خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان مستر سیبیل / رمان مستر سیبیل پارت 10

رمان مستر سیبیل پارت 10

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

تا آخر راه دوتایی به گردنمون قر می دادیم و می خندیدیم.

تا اینکه به دریا رسیدیم.

سریع با نگار پیاده شدیم و همون جا کفش هامون رو پرت کردیم و به طرف ساحل دویدیم.

نرمای ماسه ها زیر پای آدم خیلی لذت بخش بود.

به طرف آب رفتیم.

هوا هنوز آفتابی بود.

اما چون تا شب می موندیم، غروب آفتاب رو هم می دیدیم.

موج های دریا توی ساحل می رفتن و می اومدند.

آروم پام رو جلو بردم، که آب پاهام و نوازش کرد.

من عاشق دریا بودم.

 

دریا یکی از اون جاهاییه که بهم آرامش می ده.

شن های خیس حتی لابه لای پاهام هم رفته بودن و آب دریا از روشون رد می شدند.

نگار دستم و گرفت و گفت:

_دختر بزار برسی بعد تو آب برو، بیا حالا روی اون سنگه بشینیم.

باهم دیگه روی تیکه سنگ نشستیم.

اول کمی این طرف و اونطرف رو نگاه کردم. طرف خودمون خانواده ها مشغول پهن کردن حصیر روی شن ها شدند.

اون طرف تر هم چند نفر دیگه نشسته بودن، ولی در کل خلوت بود.

چشم هام رو آروم بستم و صدای موج های دریا رو با تمام وجودم حس کردم. عجیب به آدم آرامش می داد.

توی این آرامش تقریبا غرق شده بودم که با حس یخی از جام بلند شدم و هین کشدار ی گفتم. نفسم یک لحظه بند اومد اما، بعدش تند تند نفس می کشیدم.

آز شالم آب می چکید و دندون هام به هم می خورد.

اتنا در حالی که یه سطل آب دستش بود و هی عقب تر می رفت و می خندید.

وحید هم که نزدیک ما بود هم می خندید.

و اما، نگار هم مثل من خیس شده بود و عین اسب سوراخ دماغش، هی باز و بسته می شد.

یهو من و نگاه کرد و بعد از یک تکون سر دنبال اتنا کردیم.

اتنا جیغ می زد و فرار می کرد. ماهم داد می زدیم و دنبالش می کردیم.

پا تند کردم که بلاخره بهش رسیدیم.دستم رو دراز کردم و لباسش رو گرفتم و گرفتمش.

نگار هم بهم رسید و گفت:

_چقد تند می دوی.

با خنده نگاش کردم و به اتنا اشاره کردم و بهش گفتم:

_پاهاش و بگیر.

اونم پاهاش رو گرفت منم دستاش و در حالی که وول می خورد، به زور گرفتم.

با هم دیگه عین یه اشیا بلند کردیمش و به سمت آب حرکت کردیم. آتنا هی جیغ و داد می کرد و کمک می خواست.

که صدای نیما از میان جمع بلند شد و گفت:

_من اومدم آیدا وایسا.

بعد هم سمت ما دوید.

پشت اونم عرشیا و سهیل دویدند.

من و نگار یک نگاه به هم کردیم و آتنا رو به سمت آب می بردیم.

پامون به آب که خورد سریع تر رفتیم. گرچه تاثیر ی نداشت چون شلپ شلپ آب نمی ذاشت، ولی ما بازم تلاشمون رو می کردیم.

به جای خوبی که رسیدیم یک نگاه به هم کردیم و تا اومدیم اتنا رو توی آب بندازیم، یک چیز محکمی به پام خورد و باعث شد منم توی آب بیفتم.

اون موقع که ایستاده بودیم آب تا بالای زانومون بود و الان قشنگ توی آب بودم.

سرم رو بردم بالا که جلوم سهیل و دیدم، یک نفس عمیق کشیدم و دوباره زیر آب رفتم.

همه فکر کردن من دارم غرق می شم. برای همین حدس می زدم جلو بیان.

یک پا به دستم خورد. با فکر اینکه سهیله، با دست هام پاهاش رو هل دادم که افتاد.

آخه سهیل نزدیک ترین آدم بهم بود دیگه بیش تر از این نفس نداشتم.

بالا اومدم و چند بار سرفه کردم.

با دیدن سهیل که جلوم ایستاده بود و با نگرانی نگاهم می کرد فهمیدم که من سهیل رو ننداختم.

اومد جلوم و گفت:

_خوبی؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

_آره بابا.

_اه اه عرشیای دست و پا چلفتی! نمی شه موقع افتادن یه نفر دیگه رو بگیر ی، داداش؟ عرشیا شونه ای بالا انداخت و گفت:

_من که از قصد تو آب نیفتادم که.

 

وحید چشم غره ای رفت و جواب داد:

_آره آره، حتما عمم انداختت تو آب.

با این حرف نگار رفت جلوی وحید ایستاد و قیافش رو کج و کوله کرد وگفت:

_بامزه کی بودی تو؟

بعد هم یقه اش رو گرفت و ادامه داد:

_یه عمه ای نشونت بدم اون سرش ناپیدا!

اوه اوه عمه وحید مامان نگار و نیماس که!

نیما نگار رو که خیس بود گرفت و گفت:

_بیا اینور من بعدا خودم حسابم و باهاش راست و ریست می کنم. نگار دست هاش رو تکون داد و سمت من اومد.

_سحر بیا بریم یه کم شنا کنیم.

یک نگاهی به موج های دریا کردم؛ آروم بود.

_بریم.

همون لحظه شیرجه رفتیم تو آب و مشغول باز ی شدیم.

در حین باز ی به خودم اومدم و دیدم هوا داره تاریک می شه.

رو به نگار گفتم:

_بدو خورشید داره غروب می کنه.

نگار تا خورشید رو دید چشم هاش برق زد.

ولی به جاش آتنا گفت:

_بدوید، بریم لباسامون و عوض کنیم.

با حرفش حرکت کردیم سمت ساحل و از دریا دل کندیم.

پسرا هم چنان مشغول باز ی بودند و بابا ها هم داشتند بلال روی آتیش درست می کردند.

مامان ها هم درحالی که تخمه می شکستند، با هم حرف هم می زندند و هر چند دقیقه یکبار صدای خنده هاشون به هوا می رفت.

و آیدا تنها روی ساحل شنی نشسته بود و به غروب خورشید نگاه می کرد.

با کشیدن دستم توسط اتنا نگاهم رو از آیدا گرفتم و با هم به سمت چادر مسافرتی که مخصوص عوض کردن لباس بود رفتیم.

با دیدن غروب آفتاب که هر لحظه کم رنگ تر می شد به سمت چادر مسافرتی دویدم و قبل از اینکه نگار و آتنا برسن زیپش رو باز کردم و توش رفتم.

اما با دیدن عرشیا هین بلندی کشیدم.

داشت لباسش رو می پوشید اما، بادیدن چشم های من که خیره به خالکوبی روی سینه اش بود ،لباسش رو سریع تر پایین کشید.

همه این ها توی پنج ثانیه بیشتر اتفاق نیفتاد و من سریع از چادر بیرون اومدم.

نگار که به چادر رسیده بود گفت:

_چرا بیرون اومدی؟

اما با دیدن عرشیا که از چادر بیرون اومد جواب سوالش رو گرفت و ساکت شد.

 

اما، من هنوز مات بودم.

و تا وقتی که عرشیا دور شد هنوز نگاهش می کردم.

با دست آتنا که جلوی صورتم تکون داده شد، به خودم اومدم.

نگار نچ نچی کرد گفت:

_نگاه کن پسره چی جور ی دل دختره مردم و برد؛ معلوم نیس این دختره تو چادر چی دیده.

یا خدا این چی داره می گه؟ با حرص گفتم:

_نگار!

_باشه باشه، بیاید بریم آفتاب رفت و ما هنوز لباس هامون و عوض نکردیم.

سریع لباس هامون و عوض کردیم و از چادر بیرون اومدیم.

نگار به سمت کیفش رفت و دوربین عکاسیش و در آورد و به سمت ما اومد و گفت:

_بدوید بریم.

با دیدن عرشیا که پشت به ما و رو به دریا ایستاده بود دلم غش رفت.

بهترین حالت برای عکاسی بود.

سریع به نگار گفتم:

_اول از من بنداز ی ها.

بعد هم پشتم رو به دوربین کردم و گفتم:  

_بنداز.

با صدای چیک دوربین برگشتم و به طرف نگار رفتم و عکس و دیدم.

درست حدس زدم، عرشیا هم توی عکس افتاده بود اما، دور تر از من.

عجب عکسی شده بودا.

لامصب از پشت چه استایلی داشت!

باز هم نگار با صداش من رو به خودم آورد.

_سحر چقدر نگاه می کنی؛ حالا خوبه عکست از پشته ها.

روسر ی ام رو درست کردم و به نگار اشاره کردم ازم عکس بگیره.

چند تا عکس تو حالت های مختلف گرفت و گفت:

_وای عالی شد.

_ممنون عزیزم خیلی خوب شده.

_آره خیلی خوشگل شده.

بعد هم رو کرد به آتنا و گفت:

_بیا وایسا تا از تو هم بندازم.

بعد هم رو به آیدا داد زد:

_آیدا اوهوی آیدا، هوی با تو اما می خوای ازت عکس بگیرم؟ آیدا دستی رو هوا به معنای برو بابا تکون داد و باز به دریا خیره شد.

یک دفعه نگاهم رفت سمت عرشیا که به سمت آیدا می رفت.

خون توی رگ هام جمع شد.

صورتم داغ شد و بغض گلوم رو گرفت.

خدایا چرا؟ چرا من نه؟

با نشستن عرشیا کنار آیدا دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و نگاهم رو ازشون گرفتم.

وجدان طبق معمول گفت:  

_آخه مگه چی کار کرده؟بدبخت فقط رفت بغلش نشست.

_خب برای چی باید بغلش بشینه؟ اصلا از آیدا متنفرم.

_تو کلا مغزت پوکیده مثل اینکه، منطقت رو از دست دادی دختر!

_ولی من عاشقشم و عشق این جور چیز ها حالیش نمی شه.

_سعی نکن با این حرف های الکی و قلمبه سلمبه خودت رو راضی کنی. برو جلو و تلاش کن.

_کدوم دختر ی رو دیدی که رفته ابراز علاقه کرده؟ اون باید می اومد سمتم که اصلا دلش اینجا نیست و به من حتی فکر هم نمی کنه.

وجدان هم دیگه ساکت شد و حرفی نزد.

به سمت مامان این ها رفتم و بلالی که بابا به سمتم دراز کرده بود رو گرفتم و یک گاز محکم بهش زدم.  حرصم رو با خوردن و جوییدن دونه های سفتش خالی می کردم، که عمو عارف داد زد:

_پسرا بیاید دیگه، هوا داره تاریک می شه.

بعد رو به ما آروم ادامه داد:

_شب که می شه دریا خطرناکه.

خاله عاطفه ادامه داد:

_آره اومدند.

پسرا با لباس های خیس به سمت چادر رفتند.

چادره هم هی بالا و پایین می شد و از چپ و راست هی دست و پا بیرون می زد.

صدای سهیل می اومد.

_اه وحید، درست لباس بپوش دیگه. دست هات رفت تو چشم و چال ما.

_خب جا نیست.

_چه قدر حرف می زنین.

با خنده نگاهم و از چادر گرفتم و بالا سرم که عرشیا وایساده بود نگاه کردم.

موهاش خیس و به هم ریخته بود.

اون موقع از حواسم به خالکوبیش رفت و صورتش رو درست ندیدم.

به ترتیب نیما و سهیل و وحید از چادر بیرون اومدند.

موهای اون ها هم خیس و به هم ریخته بود.

به بلالم یک گاز دیگه زدم و مشغول جوییدن شدم.

لامصب انگار دار ی لاستیک می جویی.

نگار در حالی که گاز ی به بلالش می زد، بغل من نشست.

لبخند بهش زدم که اونم در جواب لبخندی زد که با دیدن دندون هاش که یکی در میون بینشون دونه های بلال چسبیده بود پقی زیر خنده زدم.

نگار سریع از بازوم نیشگون گرفت وگفت:

_مال خودتم همینه ها، ضایع نکن  دیگه.

که یهو آتنا که دور ترین آدم به ما نشسته بود داد زد:

_دندون های اون دو تارو!

همه برگشتن سمت ما و ما هم اول یک نگاه حسرت بار به هم کردیم و با لبخند به بقیه نگاه کردیم و مشغول ادامه بلال شدیم.

آتنا علاوه بر اینکه ضایع شد بلکه با گفتن:

_آتنا بلالت و بخور چی کار به بقیه دار ی.

مامانش بیشتر ضایع شد.

پروژکتور های توی ساحل روشن شد و بعد از اون سفره رو پهن کردیم و مشغول غذا شدیم.

بعد از غذا هم چون خسته بودیم، تصمیم گرفتیم برگردیم.

 

خسته و کوفته به ویلا رسیدیم. از ماشین پیاده شدم.

پاهام رو به زور برای راه رفتن بلند می کردم.

نگار که بغلم وایساد، بازوش رو گرفتم و ازش آویزون شدم.

اونم که خودش خسته بود بازوی من و گرفت و بهم آویزون شد.

بسم الله، این چقدر سنگینه به بدن لاغرش نمی خوره!

دیگه راهم داشت به سنگینی نگار کج می شد که سهیل اومد طرفمون و اون طرف بازوم رو گرفت.

منم از خدا خواسته بهش آویزون شدم.

وای چقد وجود یک داداش لذت بخشه.

نگار با دیدن سهیل صاف سرجاش ایستاد.

ما هم به تبعیت از اون ایستادیم. برگشت و به نیما نگاه کرد و داد زد:

_نیما، نیما داداشی.

نیما دستش رو رو هوا به معنای برو بابا تکون داد.

همین کار باعث حرصی شدن نگار شد.

پاش و سفت روی زمین کوبید و گفت:

_واقعا که!

بعد هم پا تند کرد و توی خونه رفت.

با این کارش همه زیر خنده زدند.

با خستگی در حالی که بازوی سهیل رو چسبیده بودم و پاهام روی زمین کشیده می شد، جلوی در اتاق رسیدم.

تو خواب و بیدار ی سهیل رو بوس کردم و گفتم:

_خب وظیفه ات و انجام دادی، شب بخیر.

بعد هم سریع توی اتاق رفتم و در هم بستم.

داشتم لباس هام رو در آوردم که با دیدن نگار که به حالت سجده خوابیده بود ولی سرش کج رو زمین بود خنده ام گرفت. مثل بچه ها شده بود.

تو دلم قربون صدقه لش رفتم و بقیه لباس هام رو هم عوض کردم.

حوصله حموم رفتن اونم نصفه شبی که همه هم می خواستن برن رو نداشتم.

برای همین سشوار مسافرتی ام رو در آوردم و مشغول سشوار کشیدن شدم.

البته نگاهم هم هی به نگار بود که بیدار نشه.

ولی نه دختره از خستگی بی هوش شده بود، از بس که تو دریا به من و آتنا جفتک پروند.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان مستر سیبیل پارت آخر

رمان مستر سیبیل جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید شونه های …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *