رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 10

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

ندا شالش رو از روی صندلی برداشت جور ی روی سر و صورتش انداخت که فقط یک چشمش و نوک بینیش بیرون بود.

_خب بیا منو بگیر، آفتاب مهتاب ندیدم که هیچ، نور لامپم بهم نخورده!

سینم رو صاف و دوتا دستم رو گذاشتم رو زانوم و باهمون صدای مردونه گفتم:

_عجب لعبتی بودی شما، چشم هات و نوک دماغت منو دیوونه کرد همین امشب میام خواستگار ی.  

ندا با دستش صورتش پوشاند و با لحن بچه گونه ای گفت:

_پس، با اجازه بزرگترا بله.

بلند زدم زیر خنده، خیلی خوشم می اومد بچگونه صحبت می کرد اما من بلد نبودم هربار اینجور ی می خواستم حرف بزنم، صدام شبیه این افغانی های کارگر می شد.

همون طور که میخندیدم گفتم:

_ترشیده ای دیگه، چه زود بله رو هم گفت.

سریع از جاش بلند شد شالش رو پرت کرد اون طرف و سمتم اومد.

_من ترشیدم؟ وایسا ببینم دختر به خوشگلی من کجا می خوای پیدا کنی هان؟ یا خود خدا …

اومدم بلند شم که مثل میمون پرید روم، شروع کرد به قلقلک دادم، غم هام دود شد رفت هوا ،خندیدم از ته ته دل …

بعد چند وقت سکوت این خونه با خنده های من آمیخته شد؟

حتی ماه هم از پنجره اتاق یواشکی سرک کشید و با حسرت به خنده هام نگاه میکرد تو این دوسال نذاشتن بخندم! نذاشتن…

از گوشه چشم هام دیگه داشت اشک جمع می اومد که ندا ولم کرد و کنارم رو زمین دراز کشید.

کوبیدم رو شکمش و باحرص گفتم:

_وحشی آمازونی اگه دیگه اومدم خواستگار ی.

برگشت سمتم که سریع دوتا دستم رو بالا اوردم.

_چخه چخه برو توقفست.

متفکر نگاهم کرد و خندید.   

_هلنا؟

سرم رو چرخوندم سمتش و منتظر نگاهم، قفل چشم هاش شد.

_واقعا نمی خوای به پیشنهاد میلاد فکر کنی؟

یکم دیگه خیره نگاه جذآبش شدم، میلاد بحثی نبود که دلم بخواد امشب راجبش حرف بزنم.

_نه نمی خوام فکرکنم. اصلا نیاز ی به فکر کردن نداره.

دستشو زیر سرش گذاشت:  

_چرا واقعا؟  پسره خوبیه.  

_منم نگفتم پسره بدیه اما، لقمه دهن من نیست، لیاقتش رو ندارم.

اخمی کرد.

_ چی کم دار ی که این چرت و پرتا رو میگی؟

_بابا زندگی من رو نگاه کن؟ چی کم ندارم؟ یتیم که هستم فامیل درست درمونم ندارم که پشتم باشه واسه یه لقمه نون کلفتی خونه این و اونم که میکنم. میلاد مناسب من نیست با این وضعیتی که من دارم اصلا نباید ازدواج کنم.

_ای بابا اینا که ملاک نیست، مگه نگفتی میلاد با دونستن همه این مسائل جلو اومده، خوب یعنی براش مهم نیست که یتیمی یا چه می دونم دار ی کار می کنی.

_مهمه ندا مهمه؛ آره میلاد می دونه اما پدر و مادرش خارج اند  وقتی بفهمن فکر می کنی میزارن پسرشون با یه داغونی مثل من ازدواج کنه؟ صد درصد نمیزارن.

_ولی آخه هلنا…

پریدم وسط حرفش و درحالی که کمی جا به جا می شدم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:  

_بیخیال ندا، نمی خوام راجبش حرف بزنم خدا واسه منم بزرگه، فردا باید برم پیش فرنوش .

اخم هاش در هم شد و نشست .

_واسه چی میر ی اون وقت؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_تو این مدت هروقت حقوق گرفتم یکم ازش کنار گذاشتم. الان پولی که ازش قرض کردم جور شده می خوام پولش رو بدم که دیگه مجبور نباشم چشمم بهش بیفته.

_خوبه پس منم میام. فردا باهم میریم.  

سر ی تکون دادم، بهتر باهام بیاد حس بهتر ی خواهم داشت ،یه جورایی از وقتی که فهمیدم تو اون کافی شاپ چه کار هایی میکنند یه جورایی ترسیدم. از جام بلند شدم و همون طور که بقیه شیرینی هارو می بردم آشپزخونه گفتم:

_اگه مثل همیشه الافی و نمی خوای بر ی خونه، شب همین جا بمون!

صدای ندا پشت بند حرفی که زدم بلند شد و با تک خنده ای گفت:

_جات خالی الاف الافم! شب همین جا می مونم، فقط به شرط این که نزدیکم نخوابی وگرنه جفت لگدام بهت می خوره.

دستی تو موهام فرو کردم سمتش سرچرخوندم، سرش کلا تو گوشی بود و مثل برق یک چیزایی رو داشت تایپ می کرد. باز این شروع کرد به چت کردن! همیشه خدا همین طور ی مثل فشفشه تایپ می کنه!

اخمی کردم و گفتم:

_باز دار ی کدوم بدبختی رو اسکول می کنی؟

خندید. یکم خودش رو روی زمین کشید و به پشتی مبل تکیه داد و بدون این که سرش رو بلند کنه لب زد.

_راستش این یکی رو نمی تونم زیادی اسکول کنم! یکم خره ،یهو قاطی می کنه.

خنده ای کردم و جلوی آشپزخونه ایستادم و درحالی که مقدار ی از موهام رو پشت گوشم می فرستادم گفتم:

_اوه، ببین یارو کی هست که تو با احتیاط باهاش برخورد می کنی! دمش گرم واقعا، حالا کی هست؟ سرش رو لحظه ای از صفحه گوشیش فاصله داد و با لبخندی که حس می کردم کمی ناراحتی پشتش قایم کرده، خیلی کوتاه گفت:

_یه جورایی کسیه که خیلی کمکم کرده.

یکم متعجب نگاهش کردم که صورتش رو ازم دزدید، از جاش بلند شد و بدون توجه به چهره علامت سوال من، سمت اتاق خواب رفت و درهمون حال بالحن شادی لب زد.

_بیا من خوابم میاد، امروز جیگرم دراومد تو باشگاه.

 **

صبح دیگه ای شروع شد امروز تعطیل بودم و نیاز ی نبود واسه کار، صبح زود به خونه خانم مجد برم فقط قرار بود ساعت سه برم واسه کمک کردند.

نگاه دیگه ای به خودم از داخل آینه انداختم همه چی خوب بود، اگه قرض لعنتی رو هم بدم، کم کم پول هام خرج خودم میکنم.

فکر کنم اولین چیز ی که لازم داشته باشم چند دست لباسه یا شاید مانتو، حتی فکر کردن به این که یک مشکل دیگم رو دارم حل می کنم، باعث خوش حالی قلبِ، درد کشیدم می شه .

کمی از عطرم رو به گوشه شالم مالیدم، بوی شیرینش بینیم رو از لذت قلقلک داد.

_هلنا حاضر ی؟

برگشتم سمت ندا که جلوی در اتاق، بازم سرش کلا تو گوشی اش بود .

_آره حاضرم، بریم که دیر شد .

ندا زودتر پایین رفت منم چراغ آشپزخونه رو روشن گذاشتم و به دنبال ندا رفتم پایین.  

نگاه کلافه ای بهش کردم که هنوز داشت چیز ی رو داخل گوشیش تایپ میکرد.

_جمعش کن اون گوشی لامصب رو بسه دیگه، به چه دردت می خوره. اصلا باکی چت می کنی؟ دستم و دراز کردم سمتش که هول زده گوشی رو تو جیبش فرو کرد .

_عه عه غلط کردم. دیگه نمیگیرم دستم خوبه؟

چشم غره ای نثار چهره خندونش کردم که استارت زد. نگاهم رو از پنجره به بیرون انداختم و باچشم دونه به دونه مغازه هارو می شماردم یکم که از محله دور شدیم، صدای ندا من رو به خودم آورد .

سمتش چرخیدم و نگاهش کردم.

دستش رو گذاشت رو فرمون و اون یکی دستش رو چند بار جلوی صورتم تکون داد، درست مثل این معلما که می خوان به دانش آموز خنگ چیز ی رو بفهمون!

_گوش بگیر چی میگم رفتیم اون جا زیاد طولش نمیدی. سریع کارت رو انجام بده بیا بیرون.  

_ندا جان نمی خوام برم بمیرم که! نترس برم تو صدتا نینجا نمیریزن سرم زود میام، فقط درحد اینه که برم پول لامصبش رو پس بدم! دلیلی نداره اصلا بخوام اون جا بمونم یا طولش بدم!  

چشم غره ای بهم رفت جلوی کافی شاپ نگه داشت.

_وایسا منم باهات میام.  

چشام گرد شد. با لحن کلافه ای که به خاطر شنیدن تمام نصیحت هاش بود، لب زدم.

_ندا از پسر جماعت بدتری، تو رو می خوام چی کار؟ ای خدا!

جوابم رو نداد و از ماشین پیاده شد، نخیر مرغ ایشون یه پا داره. وقتی دیدم به من گوش نمیده بیخیال شدم، چیکار کنم دیگه!

ایی از در پشتی کافی شاپ رفتیم داخل، که باحجم انبوهی از دود مواجه شدیم، آنقدر زیاد بود که نمی شد درست جلو پات رو ببینی! چینی به آبروهام دادم مردشورتون رو با این کافی شاپ مسخرتون ببرن.

ندا دستم رو گرفت و باهم با کمی تلاش از بین دختر پسر هایی که معلوم نبود چی کوفت میکردن رد شدیم و مستقیم رفتیم اتاق فرنوش، خیر سرش اتاقش تو بخش مدیریت.

از این مکان نفرین شده با هرچیز ی که داخلشه متنفرم، امیدوارم کارم زودتر تموم شه برگردیم.

تا اومدم در بزنم، ندا خواست بره تو که دستش رو گرفتم.

_یه دقیقه این بیرون باش الان میام.

با اخم نگاهم کرد، سرو صدا زیاد بود و نمی خواستم قبل بیرون رفتنمون سردرد بگیرم تا خواست چیز ی بگه سریع رفتم داخل، در رو بستم.

نگاهم رو مستقیم از دیزان مسخره اتاق به فرنوش که پشت میزش تلفنی داشت با کسی حرف می زد انداختم، با دیدنم لبخند زد که باعث شد  رژ لبش تا زیر دماغش بره.

چه مرگت آخه مثل آدم آرایش کن!

آنقدر مالیده به صورتش که اگه تو این دودی که بیرون راه انداخته قدم بزنه همه زهرترک میشند.

اشاره ای بهم کرد که بشینم. حس خوبی به این اتاق نداشتم، وقتی خوب فکر می کنم واقعا از خودم تعجب می کنم که با چه رویی می خواستم بیام این جا اونم چی! ور دست این عجوزه کار کنم!

_چه عجب ما شمارو دیدیم هلنا خانم! افتخار دادی.

اخمی کردم و بدون این که بشینم گفتم:

_وقت واسه این حرفا ندارم، اومدم تا درباره پولت و پیشنهاد کار ی که بهم دادی حرف بزنم.

ابروهاش بالا پرید و به صندلیش تکیه زد.

_بالاخره سرعقل اومدی نه؟ با این جا کار کردن  بیشتر از اونی که فکرشرو کنی گیرت میاد.  

سر ی تکون دادم، پاکت پول رو گذاشتم رو میزش و با اخمی که هی پر رنگ تر می شد گفتم:

_توهوم نزن، من رو بکشن هم این جا کار نمیکنم اینم پولت، دیگه نمی خوام ببینمت.  

با تعجب یکم رو صندلیش جابه جا شد، مقدار ی از موهای شرابیش ریخت رو صورتش، پاکت رو برداشت .

_چه طور ی پول رو جور کردی؟

رو پاشنه پا چرخیدم با دستم لبه مانتوم رو پایین کشیدم و با لحن جدی خطاب بهش گفتم:

_به تو ربطی نداره، گفتی پول اینم پولت خدافظ.

به سمت در رفتم که صدای بلند شدنش از صندلی و اومدنش به سمتم، باعث شد چند لحظه صبر کنم.از سر شونم بهش نگاه کردم.

_هلنا رو پیشنهاد من فکر کن، تو چهرت زیبایی اولیه رو داره با یکم آرایش میتونی کلی پول به جیب بزنی، می دونی الان همه دنبال یه شب خوشگذرونی اند؟ می دونی واسه یه شب چقدر پول میدن؟ من از اوضاع مالیت خبر دارم! می دونم دار ی خونه مردم کار می کنی، باور کن با یه شب این جا موندن به اندازه یک سال کلفتی تو خونه این و اون پول درمیار ی!

با عصبانیت برگشتم سمتش، انگشت اشارم رو چند بار به سینش کوبیدم.

_نفهم بیشور من مثل شما ه*ر*ز*ه نیستم برو سراغ یکی که این کاره باشه، من به نون شبم محتاج بشم از این کثافت کاریا نمیکنم. آره دارم کلفتی می کنم اما همین کلفتی کردن می ارزه به کثافط کاریای که تو و امثال تو میکنن.

خواست چیز ی بگه که با صدای جیغ و داد بیرون، حرف تو دهنش موند .

نگاه جفتمون رو در ثابت شد. این سرو صداها واسه چیه؟ باغ وحشه مگه؟!

مجال ندادم و سریع اومدم بیرون با نگاهم دنبال منبع سر و صدا بودم، چند تا از دخترا داشتن جیغ داد می کردند و سعی داشت ندا رو نگه دارن .

یا خدا باز چه خبره، دخترارو کنار زدم سریع بازو ندارو سمت خودم کشیدم.

_ندا چه خبره چیکار می کنی؟

شالش کمی نامرتب شده بود، باحرص خواست دستش رو از دستم بکشه بیرون که نذاشتم.

فرنوش  سمت دختر ی که رو زمین افتاده بود رفت و با عصبانیت گفت:

_این وحشی بازیا چیه؟ هیچ معلوم هست چه غلطی می کنید؟  ندا با حرص جواب داد:

_بهتره سگای زیر دست رو قلاده ببندی که این جور ی پاچه نگیرن.  

یک لحظه نگاهم به اونی که فرنوش می خواست بلندش کنه افتاد که باعث شد چشام گرد بشه.

کار ی ندارم که شالش جر خورده بود و جای ناخون های ندا روی صورتش خودنمایی می کرد، فقط تو کف جای کفش ندا درست بالای کمرش، بودم!

عجب بروسلیه این!

با دهن نیمه باز داشتم دختره رو کنکاش می کردم که همون دختره با جیغ، مثل ببر پرید اومد سمت ندا و شروع کرد به فحش دادن!

بی هوا داد زدم .

_هو چخه چخه، خرس گیریزلی.  

فرنوش از کمرش گرفت تا جلو نیاد، کل موهای دختره ریخت رو صورتش و تو این فضای نیمه تاریک و این همه دود، شبیه تونل وحشت شده، دیوونه خونست این جا.

سریع دست ندا رو کشیدم و بدون توجه به نگاه خیره بقیه و داد ندا که می خواست بره یارو رو بکشه، بیرون آوردمش.

اوضاع خر تو خر بود اگه یکم دیگه میموندیم، به جرم قتل اعداممون می کردند. تا از اون جهنم اومدیدم بیرون یک نفس عمیق کشیدم تا بوی مسخره ای که از اون کافی شب نحس تو بینیم مونده بود ازبین بره. دستی به شالم کشیدم و همون طور که دست ندا رو سفت چسبیده بودم تا برنگرده داخل، سوار ماشین شدیم و من بلند زدم زیر خنده .

ندا با عصبانیت پشت فرمون نشست و گفت:

_چه مرگته به چی میخندی؟ دختره نفهم رو باید دونه دونه موهاش رو می کندم.

این با حرص می گفت من میخندیدم آخرش با جیغ گفت:

_زهرمار هلنا به چی می خندی؟

دستی به چشمم کشیدم و با تک خنده ای گفتم:

_به این که دو دقیقه ها، فقط دو دقیقه ازت غافل شدم رفتی دعوا کردی، فقط از دختره، جای کفش تو رو کمرش مونده بود عجب بروسلی هستی؛ وقتی جای کفشت و روی کمرش دیدم نمی دونستم بخندم یا جلوت رو بگیرم که نر ی بزنیش.

یکم نگاهم کرد اما خودشم زد زیر خنده .

_تو ام خیلی زورت زیاده ها نزدیک بود مانتوم رو جربدی.

_حالا چرا دعوا کردی دختره مگه چی کارت کرد؟

انگار با پرسیدن این سوال داغ دلش دوباره تازه شد گفت:

_دختره نفهم اومد می گه دونفر از مشتر ی هاش نمی دونم چی چی سفارش دادن ،یه سینی داد دستم میگه ببربهشون بده، دختره میمونه عجوزه! بهش گفتم، من از خدمه نیستم سرتا پامو نگاه انداخت، پوزخند زد گفت همچین آنچنان فرقی با خدمه هام ندار ی. گفتم ببند دهنتو فکتو میارم پایین، بعد اومد دستم و کشید پرتم کنه بیرون منم سیستمم ریخت بهم بقیشم که دیدی.

چنان با حرص داشت تعریف می کرد که صورتش داشت به رنگ قرمز درمی اومد، ریز ریز خندیدم آخه اینم دلیل که این جور ی دعوا کنی؟  گفتم حالا چی شده!  با دست به جاده اشاره کردم .

_تو رو خدا برو که از دست تو می خوام سرم رو بکوبم به دیوا روحیت پسرونه شده هی بهت می گم یه ورزش دخترونه تر برو حالیت نیست که .

همون طور که ماشین رو به حرکت در می آورد با لبخند گفت:

_همینی که هست، فعلا بریم ناهار مهمون منی.  

 ***

“شاهین”

“عشقم خیلی وقته دار ی سگ دو می زنی که پیدام کنی، دلت می خواد یه خونه جور کنم همدیگه رو ملاقات کنیم؟ شاید باید درباره کار ی که با فرامرزکردی صحبت کنیم “

با حرص انگشتام رو روی صفحه گوشی فشار دادم، اگه بخوام همه حرص و عصبانیتی که الان بهم دست داده رو خالی کنم، گوشیم کلا خورد می شه.

با عصبانیت پرتش کردم که افتاد روی مبلی که نزدیک پنجره بود.

دست هام رو روی سرم گذاشتم و چند لحظه سعی کردم افکار سرکشم رو متمرکز امشب و برنامه هام کنم.

امشب باید نفر چهارم رو ملآقات می کردم، فرانسیس درباره این یکی چیز دقیقی بهم نگفت، می ترسیدم چیز ی برخلاف برنامه ریز ی من پیش بره برای همین خودم شخصا به این مهمونی می رم.

جلوی پنجره تمام قد اتاق ایستادم و اجازه دادم برای چند دقیقه ام که شده، سخاوت خورشید شامل حالم بشه. خیلی وقت بود که دیگه رنگ و بوی گرما رو نمی تونستم حس کنم.

پرده چشم هام رو بستم و خیره تاریکی پشت پلِکِ چشم هام شدم.

بالاخره پیدات می کنم، اونوقت چنان عشقی بهت نشون بدم که از به دنیا اومدنت به صورت کامل پشیمون بشی.

با صدای در چشم هامو باز و صدام رو برای کسی که می خواست کسب اجازه برای ورود کنه، بلند کردم.

_بیا تو .

کمی بعد صدای دانیار باعث شد، دوباره نقاب به چهره ام بزنم. با چهره جدی گفتم:

_چیز ی شده؟

در اتاق رو بست و کنار ی ایستاد، هنوزم بعضی وقتا تو چشم هاش می تونستم این رو بخونم که از ریاست من ناراضیه! اما چیز ی جز اطاعت ازش نمی دیدم.  

_همین چند دقیقه پیش بچه ها برگشتن و یه مشکل پیش اومد که فکر نکنم تو خوشت بیاد.

این که می گه من خوشم نمیاد یه حالت داره.

رو به روش ایستادم و دست هامو داخل جیبم فرو کردم، نگاه منتظرم رو که دید خودش ادامه داد:  

_علیسان دوباره به یکی از تبدیل شونده ها حمله کرده.  

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن