رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 9

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

با اعصابش باز ی کردم تهش به این جا رسید .

آره بعضی وقتا یادم می رفت اگه الان زندم به خاطر این حیوونه.  

نفس های عمیق شاید تا حدی تسکین دردم بود، دستم رو روی شونم فشار و به میزم تکیه زدم.

چشم های خستم رو فشردم و همون طور که شونم رو مالش می دادم تا جای دست این ملعون ،دردش کمتر بشه باز به این فکر کردم اگه میمردم بهتر نبود؟ این باز ی خطرناکی که شروع کردم تهش معلوم نیست قراره به کجا ختم بشه.

الان که فکرش رو می کنم میبینم این دنیا برام بی ارزش تر از اون چیز ی شده که قبلا فکر می کردم.

یه زمانی بود من پناهگاه بودم و حالا اون پناهگاه تبدیل شده به شکارگاه و خودم شکارچی شدم. چند لحظه چشم هام روگذاشتم روی هم و سرم رو به سمت عقب بردم و سعی می کنم یه بار دیگه

فکرم هام رو جمع و جور کنم، هر طور ی شده باید تا آخر این هفته یه ضربه کار ی به اون کثافط بزنم ،نزدیک دوسال و خورده ای که دنبالشم و هربار که یک چیز ی ازش پیدا می کنم یک جور ی از دستم فرار می کنه و من رو با انبوهی از هیچ، ول می کنه!

تو این آشفته بازار ذهنم، ناخوداگاه یاد برادرم افتادم، دانیار گفت باهاش تماس گرفته، امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه چون عمرا برم دیدنش یا بخوام باهاش تماس بگیرم.

یک پام رو کمی آوردم بالا و دستم رو روش تکیه زدم، هروقت می خواست من رو ببینه، من بودم باد و اون می شد رهگذر، گوشیم رو از روی میز برداشتم و نگاهی به لیست تماس های بی پاسخم انداختم.

امروز نزدیک بیست بار زنگ زده و چندتا پیام، که همش رو بدون خوندن پاک کردم .

هیچ دلم نمی خواست الان که به هدفم تا حدی نزدیک شدم، چیز ی فکرم رو مشغول کنه.

نگاهم رو به اتاق تاریک که فقط تا نزدیکی پام به خاطر نور چراغ مطالعم روشن شده بود انداختم. این تاریکی محض، چه چیز جذابی داره؟ حس خفگی داشتم، با وجود باز بودن پنجره و نسیم خیلی ملایمی که به داخل اتاق سرک می کشید.

با یک تصمیم آنی، سوئیچ ماشین رو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم، پایین پله ها دانیار تلفنی با کسی صحبت می کرد از کنارش رد شدم که سریع گوشی رو قطع کرد و چرخید سمتم:

_کجا دار ی می ر ی این وقت شب؟

همون طور که به سمت بیرون و در خروجی سالن قدم هام رو تند تر می کردم می رفتم گفتم:

_به خودم مربوطه .

رفتم تو حیاط، دیگه خبر ی از اون نسیم خنک نبود ولی تاریکی هنوزم سرجاشه، حتی ماشینم هم مشکیه این همه رنگ سیاه کی وارد زندگی من شد؟

مسیر سنگ  شده رو با قدم های بلندی که انگار دارم از چیز ی فرار می کنم، گذشتم و سریع سوار ماشین شدم.

محافظا با دیدنم، سریع رفتن سمت در و قبل از این که داد بیداد سرشون راه بندازم در رو برای خروج من، باز کردن و خودشونم کنار رفتن.

پام رو روی گاز فشار دادم و از اون عمارت با تمام ظلماتش، شده واسه چند ساعت فرار کردم. بی هدف و بدون توجه به این که حتی معلوم نیست دارم کجا می رم فقط گاز دادم. هرچقدر بیشتر از عمارت دور می شدم، تمدن هم بیشتر به چشم می خورد. اما من الان از تک به تک آدم های این دنیای نامرد فراریم و دوست ندارم هیچ، رهگذر ی به تورم بخوره!

ماشین هایی که با سرعت و نهایت بی تفاوتی از کنارشون می گذشتم، به ظاهر حواسم پی رانندگی بود اما ذهنم، فکرم و حتی ذره ذره وجودم درگیر مشکلات و درگیر ی های جدیدمه.

دستی داخل موهام فرو کردم و انگشت اشارم رو چند لحظه ای روی لب هام گذاشتم که با زنگ خوردن گوشیم که روی داشبرد بود، نگاهی به شماره کردم .یکم دیر زنگ زد ،یادمه بهش گفتم زودتر من رو درجریان بزاره ،یکم سرعتم رو کم و آروم دکمه اتصال رو زدم.

کمی بعد صداش تو گوشی پیچید:

_سلام رئیس.

کمی روی صندلی، کمرم رو صاف کردم و با صدای خشکی گفتم:  

_می شنوم خبر جدید؟

نفس بلندی کشید و سریع شروع کرد .

_امروز باهاش صحبت کردم، همون طورم که خواستید دیدن اون خانم هم رفتم و راضیش کردم چند وقت صبر کنه، اما فکر نکنم خیلی دَووم بیاره، باید دنبال چیز جدیدی براش بگردم و یه جورایی…

پریدم وسط حرفش، حوصله توضیح های اضافه رو اصلا ندارم.

_مهم نیست اگر اون جا نشد دنبال یه جای دیگه باش، اگر نتونستید جای خوبی پیدا کنید بهم خبر بده.

با کمی مکث جواب داد:

_چشم .

خواستم تلفن رو قطع کنم که یهو یاد امروز صبح افتادم، با یادآوریش چیز ی درون قلبم انگار از جاش کنده شد  .

_یه چیز دیگه؛ پول ریختم تو حسابت اگه چیز ی لازم دارید بخرید نمی خوام چیز ی خراب بشه درجریانی که؟  

خواست چیز ی بگه اما انگار پشیمون شد، اینو از آوای نامفهموی که برای لحظه ای شنیدم متوجه شدم، خوبه که می دونه از فضولی بدجور بدم میاد.

_بله، چشم.

بدون خدافظی تلفن قطع و رو صندلی پرتش کردم.

شیشه رو تا ته کشیدم پایین و دستم و گذاشتم لب پنجره، باد از لای انگشتای دستم عبور کرد مثل نوازش مادرانه، که خیلی وقته حسرت یه بار دیگه، تجربه کردنش رو دارم.

سرعتم رو بیشتر کردم، انگار می خوام یه کار ی کنم به جای خودم ماشین پرواز کنه!

نزدیک اتوبان خارج شهر، تو جاده خاکی کنار زدم.

چند لحظه سرم رو گذاشتم رو فرمون اما حس کردم هوا خفس، از ماشین اومدم پایین و به در تکیه زدم.

آسمون خارج شهر جذآب تر از داخله حداقل آلودگی کمتره.

نگاهم رو انداختم به آسمون و ستاره هایی که انگار به سقف چسبیده شدن.

راسته که می گن هرکی به دنیا میاد یه ستاره ام همراهش متولد می شه؟ یا نکنه اینم یه افسانه ست، مثل من؟

مثل من که واقعی بودم اما الان شبیه هیولای تو قصه هام؟

وارد دنیایی شدم که بچه بودم بهش می گفتم رویا، وارد دنیایی شدم که مردم عادیش خون آشام و گرگینه اند.

من کجای این قصه؟ بین آدم های افسانه ای جا دارم؟ اما من واقعی ام….

نفس می کشم اما خون می خورم، بال دارم اما فرشته نیستم، حرف میزنم اما غرور دارم، زندگی می کنم اما انگار مُردم.  

یه لشکراز آدم های افسانه ای کنارم هستن اما تنهام؛ مهربون بودم بی رحم شدم، آدم کش شدم.

واقعا من کی هستم؟  صیاد؟  

صیادی که دنبال طعمه هایی می گرده که بی گناه نیستن؟

من نمی خوام فرشته باشم اما دلمم نمی خواد اسیر دست شیطان بشم. من شاهینم، شاهین اگه تو قفس زندانی بشه میمیره، بالش می شکنه. من آزادم تا انتقام بگیرم از کسی که زندگیم رو نابود کرد.انتقام می گیرم از کسی که آتش هوسش، سوزوند کل بهشتی رو که برای خودم ساخته بودم و دود این آتیش فقط به چشم خودم رفت .

قسم خوردم پیداش کنم. اونوقت دودمانش روبه آتیش می کشم، بهش نشون می دم شاهینِ  تو قفس، خطرناک تر از شاهینیِ  که تو اوج پرواز می کنه.

 ***

“هلنا”

دستی به روسریم کشیدم و با نفس های عمیق سعی کردم آرامش از دست رفتم رو بدست بیاورم، استرس زیادی به جونم افتاده بود .

دست های یخ کردم رو به هم فشردم و با چند تقه کوتاه کسب اجازه برای ورود کردم.

_بیا تو .

چشم هام رو لحظه ای بستم، خدایا خودت به خیر بگذرون. با قدم های آرومی که سست بودن یا شاید نگران بودنم رو نشون می داد و با متانت ذاتیم روبه روی صندلی خانم مجد ایستادم.

سرش رو بلند و لبخندی به صورتم پاچید. در مقابل لبخندش، کمی سرم رو خم کردم و با صدای آرومی گفتم:

_بامن کار ی داشتید خانم؟

دستش رو به سمت کیف دستی کوچیک قرمز رنگش، که با پولک های قشنگ تزئین شده بود برد.

_آره عزیزم امروز می خواستم حقوقت رو بدم و درباره موضوعی باهات حرف بزنم .

بیشتر سرم رو تو یقم قایم کردم.

_همون طور که دیدی خداروشکر خانم جان حالش خیلی بهتر شده و دیگه نیاز ی به پرستار شخصی نداره.

رنگم پرید…  

حدس می زدم همچین چیز ی رومطرح کنه، اگه بگم بغض کردم دروغ نگفتم.

این حرفا بوی تلخ اخراج می داد و دوباره آواره شدن من.

با صداش از هپروت دراومدم و نگاهش کردم.

_گوشت بامنه؟

با هول دستامو بردم پشت سرم و گفتم:

_بله بله، گوش میکنم.

پاکتی سمتم گرفت، با دستای یخ کردم ازش گرفتم و ممنون آرومی زیر لب زمزمه کردم.

دستی داخل موهاش فرو و پا روی اون یکی پاش انداخت که آروم گفتم:

_من….من چیزه یعنی اخراجم؟ دیگه نیام؟ نگاه طولانی به سرتاپام انداخت و در نهایت لب زد.

_کی گفتم اخراجی؟

_خودتون گفتید خانم جون دیگه پرستار نمی خواد .

خنده ای کرد.

_انگار وقتی داشتم حرف میزدم متوجه نشدی، من که گفتم میتونی توبخش آشپزخونه کمک کنی، خانم جون از دست پختی که دار ی خوشش اومده، منم از کار کردنت راضیم فعلا میتونی این جا کار کنی و حقوقت از اینی که بود یکم بیشتر میشه چون کار های آشپزخونه زیاد تره .

ناباورانه نگاهش کردم، حسی داشتم فراتر از خوشحالی که نتیجش فقط یه لبخنده گنده رو لب هام شد!

ذوق زده مثل بچه ها پریدم بالا و با صدایی که ذره ذره خوشحالی توش موج میزد گفتم:

_ممنونم خانم مجد، ممنونم .

بیچاره با چشم های گرد به من نگاه کرد، حقم داشت یکی مثل اون همیشه تو ناز و نعمت بزرگ شده درد بی پولی و آلاخون والاخون شدن رو نمی دونه، اما من بعد یتیم شدنم یاد گرفتم رو پای خودم بایستم!

با حال خوش اومدم بیرون و از ته دل خدارو شکر کردم .

دیگه بهتر از این نمیشه! اخراج که نشدم هیچ مقداریم حقوقم زیاد شد این عالیه!

سریع وسایلم رو ریختم تو کیف و دویدم بیرون بابا حامد از دور برام دستی تکون داد که با خنده باهاش خداحافظی کردم. از در خونه که اومدم بیرون یک راست با تاکسی به نزدیک ترین تربار رفتم.

فقط چون یه نفرم از هرچیز ی نیم کیلو بیشتر نخریدم اما خریدما، میوه ای نمونده بود که ازش نخوام .

میوه فروشه بدبخت با تعجب نگاهم میکرد، الان میگه طرف از سومالی جایی چیز ی اومده، سریع پول میوه هارو حساب کردم و با اولین تاکسی برگشتم خونه.

خوشحال کیسه هایی که وزنش دیگه داشت بهم فشار میاورد رو گذاشتم زمین و دنبال کلیدم گشتم.

آنقدر خوشحال بودم که واقعا حد نداشت، با پیدا کردن کلیدم که ته ته کیفم جاخوش کرده بود سریع رفتم تو که با تاریکی مواجه شدم اونم بدجور! باید از این به بعد وقتی میرم بیرون حداقل یکی از چراغ هارو روشن بزارم.

وقتی وارد خونه شدم، بازم بوی تنهایی به مشامم خورد .

بوی این که هیچ کس منتظرم نیست.

بوی این که کسی نیست بیاد بگه:

_ وای دختر چه خبرته این همه خرید!

کسی نیست بیاد طرفداریم رو کنه بگه:

_چیکارش دار ی دخترم رو بزار خرج کنه!

سرمو تکون دادم، امروز خوشحالم! دلم نمی خواد حالم رو خراب کنم.

کیسه های میوه رو گذاشتم آشپزخونه و قبل از این که حتی لباسم رو دربیارم سریع به ندا زنگ زدم ،تنها کسی که می تونه توی خوشحالی من سهیم باشه.

با دومین بوق برداشت:

_رو گوشیت خوابیده بودی؟

صدای خنده ریزش اومد و بعدش صدای نفس های تندش که انگار داره می دوئه.

_نه دم دستم بود، چه طور ی؟

_خوبم بد موقع زنگ زدم؟ چرا نفس نفس میزنی؟ یه نفس عمیق کشید و گفت:

_ نه بگو .

یکم مکث کردم و با صدای آرومی گفتم:

_میای این جا پیشم؟

سریع لحن صداش تغییر کرد با نگرانی گفت:

_حالت خوبه؟ چیز ی شده؟

_چیز ی که شده اما اتفاق ها خوبه، می خوام امشب واسه خودم جشن بگیرم اگه دوست دار ی و میتونی بیا این جا .

پوف کلافه ای کشید و با تک خنده ای گفت:

_خوش خبر باشی، نکنه شوهر پیدا کردی؟ یا اون میلاد بهت پیشنهاد ازدواج داده که جشن گرفتی؟ چشام گرد شد با جیغ گفتم:

_نخیرم، من با میلاد چیکار دارم؟ خانم مجد اخراجم نکرد تازه بهم گفت میتونم اون جا کار کنم و حقوقم رو اضافه کرده واسه همین جشن گرفتم حالا میای یانه؟ بلند خندید و گفت:

_نیم ساعت دیگه اون جام.

لبخندی زدم .

_منتظرتم خدافظ.

گوشی رو گذاشتم رو میز، و چند لحظه خیره تلوزیونی که فکر کنم الان نزدیک چهار روز ی میشه که حتی روشنشم نکردم انداختم حالا که میاد بعد نبود اگر دوش می گرفتم! با این فکر تکیه ام رو از کابینت ها گرفتم رفتم تو اتاق و اول لباس هام رو درآوردم یکدست لباس برداشتم و حمام رفتم.

امروزم به کار کردن زیاد گذشت، حتی تو کاشت درختها هم به بابا حامد کلی خدمات رسوندم.

رسم  ا جیگرم دراومد …

سرم رو کردم زیر دوش و اجازه دادم آب، مثل آبشار فرو بریزه روی موهام .

حس شیرینی داشت، برخورد قطرات لطیف با پوست خسته سرم!

چش هام رو بستم اما یه لحظه سرم گیج رفت .

سریع دستم رو به دوش گرفتم تا نیفتم، پرده چشم هام رو کنار کشیدم اما دنیا دور سرم چرخید و من تو تاریکی که لحظه به لحظه زندگیم رو نآبود کرد، گم شدم .

آتیش بود و جاده و منی که زخمی و عاجز روی خاک افتادم .

پدر و مادرم، اونا تو ماشینی بودن که هر لحظه آتیش بیشتر ازش زبانه می کشید و یک چیز سیاه بزرگ درست وسط جاده…

نه…نه، نمی خوام دوباره ببینم. به اندازه کافی هر شب دارم کابوس میبینم! دیگه چرا باید تو بیداریم هم اینارو ببینم؟

سرم رو تکون دادم با وحشت به اطرافم نگاه کردم .

به خاطر بخار درست نمیتونستم نفس بکشم، سریع دوش آب رو بستم و دستی به چشم هام کشیدم.

کم کم بغضی که از ظهر داشتم مهارش می کردم شکست و نتونستم جلوش رو بگیرم.

کابوس زندگیم، حتی تو بیداریم جلو روم بود .

تصادف پدر مادرم…  

منهِ، نحسی که زنده ماندم …

منهِ، نحسی که از ماشین پرت شدم بیرون…  

چرا نمردم؟

خیلی وقته قدرت این رو ندارم تا جلو باریدن بارون رو از ابر چشم هام بگیرم.  

“آدمها به اندازه ی غم هایشان پیر میشون …

نه به اندازه ی سِن شان !”

سرمو به کاشی های عرق کرده، حموم چسبوندم.

ای کاش من جای اونا میمردم، کاش هیچ وقت از شهرستان بر نمی گشتیم اصلا، کاش منم باهاتون میمردم!

زندگی همین طور ی سخت هست اما چیز ی که بدترش میکنه، خاطراته.

چند دقیقه ای تو همون حالت موندم بلکه حال داغونم بهتر بشه. اما فکر نکنم حال مصیبت زده من که همه جور بلا سرش آوار شده بهتر بشه! امیدی ندارم که دوباره خوب بشه!

بینیم رو بالا کشیدم و همون طور که سرعت ریز اشک هام داشت کم می شد لباس پوشیدم و بیرون اومدم و درست همونجا جلوی در حموم سر خوردم و نشستم رو زمین، آنقدر خستم که حس می کنم یک خواب ابدی می تونه تمام این خستگی و درد و ناراحتی رو ازبین ببره!

خدایا پدر و مادرم، زندگیم، خوشی هام لبخندم همه چیزم رو گرفتی، میشه این خاطراتم بگیر ی؟ میشه یه کار ی کنی یادم بره؟

دردش زیاد و سنگینه، حس میکنم شونه هام نمیتونه این درد رو تحمل کنه.

با صدای تقه های در، از جام به سختی بلند شدم، مثلا می خواستم امروز رو خوش باشم، گند زده شد .

جلوی در ورودی، محکم روی چشم هام دست کشیدم تا کمی از نمش کمتر شه، کمی هم صدام رو صاف کردم، در که باز شد  تقریبا یه جعبه شیرینی رفت تو حلقم!

خودم رو کشیدم کنار که ندا خوشحال پرید بغلم …

_تبریک میگم، دختره خول!

از خودم جداش کردم و باخنده گفتم:

_علیک سلام خانم کماندو! همچین میگه تبریک میگم انگار چی شده! بیا تو بابا .

با دستم به سمت خونه راهنمایش کردم. می دونستم چشم هام به خاطر گریه وروم کرده اما می شد با حموم رفتن ماست مالیش کرد، برای این که کمتر جلب توجه کنم سریع رفتم آشپزخونه وخیلی زود سکوت عذاب آور این خونه با صدای آهنگ شادی که ندا گذاشت شکست.

منم میوه هارو شستم البته وسطش یک چند بار ی آب زدم به صورتم، شیرینی رو هم با جعبه اش گذاشتم.

جشن گرفتنمون هم عجیب غریبه!

با ذوق نسبتا ظاهر ی دست بردم سمت شیرینی خامه ای و یکی از اون گنده هاش رو برداشتم و تا بخوام بفهمم چه مزه ای بود قورتش دادم.

ولی از حق نگذریم دست خودم نیست من عاشق شیرینی ام.

_هلنا یواش بخور پس من چی دختره شیکمو.

لبخنده گنده ای بهش تحویل دادم شیرینی دیگه ای برداشتم.

_بهتره تو خوردن عجله کنی منو که می شناسی عاشق شیرنی ام حالام که جلو روم گذاشتی نمی تونم خودم و کنترل کنم.

ندا نگاهی به شیرین داخل دستم کرد و سر ی از روی تاسف تکون داد.

_اینارو ول کن ببینم خانم مجد چیز دیگه ای بهت نگفت؟ با دهن پر گفتم:

_مثل چی؟  فقط از دست پختم تعریف کرد و گفت می تونم اون جا بمونم، دیگه چی بهتر از این؟ دستش رو زیر چونش گذاشت و چشم هاش رو کمی ریز کرد.

_اووم پس بزار بگم چی بهترش می کنه. می دونی تو الان واسه خودت مردی شدی پاشو برو زن بگیر بلکه از این الاف بودن نجات پیدا کنی.  

با این حرفش اول چشمام باز تر از حد معمول شد و زدم زیرخنده، صدامو کُلفت کردم و گفتم:

_هرکسی لیاقت نداره زن ما شه، باید بگردم یه دختر آفتاب مهتاب ندیده پیدا کنم.

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن