خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ترس از مه / رمان ترس از مه پارت 8

رمان ترس از مه پارت 8

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

_برو الان به اکرم میگم لباس هارو بیاره.  

پشت بهم کرد و باقدم های شمرده به سمت پله ها رفت.

لبخندی  روی لب هام جا خوش کرد، خداروشکر میترسیدم همین امروز از این جا پرتم کنه بیرون! تا موقعه ای که کاملا بره بالا از پشت براندازش کردم، خدایا دمت گرم! داشتم از استرس می مردم!

نفس عمیقی کشیدم و با قدم های تند به سمت اتاقی که برای خدمه در نظر گرفته بودن رفتم و تندی لباس هام و با لباس هایی که واسه کارکنان هست عوض کردم .

دستی به شالم و موهام کشیدم، گوشیم رو خاموش و همراه مانتو شلوارم گذاشتم داخل کیفم و اومدم بیرون.  

باچشم دنبال لباس ها میگشتم که اکرم خانم همراه یه سبد سفید اومد تو آشپزخونه  سریع رفتم جلو و سبد ازش گرفتم، دستی به کمرش زد و گفت:

_اینارو اول خوب با مواد ضدعفونی کن بعد بشور فقط حتما از دستکش استفاده کن، تو کآبیت بغل یخچال هست، موادم همونجاست .

سر ی تکون دادم:  

_فقط کجا بشورم؟ حموم یا حیاط؟

همون طور که پیشبندشو محکم میکرد گفت:

_ببر تو حیاط پشت ساختمان، این مواد بوش خیلی بده، تو حموم بخوای بشور ی کل خونه رو بو میگیره.

باشه ای گفتم و رفتم سراغ کابینت.

یه جفت دستکش یه بار مصرف با ماسک برداشتم، همراه با مواد شونده .

با این که همیشه از شست لباس ها متنفر بودم اما الان خوشحالم که تو کوچه حیرون دنبال کار نیستم، دارم لباس میشورم.

وسایل رو آوردم رفتم تو حیاط پشت ساختمان و مشغول شدم!

 ***

یه بار دیگه از شونه هاش گرفتم و کوبیدمش به دیوار، سرمو توگودی گردنش فرو کردم، سفیدی پوستش بدجور بهم چشمک میزد.

دوتا دستش رو روی س*ی*ن*ه ام گذاشت و بالحن التماس گونه ای، درحالی که به نفس نفس افتاده بود نجوا کرد.

_تو روخدا دیگه جونی تو تنم نمونده، بازم ادامه بدی میمیرم.  

با چشم های ریز شده به چشم های نیمه بازش نگاه کردم، لرزش بدن و پاهاش رو کاملا روی بدنم حس می کردم، سرم رو جلو تر بردم و بوسه ای روی گردنش کاشتم و نزدیک گوشش گفتم.

_از اولم برای همین این جا اومدی من هنوز راضی نشدم، قرار نیست آنقدر زود جا خالی کنی!

لب هاش رو به هم فشرد وبا چشم های اشکیش خیره دوتا کاسه خون چشم هام شد .

از این نگاه های ملتمسانه لذت میبرم، از این که راه فرار ی نداره و باید تا زمانی که من می خوام این جا باشه لذت میبردم.

قدمی جلوتر گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم، قبل از این که چیز ی بگه ،یه بار دیگه دوتا نیشم رو تو گردنش فرو کردم و شروع کردم به خوردن .

دردش اومد، دومین گاز من از یه نقطه بود، دستش رو دور کمرم برد و فشار داد فقط می خواستم سیرشم، می خواستم قدرتم بیشتر شه..  

ناخوداگاه نتونستم خودم رو کنترل کنم .

از لذت بود یا عطش نمی دونم!

همون طور که بیشتر به دیوار فشارش می دادم، بال هام رو به دیوار کوبیدم.  

از برخوردش با دیوار دردم نمی اومد فقط منو بیشتر حرصی کرد واسه خوردن و لذت بردن از خون این دختره دو رگه!

_شاهین ولش کن، داره از هوش میره!

با صدای هشدار مانند دانیار، لحظه ای از دنیای پراز لذتم خودم رو بیرون کشیدم.

دور دهنم تا زیر گلوم و قفسه سینم خونی شده .

نگاهی به شهناز کردم که رنگش سفید تر از سرامیک های کف سالن خونه ست! نگاهی به دانیار انداختم که با اخم کمرنگی درحالی که چندتا برگه دستش بود، بهم نگاه می کرد.

دستم رو از دور شونه هاش جدا کردم که باعث شد سُر بخوره زمین بیفته.

حتی رقبت نکردم نگهش دارم. دستی دور دهنم کشیدم و چند لحظه چشم هام رو روی هم فشردم.

_بگو بیان جمعش کنن .

ناخوداگاه نگاهم به جای فرو رفتگی های دیوار، که به خاطر ضربه هام ایجاد شده بود افتاد.  

پشت به دانیار به سمت میزم کمی خم شدم و

دستمالی برداشتم، آروم آثار خون تازه که مثل گلبرگ های رز سرخ بود رو پاک کردم.

دانیار نگاه، مملو از اخمی بهم انداخت و اخر سر نگاهشو کشید سمت شهناز ی که حتی چشم هاش باز نبود.

پوزخندی به حالش زدم، فکر کنم اگه دانیار نمی اومد تا الان مرده بود .

همون طور که دختره رو میبردن بیرون دانیار باهمون صدای پر از جزبش آروم و محتاط گفت:

_یکم زیاده روی نکردی؟ میترسم اینایی که میاریم زیر دستت بمیرن.

بدون توجه به حضورش به سمت پنجره تراس رفتم .

_برام مهم نیست اگه بمیره.

دست هام و روی میله های فلز ی گذاشتم و کمی سرم رو به سمت عقب خم کردم.

سرمای میله در کنار نسیم خنکی که تو این وقت سال یکم نایآبه، آتیش درونم رو کمی آروم تر می کنه.

چشم هام رو بستم و سعی کردم، چند لحظه پیش رو از تصورم خارج کنم.

چندتا نفس عمیق و بازدمی عمیق تر واسه آرامش کافی بود.

_تو چرا هنوز اون جا ایستادی؟ اگر کار ی دار ی زودتر بگو و برو .

صدای قدم هاش باعث شد سرم رو بیارم پایین و خیره درخت های جلوی پنجره بشم.

تو این نسیم خنک، شبه مانند تکون می خوردن .

انگار خبر ی تو راه!

_می خواستم بپرسم با فرامرز می خوایچیکار کنی؟ با این حرفش چرخیدم .

یه بار دیگه قوانین ام رو مرور می کنم. می دونم چرا این جام می دونم باید چیکار کنم و می دونم، باید با اون چی کار کنم!

_باید چند تا سوال دیگه ازش بپرسم بعد تصمیم می گیرم چیکارش باید بکنم.

دانیار بالاخره سر بلند کرد و با اون چشم های عسلی رنگش خیره جام زهر چشم هام شد .

با همون اخم کمرنگ بین آبرو هاش سر ی تکون داد، از نگاهش راحت می خوندم که می خواد چیز ی بگه اما انگار سابقه تلخ رآبطمون، مانع از راحت حرف زدنش میشه.

همون طور که تیشرتم رو به تن میکردم گفتم:

_می دونم می خوایچیز ی بگی، بگو میشنوم.  

کمی بعد صدایش سکوت این اتاق شکست .

_برادرت امروز تماس گرفت، خواست که به دیدنش بر ی.  

دستم شل و نگاهم مجزوب یه نقطه کور!

چند وقت بود که واژه برادر رو نشنیدم، لحن بی تفاوت رو چاشنی صدام کردم و گفتم:

_چیز دیگه ای ام هست؟

کمی خیره شد به حرکات من و آخر سر مطمئن شد چیز ی نصیبش نمیشه.

_نه، کی فرامرز رو می خوای ببینی؟

چرخیدم سمتش و لبخند مرموز ی روی لب هام جاخوش کرد.

شونه به شونه اش ایستادم.  

_همین الان…

کمی ازم فاصله گرفت و به نشانه احترام راه رو برام باز کرد، با نگاه خیره ای یکم براندازش کردم و آروم به سمت بیرون قدم برداشتم.

سالن مثل همیشه تاریک و تنها روشنایی که می اومد، نور کوچیکی از سمت آشپزخونه ست.

به آرومی از پله ها، بدون گرفتن میله اومدم پایین، دانیار هم پشت سرم اومد .

_بچه هارو فرستادی بیرون؟

صداش از پشت سرم جور ی بود که نشون می داد چند تا پله بیشتر باهام فاصله نداره.

_بله فرستادم یکم گشت بزنن تا ساعت دوازده برمی گردند .

سر ی به معنی باشه تکون دادم .

از عمارت خارج و به سمت ته باغ رفتیم، تا چشم کار می کرد تاریکی بود که تا وجود آدم رو می شکافت، از این تاریکی لذت می برم .

از این درختان سر به فلک کشیده که توی تاریکی مثل نگهبان های بلند قامت دورتا دور ساختمان رو احاطه کردند.

به ته باغ که رسیدیم اشاره ای به دانیار کردم که هنوزم، پشت سرم حرکت می کرد.

خودش معنی حرف هامو می فهمید، بالاخره ازم جلو زد و در پایگاه رو با کارت باز کرد.

اول من رفتم، اتاقی که تاریکی اش فقط توسط لامپ کوچکی شکسته می شه  و از گوشه گوشه دیوار هاش می شد اینو فهمید هرکی اومد این جا زنده برنگشته.

تو آخرین بار ی که فرامرز رو دیدم داشت تو خونه خودش غرق می شد، خیلی بد شانسه که هنوزم نمرده.

روی صندلی آهنی رو به روش نشستم و پا روی پا انداختم .

با کمی دقت به صورت خونیش متوجه شدم هنوزم زندس و با چشم های نیمه بازش به سختی نگاهی بهم انداخت و کمی روی زمین تکون خورد.

از این وضعیتی که داشت کمال لذت رو می بردم، مجازات کسی که بخواد سر من رو کلاه بزاره چیز ی وحشتناک تر از مرگه! کمی به سمتش خم و دوتا دستم رو روی پام قرار دادم .

_خب دیشب بهت خوش گذشت؟ امشب دلت چی می خواد؟

سرش رو چرخوند و نگاهی پر دردی بهم کرد که راحت می شد فهمید چقدر دلش می خواد با دستای خودش تیکه تیکم کنه.

_ من…ک…کار…ی …..نکردم..

پوزخندی به حرفش زدم اگه کار ی نکرده بود الان نباید این جور ی جلوی من التماس می کرد. دستی دور لبم کشیدم، هنوزم بوی خون شهناز توی بینیم بود.

_کار که زیاد کردی اما یه فرصت دیگه بهت می دم، سعی کن خرابش نکنی وگرنه تضمین می کنم از این جا زنده بیرون نر ی.

با اون چشم های ورم کرده اش نگاهی بهم انداخت.

از روی صندلیم آروم بلند شدم و روی صورتش خم شدم. با ابرو های گره خورده گفتم:

_من دنبال پایگاه رئیست ام اگر بتونی بهم اطلاعات با ارزش بدی درباره ات یه فکر ی میکنم .

نگاهش رنگ خشم گرفت، افراد گروه نقره وفادار تر این از حرفا بودن که بخوان خودشون رو لو بدن .

با تمام دردی که داشت یکم به سمت بالا خودش رو کشید و با صدایی که دورگه بود گفت:

_حتی….ف…فکرشم….ن…نکن….من….هیچی….نمی گم.

با چهره بی تفاوتی، دستی دور دهنم کشیدم، تو این فاصله بوی خونش بیشتر به مشامم میرسید و یه جورایی رگ دیونگیم داشت بالا میزد.

_اگه چیز ی نگی میکشمت خودتم می دونی برام کار ی نداره یا مثل آدم حرف بزن یا آنقدر میزنمت که از درد بمیر ی.  

صورتش رو چرخوند و با حرص گفت:

_منو از کشتن نترسون آب از سرمن یکی گذشته باید به حرف بقیه گوش میکردی حتی اگه من رو بکشی فکر کردی اون کارت رو بی جواب میذاره؟ هه، ما بدجور انتقام جو هستیم. می دونی وقتی فهمیدیم همچین جوون کم سنی رو به عنوان رئیس انتخاب کردنچقدر باعث تعجب کل گروه شد؟ پوزخندی زد که ردیف دندون های خونیش رو به نمایش گذاشت:

_دفعه اولی که دیدمت آنقدر از دور ظریف به نظر می رسیدی که بدم نمی اومد یه دستی به سر و روت بکشم! اما حالا شدی رئیس…

خندید.

از این حرفش رگ عصبانیتم زد بالا.

اون دستش که زخمی شده بود گرفتم و آنچنان فشار دادم که ناله هاش، کل اتاق پرکرد.

همون طور ی از بین دندون های کلید شدم غریدم.

_هنوز من رو نشناختی، اون رئیس کثافطت هم نشناخته، لیاقت همتون این که تو همچین جایی زیر دستم جون بدید.  

دستشو محکم کشیدم بعد با شدت پس زدم سمت خودش به سمت مخالفم چرخید که برای یک لحظه نگاهم خیره گردنبندش شد  که تو تاریکی اتاق کمی میدرخشید. گردنبندش چیز ی نبود که دنبالش باشم فقط حس کردم یکم غیر عادیه ولی بی تفاوت نگاهم رو به صورتش انداختم که از درد جمع شده بود اما باز با جسارت لب زد.

_ما….برتر ی ذاتی….ن….نسبت به شما داریم…..بالاخره یه روز تیکه تیکت میکنه.

خندم کم کم به قهقه تبدیل شد. وای خدای من! چرا آنقدر اینا احمق؟ نگه داشتن این راز برای دوسال کافیه شاید باید حتی قبل مرگشم که شده بهش بفهمونم من چیم!  

_شاید برتر ی ذاتی نسبت به خون آشاما داشته باشید.  

یکم خم شدم که زانوم به زمین برخورد کرد  نزدیک گوشش شدم و ادامه دادم:

_اما بحث منی، که دورگم فرق میکنه.

با تعجب نگاهم کرد که باعث شد بازم بخندم، شماها همتون احمقید…  

زانوم رو کردم تکیه گاه و بلند شدم، باصدای واضحی خطاب به دانیار گفتم:

_ حیف که دیر، این رازم رو فهمید، بکشش.

و بدون توجه به چیز ی پشت بهش، به سمت در رفتم که دانیار بازوم روگرفت و باصدایی که توش تردید بود لب زد .

_صبر کن کشتنش برات دردسر میشه، اون جزو گروه اصلیه!

با این لحن حرف زدنش بعضی وقتا شک میکردم که دانیار از نظر سنی بزرگتر از منه! شونه ای بالا انداختم:  

_من عاشق دردسرم .

قبل از این که چیز ی بگه دستم و بردم پشت کمرم، تا انگشت های گرمم دسته سرد اسلحه رولمس کرد، طی یک حرکت کشیدم بیرون و سمت فرامرز چرخیدم.

یه فشار کوچیک و یه جسد غرق خون .

اسلحه رو به سمت چهره درهم و اخموی دانیار گرفتم .

_بگیر تموم شد، بگو بیان جمعش کنند بندازنش پشت ویلا.

با شنیدن این که گفتم ببرنش پشت ویلا، دهنش رو باز کرد تا سوال همیشگیش رو بپرسه که با نگاهم ساکت شد وچیز ی نگفت.

باکمی مکث اسلحه رو ازم گرفت، دیگه دلیلی نداشت که بخوام بمونم سریع اومدم بیرون.  

وسط حیاط ایستادم و سرمو گرفتم به سمت آسمون، نگاهم رو انداختم سمت ستاره های کمرنگی که به خاطر آلودگی هوا به سختی دیده می شدند. کمی خسته بودم و حرف های دانیار رو مخم بود، این بار چندمه که برادرم می خواد من رو ببینه و من به بهانه های مختلف فرار می کنم از این دیدار، که شاید بازساز خیلی از خاطرات باشه.

نگاهم رو سوق دادم سمت ایوون.  

با دیدن تاریکی اتاقم که وقتی اومدم بیرون مطمئنم چراغ هاش روشن بود اخم هام در هم گره خورد ،همین یکی رو الان کم داشتم!

باقدم های سریع به سمت داخل رفتم و پله هارو  دوتا یکی بالا رفتم و زیر لب هرچی فحش بود نثار این گوربه گور ی کردم که درست وقتایی که اعصاب ندارم سرو کلش پیدا میشه!

جلوی در اتاقم لحظه ای چشم هاموبستم .

باید آروم باشم، الان وقت قاطی کردن نیست.

سر انگشتانم که دستگیره رو لمس کرد، تو تاریکی اتاق گم شدم .

دستمو به سمت چراغ مطالعه ام بردم و روشنش کردم.

_خاموشش کن، از نور متنفرم .

با شنیدن صدای نکرش، اخم هام رو بیشتر درهم کشیدم و بدون توجه به درخواستش دست به سینه  جلوی میزم ایستادم.  

_اما من از تاریکی مطلق خوشم نمیاد.  

باکمی دقت تونستم چیز ی سیاه تر از تاریکی اتاق رو تشخیص بدم، مثل همیشه با دیدنش، حس خشم و نفرت باهم قاطی شد .

کمی نزدیک تر اومد .

_انگار از دیدنم خوشحال نیستی؟  

سرمو کمی کج کردم تاره ای از موهام روی پیشونیم ریخت، بالحن مسخره ای گفتم:

_دلم نمی خواد هر دوروز یه دفعه ببینمت! اینو که دیگه خودت می دونی.

لبخندی بهم زد، که باعث شد حالم از خودم بهم بخوره سرچرخوند سمت دیوار و با صدای دورگه ای، درحالی که قسمت فرو رفتگی رو لمس می کرد گفت:

_بیشتر از قبل خون میخور ی وبیشتر از قبل هم قدرتت زیاد شده، راحت به افراد بالاتر از خودت دستور میدی. یه جورایی دارم بهت حسودی میکنم، این یکم نگران کنندست .

پوزخندی بهش زدم .

_کارام به خودم مربوطه حالا میشه بگی واسه چی اومدی این جا؟ چون واقعا حوصله حرفات رو ندارم .

دست برد سمت قفسه کتاب هام و کتآب افسانه های ملل رو که از همه بزرگ تر بود برداشت، با دقت داشتم حرکاتش رو دنبال میکردم.

_وقتی تو حیاط متوجه حضورم شدی توقع داشتم از ایوون بیای تو، نه از پله ها چرا از بال هات استفاده نمی کنی؟  فقط یاد گرفتی موقع خوردن خون، از گردن دخترا به دیوار بکوبیش؟ یا فقط ازش به عنوان قدرت نمایی استفاده می کنی؟

تمسخر ی که تو صداش و لحن گفتنش موج می زد داشت اعصابم رو بهم میریخت، هروقت میاومد این بحث رو میکشید وسط و تهش به عصبی کردن من ختم می شد ترجیح دادم سکوت کنم .

برگشت با اون چشم های سرخش نگاهی به سرتاپام کرد.

کتاب رو گذاشت سرجاش و چند قدمی بیشتر بهم نزدیک شد، شنل بلند و سیاه رنگش انگار آسمان بود و چند نقطه سفید روش ستاره!

_جواب سوال رو ندادی…

سرم رو به سمت دیگه چرخوندم از نگاه خیرش متنفرم، وقتی این طور ی نگاهم میکنه مدام خریتی که کردم رو بهم یادآور میشه.

_به خودم مربوطه، فرامرز مرد همون طور که خواستی، جسدشم پشت باغ بردن هرکار ی می خوای باهاش بکن اما تو خونه من نه، ببرش بیرون.

صدای خندش تو این اتاق، که سکوت همیشه مهمونهِ بدجور جلوه کرد، برگشتم سمتش  _منو قافلگیر کردی، چه طور جبران کنم؟

به لحن تمسخرآمیزش اخمی کردم، حرصم رو فقط با مشت کردن دست هام تونستم نشون بدم ،هرچند که فقط خودم معنی اش رو می دونستم.

_کمتر بیا این جا، می دونی که درگیرم پس با اومدنت اعصاب منو خراب نکن .

چند لحظه ای خیره نگاهم کرد و آخر سر دستش رو به سمت شونم آورد، خواستم برم کنار اما شونمرو گرفت.

و این مساوی شد با درد وحشتناکی که به ذره ذره وجودم منتقل شد و نفس رو بند آورد .نمی خواستم متوجه درد زیادم بشه، اما مگه همچین چیز ی ممکنه؟ خودش منبع درده! حس می کنه چقدر درد دارم.

دستشو بیشتر فشار داد که از درد کمی صورتم جمع شد. با اخم و صدای عصبی و جدی لب زد.

_می دونی که زندگیت رو به من مدیونی، اما انگار لازمه بهت یادآور ی کنم.

با خشم به چشم هایی که ذره ذره اش خبیس بودن رو فریاد میزد نگاه کردم از ته دل آرزو میکنم یه روز بکشمت، نگاهم رو که دید انگار حرف دلم رو خوند ردیف دندون های سفیدش با لبخند نمایان شد .

همین که دستش رو برداشت تونستم نفس بکشم.

باچشم، فرانسیس رو دنبال کردم که به سمت ایوون رفت و تو یه لحظه ناپدید شد.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *