رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 3

Rate this post

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

یک سر ی ها از گردن همسران عزیزشون آویزون شدند و یک سر ی ها بالای مبل رفتند و همه به هر طریقی سعی می کردند پاهاشون رو از زمین جدا کنند.

و کسی در اون لحظه به این فکر نمی کنه که اگر اون سوسک بالدار باشه، زمین و هوا رو باید بغل بزنه و فرار کنه.

گرچه سوسکی هم نبود و همه نمایشی بود که فقط من و سهیل ازش خبر داشتیم.

 

 

عمو علی به طرفم اومد و گفت:

_ ما که سوسک نداشتیم حالا کجا رفت؟

 

وای خدای من

به اینش دیگه فکر نکرده بودم.

همه منتظر به من نگاه می کردند و منم ناچار زیر یکی از مبل ها رو نشون دادم و گفتم:

_ دیدم رفت اون زیر…

 

همه خانم های اون قسمت، جیغ زدند و از اون قسمت دور شدند و مردها هم خودشون رو عقب کشیدند.

 

عمو به اون سمت رفت و با احتیاط کمی دولا شد و یک چیز ی رو بیرون آورد و در حالی که می خندید، گفت:

_ انگور سیاه بوده!

 

نفسی از سر آسودگی کشیدم و من و سهیل همزمان هم دیگه رو نگاه کردیم.

و بقیه مهمون ها خندیدند و یک سر ی ها با غرغر دوباره سرجاشون نشستند.

 

عمو علی به سمتم اومد و گفت:

_ این بوده، قِل خورده رفته بوده زیر مبل.

 

لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم اگر انگور نبود، باید چه غلطی می کردم؟ سرجام نشستم.

سهیل از ترسش غیب شده بود.

 

عرشیا کنارم نشست و گفت:

_ حالا دیگه مطمئنم شیطونی آخه فکر کردم قضیه زبون دراز ی سو تفاهم بود.

 

بعد هم یک نیشخند زد.

وای خدایا، من چرا هی باید دست این پسره آتو می دادم!؟

 

_ راستی دیدم ها الکی گفتی سوسک اگه من اون انگور رو زیر مبل نمی انداختم، مهمونیام به هم می ریخت.

 

حرفش رو زد و از جاش بلند شد و من رو تو بهت حرفش گذاشت.

یعنی این انگور رو انداخت؟

 

 

بعد از گذشت چند دقیقهای که در حال پروندن مگس بودم، نگاهی به دور و اطرافم انداختم.

 

اولین کسی که توی دیدم قرار گرفت عرشیا بود؛ داشت با دوستش صحبت می کرد.

سنگینی نگاهم رو حس کرد و سرش رو برگردوند و من رو دید.

 

خواستم نگاهم رو سریع ازش بگیرم اما، دیر شده بود.

سرش رو به احترام تکون ارومی داد و یک چشمک زد و خندید.

سریع هم اطراف رو نگاه کرد و مشغول صحبت شد.

از خجالت صورتم داغ کرده بود .

سریع برگشتم و دنبال مامان بابا گشتم، که مامانو کنار فامیل های دورمون دیدم اما، بابا رو ندیدم.

 

آروم بلند شدم و وارد حیاطشون شدم .

با دیدن بابا و عمو علی که ته حیاط مشغول صحبت بودند، به طرفشون رفتم و طور ی که متوجه نشن پشت درختی قایم شدم.

 

بابا با کلافگی دست تو موهاش کشید و گفت:

_ وای نمی دونی علی بدجور ی کارم گیر افتاده.

 

_غصه نداره برادر من، همین طبقه بالایی ما خالیه کسی هم توش نیست. زن و بچه هات و بردار و بیارشون اینجا منم تو شرکتم برات یک جایی رو جور می کنم. خانم هامون که باهم مشکلی ندارند؛ تازه از تنهایی هم در میان. از اونورم عرشیا و سهیل جان مثل دوتا برادر پشت هماند .دیگه چی می گی؟

 

اصلا نگفت سحر ی هست، نیست آدم هم حسابم نکرد.

بابا باز هیچی نگفت.

عمو علی دستش رو آروم روی شونه بابام گذاشت و گفت:

_ اصلا دو دل نباش. فکر کن خونه خودته اصلا می خوای یه مقدار از پولت رو کنار بذار برای اجاره اصلا هم مهم نیست چقدره؛ به فکر زن و بچه ات باش. الان کجا می خوای ببریشون؟ بیاید اینجا مطمئن باش بهتون بد نمی گذره.

 

بابا با خوشحالی و کمی بغض عمو رو بغل کردو گفت:

_ خیلی مَردی علی، خیلی مَردی…

 

آروم آروم عقب رفتم و از اونجا دور شدم.

نمی خواستم و نمی تونستم بقیه حرف هاشون رو بشنوم.

دوست نداشتم بابا رو در حالی که با بغض از عمو علی کمک می گیره رو ببینم.

 

به سمت ساختمون دویدم.

تا خواستم از در وارد بشم ،یهو عرشیا جلوی راهم رو گرفت.

_ فکر کنم فضولی رو هم باید به بقیه صفاتت اضافه کنم.

 

یکی از ابروهام رو بالا دادم که اشاره به بابا و عمو علی کرد و سریع از اونجا دور شد.

از حرص و عصبانیت نفس عمیقی کشیدم و وارد خونه شدم.

خود پسره از همه فضول تره!

 

 

به طرف مامان رفتم و کنارش نشستم و هر از گاهی به صحبت های مامان و یکی از فامیل های دورمون، لبخند تصنعی می زدم.

 

همه فکرم مشغول بابا بود؛ یعنی چه اتفاقی قرار بود بیفته که ما از خونمون بیایم اینجا؟

 

نگاهی به عرشیا که هراز گاهی به دختر های مهمونی حرف می زد یا تیکه می پروند، انداختم.

هوای همه دخترا رو هم داره پسره پررو!

 

 

 

 

باز هم با صدای خروس خونه بغلی، از خواب بیدار شدم.

با کلافگی نشستم و موهام رو کشیدم.

یکی نیست به اینا بگه مگه شهر جای نگهدار ی از مرغ و خروسه!؟

حالا اگر خروسش خوش صدا بود ،یک چیز ی ولی این خروسه موقع خوندن، جور ی به خودش فشار میاره، که چندبار ی نزدیک بود جای زنش تخم بذاره.

 

از اتاق بیرون رفتم و وارد دستشویی شدم و با دیدن خودم توی آینهای که دقیقا رو به روم بود، جیغ کوتاهی کشیدم.

دستی روی صورتم گذاشتم وای خدای من!

این من بودم؟

 

در با شدت باز شد.

مامانم و سهیل با داد و جیغ وارد شدند و در حالی که روی زمین رو نگاه می کردند، سهیل گفت:

_ بگو کجاست؟ من می کشمش.

 

_ چی…

 

مامانم باز با اینکه سرش پایین بود، گفت:

_  خب بگو کجاست!

 

و اما سهیل تازه نگاهش به من افتاد.

چشم هاش گرد شد و با چشمایی گرد شده، به دیوار دستشویی تکیه داد.

سرش رو با بهت به دو طرف تکون داد و اصوات نامفهومی از دهنش خارج می شد.

 

بی شعور قیافه من رو مسخره می کنه!؟

با حرص از دستشویی بیرون رفتم که خندش گرفت و با قهقهه از دستشویی بیرون اومد.

با حرص پس کلهاش زدم که زیر پایی انداخت و با پشت روی زمین افتادم.

_ آی

 

صدای در دستشویی بلند شد.

به طرف سهیل یورش بردم که یهو یه چیز ی سفت به سرم خورد.

 

_  سوسک کجا بود؟ من رو سر کار گذاشتی؟

 

با دیدن قیافهام ادامه داد:

_خاک بر سرم این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی؟ همین کار ها رو می کنی شوهر گیرت نمیاد دیگه پسره این شکلی تو رو ببینه، پست می فرسته و خودش هم سر به کوه و بیابون می ذاره.

 

مامان هم چنان دمپایی به دست در حال نصیحت بود و سهیل علنا می خندید.

 

_ وا مامان مگه من چند سالمه!؟

 

_ والا ما هم سن تو بودیم دوتا بچه زیر بغل داشتیم.

 

مامان در حالی که زیر لب غر می زد، وارد آشپزخونه شد.

با رفتنش حرصم رو سر سهیل خالی کردم و در حالی که موهاش رو سفت می کشیدم گفتم:

_ به من نخند.

 

و اونم نامردی نکرد و موهام رو سفت تر کشید. من جیغ می کشیدم و اون داد می زد.

 

در حالی که نفس نفس می زد، گفت:

_ ببین آتش بس رو اعلام کنیم؟

 

با مظلومیت سر ی تکون دادم.

همزمان گفتیم شماره معکوس دادیم و موهای هم رو ول کردیم.

 

سهیل سریع بلند شد و در حالی که به طرف اتاقش می رفت، دستش رو پشت سرم کوبوند و فرار کرد.

گردنم رو گرفتم و با جیغ اسم سهیل رو صدا زدم.

 

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط بشم.

در حالی که زیر لب آواز می خوندم راهی دستشویی شدم.

جلوی آینه وایسادم و نگاهی به خودم انداختم.

در نگاه اول، موهای فِرَم شبیه یال شیر دورم رو گرفته بود. چشم هام قرمز و پف کرده بود و صورت سفیدم، به خاطر بلند شدن از خواب سفید تر هم شده بود و اما، رد سفیدی از کنار لب هام تا زیر چونهام کشیده شده بود.

شبیه خون آشام ها

البته مال اون ها خون بود و مال من آب دهن!

 

 

بابا که هیچ وقت برای ناهار خونه نمی اومد، برای  ناهار اومد و بعد از ناهار با مامان مشغول صحبت شد.

نیم ساعتی که گذشت، از اتاقش بیرون زد حاضر و آماده رفتن شد.

مبهوت به این اومدن و رفتن ها بودم، که صدای گریه مامان بلند شد.

سهیل توی اتاقش بود و چیز ی نمی شنید.

 

سریع در اتاق رو باز کردم و به طرف مامان رفتم.

_ مامان چی شده؟ چرا گریه می کنی؟

 

اشک هاش رو تند و تند پاک کرد و گفت:

_ چیز ی نیست.

 

_ یعنی چی؟ مامان می گی چی شده یا نه!؟

 

_هیچی بابات بدهی بالا آورده. هر چی که داریم از دست می دیم. خونه، ماشین، مغازه و حتی کار بابات!

 

بعد هم با صدای بلند تر ی زیر گریه زد.

 

با شوک فقط شونه های مامان رو که گریه می کرد رو نوازش می کردم.

 

پس اون حرف های بابا..

خدای من بابا ورشکست شده بود!

 

_ حالا کجا قراره بریم؟

 

بابا به پشتی مبل تکیه داد.

_ با علی حرف زدم؛ قراره بریم طبقه بالایی خونشون رو اجاره کنیم. منم با مدرک دانشگاهیم بلاخره یک کار بهم توی اداره اش می تونه بده. ولی عجیب مرده این مرد!

 

یه لحظه واقعا ته دلم ذوق کردم. هم به خاطر کار بابا و هم خونه جدید و…

 

_با همه این ها بچه ها ببینید ما الان قراره از صفر شروع کنیم. هیچی نداریم می دونم سخته ولی باید تحمل کرد. حالا هستید؟

 

دست هامون رو روی هم گذاشتیم با لبخند و امیدوار ی گفتیم:

_ هستیم.

 

 

زنگ در رو فشار دادم.

_ بله؟

 

_سلام خاله مریم ماییم.

 

_بیایید تو دخترم خوش اومدید.

 

بدو بدو به سمت حیاطی رفتم که قرار بود توش زندگی کنیم.

کنار گل های رز ی که اونجا کاشته شده بود، رفتم و در حالی که حرکت می کردم دستم رو هم روی گلبرگ ها می کشیدم.  

عجیب این نرمی گل ها رو دوست داشتم.

 

با دیدن خاله مریم به سمتش رفتم و باهاش رو بوسی کردم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن