رمان قاصدک

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار پارت 20

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

شاید اونم مثل من احساس کرده بود که باید از هم جدا بشیم دیگه نمی تونستم راحت همدیگر رو ببینم بدون اینکه من از حس واقعی اون نسبت به خودم مطمئن باشم …
در واقع من و امید روزهای گرسنگی و سرما که مجبور بودیم تو خیابون ها کار کنیم ..رو با هم تجربه کرده بودیم …
روزا هایی که به خاطر کفش های پاره مون پا هامون یخ می زد و شب مجبور می شدیم پاهای همدیگر رو گرم کنیم ..و سرمون رو بهم بچسبونیم تا اینطوری غصه هامون رو فراموش کنیم ..
این همه سال کنار هم بودن انسی بین ما بوجود آورده بود که نمی شد با هیچ حس دیگه ای برابری کنه .. و امید با نگاه های یواشکی به من می گفت چطور ازت جدا بشم ..و این مهدی بود که به جای اون حرف می زد و جواب سئوال های مادر بزرگم رو می داد …
دایی محسن مشغول گرفتن شماره ی خونه ی مامانم بود ..
دلم می خواست اونا هم بدونن که برگشتم .. بالاخره حسین آقا گوشی رو بر داشت ..در حالیکه باز نفس تو سینه ی من حبس شده بود و مامانی دستم رو گرفته بود و نوازش می کرد ..
دایی گفت : حسین جان الهام کجاست می تونه حرف بزنه ؟ …
آره داداش هیجان دارم درست فهمیدی ….
آره خبری شده یک خبر خوب ولی اجازه بده به الهام بگم …
وقتی مامانم گوشی رو گرفت اونقدر بلند داد زد که صداشو همه شنیدن پرسید : محسن جان تو رو خدا بگو چی شده از لعیا خبر داری ؟
دایی گفت : از لعیا خبر دارم,, ..

صدای جیغ مامانم اونقدر بلند بود که انگار همون جا بود ..
فریاد می زد: دروغ نگو محسن تو رو خدا پیداش کردی ؟ الان پس میفتم ..بگو .. حرف بزن دارم میمیرم بچه ام کجاست ؟
محسن لعیا کجاست ؟
دایی که گریه اش گرفته بود با بغض شدید گفت : پاشو بیا خواهر جان اینجا پیش من نشسته الان روبروی منه …
مامانم داد می زد تو رو خدا راست میگی ..
لعیا برگشته ؟ محسن ..تو رو به اون امام حسین راست بگو ..
بگو باهام حرف بزنه ..دایی که صداش می لرزید گفت : خواهر جان آروم باش اون اینجاست خودت بیا و ببین …..
الو ..الو الهام ..و به من نگاه کرد و گفت : قطع کرد دیدی چیکار کردی زن بیچاره تو این مدت پدرش در اومده چشمش به در خشک شد فکر نکنی الان اینطوری بود هر وقت تلفن می کردم فکر می کرد یکی از تو براش خبر آورده ..
مخصوصا از روزی که حمیرا خانم گفت فکر می کنه تو رو دیده ..
من و مادرت چند بار رفتیم دم اون بیمارستان ولی تو رو پیدا نکردیم ….
همین طور که اشک شوق میریخت به مهدی و امید با خنده گفت : شما ها دیگه چرا گریه می کنین ؟
مهدی گفت : به خدا آقا محسن از روزی که این برادر ما پیدا شده یک آب خوش از گلوی من پایین نرفته همش یا از غصه یا از خوشحالی گریه می کنیم …
مامانی گفت : شما نمی دونین این همه سال پس ما چی کشیدیم ..آخه من نمی دونم چی شد که تو این کارو کردی ؟
دل ما رو بد جور ی سوزندی مادر …بابا و مامانت کمرشون خم شد از بس غصه ی تو رو خوردن ..
می دونی بچه اش هفت ماهه به دنیا اومد ؟و مدتی تو دستگاه بود ..
پرسیدم حالا خوبه؟ پسر یا دختر ؟
گفت : ای دم بریده تو اگر می خواستی بدونی ما رو این طوری اذیت نمی کردی ..
پیرمون رو در آوردی با این کارت ..اما پسره اسمشم هومن گذاشتن ..
حالا تو بگو کجا بودی و چرا رفتی ؟
گفتم : الان نمیشه مامانی حالم خوب نیست ..
استرس اومدن مامانم رو دارم ..
دایی محسن هنوز پای تلفن بود ..
بلند گفت : محمد خونه نیست جواب نمیده ..
مهدی گفت : بله نیستن ما می دونیم ..با خانمش رفتن بیرون …

مامانی گفت : پس اول رفته بودی پیش بابات ؟ خونه نبود ؟
اونم یک دختر و یک پسر داره ..تو الان سه تا خواهر و برادر داری …
گفتم : برام مهم نیستن ..دلم برای اونا تنگ شده ولی اشتیاق دیدنشون رو ندارم ..
فقط می خوام پیش شما باشم اجازه میدین که ؟
منو کشید طرف خودشو بغلم کرد و به سینه فشرد و باز حلقه ای از اشک تو چشمش جمع شد و گفت : قربونت برم معلومه تو نفس منی …
الهی بمیرم پس ازشون کینه داری که رفتی ..
می دونم تا چیزی نشده باشه تو این کارو نمی کنی ..
راستش هم من هم بابا و مامانت می دونستیم تو بچه ی عاقلی هستی ..
الهام مدام گریه می کرد و می گفت تقصیر خودمون شد ..از این خونه به اون خونه اش کردیم ..
ولی عزیز دلم این راهش نبود …تو میومدی پیش من خودم درستش می کردم ..
گفتم مامانی بسه تو رو خدا الان چیزی نگین .. من حالم خوب نیست ..بعدا در موردش حرف می زنیم …
مهدی گفت : ببخشید ما الان باید زحمت رو کم می کردیم ..
ولی واقعا دلمون می خواست وقتی مادر لعیا میاد اینجا باشیم …
دایی محسن فورا گفت : مگه من می زارم شما برین ..
قدم شما برای ما مبارک بود .. فقط نفهمیدم شما بودین گمشده بودین یا ایشون ؟
امید بازم ساکت بود مهدی گفت : امید برادر منه .. اون زنی که لعیا پیشش بود برادر منو دزدیده بود ..و این مدت با هم بزرگ شدن …
دایی از امید پرسید : خوب تعریف کن جوون تو این مدت چی بهتون گذشت ..
امید یک مرتبه حالش دگرگون شد صورتش سرخ شد ..بازم سرخ تر و رگ های گردنش ورم کرد و بغضش ترکید و دستشو گذشت رو صورتش و از اتاق رفت …

من گفتم : تو رو خدا ازمون چیزی نپرسین خودمون تعریف می کنیم …
و دنبال امید رفتم ..رو به حیاط دستشو گذاشته بود روی چشمشو دل ,دل می زد ..
دستی به پشتش کشیدم و گفتم تو برای چی گریه می کنی ؟الان که باید خوشحال باشی … گفت : نکنم ؟ داریم از هم جدا میشیم ..
لعیا باور کن نمی تونم ..کسی حق نداره تو رو از من بگیره …
گفتم : نمی گیره تا خودمون نخوایم کسی نمی تونه این کارو بکنه ..
دیگه باید با این موضوع کنار بیایم …
با بغض گفت : نمی تونم لعیا ..الان فقط به یک چیز فکر می کنم که امشب بدون تو چیکار کنم ؟ گفتم : منم حال تو رو دارم ولی چاره ای نداریم .. بیا بریم تو الان مامانم میرسه …
دستشو گرفتم و با هم برگشتیم ..
احساس کردم دایی محسن یک لحظه چشمش روی دست ما موند …
می دونستم که اون از این کارا خوشش نمیاد …
با این حال برای اینکه امید رو آروم کنم نتونستم دستشو رها کنم ..
دایی که هنوز بی قرار بود و اصلا نمی نشست و مدام راه میرفت ..دوباره زنگ زد به بابا ..این بار گوشی رو برداشت ..
دایی گفت : سلام محمد جان چطوری ؟ …..ما هم خوبیم ..یک خبر خوب برات دارم فقط بهت میگم بیا خونه ی ما …
چطور مگه ؟ …خوب پس حالا که خواب دیدی بیا که لعیا اینجاست ….
آره معلومه که راست میگم ..این چیزی نیست که با تو شوخی کنم مَرد ….
خیلی خوب …خیلی خوب آروم باش ….. الو …الو ..
و با یک لبخند بازم بغض آلود گوشی رو گذشت و گفت : اینم قطع کرد ,, فهمیدی چی شد ؟ انگار دیشب خواب تو رو دیده فورا گفت از لعیا خبری داری ؟ ..

بیچاره ها با چه حالی دارن میان ..
برم درو باز کنم الهام دیگه طاقت نداره پشت در بمونه …
ولی هنوز نرسیده بود که صدای زنگ بلند شد ..و باز من یخ کردم ..
دست و پام می لرزید و احساس می کردم خون به مغزم نمیرسه … همینطور وسط اتاق ایستادم … و از اونجا بیرون رو نگاه می کردم .. و مامانم رو دیدم …
دیدمش …صورتش از شدت گریه ورم کرده بود داشت به طرف من پرواز می کرد ..
خودشو رسوند و منو در آغوش گرفت و فریاد زد ماددددر .. عزیز دلم .. قربونت برم ..لعیای من کجا بودی ؟ کجا بودی مادر ..
الهی من به فدای سرت بشم عزیز دلم … مادددر ..
من اول بی حرکت موندم ولی مادرم بود جونم بود فریادی از ته دل کشیدم و خواستم بغلش کنم ولی تنم سست شد و زانوهام خم شدن ..
امید پرید و منو گرفت ..واقعا تحملش برام سخت بود ….
مامان گریه می کرد و سر و روی منو می بوسید .. حالا صورتش که شب های زیاد تو تصورم می دیدم جلوی چشمم بود …اون مدام می پرسید و من جوابی نداشتم که بدم …
چند دقیقه بعد بابا هم از راه رسید دایی محسن درو باز گذاشته بود یک مرتبه وارد شد ..
مثل بچه ها لب ورچیده بود یکم به من نگاه کرد و در حالیکه اشکش از گوشه ی چشمش ریخت و از کنار لبش اومد پایین ..
سرشو تکون داد و گفت : بابا ,, دخترم ..عزیز بابا ..و اومد و منو رو هوا بلند کرد و در آغو ش کشید ..
و گفت : خدای من تو اصلا فرق نکردی همون شکلی بزرگ شدی ..شاید برای اینکه خدا می خواست هر جا تو دیدیم پیدات کنیم …
عزیزم آخه چرا رفتی ؟ چرا با من این کارو کردی تو که ما رو کشتی بابا ….
لحظات پر از هیجان و تشویشی برای همه ی ما بود ..
مهدی و امید همینطور روی مبل نشسته بودن و از جاشون تکون نمی خوردن و گاهی بغض می کردن و گاهی گریه و شاهد ماجرا بودن ….
حسین آقا هم اومده بود ولی بابا تنها بود .

یکساعتی طول کشید تا کمی آروم شدیم من از بغل مامانم میرفتم پیش بابا و از اونجا کنار مامانی …
ولی مدام ازم می پرسیدن آخه چرا رفتی ..و من بازم حرفی نمی زدم ..
چون نمی دونستم در یک کلام دلیل کارمو توضیح بدم ….
تازه برای همشون سئوال بود که این دوتا مرد جوون کی هستن که من با خودم آوردم …
بالاخره بابا گفت : لعیا جان بگو بابا برای چی رفتی ؟
زندگی به اون خوبی رو چرا گذاشتی و خودتو تو هزار تا بلا و خطر انداختی ؟
حرف بزن این سالها رو تو به ما بدهکاری …در حالیکه یکم عصبی شده بودم اشاره کردم به امید و گفتم : اگر اون نبود من تا حالا هزار تا بلا و خطر سرم اومده بود بقیه ی زندگیمو در واقع به اون بدهکارم ..
که لحظات سخت رو برام آسون کرد به دادم رسید ..
کار کرد و شکم منو سیر کرد خرج مدرسه ی منو داد من درس خوندم و اون کار کرد ..
به خاطر من …..منو و امید با هم بزرگ شدیم ..و تو این سالها تنها کس هم بودیم ….
دلم نمی خواست هرگز این حرفا رو بزنم ولی مثل اینکه چاره ندارم ….
من رفتم ..چون جایی رو نداشتم بمونم ..
بابا با اعتراض گفت : یعنی چی جایی رو نداشتم ……
دستم رو گرفتم جلوش گفتم : نه صبر کنین.. حرفم تموم بشه ..
جا برای زندگی یک بچه اونی نیست که فقط خوب بخوره و بخوابه ..در واقع من جای زندگی برای روحم نداشتم …
مامانی از من پرسید چرا نیومدی به من بگی … حالا جواب میدم بهتون ..
میومدم چی می گفتم؟
( و مثل ابر بهار اشکهام میریخت ..و در حالیکه مدام با دست پاک می کردم ادامه دادم )….
می گفتم من بی کسم ؟
بابام زن گرفته زنش منو نمی خواد؟بهش گفته یا من یا لعیا ؟
چی می گفتم مامانی ؟ …
بابامم اونو انتخاب کرد مامانی خودم با گوش خودم شنیدم ..
منو فرستاد پیش مامانم ؛؛ که شوهر داشت..که حامله بود,, که شوهرش گفت لعیا حق نداره بیاد اینجا ..
اگر اومد محمد حق نداره اونو ببینه ..
مامانی … خودم با گوش خودم شنیدم ..مونده بودم چیکار کنم ؟..
احساس کردم زیادیم ..مانع خوشبختی اونا شدم …
مامانی نگو از خوشی و بچگی این کارو کردم ,, چون نکردم …

بابا امروز اول اومدم پیش شما ..
ولی دلم نخواست بیام تو ی اون زندگی احساس اینکه اونجا خونه ی منم هست در من نبود ..و این کارو شما با من کردین …
تمام بچگی من به دعوا های شما و مامانم گذشت ..
تو لج کردی و اون فحش داد ….
کلمه طلاق تو گوش من مثل صدای جدایی و در بدری بود ….اینکه منو اصلا نمی دیدید ,,, اینکه لعیا جزو تصمیم های شما نبود ..آزارم می داد ,, حرف می زدید ..و حرف می زدید …
و فکر می کردین من کر و کورم و بیعشورم … اصلا متوجه نبودین که چطور دارین روح و روان منو بازیچه ی کج خلقی های خودتون می کنین …
ولی من شاهد بودم ..شاهد گریه های مامان برای تو و انتظارش برای برگشتنت وتو نفهمیدی ..و من شاهد بودم ..
شاهد گریه های تو با عکس اون ..و مامان نفهمید …
و این وسط من قربانی شدم ….
مامانم می گفت لعیا نمی فهمه داره بازی می کنه و به حرف ما گوش نمی کنه ..چطور شما فکر کردین یک بچه ی هفت ,هشت ساله صدای شما رو نمیشنوه و توذهنش حک نمی کنه ؟ …
من نمی فهمیدم ؟شما چرا اون همه درد رو تو سینه ی من گذاشتین و فکر کردین پدر و مادر خوبی هستن چون بهترین چیزا رو برای من می خریدین و قربون صدقه ی من رفتین ..
ولی باور کنین یک بچه فقط عشق میون پدر و مادرشو می خواد و من حالا می فهمم که حتی اگر آدم بزرگ هم بشه بازم همینو می خواد …
مدام منو در مقابل کار انجام شده قرار دادین ,, و پشت سر هم اتفاقات بدی که از تحمل من خارج بود ….؛؛؛
من مهم بودم ..و هستم ..و می خوام باشم ,,, .. پس چرا باید دنبال روی کارای شما ها باشم و قبول کنم ؟ حق من چی بود ؟ منو به جایی رسوندین که فهمیدم حقی ندارم ..
اضافی محسوب میشم ..که نه پروانه و نه حسین آقا منو نمی خواستن ..و شما دونفر می خواستین منو بهشون تحمیل کنین …
با همه ی بچگی اینو خوب درک می کردم …

مامانم گریه می کرد و می گفت آخه من چطور تونستم با تو این کارا رو بکنم ..
خودمم نفهمیدم چرا ؟ الهی بمیرم خاک بر سرم , بچه مو داشتم از دستش می دادم …
این همه سال ,,ولی لعیا جانم من مادرتم ..
هیچکس تو این دنیا بیشتر از من دلسوز تو نیست ..
گفتم : اینو انکار نمی کنم ..ولی شما حق داشتی به اون زودی ازدواج کنی؟ و بعد به من بگی ؟ حق داشتی هنوز من اونو نپذیرفته بودم بچه دار بشی؟ …
من تو این سالها فقط فکر کردم و فکر کردم …و هر چی سختی کشیدم از چشم شما دونفر که منو به وجود آوردین دیدم ….
من …من ..من هر لحظه اراده می کردم می تونستم برگردم ..
ولی بازم اون زندگی رو ترجیح دادم ..وقتی حمیرا خانم رو دم بیمارستان دیدم و گفت مامانی خیلی ناراحته نتونستم طاقت بیارم …
ولی بازم نیومدم تا مجبور شدم .
دایی با افسوس گفت : ببخش خواهر ولی حق با لعیاست البته رفتنش رو قبول ندارم ولی همون موقع .. وقتی که داشتم میرفتم جبهه بهتون گفتم ..به هر دوتون سفارش کردم ..همین چیزا رو گفتم .. ولی گوش نکردین ..
گذاشین کار به اینجا بکشه که این بچه ترکتون کنه برین خدا رو شکر کنین که بلایی سرش نیومده…
یک سکوت سنگین حکم فرما شد و بالاخره مهدی و امید از جاشون بلند شدن که برن …
دل من به یک باره فرو ریخت ..واقعا جدا شدن از امید برام سخت بود . نزدیک در حیاط که رسیدن ترسیدم و دویدم دنبالش
گفتم : امید ؟ برگشت و منو نگاه کرد …
گفتم : تو که میای به دیدنم ؟
گفت :معلومه شک نکن یادت باشه مگر مرده باشم که تو رو نبینم ..و رفت .

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن