خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 78

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 78

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

دستای عرق کرده ام رو به هم گره زدم و منتظر ایستادم.
به انتظار فصل اون تمام فصل ها گذشته بود حالا…میتونستم ببینمش.
واکنش اون چی میتونست باشه؟
من باید چه واکنشی نشون میدادم؟ باید چیکار میکردم تا کارن شک نکنه؟
اگر کاوه دیوونه میشد و همه چیزو میگفت چی میشد؟
یعنی منو با خودش میبرد خونه؟
خونه!
چقدر دلم برای خونه امون تنگ شده بود. چقدر دلم برای آبی نگاهش میون مخمل رخت خوابش تنگ شده بود.
کارن شونه هام رو بغل گرفت گفت:نترس. مطمئن باش کاوه اونقدر ملاحظه داره که به تو چیزی نگه.
ترس؟
من از کاوه بترسم؟
نمیترسیدم…فقط قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد تا به سمت کاوه منو بکشونه و محکم تو آغوشش پرت کنه!
انگار صدای قلبم از همیشه بلندتر شنیده میشد…مثل صفحه ی موسیقی راک توی گرامافون قدیمی کارن تمام فضای عمارت رو پر کرده بود.
چرا اون در لعنتی باز نمیشد تا کاوه ازش نمایان بشه؟
چرا کمند نمیومد و خبر از اومدن کاوه نمیداد؟
چرا انقدر انتظار کشیدن برای کاوه دیر میگذشت؟
شاید اصلا کاوه از اومدن منصرف شده بود…شاید کس دیگه ای جلوی در بود.
نا امید سرم رو پایین انداختم و تمام شور و تپشی که توی قلبم پر صدا میزد از کار افتاد.
کاوه…حتی برای دیدن خواهرش هم نمیومد چه برسه به اینکه بیاد دنبال من…مطمئنم اگر میدونست من کجام هم سراغم رو نمیگرفت.
آهی کشیدم و خواستم برگردم به اتاقم که صدای باز شدن در رو شنیدم و بعد هم چهره خندون کمند دیده شد که از لای در سرش رو اورده بود بیرون و مارو نگاه میکرد.
کارن هیجان زده پرسید:چیشد اومد؟
کمند-مزاحم که نشدم؟ اگه بد موقع اومدم برم.
کارن-کمند الان واقعا وقت شوخی نیست.
کمند خندید و گفت:باشه…شوخی نمیکنم.
و در رو کامل باز کرد.
به در باز تکیه داد و خیره به بیرون گفت:بیا تو عزیزم.
مشتاق تر به در زل زدم و روی نوک پا بلند شدم تا اولین کسی باشم که کاوه رو توی این عمارت میبینه.
حتی نفس هم نمیکشیدم…پلک هم نمیزدم…دلم نمیخواست با پلک زدن یا تکون خوردنم در اثر نفس کشیدن تصویری که برای اولین بار بعد از یک سال از کاوه خواهم داشت بهم بریزه.
داشتم دیوونه میشدم که بیاد توی چهارچوب در… اما انگار همه چیز روی دور کُند گذاشته شد بود تا من رو بی تاب تر و دیوونه تر کنه.
ناخن هام رو کف دستم فشردم و بیشتر سرک کشیدم که…یک جفت تیله آبی با چند متر فاصله از من توی چهارچوب در ظاهر شد و به آرومی با اخم ایستاد.
سرش پایین بود و منو نمیدید اما من…هرچقدر قدرت داشتم ریختم توی چشمام و سیر تماشاش کردم.
با چشمام بلعیدمش!
تازه یادم افتاد باید نفس بکشم…باید نفس بکشم و زنده بمونم تا تیله های آبی قشنگم رو ببینم.
قلبم ایستاده بود…ایستاده بود تا این لحظه رو درون خودش ثبت کنه.
کاوه سرش رو بالا اورد و قلب من تند تر زد…
اونقدر تند که پیراهن روی پوست سفیدم تکون میخورد!
کاوه داخل شد و من…من انگار مثل ریشه درخت توی زمین فرو رفته بودم.
دلم میخواست برم بغلش کنم…دلم میخواست برای همیشه دوباره توی آغوش گرمش فرو برم و گم بشم.
دلم میخواست زیر حجم تنش بمیرم…اما…
کارن کنارم بود! اون کارن عوضی کنارم بود.
چیکار باید میکردم؟ باید قید ازدواج با کارن رو میزدم و جلوی چشم خودش و خواهرش برای همیشه با کاوه میرفتم؟
باید یک سالی که پر از رنج و غصه گذشت رو فراموش میکردم؟
باید چیکار میکردم؟ می استادم کنار همسر آینده ام یا به معشوقه ام پناه میبردم.
داغی اشکی گونه ام رو گرم اما تنم اونقدر کرخت بود که حتی نمیتونستم اشکم رو پس بزنم.
کاوه از کنار کمند گذشت…داخل پذیرایی شد و سرش رو بالاتر گرفت تا کارن رو ببینه اما…
نگاهش به من افتاد. بی تفاوت خواست با چشماش ازم بگذره اما مردمک چشماش دوباره روم قفل شد و تازه فهمید چی دیده!
تازه فهمید کیو در حال اشک ریختن دیده.
سوییچ ماشینی که دستش بود از دستش روی کاشی های عمارت پرت شد و صدای بلندی رو توی خونه ایجاد کرد.
با لب هایی نیمه باز که فقط دلم میخواست ببوسمش در حال تماشای من بود و من با چشمای اشکی و قلبی که داشت از شدت تپش از سینه ام بیرون میزد در حال تماشای زیبایی هاش!

انگار یکمی لاغر شده بود…لب هاش مثل همیشه خیس و آماده بوسیدن به نظر میرسید.
ته ریشش از همیشه بلند تر بود و بالاخره چشماش…آه چشماش…چشمای آبی لعنتیش…دریای آبی طوفانیش آروم تر و برق نگاهش از همیشه کم سو تر بنظر میرسید…انگار اونم بعد از من زندگی قشنگی نداشته!
کارن زودتر از همه سکوت رو شکست… بی تاب به سمت برادرش رفت…همونطور که بغض بی انتهاش گلوش رو گرفته بود کاوه رو محکم و مردونه در آغوش کشید و گفت:کاوه…پسر جان خوش اومدی برادر. خوش اومدی
محکم بغلش کرده بود و به خودش میفشرد…کاوه اما خیره به من بود…حتی پلک هم نمیزد و دستاش دور تنش افتاده بود حتی نمیتونست برادرش رو بغلش کنه.
اونم به اندازه من شوکه بود؟!
اونم به اندازه دلتنگ بود؟!
توی چشماش بغض بود…فقط بغض خالص.
انگار متنظر تکونی بود تا اشکاش رو روی تن من بریزه.
انگار دلش میخواست سر خستگی هاش رو روی سینه ام بگیرم و اون تا میتونه ازم شکایت کنه که چرا تنهاش گذاشتم.
کارن از کاوه جدا شد و گفت:خیلی خوشحالم کردی که اومدی کاوه من…
وقتی دید کاوه چیزی نمیگه مسیر نگاهش رو دنبال کرد و به من رسید.
لبخندی به روم زد و گفت:کژال…بعد از اینکه از خونه تو اومده بیرون پیش من زندگی میکنه.
کاوه انگار تازه اسم منو به یاد اورد و پچ پچ وار زیر لب گفت:کژال.
مردمک چشمام از لذت بالا رفت و چشمام رو بستم.
صدای گرفته و بم لعنتیش…چقدر دلم میخواست باز هم اسمم رو صدا بزنه.
مشت دستم رو از هم باز کردم و با نفس عمیقی سعی کردم خودمو آروم کنم…تپش قلب لعنتیمو…گریه ی روح خسته ی بیچاره ام…اما آروم نمیشد. مثل یه دختر بچه سرکش همش پاهاش رو به زمین میکوبید و میخواست پیش معشوقه اش برگرده!
چشمام رو باز کردم و سعی کردم عادی رفتار کنم.
خدا میدونست کتمان کردن عشقم نسبت به کاوه چقدر کار سختیه.
لبخند کوچیک تصنعی زدم و قدمی به سمتشون برداشتم.
کاوه از آغوش کارن کاملا بیرون اومد و اونم قدمی به سمت من برداشت.
با هر قدمی که بهش نزدیک میشدم اونم یه قدم برای نزدیک شدن به من تلاش میکرد.
مغرور خودخواه!
بازم نمیخواست اون اولین کسی باشه که به سمت من میاد!

کاوه یک قدمیم ایستاد.
فاصله امون به اندازه یه دست بود…اما نه من جراتشو داشتم که پیشقدم باشم نه اون حاضر بود غرور لعنتیشو له کنه.
با اخم خیره به چشمام بود…توی موج های چشماش فقط خشم رو میدیدم.
انگار دلش میخواست تا سر حد مرگ کتکم بزنه.
از خجالتی که نمیدونستم برای چیه سرمو انداختم پایین.
کاوه اما زیر لب اسممو صدا زد که باعث شد آدرنالین زیادی به قلبم تزریق بشه و انگار ناگهانی تمام خون زیر پوستم به گونه هام منتقل شد.
هربار که صدام میزد این اتفاق برام میوفتاد؟
یا فقط بعد از یک سال از دیدنش هیجان زده بودم؟
اینم از یاد برده بودم.
جداییمون اونقدر طولانی شد که فاجعه به بار اورد…فاجعه ای به اسم کارن و تصمیم احمقانه بله گفتن من بهش!
کاوه ی بیچاره حتی نمیدونست برای چی اومده.
شاید فکر میکرد من از کارن خواستم تا کاری کنه بیاد.
اما اگر واقعیت رو میفهمید چیکار میکرد؟!
بامن چیکار میکرد؟ چی به روز غرورش میاورد؟!
سرمو بلند کردم و نگاهمو باز به چشمای خشمگینش انداختم که فاصله بینمون رو طی کرد دستش رو بالا برد.
فکر کردم میخواد بهم سیلی بزنه برای همین چشمام رو بستم اما لحظه ای بعد…
بجای اینکه روی گونه ی داغم سوزش دست های پر قدرتش رو حس کنم تمام تنم گرمای آغوشش رو لمس کرد!
بالاخره…بالاخره اون غرور مسخره اش رو برای من کنار گذاشت.
بالاخره برای من اونقدر بیتاب شد تا شیشه ی غرورش رو بشکنه و برای اولین بار اون پیش قدم برای ابزار علاقه بشه.
کاوه بغلم کرده بود اونم جلوی کارن.
ناخود آگاه از کنار شونه کاوه نگاهی به کارن انداختم فکر میکردم ناراحت باشه اما با لبخند بهمون نگاه میکرد.
اون واقعا احمق و خنگ بود! حتی الانم نمیتونست علاقه بینمون رو حس کنه؟
عوضیِ کور!
گرمای آغوشش اجازه بیشتر فکر کردن رو بهم نمیداد.
اونقدر هنوز تنش گرم بود که خودمو رها کردم…چشمامو بستم و مثل همیشه خودمو توی بغلش گم کردم.
هیچی به اندازه اغوش کاوه نمیتونست اونهمه منو آروم کنه…حتی با اون همه استرس برای اتفاقاتی که قرار بود بیوفته یا واکنش کاوه بعد از شنیدن اون خبر مزخرف.
نامحسوس لبخند زدم و روی نوک پام بلند شدم تا بیشتر توی آغوشش فرو برم که پوست لب هاش لاله گوشم رو لمس کرد و بعد پچ پچ وار و داغ توی گوشم لب زد:قطعا باید برای اینکه بهم بگی اینجا چه غلطی میکنی دلیل قانع کننده ای داشته باشی کژال خانم!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *