خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 82

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 82

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

یک لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم…یک لحظه فکر کردم کاوه ی رویاهای همیشگیم داره حرف میزنه و اینا همه توهمات ذهنمه…چندین بار پلک زدم…چندین بار خودمو نیشگون گرفتم تا ببینم خوابم یا بیدار…اما انگار واقعیت بود.
کاوه ی رویاهای یک ساله من درست کنارم نشسته بود…از گرمای وجودش داشتم ذوب میشدم و حرفاش دوباره باعث میشد قلب یخ زده ام تند به تپش در بیاد.
سرمو انداختم پایین تا لبخندم رو نبینه و رومو برگردوندم سمت خیابون تا از چشمام نخونه چقدر تشنه شنیدن چنین چیزی بودم!
اما یه چیزی ته قلبم بود که نمیزاشت از اون خوشی های بی حد لذت ببرم اونم مانع بزرگی به اسم کارن بود…مانعی که اگر نبود اون لحظه شاید داشتم برای عروسی خودم و کاوه خرید میکردم…شاید با شادی اینکارو میکردم و قلبم مثل یک تکه سنگ به گریه نمینشست.
آهی کشیدم و زانوام رو تو دلم جمع کردم.
چیکار میتونستم بکنم بجز تحمل؟ هیچی…اما میتونستم از این خوشی حتی کاذب…حتی موفقت لذت ببرم. دلم نمیخواست دنیارو به کام خودم و دلم زهر کنم و تنها خوشیم رو از خودم بگیرم…برای همین شروع به رویا بافتن کردم و با رویای شیرینی به اسم کاوه همراه شدم تا لااقل یک روز از زندگیم رو اونطور که دلم میخواد کنار کسی که دوستش دارم زندگی کنم!
☆☆☆☆☆☆
پشت میز شیرینی فروشی بزرگی نشستیم و پیشخدمت به دستور کاوه از هر کیک عروسی کمی برای تست برامون آورد تا انتخاب کنیم.
کیک های شیرینی که برای تلخ ترین روز های زندگی من و کاوه ساخته میشدن!
کیک هایی که با تمام شیرینیش با بغض و تلخی وجودم از گلوم پایین میرفت.
کاوه سیگاری روشن کرد و خیره به من شد که بی میل از هر کدوم از کیک ها ذره ای تست میکردم و میرفتم سراغ بعدی.
شکلاتی…شیری…توت فرنگی…مادلین…ماکارون…تارت گلابی…همه چیز روی میز بود و هیچی به دلم نمینشست.
نگاهی به کاوه انداختم که بی تفاوت نگاهش بین کیک ها میگذشت.
برای اینکه به حرف بیارمش تکه ای از کیک شکلاتی که توی پیش دستی بود رو به سمتش هل دادم و گفتم:یکم از این شیرینی بخور خیلی خوشمزه ست.
کاوه نگاهش رو از کیک ها به چشمام سوق داد و گفت:من چیزای شیرین دوست ندارم.
-پس‌…تو زندگیت از چی لذت میبری.
لبخند کج معروفش رو زد…کمی نزدیکم شد و با لحنی که شیطنت ازش میبارید گفت:از اذیت کردن تو

ابروهام بی اختیار بالا رفت.
انگار هنوز بعد از اونهمه وقت کاوه رو نشناخته بودم!
کسی که توی بدترین شرایط عادت به سورپرایز کردن تو داشت…چه با حرفاش…چه با کاراش.
کاوه بود دیگه…چشم آبی عجیب من!
سرمو پایین انداختم و تکه ای از کیک خوردم تا نبینه دارم لبخند میزنم!
نمیتونستم لبخندم رو کنترل کنم…وقتی میدیدمش هیچی رو نمیتونستم کنترل کنم.
کاوه-بالاخره کیک رو انتخاب کردی؟
الکی سر تکون دادم و دست روی کیکی گذاشتم که حتی نچشیده بودمش!
عروسی ای که سرتاسرش غم بود و روز مرگ من محسوب میشد کیک میخواست؟!
کاوه نگاهی به من و بعد به کیک شکلاتی رو به روم انداخت و گفت:مطمئنی همینو میخوای؟
سرمو تکون دادم که بشقاب کیک رو جلوی خودش کشید…تکه ای ازش خورد و گفت:کی میخوای یاد بگیری دروغات روی من اثر نداره؟!
متعجب لب زدم:ببخشید؟
کاوه در حالی که کیک رو میجوید گفت:تو حتی یه تکه از این کیک هم نخوردی. سر سری اتتخابش کردی…دلیلت پیش خودت بمونه اما به من دروغ نگو.
چنگال از دستم افتاد.
از اینهمه توجه کاوه نسبت به خودم تعجب کردم!
با اینکه هر وقت نگاهش میکردم طوری رفتار میکرد که انگار اصلا منو نمیبینه ولی معلوم کرد تمام توجه اش به من بوده…به حدی که متوجه شده حتی ذره ای از اون کیک نخوردم.
کاوه-به علاوه این کیک تلخه. تو چیزای شیرین دوست داری یا تلخ؟
نیش خندی زدم و گفتم:بستگی به موقعیتش داره.
سرش رو سوالی تکون داد که ادامه دادم:وقتی روزی که قراره این کیک رو بخوری تلخ باشه مزه اش برات فرقی نمیکنه.
چنگالی که داشت توی بشقاب میزاشت با دستش توی هوا خشک شد.
نامحسوس بهش گفته بودم که از این اتفاق اصلا راضی نیستم…هرچقدرم نپرسی‌…هرچقدرم نسبت به من سعی کنی بی تفاوت باشی…هرچقدر اهمیت ندی و کتمان کنی من حرفمو میزنم.
بهش فهموندم که هنوزم دوستش دارم…و خودم فهمیدم حالا این عشق شاید یک طرفه باشه و پیش بره…لعنت به تو کاوه. لعنت به روزی که دیدمت!
خیره به هم بودیم…حتی دلم نمیومد چشمام رو ازش بگیرم…نمیخواستم یک ثانیه هم به جایی غیر از اون نگاه کنم.
خواست حرفی بزنه که صدای سرفه توی گلوی شخصی پل نگاهمون رو شکست.
سر برگدوندم و گارسونی رو دیدم که بی موقع مزاحم حرف زدنمون شده بود.
گارسون لبخندی به ما زد و گفت:ببخشید آقا مزاحمتون شدم…
کاوه-بفرمایید.
گارسون-همسرتون بالاخره کیک رو انتخاب کردن؟!
همسر؟!
حتی شنیدن این لفظ هم برام خوش آیند بود…اینکه منو به کاوه نسبت بدن…اینکه بدونن من مال اونم و برعکس.
ناخودآگاه لبخندی زدم و به کاوه نگاه کردم که مردمک چشماش روی صورتم ثابت بود.
لبخند کجی زد و با شیطنت گفت:همسرم سخت پسنده ولی بالاخره انتخاب کرد.
از اینکه اونم وارد بازی من شده بود خوشحال بودم…هرچند که این بازی فقط یک روز طول میکشید!
گارسون-بسیار عالی. میشه بدونم کدوم رو انتخاب کردید؟
کاوه اشاره ای به ظرف همون کیک تلخ کرد که گارسون با تعجب گفت:جسارته اما مگه نگفتید عروسیتونه؟
کاوه-چرا چطور مگه؟ مشکلی هست؟
گارسون-نه مشکلی نیست ولی این کیک برای عروسی خیلی تلخه. مطمئنید همینو میخواید؟
کاوه نیش خندی به من زد و گفت:ما چیزای شیرین دوست نداریم…با تلخی زندگی کردن از هر شیرینی ای شیرین تره!

فقط نگاهش کردم…چقدر خاص بود شنیدن حرف دلت از زبون کسی که عاشقشی!
☆☆☆☆☆☆
بی حرف توی ماشین نشستیم. بعد از اون مکالمه عجیب میان کاوه و گارسون هیچ حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد.
اما انگار کاوه عوض شد…دوباره سرد شد…شد همون کاوه مغرور همیشگی که با هیچکس شوخی نداره.
برای اینکه سر صحبت رو باهاش باز کنم با اخم کاذب نگاهش کردم و پرسیدم:کاوه…تو حالت خوبه؟
کاوه دنده رو عوض کرد و گفت:برای چی باید بد باشم زن داداش؟ عروسی برادرمه!
دستام رو مشت کردم و ناخن هام رو کف دستم فشردم.
طوری رفتار میکرد انگار یه اتفاق کاملا معمولی تو زندگیش افتاده.
-میشه انقدر به من نگی زن داداش؟همین الان داشت طور دیگه ای حرف میزدی. چرا انقدر سریع عوض میشی؟
پوزخند زد و گفت:من مثل تو و کارن نیستم که هر دقیقه یه چیزی بخوام!بعدم به کسی که زن برادر ادم میشه چی میگن؟
-داری اشتباه میکنی…هم در مورد من هم برادر عوضیت!این کسی که داره زن برادرت میشه یه زمانی ترو…
حرفم رو قطع کرد و تقریبا داد زد:خودت داری میگی یه زمانی. اون زمان تموم شده رفته…چه شیرین چه تلخ رد شده کژال.
بلند تر از خودش گفتم:ولی دلیل نمیشه تو انقدر بی تفاوت رفتار کنی
کاوه روی فرمون کوبید و گفت:پس میخوای چیکار کنم؟ برادرمو بکشم و باهات ازدواج کنم؟
-نه حقیقتو بگو…اگر از روز اول پنهان کاری نمیکردی…اگر برادرتو بجای من انتخاب نمیکردی الان اینجا نبودیم.
کاوه-توام اگر بجای دوری از من برادر عوضیمو انتخاب نمیکردی الان بابت زن برادرم شدنت بهت تبریک نمیگفتم.
انگار دست روی نقطه ضعفش گذاشته بودم…انگار این همون بمبی بود که منتظرش بود تا بترکه…انگار این همون فرصتی بود که ازم میخواست تا خشمش رو خالی کنه و تمام حرفای دلش رو بهم بگه.
کاوه-واسه چی رفتی کژال؟ برای چی تنهام گذاشتی؟ چرا من وقتی صبح پاشدم بجای گرمای تنت کنارم یخ بستگی خونه رو حس کردم؟ چرا وقتی توی خونه عین دیوونه ها هوار میزدم…وقتی تمام چینی های خونه رو میشکوندم…وقتی به زمین و زمان بابت از دست دادن تو فحش میدادم نبودی تا بشنوی؟ چرا وقتی اشک میریختم نبودی تا بهم بگی گریه نکنم؟! چرا نشنیدی صدامو چرا؟ چرا ولم کردی کژال؟ چرا کارنو به من ترجیج دادی حرف بزن لعنتی. چرا؟!
از شوک نمیتونستم چیزی بگم…نیم نگاهی بهم انداخت و ادامه داد:بگو دیگه…بگو…برای اینا جوابی داری که از من میخوای باهات عادی حرف بزنم کژال؟!

 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *