رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 6

Rate this post

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

سریع از استخر بیرون اومدم. لباس هام رو پوشیدم و با دو خودم رو به خونه رسوندم. در مقابل چشمای متعجب مامانم، خودم رو توی اتاق پرت کردم.

سریع به نت وصل شدم.

با دیدن معنی سه عدد رز آبی

 

شوکه شدم.

سه عدد گل رز یعنی دوستت دارم و معنی رز آبی هم مرموز، مبهم، غیر قابل توضیح می شه.

نه بابا عرشیا همین طور الکی انداخته.

نچ نمی شه عرشیا هیچ کار ی رو بی دلیل انجام نمی ده.

نکنه می خواسته غیر مستقیم ابراز علاقه کنه؟ با این فکر ته دلم غنج رفت.

نکنه اصلا عرشیا ننداخته باشه؟

نچ آخه کی غیر از عرشیا می ره توی اون زیرزمین می ره!  

سریع به سمت گل های توی کیفم رفتم. برشون داشتم و با تمام وجودم بوش کردم.

تپش قلبم زیاد شد.

با دستام صورتم رو پوشوندم، که همون موقع صدای در رو شنیدم.

مامانم بود. سریع کیفم رو روی گل ها گذاشتم. مامانم هم آنچنان نگام می کرد، که انگار می خواد از توی چشم هام حرف دلم رو بخونه.

_چیز ی شده؟

_نه مگه باید چیز ی بشه.

_تو استخر که می ر ی تایم دوساعته رو سر دو ساعت می ر ی بیرون، اونم مسئولاش کشون کشون می برنت حالا برا من نیم ساعته اومدی بالا؟ _هوم چیزه نه بابا، گفتم زشته زیاد بمونم.

مامانم با این حرفم با تمسخر گفت:

_تو که با علی آقا تعارف نداشتی!

 

این یک هفته هر موقع تنها می شدم به عرشیا فکر می کردم.

به عشقم، به عشقت! فکر نمی کنی برای عاشق شدن کمی زوده و هنوز بچه ای؟ نه عشق عشقه دیگه، پیر و جوون نمی شناسه ولی تو این مدت کم، اه تو این مدت کم چیه؟ مردم توی یک نگاه عاشق می شن ته این عشق چی می شه؟ دوستی که اصلا تو اهلش نیستی، ازدواج هم که پدر پسره هنوز به تو می گه بچه!

حالا چیکار می کنی، هیچی می سپرمش به دست سرنوشت.

خدایا ته این زندگی چی قراره بشه؟ یعنی می شه روز ی با عرشیا ازدواج کنم؟

خدایا من پافشار ی نمی کنم که بهش برسم، شاید صلاح نباشه، پس هر چی صلاح کارم باشه همون بشه.

با پاشیدن چیز ی روی صورتم تقریبا از جام پریدم.

از سهیلی که در حال خشک کردن دستش با شلوارش بود و از من دور می شد فهمیدم کار اونه.

رفتم پیشش و آروم زدم رو شونش و گفتم:

_داداش خوبی؟

سهیل که تعجب کرده بود برگشت و آروم گفت:

_خوبم. چطور؟

در حالی که ازش جدا می شدم شونه بالا انداختم و گفتم:

_همین جور ی.

تا رفتن من به اتاق سهیل با سر کج و با سوظن نگام می کرد.

بدبخت انتظار تلافی داشت البته بایدم داشته باشه.

وارد اتاقم شدم. به طرف پنجره رفتم و روی سکوی جلوش نشستم ،یک عالمه ستاره توی آسمون بهم سلام می کردن، البته منم بهشون سلام می کردم.

 

یک موقع هایی اینجا واقعا حوصلم سر می ره.

معمولا برای تابستون های هرسال هر چی کلاس رزمی بود رو من می رفتم، از بوکس و کاراته و این ها گرفته تا دفاع شخصی و…

گرچه بابام خیلی غر می زد ولی من بازم می رفتم، می گفت می ر ی اونجا می زنن ناقصت می کنن.

ولی برای من این چیزها هیچ اهمیتی نداشت.

من این کارها رو برای هدف اصلی خودم انجام می دادم. که دقیقا مشکل بابا همون هدف اصلی منه.

یعنی می شه یه روز ی بابام مخالفتی با پلیس شدن من نداشته باشه؟

باید موافق شه من راضیش می کنم؛ مثل سهیل که داره بابا رو راضی به خارج رفتنش می کنه!

با یاد سهیل باز یک لبخند بدجنسی زدم و با ستاره ها خداحافظی کردم.

جلوی آینه ام وایسادم و برای خودم احترام نظامی گذاشتم.

که در باز شد و سهیل گفت:

_بیا شام بخور، خانم پلیسه.

اونقدر از این حرفش ذوق کردم که یک لحظه خواستم کار ی باهاش نداشته باشم اما، پشیمون شدم .

این ها دلیلی برای لغو نقشه من نمی شه .

از کنار برادرم با لبخند پر محبتی رد شدم که طبق معمول برام زیر پایی گرفت.

که بر خلاف دفعه های قبل با کله زمین خوردم.

سریع از جام بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم. سهیل باز با دیدن رفتن من وا رفت، الان می گه این سحر امروز یک چیزیش می شه ها!

اونم اومد توی آشپزخونه و همش زیر چشمی من رو نگاه می کرد. منم براش پشت چشم نازک می کردم.وقتی غذا تموم شد، بابا که رفت مامانم هم یه چایی ریخت رفت پیش بابا رفت.

سهیل گفت:  

_ناراحت شدی؟

 

با چشم غره صورتم رو برگردوندم.

_آبجی کوچولوی من ناراحت شده؟

وقتی دید من جواب نمی دم، شونه ای بالا انداخت و به طرف در آشپزخونه رفت.

وای این چرا این طوریه؟ الان نقشه ام خراب می شه.

تندی جواب داد _ناراحت شدم. برگشت و گفت:

_آها حالا شد، خب بگو چه کار ی برای عفو کردن من در نظر گرفتی؟ در حالی که چونه ام رو گرفته بودم و مثلا داشتم فکر می کردم گفتم

_کار خاصی نیست فقط زیر پیرهنی اتو بکن توی شلوارت، تا بهت بخندم.

قیافه متعجب سهیل رو که دیدم تندی گفتم

_خب فقط یه ساعت.

سهیل با تعجب همون کار رو کرد.

منم برای اینکه کار درست پیش بره یک قهقه خیلی مسخره زدم. آخه سهیل اصلا خنده دار نشده بود.

سهیل بعد از خنده من چشم هاش رو ریز کرد و گفت  

_من که می دونم تو یه ریگی به کفشت هست.

بعد هم سریع از آشپزخونه رفت، خب حالا نوبت نقشه اس.

سریع یخ هایی که توی فریزر آماده کرده بودم و گرفتم دستم و تندی از آشپزخونه بیرون اومدم.

البته خیلی آروم که کسی نفهمه، پاورچین پاورچین به سمت سهیل رفتم به نزدیکیش که رسیدم سریع یقه اش رو گرفتم و همه یخ ها رو توی یقه اش ریختم که اگه زیر پیرهنی اش بیرون از شلوار بود، الان همه یخ ها بیرون می ریخت.

سهیل یقه اش رو گرفته بود و به من فحش می داد و من فقط می خندیدم.

 

_عه بابا نگاه کن به من فحش می ده.

بابا که چند دقیقه ای بود ما رو نگاه می کرد و می خندید گفت:

_حقته، از بس اذیتش می کنی.

_عه بابا من اذیتش می کنم؟

_آره دیگه، پس من اذیتت می کنم

ای بابا از این مامان بابای من بخار ی بلند نمی شه بابام که می خنده، مامانم که با اخم می خنده .«این اخم همیشه روی صورتش هست، نگران نباشید.» این ها همشون پسر دوستن، باید خودم دست به کار شم.

پام رو بالا آوردم و توی کمر سهیل کوبیدم.

بعد هم سرم رو یک دور چرخوندم که صدای تق داد، آستین های فرضی ام رو پایین دادم و دوتا سرفه کردم که جو عادی بشه.

سهیل که دو سه تا قدم فقط عقب رفت. این نره قول رو کی می تونه پرت کنه زمین آخه؟ برگشت که همین قدم هارو بیاد جلو ،یعنی طرف من بیاد بابا گفت:

_بشینید کارتون دارم.

ما هم مثل این بچه های خوب سرمون رو پایین انداختیم و بغل هم نشستیم. گرچه فقط من سرم پایین بود این سهیل پرروتر از این حرفا بود بابا بی مقدمه گفت:

_می خوایم بریم شمال.

من و سهیل کله هامون رفت بالا و هم دیگرو نگاه کردیم و دستامون رو به هم زدیم و گفتیم  _هورا.

مامان و بابا به حالت پوکر نگاهمون می کردند.

_کی می ریم؟

_فردا.

 

_چی فردا؛ وای من چی بپوشم؟

این دفعه سه تاییشون پوکر نگاهم کردند.

والا آخه بگو اینم سواله که می پرسی؟ مگه می خوای بر ی مهمونی!

سهیل ازم چشم غره رفت و پرسید:

_با کی می خوایم بریم؟

_با عمو علی این ها و دوتا از فامیل هشون.

سهیل یک لبخند رضایت زد و گفت:

_خب پس زیادیم، هر چی بیشتر بهتر.

عرشیا هم هست باید بهترین لباس هام رو بپوشم.

اوف چه قدر کار دارم، بایر برم وسایلم رو جمع کنم.

سریع از جام بلند شدم و با گفتن من برم وسایلام رو جمع کنم، به اتاقم رفتم.

وای مثلا می شه بریم دریا بعد من برم توی آب غرق بشم بعد عرشیا بیاد نجاتم بده، بعد من نفسم بالا نیاد بهم تنفس دهان به دهان بده بعد من بهوش بیام به عرشیا بگم:

_فرشته نجات کی بودی تو؟ اونم بگه تو، بعد بغلم کنه و بگه:

_دوستت دارم.

چه فانتز ی هایی!

گرچه همش رویاست اما، واقعا شیرینه هرروز ذهنم از این رویاها پر می شه.

به طرف گلدون گل های توی اتاقم رفتم.

بیست و یکگل رز آبی، روش دست کشیدم.

عجیب این گل هارو دوست داشتم.

نفس عمیقی کشیدم و به طرف کمد لباسام رفتم. تا لباس هام رو آماده کنم.

 

_سحر حاضر ی؟

_آره الان میام، شما ساک من و بردید؟

_آره زود باش فقط همه معطل تواند.

_اومدم، اومدم.

سریع به سمت گلدون گل هام رفتم. تو این یک هفته که می رفتم شنا هرروز از اون گل ها هم بود.

مامان و سهیل هم هی می گفتن که این گل هارو از کجا میار ی؟

منم می گفتم که هرروز انگار یکی جلوی در حیاط می ذاره، منم برشون می دارم.

اونام بدتر بهم شک می کردن.گرچه می گفتن، شاید مال تو نباشه برای چی بر می دار ی؟ منم یک جور ی بهونه می آوردم و می گفتم آخه کسی بر نمی داره که اونجا بیکار افتاده!

اون ها هم باز بی دلیل قانع می شدن!

گلدون رو برداشتم و آبش رو خالی کردم و گل ها رو برعکس گذاشتم روی طاقچه جلوی پنجره ام .

گلدون رو هم توی آشپزخونه گذاشتم و داشتم می رفتم که یهو سهیل توی آشپزخونه اومد.

دست من رو گرفت و درحالی که هی زیر لب غر می زد من رو هم همراه خودش می برد، که نه می کشید.

منم توی راه با دست آزادم وسایلم که سر راه بود مثل گوشی و هدفون و کیف و …بر می داشتم خلاصه بیرون اومدیم، سهیل در رو بست و با کلیدی که دستش بود در رو قفل کرد.

برگشتم سمت بقیه که دیدم قیافه ها همه قرمزه!!

وا حالا یک ربع منتظر موندن که این حرف ها رو نداره.

مامانم که مدام چشم غره می رفت. کم مونده بود، اون وسط کفشش رو هم در بیاره دنبالم بیفته.

بابام هم اخم هاش بد توی هم بود.

 

سهیل هم قیافش خونسرد بود ولی غر می زد.

خاله مریم یک لبخند واقعا به ظاهر ی زده بود. که معنی اش از صدتا فحش بیش تر بود.

عمو علی هم با کلافگی نگاهم می کرد. فکر کنم یادش رفته برام عروسک بیاره تا باز ی کنم.

و اما، عرشیا!

با دیدن جای خالیش شوکه شدم. نکنه نمیاد؟ با ناراحتی از پله ها پایین اومدم.

پایین که رسیدم به همه سلام کردم و با خاله مریم روبوسی کردم.

که همون لحظه صدای عرشیا اومد

_سلام ببخشید، کمی دیر شد.

بعد هم با تک تکمون احوال پرسی کرد.مثل اینکه اونم دیر کرده بود.

سوار دویست و ششمون شدیم و راه افتادیم.

بابام این رو وقتی اومدیم این خونه خرید، خودش می گفت ته پولش رو داده این رو گرفته!

ماشین عمو علی این ها جلومون بود تا اینکه نزدیک یک میدون رسیدیم سرعت ماشین کم شد و پشتمون سه تا ماشین دیگه اومدن، بعد ماشین رو تند تر کردیم و از شهر بیرون رفتیم. مثل اینکه ماشین های فامیل عمو علی این ها بودن و محل قرارمون هم اینجا بوده.

سریع هدفون و در آوردم و یک آهنگ پلی کردم و چشم هام رو بستم و بلند گفتم:

_جاده که سرسبز شد ،صدام کنید.

چه دماغم می خاره حتما مگسه، سرم رو تکون دادم. اوف دوباره خارید. این دفعه منم خاروندم که صدای خنده شنیدم. یک چشمم رو باز کردم. که سهیل خندان رو دیدم، همیشه هم با خنده هاش خودش رو لو می ده.

 

دو تا چشم هام رو باز کردم و صاف نشستم.

سمت سهیل حمله کردم پریدم روی کله اش و موهاش رو کشیدم.

ولی من شال سرم بود و نمی تونست موهام رو بکنه.

در عوض خم شد و بازوم رو گاز گرفت، من جیغ می زدم اون داد می زد.

که با فریاد بابا صاف سر جامون نشستیم.

بابا حرفش رو ادامه داد:

_نمی فهمید من دارم رانندگی می کنم؟ اون سهیل نره خر هم فقط هیکل گنده کرده، وگرنه عقلش مثل تخم گنجشکه.

با این حرفش واقعا خودم رو نتونستم کنترل کنم و پقی زیر خنده زدم واقعا این یکی رو راست می گفت.

با خنده من بابا لبش اومد باز شه ولی سریع بستش و اخم کرد، که حرفاش ذره ای روی سهیل اثر بذاره.

سهیل هم وارفته از خنده بابا ساکت نشسته بود شبیه این پسر بچه های سه چهار ساله می موند.

مامان رو به بابا گفت:

_اون دختر مارمولکت رو هم یه نگاهی بنداز.

بابا هم گفت:

_اون کلام ملام روش تاثیر نداره، باید بعدا عملی تنبیه شه.

یاد تنبیه دفعه قبل افتادم. شصت هفتاد نفر مهمون داشتیم؛ آخر شب مجبور شدم همرو خودم تنهایی بشورم.

صدای پوزخند سهیل روی مخم مته می رفت.

که مامان گفت:

_بیا آبروتون رفت، همه دیدنتون.

بعد اشاره ای به عقب کرد.

من و سهیل برگشتیم عقب و از توی شیشه عقب ماشین، عمو علی و خاله مریم و عرشیا رو دیدیم که با خنده نگاهمون می کنند.

یک لبخند ضایع زدیم و نشستیم.

 

نفس عمیقی کشیدم

سمت پنجره برگشتم، منظره خیلی زیبایی بود.

دو طرف جنگل بود یا بهتره بگم جاده وسط جنگل بود.

شیشه رو که نصفه بود رو کامل پایین دادم. حالا قشنگ خنکی باد رو حس می کردم.

سرم رو بیرون بردم.

بابا هم آهنگ ملایمی رو که پخش می شد، با آهنگ هیپ هاپ هورای ماهان زد عوض کرد و صداش رو بالا برد.

به سهیل علامت دادم و با هم دیگه کامل از پنجره بیرون اومدیم و روی پنجره نشستیم و پاهامونم به زیر صندلی قفل کردیم.

چه کیفی می داد.

با این کار ما عرشیا به تنهایی، یک پسر حدودا بیست وسه ساله و یک دختر هفده ساله از یه ماشین و دوتا دختر سیزدهساله و نوزده ساله هم از یک ماشین بیرون اومدند. ماشین آخر ی هم معلوم نبود.

از همونجا براشون دست تکون دادم و مثلا سلام کردم.

اون ها هم به تبعیت از من دست تکون دادند.

که سهیل با حرص گفت:

_کسی مجبورت نکرده بود دست تکون بدی!!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن