رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 7

Rate this post

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

من براش چشم غره رفتم، اینم برای غیرتی شدن وقت گیر میاره.

پنج دقیقه بعد کنار یک آبشار نگه داشتیم تا صبحونه بخوریم.

 

تا ماشین وایساد، از همون جا پام رو بیرون آوردم پایین پریدم.

که یک دفعه دستی جلوم اومد نگاهم رو از دست به صورتش گرفتم .یک دختر خیلی ناز با چشم و ابروی مشکی مشکی، خیلی بانمک بود. بهش می خورد یکی دوسال از من بزرگتر باشه.

_سلام.

_سلام، خوشبختم.

با لبخند گفتم:

_سحر هستم. منم خوشبختم.

_منم نگارم.

یک صدایی اومد.

_منم آتنام

برگشتم و یک دختر چشم سبز خوشگل رو دیدم. بهش می خورد دوازده، سیزده ساله باشه.

_منم سحرم خوشبختم.

_منم همینطور.

برگشتم و با بقیه دست دادم.

یک دختر حدودا نوزده ساله هم بود که اسمش آیدا بود

چشم های گربه ایش اولین چیز ی بود که به چشم می خورد، در کل دختر ملوسی بود.

یک پسر بیست و ساله ساله که اسمش نیما بود. قیافه معمولی داشت، ولی جذاب بود.

یک پسر دیگه که هم سال سهیل بود و اسمش وحید بود. ولی خوشگل بود، چشم هاش هم عسلی بود. هر چی بود به پای عرشیا نمی رسید.

عرشیا صورتش بور بود و رنگ چشم هاش بین آبی و طوسی بود. به عمو علی رفته بود، گرچه قیافه عرشیا به غربی ها بیشتر از شرقی ها می خورد.

 

با مامان باباهاشونم هم سلام علیک کردیم. همشون خواهر برادرهای عمو علی بودند.

خاله عاطفه تک دختر و بزرگترین بچه خانواده عمو علی این ها سه تا بچه داره، به نام های نرگس و نیما و نگار.نرگس ازدواج کرده و یک بچه به اسم یاشار داره.

بچه بعدی که عمو عارفه، اونم فقط وحید رو داره.

بچه بعدی هم عمو علی و بعدی هم عمو عماده که دو تا دختر داره، که آتنا و آیدا اند.

و البته به جز نیما و نگار همگی چشم هاشون ترکیبی از سبز و آبیه، اون ها هم  به خانواده پدریشون بردن که چشم رنگی نیستن.

همه این اطلاعات رو نگار برام تعریف کرد.دختر پرحرف اما، دوست داشتنی ای بود و سریع با آدم جوش می خورد.

پسر ها باهم حرف می زدند و ما دخترا هم باهم بابا هاهم که یک جورایی راننده محسوب می شدند دراز کشیده بودن و استراحت می کردند، مامان ها هم صبحونه ای که آورده بودند رو لقمه می کردند برای بچه ها و شوهراشون البته بینش خودشونم می خوردند.

صدای نگار من رو به خودم آورد.

_سحر کجایی؟

_هان؟همینجام چیزه می گم بریم لب اون آبشاره، فکر کنم آبش خنکه.

چشم هش برق زد و گفت:

_بریم.

بلند شدیم که آیدا و آتنا هم هم پشت ما بلند شدند.

توی صحبت هایی که با نگار می کردم آیدا فقط شنونده بود. دختر آرومی بود، ولی یک جور ی بود.

به آبشار رسیدیم. هر چهار تامون دستامون رو زیرش گرفتیم.

که آتنا با صدای جیغ مانندی گفت:

_ویی چه یخه!

_آره، خیلی یخه.

 

یک مشت آب برداشتم و به صورتم پاشیدم، آخیش سر حال اومدم.

نگار هم به صورتش آب پاشید و همین طور آیدا و آتنا.

آیدا سریع خم شد و کفش هاش رو در آورد و پاهاش رو توی آب گذاشت بعد هم رو کرد به نگار و گفت:

_بشین خیلی حال می ده.

سه تامون هم زمان نشستیم. که از این کار خندمون گرفت. با یک صدای جیغ جیغ از جام پریدم و به اتنا نگاه کردم. وا، چرا اینطور ی می خنده!

به آسمون نگاه کردم همه پرنده ها پر زدن رفتن.

بقیه هم با صدای جیغش برگشتن و بقیه بجز پدرو مادر و برادر گرام عادی نگاهش کردند و بعد به کارشون ادامه دادند.

مامان با ابروش علامت داد، که یعنی چی شده!

منم شانه هام رو بالا انداختم.

برگشتم و به اتنا که خندش قطع شده بود، نگاه کردم.

خلاصه منم کفشم رو در آوردم و آروم پام رو توی آب گذاشتم.

اوی یخ زدم.

_چه حالی می ده.

_آره خیلی.

نگار نگاهش از من به بالای سرم کشیده شد، منم بالارو نگاه کردم که عرشیا رو دیدم.

_بیایید، داریم می ریم.

_اومدیم.

 

هر کدوم سوار ماشین هامون شدیم و راه افتادیم.

تو راه من همش عکس می گرفتم، سهیلم با گوشیش چت می کرد. مامان و بابا هم توی سکوت به جاده نگاه می کردند.

منم آن چنان ذوق می کردم که انگار دفعه اولمه که شمال میام.

با وایسادن ماشین به خودم اومدم.

جلوی یه در آهنی وایساده بودیم. ویلا توی جنگل بود، ماشین ما اولین ماشین جلوی در بود. برگشتم عقب رو نگاه کردم که ماشین عمو علی رو دیدم که تلفنش دستش بود و با کسی صحبت می کرد.

همون موقع در باز شد و یک مردی در حالی که گوشی دستش رو قطع می کرد، با دستش سلام کرد .

عمو علی هم براش دوتا بوق زد. سرایداره در رو تا ته باز کرد و کنار رفت که ما وارد شیم. با وارد شدن ماشین دهن ماهم باز شد، رو به رومون یک عالمه درخت بود و یک سگ خیلی گنده قهوه ای به درخت با زنجیر خیلی کلفتی بسته شده بود، همش پارس می کردو سعی می کرد که زنجیرش رو پاره کنه!

ماهم با دیدن این صحنه سریع پنجره های ماشین رو بالا دادیم.

بعد از اون یه راهی بود که باید می پیچیدیم.

وقتی پیچیدیم از چیز ی که دیدیم دهنمون باز و چشم هامون قلبی شد.

یک راه باریکه ای بود که فقط جای ماشین بود و سقف داشت، سقفش هلالی بود و شاخه های درخت های کیوی ای که روی زمین کاشته شده بود، سقفش رو پوشونده بود.

طرف چپ حالت باغ داشت و یه عالمه درخت و بوته توش کاشته شده بود وسطای راه هم یک سگ دیگه در حالی که به سمت ما پارس می کرد به درخت با زنجیربسته شده بود.

سمت راست هم کوچیک تر از سمت چپ بود و توش یک جوب پر از آب بود و تک و توک درخت و گل بغل جوب همین طور با ماشین می رفتیم اما، نمی رسیدیم. حالا بودن اون ماشین کنار در و دیر اومدن سرایدار رو فهمیدم.

عجب جایی بود خدا وکیلی!

بعد از پنج دقیقه با ماشین رفتن از توی این تونل درختی، بلاخره به تهش رسیدیم. وقتی ازش بیرون اومدیم یک حیاط دایره ای شکلی وجود داشت که وسط هاش پر از غاز و مرغ و خروس بود .یک سگ سیاه هم خوابیده بود که تا ما اومدیم، از جاش بلند شد و پارس کرد.

وسط حیاط یک خونه ویلایی قدیمی بزرگ بود.

 

بابا ماشین رو یک گوشه از حیاط پارک کرد. که بقیه ماشین ها به ترتیب بغلش پارک کردند.

از ماشین پیاده شدم و ساک خودم رو گرفتم دستم و یک مشت دیگه وسایل هم گرفتم دستم و یک گوشه منتظر بقیه ایستادم.

بقیه هم بینشون همهمه بود و پسرها هم هر کدوم سنگین ترین ساک رو بر می داشتن و برای هم دیگه کر ی می خوندن، که همون موقع آیدا در حالی که دوتا پلاستیک دستش بود اومد بغلم وایساد.

اصلا هم حرف نمی زد، از این که خیلی با آدم جوش نمی خورد خوشم نمی اومد.

در همین حال عرشیا در حالی که یه کوله انداخته بود پشتش وبه یه دستش دو تا ساک بود و دست دیگش یک پلاستیک و یه کلید به سمت ما می اومد.

جلوی آیدا وایساد و با دو تا انگشتش دماغش رو کشید و گفت:

_اگه سنگینه بده من بیارم.

آیدا هم خندید و دوستانه گفت:

_نه بابا اتفاقا سبکه.

عرشیا هم خندید و گفت:

_عه من فکر کردم سنگینه!

بعد هم رو کرد به من و با همون لحنی که با آیدا حرف می زد گفت:

_مال شما هم لابد سبکه.

_نه خیر اتفاقا سنگینه، ولی ترجیح می دم خودم بیارمش شما اگه می خواید کمک کنید لطفا در رو زود تر باز کنید.

عرشیا خم شد و گفت:

_اوه بله مادام.

بعد هم به سمت در رفت و در رو باز کرد.

تا اومدم برم تو یهو یکی یه تنه زد بهم و مثل جت از کنارم رد شد و توی خونه رفت.

کاشف به عمل اومده که آتنا بوده!

همون لحظه آیدا در حالی که اخم کرده بود رو به آیدا داد زد:

_آتنا شروع نکنا.

آتنا هم براش زبون در آورد و رفت.

منم بعد از آیدا رفتم تو که یهو پهلوم سوخت.

دهنم رو باز کردم و در همون حال برگشتم سمت طرف، که با دیدن نگار دهنم خود به خود بسته شد.

خیلی ملایم نگاش کردم و نفس عمیق کشیدم که چیز ی بهش نگم.

هنوز برای رو کردن خودم خیلی زود بود.

باید حالا کمی با ادب باشم.

 

کمی آروم تر رفتم تا نگار باهام هم قدم شه. هر جایی هم که اون می رفت منم دنبالش می رفتم. چون اون بهتر اینجا رو بلد بود.

_نگار

_جونم

_معلومه زیاد میای این جا.

_آره بابا، سالی سه چهار بار میایم.

و در حالی که توی یک اتاق می رفت گفت:

_اینم اتاقمونه.

توی چهار چوب در ایستادم و اتاق رو نگاه کردم. آیدا و اتنا وسط اتاق در حال دعوا بودند.

نگار هم در حالی که چمدونش رو یک گوشه جا می کرد، نگاهی به من انداخت و گفت:

_بیا تو دیگه جا برای چمدونت هست.

_اینجا باشم؟

نگار هم در حالی که با حرص دست منو می کشید توی اتاق گفت:

_ببین اینجا چهارتا تا اتاق خواب داره .یک اتاق برای زن ها ،یک اتاق برای مرد ها ،یک تاق برای پسرها و یک اتاقم برای ما دخترها.

بعدش با شیطنت اضافه کرد.

_حالا کدوم و دوست دار ی؟ با خنده گفتم:

_حالا که فکر می کنم همین جا رو بیش تر دوست دارم.

_آفرین حالا شدی دختر خوب!

با خنده لباس هام رو جابه جا کردم و بیرون رفتم ببینم کمکی لازم دارن یا نه.

که یاد پسرها افتادم که الان سر آوردن وسایل دعوا می کنن و کر ی می خونن.

که با دیدن صحنه رو به روم، نتونستم خودم رو کنترل کنم و زیر خنده زدم.

سهیل و وحید روی مبل ها افتاده بودن و عرشیا و نیما شونه هاشون رو می مالیدند.

من ازشون دور بودم و صدای خنده من رو نشنیدند.

در این بین سهیل و وحید به هم دیگه فحش می دادن و تقصیر هم دیگه می انداختن، چقد زود باهم جور شدند.

اینم خاصیت پسر هاست.

کاش منم پسر بودم، که با یاد ایدا واقعا پوزخند زدم. واقعا که گاهی دخترا بد ناز می کنن.

با دیدن خاله مریم و مامان که داشتن آخرین چیزا رو می آوردن گفتم:

_کمک نمی خواید؟

_نه دیگه همه رو آوردیم تو هم برو لباس عوض کن.

_باشه.

به طرف اتاق دخترها رفتم.

اتنا داشت لباساش رو عوض می کرد. آیداهم پای گوشیش بود و نگار هم داشت، رژ لبش رو تمدید می کرد.

رفتم سراغ چمدونم و بازش کردم .یک تونیک شلوار با شال هم رنگش انتخاب کردم و پوشیدم.

 

لباس های بیرونمم توی چمدونم جا دادم و زیپشم بستم، که یک دفعه یک چیز تیره کنار چمدون دیدم.

یک سوسک سیاه براق بغل چمدونم بود و داشت شاخک هاش رو تکون می داد.

با صدای بلندی جیغ کشیدم و از اتاق با دو بیرون اومدم.

توی راه به چند نفر هم تنه زدم.

در همون حال دهنمم باز بود و جیغ می زدم.

پشت من دخترها هم جیغ کشون می دویدند.

بقیه هم وحشت زده ما رو ،یعنی در اصل من رو نگاه می کردند.

بابامو که دیدم یهو پریدم بغلش و گفتم:  

_بغل ساکم بود.

_چی؟

_سوسک!

با حرف من همه زیر خنده زدند و اتنا جیغ زد:

_سوسک؟ وای نره تو لباس هام.

عمو عماد گفت:

_تو که نمی دونستی پس چرا جیغ می کشیدی؟

_خب سحر جیغ کشید، منم کشیدم دیگه!

یهو همه نگاهم کردند.

با حالت ناله گفتم:

_تورو خدا یکی سوسکه رو بکشه.

همون لحظه سهیل و وحید دویدن سمت اتاق؛ که به ثانیه نکشیده بود در حالی از توی اتاق با حالت دو بیرون می اومدن، داد می زدند.

_بالداره، سوسکه بالداره.

که بابا هاشون همچون با تاسف نگاشون کردند که من به شخصه توی افق محو شدم.

همون لحظه مامانم دمپاییش رو در آورد و رفت توی اتاق و با سوسکه برگشت؛ سوسکه رو برد توی حیاط انداخت و پیش ما برگشت.

بابا هم با لبخند گفت:

_به به چه شیرزنی داریم.

مامانم هم گفت:

_البته جوجه هازحمتش گردن شما.

_پس ناهار همه مهمون دستپخت من.

بابا ها توی حیاط داشتن جوجه درست می کردن و برای هم دیگه آواز می خوندند.

مامان ها هم داشتن توی آشپزخونه برای هم تعریف که نه غیبت می کردند.

اتنا سر تبلتش بود و ایدا هم حموم بود.

من و نگار هم رو به روی تی وی نشسته بودیم و باهم حرف می زدیم.

که نیما داد زد:

_نگار، اون ها پشت ما خیلی عقب تر نشسته بودن.

نگار هم داد زد:

_بله

نیما داد زد:

_میاید باز ی؟ نگار داد زد.

_آره، اومدیم.

ولی هم چنان نشسته بودیم و داشتیم حرف می زدیم.

که یهو یکی بین گوش من و نگار داد زد:

_پس چرا نمیاید؟

گوشم آن چنان سوت کشید که یکیش می شنید، یکیش نمی شنید.  نگار از جاش پرید و همچون با مشتش به کمر نیما که باعث و بانی سوت کشیدن گوشامون بود زد که نیما یک لحظه نفسش رفت ولی جای نگرانی نیست، الان سالمه.

 

دور هم دیگه نشستیم که همون لحظه ایدا هم اومد. به جای روسر ی هم یک حوله انداخته بود روی سرش، و به حالت بامزه ای بسته بودش.

عرشیا هم کمی کنار رفت و اون کنار عرشیا و وحید نشست.

یک دفعه صورتم داغ شد. چرا عرشیا باید برای این جا بگیره؟ اشک توی چشم هام جمع شده بود و بغض گلوم رو گرفته بود.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن