رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 7

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

کم کم مروارید اشک هام از دوتا صدف چشم هایم شروع به ریختن کرد. دوست داشتم با تنها کسایی که داشتم، اما الان ندارم درد دل کنم!  

خستم از این زندگی، دوساله که رفتید یتیمی بد دردیه، این که هیچ کس رو نداشته باشی…

این که خدام بهت دیگه نگاه نمی کنه بد دردیه…

کم کم هق هقم کل سکوت این خونه رو شکست، قآب عکس رو بیشتر به سینم فشار دادم و اجازه دادم اشکام بباره .

گریه که اشکالی نداره داره؟حداقل خودم خالی می شم!

نمی دونم چقدر تو اون وضعیت بودم که با صدای زنگ گوشیم که منو از دریای غمم بیرون می کشید، گیج به اطرافم نگاه کردم.

آروم قاب عکس رو روی تختم گذاشتم و سراغ کیفم رفتم.

همون طور که بینیم رو بالا می کشیدم، مقدار ی از موهام رو که روی صورتم بدجور ایجاد مزاحمت می کرد فرستادم عقب، گوشیم رو برداشتم که با دیدن شماره، با کمی مکث دکمه اتصال رو زدم.

_الو…

_الو مرض دیگه داشت خوابم می برد، کجایی که آنقدر دیر جواب دادی؟

لبخند خسته ای روی لبم نشست، همونجا کنار کیفم رو زمین نشستم. حس می کنم دیگه پاهام توان نداره که بایسته!

_شرمنده ندا به خدا گوشیم تو کیف بود، پیداش نمی کردم .

صدای نفس های عصبیش پشت گوشی، قشنگ به گوشم زنگ خطر می داد که الان منفجر می شه .

_گریه کردی؟

لبمو گاز گرفتم، چرا تو باید از صدام تشخیص بدی؟ نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عادی باشم وگرنه الان پدرمو درمیاره.  

_نه بابا داشتم پیاز خورد می کردم .

_من گوشام دراز نیست هلنا چی شده؟ نکنه اون فرنوش بی همه چیز بهت حرفی زده.

دستی به چشم هام کشیدم  و آروم کمرم رو به دیوار گچی کنار جاکفشی تکیه زدم .

_نه بابا امروز اصلا ندیدمش، گفتم که داشتم پیاز خورد می کردم، چرا تو هی از من ایراد میگیر ی!  _باشه منم باورم شد ولی من می دونم که اون کرگردن بهت یه چیزی گفته که باز این جور ی آبغوره گرفتی.  

پوف کلافه ای کشید قانع کردن این بشر از توانایی من کلا خارجه به قول گفتنی مرغش یه پا داره ،خواستم چیز ی بگم که صدای در خونه بلند شد. نگاهم رو از موکت، به سمت در قهوه ای رنگ خونه انداختم و همزمان با نفس عمیقی گفتم:

_ندا من دوباره بهت زنگ می زنم ،یکی پشت در…

قبل از این که منتظر جوابش باشم گوشی رو قطع کردم. شالم رو از روی زمین برداشتم و انداختم رو موهام، چه به موقع بهونه جور شد تا از دست ندا فرار کنم! وقتی از درست بودن سر وضعم مطمئن شدم در خونه رو باز کردم. دهن باز کردم حرفی بزنم که با دیدن ندا چیز ی نتونستم بگم!

_بوی پیاز نمیاد.  

چشام گرد شد. مثل این منگول ها بهش نگاه کردم که دست به سینه و با اخمی وحشتناک جلوم ایستاده بود و برام خط و نشون می کشید!

_ندا این جا چی کار می کنی؟

دستش رو روی در گذاشت و بدون هیچ تعارفی داخل اومد .

_گفتم بیام تو پیاز خورد کردن کمکت کنم کار بدی نکردم که .

یکی زدم به پیشونیم هم خندم گرفته بود هم حرصم، ندا بهترین و درواقع تنها کسیه که برام مونده ،بعد از مرگ مامان و بابا ندا تنها حامی من بود همیشه هوام رو داشت، هرجور که در توانش بود بهم کمک می کرد. در خونه رو بستم و با نگاهم از پشت براندازش کردم .

با این مانتو کوتاه و شلوار و شال مدل ارتشی شبیه این لوتی ها که میرن دعوا شده!

ندا بدون توجه به من رفت تو آشپزخونه و با اخمی که هر لحظه پر رنگ تر می شد گفت:  

_چیز ی خوردی؟

نگاه مملو از خستگی و دلتنگیم رو بهش انداختم و بی حال روی همین مبل کهنه نشستم.

_اره صبح یه چیز ی خوردم .

کلافه دستی رو هوا برام تکون داد و با حرص لب زد .

_صبح ربطی به الان نداره، پاشو پاشو دوتا ظرف بیارغذا گرفتم باهم بخوریم.  

به جرات می گم وقتی اومد تو اصلا ندیدم که دستش دوتا نایلونه، بدون هیچ حرفی نگاه تشکر آمیز ی بهش کردم با این حال و روز عمرا می تونستم آشپز ی کنم، به آشپزخونه رفتم .

ا از ظرف هایی که نسبت به بقیه وسایل نو تر بود برداشتم. ناخوداگاه از برخورد بوی غذایی که ندا خریده بود آب گلوم رو بی صدا قورت دادم.

هم زمانم ندا مانتو و شالشو درآورد و دست و صورتش رو شست.

روی زمین نشستم و با صدایی که از ته چاه یه جورایی درمی اومد گفتم:  

_من موندم تو کار و زندگی ندار ی؟ کسی بهت گیر نمی ده همش میای پیش من؟ به خدا ندا بعضی وقتا خودم از دست خودم خستم می شم، چه طور ی تو منو تحمل می کنی؟

چشم غره ای بهم رفت  که ترجیح دادم همین نگاه رو به پای تهدیدش بزارم و جوابی نشنوم! رو به روم نشست .

منم چیز ی نگفتم و شروع کردم به خوردن با این که خیلی گرسنم بود اما با سختی غذا می خوردم .

آنقدر با غذا باز ی کردم که صدای نگران ندا به گوشم طنین انداخت:

_هلنا چرا نمی خور ی؟ نکنه کباب دوست ندار ی؟ لبخند تلخی زدم.

_تو این مدت آنقدر غصه خوردم دیگه غذا از گلوم پایین نمیره.  

یکم نگاهم کرد و سرشو پایین انداخت، قاشق استیلم رو توی دستم فشار دادم برای این که ناراحت نشه زور ی نصف غذامو خوردم اما درست حسابی اصلا مزش رو نفهمیدم، تمام مدت فکرم پیش حرف های خانم مجد و این که اگر دوباره اخراج بشم بود .

_دستت درد نکنه خیلی خوش مزه بود .

این رو گفتم و برای فرار کردن از چشم های همیشه نگران ندام که شده، سریع ظرف هارو برداشتم بردم آشپزخونه.

ندام آروم از رو زمین بلند شد و عینک مشکی روی صورتش رو یکم جا به جا کرد، وقتی نگاش می کنم حسم میگه با عینک خوشگل تر می شه. رو به روی اپن ایستاد و با ابرو های در هم لب زد.

_ظرفارو بده من بشورم .

نگاه پر محبتی به چهرش انداختم و دستم رو پشت کمرش گذاشتم و آروم به سمت بیرون هدایش کردم.

_نمی خواد دوتا تیکه ظرفه خودم بعدا می شورم .

مردد نگاهم کرد، می دونست نمی تونه حریفم بشه برای همین سر ی تکون داد و رفت نشست منم بیخیال ظرفا شدم و رفتم کنارش، اصلا حال و حوصله نداشتم و با وجود امروز که هیچ بویی از یک روز خوب نبرده بود، دلم می خواست با چرت و پرت های ندا یکم فکرم آزاد شه و بخندم.

نگاهی به چهره کنجکاو ندا انداختم و سعی کردم لبخند بزنم.

_خب بگو ببینم چی شده که این ریختی شدی.

چشماش رو صورتم زوم بود و من نگاهم رو به جای دیگه انداختم ، دلم نمی خواست حرفی بزنم خودشم می دونست، حداقل درباره امروز دوست نداشتم چیز ی بگم.

کش و قوسی به کمرم دادم و خمیازه کوچیکی کشیدم.

وقتی سکوت بینمون زیادی طولانی شد، ترجیح دادم خودم بحث رو عوض کنم، با صدای آروم گفتم:

_امروز رفتی باشگاه؟

یکم با اون چشمای طوسیش که بدجور پشت عینک بانمک شده بود نگاهم کرد، کمی کمرشو صاف و به مبل تکیه داد .

_اره رفتم .

دستی به بینیم کشیدم و یکم نزدیک تر رفتم. درحالی که سعی می کردم درد کمرم که به خاطر سرپا موندن زیادیمِ  نادیده بگیرم، با لحن خندونی گفتم:

_هنوزم می گم تغییر رشته بده بُوکس چیه اخه دار ی کار می کنی؟ یه ورزش دخترونه تر برو .

اخمی کرد و مثل این مادربزرگا دستش رو زد به پهلوش، همیشه وقتی از رشته ای که دوست داشت انتقاد می کردم شاکی می شد و سرم غر می زد!   

_تو با رشته من چی کار دار ی باز موضوع کم آوردی واسه صحبت کردن؟ لازمه یاد بگیرم، بعدشم من عاشق بُوکسم.  

یکم با ابرو های بالا پریده نگاهش کردم که یک لحظه با یادآور ی اون پسر ی که چند وقت پیش بدجور مزاحممون شد و ندا حسابی از خجالتش دراومد خندیدم.  

_واسه کتک زدن پسراخیلیم خوبه مگه نه؟  سر ی تکون داد و خندید.  

نخیر این ندا خانم ما آدم نمیشه دفعه اولش نبود که دست رو پسر مردم بلند می کرد ،یک پا کماندو واسه خودش. طرف بهش چپ نگاه کنه با آسفالت یکیش می کنه!

ندا دستی به موهاش کشید و همون طور که کریپسش رو کمی رو موهاش مرتب می کرد با چشم های ریز شده گفت:  

_میگم کارت چه طوره با خانم مجد چه می کنی؟

با یادآور ی خانم مجد و حرف هایی که امروز پیش اومد لب و لوچم آویزون شد .

تازه داشتم فراموش می کردم.

زانوهامو بغل گرفتم و با لحن آرومی گفتم:

_احتمالا چند وقت دیگه باید دنبال یه کار دیگه بگردم .

ندا که تا اون لحظه داشت با کریپسش کشتی می گرفت، با شنیدن این حرفم دست از سر موهاش برداشت و اجازه داد تمام موهای قهوه ای روشنش رو شونه هاش بریزه.  

_چرا مگه چی شده؟

سرم رو روی زانوم گذاشتم و به حالت کج بهش نگاه کردم.

_امروز خانم مجد میگفت که حال مادرش خیلی بهتر از قبل شده و نیاز ی به پرستار خصوصی نداره، با اون همه خدمه که اونا دارن من نون خور اضافه ام همین روزاست که اخراجم کنه .

پوف کلافه ای کشیدم و برای چند لحظه پرده چشم هام رو بستم. بازم تمام برنامه ریز ی هام دارهخراب میشه، حالا باید چه غلطی کنم؟!

_می دونی پیدا کردن یه کار دیگه چقدر سخته؟ اونم برای دختر ی مثل من که تحصیلات درست حسابی ام ندارم! کسی کار بهم نمیده.  

ندا تو سکوت به موکت رنگ و رو رفته زمین خیره بود. نفسم رو آه مانند ببرون فرستادم و بدون این که به ندا نگاه کنم آروم لب زدم.

_اون روز فرنوش یه پیشنهاد داد بدجور توش پول هست!

رنگ نگاه ندا فور ی عوض شد و داد زد.

_غلط کرده که پیشنهاد داد، دختره کثافط!  به خدا هلنا اسم اون دختره هرجایی و بیار ی کشتمت، می خوای بر ی خودتو حراج کنی؟ مگه من مرده باشم.

من که تو حال خودم بودم، ماشاله با دادی که ایشون زد برق از سرم پرید، با اخم نگاهش کردم .

_ندا نگفتم میرم خودمو حراج کنم، فرنوش بهم پیشنهاد کرد برم تو کافی شاپش کار کنم پولشم بد نیست تازه لازم نیست…

پرید وسط حرفم  دستش رو تکونی داد و با عصبانیت ادامه داد:

_حرف مفت نزن که می زنم لهت می کنم! کدوم کافی شاپ دختر ساده، اون سگ دونی رو بهش میگه کافی شاپ؟ می دونی روز ی چند نفر اون جا ق*م*ا*ر میکنن؟ می دونی شبا اون جا پارتی شبانس و چه کثافط کار ی هایی می کنن که حتی روم نمیشه بخوام بهت بگم! اصلا می دونی چند نفرو اون جا به پسرهای خرمایه کرایه میدن؟ به خدا هلنا بفهمم باهاش حتی تلفنی ام حرف زدی کشتمت.

با دهن باز داشتم به حرف هاش گوش میکردم اصلا باورم نمی شد تا این حد عصبانی بشه .

خدایی بعضی وقتا حس میکنم پسره نه دختر! سر ی به طرفین تکون دادم وسعی کردم برعکس صدای عصبیش، خونسرد صحبت کنم:

_ندا چرا جوش میار ی من یه چیز ی گفتم، من نمی دونم فرنوش داره اون جا چی کار می کنه من فقط الان نگران آیندم، اگه خانم مجد منو اخراج کنه دیگه نمی تونم دنبال کار باشم، باید یه جور ی خرج خودمو دربیارم یانه ؟

نگاه عصبی بهم انداخت و محل نشستنش رو یکم تغییر داد.

_چرا حرف تو گوشت نمیره بهت می گم بیا بهت پول بدم به عنوان قرض گوش  نمی دی میگم بیا بامن زندگی کن قبول نمی کنی اخه من نمی فهمم…

پریدم وسط حرفش و سریع گفتم:  

_خودت خوب می دونی من از این که پول قرض از کسی قبول کنم متنفرم همین پول قرض بدبختم کرد، دیگه منو بکشی هم از هیچ احدی پول نمی گیرم حتی تو که بهترین دوستمی نمی تونم منت کسی رو روی سرم و زندگیم تحمل کنم، پس دیگه تکرارش نکن.

ندا ساکت شد ولی همچنان اخم روی صورتش پر رنگ بود، از جام بلند شدم، سمت پنجره کوچیک آشپزخونه رفتم.

دلم گرفته از این شهر شلوغ که هیچ وقت نتونستم طعم خوشبختی رو داخلش بچشم. از این شهر بی رحم که اول خانوادم و ازم گرفت و باعث شد تو این سن کم این جور ی آواره بشم.

تمام خوشی هام رو ازم گرفت، دلم یه جاده بی انتها می خواد و پایی واسه رفتن، بازم کنترل اشکم و از دست می دم و قطره اشکی از چشم هام پایین میفته.  

با حس دست های گرمی روی شونم، چند لحظه چشم هامو رو هم می ذارم.

_هلنا، نگران نباش اگر خانم مجد اخراجت کرد نوکرتم هستم، باهم می ریم دنبال یه جای دیگه واسه کار کردن .

همین حرفش دلگرمی بود واسه قلب ویران شدم، بالاخره یه روز ی یه جایی منم باید طعم خوشبختی بچشم. مشکلاتم حل می شه، حلم نشد آخر سر تموم که می شه. لبخندی به روش پاچیدم و چیز ی نگفتم. آنقدر خسته بودم که فقط دلم می خواست برم بخوابم، اما افسوس که حتی خوابم برای من زهر شده، با وجود تمام کابوس هایی که میبینم مگه میشه خوابید؟

ندا خیلی پیشم نبود، زودتر فرستادمش خونه چون هوا داشت تاریک می شد و دلم نمی خواست تو مسیر اتفاقی براش بیفته.

خودم رو پرت کردم رو تخت و به جایی خیره شدم که هیچ چیز جذابی واسه نگاه کردن نداشت.

با این حال و روز و مشکلاتی که دارم واقعا نمی دونم باید چی کار کنم! به پهلو چرخیدم و نگاهی به ساعت کوچیک کنار تختم که روی عدد دو درحال رفت و آمد بود، چشم دوختم. مسیر های کوچیکی که عقربه ثانیه شمار طی می کرد تا به دقیقه ها برسه و مسیر های طولانی که دقیقه طی می کرد تا به ساعت برسه! اما هیچ وقت هیچ کدومشون به هم نمی رسن.

اونا فقط مسیر خودشون رو طی می کنند درست مثل من که فقط دارم می رم و روز های زندگیم رو هدر می دم.

یک زمانی تو زندگیم هیچ چیز ی کم نداشتم، پدر و مادر خوبی که مراقبم بودن، مگه یک دختر تو سن من چی می خواد؟ چقدر از خواسته هام نامعقول بود که خدا همه چیزایی که داشتم رو ازم گرفت؟

چشم های خسته ام رو روی هم گذاشتم، امیدوارم فردا اون جور ی که ازش وحشت دارم نشه. آنقدر تو چشم هام رو بسته نگه داشتم تا نفهمیدم کی خوابم برد و بازم، دروازه کابوس هام به روم باز شد.

 

صبح زودتر از همیشه با این که دیشب خیلی دیر خوابم برد بیدار شدم. ،

کش و قوسی به خودم دادم و پتوم رو بدون این که تا کنم گوشه تخت پرت و دستی داخل موهام فرو کردم. دلم می خواست بازم بخوابم اما حیف دیر می شد، همین طور ی بدون بهونه خانم مجد می خواست اخراجم کنه وای به این که دیر سر کار برم.

همون طور که موهام رو با کش جمع می کردم، رفتم سرویس بهداشتی و دست و صورتمو یه آب زدم.

آب خنگ روی صورت داغم باعث شد سرحال تر بشم.عادت به خوردن صبحونه نداشتم یعنی تو این دو سال دیگه صبحونه نخوردم برای همین یه بیسکویت کوچولو برداشتم گذاشتم تو جیبم تا توی راه بخورم.

نگاهی به خونه انداختم دست آخر باز چراغ هارو خاموش و درو قفل کردم بیرون اومدم.

اوایل تابستونه و صبح های زود مثل الان من رو یاد دوران خوش بچگیم میندازه، زمانی که تو شهرستان زندگی می کردم و صبح ها پیاده می بیرون رفتم و با دوستام تو رودخونه باز ی می کردم!

نفس عمیقی کشیدم و قدم های آرومی تا سر کوچه برداشتم. این وقت!

مث همیشه بخشی از مسیر رو پیاده  رفتم تا از یادآوری خاطرات خوش کودکیم بی نصیب نمونم و بخش دیگه رو چون کمی دور بود با مترو رفتم .

بعضی وقتام صبحا آنقدر زود از خونه می اومدم بیرون که اکثروهمه جا خلوت بود و این فرصتی برای منِ تا دست تو جیب، خیره زمین بشم و ذهنمو رَه سپار گذشته کنم .

گذشته نه چندان دور، کوله پشتیم رو جور ی تنظیم کردم تا همه وزنش روی سمت دوشم نباشه چند روز ی هست شونم درد می گیره فقط همین یکی رو تو این همه مشکلات واقعا کم دارم!

از کنار مغازه هایی که تازه دارن باز می کنن که رد می شم نا خداگاه چشمم به میوه های رنگارنگ می افته، نمی گم نخوردم اما خیلی وقته که به خودم نرسیدم و حتی یه خرید درست حسابی واسه اون لانه موش نکردم.

همش پولامو دارم جمع می کنم که اگه دوباره بیکار شدم بدبخت نشم .

دوباره نگاهم به میوه های تازه و خوش رنگ کشیده میشه و باعث می شه آب گلوم رو قورت بدم.

_برگشتنی حتما یکم میوه برای خودم می خرم.

با همین حرف، لبخندی روی لبم جا خوش می کنه، دوباره شروع می کنم به راه رفتن و سعی می کنم به میوه ها و مغازه های رنگا رنگ نگاه نکنم .

وقتی سرم رو بلند می کنم که درست جلوی در طلایی رنگ خونه خانم مجد رسیدم. در قشنگی که مقدار ی از فضای سر سبز داخل حیاط رو به لطف درخت و بوته رونده ای که مقداریش از بالا مشخصه ،به نمایش گذاشته.

یه نفس عمیق برای ورود اکسیژن بیشتر و دوباره یک باز دم طولانی برای حفظ آرامش، دستم وگذاشتم روی زنگ، خدا کنه به این زودی ها اخراجم نکنن بازم امیدم اون بالایه.  

بعد از کمی انتظار بالاخره در رو برام باز کردن و قامت پیرمرد مهربونی که این روزا مثل پدرم دوستش دارم نمایان می شه. لبخندی به چهرش زدم.

_سلام بابا حامد خسته نباشید.  

لبخندی به روم زد وبا دستش بهم فهموند که برم تو .

به چهره پیرش که فوق العاده دوست داشتنی به نظر میاد لبخندی هدیه می کنم .

با بی آوایی بهم صبح بخیر می گه، ای کاش می تونست باهام حرف بزنه و صداش رو بشنوم .

آروم از کنارش رد شدم و رفتم تو حیاط، مثل همیشه تر و تمیز و جارو کرده .

_تو کارت عالیه بابا حامد، ماشالله این حیاط رو کردی بهشت .

لبخند بی جونی بهم زد با تکون دادن دهنش و صداهایی که زیادی گنگه بهم چیزو گفت، هر چند نمی فهمم دقیق منظورش چیه اما با اشاره هایی که به خونه کردفهمیدم منظورش خانم مجده .

سر ی تکون دادم و با قدم های آروم، از کنار گلدون ها و باغچه نسبتا سرسبز کنار استخر عبور کردم و به سمت چندتا پله جلوی در قدم برداشتم .

_می رم ببینم چی میگه.

کیفم رو بیشتر به سمت بالا کشیدم وآروم در سالن رو باز کردم، مثل همیشه اولین چیز ی که تو چشم میاد لوستر تمام کریستال این خونه ست که با نورش تمام سالن رو روشن می کنه.

قدمی به سمت جلو برداشتم کفش هام پاشنه بلند نیست اما تو اون سالن خالی وقتی قدم بر می دارم بدجور تلق تلق می کنه.

نزدیک آشپزخونه که شدم صدای خانم مجد باعث شد سرجام متوقف شم.

_هلنا بالاخره اومدی؟

کیفم از روی دوشم سُر دادم به سمت دستم و اروم سمتش چرخیدم.  

مثل همیشه کت دامن شیکش جدیده، آنقدر ی که این کت و دامن داره فکر نکنم ملکه انگلستان داشته باشه! هربارمیام یه جدید تنشه .

نگاهم و از کت دامن کرم رنگ قشنگش که بدجور به چشم میاد گرفتم و لبخندی زدم.

_سلام خانم، شرمنده چند دقیقه دیر کردم.

دستی داخل موهای بلوندش فرو کرد و گردنشو تکونی داد، باعث شد گردنبند زمردی، از داخل یقش بیشتر به چشم بیاد.

_اشکال نداره، برو سریع لباس هاتو عوض کن یه چند دست لباس هست واسه خانم جونه باید حتما با دست شسته بشور ی ضدعفونی ام باید بشه، می دونی که چقدر حساسه.

از این که به جای بحث راجب اخراج، گفت لباس با دست بشورم خوشحال شدم .

کمی روی نوک پاهام به سمت بالا، خودم رو کشیدم و اون یکی دستم و به بند کوله پشتیم چسبوندم.

_چشم خانم، همین الان تندی لباس عوض میکنم میام خدمتون.

مغرورانه نگاهم کرد و با متانت سر ی تکون داد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن