خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 79

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش پارت 79

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

ناخواسته از حرفش آه کشیدم که فقط خودم،خودش و عشق بینمون صداش رو شنید!
ناخن هام رو به پهلوش فشردم و مثل خودش آروم گفتم:فکر نمیکنم از نظر تو معقول باشه.
کاوه ازم جدا شد و با اخم نگاهم کرد. توی چشماش گیج شدن از حرفم رو میدیدم. انگار داشت فکر میکرد منظورم از این حرفی که شبیه حرف زدن خودش بود چیه.
خواست چیزی بگه که کارن به سمت ما اومد و بین ما ایستاد.
من بودم…کاوه و کارن بین ما…دقیقا مثل عشقی که به هم داشتیم!
من و کاوه بودیم که کارن بینمون قرار گرفت و همه چیز رو خراب کرد…
چشمام رو از نگاه خیره کاوه به سمت کارن چرخوندم که کارن خطاب به کاوه گفت:کمند ازت خواست بیای اینجا تا چیزی بهت بگه.
کاوه بدون اینکه چشم از من برداره سرشو سوالی تکون داد.
نمیخواستم بشنوم چی میگه…نمیخواستم خورد شدن کاوه رو جلوی چشمام ببینم برای همین خواستم به بهانه شربت درست کردن بهم آشپزخونه اما کارن دستم رو گرفت و با لبخند گفت:دلت نمیخواد هردومون بهش بگیم؟!
آی دهنم رو قورت دادم و به کاوه نگاه کردم که خیره به مچ دست اسیر شده من میون انگشتای کارن بود.
انگار میخواست هم من هم کارن رو همونجا از بین ببره!
کاوه-چیو بهم بگید؟ من تمام روز وقت ندارم برای…
اشاره ای به دستای ما کرد و ادامه داد:این فیلمای عاشقانه ای که بازی میکنید!
چشمای کاوه توقع داشت من بهش بپرم و بگم داری اشتباه میکنی اما برعکس فکرش کارن خندید و گفت:باشه برادر عصبانی نباش بعد از یک سال اومدی همدیگه رو ببینیم چرا باید دعوا کنیم.
کاوه کلافه دستی به صورتش کشید و گفت:زودتر بگو کارن من با کژال کار دارم.
کارن لبخندی زد دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و گفت:من…یعنی ما…منو کژال…میخوایم ازدواج کنیم!
چشمام رو بستم…دلم نمیخواست واکنش کاوه رو ببینم.
حس میکردم الان دادی میزنه و خونه رو بهم میریزه…شایدم سیلی به صورت من بزنه و بعدم برای همیشه بره…
از واکنشش میترسیدم…توی دنیا از هیچی بیشتر از رفتار غیر قابل پیش بینی کاوه نمیترسیدم.
دستای عرق کرده ام رو مشت کردم و منتظر دادش بودم که با حرف عجیبش میخکوب شدم…از شدت شوک بی اختیار چشمام باز شد و به چهره خونسردش و چشمایی که ازش خون میبارید ولی خونسردی خودشو حفظ کرده بود خیره شدم.

کاوه-تبریک میگم برادر…خیلی به هم میاید!
بعد هم روی نگاه بهت زده من مکث کرد و گفت:تبریک میگم زن داداش!
زن داداش!؟
زن داداش رو با حرص و از بین دندون های کلید شده اش گفت…طوری که انگار میخواد حرصش رو با این حرف سر من خالی کنه.
با چشم هام بهش التماس میکردم که بی تفاوت نباشه.
تمام بغض و التماسم رو توی چشمام ریختم.
با چشمام میخواستم بهش حالی کنم که قضاوتم نکنه…که منم دلیل دارم…که باعث تمام این اتفاقات خود عوضیشه اما به چشمام نگاه نمیکرد!
انگار از قصد نمیخواست منو درک کنه…از قصد به چشمام نگاه نمیکرد تا حرفام رو بخونه.
لجباز!
مغرورِ خودخواه…حتی لحظه ای به خودش زحمت نمیداد کمی مسئولیت کارهایی که کرده رو به گردن بگیره.
کارن دوباره با خوشحالی کاوه رو در آغوش گرفت و تبریکات صمیمانه اش رو پذیرفت!
کمند هم به جمعشون پیوست و خانوادگی خوشحالی کردن…بدون اینکه یادشون بمونه موضوع اصلی منم!
اما این وسط من…با بهت ایستاده بودم و حتی نمیشنیدم چی میگفتن.
به کاوه ای خیره بودم که با خشم و لبخند کاذب نصفه نیمه اش طوری نگاهم میکرد که انگار میگفت با این کارم زنده نمیمونم!
دندونام رو به هم فشردم…حالا که قصد لجبازی داشت و حتی به چشمام نگاه نمیکرد تا حرفام رو بخونه منم میدونستم چطور باید باهاش رفتار کنم تا از زندگیش سیر بشه!
وقتی که جو به اصطلاح آروم شد همگی به چای خوردن نشستیم.
فنجون چای رو میون دستام گرفتم و به بخارش خیره شدم…کاوه عوض شده بود.
کاوه اصلا کاوه نبود…انگار یه ادم دیگه بود…کسی که از من متنفره!
انگار اون کوه یخ صد برابر بزرگتر و سرد تر شده بود…
همگی حرف میزدن اما من خیره به فنجون چای بودم و تو فکر رفتار کاوه که با صدا زده شدن توسط کارن به خودم اومدم و در حالی که سعی میکردم خشم و نفرتی که نسبت بهش داشتم رو از چشمام پنهون کنم به سمتش برگشتم که با لبخند نفرت انگیز همیشگیش خیره به من بود…
لبخند…حرفاش…امید های قشنگی که میداد…همگی حالا برام حکم جوخه اعدام و طناب داری رو داشتن که با کمال میل حاضر بودم توسطش یا کشته بشم یا کاوه دوباره کاوه بشه!

لبخند تصنعی به چشمای خوشحالش زدم که گفت:نمیدونم میدونی یا نه ولی کاوه دیزاینره.
میدونستم…اما از هرکاری که فکر میکردم لج کاوه رو در میاره دریغ نمیکردم برای همین با تعجب گفتم:آه…راست میگی؟
سرشو تکون داد که برگشتم سمت کاوه و پرسیدم:هیچوقت راجع به شغلت بهم نگفته بودی کاوه جان!
کاوه حتی نگاهمم نکرد فقط زیر لب گفت:وقت زیادی رو باهم نبودیم تا برات توضیح بدم زن داداش!
قلبم ايستاد.
حرف نميزنه نميزنه ،يه چيزی ميگه به هم ات ميريزه!
انگار اون بیشتر بلد بود حرص منو در بیاره تا من…من…من فقط بلد بودم ساعت ها بهش خیره بشم و…هرچقدر ولم میکنه باز به سمتش کشیده بشم!
مثل یک جور مریضی بود…کسی شده بودم که انگار معتاد کاوه بودم.
حرفي براي گفتن نداشتم برای همین با سکوت سرجام نشستم. به ما لج در اوردن نیومده!
کارن-بهش پیشنهاد دادم قبول کرده…اما توهم باید قبول کنی.
بی تفاوت و سرد نگاهش کردم و پرسیدم:چیو؟
کارن اما گرم لبخند زد…بهم نزدیک تر شد و دست یخ زده ام رو توی دستش گرفت.
تمام حواسم پی ری اکشن کاوه بود که صورتش بی تفاوتی خالص بود و چشماش…داشت ازش آتش میبارید!
کارن-میخوام که کاوه دکور مراسم نامزدی و عروسیمون رو درست کنه. تمام تدارکات با اون…بهم اعتماد کن کارشو خوب بلده.
وا موندم.
دلم میخواست بچزونمش اما هیچوقت نمیخواستم غرورش بشکنه.
کسی که زمانی دوستش داشتم…کسی که هر لحظه یک سال زندگیم با نفس هاش نفس کشیدم و اون هم شاید همین حس رو نسبت بهم داشت…حالا میشد مسئول تدارکات عروسی من؟!
نه…اصلا انصاف نبود.
اخمی کردم…دهنمو باز کردم تا اعتراض نشون بدم که کاوه گفت:خودم راضی ام زن داداش.
با بهت برگشتم سمتش…چشماش قفل دستای چفت شده کارن و من بود و حرف میزد:
خیلی خوشحال میشم مسئولیت مراسم عروسی و نامزدی برادرم رو به عهده بگیرم.
زن داداش…
زن داداش…
زن داداش…
این لقب مسخره چی بود که به من نسبت میداد؟!
با اونهمه گله ای که ازش داشتم فقط دختر از زبان اون شیرین بود!
فقط قلبم با صدای اون به تپش میوفتاد و فقط گونه هام از شدن گرمای صدای اون گل می انداخت…
دلم میخواست باز بهم بگه دختر…دختر…دختر…
آه که یک سال تموم منتظر شنیدنش بودم و اون…لقب جدیدی رو برای صدا زدن من انتخاب کرده بود.
یعنی اصلا براش مهم نبود نظاره گر عروسی ما باشه؟
یعنی اون…اصلا نسبت به این وصلت مسخره حساسیت به خرج نمیداد؟!
نکنه منو فراموش کرده؟!
نکنه عاشق کس دیگه ای شده؟!
یا اینکه برای برادرش خوشحاله؟!
پس من چی؟
من…من هیچی! من هیچی جز یک دختر نبودم…دختری که تشنه شنیدن لفظ اسمش از زبون کسی که میپرستتش بود!

دندونام رو به هم فشردم و دستم رو با حرص پنهان از دست کارن کشیدم بیرون.
دلم نمیخواست شاهد چنین مسخره بازی باشه اما وقتی خودش منو به عنوان زن داداشش پذیرفته بود حرفی برای گفتن باقی نمیموند.
کمند که تا اون لحظه ساکت بود گفت:انقدر عجله ای شد که فرصت نکردم بپرسم. کارن جان چه تاریخی رو برای نامزدی انتخاب کردید.
کارن خواست حرفی بزنه که اینبار من دستش رو گرفتم و گفتم:بنظرم نامزدی لازم نیست…چرا ریخت و پاش بیخودی کنیم؟ یه عقد ساده بسه!
کارن لبخند زد و گفت:دلم میخواست یه مراسم خوب برات بگیرم.
با لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند بود گفتم:واقعا نیازی نیست…
چشمم رو سمت چشمای خشمگین کاوه چرخوندم و گفتم: ما میخواستیم با هم باشیم که هستیم…اینهمه تشریفات لازم نیست…میتونیم اخر هفته عقد کنیم!
کمند بلند خندید… باعث شد پل نگاه من و کاوه بشکنه و گفت:عروسی عجله ای دیده بودم اما نه که اینجوری شماها یه سور به شیرین و فرهاد زدید گویا.
با لبخند بوسه آرومی به گونه تیز از ته ریش کارن زدم و گفتم:داستان ما قشنگ تره!
میدونستم دارم زیاده روی میکنم اما کاوه شروع کرده بود.
کاوه لجبازی با من رو شروع کرده بود و هرطور میخواستم تمومش کنم نمیزاشت…پس منم وارد بازیش شدم.
حتی از حرفایی هم که به کارن میزدم بدم میومد…از گول زدن کارن…از دروغ گفتن به خودم اما نمیتونستم بی تفاوت نشستن کاوه رو ببینم.
صدای دندون قروچه کاوه میومد اما خودش هیچ احساسی بروز نمیداد.
همونطور بی تفاوت نگاهش بین دست های من و کارن…و چشم های من در گردش بود.
کمند-پس وقت رو نباید تلف کنیم امروز یک شنبه ست فقط چهار روز برای این کار عجله ای تون فرصت باقی گذاشتید.
و بعد رو به کاوه ادامه داد:کاوه جان بهتره تو کژال رو امروز برای خرید ببری…هرچیزی که لازمه رو بخرید من و کارن هم برای خرید کت شلوار و باقی وسائل میریم…اشکالی که نداره؟
کاوه که انگار منتظر بود تا فرصتی به دست بیاره و متو بچزونه گفت:نه چه اشکالی…باعث افتخارمه که لباس عروس زن داداشم رو انتخاب کنم…
رو به من ادامه داد:مطمئنم با چهره خودش و سلیقه من زیباترین عروس دنیا میشه!

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

2 دیدگاه

  1. سلام خسنه نباشین. ممنون از سایت خوبتون .
    چرا رمانا نصفه نصفه رها میشن مثل انجلینا ، بن بست و بقیه رمانا ……؟؟
    حاکم رو هم خیلی دیر ب دیر میزارین!!!! ولی فوقلعادس ،همینطور تو همیشه بودی. ممنون

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    • سلام اینایی که گفتید همشون تکمیل هستن و قرار داده شدن بن بست تموم شده انجلینام همینطور تو همیشه بودیم همینطور حاکمم تکمیلشو قرار میدیم برید از قسمت دسته بندی قسمت رمان رمان مورد نظرتونو پیدا کنید اونجا تکمیله

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *