیست؟ چه راحت از منظره زیبای جنگل، فضایی وحشتناک مه آلود ایجاد شد.

شاهین سعی کرد ویلچر رو روی این زمین خاکی پر از سنگ های کوچیک و بزرگ تکون بده اما تو یک لحظه تمام مه اطراف به سمت صورتش هجوم آوردن ویلچرش به سمت عقب سر خورد. با این اتفاق رسما زهرترک شد و دلش می خواست مثل بچه دوساله ای جیغ بزنه!

تا بفهمه چی به چیه حس کرد راه نفس کشیدن براش بسته شد، به گلوش چنگ زد و سعی کرد نفس بکشه اما هرچی تقلا می کرد موفق نبود، کم کم حس سرگیجه و خواب آلودگی زیاد و زیادتر شد ،جور ی که چشم هاش روی هم افتاد .

اولین چیز ی که جلوی چشمش اومد مرگ بود و بس..

نفس می کشید، بوی نم و برگ های سوخته بینیش رو قلقک می داد.

چشم های سنگینش رو باز کرد و به سقف غیر عادیه بالاسرش خیره موند. همچنان اطرافش مقدار کمی مه وجود داشت که مانع دید کاملش نسبت به اطراف می شد، اب گلوش رو به سختی قورت داد ،چرخی زد و به سختی دستش روتکیه گاه بدن بی حسش کرد و کمی به سمت بالا خودش روکشید.

شک نداشت هنوز زنده ست!

_این جا دیگه کجاست؟

با بهت به اطراف نگاه کرد کم کم مه محو شد و در عوضش دیوار های که سیاه بود و از گوشه گوشه اش بوی مرگ رومیتونست حس کنه، نمایان شد.

دستاش روبه زمین بیشتر فشار داد خاک مرطوب و بوی مردآب ترکیب جالبی در اون غار نبود.

به سختی نفس عمیقی کشید و با دستِ خاکیش، موهاش روبه عقب هول داد.  

حس کرد کسی در میان تاریکی نگاهش میکنه و همین بدجور ترسش رو زیاد تر کرد .

با تمام سختی و درد، خود روبه دیوار غار رسوند، تا بتوانه سلط بیشتر ی به اطرافش داشته باشه.

شبیه کآبوس بود و واقعا هم کآبوس مناسب این وضعیت و حال پیش اومد ست. نفس نفس می زد جور ی که تو اون سکوت و تاریکی صداش بدجور می پیچید، با تکون خوردن چیز ی در قعر تاریکی، آب گلوش روبه سختی قورت داد و باصدای گرفته ای گفت:

_کسی اون جاست؟  

کسی نزدیکش شد می تونست صدای پایش رو روی خاک بشنوه .

تاریکی غار باعث شد چشماش رو ریز کنه بلکه بتوانه چیز ی ببیند، کمی که گذشت صدای قدم ها از نزدیک تر به گوش رسید، با بهت به چیز ی که جلوی روش بود نگاه کرد، تاریکی اجازه نمیداد تا دقیق بتوانه تشخیص بده که چیه اما میتونست مطمئن باشه حیوان نیست!

_به قلمرو من خوش اومدی.  

صداش خش دار بود و ترسناک، جور ی که لحظه ای شاهین کمی تو جاش پرید میتونست درخشش دندون هاش رو تو تاریکی مطلق ببینه و این عادی نبود، نه برای یک انسان! شاهین کمی سرش رو خم کرد و با ترسی که نمی تونست پنهونش کنه گفت:

_ت…تو کی هستی؟ از من چی می خوای؟

انسان بود یا هیولا، چند قدمی نزدیک ترشد اما باز چهرش خیلی واضح نبود.

باهمون صدا لب زد.

_می خوام بهت فرصت زندگی بدم  

شاهین دستش رو روی پهلوش که کمی درد میکرد آروم فشار داد، هنگ کرده چند لحظه خیره اش موند.

_یعنی چی؟

اون موجود که بیشتر شبیه شَبه بود خنده مستانه ای کرد که ردیف دندون های زیادی سفیدش نمایان شد .

_تو چند روز بیشتر زنده نیستی، می خوام بهت فرصت زندگی بدم.

شاهین اخم کرد و باحرص گفت:

_اگه این دوربین مخفی چیزیه باید بگم خیلی چرته! برادر من بالای تپه افتاده به جای این چرت و پرتا کمکم کن برم نجاتش بدم.

کمی بیشتر بهش نزدیک شد و با لبخندی که از سر حرفی بود که شاهین زد گفت:  

_این دوربین مخفی نیست، یه بازیه و توام الان جزو این باز ی هستی .

بالاخره شاهین تونست چهره مرموز داخل تاریکی روببینه. تازه این جا، معنی وحشت روکامل حس کرد، نمی دونست نگران حال برادر باشه یا حال خودش!  

جلوش زانو زد و دستی به پاهای بی جون شاهین کشید و گفت:

_البته هرچیز ی بهایی داره! من سمی که وارد بدنت شده رو درمان میکنم و تو درعوض باید بهاشو بدی.

شاهین با ترس چنگی به خاک های زیر دستش زد تا کمی از استرش کم شه، با صدا آب گلوش رو قورت داد و کمی سرش رو عقب تر برد و گیج پرسید:

_ منظورت از سم دقیق چیه از چی صحبت می کنی؟

موجود خندید و دستی دور دهانش کشید و کمی روی صورت شاهین خم شد و گفت:

_سمی که توسط یه آشنا وارد بدنت شده، کسی که عاشقته! ومن می خوام کمکت کنم .

به سختی میتونست به اون چهره که شبیه انسان بود نگاه کنه، این موجود حتی با چشم هاش وحشت و ترس روذره ذره به وجودش تزریق میکرد. وقتی دید شاهین زیادی هنگ کرده، دست های استخوانی و کشیده اش رو که بیشتر شبیه اسکلت با یک لایه پوست بود رو با آرامش جلو اورد.

شاهین با چشم های گرد، مسیر دستش رو تا زمانی که روی گونه اش بنشینه دنبال کرد، از برخورد این دست های سرد و ترسناک، حس سرما کرد و چشم هاش رو بست اما لحظه ای متوجه اطراف نشد و حس کرد کلماتی که به زبان میاره دست خودش نیست. بدون باز کردن چشم هاش لب زد.

_و اگر نخوام کمکم کنی؟

وقتی جواب دادنش زیادی طولانی شد، شاهین به خودش جرات داد و چشم هاش رو باز کرد، اون موجود لبخند مرموز ی زد و گفت:

_میزارم بر ی اما شاید بخوای از کسی که این بلارو سر خودت و پدرت آورد انتقام بگیر ی، مگه نه؟

نفسش روبه سختی بیرون فرستاد. حس حضور انگشت های این جونور ی که اصلا معلوم نیست چیه، روی گونه اش زیادی آزار دهنده بود. اما از شنیدن حرفش کمی تعجب کرد .

_پدرم؟ اون چه ربطی به من داره من…

بقیه حرفش با قرار گرفت انگشت اشاره اون به ظاهر انسان روی لب هایش قطع شد.

_خیلی چیزا نمی دونی، باید یه گپ بزنیم قبوله؟ تو سکوت خیره چشم های وحشی اش بود.

همین نیم ساعت پیش داشت زیبایی خورشید رونگاه میکرد حالا حس میکرد وسط جهنمی گیر کرده که عذابش تاریکی ست .

و این جاست، ترس از مه آغاز میشه.

 ***

حس درد در ناحیه گردن و کمرش باعث شد ناله کوتاهی کنه .

دستش روتکون داد و ملافه ای که روش بود روقدر ی پایین کشید.  

با نفس عمیقی، خسته و بی حال کمی تکون خورد هیچ درکی از وضعیت نداشت و بیشتر از همه چیز گیج به نظر می اومد. نگاهش رو به اطراف اتاق انداخت  تمام وسایل و حتی تختی که روش خوابیده بود نشون می داد در یکی از اتاق های ویلاست و هوا هنوز تاریک…  

روی تخت نشست و گیج به اطراف نگاه کرد .

_چه خبر شده؟  

کمی گردنش رو لمس کرد و چشم هاش روفشار داد اتاق زیادی تاریکی، با یادآور ی شاهین با ترس و نگرانی از روتخت پایین اومد .

کی اون روبه ویلا برگردونده؟ آخرین چیز ی که به یاد داشت گم شدنشون درجنگل و یک مه عجیب و غریب بود .

پس شاهین چی؟!

با ترس و قدم های تند به سمت در اتاق قدم برداشت اما قبل از این که در روباز کنه صدایی، سر جا نگهش داشت. این صدارو می شناخت.

_به موقع بیدار شدی.

سرچرخوند و اطراف رونگاه کرد، با دیدن درِ باز تِراس خیالش راحت شد، کمی دوتا چشم هاش رو فشار داد و  آروم به سمت تراس رفت و گفت:  

_شاهین حالت خوبه؟ کی مارو برگردوند ویلا، معلوم نیست چه بلایی سر من بدبخت…

با دیدن پسر ی که پشت بهش ایستاده و بالاتنه اش برهنه بود شکه ایستاد، اثر ی از ویلچر نبود.

هنگ کرده نگاهش میکرد، شاید زبونش نمی چرخید که اصلا چیز ی بگه! شک داشت که درست صدا رو تشخیص داده باشه، اما مطمئن بود کسی که باهاش الان صحبت کرد صدای برادرشه اما این پسره پس کیه؟

چند بار ی چشم هاش روبست و نفسی کشید تا قلبش آروم بگیره.  

شاهین با سکوت طولانی خان داداش خنده ای کرد و دستی دور دهنش کشید و آروم چرخید.  

شاهرخ چشم هاش گشاد تر این نمی شد و حس میکرد خوابه و اینی که الان داره میبینه یک رویای مسخرس که الان از بین میره.  

چه طور برادرش که به سختی با ویلچر حرکت میکرد الان روی پاهاش ایستاده؟

چه طور شاهینی که آنقدر لاغر شده بود و به سختی لباس میپوشید با همچین هیکل به ظاهر ورزشکار ی جلوش ایستاده!

اینا نباید واقعی باشه، نه اصلا طبیعی نیست!

با گیجی چند بار سرش روتکون داد .

_دارم خواب میبینم توهم زدم این، این واقعی نیست .

فاصله روباهاش طی کرد و روبه روش قرار گرفت .

شاهرخ دستی به چشم هاش کشید و دوباره سرتاپای شاهین رونگاه کرد، با صدایی که به خاطره شکه شدن زیاد، زور ی از هنجرش بیرون می اومد گفت:  

_چه بلایی سرت اومده؟ ببینم پاهات…

سرش روبالا تر آورد و به چشم هاش که الان عجیب تر از غول چراغ جادو بود خیره شد .

_چشمات، چرا چشمات دیگه قهوه ای نیست شاهین چه اتفاقی افتاده؟  هضم همچین چیز ی خارج از دامنه درکش بود .

حس میکرد رویاست یا شاید کابوس که اگر بیدار شود دیگر اثر ی ازش نیست. تمام مدت شاهین با نیمچه لبخندی با خونسردی به حرکات و واکنش برادرش نگاه می کرد.

شاهرخ به سختی آب گلوش رو قورت داد، دستش روبه سرش گرفت و به داخل اتاق پناه برد، سریع چراغ هارو روشن کرد و دوباره به کسی نگاه کرد که غریبهایست آشنا!  

آشنایی که براش عزیز تر از جونشه اما ،اصلا شبیه اونی که صبح دید نیست.  

_مگه نمی خواستی من خوب بشم؟

شاهرخ نگاه درمونده ای بهش کرد، معلومه که می خواست حالش خوب شه اصلا تنها آرزوش همین بود فقط خدا از تعداد نذر هاش لیست داشت.اما دیدن همچین چیز ی اونم درست جلوی چشم هاش زیادی براش غیر عادی بود.

الان مگه نباید خوشحال باشه؟ پس چرا با دیدن برادرش حس بدی داشت؟ یک چیز ی سر جاش نیست، مطمئن بود حسش درسته و این وسط یک جای کار می لنگه.

روی تخت نشست، و یک دستش رو به صورت تکیه گاه برو پاش قرار داد انگار چهل قفله دهنش روکردن .یکم که گذشت با بهت گفت:

_تو جنگل چه اتفاقی افتاد؟ تو چه طور ی یعنی…

شاهین جلوی پاش زانو زد و پوزخندی زد و گفت:  

_مهم نیست چه طور ی، باز ی شروع شده….

لحنش ترسناک بود، لحنی پر نفرت و خشن که لرز به جون خان داداش انداخت لحنی که مطمئن بود از برادر مهربونش بعیدِ . یکم روی صورتش دقیق شد و با شک و دو دلی گفت:

_منظورت از باز ی دقیق چیه؟ چرا مثل آدم حرف نمی زنی ببینم چه بلایی سرت اومد؟ تو شبیه شاهین؛ صبح نیستی یا من دارم خواب میبینم یا…

لحظه ای خیره چشم های ناآشنایش شد، زبان یار ی نکرد تا ادامه دهد فقط خیره دو تیله قرمز رنگ شد که به طور برق آسایی درونش روشکافت، با اون نگاه مغز و استخوانش لرزید.

شاهین اخمی میان ابروهای خوش فرمش نشوند و با لحن جدی لب زد.

_اینکی الان جلوتِ برادرته که قراره کآبوس تو دنیای  واقعی برای خیلیا بشه؛ اون شاهینِ، صبح مرد .

 ***

دو سال بعد  

“هلنا”

آنقدر خسته و داغون بودم که زور ی می تونستم پاهام رو بلند کنم.

آروم کیف روی دوشم و به طرف دیگه منتقل کردم تا فشارش کمتر بشه. واقعا باید به حرف نجمه خانم گوش می کردم و وسایلم رو همون جا می ذاشتم هربار که نمی شه این همه لباس و کفش رو  بدون ماشین بیارم و برگردونم به خستگیش نمی ارزه.

پوف کلافه ای کشید و سرم رو برای دیدن بقیه مسیر کمی بلند کردم و به باقی مونده راهی که به نظرم زیادی داشت طولانی می اومد نگاهی انداختم.

کوچه مثل همیشه خلوت و خالی از سر و صداهای اضافه است، بعضی وقتا به این شک می کنم که اصلا کسی تو همچین محل هایی هم زندگی می کنه؟

با این که خیلی خسته بودم قدم هام رو تند تر کردم نزدیک خونه نگاه خستم رو از کفش هام به در خاکستر ی رنگی که مقداریش زنگ زده و رنگ پریده و داغون به نظر میرسه انداختم.

دستم رو داخل جیب مانتوم برای پیدا کردن کلیدم فرو کردم، با لمس سر انگشت های عرق کردم به کلید، چنگی بهش زدم و سریع بیرون کشیدمش.

_وای خدا ترکیدم.  

کیفم رو از روی دوش، به دست گرفتم و آروم داخل رفتم.

مثل همیشه تاریکی اولین چیز ی بود که به استقبالم اومد، و سکوت، سکوتی که کارش این روز ها شده دلدار ی من، اگه غم هم ولم کنه بره دیگه تنهای تنها میشم.

با دست های کرخت شدم رو به سمت پریز برق حرکت دادم تا این خونه یکم از این ظلمات خارج بشه

 .

وقتی چراغ ها روشن شد اولین چیز ی که تو ذوق آدم می زنه مبل سه نفره وسط اتاقه که بدجور کهنه شده باید بندازمش دور، مثل بقیه وسایل کهنه این خونه که اکثرش دسته دومه و بهشون نیاز ی ندارم.

کمی سرم به سمت پایین متمایل شد، بی حوصله کیفم رو که حاوی کلی خرت و پرت بود رو کنار جاکفشی گذاشتم و بدون توجه به گرسنگیم مستقیم به سمت تنها اتاق این خونه کوچولو رفتم .

تا در اتاق رو باز کردم بویی به مشامم رسید که فقط وقتی حسش می کردم که مدت طولانی تو خونه نباشم، شاید بوی از جنس تنهایی، یعنی کسی از صبح تا الان تو خونه نبود. شالم رو از سرم انداختم نزدیک صندلی و کش موهامو باز کردم. بالاخره موهام هم نیاز دارن یه نفسی بکش .

خرمن موهای مشکیم دورم ریخت .لحظه ای خیره خودم توی آینه شدم.  

چی شد که به این جا رسیدم؟

سکوت این خونه، بزرگ ترین دریچه ای که باعث می شه برم به گذشته …

برم و غرق شم تو دوران خوشی که الان برام شده رویا، با دیدن قاب عکس کنار میزم ناخوداگاه سیب گلوم دوباره نمایان می شه .

دستی روی عکسشون می کشم. با سر انگشت نواش می کنم صورت عزیزترین کسایی که تنها چیز ی که الان ازشون مونده، همین چهره خندونشون پشت دیوار شیشه ای این قاب عکس قدیمیِ .

نفس بغض آلودی کشیدم که چونم به رگبار این غصه همیشگی لرزید.

_چرا منو تنها گذاشتید و رفتید؟ آنقدر دختر بدی براتون بودم؟ مامان بابا زندگیم رومی بینید؟ نگام کنید مجبورم واسه یه لقمه نون حلال تو این سن برم کلفتی کنم و هزار یک جور متلک بشنوم.

همون طور که قاب عکس رو بین دست هام می فشردم، کم کم روی زمین نشستم و با همون صدای لرزونم و نفسی که بریده بریده می تونست منو از تنگی نفس نجات بده، ادامه داد:

_می خوام اعتراف کنم که واقعا  نمی تونم بعضی وقتا به پیشنهاده فرنوش فکر نکنم، اما…اما من رو که میشناسید! قول می دم کار ی که اون خواست نکنم، من نمی خوام دختر بودنمو به تاراج بزارم .

قطر اشک سمجی از گوشه چشمم چکید و مثل عرش به فرش سقوط کرد .

نفس عمیقی کشیدم و همون طور که قاب عکس رو بین انگشتان خستم فشار می دادم روی تخت خواب قدیمیم نشستم که قیژ قیژ کهنِه بودنش رو فریاد زد. چشم های نم دارم رو کمی به هم فشردم.

_ولی به خدا دیگه نمی کشم! اگه بازم منو بندازن بیرون باید به فکر کار دیگه باشم. چیکار کنم باید یه جور ی شکم خودمو سیر کنم یا نه؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن