رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 9

رمان مستر سبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

سگه در حالی که شلوار توی دهنش بود هی قدم قدم عقب می رفت.

و از اون ور هم من کش شلوارم رو گرفته بودم تا پایین نره.

والا هار ی بهتر از بی آبروییه. 

سریع از دور عمو علی و عمو عماد و بابا رو دیدم. سگه من رو ول کرد و بدو بدو پیش عمو علی رفت و جلوش پارس کرد، منم از این فرصت استفاده کردم و اول شلوارم رو بالا کشیدم بعد هم بدو بدو از درخت بالا تر رفتم. تازه یک نفس عمیق کشیدم و متوجه شدم که قلبم توی دهنمه و صدای گرومپ گرومپش توی سرم اکو می شه.

سگه بعد از پارس کردن برای عمو علی به سمت من اومد و دوباره پارس کرد.

این بار چون بابام رو دیدم شیر شدم و جیغ کشیدم.

بلاخره عمو این ها و بابا اومدن سمتم و وقتی مطمئن شدم که سگه کار ی بهم نداره و عقب وایساده منم از روی درخت پایین پریدم.

عمو علی با خنده گفت:

_سحر خانم، مثل اینکه جک و جونور های اینجا کلا با تو مشکل دارن.

_خب خدا رو شکر که اصلا اتفاقی برات نیفتاد.

_آره واقعا ولی از این به بعد می خوای جایی بر ی، با نگار ی، اتنایی کسی برو. چون اون ها هم این جا رو بیشتر بلدند هم سگ ها بهشون کار ی ندارن.

_باشه.

_رنگت هم پریده، یه آب قندی، چیز ی باید بخور ی معلومه حسابی ترسیدی.

_آره بابا. پاچه شلوارم و گرفته بود ول نمی کرد.

با این حرفم سه تاشون زیر خنده زدند.

که همون لحظه به حیاط رسیدیم و بقیه رو دیدیم.

همه با دیدن من و لبخند روی لب بابا، عمو علی و عمو عماد قیافه های نگرانشون کمی آروم شد.

_رفتین بچه من و نجات بدید یا خاطره تعریف کنید و بخندین؟ با این حرف مامان باز یاد شلوارم افتادم و زیر خنده زدم.

مامان با تاسف سر ی تکون داد و گفت:

_نگاه کن دخترم و حیف من که از این طرفدار ی می کنم.

با خنده تو خونه رفتم، که یک دفعه توی بغل یکی رفتم.

آغوشش گرمای خیلی زیادی داشت و دستاشم دورم حلقه بود. که زیر گوشم زمزمه کرد:

_همه رو نگران کردی وروجک.

و اون کسی جز نگار نبود. حالا چون من اسمش رو نگفتم دلیل نمی شه عرشیا باشه که!

از بغلش اومدم بیرون که همون لحظه گوشیم زنگ خورد.

وای پاک، گلناز رو یادم رفته بود. سریع لبم رو گاز گرفتم و در حالی که به سمت اتاق حرکت کردم دکمه اتصال رو زدم.

در همون حال هم از توی سالن پذیرایی رد می شدم که همه بچه مچه ها نشسته بودند.

دکمه اتصال زده شد و یک صدای داد پسرونه بلند شد.

_سحر هیچ معلومه کجایی؟

صدای داد این قدر زیاد بود که من به شخصه گوشی رو یه متر از گوشم دور کردم و یک نگاه به صفحه اش کردم. اسم گلناز روش بود، پس این کیه؟

به بقیه زیر چشمی نگاه کردم. چشم های همه عین وزغ شده بود.

گوشی رو بالا گرفتم و گفتم:

_شما؟

دوباره دادش در اومد.

_گلناز این جا داره از ترس هلاک می شه بعد تو می گی شما؟ عه این که پرهام خودمونه.

_عه پرهام تویی؟

_نه عممه.

با گفتن اسم پرهام، عرشیا که سرش توی موبایلش بود بالا اومد.

وحید چشم وزغی نگاه می کرد.

نیما داشت گوجه سبز می خورد ولی گوشش درست پیش من بود.

آیدا هم به دیوار تکیه داده بود و دست به سینه نگام می کرد. و لبخند محوی هم روی لب هاش بود.

اومدم جواب پرهام رو بدم، که گوشی از دستم کشیده شد.

 

سهیل گوشیم و در گوشش گذاشت.

همه با ترس نگاه می کردن، فکر می کردن الان با پرهام خیالی می خواد دعوا کنه لابد.

کسی نمی دونه که این پسر پپه تر از این حرفاست.

_الو پرهام تویی؟

 

_چه خبر پسر؟ چی کارا می کنی؟ خوبی؟

 

سهیل یه نگاهی به من کرد و گفت:

_آره دنبالش کرده بود، ولی فهمیده بود گوشت تلخه ولش کرده بود.

چی؟ این به من می گه گوشت تلخ؟ خدایا داداش دیگه ای نبود به من بدی؟ آبروم رفت .یک نگاهی به اطراف انداختم.

عرشیا سرش توی گوشی بود و یه لبخند گنده زده بود از اون هایی که مثلا داره به طرف می خنده ولی من می دونم به منه؛ چون کسی به عکس پس زمینه اش نمی خنده.

وحید هم علنا نیشش باز بود که تا من رو دید دارم نگاهش می کنم، خنده اش رو جمع کرد و لبخند ملیحی زد که هی کم و زیاد می شد.

نیما هم کله اش رو انقد انداخته بود پایین که واقعا قیافش معلوم نبود. ولی شونه هاش می لرزید.

آیدا و آتنا و نگارهم لبخند پت و پهنی زده بودند.

سهیل از این ور و پرهامم از اون ور قهقهه می زدند.

یک نفس عمیق، دو نفس عمیق، سه نفس عمیق.

نچ نمی شه.

برای تخلیه عصبانیتم با تمام زورم یه مشت به بازوش زدم.

همون موقع آروم تو گوشی گفت:

_الو پرهام، ببین من بعدا زنگ می زنم. این سگه رفته تو جلد این هی داره پاچه می گیره.

وای این سهیل دیگه داره شورش و در میاره، از این اخلاقش خیلی بدم میاد.

همش آدم رو جلوی بقیه ضایع می کنه.

گوشی رو از دستش کشیدم و در حالی که ازش چشم غره می رفتم رو به پرهام گفتم:

_ببین پرهام…

که با صدای بوق ممتد تلفن حرفم نصفه موند. سریع دکمه قطع تماس رو زدم وچشم هام رو سفت روی هم فشار دادم.

این دفعه همه قهقهه زدند، منم خودم خندم گرفته بود.

خوبه حالا گلناز گفت خدا بقیه سفر رو بخیر بگذرونه الان اگه نمی گفت من مرده بودم.

نگار در گوشم گفت:

_بریم تو اتاق؟

_بریم.

تا وارد شدیم هم زمان روسر ی هامون رو در آوردیم.

پشت سرش هم نگار گفت:

_آخیش.

_وای آره، من که از گرما پختم.

نگار سریع جلوی آینه نشست و مشغول آرایش شد. البته آرایش که نه فقط یک کرم و رژلب و یه ریمل زد. لب هاش هم به نسبت من کوچیک بود.

منم یک کرم زدم و مژهای بلندم رو ریمل زدم، بعدش هم خط چشم کشیدم. چون چشم هام گرد و درشته خط چشم خیلی بهم میاد.

رژ لب هم اکثرا برای مراسم ها می زنم. چون لب هام قلوه ایه، رژ که بزنم زیادی تو چشمه.

بعد آماده شدنمون، گوشیم رو برداشتم و چند تا عکس سلفی با هم انداختیم. که همون لحظه اتنا وارد شد.

هنوز قیافش غمگین بود، ولی لبخندی زد و گفت:

_منم اومدم.

بعد از انداختن ده، دوازده عکس دیگه دست برداشتیم و نشستیم.

نگاهمون ناخود آگاه سمت آتنا رفت.

آتنا یک دسته از موهاش رو توی دستش گرفت و در حالی که باهاشون باز ی می کرد گفت:

_دیگه باید بگم.

خب، من و آیدا با هم خواهریم. شاید با هم دیگه زیاد دعوا کنیم، اما، هم دیگه رو دوست داریم.

من همیشه براش درد و دل می کنم و اونم خواهرانه نصیحتم می کنه ،یک موقع هایی اشکالاتم زو گوشزد می کنه ،یه موقع هایی هم تشویقم می کنه خب خواهرمه.

ولی خب اون دروغگوئه.

یعنی همش دروغ می گه. بهش که می گفتم از تو بعیده که دوست پسر نداشته باشی،می گفت من نه با کسی ام، نه دوست پسر ی دارم.

اما دروغ می گفت چند بار ی که رمز گوشیش رو باز کردم دیدم که با پسرهاست.

اما، مشکل من دوست پسر داشتنش نیست.

مشکل من اینه که اون می گه من دختر خوبی ام من خطا ندارم.

اما، داره فکر می کنه من نمی فهمم اگه تا حالا نمی فهمیدم، از حالا به بعد می فهمم.

من تا حالا این ها توی دلم مونده بود. شما اولین کس هایی هستید که بهشون گفتم.

شاید حرف هام احمقانه یا بچه گانه باشه اما، منی که بچه ام هم دل دارم.

در حالی که اشک هاش رو پاک می کرد ادامه داد:

_حالا که دیگه واقعا مطمئن شدم خواهرم اونی نیست که فکر می کنم.

شایدم من انتظاراتم زیاده که منی که بهش حرف می زنم اونم بزنه.

خب دیگه سبک شدم، شماهام پاشید خودتون و جمع کنید.

برای عوض کردن جو هممون خندیدیم.

نگار یک خمیازه ای کشید که تا زبون کوچیکه توی دهنش هم معلوم شد.

وسط هاش که دید من وآتنا بهش نگاه می کنیم سریع دستش رو روی دهنش گذاشت و گفت:

_خب خوابم میاد.

 

بعد هم بالشی که کنارش بود رو مرتب کرد و سرش و روش گذاشت.

همون لحظه یک صدای تقی ریز ی به در خورد و از زیر در دوتا پا معلوم شد.

به بچه ها علامت دادم که به صحبت هاشون ادامه بدند.

خودمم آروم به در نزدیک شدم. پشتش رفتم و توی یک حرکت ناگهانی دستگیره در رو پایین کشیدم و در رو باز کردم.

باز شدن در همانا و پرت شدن یک نفر روی زمین همانا، مشتش رو روی فرش کوبید و گفت:

_تو روحت.

سرش رو بالا آورد و ما فهمیدیم که وحیده.

دست به سینه وایسادم و گفتم:

_خب حالا چی دستگیرت شد؟

در حالی که خودش رو به دیوار تکیه می زد و دستش رو می مالید گفت:

_هیچی به خدا، می خواستم بگم حاضر شید داریم می ریم.

نگار که تازه سر مبارکش رو روی بالش گذاشته بود، با حرص برداشت و نشست.

بعد هم بالش رو بلند کرد و کوبید توی سر وحید بدبخت.

وحید سرش و مالید و گفت:

_اصلا آدم تو اتاق دخترها امنیت نداره

بابا شما بیاید توی اتاق ماها؛ ما قشنگ ازتون پذیرایی می کنیم.

_وحید یا خفه می شی یا منم میام ها

وحید در حالی که از جاش بلند می شد دست هاشم به حالت تسلیم بالای سرش برد و گفت:

_آقا من تسلیم، راضی شدید؟

بعد در حالی که داشت از در خارج می شد، زیر لب زمزمه کرد:

_همشون وحشی ان.

_آقا وحید چیز ی گفتید؟

_نه نه شما به کارتون ادامه بدید.

بعد هم تقریبا از اتاق دوید و بیرون رفت.

_ایش پسره فضول.

_هوی هوی پسر عمومه ها

_حالا انگار چه تحفه ای هم هست.

یک چیز ی تو صورتم خورد. لباس نگار رو از رو صورتم برداشتم که گفت:

_هوی پسر داییمه ها!

_ایش

از اتاق بیرون اومدم و توی دستشویی رفتم.

در حال تمرکز بودم که یهو با لگدی که به در خورد تمام تمرکزم به هم ریخت.

از جام تقریبا پریدم.

سعی کردم بی اعتنا باشم ولی با لگد و مشت های پی در پی ای که زده شد اعصابم واقعا به هم ریخت.

خدا می دونه که من چه قدر از این کار بدم میاد.

سریع تمرکز ریخته شدم رو جمع و جور کردم و با عصبانیت در رو باز کردم.

نفس نفس می زدم و صورتم از عصبانیت قرمز شده بود.

اما با دیدن عرشیا پشت در، تمام عکس العمل هام فروکش کرد.

 

_اهم.

عرشیا سعی داشت لبخندش رو پنهون کنه.

منم از اون لبخند مضحک ها زدم و گفتم:

_سلام.

عرشیا بالبخند گفت:

_علیک سلام فکر می کنم صبح با هم سلام کردیم، نه؟

_نمی دونم. من که یادم نمیاد.

عرشیا دو قدم جلوتر اومد و رو به روم ایستاد.

قیافم سریع سرخ شد. اما، نتونستم نگاهم رو پایین بندازم.

عرشیا با ابروهاش بهم اشاره کرد.

سرمو به معنای نفهمیدن کج کردم.

که گفت:

_می خوام برم دستشویی، البته اگر بذارید.

سریع از جلوی در کنار رفتم و تا اتاق دخترا دویدم.

تا وارد اتاق بشم، سنگینی نگاه عرشیا رو حس می کردم.

عجب گیریه ها!

چرا همش با احساسات من باز ی می کنه؟

اون که چشمای آهویی اون دختره رو دوست داره، چرا دیگه به من اهمیت و توجه می کنه؟ ولی من که دوستش دارم. باید سعی کنم که به من فکر کنه، گرچه کار ی از دست من بر نمیلد.

آیدا فقط توی اتاق بود و داشت آرایش می کرد.

تا من و دید یک لبخند کم رنگ زد و دوباره مشغول آرایش کردن شد.

منم سریع وسایل های لازم رو برداشتم و کپ هم رو روی سرم گذاشتم و از اتاق بیرون زدم؛ که همون لحظه دست یکی زیر کلاه خورد و کلاه از روی سرم زمین افتاد.

وحید دست به سینه با یه لبخند حرص در آر از بغلم رد شد.

این یا باید آدم شه یا من باید آدمش کنم. سریع کلاهم رو از روی زمین برداشتم و به طرف وحید رفتم.

پام رو زدم پشت زانوش که زانوش خم شد و زمین افتاد.

بالا سرش ایستادم و دست به کمر گفتم:

_ببین آقا پسر، این دفعه دومین باریه که از دست من زمین خوردی نزار تا سه نشه باز ی نشه، بشه ها!؛.

وحید از جاش بلند شد و اخمی کرد و از کنارم رد شد.

مرتیکه تازه به غرورش برخورده.

هرکی با من در افتاد، پس افتاد.

 

توی حیاط رفتم.

عمو علی یه زنبیل دیگه توی صندوق گذاشت و گفت:

_خب تموم شد؟

با علامت مثبت بقیه گفت:

_خب پس راه بیفتیم دیگه.

اما، این دفعه مثل دفعه قبل توی ماشین ها نشستیم.

بلکه توی یک ماشین، نیما راننده و عرشیا و سهیل و وحید هم توی اون نشسته بودند.

ماشین بعدی هم ماشین عمو عماد بود که ما دخترا توش ریختیم.

بقیه ماشین ها هم مامان بابا ها توش بودند.

ماشین ها به ترتیب از جاشون بیرون اومدن و دونه دونه وارد تونل درختی شدن و بعد هم از اونجا خارج شدند.

شیشه های ماشین پسرها تا ته پایین بود و از این آهنگ های بیس دار که سیستم ماشین رو می لرزونه گذاشته بودن و حرکات موزون انجام می دادند.

حالا ماشین ما یه آهنگ از استاد شجریان آیدا هندزفر ی توی گوش، آتنا هندزفر ی تو گوش و باز ی با تبلت و نگار هم هندزفر ی تو گوش!

گرچه نگار هم سرش هم تکون می داد، مثل اینکه آهنگش خیلی شاد بود.

منم که حالم گرفته بود وبه خل باز ی های پسرا و آهنگ گوش دادن های دخترا نگاه می کردم.

یک دفعه یک چیز ی جلوی چشمم اومد.

نگار یکی از هندزفر ی ها رو به سمت من گرفته بود و اشاره می کرد بگیرمش.

با خوشحالی ازش گرفتم و آهنگ رو گوش دادم.

عجب آهنگی بود.

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن