خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان قاصدک / رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار پارت آخر

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار پارت آخر

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

اسفند سال 76 راوی الهام مادر لعیا :

وقتی لعیا رو می دیدم که چطور توی باغ می دوید و خوشحال بود قلبم سر شار از شادی می شد ..
هیچی تو زندگی برای من بیشتر از اون مهم نبود …
از بچگی یک حالت خاصی داشت با بقیه ی بچه های همسن خودش فرق داشت . وقتی من اشتباه می کردم اون طوری به من نگاه می کرد که شرمنده می شدم ..و چون بچه بود به روی خودم نمی آوردم …
اینطور بچه ای بود که وقتی نه سال از خونه دور بود و تو بدترین شرایط زندگی کرد مدام از زندگی درس گرفت و وقتی برگشت مثل یک زن پخته و با تجربه شده بود .
زندگی کردن با محمد برای من دو حالت متضاد داشت در میون اینکه بی اندازه دوستش داشتم و عاشقش بودم ..
کاری می کرد که همیشه احساسم بر این بود که ازم متنفره ..
قهر های طولانی روح و روانم رو آزار میداد ..
گاهی از کنارش که رد میشدم خودشو می کشید کنار تا بدنش با من تماس نگیره ..و هیچوقت برای آشتی پیش قدم نمی شد ..
اونقدر این قهر طولانی میشد تا من خسته و در مونده باب حرف زدن رو باز می کردم و بدون اینکه چیزی عوض بشه یا عقده ای که تو گلو داشتم بیرون بیاد .
بهم محبت می کرد و زندگی عادی رو پیش می گرفت ..
ولی من دیگه نمی تونستم از اون لحظات خوب هم لذتی ببرم و عشقشو باور نداشتم …
حقوق محمد خوب بود و منم معلم ؛؛زندگی خوبی داشتیم بچه ی بی نظیری خدا بهمون داده بود ولی بی دلیل همه چیز رو به کام خودمون تلخ کرده بودیم …

و این وسط لعیا بود که صدمه می دید . اینو می فهمیدم ولی کاری ازم بر نمی اومد .
جوون بودم فکر می کردم زندگیم در کنار محمد داره نابود میشه ….
ولی هرگز به جدایی فکر نمی کردم فقط می خواستم کاری کنم به خودش بیاد و دست از لجاجت و غرورش بر داره …
برای یک زن قهر های طولانی وبی تفاوتی اونم از طرف همنفس خودش کاری بسیار سخت و درد آوره ..
لعیا که رفت خودمو مقصر می دونستم …دیگه سر از پا نمی شناختم ..
محمد اومد دنبالم و در حالیکه هر دو زار می زدیم رفتیم همه جا رو گشتیم ….
لعیا نبود که نبود آب شده بود رفته بود تو زمین … هر جایی که فکر می کردم سر زدیم …. دیگه نه نظر حسین مهم بود نه پروانه …و اینطوری تازه فهمیدیم که چه اشتباه بزرگی رو مرتکب شدیم و با هم گریه کردیم …
لعیا, بد جوری اشتباهات ما رو به ما فهموند …
ترس از دست دادن اون شب و روزمون رو سیاه کرد ..و توی اون نه سال حتی یک لحظه نتونستم صورتش رو از جلوی نظرم دور کنم …
اینکه الان کجاست و چی می خوره و چی می پوشه ..اینکه کی بهش بزرگ شدن رو یاد میده …
زندگی برای من و محمد جهنم شد تا یادمون بیاد تو عین رفاه و خوشی چطور برای خودمون بی دلیل جهنم درست کرده بودیم ..

تا اون روز توی اون باغ اونو خوشحال دیدم ..به قاصدک اعتقاد داشت و فکر می کرد دعا هاشو با اون پرها می تونه به گوش خدا برسونه ….
بین اونا می دوید روی زمین می خوابید و هورا می کشید ..و من مثل یک تابلوی نقاشی زیبا نگاهش می کردم و فکر می کردم بزارم بچه ام خوشحال باشه و امید رو قبول کنم ..
وقتی اسم امید میومد برقی از شادی تو چشمش می نشست پس چرا کاری کنم که بچه ام غصه بخوره ؟ …
موقع تصادف منم چشمم گرم شده بود برگشتم لعیا رو نگاه کردم ..
سرش به پنجره ی ماشین بود و آروم خوابیده بود …هومن هم سرش رو پای اون بود . به حسین گفتم یک جا نگه دار سر لعیا رو درست کنم …
گفت : باشه بزار این چند تا پیچ رو رد کنیم …
یک مرتبه من چشمم افتاد به سنگ بزرگ که از کوه کنده شده بود و افتاده بود وسط جاده فرصت هیچ کاری رو پیدا نکردم و ماشین رفت رو هوا ؛؛ یک چرخ زد و واژگون خورد زمین..
بالافاصله حسین درو باز کرد و با زحمت از ماشین پیاده شد ..
من گیج بودم ..تکون می خورم شیشه خورده ها به تنم فرو میرفت ….
حسین مدام فریاد میزد تکون نخورین ..حرکت نکنین خدا رو شکر علی رو محکم تو بغلم گرفته بودم و اونم صداش در نمی اومد ….
مدتی طول کشید که یک ماشین از اونجا رد شد حسین فریاد می زد و می دوید ..می ترسید دست به ماشین بزنه که فقط به شاخه های یک درخت گیر کرده بود هر لحظه امکان داشت بره ته دّره …

دو مرد که به دادمون رسیده بودن با حسین ماشین رو طناب بستن و کشیدن و منو و علی رو که جز یکم خراش صدمه ای ندیده بودیم از ماشین بیرون آوردن …
دست خودم نبود یکسره صدا می زدم لعیا ..اونو در بیارین ..لعیا …بچه ام ..ای خدا به دادم برس بچه هام ..
هومن ..لعیا …وقتی اونو بیرون آوردن سرش بشدت صدمه دیده بود ..
ولی شیشه ی تیزی کنار گردنشو پاره کرد و خون زیادی ازش رفت .. ..
هومن هم صدمه ی زیادی ندیده بود چون بالا فاصله افتاده بود زیر صندلی ..
از ترس حرف نمی زد و شوکه شده بود ..بدون وقفه داد می زدم و لعیا رو صدا می کردم تمام بدنش خون بود صورتش دیده نمیشد وتو اون تاریکی اصلا نمی دونستم از کجاش صدمه دیده که جلوش بگیرم ..
منو حسین لعیا رو گرفتیم رو پامونو و اون مرد هومن و علی رو جلو گرفت روی پاش …. و با سرعت رفت بطرف بیمارستان …
صداش می زدم ولی هیچ حرکتی نداشت جرات نمی کردم نبضبش رو بگیرم و هوار می زدم ..
خدایا دوباره با من این کارو نکن …
من با بچه ام دعوا کردم ..من لعیا رو دوباره تحت فشار گذاشتم ..
خدا جونم یک بار دیگه اونو به من ببخش ..به بیمارستان که رسیدیم ..
فورا بردنش اتاق عمل ..و درو بستن همین قدر که هنوز زنده بود خدا رو شکر کردم …
ولی نمی دونستم خون خیلی زیادی ازش رفته ..
خودمو می زدم حالیم نبود چیکار می کنم ..
خدایا .من این چیزا رو نمی فهمم اگر اونو ازم بگیری دیگه قبولت ندارم ..نه؛؛ خواهش می کنم این کارو با من نکن …
حسین مدام خونه زنگ می زد و کسی جواب نمیداد ..
نمی دونستیم لعیا یادش رفته زنگ تلفن رو باز کنه …مجبور شد به محمد زنگ بزنه ….

آفتاب زده بود که محمد و محسن از راه رسیدن ..
نمی تونم بگم محمد چیکار می کرد ..اونقدر به در و دیوار مشت زده بود که هر دو دستش زخم بود وهر کجا ولش می کردن سرشو می کوبید ..و فقط می گفت : لعنت به من ..لعنت به من که بچه ی خودمو ول کردم ..
خدا …خدا لعیا رو ازتو می خوام ..منو ببخش بچه ام رو بهم برگردون …
ولی هنوز اونو از اتاق عمل بیرون نیاورده بودن ..
می گفتن بهش خون تزریق کردن ..و امیدی بهش نیست …
محسن و حسین می دونستن و از منو و محمد پنهون می کردن ..ولی من از گریه های حسین می فهمیدم که لعیا حالش خوب نیست …
بچه ام داشت از دست میرفت وکاری ازم بر نمی اومد .
نزدیک ظهر شد ..بدون اینکه ما اونو ببینیم بردنش تومراقب های ویژه بستری کردن ….
دکتری که عملش کرد می گفت :خوشبختانه ضربه ای که به سرش خورده با اینکه خیلی شدید بوده آسیب چندانی بهش نزده و خون از سرش خارج شده ما تونستیم محل صدمه دیده رو پاک سازی کنیم ولی مقدار خونی که ازش رفته باعث شده توانش رو از دست بده ..
برای همین علائم حیاتی خوبی نداره ..و بدنش نتونسته در مقابل خون های تزریق شده هماهنگی ایجاد کنه و باید منتظر باشیم گفتم : آقای دکتر می تونیم ببریمش تهران ؟
گفت : فعلا که اصلا نباید تکون بخوره تازه عمل شده و حرکت براش یعنی مرگ حتمی نگران نباشین ما اینجا از عهده ی مراقبتش بر میایم …

دیگه توانی نداشتم و اشکی برای ریختن ..مات مونده بودم ..
خیلی سخت بود ..هومن از ما بیشتر بی تابی می کرد و از کنار من تکون نمی خورد ..
تازه متوجه شده بودم که سر تا پای منو و هومن و حسین غرق خونه لعیا ست..بچه ام اون همه خون از دست داده بود ….
گروه خونیش هم به من می خورد هم به محمد ..هر دو خون دادیم ..ولی بازم کم بود …
حسین و محسن گروه خونیشون نمی خورد ..
محمد با التماس دوباره خون داد در حالیکه برای خودش خطرناک بود …و کار من دعا و نذر کردن بود …
ما پشت در اتاق مراقب های ویژه منتظر یک خبر از لعیا بودیم که امید رو دیدم که داره میاد …
مثل مجنون ها در حالیکه تلو تلو می خورد و چشمهاش از شدت گریه ورم کرده بود اومد جلو ..
پشت سرشم مادر و پدر و یک دخترِ جوون دیدم که بالافاصله حدس زدم میترا باشه ..
حال امید اونقدر بد بود که دیگه کسی حواسش به کینه های قدیمی نبود ..
من دیگه به هیچی اهمیت نمی دادم ..فقط بچه ام رو می خواستم ..
امید رو که دیدم داغ دلم تازه شد بهم نگاه کردیم ..
در حالیکه گریه می کردیم ..از روی ناتوانی سری برای هم تکون دادیم ..
و گفت : با لعیای من چیکار کردین ؟ اون کجاست ؟
می خوام ببینمش ..وکوبید به در ..داد زد؛ باز کنین ..من باید لعیا رو ببینم ..یکی به دادم برسه ..
لعیا مال منه ..مال منه ..میخوام ببینمش ..دایی و پدرش اونو گرفتن ..
شونه هاشو تکون داد و خودشو کشید کنار ..و گفت : شما ها از جون ما چی می خواین ؟ ولم کنین …
چرا نذاشتین اونو ببینم ؟ چرا از من جداش کردین ؟…

و در حالیکه از شدت گریه خم می شد و آب دهنش رو نمیتونست کنترل کنه ..
گفت : لعیا مال منه برین کنار …از اینجا برین ما رو به حال خودمون بزارین ….
خودم مراقبش بودم ….من بودم که مواظب بودم سرما نخوره ..تا گرسنه نمونه ..تا کسی بهش چپ نگاه نکنه ..
حالا شما ها چه حقی دارین ؟ آخه یکی به من بگه شما چه حقی دارین که ما رو از هم جدا کردین ؟ …
دیگه اجازه نمیدم ..نه ؛؛ نه اجازه نمیدم کسی اونو ازم جدا کنه شماها یک مشت احمق بیشعورین که نفهمیدین ..
ما رو عذاب دادین به جای اینکه ازمون حمایت کنین خواستین زندگی ما رو تحت کنترل خودتون بگیرین .. ولی اینو بدونین ..با همه ی شماهام؛؛ خوب گوش کنین لعیا مال منه …
ما از هم جدا نیستیم ..
جلوی همتون می ایستم….
اون می گفت و ما همه با هم زار می زدیم ..و در حالیکه دو دستشو گذاشته بود روی دیوار زبون گرفته بود که دل منو پاره پاره کرد می گفت :…لعیا …لعیا من اینجام عزیز دلم ..لعیای من .. من اومدم تا تو رو با خودم نبرم نمیرم .. دیگه یک ثانیه تنهات نمی زارم …
اومدم با خودم ببرمت ..یک جای دور که دست کسی به ما نرسه ..دیگه کسی نمی تونه ما رو از هم بگیره ..تموم شد عزیزم …و دو زانو نشست رو زمین و هق و هق گریه کرد وعاجزانه گفت : لعیا به خاطر من .. به خاطر من خوب شو وگرنه من همین جا میمیرم ..بدون تو نمی خوام زنده باشم …

همه در التهابی سخت و طاقت فرسا منتظر خبری از لعیا بودیم ولی امید اصلا حالش خوب نبود مثل یک بچه زار میزد و اجازه نمی داد کسی باهاش حرف بزنه ….
اون شب خون میترا و مادر امید رو هم رو که به گروه خونی لعیا میخورد گرفتن …
تا صبح منتظر شدیم همه رو بیرون کرده بودن و فقط من و امید و محمد که هیچ کدوم نمی تونستیم همدیگر رو دلداری بدیم ..
تونستیم بمونیم و به در بسته نگاه کنیم …امید خسته نمی شد و هر کس رو می دید التماس می کرد که اجازه بدن لعیا رو ببینه ….

بیست روز بعد بیست و سوم اسفند( لعیا ..)
احساس کردم سرم درد می کنه ..
نمی دونستم کجام و چه اتفاقی برام افتاده .. خواستم دستم رو تکون بدم ولی فقط انگشتم حرکت کرد …
یکی گفت : دستشو تکون داد به خدا دیدم .. صدای امید بود .. من کجام ؟ صدای اون باعث شد نیرو بگیرم …
بعد صدای مامان و امید رو با هم می شنیدم .. مادر، لعیا جانم .. عزیز دلم صدامو میشنوی ؟ چشمتو باز کن عزیزم امید اینجاست ..گرمی دست امید رو تو دستم حس کردم ..
انگشت هامو بازم تکون دادم ولی نتونستم چشمم رو باز کنم ….
دکتر داشت معاینه ام می کرد اینو می فهمیدم از حرفایی که می زدن ..
یکی از پلک هامو باز کرد نور دیدم و مردمک چشمم تکون خورد ..
دکتر گفت : درسته خطر رفع شد داره بهوش میاد .. خدا رو شکر ..
امید گفت : بهتون گفتم که خودم دیدم دستشو تکون داد مامان با گریه می گفت : خدایا شکرت .. حسین برو به محمد زنگ بزن ..
بگو لعیا داره بهوش میاد ..برو ..به مامانم هم زنگ بزن خیالش راحت بشه ..

هنوز نمی دونستم معنای اونچه که می شنیدم رو بفهمم ….و تنها از اینکه امید کنارم بود و دست منو گرفته بود راضی بودم ..
تو یک خلا عجیبی بسر می بردم ..مثل خواب و رویا بود ..
من و امید توی یک دشت پر از قاصدک دست همو گرفته بودیم ..اون مدام یک قاصدک می گرفت جلوی صورت منو و با هم فوت می کرد یم و به دنبال پر های اون بالا و پایین می پریدیم ….
( سه روز بعد )باز امید صدام می کرد لعیا عزیزم چشمتو باز کن بزار خیالم راحت بشه ..
آروم یک پلک زدم و چشمم باز شد ..
مامان اولین کسی بود که دیدم امید .. بابام .. دایی محسن ..و مامانی …

( پنج روز بعد دوم فروردین 77 )
من از بیمارستان مرخص شدم ..امید یک ثانیه دستم رو ول نمی کرد .. و دیگه هیچکس اعتراضی نداشت ..
و این جز با معجزه ی الهی امکان پذیر نبود که دستهای عاشق ما رو بهم برسونه ….
وقتی به خونه ی مامانی رسیدیم ..از هیجان نمی دونستم چیکار کنم ….
خاله ام و دایی بزرگم عمه هام که تو بمب بارون رفته بودن شهرستان همه بودن …
پدر و مادر امید و خواهراش عذرا خانم و دختراش و حتی پروانه ..
مامانی اینطور خواسته بود همه رو برای ناهار دعوت کرده بود ..
همه ی فامیل ..جای سوزن انداختن نبود ..اون مامانی مهربون من خوب می دونست داره چیکار می کنه … تنها کسی که نبود مهدی بود ..
گوسفند کشتن ..
اسپند دود کردن و من و امید کنار هم نشسته بودیم راحت و بی خیال دیگه همه می دونستن که تقدیر ما رو بهم رسونده و جدا شدنی نیستیم …

دنبال مامانم می گشتم ..
رفتم به اتاقم دیدم از پنجره بیرون رو با حسرت نگاه می کنه ..
حیاط شلوغ بود بابا و دایی محسن داشتن گوسفند رو تیکه می کردن و بسته بندی برای محله ای که منو و امید اونجا بزرگ شده بودیم …
تا منو دید گفت : قربونت برم قرار نبود به این زودی راه بیفتی ….
گفتم :تا حالا توجه نکرده بودم خدایش بابام خیلی خوش تیپه …
ولی حسین آقا مرد بهترییه ..خیلی هم دوستت داره ..
گفت: معلومه می دونم عزیزم ..

یکسال بعد منو امید رو عقد کردن ؛؛ و ما با هم درس خوندیم دانشگاه رفتیم و هرگز عجله ای برای ازدواج نکردیم ..
چون بین و منو امید عشق آسمونی وجود داشت که فقط میخواستیم با هم باشیم ..
سال 93)

حالا ده ساله که منو و امید با هم ازدواج کردیم و یک دختر هفت ساله دارم ..
دایی محسن و راحله جون از خونه ی مامانی رفتن و من و امید جاشون رو گرفتیم …
و خودم از مامانی که حالا خیلی پیر شده بود مراقبت می کنم …
زندگی ما با عشق شروع شد و مثل همون روز ها یی که تو خونه ی اقدس بودیم هرگز تغییری تو رفتارمون پیش نیومد ..
سختی داشتیم مریضی و بی پولی داشتیم ولی امید حتی تو بد ترین شرایط حواسش به من بود
سه سال پیش سرور ازدواج کرد و ما سعیده رو آوردیم پیش خودمون ….
به سمانه سر می زنیم و اونم خونه ی ما میاد …
من و امید هرگز اون محله و دوستان قدیمیمون رو فراموش نکردیم …….
ولی چیزی که از همه مهمتر بود علی بود ..اون سه سال جهشی خوند و تو سن شانزده سالگی از مدرسه ی تیز هوشان دیپلم گرفت و همون سال رتبه ی چهارم کنکور سراسری پزشکی قبول شد … و با سرعتی غیر قابل باوری داره به جلو میره ….
اسم دخترم رو پریا گذاشتم به خاطر پر های قاصدک که منو به آرزو هام میرسوندن ..
ولی حالا می فهمم که ایمان قلبی به کاری که می کنی تو رو به آرزو هات می رسونه نه پر های قاصدک …
پایان

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان قاصدک

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار پارت 37

رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار جهت مشاهده به ترتیب رمان قاصدک نوشته ناهید گلکار از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *