خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان مستر سیبیل / رمان مستر سیبیل پارت 8

رمان مستر سیبیل پارت 8

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

سریع قورتش دادم و با بقیه که داشتن سر اینکه چه باز ی کنیم، بحث می کردن، همراه شدم.

با رای اکثریت قرار شد که جرئت یا حقیقت باز ی کنیم.

عرشیا سریع رفت از بیرون یگ بطر ی آب برداشت و آورد وسط گذاشت.

بعد هم رو کرد به اتنا و گفت:

_خانوما مقدم ترن، بفرمایید پرنسس.

اتنا سرخوش از حرف عرشیا لبخندی زد و بطر ی رو چرخوند.

سهیل و نگار.

_جرئت یا حقیقت؟

_جرئت.

نگار رو کرد به من و در گوشم گفت:

_سهیل از چی بدش میاد؟

همه داشتن نگاهمون می کردن؛ منم برای اینکه عذابش بدم یک نگاه شیطانی بهش انداختم و توی گوش نگار گفتم.

نگار با لبخند بدو بدو توی آشپزخونه رفت و منم صدا کرد.

تا رفتم پیشش من رو برگردوند و شالم و در آورد و چند تا از تارهای کنده شده از موهام رو براشت و به من گفت برم.

شالم رو سرم کردم و رفتم نشستم.

همه بد نگاهم می کردند، نیما انگشت اشاره اش رو سمتم گرفت و گفت:

_هر چیه زیر سر اینه.

منم فقط پوزخند زدم.

که نگار با بشقاب برنج وارد شد. و اونو گذاشت جلوی سهیل و گفت:

_باید این برنج و که توش پر مو بخور ی، گرچه اجبارت نمی کنم موها رو بخور ی ولی برنج ها حتما باید خورده بشه.

سهیل رنگش عین گچ دیوار شده بود.

اول نگار رو بعدم من رو یک جور ی نگاه کرد که تا اعماقم سوخت.

خلاصه تیکه تیکه برنج هارو می خورد، که یک موقع مو توش نباشه.

که دیدیم یهو از جاش بلند شد و بدو بدو سمت دستشویی رفت.

صدای عق زدنش می اومد.

بقیه فقط ما رو پوکر نگاه کردن و ایدا با انزجار!

وحید دستش رو دراز کرد و بشقاب رو برداشت و از لابه لاش یکی از موهارو بیرون کشید.

موی فر من رو بالا گرفت و گفت:

_این موی کیه؟

_سحر

یهو ایدا عین قاشق نشسته خودش رو انداخت وسط و گفت:

_سحرجان، موهای خودته؟گرچه فکر نکنم.

خواستم جواب بدم که باز نگار گفت:

_اتفاقا موهای خودشه.

این دفعه برق رو توی چشم های همه دیدم.

 

همه یک جور ی نگام می کردند.

سریع از جام بلند شدم وبه سمت دست شویی رفتم.

تا اومدم درش که نیمه باز بود رو تا ته باز کنم، در باز شد و سهیل با چشمای سرخ از توی دستشویی بیرون اومد.

بد نگاه می کرد با تنه از کنارم رد شد و پیش بقیه نشست. منم رفتم و نشستم.

عرشیا بطر ی رو گرفت سمت من و گفت:

_نوبت شماست

دستم رو گرفتم به بطر ی و چرخوندم.

یک دور چرخش، دو دور چرخش وسه دور چرخش…

با دیدن بطر ی که قسمت جواب دادنش سمت من بود شوک زده شدم.

اون سر بطر ی رو نگاه کردم و بالا رفتم.

با دیدن وحید که با موذی گر ی نگام می کرد و یه لبخندی هم به سهیل می زد، قیافه ام ناله شد.

ولی ظاهرم رو حفظ کردم و منم در مقابل لبخند پیروز مندانه زدم.

_جرئت یا حقیقت؟

_جرئت.

وحید سرش رو که جلو آورده بود رو عقب برد و زیرلب زمزمه کرد:

_خوبه.

سهیل به سمت وحید خم شد و در گوشش زمزمه کرد.

وحید هم با بدجنسی سر تکون می داد.

خدا می دونه پشت این سر تکون دادن ها چیه.

وحید از جاش بلند شد و توی حیاط رفت.

بعد از چند دقیقه در حالی که مشتاش بسته بود، اومد و کنارمون نشست.

_خب گفتی جرئت دار ی دیگه، پس این ها رو دو دقیقه کامل توی دستت نگه دار.

یک نگاه به بقیه کردم. دوباره نگاه به وحید، چشم های سبزش می درخشید.

آروم دست هام رو جلو بردم و چشم هام و بستم.

یک چیز ی توی دستم تکون خورد.

_هیع

_ای چندش.

سریع چشم هام رو باز کردم.

با دیدن سه تا کرم خاکی اونم توی دستم یک جیغ بلند کشیدم و اومدم دستم رو عقب ببرم، که وحید دستم رو گرفت و نچ نچی کرد. بعدم سریع دستش رو پس کشید.

به چه حقی به من دست زد؟ اون ذو ولش کن این کرم هارو بچسب.

وسط دست هام وول می خوردن، از اینکه کلا چیز ی توی دستم وول بخوره چندشم می شه واقعا حالم داشت بد می شد.

اشک توی چشم هام جمع شده بود. دستامم به هم دیگه سفت چسبونده بودم.

سرم رو کج کردم به بغل که کسی اشک توی چشمم رو نبینه.

که یهو عرشیا گفت:

_خب تموم شد.

می دونم تموم نشده بود، وحید تا دستش رو جلو آورد دستم رو تکوندم و بدوبدو سمت دستشویی رفتم.

درو بستم و سریع مایع دست شویی توی دستم ریختم، اون قدر ریختم که دیگه از دستم بیرون ریخت.

در حینی که دستم رو می شستم قطره های اشکم هم پایین می ریخت.

بعد از سه بار شستن دست هام صورتمم آب زدم و نشستم.

دیدم همه جا ساکته، سرم رو بالا آوردم و دیدم همه دارن نگاهم می کنند.

با خنده گفتم:

_خب چرا شروع نمی کنید؟ بعدم رو کردم به وحید و گفتم:

_دیدید جرئت داشتم؟

وحید دوتا دستاش و بالا برد و گفت:

_تسلیم.

همه با حرفش خندیدن و نگار بطر ی رو چرخوند.

به اتنا و عرشیا افتاد.

_جرئت یا حقیقت؟

_ جرئت.

_قفل گوشیت و باز کن بده ما.

ابروهای عرشیا بالا پرید، آروم دستش رو توی جیبش کرد و موبایلش رو در آورد و به اتنا داد.

اتنا سریع ازش قاپید و پاشد بین من و نگار نشست.

اول توی پیام ها رفت.

توی لیستش انواع اسم های دختر و پسر خارجی وجود داشت.

رفت توی اولین دختر و فقط مکالمه عرشیا رو خوند.

_سلام خانمم.

قربونت برم عشقم.

آره فردا خوبه، میام.

دوستت دارم.

دوستت دارم؟ دوستش داره؟ کی رو عرشیا آن قدر دوست داره؟ اتنا فایل رو بست و رفت سراغ بعدی

_آخ قربونت برم، گریه نکن…

_بسه دیگه اتنا گوشی یه وسیله شخصیه.

_نه نه وایسا، مونده.

رفت فایلی که اسمش ایدا بود. اتنا از قصد رو همون کلیک کرد. با دیدن چیز ی که دیدم شوکه شدم ،البته اتنا و نگار هم دست کمی از من نداشتند.

 

درسته هم اسمش آیدا بود هم عکس روش.

آخرین پیام عرشیا رو خودمون آروم خوندیم.

_من عاشق اون چشم های آهویی تم.

اتنا اومد بزنه پیام بعدی، که گوشی از دستش کشیده شد.

عرشیا گوشی رو توی دستش جابه جا کرد و در حالی که کمی صورتش سرخ بود، خنده الکی کرد و گفت:

_خب بسه دیگه!

ولی ما سه نفر هم چنان نگاهش می کردیم.هنوز تو بهت بودم .یعنی این دوتا با هم دوستن؟ آره دیگه وقتی بهش دست می زنه، دماغش و می کشه، عاشق چشم های آهویی شه.

اشک توی چشم هام جمع شده بود.

چشم های من یعنی قشنگ نیست؟ ولی همه که می گن چشمات گرد و درشته، به صورتت خیلی میاد.

حتی می گن خوشگل ترین عضو صورتت چشم هاته.

پس چرا عاشق چشم های من نیست؟ بچه ها همه با شک نگاهمون می کردند.

حتی رنگ صورت آیدا هم پریده بود، هه معلوم نیست چند وقته باهم اند.

نگار به رو به روش خیره بود و اتنا هم بغض گلوش رو گرفته بود. چون چونه اش مدام می لرزید.

اما، من چی؟ وجدانم گفت:  

کاریش می شه کرد؟

_نه نمی شه.

_چه قدر دوستش دار ی؟

_خیلی.

_پس بدستش بیار.

_نمی شه، اون عاشق چشم هی اهویی اون دخترست.

_خب بعدا می تونه عاشق چشم های گربه ای یه دختر دیگه بشه، می شه؟

_نمی دونم اما، چرا با من اون کارها رو کرد؟

_چی کار؟

_چی کار؟ اون گل ها و اون حرف ها و اون…

با صدای خاله عاطفه از جام پریدم.

_بچه ها بیاید، ناهار حاضره.

پسرها با خنده و شوخی به طرف حیاط رفتند.

فقط ما سه تا موندیم.

یهو اتنا زیر گریه زد.

بعد هم گفت:

_اون به من دروغ گفت، بهم دروغ گفت…

 

دست هاش رو گرفت جلوی صورتش گرفت و با صدای بلند تر ی گریه کرد.

وای نکنه عرشیا به اینم چیز ی گفته باشه؟ وای نه خدا!

نگار سریع بلندش کرد و به سمت دستشویی بردش، منم دنبالشون رفتم.

نگار در حالی که دست و صورتش رو می شست گفت:

_چی شده آخه دختر؟ کی بهت دروغ گفته؟

_آیدا، اون بهم…

که با صدای مامانش حرفش نصفه موند.

_دخترا، کجایید پس؟ سفره پهنه ها!

نگار داد زد:

_الان میایم زن دایی توی چشم اتنا آشغال رفته داریم درش میاریم الان میایم.

باز تند تند صورت اتنا رو شست و گفت:

_حالا انقدر ضایع نکن. می خوایم بریم پیش بقیه، شک می کنن.

آتنا سرش رو تکون داد و خودش زودتر از ما راه افتاد.

من و نگار هم یک نگاه به هم کردیم و سرمون رو با تاسف تکون دادیم.

نمی دونم بین آیدا و آتنا چی شده. هر چی شده آتنا گریه کرد و خودش رو خالی کرد. اما، من نمی تونم حرفی بزنم، ناراحت بشم یا اینکه با نگار درد و دل کنم. چون هنوز نمی شناسمش توی حیاط رفتیم. سفره ناهار رو توی حیاط انداخته بودند.

نگاهم چرخید بین همه و روی عرشیا وایساد. خیلی ریلکس داشت غذا می خورد، این پسر چرا این طوریه؟

خب شاید چون خارج بزرگ شده و فرهنگ اون ها رو داره و اینکه دوستی با هر دختر ی براش عادیه.

شاید هم اصلا من اشتباه کردم.

آره. اون دوتا دختر عمو، پسر عمواند، خب عرشیا هم توی تعریف هاش از چشم های اون هم تعریف کرده.

مثل موقعی که یک فیلمی نگاه می کنی و تا یه چند وقت عاشقشی و بعدش برات عادی می شه، چون عرشیا هم تازه از خارج اومده و آیدا رو بعد از چند سال دیده پس حتما احتمال این اتفاق زیاده.

با این فکر کمی آروم شدم و بین مریم خانم و نگار نشستم.

با دیدن جوجه دهنم آب افتاد و اشتهام باز شد. با ولع شروع به خوردن جوجه کردم.

با احساس سنگینی نگاهی سرم رو بالا گرفتم که با عرشیا چشم تو چشم شدم. نگاهم افتاد روی لبش که سعی داشت خنده ای رو که باز بشه رو کنترل کنه.

سوالی نگاهش کردم که با چشم و ابرو به غذای توی بشقابم اشاره کرد و به من نگاه کرد و چشمک زد.

این الان من رو مسخره کرد؟ حالا چون از دستت ناراحتم، ولی با این چشمک زدن ها نمی تونی منو خر کنی.

صاف صاف توی چشم هاش زل زدم و سرد نگاهش کردم. بعد هم چشم غره ای ازش رفتم که چشم هاش اندازه توپ پینگ پونگ شد.

سرم رو پایین انداختم و این دفعه غذام رو آروم تر خوردم.

 

در حال غذا خوردن بودیم که وحید گفت:

_برای شام کجا می ریم؟

_لب دریا.

همون لحظه پام لرزید. که فهمیدم گوشیمه و داره زنگ می خوره.

سریع گوشی رو از جیبم در آوردم و با دیدن اسم گلناز گل از گلم شکفت؛ یک لبخند پت و پهن زدم و اومدم گوشی رو جواب بدم که دیدم همه نگاه ها روی منه.

آب دهنم رو به سختی قورت دادم و یک ببخشیدی زیر لب گفتم و از جام بلند شدم.

کمی دور شدم و دکمه اتصال رو زدم.

_الو سلام جیگر.

_سلام، خوبی؟

_آره قربونت، توخوبی؟

_خوبم چه خبرا؟

_سلامتی.

_چقدر دیر جواب دادی.

_داشتم ناهار می خوردم، البته تموم شد.

_اوه مای گاد شمال خوش می گذره؟

_بله شمال هم خوش می گذره.

_بله ماهم با این همه پسر مسر و این ها می رفتیم شمال معلومه بهمون خوش می گذشت.

می خواست حرص من رو در بیاره. منم در جواب گفتم:

_بله، شمام ان شاءالله یه روز ی با شوهرتون می رید شمال و…راستی گفتم شوهر، آقا پرهام خوب هستن؟

_درد، کوفت، زهر مار.

_گلناز

_بله؟

_این جا یه عالمه اتفاق افتاده.

گلناز:تو این نصفه روز؟

_آره.

_اوه اوه، خدا آخر و عاقبت این سفر رو بخیر کنه.

_واقعا!

همینطور داشتم از جمع دور تر و دور تر می شدم که یهو صدای پارس وحشتناک یک سگ اومد. به رو به روم نگاه کردم.

با دیدن سگی که داشت به طرفم می دوید کپ کردم ولی به خودم اومدم و بدو بدو فرار کردم.

صدای الو الوی گلناز رو از پشت گوشی می شنیدم. هر لحظه هم احساس می کردم که سگه داره بهم نزدیک می شه.

سریع راهم رو به سمت باغ کج کردم و یک درخت به نسبت کوچولو پیدا کردم و به طرف اون رفتم.

یه پام رو گذاشتم روی ریشه بر آمده از درخت و یه پام هم بالا گذاشتم، اومدم اون یکی پام و هم بکشم بالا که یهو سگه پرید روی پام و پاچه شلوارم رو گاز گرفت.

شلوارم دم پا و کشی بود.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت آخر

رمان مستر سیبیل جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید شونه های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *