خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 81

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 81

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

حس کردم نفسم نمیکشه
انگار نمیخواست به حرصی که داره از درون میخورتش اعتراف کنه اما دیر شده بود.
حالا ديگه بندو آب داده بود
با زبون بي زبوني بهم نشون داد هنوزم بهم حس داره.
ديگه نميفهميدم کي چي ميگه و کي چيکارميکنه…فقط از نگاه کاوه فرار ميکردم…از نزديکي به کارن…از بحث هایی که کمند پی میکشید و حرفای بی ربطی که قبل از ازدواج میزنن…از همه چیز…از تمام افکاری که توی مغزم درونشون کاوه زندگی میکرد!
احساس خيانت کردن ميکردم…نمیدونستم به کاوه ای که اونهمه ادعای عاشقی درباره اش میکردم یا به کارن که بهش جواب مثبت داده بودم و حالا بجای اون که کنارم نشسته بود و گاهی دست هام رو نوازش میکرد به فکر برادرش بودم…به خودم؟ به کی داشتم خیانت میکردم…شاید به همه…حتی به قلب تکه تکه شده ام.
بعد از پوشیدن لباس و کمی رسیدن به قیافه آشفته ام تو ماشین کاوه نشستم.
بدون اینکه چیزی بگه یا نگاهم کنه یا اینکه حتی باعث بشه صدای نفس هاش رو بشنوم حرکت کرد.
همزمان با ماشین کاوه ماشین کارن و کمند از کنار ما رد شد.
اصلا نمیدونم چرا کمند چنین پیشنهاد مسخره ای رو داد…به گفته خودش شگون نداشت که داماد عروس رو توی لباس عروسی ببینه اما خودش که میتونست با من بیاد. چرا به کاوه چنین پیشنهاد مزخرفی رو داد.
پوفی کشیدم و صورتم رو به پنجره برگردوندم…انگار کل دنیا داشت دست به دست هم میداد تا من و کاوه تا لحظه اخر عذاب بکشیم.
بی اختیار پرسیدم:نمیخوای چیزی بگی؟
کاوه خونسرد شیشه سمت خودش رو پایین داد و گفت:چیزی باید بگم؟
-از من میپرسی؟
کاوه-خودت گفتی حرف بزنم.
کلافه نگاهش کردم…یا سرش به جایی خورده بود و همه چیزو از یاد برده بود یا خودشو زده بود به اون راه.
کاوه بی تفاوت بود اما نه در این حد که عروسی منو ببینه و هیچی نگه.

اصلا به روی خودش نیاورد که من چیزی گفتم…اصلا حتی نگاهمم نکرد فقط به مستقیم خیره بود و موهاش رو چنگ میزد.
انگار که چیز مهمی از پشت شیشه ماشین داره میبینه در صورتی که فقط دود ماشین های دیگه بود.
انگار میخواست به هرچیزی جز من توجه کنه…هرچیزی!
چند لحظه در سکوت گذشت که کاوه ماشین رو نگه داشت.
چشم انداختم تا مغازه ببینم اما بجز چند تا رستوران چیز دیگه ای نبود.
چشم چرخوندم و به چشمای خیره کاوه نگاه کردم که گفت:من گرسنمه. یه چیزی بخوریم بعد بریم خرید.
-بعد از خریدم میشه نهار خورد.
کاوه-درسته ولی با شکم گرسنه نمیشه خرید کرد…چشمات تار میبینه و ممکنه چیز بدی رو انتخاب کنی!
از حرف دو پهلوش چیزی سر در نیاوردم…حس کردم منظورش به من و کارنه اما کاوه کلا عادت داشت حرفاش مثل یه راز توی صندوقچه طلایی قلبش مخفی نگه داشته بشن.
انگار علاقه ای به حرف زدن رو در روی تو نداشت…همیشه زیرکانه و پیچ در پیچ حرف میزد و رفتار میکرد.
چیزی که کاوه رو به جذاب ترین شخصیت زندگیم تبدیل میکرد!
پشت میز نشستیم.
یه رستوران سنتی ترکی بود…اصلا نمیدونستم از کجا اینجارو پیدا کرده…حوصله ی سوال پرسیدن از کاوه اونم توی اون وضعی که داشت رو هم نداشتم.
بعد از اینکه گارسون رفت نگاهمو سر تا سر رستوران گذروندم…فقط بخاطر اینکه به کاوه نگاه نکنم…درست مثل خودش!

پیش غذا رو توی سکوت خوردیم…نه من حوصله بازجویی داشتم نه کاوه حوصله حرف پس دادن.
بعد از پیش غذاها غذای اصلی رو اوردن.
داشتیم میخوردیم که موبایل کاوه زنگ زد مثلا حواسم پیش غذام بود اما داشتم از کنجکاوی میمردم که ببینم کسی که پشت خطه کیه…زنه یا مرد؟ اگر زنه کیه؟ شماره کاوه رو از کجا اورده…دوست دخترشه؟!
با این فکر غذا پرید تو گلوم…وای نه…از شکنجه هم برام دردناک تر بود دیدن کاوه کنار یه زن دیگه…فکر به اینکه حتی با اون دختر حرفای عاشقانه میزنه بهم ام میریخت…دیوونه میشدم…و فکر میکردم که کاوه ام با دیدن من کنار کارن همینطور میشه یا نه!
لیوان آب رو برداشتم…با خوردن آب به سرفه افسانه ایم پایان دادم که گوشی کاوه جلوم گرفته شد.
سوالی نگاهش کردم که زیر لب درحالی که دندون قروچه میکرد گفت:کارنه.
نفس عمیقی کشیدم…نمیدونم از دیدن غیرتی شدن های زیرپوستیش بود یا اینکه دختری در کار نیست!
برای در اوردن لج کاوه ام که شده بود لبخند مصلحتی زدم…گوشی رو گرفتم و گفتم:بله عزیزم؟
کاوه بهم رفت چشم غره رفت و من زیر چشمام به حالت لبخند چین خورد…لبخند زدم بخاطر توجه اش که نه میخواست نشونش بده نه میتونست پنهانش کنه!
نفرت انگیز دوست داشتنی من بود…مردی از جنس تضاد!
کارن-سلام بانو کجایی؟
-با کاوه اومدیم نهار بخوریم بعدشم قراره بریم برای انتخاب لباس.
کارن-خیلی خوبه نوش جان خوش بگذره بهتون.
-ممنونم عزیزم تو نمیای؟چیزی خریدی؟
کارن-هنوز که هیچی. با سلیقه سخت پسندانه کمند گویا حالا حالاها باید بریم خرید و بیایم…اما قول بده بعدا با هم بریم بیرون.
-باشه عزیزم.
کارن-زیبا ترین عروس دنیا شو…هرچند که الانم هستی!
خندیدم و گعتم:تمام سعیمو میکنم.
کارن-برو به غذات برس عزیزم مزاحمت نمیشم.
-مراقب خودت باش.
کارن-توام. میبوسمت.
تلفنو قطع کردم که کاوه گفت:حال همسر عزیزت خوب بود؟
درحالی که گوشیش رو بهش پس میدادم خیره به چشمای خشمگینش گفتم:حالش خیلی بهتر از تو بود.
حرصش گرفت اما بحث رو عوض کرد و گفت:چرا سعی نمیکنی منو بشناسی؟
چشمام رو گرد کردم و پرسیدم:ببخشید؟
کاوه یه قاشق از غذاش رو خورد و گوشه لبش سسی شد.
چشمم از چشماش روی لبش افتاد و بی اختیار لبخند زدم…مثل بچه ها بود!
بچه ای که فقط ادای ادمای بزرگ و مغرور رو در میاورد.
کاوه-شناختن شخصیت من خیلی جالبه باور کن.
خندیدم و گفتم:اول دهنتو تمیز کن.
با تعجب نگاهم کرد که اشاره به لبش کردم.دستمالو رو لبش کشیدو گفت:رفت؟
با ته مونده خنده ام گفتم:آره رفت.
اما چشم ازش برنداشتم…با لبخندی که نمیدونم ناشی از حس خوبی که وجودش بهم منتقل میکرد بود یا کارای بچه گانه اش به غذا خوردنش نگاه میکردم که نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:بهتره بجای خوردن من غذات رو بخوری!
خندیدم و مشغول خوردن شدم.

بعد از خوردن اون همه غذا نشستیم تو ماشین. در حالی که کمربندمو میبستم گفتم:پوووف خیلی خوردم فک کنم باید تا خونه پیاده برم.
کاوه ماشین رو روشن کرد و زیر لب گفت:یه پرده گوشت بیاری بد نیست!
با چشمای گرد شده لبخند زدم اما خودمو زدم به نشنیدن و اصلا به روی خودم نیاوردم چی گفته.
لبخندمو خوردم و پرسیدم:چیزی گفتی؟
به تکون دادن سرش به علامت منفی اکتفا کرد.
از سکوت مسخره ای که بینمون بود و از اینکه کاوه از زیر حرف زدن باهام در میرفت کلافه شده بودم.
میدونستم اوضاع عین قبل نیست.
میدونستم به قدری همه چیز پیچیده شده که کلی زمان میبره تا به حالت عادیش برگرده.
من میفهمیدم…
عقلم میفهمید…
اما قلبم نمیفهمید و فقط کاوه خودش رو میخواست!
به نیم رخ جدی کاوه نگاه کردم که کاملا خیره به جاده بود.
انگار که ماشینها و دود هاش خیلی اتفاقات نادر و جذابی ان که کل حواس آقا رو بردن!
دست به سینه نشستم صدام رو صاف کردم و سعی کردم حتی شده بحثی کلیشه ای با کاوه داشته باشم:
-الان کجا میریم؟برای پرو لباس عروس؟
کاوه چنگی به موهاش زد و گفت:نه میریم برای تست کیک.
-لباس عروس بنظرت واجب تر نیست؟
کاوه-شیرینی زندگی و اینکه از طعم کیک عروسیت خوشت بیاد از همه چیز واجب تره زن داداش!
پوفی کشیدم و چشم از نیم رخش گرفتم.
تمام حرفاش شده بود کنایه…کنایه و کنایه و کنایه.
انگار وظیفه ی دیگه ای بجز نیش زدن من تو این دنیا نداشت.
عقرب چشم آبی!
زیر لب اما طوری که بشنوه با حرصی که توی صدام مشهود بود گفتم:چرا انقدر اصرار داری خرید لباس عروسو بزاریم برای اخر؟
شونه بالا انداخت و خونسرد گفت:اصراری ندارم.
-ولی رفتارت اینطوری نشون میده.
کاوه-شاید چون برام سخته دیدن کسی توی لباس عروسی زمانی که خودم لباس عروسیِ توی تنش رو مجسم میکردم و براش رویا میبافتم!

 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

2 دیدگاه

  1. سلام،این پارت با پارت قبلی یکیه،لطفا عوضش کنید

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    • با عرض سلام ممنون از تذکرتون حتما بررسی و تصحیح خواهد شد با تشکد

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *