رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 14

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

_اما، من انتخاب کردم می خوام سفارش بدم.

با این حرفم شقایق وا رفته نگاهم کرد، واسه نقشم باید یکم بهتر باهاش حرف بزنم اما بخواد، نخواد خودش تو تور من افتاده و متاسفانه منم زیاد کنترل رو زبونم ندارم!

گارسون کمی به سمتم خم شد، با لبخندی که حس میکردم، نسبت به ضایع کردن شقایق رو لب هاش جا خوش کرده، گفت:

_شما چی میل دارید؟

نگاهم رو از صورتش به میز انداختم و گفتم:

_قهوه تلخ، بدون شکر و شیر.

سر ی تکون داد، خواست بره که شقایق با صدای پرحرصی گفت:

_منم قهوه و کیک شکلاتی.

تو نگاه گارسون یک، کی از تو پرسید خاصی موج میزد به سختی جلوی خندم رو گرفتم. گارسون که رفت، شقایق سرچرخوند سمت من و منتظر نگاهم کرد.

الان توقع داشت من چیز ی بگم؟ بیخیال نگاهش کردم که خودش گفت:

_خب از خودت بگو، تو درباره خانوادت چیز ی تعریف نکردی.

الان جا داشت دوباره بزنم تو پرش! اما یکم خودم رو جمع و جور کردم و با لحن محکمی گفتم: _چیز خاصی  درباره خانوادم ندارم که بخوام تعریف کنم، بستگی داره شما چی دوست دار ی بدونی؟ اخمی کرد.

_به من نگو شما ،یکم راحت باش.

دست به سینه نگاهش کردم که ادامه داد.

_مثلا از پدر و مادرت، خواهر و برادر ی چیز ی…

پریدم وسط حرفش و گفتم:

_مادرم در قید حیات نیست و فقط یک برادر دارم.

یکم رو میز جابه جا شد و پا روی پا انداخت و گفت:

_تسلیت میگم. یعنی فقط یه برادر دار ی؟  

همچین میگه یک برادر دار ی انگار، می خواد مطمئن شهدر آینده خواهرشوهرش نمیکشتش!  

سر ی به معنی آره تکون دادم.

با اومدن گارسون که سفارش هامون رو آورده بود، بحث ادامه پیدا نکرد. بوی تلخ قهوه بدجور به مشامم چسبید. جور ی که چند لحظه چشم هام رو بستم و یک نفس عمیق کشیدم.

_خب…

چشم هام رو باز کردم و به چهره منتظرش خیره شدم.

_خب که خب؟

_پدرت چی؟ از پدرت نگفتی؟

اخمی کردم، چقدر فضوله من صبرم کمه گند نزنم به هیکلش صلوات…

_ایران نیست.

باز خواست چیز ی بگه که با زنگ خوردن گوشیم، ساکت شد. همون طور که کمی از قهوه ام رو مزمزه میکردم، دکمه اتصال رو زدم.

_سلام جناب پناهی.

_سلام پسرم، چه طور ی؟ کافی شاپ خوشمی گذره؟

نیش خندی به حرفش زدم، زیرچشمی نگاهی به شقایق کردم که مثلا حواسش پی چیز دیگه ای بود اما کل بدنش شده بود گوش، تا ببینه چی میگم.

_ممنون، کی تشیف میارید؟

_من برام مشکلی پیش اومده پسرم، نمیتونم بیام. سه ساعت دیگه تو شرکت منتظرتم، میتونی بیای؟

حدس همچین چیز ی رو میزدم. خونسرد گفتم:

_نه مشکلی نیست میبینمتون، خداحافظ.

با قطع گوشی، شقایق کنجکاو نگاهم کرد که گفتم:

_ خب از شانس من واسه پدرت مشکلی پیش اومده، نمیتونه بیاد.

از جام بلند شدم و درهمون هین ادامه دادم.

_من دیگه میرم، خیلی کار تو شرکت  سرم ریخته.

اولین قدم رو برنداشتم، که شقایق هم بلند شد و دستم رو گرفت.

_خب حالا چه عجله ای! تو که می خوای بر ی پدرمو ببینی، قید شرکتت رو امروز بزن بیا بریم بگردیم!

چقدر این کنه است، دخترم آنقدر آویزون؟ تو غرور ندار ی؟

به چشم های منتظرش نگاه کردم، متاسفانه این نزدیکی لازم بود. سر ی به معنی باشه تکون دادم که خوشحال شد.

دوباره رو صندلی نشستم و با اشتیاق، قهوه ام رو خوردم.

طعم تلخش درست مثل روزگار الانمه، تلخی که حتی اگر شکر بهش بزنی بد مزه میشه.

اما فرق زندگی من با این قهوه، بوی خوشی که آدم مسخ میکنه.

من هرجا برم، باخودم بوی مرگ و بدبختی رو هدیه میبرم.  

با گذاشتن لیوان خالی، روی میز شقایق هم کیکش رو نصفه ول کرد و بلند شد.

بدون توجه به این که دوباره، بازوم رو اسیر انگشت هاش کرد، به سمت بیرون قدم برداشتیم.

 

چند لحظه جلوی در ایستادم و با بی تفاوتی گفتم:

_با ماشین من بریم یا با مال خودت؟

حالت لوسی به خودش گرفت ،یکم روی پنجه پاش بلند شد و نزدیک صورتم گفت:

_با ماشین تو!

باز بوی عطرش داشت اذیتم میکرد. ناخودآگاه باعث شد یکم خودم رو عقب بکشم، دستم رو داخل جیبم فرو بردم و نگاهی به چشم های مشتاقش انداختم.

باشه ای گفتم و رفتم سمت ماشین خودم، شقایق هم با قدم های بلند دنبالم اومد.

شاید توقع داشت در رو براش باز کنم، که این کارم نکردم بدبخت زدحال خورد.

با لب و لوچه آویزون در حالی که اون یک وجب پارچه روی سرش رو مرتب می کردخودش در رو باز کرد و نشست.

بالافاصله پیامی واسه گوشیم اومد،زیرچشمی نگاهی به شقایق انداختم که هنوز با روسریش درگیر بود همون طور که استارت رو می زدم نگاهی به محتوا انداختم.

“آنقدر گند نزن به هیکل دختره ،یکم مهربون باش من از این جا دیدمت گرخیدم” با خوندن پیام خندم گرفت اما با یه لبخند ملیح جمعش کردم.

همون طور که گوشیم رو با یک نفس عمیق داخل جیب کتم می ذاشتم از آینه نگاهی به ماشین دانیار کردم، که درست دوتا ماشین اونطرف تر پارک شده بود.

_چیز ی شده؟

نگاهم رو از ماشین دانیار به شقایق انداختم که با چشم های ریز شده درحالی که کیفش رو روی پاش فشار می داد انداختم.

این همین جور ی مانتوش کوتاه بود، با این مدل نشستنش که دیگه مانتوش رو دربیاره، راحت تره ،یکم سرم رو خم کرد و خیلی خشک گفتم:

_نه نشده.

با اخم  رو ازش گرفتم و ماشین رو به حرکت درآوردم .

اولین کار ی که لازم بود، پایین دادن شیشه ها بود. به خاطر خفگی اتاقک ماشین و بوی مسخره این عطرش که بیشتر شبیه اتم باعث شد حالت تهو بهم دست بده. بیشتر سرم رو به سمت پنجره کشیدم تا باد به صورتم بخوره و بینیم  رو از این بوی آزار دهنده پاک کنه.

شاید چند دقیقه از طی کردن خیابانی که داخلش بودیم نگذشته بود که شقایق درحالی که با شالش ور می رفت گفت:

_خب کجا داریم میریم؟

طبق برنامه و پیشبینی که قبلا خودم کردم که اگر همچین چیز ی پیش اومد ببرمش فروشگاه تکنام اما ،بیخیال شونه ای بالا انداختم و انتخاب به خودش واگذار کردم.

_هرجا تو بگی.

انگار زیادی لفظ تو بهش چسبید نیشش شل شد، دست ظریفش رو روی دستم، که روی دنده بود گذاشت و با ناز گفت:

_هرجا تو بگی، می خوام باتو بگردم فرقی نداره که کجابریم.

از لمس کردن دست هام هیچ خوشم نیومد، دلم می خواست از زیر دستش دستم رو فرار ی بدم و یکی هم بزنم دهنش که آنقدر واسه منی که اعصاب ندارم عشوه خرکی نیاد اما، نباید آنقدر زود بد باهاش برخورد کنم.

خنثی فقط دنده رو جا به جا کردم و گفتم:

_باشه. میریم فروشگاه تکنام یه دور ی می زنیم. اما من با پدرت چند ساعت دیگه جلسه دارم خیلی نمی تونیم…

پرید وسط حرفم و با خنده گفت:

_نترس زیاد مهم نیست، تهش جلسه رو به بعد مکول کنید!

اخمی کردم دیگه خیلی بهش داره خوش میگذره.

_اون جلسه برای من، خیلی مهمه! چیز ی به اسم مکول به بعد نداریم.

چشم هاش رو تو کاسه چرخوند و با لحن حرص دار ی گفت:

_باشه بابا، اصلا هر چی تو بگی.

زیادی لوس بود و رو اعصاب، چیز ی نگفتم و ترجیح دادم به جای صدای نخراشیدش، که مثل ناخن روی اعصابم خط های مواز ی می کشید، سکوت برقرار بشه. انگار خودش هم فهمید یکم زوده واسه صمیمی شدن.

فروشگاه تکنام مسیرش زیاد از خود کافی شاپی که رفتیم، دور نبود و تقریبا ده دقیقه طول کشید تا برسیم.

پا به پام دانیار هم با فاصله دوتا ماشین دنبالم می اومد، نمی دونم چرا آنقدر نگرانه هرچی من عین خیالم نیست، اون صدبرابر من احتیاط می کنه.

کوچک ترین نگرانی نسبت به گروه نقره ،یا هر خره دیگه ای که بخواد باهام دربیفته ندارم، فعلا تنها مشغله ذهنیم تموم کردن این تعهد کوفتیه که حسابی جلوی دست و پام رو گرفته.

نزدیک ترین جای پارک ماشین رو گذاشتم و بدون این که چیز ی به شقایق بگم یا حتی ازش بخوام دنبالم بیاد، از ماشین پایین اومدم.

اونم پیاده شد و دوباره خودش رو بهم چسبوند، بی حوصله از این نزدیکی های اجبار ی با نفس عمیقی اخم هام در هم کشیده شد.

حیف که نمی تونم چیز ی بهش بگم، با دست آزادم کمی لبه کتم رو صاف کردم.

_خب از طبقه اول بریم؟

نگاهی به چهره مشتاقش انداختم و گفتم:

_فرقی برای من نمی کنه!

_عه مگه قرار نبود این جا رو به من نشون بدی؟

با کمی مکث، قدم هام رو برای رفتن به سمت در ورودی تند تر کردم و گفتم:

_از همون طبقه اول شروع به گشتن می کنیم.

خوشحال سر ی تکون داد، باهم از کنار مغازه های جور واجور گذشتیم، بی حوصله بودم و شاید تمام چرت و پرت ها و تعریف های شقایق رو از مغازه یا حتی لباس ها نشنیدم!

سرم داشت درد می گرفت و حس می کردم، ضربان قلبم داره کم کم بالا، میره حتی حس گرمای شدید رو با این همه سیستم سرمایشی کاملا حس می کردم!

دستی به پیشونیم کشیدم، دونه های عرق نشون می داد حالم داره بد می شه، اما چرا؟

بی تابانه با دستم دوتا دکمه بالای یقم رو باز کردم، تا کمی از فشار ی که به گلوم و قفسه سینم می اومد کم تر بشه.

با لرزش خفیف گوشیم، دست بردم و بی حوصله به متن ارسالی نگاه کردم.

“شاهین حالت خوبه؟ اگر مشکلی دار ی سریع کنسل کن بیا برگردیم عمارت”

سرچرخوندم دانیار درست نزدیک یکی از مغازه های کفش فروشی، که فاصله زیادی ام باهامون نداشت، ایستاده بود و نگران بهم زیرچشمی نگاه می کرد.

این که از این  فاصله متوجه حال خرابم شده واسم عجیب بود، سر ی به معنی نه براش تکون دادم و برگشتم سمت شقایق که حتی با این همه نزدیکی متوجه تغییر حالتم نشده!

_بریم طبقه بالا رو هم ببینیم؟

نگاهی به ساعت انداختم، با این که خیلی مونده تا شروع جلسه اما تغییر حالم ، نگرانم می کرد .

_دیگه دار دیر می شه بهتره شما برگردی خونه، من باید برم جلسه با پدرت و…

پرید وسط حرفم، درحالی که بازوم رو به سمت پله های طبقه بالا می کشید با خنده و ناز گفت:

_اوه می دونی چقدر مونده تا جلسه؟ دیرت نمی شه. بریم طبقه بالا رو هم ببینیم بعدش من میرم خونه شماهم برو شرکت پیش پاپای من!

پوف کلافه ای کشیدم، ای درد بگیر ی دختره سیریش نچسب، من قصدم فرار کردن از دستش بود.

با اکراه از پله ها رفتیم بالا، اولین مغازه لباس زنونه ایشون ایستاد.  

بی توجه به چرت و پرتاش که از لباس ها تعریف می کرد و با ذوق کاذب، بهم نشون می داد پشت بهش ایستادم و با چشم دانیار رو دنبال کردم که انگار یکی بهش زنگ زده.

از تغییر تو چهرش و حالت کلافه ای که از این فاصله ام کاملا مشخص بود، باعث شد با دقت بیشتر ی حرکاتش رو نگاه کنم.

حس این که چیز ی شده یا خبر یِ ، مثل آب تو ذره ذره خاک وجودم فرو رفت تا به ریشه مغزم رسید.

اخم هام رو درهم کشیدم و دست مشت شدم رو از داخل جیب شلوارم بیرون آوردم، اگر خبر ی شده باشه باید سریع بفهمم، تو نخ حرکات دانیار بودم که با کشیده شدن دستم و صدای جیغ مانند شقایق، عصبی سمتش چرخیدم دیگه اعصابم رو بهش گند زد!

_بسته دیگه شقایق، خسته نشدی؟ مگه قرار نبود تو بر ی…

فقط برای یک لحظه چشم هام، از صورت نقاشی شده دختره رو به روم، به دختر معصوم دیگه ای افتاد که درست چند قدم باهام فاصله داشت.

نفهمیدم چی شد، از تعجب و بهت رسما ریستار شدم! این این جا چیکار می کنه؟  

ناخوداگاه دلم خواست عمیق تر نگاهش کنم به چشم هاش به صورتش، به همه چیزش، چرا آنقدر لاغر شده؟

چیز ی داخل قلبم تکون خورد، چیز ی که برای اولین بار تو این دوسال مثل سنگ شده بود تکون خورد ،چیز ی ته دلم به مثل مواد مذاب آتشفشان به جریان افتاد و دمای بدنم رو برد بالا، زمان، مکان صدها و هرچیز دیگه ای که اطرافم بود به زانو افتادن و من فقط مجذوب اون شدم!

“چشمانت چراغ علاء الدین است دو چشم فروزان و جادو…

گفتی نگاهم کن، سه آرزو کن!

سه آرزو کردم…

اول این که مروببینی، دوم این که توروببینم، سوم کسی مارونبیند! “

زمانی بُهتم جاش رو به اخم داد، که درست جلوی چشم های من اون دختر از هوش رفت! از نگاه مبهوت شقایق که تو صورت من و اون دختر در نوسان بود عصبی تر شدم!

این حس لعنتی خیلی وقته دیگه مرده!

با حرص و کمترین ملایمت، دستش رو گرفتم و با سرعت از پله ها و جمعیتی که دور اون دختر رو گرفتن فرار کردم.

دانیار که عجله ام رو دید خواست بیاد سمتم، با دستم بهش اشاره کردم که جلو نیاد نمی خوام کار خراب تر از اینی که هست بشه.

آنقدر حس عصبانیت داشتم که حس می کردم الان رگ دیوونگیم بالا می زنه!

شقایق جیغ جیغ کنان پشت سرم کشیده شد، به ماشین که رسیدم تقریبا پرتش کردم رو صندلی جلو و خودمم سریع نشستم.

تا جایی که می شد چنان پام رو گاز فشار دادم که، که ماشین از جاش کنده شد.

چند بار ی با مشت به فرمون کوبیدم، دردی که ناشی از کوبیدن بود آزارم نمی داد! چیز دیگه ای تا ته استخوانم رو به درد آورد که اگر می شد از دردش ناله هایی کنم تا به آسمون هم برسه!

واسه خالی کردن این حجم از عصبانیتم، هیچ چیز ی به ذهنم نمیرسید! اول گوشیم رو که مدام زنگ می خورد درآوردم، بدون این که حتی نگاه کنم کدوم خر ی داره هی بهم زنگ می زنه، عقب ماشین پرتش کردم که اول خورد به در و کف ماشین افتاد.

چنگی به خرمن مشکی موهام زدم. این حس و حال الان چیز خطرناکیه!

تاجایی که تونستم، فشار رو گاز رو بیشتر و هی سرعتم بالاتر می رفت. لعنت به این شانس الان وقت خوبی واسه این دیدار نبود!

چه طور اصلا همچین اتفاقی افتاد؟ چرا امروز درست توهمون فروشگاهی که من رفتم اونم باید اون جا باشه!

نه…

برنامه هام به خاطر این چشم ها، به خاطر این نگاه خراب نمیشه.

نمیذارم که خراب بشه، دوسال تموم گذاشتم کنار رو تمام احساساتم خاک ریختم.

حتی قلبم رو زنده به گور کردم، الان نمی ذارم چیز ی زنده شده.

_شاهین، تو روخدا بزن بغل من دارم سکته میکنم!

با جیغ شقایق پوزخندی کنج لبم نشست، سکته واقعی رو هنوز نزدی، با عصبانیت دستم رو با تهدید تکون دادم و گفتم:

_الان ساکت باش، اصلا حوصله ندارم.

با این حرفم جر ی شد، با اون صدای نکرش چرخید سمتم، شالش کلا افتاد با حرص و عصبانیت گفت:

_من ساکت باشم؟ حوصله ندار ی که ندار ی. اصلا چرا یکهو قاطی کردی هان؟! اصلا اون دختره کی بود واسه چی دیدیش اینجور ی کردی؟  داد زدم.

_به تو ربطی نداره اون کی بود.

به جای این که با حرف و دادی که زدم خفه شه، با لرزش خفیفی که کاملا می شد تو صداش حس کرد گفت:

_هه، چیه دوست دختر قدیم بود یا یه بازیچه؟ نه به من مربوط نمیشه، فقط مطمئن شدم خیلی آشغالی درست مثل بقیه کسایی که اومدن تو زندگیم. توام دختر باز ی توام هزارتا، تا الان ردیف کردی….

نتونستم تحمل کنم این حرف هاش، حالم رو بدتر میکرد، کنار جاده زدم رو ترمزجور ی که از شدت ترمز شقایق پرت شد سمت شیشه، اما با دستش خودش رو نگه داشت.

نمیتونم تحمل کنم کسی بهم تهمت بزنه نمیتونم!

_چته روانی!

برخلاف میل و علاقه ذاتیم با دوتا دستم از شونه هاش گرفتم و محکم کشیدمش سمت خودم، با این حرکتم جیغ خفیفی کشید اما با بوس های ناملایم من، که مثل امواج خروشان به ساحل نرم، لب هاش برخورد می کرد ساکت شد.

چند ثانیه طول کشید تا آروم شه، زود تر از اونی که فکرش رو میکرد، گذاشتم به خواستش برسه ،مجبورم نباید شک به دلش راه پیدا کنه وگرنه تمام برنامه هام و زحماتی که کشیدم به باد فنا میره.

نفس عمیقی کشید، آنقدر حالم بد بود که حتی دیگه عطرشم حس نمی کردم، دستم رو قاب صورتش قرار دادم و توی صورتش غریدم.

_هیچ دختر ی، توی زندگی من نیست! هیچ کس. تا الان هیچ کس تو زندگی من نبوده شقایق، نبوده!

پس دیگه تکرارش نکن، می فهمی؟

می فهمی آخر با داد گفتم، انگار بوسه هام زیادی به مزاجش خوش اومد چون فقط با یک لبخند کمرنگ لال شد. همینم کافیه فقط صداش درنیاد. الان این نباید مثلا بزنه در گوشم بگه این چه غلطی بود کردی؟  

بزار مطمئن شه به چیز ی که خواست رسید، منم به چیز ی که می خوام رسیدم هرچند خیلی زود بود واسه این چراغ سبز نشون دادن که کاملا ظاهر ی بود.

نگاه کلافه ای به جاده و اطراف انداختم، ماشین های دیگه با سرعت از کنارمون درحال عبور بودن و انگار دنیای من از حرکت ایستاده و قصد نداره به حرکت خودش ادامه بده .

نمی دونم چند دقیقه تو سکوت و بهت، درحالی که تو دنیای پوچ و خالی ذهنم غرق بودم گذشت، که با صدای ضعیف شقایق به خودم اومدم.

_می شه منو ببر ی خونه؟

بدون این که نگاهش کنم ویا حتی جوابی بهش بدم، استارت زدم و به سمت خونشون روندم.

نگاهم به جاده و ذهنم جای دیگه، دستم رو زیر چونم به حالت تکیه گاه لب پنجره قرار دادم و سعی کردم نفس های عمیق بکشم. با این حال آشفته فکر کنم اگر جلسه رو کنسل کنم بهتر باشه وگرنه برم معلوم نیست چه گنده دیگه ای پیش بیاد.

از طرفیم داره دیر می شه و زمان کمه.

تو همین دودلی درحال دست و پا زدن بودم که جلوی در بزرگ خونه خاندان پناهی نگه داشتم.

شقایق آروم شالش رو که روی شونه هاش افتاده بود، انداخت رو سرش و با یک تشکر از ماشین خواست پیاده شه اما، سمتم چرخید انگار منتظر بود چیز ی بگم، البته بایدم می گفتم پس بیشتر از این منتظرش نذاشتم و با بداخلاقی بدون کوچک ترین نگاهی بهش، لب زدم.

_خودم بهت زنگ می زنم، به سلامت.

نیشش شل شد اما سریع جمعش کرد، بدون چیز دیگه ای از ماشین پیاده شد و تا در ماشین رو بست، پام رو روی گاز فشار دادم و و کوچه بیرون زدم.

یک سَرِ تا شرکت پناهی بدون این که بفهمم با چه سرعتی میرونم و یا اصلا حواسم به رانندگیم هست یا نه رفتم. شانس آوردم که تصادف نکردم یا به جایی نزدم.

ماشین رو تو پارکینگ شرکت بردم. قبل از پیاده شدنم یه نفس عمیق کشیدم تا کنترل ضربان قلبم رو دوباره بتونم به دست بگیرم.

فضای نیمه تاریک پارکینگ انگار بهم آرامش میداد، نمی دونم به خاطر سکوتشِ یا تاریکی…

دستم رو گذاشتم رو فرمون و تکیه گاهی درست کردم، تا سرم رو فقط برای چند لحظه برای پیدا کردن آرامش روش بزارم!

چندتا نفس عمیق و باز هم غرق شدن تو دنیا و دریای طوفانی درونم، طوفانی که شدید داشت به صخره های سنگی قلبم میکوفت درست مثل همیشه.

من چه مرگم شده؟  

یک چیز ی این وسط درست نیست! نباید این موضوع پیش می اومد و من نمی تونم براش دلیل قانع کننده ای بیارم.

با کوبیده شدن چیز ی به سقف ماشین، سرم رو بلند کردم و به اطراف چشم دوختم .

تو این اوضاع این دیگه چی بود؟

تو پارکینگ کلا چندتا چراغ روشن بود که به طرز مرموز ی تک تکشون، با صدای نابه هنجار ی داشت خاموش می شد. با چشم هام دونه به دونه اونایی که خاموش می شدن رو شمردم، تا آخرین چراغ که درست بالاسر من خاموش شد. حضور کسی رو حس کردم، چیز ی مثل ترس و نفرت و البته قدرت!

همه این حس ها فقط زمانی به سراغم می اومد، که فرانسیس حضور داشت.

کمی چشم هام رو ریز کردم تا بتونم دقیق اطراف رو که تو ظلمات فرو رفته ببینم.

از دیدنش اونم کنار ماشین، تو این وقت روز و ساعت، متعجب بودم و اصلا باورم نمی شد، چون تنها چیز ی که از جونور خودم کشف کردم این بود که نمی تونست تو نور بیرون بیاد، البته همچین الانم هوا روشن نبود.

با مکث در ماشین رو باز و بدون این که ببندمش ،یک باره دیگه سرتاپاش نگاه کردم تا مطمئن شم ،توهم نیست و واقعا این جاست!

_تو این وقت روز این جا چی کارمی کنی؟ اصلا، چه طور ی اومدی این جا؟

برگشت سمتم، اینار کنار صورتش یه زخم کوچیک خودنمایی می کرد و کاملا هم مشخص بود که تازه است. قدمی به سمتم برداشت.

_اومدم بهت هشدار بدم. انگار تمام افراد زیر دستت بهت وفادار نیستن.

لحن تمسخر آمیزش باعث شد اخم کنم، دستم رو داخل جیبم فرو و به ماشین تکیه زدم.

_منظورت رو نمی فهمم، از کی حرف می زنی؟

پوزخندی بهم زد و همون طور که دستش رو روی شونم می ذاشت گفت:

_قبلش می خوام بهت تبریک بگم.می دونم امروز شیرین جونت رو دیدی.

چیز ی درون قلبم فرو ریخت، اما با ظاهر ی خونسرد گفتم:

_کم چرت بگو، چیز ی به اسم شیرین یا هرکوفت و زهرمار دیگه تو دنیای من وجود نداره!

خندید.

_می دونم، من و تو باهم یه معامله کردیم. من سرقولم هستم امیدوارم توام سر قول و قرارت بمونی.

با حرص نگاهش کردم که ادامه داد.

_بهتر مراقب دانیار باشی، فکر می کردم با این عقل و هوش زیادی که دار ی تا الان فهمیده باشی که زیر زیرکی چی کار می کنه؟ یا چقدر تا الان آمارت رو به برادرت داده.

از حرف هاش سر درنمی اوردم، این چی میگه؟ دانیار بهترین کسیه که دارم. با عصبانیت دستش رو از رو شونم پس زدم.

_این چرت و پرتا چیه می گی؟ می خوای اونو از چشم من بنداز ی؟ واقعا هدفت چیه؟

شونه ای بالا انداخت، دستی رو سپر کشید که از برخورد ناخون هاش به بدنه ماشین، صدای جیغ مانندی ایجاد شد.

_اگه باور نمی کنی بهش زنگ بزن، همین الان پیش داداش جونته.

رسما چشام گرد شد، این امکان نداره! نمی تونستم باور کنم. همچنان تو شک بودم که فرانسیس نگاه خیره ای بهم کرد و گفت:

_بیشتر از این نمی تونم این جا بمونم، مراقب افرادت باش، دلم نمی خواد به خاطر افرادت کار هامون به تعویق بیفته.

دستش رو به لبه شنلش گرفت و تو یک ثانیه از جلوی چشم های من محو شد.

با رفتنش تک به تک چراغ های پارکینگ روشن شدن. نمی تونستم باور کنم. درست رفتار صمیمی با دانیار نداشتم، اما حسابش با بقیه همیشه برام جدا بوده!

اما باید مطمئن شم…

با صدای زنگ گوشیم که پی در پی رو ویره می لرزید، نشستم تو ماشین و به صورت کامل چرخیدم و از کف ماشین، برداشتمش.

دانیار تقریبا پانزده بار زنگ زده، اخمی بین ابروهام جا خوش کرد، فقط خداکنه اشتباه کرده باشم .

خداکنه این فرانسیس چرت گفته باشه.

گوشی رو بین انگشت های عرق کردم، فشردم و با صدای کنترل شده ای جواب دادم.

_میشنوم.

باهمون صدای جذاب و مردونش که پشت گوشی بدجور بم تر به نظر میرسید گفت:

_شاهین، هیچ معلوم هست کجایی؟ یکهو چت شد؟  

چند لحظه سکوت کردم. دانیار تنها فرد مورد اعتماد منه همین طور ی نمی تونم بهش تهمت بزنم و از کنارم خط بخوره. نفس عمیقی کشیدم و با عصبانیتی که ناشی از حال خرابم بود گفتم:

_گوشی رو بده شاهرخ.

مکث کرد، مشخصه توقع نداشت همچین چیز ی رو بگم.  سکوتش مهر تایید زد به تمام حرف هایی که فرانسیس گفت. با طولانی شدن مکث عصبی داد زدم.

_اون گوشی بی صاحاب رو بده شاهرخ تا برات بدتر از اینی که هست نشده.

بالاخره صدای گرفته و ناراحتش به گوش رسید.

_اون طور ی که فکر می کنی نیست! بزار ببینمت برات توضیح می…

پریدم وسط حرفش، درحالی که با دست آزادم چشم هام رو که بدجور به خاطر این لنز کوفتی، میسوخت فشار میدادم، گفتم:

_ فقط خفه شو گوشی بده بهش، نمی خوام صداتو بشنوم!

سکوت و بعد صدای همیشه آروم و پر از آرامش شاهرخ به گوشم رسید.

_سلام، شاهین.

تو آخرین لحظه بازم امیدوار بودم اشتباه کنم، اما باشنیدن صدای شاهرخ، رسما دود از کلم بلند شد .

دستم رو روی فرمون فشار دادم و با صدایی که سعی میکردم بالاتر از این نره گفتم:

_فقط می خوام بدونم دار ی، دقیقا چه غلطی می کنی؟ خونسرد گفت:

_از چی حرف میزنی؟ یادم نمیاد مثل بعضی ها حرمت شکنی کرده باشم ،یا کار ی کرده باشم که به ضررت باشه.

متلک میندازه به من، به منی که به خاطرش از خیلی چیزا گذشتم، هرچند حقمه اما الان اصلا وقت مناسبی برای شنیدن این حقیقت، به تلخی زهرمار نیست!  الان من باید طلب کار باشم. باحرص جواب دادم.

_رو به رو کردن هلنا با من رو اصلا کار اشتباهی نمی دونی نه؟ این که دانیار خام کردی و معلوم نیست بهش چی گفتی که آمار من رو بهت میده اشتباه نیست؟ پیش خودت چیفکر کردید؟ یا بهتر بگم، من رو خر فرض کردی؟

_اشتباه می کنی، اصلا اونجور ی که فکرش رو می کنی نیست! من فقط نگرانت بودم و از دانیار خواستم امروز بیاد پیشم تا از حالت باخبر شم، چون تو جواب تلفن های من رو نمیدی. هلنا هم یه تصادف بود، من نمی دونستم هلنا تو کدوم فروشگاه میره، این یه اتفاقِ.

خندیدم، اونم از این خنده های بلند! من رو خر فرض کرده .یعنی واقعا توقع داره باور کنم این یک اتفاق بوده؟ لابد معجزس! با حرص خندم رو جمع و ادامه دادم.

_ببین شاهرخ، این که تا الان چیکار داشتی میکردی به درک! اما خوب گوشات رو باز کن، با این اتفاقی که افتاد حرمت بزرگ تر و کوچیک تر رو ببوس بزار کنار، این جاده ای که دار ی میر ی تهش دره است. دره ای که آخرش مرگه! فقط یک باره دیگه، به هر دلیلی تو کارام دخالت کنی و یا حتی تصادفی هلنا رو جلوی من سبزش کنی، به خدا قسم خودم یه بلایی اول سر اون میارم، بعد سر تو و اون دانیار بیشور.

بدون این که حتی مجال جواب دادن، بهش بدم گوشی رو قطع کردم و کوبیدمش به صندلی یعنی فقط همین یک مورد کم داشتم!

امشب خیلی کار دارم ،یه صحبت کوچولو هم باید با دانیار ترتیب بدم.

از ماشین پیاده و سوار آسانسور شدم، نگاهی به عکس تمام قد خودم از داخل آینه انداختم، با دیدن رژ ی که بالای لبم مهر رسوایی زده با حرص شستم رو روش کشیدم و تا وقتی که کامل پاک نشدِ ول کنش نبودم.

بعضی وقتا حالم از خودم بهم می خوره، دوست نداشتم حتی خودم رو نگاه کنم.

سرم انداختم پایین و چند لحظه ای چشم هام رو بستم. بدبختی هام کم بود، دانیارم شد یک بدبختیجدید.

وقتی آسانسور ایستاد، پرده چشم هام رو باز و نگاه خسته ای به اطراف انداختم.

با دیدن جای خالی منشی ته دلم از این که قرار نبود دوباره عطر مسخرش رو تحمل کنم خوشحال شدم، امروز به اندازه کافی بینیم به خاطر بوی زننده شقایق سوخت.

اون یکی گوشیم، که شمارش رو فقط پناهی و اعضای انجمن داشت درآوردم و به این خرفت شیک پوش، زنگ زدم.

یک بوق بیشتر نخورده بود، که صدای خوشحالش تو گوشی پیچید.

_به به، سلام شاهین جان. خوبی پسرم؟ کجایی؟

یک دستم رو داخل جیبم فرو کردم و با صدای عادی، که برعکس صداش هیچ حسی داخلش وجود نداشت گفتم:

_سلام ممنون، من جلوی در اتاق هستم اما منشیتون انگار…

پرید وسط حرفم و سریع گفت:

_پس چرا نیومدی تو اتاق؟

همزمان در اتاق باز شد. با دیدن قامتش گوشی رو پایین آوردم و نگاهم رو به صورت مشتاقش انداختم.

با قدم  های بلندی که توسالن میپیچید فاصله رو باهام طی کرد و رو به روم ایستاد. درست مثل همیشه تیپ رسمی و سنگینش غرورش رو دوچندان می کرد. امیدوارم بتونم خونسرد بودن ظاهرم رو حفظ کنم.

_می اومدی تو پسرم، امروز مشکلی واسه منشیم پیش اومد همین دوساعت پیش رفت.

خب جا داره بگم الحمدالله، دستش رو جلو آورد با مکث دستش رو گرفتم و با لبخندی که مطمئنم اصلا، شبیه لبخند نبود گفتم:

_ممنون، شرمنده یه چند دقیقه ای دیر کردم.

بلند خندید دستش رو گذاشت پشتم و به سمت اتاقش راهنماییم کرد.

_این چه حرفیه؟ درواقع من باید معذرت بخوام که کار ی برام پیش اومد و نتونستم به جلسمون برسم .

بگو ببینم شقایق که اذیتت نکرد؟

پوزخندی زدم، اذیت نکرد؟ به خدا می خواستم دو دفعه بکشمش، دختر نچسب عملی.

_نه اصلا شقایق خانم خیلی به من لطف داشتن .

نتونستم بیشتر از این چیز ی بگم این امشب بره خونه، دخترش رو باید درحالت خر ذوقی ببینه همین براش بسه.

_خوب خداروشکر. می ترسیدم اذیتت کنه آخه شقایق خیلی شیطونه و تقریبا پدر منو که حتی باباشمم درآورده!

جوابی ندادم و سکوت کردم، نزدیک ترین صندلی کنار میزش نشستم و خیره تابلو بزرگ پشت سرش که همون شیرکوهی بود شدم.

_خب بهتره بحث اصلیمون رو شروع کنیم. راستش من فکر هام و کردم و باید بگم واقعا تجربه جالبی برام خواهد بود، که با شرکت توام کار کنم .

نگاهم رو از تابلو به صورتش سوق دادم و تو سکوت منتظر بودم، تا بقیه حرف هاش رو بگه، که البته کمی جونش دراومد تا ادامه داد.

_دلم می خواد واسه اولین همکار ی و مشارکت ،یه قرارداد یک ساله برای تکمیل یه برج نیمه کاره ببندم.

کاغذی رو جلوم گذاشت، با مکث از رو میز برداشتمش و نگاه دقیقی به تک به تکی جزئیاتش انداختم.

_چرا این برج نیمه کارست؟ شما که کار اصلیتون صادرات و وارداته، چه ربطی به برج داره؟ رو صندلی چرمیش نشست و درحالی که لم می داد گفت:

_درسته کار اصلی شرکت من ساخت و ساز نیست ولی شرکت تو هست، این برج رو تقریبا یه سال پیش از یه کمپانی ساخت و ساز، ورشکسته خریدم. زمینی که داخلش برج ساختن خیلی با ارزشه اون موقعه می خواستم بفروشمش اما الان به این فکر افتادم که تمومش کنم و یه شعبه مشترک با شرکتتو بزنم. نظرت چیه؟

متعجب نگاهش کردم، توقع نداشتم همچین چیز عظیمی رو بخواد با من شریک شه! ناخوداگاه لبخند شیطانی گوشه لبم جا خوش کرد.

آره هرچی پروژه بزرگ تر باشه، ضربه زدن من هم راحت تره دیگه مطمئن شدم قبل اومدن من شقایق زنگ زده کل آمار امروز داده .

وگرنه هیچ خر ی آنقدر سریع اعتماد نمی کنه و همچین چیز ی رو به یک جوون تازه کار ی مثل من نمی سپاره!

سکوت کردم که با چهره ای که مشتاق و کنجکاویت رو باهم داشت، به سمتم خم شد و گفت:

_انگار زیاد خوشت نیومد، نمی خوای نظرت رو بگی؟ سر ی تکون دادم و گفتم:

_من موندم چه طور آنقدر راحت به من اعتماد می کنید و همچین پروژه بزرگی رو بهم می سپارید، قطعا اگر اون جارو بفروشید خیلی بیشتر گیرتون میاد.

_ می دونم اما تو منو یاد دوران جوونی خودم می نداز ی، منم مثل تو بودم. بعدم مگه نگفتی می خوای با شراکت با شرکت من، آیندت رو تضمین کنی؟ منم می خوام آینده خودت رو تضمین کنم چون مطمئنم ارزشش رو دار ی. حالا قبول می کنی یا بازم شک دار ی؟ دست به سینه به مبل تکیه دادم و گفتم:

_اشتباه می کنید. کیه که همچین پیشنهاد عالی رو رد کنه ،یا خوشش نیاد.  

لبخند پیروز ی بهم زد جور ی که از جای جای صورتش می شد رضایت و خرسندی رو دید. یک دستش رو به صورت تکیه گاه، روی دسته صندلی گذاشت و به سمتم خم شد و برگه ای جلو روم گذاشت.

_خب پس باید برای این شراکت جشنم بگیریم. این اصل قرار داد یک ساله ست ،یه نگاه بهش بکن و اگر مشکلی نداره امضاش کن، دلم می خواد خیلی زود کارتو با اون برج شروع کنی.

دست های مشت شدم رو که زیر میز قایم کرده بودم، از هم باز کردم و زیرچشمی نگاهی به چهره اش انداختم.

همه چیز داره خوب پیش میره و من باید خوشحال باشم!

اما اتفاق امروز، بدجور دریای وجودم رو بیابون میکنه. اما نمیتونم انکار کنم که لبخندی که رو لبم جاخوش کرد، از رضایت نبود.

برگه رو گرفتم و محتواش رو با دقت خوندم، ریز به ریز جزئیات، سطر به سطر نوشته شده و حتی حق و حقوق من روهم کامل رعایت کرده. خودکار آبی روی میز رو  برای امضا کردن اولین بدبختی این پیر خوش پوش، انتخاب کردم.

با نرمش خودکار روی کاغذ، اولین مهر مصیبت رو زندگیش نقش بست.

کاغذ رو به سمتش گرفتم، با چند لحظه نگاه خیر به یقه کت شلوارم، نگاهش رو به صورتم انداخت و کاغذ رو ازم گرفت.

_با یه جشن کوچیک تو خونه من چه طور ی؟ موافقی؟

دستی زیر چونم کشیدم و به چشم های، همیشه مشتاقش نگاه کردم. باید خوشحالی خودم رو نشون میدادم، با این چهره ای که مطمئنم به صورت کامل عصبی بودن رو نتونسته مخفی کنه. با تکان دادن سرم به معنی موافقت همزمان گفتم:

_موافق که البته، بایدم برای همچین قراردادی جشن بگیریم، اما شما به من خیلی لطف دارید، میترسم قصدتون مدیون کردن من نسبت به خودتون باشه.

بعد زدن این حرفم، زیرچشمی نگاهی به چهره اش انداختم، از حالتش اصلا نمی شد فهمید داره به چی فکر میکنه، اما بالبخند مرموز ی که زد، مطمئنم کرد که حسام درسته! ضربان قلبم همچنان بالا بود و شک ندارم، اگر فَن اتاق روشن نبود، صدای کوبشش رو حتی این پیر شیک پوشم، میشنوید.

_این چه حرفیه، هرچند که همین جوریشم به من مدیون میشی، به خاطر ریسک بالایی که من دارم میکنم. وگرنه خودت می دونی لب تر کنم می خوام شریک برای شرکت انتخاب کنم، به دودقیقه نکشیده لشکر این جا صف میکشه. اما من ترجیح میدم فرصت های بزرگ رو به  جوونایی مثل تو بدم.

منت سر من میذاره و من رو این مورد حساس!  فقط بزار این ماموریت کوفتی تموم شه، انتقامم رو ازتو و امثال تو میگیرم. برای لحظه ای با تمام نفرتم بهش چشم دوختم، حس میکنم این نفرت رو حتی از پشت این دوتا لنز دید که سریع بحث به جهت دیگه ای کشوند .

_خب بگذریم پس مهمونی رو هستی؟  

به سختی چشم هام رو به جای صورتش، به لبه کتش انداختم. دلم نمی خواست بهش نگاه کنم.

_بله، فقط روز قبلش به من خبر بدید.

همزمان نگاهی به ساعتم کردم، با فشار کوتاه آروم از صندلی چرمی، فاصله گرفتم و ادامه دادم.

_من دیگه باید برم، خیلی دیرم شدِ.

از جاش بلند نشد و فقط تو همون حالت، دستش رو به سمتم گرفت و باهام دست داد.

_باشه پسرم، بازم بابت امروز و نیومدنم متاسفم. برای مهمونی هم امشب یا صبح فردا خبرت میکنم و حتما کپی این قرارداد رو یا برات ایمیل میکنم، یا تو دیداربعدی بهت میدم.

بدون این که نگاهش کنم، فقط سر ی به معنی باشه براش تکون و دستش رو برای فرار رها کردم. به جهنم هرغلطی می خوای کنی!

با قدم های تند، از اتاقش بیرون زدم و حتی سوار آسانسورم نشدم.

پله ها رو دوتا یکی پایین اومدم، مجال به خودم ندادم نفس بگیرم، فقط برم بیرون. این شرکت و اون اتاق مثل قتلگاه برای منِ میمونه.

تو فضای نیمه تاریک پارکینگ، دوتا دستم رو روی سقف ماشینم گذاشتم و چندیدن نفس عمیق کشیدم، چند دقیقه بعد، بازم سکوت یا حتی تاریکی بهم آرامش داد .

دستی داخل موهام فرو کردم و مقداریش، که روی پیشونیم ریخته رو کمی مرتب کردم. باید زودتر برمیگشتم عمارت، حالا که تا این مرحله پیش اومدم، باید بقیه کار هارو هم سریع تر انجام بدم .

همون طور که گوشی رو خاموش میکردم سوار ماشین شدم و از این شرکت مسخره زدم بیرون.

کم کم هوا تاریک شد، سرعتم رو کمی بیشتر کردم.

وقتی به عمارت رسیدم که دیگه کامل شب و تاریکی همه جا رو به آغوش گرفته بود.

با تک بوقی که جلوی در بزرگ و آهنی عمارت زدم، بعد از چند ثانیه در برام باز شد، تعداد زیادی از محافظا تو حیاط به حالت احترام صف کشیده بودن اما من از بینشون، فقط خیره دانیار ی شدم که عقب تر از بقیه، با اخم ریز ی روی پیشونیش کنار علیسان ایستاده بود.

سوئیج ماشین رو داخل جیبم فرو کردم و روبه روی محافظا، درحالی که چشمم فقط رو دانیار بود با اقتدار چند لحظه ای ایستادم.

تو این تاریکیِ  حیاط و نسیم ملایمی که درخت هارو کمی تکون میداد، سکوت بهترین چاشنی بود و ای کاش امشب آنقدر عصبانی نبودم و میتونستم از این فضا لذت ببرم.

اول از همه این لنز های کوفتی رو درآوردم و سرجاش گذاشتم و درهمون حال روبروی  دانیار که همچنان خیره سنگ فرش هاست، ایستادم.

_میشنوم.

سکوت کرد، تمام محافظا تو سکوت و با نگاه کنجکاو نظاره گر بودن.

تو اون فاصله صدای نفس های نامنظمش رو میشنیدم. سر بلند کردم و خیره صورتش شدم.

_انگار نمی خوای حرف بزنی، می خوای خودم بگم هان؟ خوب جواب اعتمادم رو دادی. من رو تو یه حساب دیگه وا کرده بودم…

پوزخند صدا دار ی زدم و ادامه دادم.

_واقعا کارت و تا الان عالی انجام دادی! قشنگ چند وقته دار ی آمار منو به داداشم میدی؟ هوم؟ نکنه تمام اون خرابکار ی ها زیر سر تو اون بود؟ بدون این که سر بلند کنه آروم گفت:

_ اونطور ی که فکر می کنی نیست، کار ی که درست بود انجام دادم.

پورخندم تبدیل به اخم وحشتناکی شد که کل صورتم رو در برگرفت، تو قوانین من چیز ی به اسم خیانت وجود نداره کسی خیانت کنه باید جزاش رو ببینه، حالا با هر نیتی!

کم کم تمام عصبانیتی که تا الان مخفی نگه داشته بودم توی دستم جمع شد با حرص یک قدم رفتم عقب و اولین مشت محکمم رو به صورتش زدم، آنقدر بی هوا بود که حتی دفاع ام نکرد ،یا شاید نمی خواست که دفاع کنه! به خاطر ضربه حتی دستم دردم نگرفت اما، چهره دانیار نشون از این بی دردینمی داد.

همه تو بهت و شک فرو رفتن، دانیار مورد اعتماد ترین کسی بود که داشتم و هیچ کس باورش نمی شد همچنین رفتار ی رو یک روز ی باهاش بکنم.

افتاد زمین و من با عصبانیت و حرص  زیادی منفجر شدم. دستم رو تو هوا تکون دادم و درحالی که قفسه سینم به شدت بالا و پایین می شد، داد زدم.

_بیشور نفهم، تو اون برادر احمق من چی با خودتون فکر کردید هان؟ می گی کار ی که لازم بود رو کردی؟ تو اصلا نمی دونی غلطی که کردی، یعنی چی! نمی فهمی برای من دار ی دردسر درست می کنی! دار ی زحمت های دوساله منو به باد فنا میدی.

دستی به دور دهنش که خونی شده بود کشید و با صدایی که لرزش داشت گفت:

_نه لعنتی نمی فهمم! نمی فهمم دار ی چه غلطی می کنی، اما این رو می دونم که دار ی هم زندگی خودت نابود می کنی هم اون دختر بدبختو. چرا نمیگی دار ی چیکار می کنی؟ اصلا از کجا این اطلاعا…

نذاشتم ادامه بده، با حرص یقش گرفتم و بلندش کردم و یک بار دیگه مشتی به شکمش زدم، دوباره با ناله افتاد اما بازم از خودش کوچیک ترین دفاعی نکرد، با این که می دونستم اگر بخواد میتونه دفاع کنه…

چینی به بینیم دادم و دستی به صورتم کشیدم، نگاهی به افرادم کردم و عصبی گفتم:

_بلندش کنید.

ا از افرادم جلو اومدن هرکدوم ،یکی از دست هاش از پشت گرفت و روبروی من آوردنش.

چند لحظه پشت بهش، همون طور که دکمه های لباس زیرکتم رو باز میکردم گفتم:

_این که من چی کار میکنم به خودم مربوطه.

برگشتم سمتش و به صورت جمع شده اش، که ناشی از درد بود خیره شدم .

_قوانین من رو می دونی؛ خیانت مجازاتش چیه؟

چند لحظه چشم هاش بست و جوابی نداد. عصبانیتم دست خودم نبود و وقتی سکوت می کرد نفتروی آتش می ریخت ضربه دیگه ای به پهلوش زدم که از درد خم شد، اما افرادم سرپا نگهش داشتن.

دست بردم سمت موهاش چنگی بهشون زدم و کشیدمش عقب، تو صورتش داد زدم.

_مجازات خبرچینی و خیانت چیه؟

با حرص و ناله ای که تو صداش، کاملا مشهود بود گفت:

_مرگ!

خندیدم قهقهه بلندی زدم، با دست بهش اشاره کردم و خطاب به بقیه گفتم:

_میشنوید؟ می دونه مجازاتش چیه. می دونه و بازم من رو با کاراش عذاب میده.

سرم رو خم کردم زیرلب نزدیک صورتش، زمزمه وار گفتم:

_می دونی مجازاتش چیه و بازم این کارو کردی؟ حداقل بگو چرا لعنتی. تو برای من فرق داشتی.

بی حال نگاهم کرد و لب هاش رو به هم فشرد، این حالش بیشتر عصبانیم میکرد.

با حرص گفتم:

_چرا؟  

بازم سکوت کرد دیگه مرز انفجار رو من رد کردم، لعنتی حداقل یه چرتی بگو از خودت دفاع کن، باز خواستم ضربه دیگه ای حوالش کنم. تا دستم رو بالا بردم همزمان با پخش صدای جیغ توی گوشم و به شدت کشیده شدن بازوم به عقب، دستم رو هوا موند.

_شاهین ولش کن تو روخدا، نزنش.

با خشم سرچرخوندم و نگاهی به ندا کردم که ملتمسانه و با چشم های اشکی بازوم رو میکشید.

با حرص خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم که با اشک و التماس گفت:

_توروخدا ،نزن.  اگه می خوای بلایی سرش بیار ی باید اول منو بکشی چون منم کم کمکش نکردم! به خدا قصدمون اونی که فکرش رو می کنی نبود.

با این حرفش از تعجب چند لحظه چشم هام گرد شد، اما سریع اخم کردم و درحالی که کم کم داشتمکنترلم رو از دست می دادم، تو صورتش داد زدم.

_خوبه! واقعا دیگه عالی شد.

دیگه رسما گنده زد شد به تمام اعتماد و باور هایی که به این دوتا داشتم، دست بردم سمت ندایی که با چشم های اشکیش نگاهش روی دانیار بود، بی هوا از شونه اش گرفتم و کشیدمش سمت خودم و خطاب به محافظا گفتم:

_همتون گمشید. هیچ خر ی رو نمی خوام ببینم، هیچ کس این جا نمونه.

به دوثانیه نکشید همه رفتن، دانیار دو زانو زمین افتاد و دستش رو روی شکمش گذاشت. وقتی از نبودن بقیه مطمئن شدم، ندا رو هول دادم سمت دانیار که نزدیک بود زمین بخوره.

با حرص چند لحظه شقیقه هام رو فشار دادم، با دست به جفتشون اشاره کردم و گفتم:

_پس از اولم دستتون تویه کاسه بود؟ من خر بگو به شما اعتماد کردم. شما ا…

سرم به طرز فجیحی تیر می کشید.

با دستم سرم رو گرفتم و کمی فشار دادم، حالم به اندازه کافی داغون بود! با داد ندا که با گریه منو مخاطب قرار میداد، چشم هام رو چند لحظه بستم.

_چرا وانمود می کنی که هلنا برات مهم نیست!

با شنیدن این حرفش داد زدم.

__چون نیست!  

سینه به سینم ایستاد و ادامه داد.

_هه نیست؟ اگه نیست چرا دوسال تمام منو فرستادی کنارش، چرا اون کارارو کردی؟ چرا نمیذار ی که تو…

پریدم وسط حرفش و گفتم:

_بسه ندا، شما نمی دونید، از هیچی خبر ندارید. پس ساکت شو فقط ساکت شو…

با گریه نگاهم کرد.

هر لحظه حالم بدتر می شد.

حس میکردم اکسیژن تو کل زمین اصلا وجود نداره، اگرم هست انگار به ورودی ریه های من بیگانه است.

چند دقیقه تو سکوتی که فقط تو گریه های آروم ندا شکسته می شد، نفس عمیق کشیدم.

میتونستم درک کنم که دانیار الان دردش چقدر زیاده! ضربه های آرومی بهش نزدم. ازش عصبانی ام اما نمی خوام ازدستش بدم. بدون این که نگاهشون کنم گفتم:

_از این جا ببرش، به خاطر اتفاقی که امروز افتاد از خونت میگذرم. چند روزم عمارت نباش نمی خوام ببینمت.  

بدون توجه به جفتشون، به سمت در ویلا حرکت کردم. مثل همیشه هیچ کس نبود و شایدم بود و من متوجه حضور کسی نشدم.

پله هارو با سختی و بالا رفتم .

خستم…

به قدمت تمام عمر…

به قدمت تمام لحظات زندگی، آنقدر خستم که حس میکنم حتی پاهام، تحمل وزن خودمم رو نداره .

کی این کابوس تموم می شه؟

خودم رو روی تخت پرت کردم، چشم های هلنا، طرز نگاهش و حتی غش کردنش از جلوی چشم های سوزناکم کنار نمی رفت.

“هلنا”

توی تاریکی غرق بودم، همون تونل همیشگی.  

بازم سیاهی بود و تاریکی، آنقدر تاریک بود که به سختی میتونستم نور ببینم.

باز به سمت اون نور قدم برداشتم…

باز یک ماشین که تو اون تاریکی مطلق، از اون تونل عبور میکرد و لحظه ای چیز ی سیاه تر از تاریکی…

با صدای جیغی که مثل ناقوس کلیسا توی ذهنم پیچید، چشم هام رو باز کردم.

حس میکردم یه وزنه صد کیلویی رو سرم گذاشتن، به سختی سرم رو به اطراف چرخوندم، این جا چقدر آشناست.

دستم رو تکیه گاه بدنم، روی تخت قرار دادم و آروم، نشستم.

دستی به گردنم کشیدم. این جا که اتاقمه، من کی برگشتم عمارت آقا شاهرخ؟

گیج بودم و هرلحظه حس میکردم، الان سرم میترکه! مدام تصاویر گنگی جلوی چشمم بود ،تصاویر ی که تیکه تیکه بودن و وقتی بهشون فکر می کردم، هیچ معنی نمی داد.

هیچ نمی فهمم این تصاویر از کجا سرچشمه می گیره.

اصلا این تونل کوفتی چیه که من همش تو کابوسام می بینمش، می دونم این کابوس ها از بعد از تصادفه اما من و خانوادم اصلا تو تونل تصادف نکردیم.

با بازشدن در اتاق، سرم رو بالا گرفتم، مینا خانم درحالی که دستش یه سینی بود، وارد اتاق شد و پشت سرش آقا شاهرخ اومد.

هردوشون با دیدنم، انگار خوشحال شدن.

_خدا مرگم بده دختر، حالت خوبه؟ بهتر ی؟ بیا یکم از این دارو بخور واست خوبه.

نگاه تشکر آمیز ی به مینا خانم انداختم، سینی گذاشت کنار تخت و لیوان رو به دستم داد.

_خداروشکر، بیدار شدی دیگه کم کم می خواستم ببرمت بیمارستان.

نگاه شرمنده ای به آقا شاهرخ انداختم، هنوز گیج میزدم و دقیق یادم نیست که چیشد.

_شرمنده که باعث اذیتتون شدم. فقط ببخشید من درست یادم نیست چیشده، من چه طور ی برگشتم این جا؟

انگار با این سوالم جا خورد، نگاه خیره ای به صورتم انداخت، دستش رو داخل جیبش فرو کرد و گفت:

_انگار وقتی رفته بودید پاساژ، سرتون گیج میره یا فشارتون میفته، میثم شمارو برگردوند.

دستی به روسریم کشیدم و کمی جلو تر آوردمش، هنوز لباس های صبح تنم بود. شروع کردم به فکر کردن، البته آنقدر سرم درد میکرد که اصلا نمی شد تمرکز کرد!

با باز شدن در ،یک پسر جوون  غریبه اومد داخل و کنار گوش آقا شاهرخ چیز ی گفت. مطمئنم تاحالا تو عمارت حداقل ندیده بودمش، دقیق نگاهش کردم ولی خیلی آشنا میزد. یعنی جایی دیدمش؟ _بخور مادر، برات خوبه.

نگاهم رو از اون ا، که حالا داشتن بیرون می رفتن گرفتم و با لبخند بی حالی به میناخانم چشم دوختم.

_چشم میخورم.

بیشتر سرم درد می کرد و حس سرگیجه باعث می شد حتی درست نتونم اطراف رو نگاه کنم. با خوردن محتویات لیوان، آروم روی تخت چند لحظه ای دراز کشیدم و چشم هام رو بستم.

مینا خانم که دید تمام  محتویات لیوان و قرص ها رو خوردم، برای استراحت کردن من بیرون رفت.

چند لحظه طول کشید تا چشم هام رو تونستم رو یه نقطه، بدون این که سرم گیج بره ثابت نگه دارم.

من رفتم خرید، مطمئنم اما…

اما اون دختره، اون پسر…

مثل برق گرفته ها رو تخت سیخ نشستم. حرکتم باعث شد سرم دو مرتبه گیج بره.

دستم رو رو پیشونیم گذاشتم و کمی فشار دادم.

او تیله های قهوه ای، لعنتی چرا آنقدر آشناست؟ اون نگاه اون برقی که داخلش کاملا مشخص بود!

دوباره چشم هام رو بستم، بازم همون تونل تاریک!  

قبل از این که مثل همیشه تو اون تاریکی شوم، گم شم چشم هام رو باز کردم.

رو تخت دراز کشیدم، اصلا نمی فهمم چه مرگم شده، این که حالم بد شد خیلی ام غیرعادی نیست، من تقریبا از اول صبح سر درد دارم!

حتما فشارم افتاد اما، اون پسره بدجور فکرم رو مشغول کردِ. سرم رو به طرفین تکون دادم و سعی کردم بخوابم. شاید یکم خواب حالم رو بهتر کنه به خصوص با این سرگیج و درد مسخره!

آخرین نگاه بی حالم رو  به ساعت انداختم تقریبا نزدیک پنج و نیمِ  شاید یک ساعت خواب، حالم رو بهتر کنه.

به پهلو چرخیدم و پتوم رو روی سرم انداختم.

باید بخوابم و امیدوارم این خواب کابوس جدیدی رو برام کنار نذاشته باشه.

خیلی زود چشم هام گرم شد و بعد سیاهی مطلق.

 ***

باصدای شکست چیز ی، آروم پلک های سنگینم رو تکون دادم و با بی حالی که ناشی از خواب آلودگی بود به اطراف نگاه کردم.

اولین چیز ی که چشمم روش زوم شد، ساعت بود که روی عدد هفت و نیم بهم علامت میداد.

کمی دستم رو کشیدم و با یک نفس عمیق رو تخت نشستم.

حس میکردم حالم نسبت به چند ساعت پیش خیلی بهتر شده. از روتخت بلند شدم و تمام لباس هام رو عوض کردم.

به دنبال صدای شکستن، از اتاق بیرون اومدم و مستقیم سمت آشپزخونه رفتم.

هرچی نزدیک تر می شدم صدای غرغر های میناخانم رو واضح تر میشنیدم. با دستم گوشه شالم رو کشیدم و داخل رفتم.

_صدای شکستن چی بود؟

با سوالم میناخانم سمتم چرخید.

_خدامرگم بده دختر، تو چرا بلند شدی؟ نمیگی دوباره حالت بد میشه؟ آروم رو صندلی کنار ی نشستم، با لبخند کمرنگی گفتم:

_اولن، خدا نکنه این چه حرفیه؟ دومن من خوبم اومدم کمک. مگه آقا شاهرخ امشب مهمون نداره؟ مینا همون طور که جارو و خاک انداز رو داخل کابینت میچپوند جوابم رو داد.

_آره داره اما، خودش تاکید کرد تو استراحت کنی، درثانی کار خاصی ام نمونده، پس برو استراحت کن. _ولی آخه این جور ی که نمیشه! بزارید کمکتون کنم.

برگشت سمتم  و دستی به کمرش کشید و با خنده گفت:

_عزیزم، تعارف ندارم کار ی نیست، فقط به آقا حمید سر بزن، البته قرص هاش رو خودم دادم، بعدم برو استراحت کن.

همون طور که سرم رو تکون میدادم زیر لب تشکر ی کردم وتو سالن رفتم.

گندش بزنن، خیر سرم قرار بود امروز برم سر خاک مامان و بابا حالم بهتر شه، سبک تر شم .

بهتر که نشد هیچ، حس می کنم بدترم شد!

تازه هیچ کاریم نکردم، پوف کلافه ای از دست بدشانسیم کشیدم و از پله ها بالا رفتم، خدا آخر و عاقبت امروز رو به خیر کنه .

با چند تقه کوتاه، وارد اتاق شدم، آقا حمید خواب خواب بود، اولین بار بود میدیدم تو این ساعت خوابه.

رفتم کنارش و پتو رو روی شونه هاش انداختم و پنجره اتاقش رو هم بستم.

حالا که خوابه بزار راحت باشه ،یک لحظه با یادآور ی خرید هام یکی زدم به پیشونیم. خاک تو سرم کنن، خریدام چیشد؟

وای خدا منو بکش. سریع چراغ رو خاموش و پله ها رو دویدم پایین، گیج بودم برم سراغ میثم یا شاهرخ، از کی بپرسم آخه؟

تو همین درگیر ی ذهنی بودم که با دیدن آقا شاهرخ درحالی که داشت تلفن صحبت میکرد، سمتش دویدم.

بیچاره از دیدنم هول شد سریع گوشی رو قطع کرد و با نگرانی که کاملا تو چهرش مشخص بود، رو بروم ایستاد.

_شما چرا این جایید؟ حالتون هنوز خوب نشده باید استراحت…

موهای مشکیش زیر نور لوستر کمی برق میزد، مشخص بود واسه مهمونی امشب خودش رو آماده کرده. پریدم وسط حرفش و با لبخند نصفه نیمه ای گفتم:

_نه من خوبم .یه سوال داشتم ببخشید…

عجله ام رو که دید جدی شد و منتظر نگاهم کرد ،یکم خجالت کشیدم. سرم رو انداختم پایین و با صدای آروم تر ی گفتم:

_چیزه، من یکم خرید کرده بودم، تو پاساژ که حالم بد شد انگار اونارو…

اینبار اون پرید وسط حرفم، با خنده ای که کل صورتش رو پوشانده بود گفت:

_همچین هول اومدی من سکته کردم گفتم چی شده! نگران نباش، میثم همش و آورد، همین چند دقیقه پیش فک کنم گذاشت تو اتاقت.

لبم رو به دندون گرفتم خندم گرفت، تشکر ی زیر لب کردم که با صداش، کمی سرم بلند کردم.

_سردردت بهتر شد؟

زبونم نمیچرخید جواب بدم فقط سرم رو به معنی آره تکون دادم، این اداها چیه من از خودم درمیارم خدایی!

لبخندی زد.

_خوب خداروشکر. کار ی لازم نیست بکنی، برو استراحت کن.

در برابر جذبه ای که خالی از مهربونی نبود، چشمی زیر لب گفتم که باعث شد، لبخند معنادار ی بهم بزنه. سریع از کنارش رد شدم و پناه بردم به اتاق، قلبم تند تر از حالت عادی میتپید و من، نمی دونم این سریع تر شدن ضربان چه دلیلی میتونست داشته باشه؟ مگه دفعه اوله که آقا شاهرخ این طور ی باهام حرف میزنه؟

چند لحظه چشم هام محکم روهم فشردم. بیخیال خول بودم، خول ترم شدم.

درست نزدیک تخت تمام چیز هایی که خریده بودم به صورت مرتب، روهم چیده شده بود، باز دم این رانندشون گرم حالیش بود وسایلم رو بیاره، گفتم الان میگه نیاورده، پولت دود شد رفت هوا.

بی حوصله دوباره روی تخت نشستم، خوابم نمی اومد حتی اگرم می خواستم بخوابم، آنقدر فکرم مشغول بود که نمی تونستم بخوابم .

شالم رو از سرم درآوردم و اجازه دادم موهای بدبختم یه هوایی بهشون بخوره، آنقدر به در و دیوار نگاه کردم که آخر تصمیم گرفتم به ندا زنگ بزنم، شاید اگر باهاش حرف بزنم حالم بهتر بشه.

شمارش رو گرفتم و منتظر به پشتی تخت تکیه دادم. آنقدر زنگ خورد تا این که قطع شد ،یک باره دیگم گرفتم، اما جواب نداد، قبل این که قطع شه خواستم خودم قطع کنم که صدای گرفته اش به گوشم رسید.

_بله؟

_سلام، چه طور ی دختر بلا؟

با صدای فیس فیسی، که انگار بینیش رو بالا می کشه جوابم رو داد.

_سلام هلنا، مرسی عزیزم تو خوبی؟

لبخندم رو لب هام ماسید، مطمئنم گریه کرده چرا صداش اینجوریه؟ با نگرانی نیم خیز شدم، درحالی که بالشتم رو  به آغوش می گرفتم.

_ندا گریه کردی؟ اتفاقی افتاده؟

یکم مکث کرد و بعد دوباره صدای گرفته اش به گوشم طنین انداخت.

_نه، سرما خوردم.

اخمی کردم.

_زهرمار، پس چرا صبح باهم حرف زدیم مریض نبودی؟ مطمئنم گریه کردی چی شده می گم؟

چنان آهی پشت گوشی کشید که ناخوداگاه منم دلم گرفت، وقتی سکوتش زیادی طولانی شد با نگرانی صداش زدم.

_نداجان، چی شده عزیزم؟ اتفاقی افتاده؟ خب حداقل به من بگو، شاید بتونم کار ی برات کنم، هان؟ همزمان با صدای کسی که داشت انگار تو بلندگو، اسم دکتر ی رو صدا می زد، وحشت زده گفتم:

_یا خدا بیمارستانی؟ کسی چیزیش شده؟ سکتم دادی دختر مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده، نکنه خودت تصادف کردی؟

_نه بابا من خوبم ،یکی از دوستام حالش بد شده آوردمش بیمارستان.

_کدوم بیمارستانی الان منم میام.  

_نه عزیزم، تو بیای این جا چیکار؟ من خودم فردا بهت زنگ میزنم، نگران نباش.

با لب و لوچه آویزون نگاهم خیره، پتو شد.

_باشه، پس حتما بهم زنگ بزن، اگر چیز ی لازم داشتی خبرم کنیا.

میتونستم لبخند کمرنگ پشت گوشی رو حس کنم، با صدای ملایمی جوابم رو داد.

_باشه فدات شم، مراقب خودت باش. من دیگه باید برم، فعلا.

با ناراحتی، گوشی رو بین انگشتام فشار دادم، این حالش از منم بدتر بود که! یک چند دقیقه ای بی هدف به نقطه ای نامعلوم خیره بودم و اصلا نفهمیدم چقدر طول کشید تا به خودم بیام.

طی یک تصمیم آنی، شالم رو روی سرم مرتب کردم و از اتاق دل کندم. درسته آقا شاهرخ گفت استراحت کن اما کار کنم بهتره حداقل  از دست این فکر و خیال راحت میشم.

توسالن یه تعدادی جعبه و یه میله بلند شبیه نرده های پنجره، به دیوار تکیه داده بودن.

صبح خبر ی از این جعبه ها نبود، اینا از کجا اومدن؟

فقط از تو آشپزخونه سر صدا می اومد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم داخل، مینا خانم داشت چایی درست می کرد که با دیدن من دهن وا کرد که سریع دستم آوردم بالا و با خنده گفتم:

_توروخدا بزار کمک کنم. حوصلم سر رفته، به خدا حالم خوبه!

حالتش واقعا بانمک بود، دهن نیمه بازش به لبخند قشنگی کش اومد و سر ی از روی تاسف تکون داد.

_از دست تو دختر، باشه بیا ظرف بشور من چایی هارو ببرم برای آقا. اما ،یکم هم حس کردی حالت بده برو بگیر بخواب.

لبخند گنده ای زدم و چند قدم رفتم جلوتر.

_چشم. فقط یه سوال جریان این نرده که تو سالنه چیه؟

_راستش دقیق نمی دونم انگار نرده های تراس کتابخونه شُل شده، قراره بیان عوضش کنن .

سر ی به معنی فهمیدم تکون دادم، مینا خانم که رفت، سریع پیشبند بستم و شروع کردم به شستن، از تعداد ظرف ها حسم میگفت شاید کل تعداد مهمون ها دو نفر باشند ،یا شایدم یک نفر.

ای بابا واسه یک نفر آنقدر تدارک دیده بودن؟ با ورود مینا خانم، دست از کاراگاه بازیم برداشتم و بقیه ظرف هارو هم شستم.

بدون این که برگردم، آروم گفتم:

_شما می دونید مهمون های آقا شاهرخ کین؟

مینا خانم دوتا لیوان دیگه رو هم تو سینک گذاشت و روصندلی نشست.

_راستش نه، نمیشناسم یکی دو دفعه بیشتر این جا نیومدن.  

با کنجکاوی ذاتیم، از سرشونم نگاهش کردم و پرسیدم.

_چند نفرن؟

_دو نفر .یه خانم و آقا.

آهانی زیر لب گفتم. ظرف ها که تموم شد دستم رو خشک کردم و رو بروی مینا خانم، رو صندلی نشستم. سرم بدجور درد میکرد، فکر نکنم آبلیمو کمک کنه، با وجود اون دوتا مسکنی که خوردم، حتی یک ذره هم بهتر نشده، هیچ معلوم نیست چه مرگم شد هیچ وقت این طور ی سر درد نمیگرفتم.

_هلنا، تو حواست به گاز هست؟ من یه سر برم یه تلفن به سپیده بزنم؟ نگاهم رو از زمین گرفتم و به چشمای خسته اش، خیره شدم.

_آره هستم، شما برید.

با این حرفم، سریع پیشبندش رو باز کرد. همون طور که سمت در می رفت گفت:

_دستت درد نکنه دخترم، الان برمیگردم.

چیز ی نگفتم، با دستم یکم چشم هام رو فشار دادم. این طور ی نمیشه از جام بلند شدم و تو کابینت دنبال جعبه دارو ها گشتم.

درسته دوتا مسکن خوردم اثر نکرد اما ،یکی دیگه بخورم شاید حالم بهتر کرد.

کل پلاستیک دارو هارو روی کابینت چپه کردم و شروع کردم به گشتن ،یه مسکن قوی تر پیدا کردم کمی آب برای خودم ریختم تا خواستم قرص رو بخورم، با صدای ظریف دختر ی تقریبا چسبیدم به سقف، اصلا حواسم نبود.

_سلام.

ترسیده برگشتم و نگاهی به دختر غریبه رو بروم انداختم، احتمالا از مهمون های آقا شاهرخ، با چشم هایی که به خاطر سر دردم، کم کم داشت خمار می شد، لبخندی بهش زدم و قدمی به سمتش برداشتم.

_سلام، چیز ی لازم دارید؟ سر ی تکون داد و آروم گفت:

_ممکنه یکم آب بهم بدید؟

سر ی تکون دادم و لیوان آبی که برای خودم برداشته بودم رو بهش دادم.

یکم مکث کرد اما، با تشکر ازم گرفت ،یکم با دقت نگاهش کردم، بهش میخورد بیست و سه، چهار ساله باشه. چهره جذابی داشت و کاملا با حجاب و خوش پوش بود.

آب رو که خورد محترمانه لیوان رو بهم برگردوند و تشکر کرد، خیره چشم هاش بودم و اصلا نفهمیدم جواب بهش چی دادم.

چشم های خیلی قشنگی داشت! کشیده و درشت ،جور ی که اصلا خط چشم لازم نداره.

_میشه یکم همین جا بمونم؟

از خیره بودنم، خجالت کشیدم و هول زده گفتم:

_بله بله، چرا که نه؟! بفرمایید بشینید.

راهنمایش کردم سمت صندلی، لبخندی بهم زد و نشست. پاک یادم رفت مثلا می خواستم قرص کوفت کنم، اول یکم دیگه آب برای خودم ریختم و فور ی قرص مسکن رو خوردم.

جعبه شیرینی رو از کنار کتر ی برداشتم و جلوش گذاشتم.

_بفرمایید.

لبخندی زد و به صندلیش تکیه داد.

_ممنون بالا پذیرایی شدیم، الانم بحث مردونه شد ترجیح دادم بیام بیرون و مزاحم کار شما بشم.

سر ی تکون دادم و روبه روش نشستم.

_نه این چه حرفیه، مهمون های آقا شاهرخ برای ما خیلی عزیزن.

یکم نگاهم کرد و چیز ی نگفت، شال صورتیش، بدجور به پوست سفیدش می اومد. چهرش خیلی معصوم بود، چشم و ابروی مشکی با دماغ کوچیک عروسکی، نتونستم جلوی خودم رو برای آنالیز کردنش بگیرم!

_جاییتون درد میکنه که مسکن خوردید؟

بدون این که، مسیر نگاهم رو تغییر بدم ،یک دستم رو گذاشتم زیر چونم و گفتم:

_راستش، سرم خیلی درد میکنه برای همین مسکن خوردم.

خواست چیز ی بگه که با زنگ خوردن گوشیش، ادامه نداد، منم بلند شدم رفتم سمت یخچال و خودم رو مشغول کردم، که صداش اومد .

_ بابت پذیرایی ممنون، من باید برم.

با لبخند ملایمی باهام دست داد و من فقط به تکون دادن سرم  و بدرقش تا جلوی در آشپزخونه اکتفا کردم.

پوفی کشیدم و رفتم سراغ گاز و زیرش رو تا آخرین درجه ممکن کم کردم تا به ملکوت نرفته.

من فکر میکردم مهمونا واسه شام بمونن اما، رفتن.

چند دقیقه ای گذشت که مینا خانم و آقا شاهرخ باهم وارد آشپزخونه شدن، از گاز فاصله گرفتم.

آقا شاهرخ تا چشمش به من افتاد با نگاه خاصی که توش حس میکردم، خالی از نگرانی نیست خیره چشم هام شد از نگاهش و حتی وجودش تو آشپزخونه حس خجالت همه جام رو در برگرفت. نمی دونم چرا آنقدر نسبت بهش دچار حس های مختلفی میشم. آخر سر گفت:

_سرت هنوز خوب نشده؟ می خوای ببرمت دکتر؟

سر ی به معنی نه تکون دادم و آروم خطاب به میناخانم گفتم:

__با اجازتون من دیگه میرم.

منتظر جواب نموندم و سریع از آشپزخونه، به اتاق فرار کردم. هیچ نمی دونم چه مرگم شده، اما سردردم مطمئنم عادی نیست، باید یک سر برم دکتر آزمایشی، چیز ی بدم این طور ی که نمیشه!

تازه کابوس هامم باید بگم، شاید تونستن کمکم کنن.

با بی حالی رو تخت پریدم، با وجود اون همه خوابی که ظهر کردم، اما چشم هام وحشتناک میسوخت. پتورو روی سرم کشیدم.  

خدا من چه مرگم شده، من آخر سر از دست این سردرد میمیرم.

 ***

صبح به سختی چشم هام رو باز کردم، حس می کردم حالم نسبت به دیروز بهتر شده ولی همچنان اون درد خفیف در ذره ذره وجودم، کاملا حس می شد.

نگاهی به ساعت کردم نزدیک هشتِ، باید داروهای حمیدخان رو می بردم، سریع بدون این که رخت خواب رو جمع کنم، دستی به لباس هام کشیدم و شالی که کنار تختم افتاده بود رو روی سرم مرتب و اومدم بیرون.

اون جعبه ها و نردهِ هنوز وسط سالن خودنمایی می کرد، معلوم نیست کی می خوان بیان درستش کنن.

بیخیال اونا رفتم آشپزخونه، برعکس همیشه که میناخانم و سپیده صبحون رو قبل اومدن من آماده می کردن، هیچ کس تو آشپزخونه نبود.

متعجب رفتم سمت کتر ی، کاملا مشخصه هیچ کس اصلا صبح نیومده این جا! سریع داروهارو برداشتم و رفتم بالا، باید قبل این که آقاشاهرخ بخواد بره سرکار، براش صبحونه آماده کنم.

جلوی در، بعد از چند تقه کوتاه وارد اتاق شدم، حمید خان چشم هاش باز بود و خیره یک نقطه کور.

با لبخند بهش صبح بخیر گفتم و کمکش کردم روی ویلچرش، بشینه.

بردمش سمت پنجره و دارو هارو با دقت بهش دادم، پتوی کوچیکی رو هم روی پاش انداختم و سریع از اتاق اومدم بیرون.

تمام پله هارو دوتا یکی پایین اومدم، سه دفعه نزدیک بود به ملکوت بپیوندم و بخورم زمین!

نفس هام به شماره رسید، تا وارد آشپزخونه شدم از دیدن آقا شاهرخ که داشت چایی درست می کرد ،هین بلندی کشیدم که بیچاره اونم ترسید!

_ببخشید دیر شد بدید من درست می کنم.

چشم های گردش، با لبخند جذابی که زد به حالت اول برگشت و سر ی تکون داد.

_اولن سلام و صبحت بخیر، دومن خودم بلدم چایی درست کنم و سومن زهرم ترکید چرا این جور ی میای تو؟ بچت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن