خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان مستر سیبیل / رمان مستر سیبیل پارت 4

رمان مستر سیبیل پارت 4

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

مامان، سهیل و بابا هم که تازه وارد حیاط شده بودند، با خاله سلام و احوال پرسی کردند.

کلید رو از بابا گرفتم و زودتر از همه به طرف خونه رفتم.

از پله های آهنی مارپیچی که از حیاط جدا می شد، بالا رفتم .

جلوی در واحد وایسادم و با یک بسم الله در رو باز کردم.

در با صدای ناله وار ی باز شد.

اول از همه در رو چهار طاق باز کردم که اگه جنی چیز ی توی خونه بود راحت بتونم فرار کنم.

 

آروم آروم از در دور شدم. قلبم با شدت می زد.

حالا مگه واجبه وقتی می ترسم تنهایی پاشم برم توی خونه متروکه!؟

 

البته خیلیم متروکه نبود. فقط در اتاق ها یکی در میون باز و بسته بود. پنجره هم باز و پرده ها تکون خفیفی می خورد.

نور خورشیدم توی تاریکی افتاده بود و فضا کاملا و خوفناک شده بود.

صدای پا اومد. قلب منم باهاش ریتم گرفت. سعی کردم باهاش مقابله کنم. آروم آروم به طرف صدا برگشتم که با صدای خرناسه سهیل جیغم هوا رفت.

رنگم پریده بود و قلبم تند تند می زد.

سهیل از خنده روی زمین افتاده بود.

توی دلم هرچه قدر فحش بلد بودم، نثارش کردم.

مامان و بابا و پشت سرشون خاله مریم، هراسون وارد خونه شدند.

 

مامان و بابا با دیدن ما، چهره هاشون عادی شد ولی خاله مریم با دیدن صورت رنگ پریده من با سرعت رفت و برام آب قند آورد.

سهیل بی شعور هم که قیافهاش رو طور ی مظلوم کرد که مامان و بابا نتونستند چیز ی بهش بگن و فقط به من چشم غره رفتند.

 

در حال خوردن آب قند بودم و تقریبا نیمه شده بود و قندهاش ته لیوان شنا می کردند.

آروم آروم به سمت سهیل که روی زمین نشسته بود و روزنامه برمی داشت، رفتم.

 

لبخند شیطونی زدم و  با خونسر ی آب قند رو روی سرش ریختم. با بهت سرش رو بالا آورد و با موهایی که به هم چسبیده بود و آب قند از سر و صورتش می چکید، به من نگاه کرد .

 

با یک لبخند ژکوند روزنامهای برداشتم و یک  شیشه شوی توی دستم گرفتم.

آینه ای که به دیوار چسبیده بود رو تمیز کردم. روسر ی مو باز کردم و مدل کار روی سرم بستم.

قرار بود کل خونه رو رنگ بزنیم.

قرار بود من و سهیل اتاق ها و مامان و بابا هم بقیه جاها رو رنگ بزنند.

یک قلم مو برداشتم و رنگ طوسی و صورتی هم برداشتم و به تنها اتاقی که رو به ورودی حیاط بود ،بردم .

 

از توی کیفم گوشی و شابلون قلبی رو برداشتم.

یک آهنگ فوق شاد پلی کردم و هندزفر ی ام رو هم توی گوشم گذاشتم و مشغول شدم.

رنگ طوسی رو برداشتم و شروع کردم.

آهنگ خیلی قر دار بود؛ آروم نموندم و در حالی که می رقصیدم، دیوار رو هم رنگ می زدم.

 

با دستی که از پشت سر به دماغم خورد برگشتم و با دیدن طرف از رقصیدن دست برداشتم.

یک نگاه به نوک دماغم که رنگی شده بود، انداختم.

با احساس قیچی چشم هام سرم رو تکون دادم؛ که یک چیز ی لب زد.

همچنان عین این منگ ها نگاش می کردم.

با اشارهای که به هندزفر ی ام کرد تندی هندزفریم رو از تو گوشم در آوردم و گفتم:

_سلام

 

عرشیا دست هاش رو تو جیبش کرد و سلامی داد. اتاق رو یک دور از نظر گذروند و گفت:

_ اتاقت رو می خوای طوسی صورتی کنی؟

 

سرم رو تکون آرومی دادم.

_ قشنگه.

 

در حالی دستش تو جیبش بود یک نگاه خونسرد همراه با لبخند به من کرد و آروم گفت:

_ خوشگل می رقصیدی.

 

توی بهت فرو رفتم.

فقط با چشم های گشاد شده نگاهش می کردم.

اصلا رقص من خوشگل باشه، این باید به روم بیاره!؟

 

لبخند کجی به من زد و به چای روی طاقچه پنجره اشاره کرد و ادامه داد:

_راستی برات چایی آورده بودم یخ نکنه.

 

تا خواستم حرفی بزنم، به سرعت از اتاق بیرون رفت.

 

 

نمی دونستم چی کار کنم. از این همه پررویی عصبانی شم ،یا از  کارم خجالت بکشم. گرچه صورتم از خجالت سرخ شده بود.

 

هندزفر ی که دور گردنم بود و درش آوردم و با حرص خاموشش کردم.

خدا می دونه تو دلم چقدر به خودم فحش دادم.

اه این پسره هم همش با روح و روان آدم باز ی می کنه. با حرص نفس عمیقی کشیدم تا از کوبش قلبم جلوگیر ی کنم.

 

 

لیوان چای رو برداشتم و با عصبانیت، نصفش رو سر کشیدم.

با سوزشی که از دهنم تا معدم حس کردم، لیوان رو سر جاش کوبیدم و به زمین و زمان فحش دادم.

 

کارم رو از سر گرفتم و با تمام دقت تمام مشغول شدم.

 

سهیل وارد اتاق شد و با دیدن اتاقم گفت:

_ چی کار می کنی؟ مثل حلزون کار می کنه!

 

 

از اتاق بیرون رفت و با یک قلم مو برگشت و مشغول رنگ زدن شد.

 

 

دفترم رو باز کردم و خودکارم رو برداشتم و شروع به کشیدن نقاشی، کردم.

دختر ی رو که لباس چیریکی تنش بود و توی دستش هم اسلحه بود، کشیدم.

البته مثل همیشه دختره رو از پشت کشیده بودم.

همیشه همه نقاشی هام همین بود دخترهایی که مدل به مدل نقاشی می کردم و هیچ کدوم صورت هاشون مشخص نبود.

 

عاشق دفترم بودم.

همه خاطره ها، نقاشی ها، شعر ها، دکلمه ها و حتی آرزوهام توش بود.

و حتی بزرگ ترین آرزوم، بزرگ ترین هدفم.

پلیس شدن

این که دانشگاه افسر ی درس بخونم و از اون طرف، وارد نیروی انتظامی بشم.

 

دومین آرزوم اینه که شوهرم سیبیل داشته باشه.

و این به خاطر علاقه شدیدم به سیبیله.

تصمیم هم گرفتم که یکی از ملاک های ازدواجم سیبیل باشه.

به نظرم سیبیل به مرد، جذابیت می ده.

البته هر موقع این حرفا رو می زنم، گلناز و فاطمه کلی فحشم می دن و  می گن که اگه شوهرت بخواد بوست کنه، کلی مو می ره توی دهن تو یا مثلا وقتی غذا می خوره ممکنه که بین سیبیل ها غذا گیر کنه و…

 

 

البته من باشنیدن این حرف ها نه تنها چندشم نمی شد، بلکه دلمم برای سیبیل های شوهرم ضعف می رفت.

 

 

 

با شنیدن صدای پلنگ صورتی از خواب بیدار شدم.

با چشم های بسته لبخندی به گوشیم زدم و به قابش دست کشیدم.

دیروز قاب پلنگ صورتی خریده بودم و برای هماهنگی باهاش، آهنگ زنگش رو هم پلنگ صورتی گذاشتی گذاشتم.

 

نگاهی به صفحه گوشی انداختم.

فاطمه بود.

جواب دادم:

_ دفتر خانم امیر ی بفرمایید

 

_ مرگ و دفتر خانم امیر ی، درد و دفتر خانم امیر ی

 

هیچ حرفی نزدم.

 

_ هوی سحر

بازم چیز ی نگفتم.

 

اونم ساکت شد و یهو داد زد:

_ سحر با تواما!

سریع از جام بلند شدم و از در اتاق بیرون زدم.

 

گوشی رو به سهیل که رو به روی تلویزیون نشسته بود، دادم و آروم زمزمه کردم:

_ داداش مزاحمه. هی فوت می کنه.

 

فاطمه هنوز قطع نکرده بود.

عادتش بود که تا نمی فهمید چی شده، قطع نمی کرد.

 

سهیل رگ گردنش باد کرد؛ یهو گوشی رو قاپید و از جاش بلند شد یک دستش رو به گوشی و دست دیگهاش رو به کمرش زد.

 

داد زد:

_ مگه مرض دار ی مزاحم می شی؟   

 

با دادش یه کم دلم برای فاطمه سوخت ولی بازم به روی خودم نیاوردم.

_با توما چرا جواب نمی دی مرتیکه

مگه خودت خواهر و مادر ندار ی بی ناموس؟شمارهات رو که دادم پلیس، حالیت می شه.

 

فحشی داد و گوشی رو دستم داد و  گفت:  

_ فکر نکنم دیگه زنگ بزنه ولی اگه زنگ زد شمارهاش رو بده، بدم به پرهام آمارش رو در بیاره. با لبخند بدجنسی تشکر کردم و گوشی رو ازش گرفتم.

به سرعت توی اتاق خواب رفتم و به فاطمه زنگ زدم.

 

_بله؟

 

_سلام فاطمه خودتی؟

 

با صدای لرزون گفت:

_سلام آره چطور؟

 

_ وقتی زنگ زدی و جواب دادم ،یهو یک جور ی شد انگار که صدا رو صدا شده باشه اونطور ی شده بود.

 

نامطمئن پرسید:

_ مطمئمی؟

 

_ آره چطور؟

 

_ آخه بهت زنگ زدم هی الو الو کردم تا اینکه دیدم یک نفر هی داره می گه مزاحم نشو، مرتیکه چند تا فحش بوق دار هم بهم داد. بی شعور

 

_ آخی!  

 

دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و پقی زیر خنده زدم. از بس خندم رو نگه داشتم قرمز شده بودم.

 

_ مرض بی شعور به من می خندی؟ دعا می کنم که برای تو هم از این ها پیدا شه.

اصلا بذار ببینم، بعید نیست که کار خود مارمولکت باشه!

 

با قهقهه ای که دوباره سر دادم، خودم رو لو دادم .

صدای نفس های عمیقی که می کشید از پشت خط معلوم بود. می دونستم که برای آروم کردن خودش این طور ی می کنه.

به سرعت گوشی رو قطع کرد و می دونستم در اولین فرصت که من رو ببینه، تیکه پاره ام می کنه .

صدای نفس های عمیقی که می کشید از پشت خط معلوم بود، می دونستم برای آروم کردن خودش این طور ی می کنه  

_ خودت که می دونی در اولین فرصت چه بلایی سرت میارم.

 

 

_ خب دیگه فاطمه دیگه دار ی شارژ گوشیم رو تموم می کنی و وقت گرانبهام رو می گیر ی.

 

_ خیلی بیشعور ی حیف من زنگ زده بودم بگم بریم استخر.

 

_ اوا آخ جون خب بریم.

 

_ خب خانم کجا بریم؟ والا شما رفتی اون بالا بالاها ما رو تحویل نمی گیر ی. ما که اونجاها نمیایم.

 

_خب باشه، می ریم همون جایی که همیشه می رفتیم؟

 

_آره همون جا، ساعت پنج اونجا باش.

 

_باش بابای.

 

_برو خدافظ.

ظهر بعد از اومدن مامان و کسب اجازه ازش ساک استخرم که همیشه آماده بود رو چک کردم. ساعت حدودا چهار بود، کم کم حاضر شدم که…

یهو یادم افتاد با چی باید برم؟  اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم.

بادم خالی شد و روی تخت نشستم که یهو صدای بوق از توی حیاط اومد.

آخ جون کیه که می خواد بره بیرون و منم با خودش ببره؟ بدو بدو در رو باز کردم و از مامان خداحافظی کردم و بیرون رفتم.

با دیدن عمو علی سرعتم رو زیاد کردم د در حالی که به طرفش می رفتم، دتم رو براش دست تکون دادم که نره.

اونم که منتظر وایساده بود که در پارکینگ باز شه. منم از فرصت استفاده کردم و در جلو رو باز کردم و توی ماشین پریدم.

البته یه لبخند مضحکی هم رو لب هام بود سریع سلام کردم.

عمو که ابروهاش از تعجب به پیشونیش چسبیده بود با لبخندی سلام کرد و گفت:

_ چیز ی شده؟

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت آخر

رمان مستر سیبیل جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید شونه های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *