خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 77

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 77

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

و همزمان دستای داغش روی گودی کمرم به گردش در اومد و به نرمی تنم رو نوازش کرد.
چشمام رو بستم و سرمو به سمت مخالف چرخوندم.
به احمقانه ترین شکل ممکن هنوز هم نمیخواستم کسی بجز کاوه بهم دست بزنه!
انگار چیزی به اسم مغز توی کله صورتی من وجود نداشت!
خودمم علت متفاوت بودن کاوه رو نمیدونستم.
اگر به اخلاق بود کارن خیلی بهتر از کاوه بود.
خیلی مهربون تر و خونگرم تر.
وقتی من غمگین میشدم صد برابر بیشتر اون غمگین میشد…وقتی من میخندیدم اون از خنده من از ته دل میخندید.
ولی کاوه…
کاوه کوه یخ و دریای غرور بود.
کاوه کاوه بود…کاوه شبیه هیچکس نبود…کاوه فقط خودش بود!
شاید همین بود که خاص اش میکرد.
همه چیز با کاوه فرق داشت…وقتی به چشماش نگاه میکردم انگار زمان و زندگیم طور دیگه ای میگذشت و میرفت.
وقتی لمسم میکرد انگار توی جایی شبیه بهشت زندگی میکردم.
کاوه…کاوه ی لعنتی.
مچ دست های داغ کارن رو گرفتم و توی چشماش خیره شدم.
میدونستم اگر ازش بخوام تمومش کنه در واقع چه بلایی سرش اوردم…میدونستم براش سخته چشمای خمارش رو باز کنه و گرمای تنش رو از تنم جدا‌.
اما اینکارو کردم!
بخاطر خودخواهیم…بخاطر حس احمقانه ای که به کاوه داشتم و لحظه ای ازم جدا نمیشد.
خمار نگاهم کرد و لب زد:چیشد؟
دستام رو بینمون گذاشتم تا فاصله ای هرچقدر کوچیک بینمون ایجاد شه و گفتم:الان نمیتونم.
کارن اخمی کرد و گفت:چرا؟
-چون…فقط…الان نمیخوام کارن.
کارن برای اولین بار پوزخند زد و گفت:چقدر دیگه باید برای امادگیت صبر کنم.
-اینطوری نباش.
کارن-چطوری نباشم کژال. من یک سال تمومه بخاطر تو صبر کردم.
صداش با هر کلمه ای که میگفت بالا تر میرفت و دستاش دور کمرم محکم تر میشد.
-کارن داد نزن.
کارن لعنتی زیر لب گفت و از جاش بلند شد روی تخت پشت به من نشست.
خیره به سقف بغض کردم و گفتم:مشخص شد چرا انقدر به بودن با من اصرار داری!
میدونستم حرف مزخرفی زدم…اما شروین همیشه میگفت وقتی عصبانی میشی و به حد مرگ کتک میخوری اعضای بدنت از کار میوفته اما زبونت تسلیم نمیشه!
درست میگفت. من توی عصبانیت و غم اصلا نمیفهمیدم چی میگم. اصلا برام مهم نبود قلب طرف بشکنه.
کارن برگشت سمت من ناباور و عصبی نگاهم میکرد.
دقیقا توی نگاهش مشخص بود که اگر منو دوست نداشت تا الان از پنجره پرتم کرده بود پایین!
کارن-این مزخرفی که گفتی خودتم قبولش داری واقعا؟
روی تخت نشستم و یه قطره اشک گونه ام رو گرم کرد.
میدونستم چرت و پرت میگم. میدونستم قضاوت بدی کردم اما خودمم نمیدونستم چه مرگمه.
نمیدونستم چرا دلم میخواد کارن نازم رو بکشه!
چرا؟!
-اگر این نیست پس چیه؟
کارن-کژال تو یا کوری یا یکی رو به حد مرگ دوست داری که منو کلا نمیبینی!
چشمام رو بستم. دلم میخواست فریاد بزنم اره…من اون با برادر لعنتیت لحظه به لحظه ی تمام این یک سال زندگیم نفس کشیدم!
من حتی نتونستم رنگ چشماش رو از یاد ببرم…من نمیتونم.
چیزی نگفتم. سرمو انداختم پایین که صدای غمگینش به گوشم خورد:
کارن-کژال…راب*طه جن*سی یکی از اصلی ترین اصول عشقه.
من وقتی نمیتونم خودمو در برابر تو…لمس نکردنت…ندیدنت…یا خیره نشدن بهت کنترل کنم معنیش این نیست که من بیماری جن*سی دارم! معنی اینه که اونقدر برام جذابی که نمیتونم تحمل دوریتو داشته باشم.
نمیتونم حتی به این فکر کنم که مرد دیگه ای توی قلبت باشه.
من ادم زن باره ای نیستم…اینو از هرکسی میخوای میتونی بپرسی. ولی این اولین باره نمیتونم خودمو در برابر کسی کنترل کنم.
اگر فکر میکنی از من خوشت نمیاد…یا…یا کس دیگه ای رو میخوای همین الان برو. لطفا از زندگیم برو بیرون. نزار بهت وابسته بشم.
و من…من احمق…من دیوانه و لجباز بخاطر لج کردن به کاوه…بخاطر پشت کردن به زندگی قبلیم کارن رو ترک نکردم!
سرم رو بالا گرفتم و به چشمایی که از بغض مظلومانه اش قرمز شده بود گفتم:نمیرم. هیچوقت از پیشت نمیرم!
نمیدونم چرا…شاید چون نمیتونستم به چشم های آبی به شدت مظلومش بگم نه.
شایدم بخاطر این بود که کاوه رو بسوزونم. هرچی که بود…من رو وارد بازی سختی کرد که هر لحظه اش به اندازه شکنجه چند ساعته دردناک بود.
کارن-پس چرا منو پس زدی؟
-فقط…الان امادگیش رو ندارم. معذرت میخوام
کارن لبخند زد کمی بهم نزدیک شد چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد تو چشماش زل بزنم.
به لبخندش خیره شدم که گفت:اگر از صمیم قلبته بهم بگو. میخوام مطمئنم کنی.
ربات وار و بدون اینکه بدونم چی میگم گفتم:من…باهات ازدواج میکنم!
کارن از صمیم قلبش خندید و نرم لبهام رو بوسید.
بوسه کوتاهی بود اما گرم و پر از عشق…مثل تمام بوسه های کارن.
ازم جدا شد و گفت:از حالا تو میشی خانم سلطانی…خانم این خونه و…بانوی قلب کوچیک من!

بانوی قلب کوچیک من…
کارن که قلبش کوچیک نبود. اون قلبش…قلب بزرگوار لعنتیش…
همون چیزی بود که کاوه بخاطرش از من گذشت…همون چیزی بود که من کاوه رو بخاطرش ترک کردم…
قلب بزرگش…اون چیزی بود که منو پایند به زندگی با کارن کرد.
قلبش اصلا کوچیک نبود…قلبش به اندازه یک دشت بی انتها بزرگ و مثل اقیانوس زلال بود.
و به گفته خودش من قرار بود بانوی این قلب باشم.
لایقش بودم؟!
لایق بودم صاحب چنین قلبی بشم؟ قلبی که مثل کریستال شکننده بود.
ناخواسته زمزمه کردم:فکر میکنی لایقش هستم کارن؟
کارن لبخندی زد موهامو نوازش کرد و گفت:بنظرت قلب من لایق همچین بانویی هست؟
قطعا بود…قلب بزرگش واقعا از سر من هم زیاد بود!
منی که توی چشمای صاحب اون قلب نگاه میکردم و به دروغ بهش علاقه نشون میدادم.
در صورتی که قلب خودم برای کس دیگه ای میتپید
-کارن قلب تو برای من زیادی بزرگه…نمیخوام توش غرق بشم.
کارن-غرق بشو…تو قلب من غرق شو به دنیای من بیا همونطور که من توی بند بند وجودت غرق شدم!
-کارن ازت خواهش میکنم اینهمه دوستم نداشته باش.
کارن نوک بینیمو بوسید و گفت:دوستت دارم. چه بخوای چه نخوای من دوستت دارم.
چرا اینکارو با من میکرد؟!
چرا مجبورم میکرد عاشقش بشم؟ چرا سرنوشت کاری میکرد که کاوه رو فراموش کنم و اونو دوباره سر راهم قرار میداد؟!
آهی کشیدم و تو چشماش زل زدم.
چشماش از همیشه براق تر بود. یه شور عجیبی داشت…یجور هیجان خاص.
عشق بود!
عاشق بود!
کارن-منو قبول کردی کژال؟ نظرت قطعیه؟ تصمیمتو درست بگیر.
سر تکون دادم و تایید کردم که لبخندش تشدید شد و گفت:بیا بریم به کمند هم خبر بدیم…از این خبر واقعا خوشحال میشه.
☆☆☆☆☆☆☆
وسط کتابخونه بزرگ و ساکتشون کمند ایستاده بود و درست رو به روی کمند من و کارن.
کارنی که لحظه ای انگشتای دستش از توی پنجه های کوچیکم بیرون نمیومد.
انگار حتی با لمس انگشتای دستم هم آروم میشد!
کارن دقیقا شبیه من بود…نه!
کارن…خود من بود.
خود پر شور و عاشقم که دقیقا مثل کارن کاوه رو دوست داشتم.
کمند با خونسردی تمام درحالی که کتابی باز رو توی دستش گرفته بود نگاهمون میکرد.
سکوت کامل بود…هیچکدوممون بعد از اینکه کارن تمام ماجرا رو به کمند گفت لام تا کام حرف نزدیم.
بنظر کمند ناراضی میومد…انگار اصلا دلش نمیخواست اسم من توی شناسنامه برادرش بره و هم آغوشی برادرش هر شب تن خسته ام رو گرم کنه!
کمند کتاب رو پر سر و صدا بست…روی میز نزدیکش گذاشت و چند قدم به ما نزدیک شد.

با هر قدمی که نزدیک میشد من بیشتر به کارن پناه میبردم و اون با هر صدای کفش پاشنه بلندش که توی سالن کتابخونه پخش میشد یه کلمه حرف میزد.
انگار میخواست مارو زجر کش کنه…نمیدونم چرا…ولی انگار از این کار لذت میبرد.
خانواده دیوانه و عجیب دوست داشتنی من!
کمند-پس بالاخره اعتراف کردید.
اعتراف؟!
مگه ما چیکار کرده بودیم؟
از حرفاش و حرکات آروم و خونسردانه اش سر در نمیاوردم فقط زنی رو میدیدم که با کلماتی عجیب بهمون نزدیک میشه!
کارن بجای هردومون سر تکون داد که کمند گفت:پس چرا وقتی من توی سالن داشتم آشکارا میگفتم کتمان میکردید؟
اینبار به لبهای کارن خیره شدم تا فقط اون حرف بزنه…هرچی بود اخلاق کمند رو بهتر میدونست.
کارن خیره نگاهم کرد و گفت:اون موقع کژال هنوز جوابمو نداده بود
کمند سرجاش ایستاد…دقیقا دو قدم با ما فاصله داشت.
با اون قد بلند و هیکل ظریفش…انگار اون بیشتر به بانوی این خونه بودن میخورد تا من!
منی که به زور تا شانه کارن میرسیدم و کاملا تو بغلش گم میشدم.
کمند نگاهش بین من و کارن چرخید و روی دستای به هم گره خورده امون قفل شد.
خیره به دستامون خطاب به کارن گفت:پس یعنی الان تصمیم قطعی اتون رو گرفتید؟
کارن قاطعانه سر تکون داد که کمند با جدیت گفت:اگر هرکدومتون ذره ای به احساستون شک دارید همین الان بگید…
کارن اخمی کرد و خواست حرفی بزنه که کمند حرفش رو قطع کرد و گفت:اخه بعدش دیگه نمیتونیم کیک عروسی و شام رو پس بدیم!
خیره نگاهش کردم!
فکر کردم گوشام اشتباه شنید اما خنده ی بلند و طنازانه کمند و لبخند پر صدای کارن نشون میداد درست شنیدم!
روحیه شوخ طبعش…انگار برای سر کار گذاشتن ما و تا سر حد مرگ خندیدن خودش هرکاری میکرد.
کمند از شدت خنده خم شده بود و دستش رو به میز گرفته بود تا پهن زمین نشه!
خنده های افسانه ایش که رو به اتمام میرفت با دست دامن سرخ رنگش رو صاف کرد و با ته مونده خنده اش گفت:وای قیافه هاتون واقعا فاجعه بود!
کارن با لبخند اما جدی گفت:کمند واقعا لوسی.
کمند باز خندید و گفت:چرا؟ بد شد خندوندمتون؟! اخه یکی نیست بگه برای چی از من میترسید؟ مگه من مامانتونم که اجازه ی ازدواج بهتون ندم!
دوباره خندید و زیر لب اما طوری که ما بشنویم گفت:خرسای گنده چه اجازه ام میگیرن!
از خنده هاش خنده ام گرفت و خندیدم اما کارن جدی نگاهش کرد و گفت:شنیدم.
کمند باز با خنده گفت:خب چیکار کنم؟!
مودبانه همون به ت*مم کاوه نبود؟!
خدای بزرگ چرا همشون بینهایت شبیه هم بودن!
تکیه اش رو از میز برداشت نفسی تازه کرد و با لبخند گفت:من دوتا هدیه براتون در نظر گرفتم. الان یکیشو بهتون میدم.
اینبار من به حرف اومدم و گفتم:نیازی به این کار نیست کمند عزیز.
با مهربونی ذاتی اش نگاهم کرد و گفت:من خواهر شوهر رودربایستی داری نیستم!با من راحت باش. در ضمن این کادو در اصل برای خودمم هست.
کارن کنجکاو پرسید:چی میخوای به ما بدی کی کی کوچولو؟
کمند همونطور که از بین ما رد میشد و به سمت در میرفت گفت:میخوام به کاوه زنگ بزنم و به یه طریقی بکشونمش اینجا میدونم بشنوه من اومدم بدو بدو میاد. از اونطرفم هم بعد یک سال شماها که ندیدیدش سورپرایز میشید هم اون از خبر ازدواج برادر بزرگش خوشحال!
کمند از نظر ما محو شد…صداش کمرنگ تر شد و من رو با کادوی عجیبش تنها گذاش.

کاوه…کادوی عروسی من کاوه بود!
عجب کادویی!
مردی که روزی ارزو داشتم باهاش رنگ تانگوی شب عروسی خودمون رو تمرین کنم حالا کادوی خوشگل و آبی تیله ای رنگ عروسی من بود!
کمند اگر میدونست با این کادوش چه به روز من بیچاره میاره هرگز چنین پیشنهادی نمیداد.
حتی نمیتونستم نفس بکشم…دیدن اون دوتا چشمای آبیش بعد از یک سال اونم وقتی من داشتم عروسی میکردم…!
خودم به درک…غرور لعنتی اون چی میشد؟ نمیتونستم شکستنش رو ببینم!
نه…نمیتونستم بزارم بیاد باید هرطور شده یه بهانه ای برای نیومدنش میاوردم.
کارن تکونی به بازوم داد که نگاهم به چشمای نگرانش خورد و تازه یادم افتاد باید نفس بکشم!
قلبم اونقدر آروم میزد که حتی وجودش رو توی سینه ام حس نمیکردم.
کارن با نگرانی تکون بیشتری بهم داد و گفت:کژال یهو چت شد؟ چرا رنگت پریده دختر؟!
دختر؟!…
به من نگو دختر…!نگو.
کارن-چرا حرف نمیزنی؟
-کارن…من اخرین بار…خیلی بد از خونه کاوه اومدم…یعنی…خب…الان بخوام ببینمش واقعا ازش خجالت میکشم. خیلی بی چشم و رویی کردم که بدون خداحافظی و تشکر از خونه اش زدم بیرون…من…من نمیتونم باهاش رو به رو بشم. خواهش میکنم کمند رو قانع کن که اینکارو نکنه کارن.
بهتر بود از راه خجالت و رودربایستی وارد بشم تا بلکه جواب بده!
چی میگفتم؟ میگفتم من و برادرت بارها با هم خوابیدیم و حالا دلم نمیخواد دوست پسر سابقم بیاد به مراسم عروسیم و خورد بشه!
کارن لبخندی بهم زد دستی به سرم کشید و گفت:نگران نباش…کاوه کنار کمند یه ادم دیگه ایه مطمئن باش بهت سرکوفت نمیزنه.
خدای من…!
چرا هیچ راهی روی این خانواده دیوانه جواب نمیداد؟!
-کارن خواهش میکنم من…
صورتم رو با دستاش قابل گرفت و گفت:هیش…از هیچی نترس…از چیزی خجالت نکش…هرگز سرت رو پایین ننداز و با شرم صحبت نکن…چون من کنارتم!
حتی حرفای قشنگش هم نتونست حال گرفته ام رو سرجاش بیاره.
توسط دستای کارن به سالن اصلی راهی شدم…پاهام فقط تن سنگین و خسته ام رو حمل میکرد.
نمیشنیدم چی میگن…نمیدیدم چی میشه فقط روی مبل نشسته بودم…به نقطه نامعلومی نگاه میکردم و منتظر بودم تا معشوقه ام برای عروسیم بیاد و شاید ساقدوش همسر آینده ام بشه!
کمند بی وقفه لب هاش به هم میخورد،کلمات از دهنش خارج میشد و توی گوشی تلفن فرو میرفت.
کاوه بود؟! یعنی قبول کرده بود بیاد؟
اخ که چقدر دلم میخواست الان من بجای کمند با کاوه حرف بزنم و ازش خواهش کنم منو از این جهنمی که برام ساخته بیرون بیاره!
اصلا نمیشنیدم چی میگه…گوشام سوت میکشید…سرم سنگین بود.
من نمیتونستم…نمیتونستم تحمل کنم!
سرمو بین دستام گرفتم که صدای کوبیده شدن تلفن اومد و خبر داد که مکالمه اشون تموم شده.
کارن با شوق رو به کمند کرد و گفت:چیشد؟ گفت میام؟
پس کاوه بود! کاوه ی لعنتی…چرا همه چیز به تو ختم میشه؟چرا زندگی جدیدم هم شروعش با توئه چرا؟!
کمند کمی خودشو روی مبل جلو کشید و با شوق بی حد و اندازه گفت:به زور راضی اش کردم. گفتم فقط امروز اینجام و باید همین امروز بیاد!
امروز…نه!
امروز نه…نمیخواستم شروع زندگی جدیدم به بدترین روز زندگیم تبدیل بشه.
کارن لبخند زد و گفت:خداروشکر. فقط تو میتونی اونو مجبور کنی.
کمند مغرورانه به مبل تکیه زد و گفت:دست پرورده سلطانی بزرگ همین میشه دیگه!
و بعد هر دو به شوخی که شاید واقعا براشون بامزه بود خندیدن.
بی رمق به کارن خیره بودم که کمند گفت:راستی من اونقدر هیجان زده شدم که یادم رفت بگم.
واقعا بهتون تبریک میگم. یه زوج دوست داشتنی و قشنگ هستید. امیدوارم برای همیشه همینطور بدرخشید.
قشنگ؟ با این کادوی لعنتی تو درست توی اولین روز شروع زندگی جدیدم میخواستی زندگی قشنگی داشته باشیم؟!
لبخند زورکی زدم و به فرش ابریشمی زیر پام خیره شدم.
یعنی کاوه اگر منو میدید چیکار میکرد؟
یعنی همه رو کنار میزد و منو در آغوش میکشید؟
یعنی با کارن میجگید و منو با خودش میبرد؟
یا با بی تفاوتی و سردی ذاتی اش نگاهم میکرد و برامون زندگی خوشی رو آرزو داشت؟!
یعنی چه شکلی شده بود؟
هنوزم ته ریش داشت؟
هنوزم چشمای آبیش از دیدن من برق میزد یا به کس دیگه ای فکر میکرد؟
یعنی چی میشد؟
چه به روز غرور کاوه میومد؟ اصلا براش تفاوتی داشت؟
اونقدر توی افکارم غرق شدم که اصلا نفهمیدم کارن و کمند چی گفتن…
اصلا نفهمیدم کی زنگ در زده شد و قلب من یادش افتاد بعد از یک سال باید به تپش بیوفته!
نفهمیدم چطور کمند از جاش بلند شد تا به استقبال کاوه بره و منو کارن موندیم تا سورپرایزش کنیم…نفهمیدم چیشد…اصلا نفهمیدم…فقط دوتا چشم بودم که خیره به در منتظر اومدن کاوه بود و قلبی بودم که بعد از یک سال پر سر و صدا میتپید تا به همه خبر بده معشوقه اش رو پیدا کرده!

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *