رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 12

Rate this post

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

_قابلی نداشت، حالا هم بیا دمپایی رو بده.

در حالی که زیر لب غر غر می کردم دمپایی و هم به مامان دادم که صدای پا و از اون ور جرو بحث پسرها اومد، منم سریع به طرف اتاقم دویدم و در رو بستم.

بعد از شونه کردن و خشک کردن موهام، که تقریبا یک ساعتی طول کشید به سمت رزهای آبی ام که تقریبا خشک شده بود رفتم و عمیق بو کشیدم.

با این که شک دارم کار عرشیا باشه ولی خب من دوستشون دارم.

بهم آرامش می ده.

کاش من بزرگ تر بودم.

کاش این قدر بچه نبودم.

کاش حداقل من رو بچه خطاب نمی کردند.

ای کاش…

به ساعت نگاه کردم.

وقت نماز بود.

به سمت دستشویی به راه افتادم و در اتاقم رو باز گذاشتم.

بعد از وضو گرفتن به اتاقم برگشتم.

سجاده ام رو پهن کردم و مقنعه سفید و چادر سفیدم رو هم سرم کردم.

همیشه با پوشیدن این چادر و مقنعه احساس می کنم که صورتم نورانی و زیبا تر شده.

الله اکبر گفتم و نمازم رو شروع کردم.

آخر نماز به سجده رفتم و برای دل همه عاشق ها دعا کردم.

کسایی که نمی دونن عشقشون واقعیه یا نه!

کسایی که نمی دونن که حتی طرف مقابلشون دوسش داره یا نه.

هی…

سرم رو از سجده بلند کردم که عرشیا رو در حالی که به چهار چوب در تکیه داده بود رو از توی آینه، نگاه کردم.

به من خیره شده بود و پلک نمی زد گرچه پشتم بهش بود، ولی از توی آینه می دیدمش.

انگار که سنگینی نگاهم رو حس کرد که سرش رو به طرف آینه برگردوند و نگاهم رو غافلگیر کرد.

 

کلا نگاهم رو از آینه گرفتم و به سمتش برگشتم.

در حالی که لب هاش برعکس همیشه خنده ای نداشت، گفت:

_من تا حالا نماز نخوندم.

با دیدن ابروهای بالا رفته ام لبش به خنده باز شد و گفت:

_وا خب چرا تعجب می کنی؟ من واقعا نخوندم.

مامانم همون لحظه  از در اتاق در شد و گفت:

_چی می گی عرشیا؟

_داشتم نماز سحر خانم و نگاه می کردم؛ حالا هم بهش گفتم که من تاحالا نماز نخوندم.

مامان خودش نبود ولی صداش می اومد.

_خب خاله جان دیر نشده که باید از یه جایی شروع کرد.

_نه خاله جان، من هنوز بچه ام.

ابروهام دیگه از بس بالا رفته بود، که از موهامم رد شده بود.

رو به عرشیا گفتم

_حالا می دونی دخترا از نه سالگی و پسرا از پونزده سالگی نماز خوندن و شروع می کنن؟

_آره تقریبا یک چیزایی شنیده بودم، ولی من حوصله اش و ندارم.

بعد با ابرو به گل هام اشاره کرد و گفت:

_چه گل های خوشگلی!

نگاهی به گل ها کردم و سرم رو پایین انداختم و جواب دادم:

_آره اتفاقا خیلی دوسشون دارم.

و بعد مشغول جمع کردن سجاده شدم.

از اتاق که بیرون اومدم، بابا رو دیدم که از اتاق خودشون اومد بیرون و در حالی که خمیازه می کشید گفت:

_چه خوابی کردم واقعا به تنم چسبید.

سهیل که تازه از حمام بیرون اومده بود، گفت:

_آره ولی شب نه شما خوابت می بره نه سحر.

بعد ادای خوابیدن من رو که با دهن باز می خوابم رو در آورد و با عرشیا پقی زیر خنده زدند.

ایش پسره بی نمک.

رو بهش گفتم:

_آخ آخ سهیل جای قاشقه ته گلوم می سوزه، می گه علاوه بر پیتزا همبرگر هم می خوام.

سهیل دهنش رو کج کرد و چند دقیقه خیره نگاهم کرد و گفت:

_برو بابا حالا یه چیز ی گفتنم.

عه مگه این نگفت که به من پیتزا می ده؟ اومدم که جوابش رو بدم که صدای مامان اومد.

_بچه ها بیاید، شام حاضره.

با حرص سر سفره نشستم که سهیل با خنده گفت:

_اینقدر حرص نخور جوش می زنی ها!

_کسی از تو نظر نخواست.

_خوش به حالتون  شما هم دیگه رو دارید من همش تنهام.

_تحفه می خوای؟برش دار ببرش من داداش نمی خوام.

_داداش نمی خوای دیگه، باشه به گلوتم بگو این قدر بگه پیتزا می خوام که جر بخوره.

عرشیا گفت:

_بسه تورو خدا، اصلا فردا ناهار پیتزا مهمون من.

_ خیلی نمی خواد به کل کل این دوتا توجه کنی این دوتا عین سگ و گربه همیشه توی جنگ و دعوان، بعدم لازم به زحمتت نیست عرشیا جان وظیفه سهیله.

سهیل تندی گفت:

_باباجان، من نه سرکار می رم نه پول دارم؛ پس اول و آخرش پول پیتزا از جیب خودت می ره.

_ ای بابا، خودم پیتزا می خرم. دیگه هم حرفی نباشه.

این قدر با تحکم گفت که هممون تقریبا لال شدیم.

عرشیا نگاهی به ما کرد و گفت:

_گفتم حرفی نباشه ولی نه در این حرف، بفرمایید غذا سرد شد.

 

بعد از خوردن غذا، عرشیا و سهیل خونه عمو علی رفتند که به قول خودشون فیلم ترسناک ببینند.

منم ظرف ها رو شستم و میز و پاک کردم. آشپزخونه رو هم برق انداختم.

ساعت رو نگاه کردم که یک شب رو نشون داد.

مامان و بابا هم خوابیده بودند.

حوصلمم حسابی سررفته بود. گوشیم رو برداشتم و روشنش کردم.

با دیدن پیام فاطمه، گل از گلم شکفت و سریع بازش کردم.

سحر بیدار ی بهت زنگ بزنم؟

ساعتش رو نگاه کردم، مال پنج دقیقه پیش بود.

پیام دادم _آره.

تا به خودم بیام گوشی زنگ خورد.

دختره انگار پای گوشیش منتظر بوده.

دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو در گوشم گذاشتم.

_الو، سحر هوی سلام

_سلام چطور ی دختر خوب؟

_خوبم تو چطور ی؟خوش می گذره شمال؟

_آره، خوش گذشت. صبح برگشتیم.

_عه چرا؟

_کار ی برای شرکت پیش اومد مجبور شدیم برگردیم.

_خب چی شد؟چه خبرا بود؟

_خب بزار تعریف کنم…

تمام اتفاق هایی که تو این دو روز افتاد و تعریف کردم.

_عجب یک جورایی هم بهت خوش گذشته، هم نه!

_آره، دقیقا.

_چه قدر بلا سر تو اومد، دختر.

_آره می بینی اصلا من شانس دارم؟

_نه راستی سحر یه چیز ی بگم؟

_بگو

_رشته ام رو تغییر دادم.

_جدا؟

_آره همون خیاطی.

_آخی موفق باشی عزیزم.

_تو هم همین طور

_خب دیگه زیادی دار ی وقت گرانبهام و می گیر ی.

_خیلی بی شعور ی سحر

_نظر لطفته.

_خدافظ بیشعور

_شرت کم خدافظ بعد هم سریع قطع کردم.

 

الان یک هفته از اون زمان می گذره.

سه روز ی می شه که عمو علی و خاله مریم از شمال برگشتند.

امروز قراره برای ناهار به حیاط بریم.

مامان درست کردن غذا رو به عهده من گذاشت و منم سالاد الویه درست کردم.

خب از یک دختر به سن من، چه انتظارات دیگه ای بر میاد؟ سالاد رو توی ظرف ریختم، و روشم با خیار شور و گوجه تزئین کردم. کنار ی گذاشتم و همه رو به صورت آماده روی میز چیدم.

سهیل و عرشیا توی خونه اومدند و عرشیا مثل مگس دست هاش رو به هم مالید و گفت:

_اوم غذا .

سهیل نزدیک اومد و خواست یک تیکه از خیارشور های تزئین شده ی روی سالاد رو برداره که با دستم روی دستش زدم، که دستش رو کشید.

_عه! چرا این طور ی می کنی؟ بلاخره که باید خورده بشه حالا چه الان، چه سر سفره.

_نچ فقط سر سفره.

ظرف رو خودم برداشتم و بقیه وسایل هارو به پسرها دادم.

خودم جلو راه افتادم و اون ها هم پشتم می آمدند.

به مامان این ها رسیدم و ظرف غذا رو وسط سفره که آماده چیده شده بود، گذاشتم و همون جا نشستم.

سهیل بغل من نشست و با پیروز ی یک خیار شور برداشت و خورد.

صورتش رو بغل گوشم آورد و به صورت افتضاحی قرچ قروچ کرد.

_نکن این کارها رو خیر سرت می خوای بر ی خارج با این کارهات فقط آبروی ایرانی ها رو دار ی می بر ی.

عرشیا تقریبا بلند گفت:

_آره دیگه کم تر از یک ماه دیگه اونجاییم.

اونجان؟

یعنی می خواد بره؟ چرا این قدر زود؟

 

_خب پس به سلامتی.

واقعی دارن می رن!

اصلا قرارشون همین بود.

چه قدر زود گذشت.

خدایا می شه این ماه اصلا نگذره؟ من نمی تونم!

من نمی تونم بدون اون، تحمل کنم.

می شه کارهاشون جور نشه و نرن؟ نه داداشم، نه عشقم.

یعنی می شه؟ هی کاش بشه.

به نون توی دستم نگاه کردم. فقط من بودم که غذام رو نخورده بودم.

با صدای عمو علی به خودم اومدم.

_سحر جان عمو خیلی خوشمزه شده، دستت درد نکنه.

_خواهش می کنم.

_بخور دیگه، چرا غذات مونده؟

_ها؟ می خورم الان.

سریع نونم رو از الویه پر کردم و با حرص گاز زدم.

کاش می شد اینجا نبودم.

کاش می شد می نشستم و با عرشیا یک عالمه صحبت می کردم.

اما، مثل اینکه نمی شه.

دوباره یک گاز بزرگ از لقمه ام زدم و قورتش دادم تا بلکم بغضم با لقمه غذا پایین بره. سریع بقیه غذام رو هم تموم کردم.

_دستت درد نکنه دختر، خیلی خوش مزه بود.

عمو علی در حالی که شکمش و می مالید گفت:

_آخ آره گفتی؛ من که خودم و خفه کردم از بس خوردم.

با خنده گفتم:

_نوش جان.

_دست شما درد نکنه سحر خانم.

_خواهش می کنم نوش جان.

تا اومدم برم تو فاز غم، سهیل گفت:

_دستت درد نکنه که نداره، چون وظیفه ات بود.

ولی از اونور خیلی خوش مزه بود دیگه موقع شوهر کردنته ولی من که امیدی ندارم که اصلا کسی بیاد بگیردت ولی در کل خوب بود.

این پسر خجالت نمی شناسه.

جلوی عمو علی و بابا و عرشیا برای چی می گه آخه؟ اومدم جواب بهش بدم که یهو خاله مریم گفت:

_ نه خاله خودت و به این پسرها امیدوار نکن. غذات که خیلی خوش مزه بود، دستتم درد نکنه.

خواستگار هم خاله جون به وقتش قشنگ میاد و می ره نگران این چیزها نباش.

با خجالت سرم رو پایین انداختم و بشقاب هارو برداشتم و از مخمصه فرار کردم.

 

که خنده اشون بلند شد.

از پله ها بالا رفتم و ظرف غذا رو توی سینک آشپزخونه گذاشتم.

یک لحظه چیزی از ذهنم گذشت.

سریع از خونه بیرون و از پله ها پایین اومدم.

به سمت بقیه رفتم و گفتم:

_ببخشید این ماه چه ماهیه؟

بقیه یک نگاهی به من انداختن و سهیل گفت:

_مرداد.

_امروز چندمه؟ عرشیا یک دفعه گفت:

_ دوازدهم.

با این حرفش انگار که همه یک لبخند زدند.

_مطمئنید؟

_بله چطور؟

با گیجی سر ی تکون دادم و گفتم:

_هیچی، هیچی

همون جا نشستم و گفتم:

_آخه من قبل از اینکه بریم شمال دیدم تقویم و که دیدم، دهم بود.

خاله مریم در حالی که هندوانه قاچ می کرد گفت:

_نه خاله جان، اشتباه دیدی!

دوباره با گیجی توی ذهنم تجزیه تحلیلش کردم و آخر با گفتن برو بابایی تیکه هندونه ای که خاله بهم داده بود و گاز زدم.

من فکر کردم سه روز دیگه تولدمه، ولی مثل اینکه خیلی دارم اشتباهی فکر می کنم.

پس برای حدودا دو هفته دیگه ولی نه امکان نداره!

سریع از جام بلند شدم و خواستم به طرف خونه برم که بابا گفت:

_کجا؟

چشم هام گرد شد.

_خونه دیگه.

_برای چی؟

_می خوام تو اینترنت سرچ کنم که امروز چندمه.

عرشیا گوشیش رو گرفت سمتم و گفت:

_بیا گوشی من تقویم داره.

به اجبار نشستم و گوشی رو گرفتم.

درست بود، امروز دوازدهم بود.

 

دمغ سر جام نشستم، و به ظاهر فقط به حرف های بقیه گوش می کردم.

بقیه هم برای خودشون از جاهای دیگه حرف می زدند.

اوف حوصله ام سررفت.

ازجام بلند شدم و در حالی که به سمت تاب کنار حیاط می رفتم، گوشیمم از توی جیبم درآوردم.

روی تاب که زیر درخت بیدمجنون هم بود نشستم.

تقریبا سایه بود، ولی بازم رگه های ریز آفتاب از لابه لای برگ های نسبتا کوچک بیدمجنون عبور می کرد.

روی تاب نشستم و تاب خوردم.

آهنگ به «شرطی که» از پازل بند رو هم پلی کردم. اهل آهنگ های غمگین نبودم.

همیشه نظرم این بوده که آهنگ های غمگین آدم رو دپرس می کنه.

با شروع شدن آهنگ منم باهاش زمزمه کردم

 

 

اینکه عاشقت باشم تا تهش باشم بهترین کاره

به شرطی که مالِ خودم باشی و به شرطی که تو عاشقم باشی و به شرطی که تنها نر ی جایی و تموم کنی این همه تنهایی رو به شرطی که مالِ خودم باشی و به شرطی که تو عاشقم باشی و به شرطی که تنها نر ی جایی و تموم کنی این همه تنهایی رو آخ که دل چسبِ چقدر دیوونه با تو این دیوونه بازیای عشق فکرت از سرم نمیره بیرون من سرم درد میکنه برای عشق زندگیم رویِ  رواله با چشات همه چی عینِ  شماله با چشات

دوست دارم دنیا رو آشوب کنم تا فقط حالِ تو رو خوب کنم به شرطی که مالِ خودم باشی و تکست آهنگ به شرطی که پازل باند

چه فرقی میکنه من عاشقِ تو باشم یا تو عاشق من

چه فرقی میکند که رنگین کمان از کدام سمتِ آسمان آغاز میشود تو رو میبینم و گیج میره سرم از تماشای تو لذت میبرم عطر تو دور و برم میپیچه اسم تو تویِ  سرم میپیچه زندگیم رویِ  رواله با چشات همه چی عینِ  شماله با چشات دوست دارم دنیا رو آشوب کنم تا فقط حالِ تو رو خوب کنم به شرطی که مالِ خودم باشی و به شرطی که تو عاشقم باشی و

به شرطی که تنها نر ی جایی و تموم کنی این همه تنهایی رو به شرطی که مالِ خودم باشی و به شرطی که تو عاشقم باشی و به شرطی که تنها نر ی جایی و تموم کنی این همه تنهایی رو دوست دارم دنیا رو آشوب کنم تا فقط حالِ تو رو خوب کنم دوست دارم دنیا رو آشوب کنم تا فقط حالِ تو رو خوب کنم.

 

 

یک جورایی حرف دل خودم بود ،یعنی واقعا حرف دل خودم بود.

به شرطی که مال خودم باشی و  به شرطی که تو عاشقم باشی و  به شرطی که تنها نر ی جایی و  تموم کنی این همه تنهایی و  هی… به شرطی که تنها نر ی جایی و  تنها نر ی جایی و ، تنها نر ی جایی و  این تیکه اش هی توی ذهنم اکو می شد.

کلافه از این تیکه اش گوشی رو خاموش کردم و روی زمین پرت کردم.

البته آروم پرت کردم که نشکنه.

 

نگاهم به گوشی ام بود، که دستی اون رو برداشت و بالا آورد.

نگاه من که روی گوشی بود هم بالا اومد.

با دیدن عرشیا و پشتش سهیل تعجب کردم.

عرشیا گوشی و سمتم گرفت و گفت:

_ عصبانیتت و سر گوشی خالی نکن، سحرخانم.

در حالی که فقط به چشم هاش زل زده بودم گوشی رو گرفتم و زیر لب زمزمه کردم:

_ممنون .

اونم فقط به من نگاه می کرد که سهیل صدام زد:

_سحر

_بله؟

سهیل با یه صورت خیلی جدی گفت:

_پاشو برو حاضر شو، با پرهام این ها می خوایم بریم سینما.

_جدا؟ گلناز و فاطمه هم می دونن؟

سهیل:گلناز و که آره ولی فاطمه رو نمی دونم. می خوای یک زنگ بهش بزن.

_باشه.

در حالی که به سمت خونه می رفتم، شماره فاطمه رو هم گرفتم و گوشی رو در گوشم گذاشتم.

_الو؟

_سلام فاطی خوبی؟

_آره عزیزم خوبم، تو خوبی؟

_آره این ها رو ولش کن داریم می ریم سینما می آی؟

_عه! با کی؟

_پرهام و گلناز و سهیل و من و عرشیا.

_به به عرشیا هم هست که! ولی من حاضرم گلناز قبل از تو بهم گفت.

_خب زودتر بگو، به هر کی هم که بهت خبر داده به همون بگو بیاد دنبالت خدافظ

_هه باشه عزیزم بای.

بعد از قطع کردن گوشی به اتاقم رسیدم و بعد از عوض کردن لباس هام یک رژ هم زدم و از اتاق بیرون اومدم.

بعد از خوردن یک لیوان آب از خونه خارج شدم وبعد از خداحافظی از مامان این ها به سمت ماشین عمو علی که عرشیا پشتش نشسته بود رفتم و نشستم.

_سلام خب بریم.

عرشیا آینه ماشین رو روی من تنظیم کرد و گفت:

_می ریم.

بعد از بازشدن در بیرون رفتیم که سهیل سرش رو سمت من برگردوند و گفت:

_به فاطمه خبر دادی؟

_آره می دونست، بهشم گفتم با گلناز این ها بیاد. گلناز اینا با چی میان؟ سهیل سرش رو برگردوند و گفت:

_با ماشین بابای پرهام.

_باباش می رسوندشون؟

_ وای سحر چه قدر سوال می پرسی!

نه باباش که نمیارتشون خود پرهام ماشین رو میاره.

 

_اصلا دوست دارم سوال بپرسم ،مشکلیه؟

_آره روی اعصاب آدم راه می ر ی.

_من راه می رم خوبه بهتر از توئم که روی اعصاب آدم یورتمه می ر ی.

_چی گفتی؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_همونی که شنیدی.

سهیل دهنش رو باز کرد که عرشیا دستش رو سمت ضبط برد و روشنش کرد.

صدای آهنگ توی ماشین پیچید و سهیل تقریبا لال شد و دیگه حرف نزد.

ایش پسره بی شعور به من می گه روی مخ منی هستم که هستم، به اون چه؟ اصلا بهتر بره خارجمنم از دستش  راحت می شم.

بعد هم دست به سینه شدم و پنجره رو نگاه کردم.

با احساس سنگینی نگاهی روم و برگردوندم که دیدم عرشیا از توی آینه جلو ماشین نگاهم می کنه.

تا دید من دارم نگاهش می کنم ،یک چشمک زد وبا لبخند روش رو ازم برگردوند.

از بدنم حرارت داغی بلند شد و این داغی زمانی بیش تر شد که متوجه شدم عرشیا چند دقیقه یک بار نگاهم می کنه.

کاش می شد می تونستم از زیر نگاه های عرشیا فرار کنم اما، نمی شد.

با ایستادن ماشین منم صاف سر جام نشستم و با دیدن سینما تقریبا خودم رو از توی ماشین به بیرون پرت کردم.

دستی به لپ های سرخم کشیدم و نگاهم رو بالا آوردم که با چهره های شیطنت آمیز فاطمه، گلناز و پرهام که سه تاییشونم دست به سینه وایساده بودن روبه رو شدم.

اون دو تا که هیچی، پرهام زیادی تیزه چیز ی نفهمیده باشه.

وجدان گفت:  

_از کجا دیده باشدت؟ تو که تا ماشین وایساد، زرتی خودت و پرت کردی بیرون چی و می خواد ببینه؟

_آهان راست می گی ها!

 

نگاهم رو چرخوندم که روی پت و مت ایستاد.

با قدم های تند خودم رو بهشون رسوندم و اون ها هم جلو اومدن و توی یک حرکت تو بغل هم پریدیم.

_خیلی بی شعورین، دلم براتون تنگ شده بود. شما بی معرفت ها یک یادی هم از من نکردید.

_به من چه من زنگ زدم، سگ داشت پاچه ات و گاز می گرفت.

با این حرفش سه تایی زدیم زیر خنده و از بغل هم جدا شدیم.

با دیدن لپ های تپل فاطمه و چال گونه اش دوتا دست هام رو دراز کردم و همچون لپ هاش رو کشیدم، که صدای جیغش در اومد.

_آخی دلم برای لپ هات تنگ شده بود.

_ دست نزن مال آقامونه!

با دهن کجی بهش نگاه کردم که با صدای اهم اهمی نگاهمون رو از هم گرفتیم.

پسرا ایستاده بودن و نگاهمون می کردند.

قیافه پرهام بدجور ی شیطون شده بود ،یک ابروش رو بالا داده بود و یک لبخند کجی هم گوشه لبش بود.

چشم هام رو ریز کردم و زیر چشمی نگاش کردم.

نگاهش که به من افتاد، به فاطمه اشاره کرد و نیشش باز شد.

منظورش با حرف فاطمه بود.

سهیل و عرشیا هم لبخندی روی لبشون بود.

فاطمه با دست پاچگی گفت:  

_خب بریم دیگه، الان فیلم شروع می شه.

بعد هم زودتر از همه به راه افتاد.

با رفتنش صدای خنده پسرها بلند شد.

بی چاره چقدر خجالت کشیده بود. دست گلناز رو گرفتم و در حالی که به پسرها چشم غره می رفتم ،پیش فاطمه رفتم.

دستش رو که گرفتم متوجه شدم داره زیر لب به خودش فحش می ده.

_آخه مگه خر ی دختر نمی بینی پسرا همه بی جنبه اند؛ واجبه جلوشون اون حرف ها رو بزنی؟ اه اه آبروم رفت.

اصلا سحر تقصیر توئه!

_وا به من چه خودت گفتی مال شوهرمه!

_ ول کنید بابا این حرف ها رو.

_آره بابا اون ها هم حالا فراموش می کنند حالا این ها ول کنید، بیاید بریم بهشون بگیم برامون خوراکی موراکی بخرند.

_برو بابا من خودم می خرم، نیازم به پول پسر جماعت ندارم.

 

بعد هم زودتر از ما جلو رفت.

دیدم راست می گه، رفتم مقدار ی پفیلا گوجه ای خریدم و پولشم حساب کردم.

با دیدن پاستیل خرسی دهنم آب افتاد و سریع به سمتش حرکت کردم.

چشم هام قلبی شده بود. با عشق پاستیل رو برداشتم و چند تا چیپس هم خریدم و به طرف سالن به راه افتادم.

به در سالن سینما که رسیدیم متوجه شدم که فقط من و گلناز و فاطمه، اونجاییم.

سه تایی برگشتیم و دیدیم پسرها دست خالی دارن میان.

به چشم های گرد شده نگاهشون کردیم، که با لبخند شونه ای بالا انداختند.

چقدر اینا پرو اند خوبه می گن وقتی آقایون هستن خانوم ها دست توی جیبشون نمی کنند، فکر کنم این ها برای دوست دخترهاشون این حرف ها رو از برند.

حالا برای ما یک قرون پول خرج نمی کنند.

با دخترها به هم یک نگاه کردیم و یک نگاه به پلاستیک خریدامون.

با حرص به هم نگاه کردیم و به طرف سینما رفتیم.

هنوز فیلم شروع نشده بود.

با دیدن سه تا صندلی خالی، خنده ای کردیم و بدو بدو رفتیم و نشستیم.

صندلی های بالاش همه خالی بود، ولی باز کاچی به از هیچی.

پسرها اومدند و یک نگاهی به صندلی ها کردند و با بی خیالی روی سه تا صندلی پشت ما نشستند.

تا شروع فیلم ما سه تا ای نقدر باهم حرف زدیم و خندیدیم که ملت بر می گشتن و ما رو نگاه می کردند.

با شروع فیلم فک هامون هم بسته شد و من که وسط گلناز و فاطمه نشسته بودم، چیپس رو باز کردم و مشغول شدم.

با دستی که از بالای صورتم وارد چیپسم شد، خودم رو عقب کشیدم و به صاحبش نگاه کردم.

با دیدن سهیل که نیشش تا بنا گوشش باز بود حرصم گرفت و سفت روی دستش زدم.

دستش رو سریع عقب کشید و گفت:

_ چرا می زنی؟ وحشی!

_می خواستی برای خودت می خریدی.

_خب تو خریدی دیگه!

دستم رو توی هوا به معنای برو بابا تکون دادم.

که یک دفعه دیدم دستم خالیه با بهت به عقب برگشتم؛ که دیدم پرهام در حالی که چیپس من دستشه داره به سهیل و عرشیا هم تعارف می کنه.

با حرص سر جام نشستم و دیدم که گلناز با ریلکسی داره چیپس می خوره و فیلم نگاه می کنه.

از بازوش نیشگونی گرفتم و گفتم:

_شوهرت و جمع کن اه اه.

گلناز با حرص گفت:  

_سر یک چیپس دار ی بازوی من و کبود می کنی؟ به من چه که از چیپس تو خورده، فیلمت و ببین دختر.

 

با حرص گفت:

_واقعا که!

فاطمه خم شد سمت ما و گفت:  

_چی شده؟

_ ولش کن بابا، باز داره خسیس باز ی در میاره!

_من خسیسم دیگه باشه گلناز خانم باشه.

_هیس داریم فیلم نگاه می کنیم.

با عصبانیت روم رو ازش گرفتم و یک چیپس دیگه از توی پلاستیکم در آوردم و بازش کردم.

این قدر سفت گرفته بودمش که انگشت های دستم سفید شده بود.

مشغول دیدن فیلم شدم، که صدای گلناز در اومد.

_ خیلی بامزه ای، رد کن پلاستیکم و.

برگشتم طرفش که دیدم داره با پرهام کل کل می کنه.

عجب بچه باز ی شده بودا.

یک دفعه دیدم عرشیا از جاش بلند شد و پلاستیک و از دست پرهام کشید و به گلناز داد.

گلناز هم عین یک دختر بچه که عروسکش رو بهش داده باشن، صاف سر جاش نشست.

_ خیلی مسخره ای عرشیا، حالا ما چی بخوریم؟

چشم های من و فاطمه که برگشته بودیم عقب اندازه دوتا تخم مرغ شده بود.

پررویی تا چه حد!

عرشیا زیر لب یک چیز ی گفت و از سالن سینما خارج شد.

_ای بابا کجا رفت؟

_ لابد رفته دستشویی خب.

برگشتم و مشغول دیدن فیلم شدم؛ فیلمی که تا اینجا نصفش رو هم نفهمیدم.

با شنیدن صدای به به و چه چه پرهام و سهیل، سه تامون برگشتیم و نگاهشون کردیم.

عرشیا یک پلاستیک پر از خوراکی و توی بغلش گرفته بود و داشت به سمت پسرها می اومد.

فاطمه زیر گوشم گفت:

_ به این می گن یک جنتلمن واقعی.

با افتخار خندیدم و گفتم:  

_من و دست کم گرفتی ها

خوراکی هام که تموم شد، دیگه ساکت مشغول دیدن فیلم شدم.

با تموم شدن فیلم از جامون بلند شدیم.

 

پلاستیک پسرها هنوز پر بود.

معلوم نیست عرشیای بدبخت چقدر خوراکی خریده، که با وجود این دو گشنه هنوز این قدر اضافه مونده.

از سینما که بیرون اومدیم عرشیا داشت با تلفن حرف می زد.

_ آره، آره به خاله این هام بگو، باشه خداحافظ.

عرشیا بعد از قطع کردن تلفنش رو کرد به فاطمه و گفت:

_ امشب شام و بیرونیم به خانواده زنگ بزنید که نگران نشن.

فاطمه گوشیش و از توی جیبش بیرون آورد و کمی دور تر وایساد.

عرشیا به پرهام و گلناز رو کرد و گفت:

_ شماها که هستین؟هوم؟

_ آره، گفتم بهشون که دیر خونه میایم.

همون موقع فاطمه اومد و گفت:  

_زنگ زدم، فقط باید قبل از ساعت ده خونه باشم.

عرشیا خنده ای کرد و گفت:

_پس شام امشب مهمون سهیل و پرهام.

سریع پشت عرشیا در اومدم و گفتم:

_ آره سهیل پیتزا رو هنوز نداده چه خوبه که الان بده.

بعد هم یک لبخند مزحکم زدم که فکر کنم بعدا جوابش رو بگیرم.

_ ماهم می خوایم.

_ به من چه اون و که قرار بود، عرشیا بده.

_من جلوی خانواده قول دادم. جلوی همون ها هم بهتون می دم.

_ اون می خواد پیتزا بده، به من چه؟

_ اه پرهام چقدر مسخره باز ی در میار ی برو بخر دیگه.

بعد هم به سمت ماشین هولش داد.

دست فاطمه رو گرفتم و در گوشش گفتم:

_ بیا توی ماشین ما.

بعد هم دستم رو به حالت کتک نشون دادم و گفتم:

_گلناز باید پرهام و راضی کنه.

با شوخی ادامه دادم:

__ می ترسم غرور مردونش جلوی تو له شه.

فاطمه در حالی که می خندید، سوار ماشین شد و گفت:  

_از دست تو!

 

توی ماشین نشستیم.

عرشیا سریع ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.

فاطمه دستم و گرفت و فشار داد در همون حال گفت:

_اونجا رو!

گلناز توی ماشین پرهام نشسته بود و با تعجب به فاطمه نگاه کرد.

فاطمه ابرویی براش بالا انداخت و با دست مثل من، دستش رو به معنای کتک تکون داد و به پرهام اشاره کرد.

گلناز هم که قضیه رو گرفته بود، شصتش رو به معنای موافقت بالا گرفت و با شیطنت ابروش رو بالا انداخت.

باخنده نگاهم رو ازشون گرفتم و به آینه جلوی ماشین نگاه کردم.

نگاه خیره عرشیا روی من بود.

دلم هر ی ریخت.

این پسره هم خوشش میاد هی آدم رو نگاه کنه.

این دفعه نگاهم رو ازش نگرفتم و سرم رو به معنی چیه تکون دادم.

از تعجب ابروش بالا رفت و در حالی که نیشخندی هم زده بود، شونه ای بالا انداخت.

با چشم غره نگاهم روازش گرفتم.

_هوی پیس پیس، سحر

_ ها؟

_درست حرف بزن ها می گم این پسره چقدر نگاهت می کنه.

_هوم آره بابا اعصابم رو خورد کرده.

_می خوای بیام براش؟ با خنده گفتم:

_نه خیر قبلش اون میاد برات .

_غلط کرده. فکر می کنی من می ذارم؟ شونه ام رو بالا انداختم، که ماشین ایستاد.

از ماشین پیاده شدیم و به سمت فست فودی ای که ماشین نزدیکش پارک بود رفتیم.

پرهام و گلنازم به جمع ما اضافه شدند.

قیافه دو تاشونم خیلی عادی بود.

همه با هم وارد شدیم و روی یک میز شش نفره نشستیم.

پرهام هم سفارش شش تا پیتزا داد و پیش ما نشست.

_تو که نمی خواستی به ما پیتزا بدی!

_ الانم نمی خوام والا، گلناز مجبورم کرد.

گلناز از پرهام چشم غره ای رفت و رو به من کرد و گفت:

_ سحر پاشو برو دست هات و بشور.

_وا این همه آدم اینجاست، حالا من پاشم دست هام رو بشورم؟

_ خب مال بقیه تمیزه دست های خودت و ببین، پر چرک و کثیفیه.

_ باشه می رم فقط بدون خر هم نیستم.

بعد هم با حرص کیفم رو برداشتم و در حالی که پاهام و روی زمین می کوبیدم، از میز دور شدم.

فکر کرده من نفهمیدم.

همیشه از اینکه توی یک جمع اضافی باشم بدم میاد.

ولی خب چه حرفیه که همه باید بدونند و من نباید بدونم؟ به نزدیک دستشویی که رسیدم، صدای پا شنیدم.

و بعدش کیفم توسط یکی کشیده شد.

گلناز بی شعور حتما اومده منت کشی!

با این فکر برگشتم عقب و کیفم رو با تمام قدرت توی صورتش کوبوندم.

اما…

اون گلناز نبود بلکه، عرشیا بود.

من چی کار کردم؟

از یک طرف خنده ام گرفته بود و از یک طرف دلم براش می سوخت.

سریع جلو رفتم و گفتم:

_چی شد؟

دستش رو از روی صورتش برداشت.

نگاهم که به صورتش افتاد، بدون اینکه بفهمم چی می گم گفتم:

_ الهی بگردم.

با نگاه خیره و سوزان عرشیا پی به عمق ماجرا بردم

 

آخه اینم حرفه که تو می زنی، دختر؟  

آبروم رفت.

همین طور که آب ریخته شده رو نمی شه جمع کرد، آبروی ریخته شده رو هم نمی شه جمع کرد.

نگاهی به عرشیا انداختم.

دستش رو از روی صورتش برداشته بود و شیطون نگام می کرد.

بی توجه بهش جلو رفتم و گفتم:

_ چیزیتون که نشد؟

ابرویی بالا انداخت و یک قدم جلو اومد.

همین یک قدم باعث شد ریتم قلبم روی هزار بره.

سریع کیفم رو توی دستم گرفتم و به حالت زدن بالا گرفتم و گفتم:

_ یک قدم دیگه بیای جلو زدمتا محرمی گفتن، نا محرمی گفتن!

لبخندی رو که داشت روی لب هاش شکل می گرفت و با انگشت شصت، گرفت و گفت:

_ کار ی باهات ندارم جلوی راهم وایسادی می خوام رد شم.

بعد هم دست هاش و بالا گرفت و گفت:

_ دست هام رو نشستم.

صورتم از حرص و خجالت قرمز شده بود و از کله ام دود بلند می شد.

دندون هام رو روی هم فشار دادم.

دست هام رو مشت کردم.

عرشیا یک قدم دیگه جلو اومد.

به خودم اومدم و سریع کنار رفتم.

عرشیا هم با لبخند پت و پهنی از کنارم رد شد و وارد دستشویی مردونه شد.

منم وارد دستشویی زنونه که کنار دستشویی مردونه بود، رفتم.

بعد از شستن دستم آبی هم به صورتم زدم و بیرون اومدم.

به طرف میز بچه ها رفتم.

تا متوجه من شدند یک دفعه ای همه شون ساکت شدند و دو به دو، مشغول حرف زدن شدند.

این ها امروز عجیب مشکوک می زنند.

 

بین فاطمه و گلناز نشستم.

_ تو هم میای؟

_کجا؟

_ خونه آقا شجاع، بیرون دیگه.

_اصلا کی با تو بود؟  

بعد هم روم رو سمت فاطمه کردم و ادامه دادم:

__کی و کجا؟

_پس فردا، پاساژ…

_حالا ببینم چی می شه.

_یعنی چی، چی می شه؟

_خب بلاخره با مامانم صحبت کنم بعد.

_سهیل که گفت من اجازه ات و از مامان و بابات می گیرم.

_من و؟

_ نه پس عمه ام و

_مطمئنی؟

_ آره بابا، خودش گفت.

_این کارها از سهیل به دوره.

بعد از حرفم پیتزاها رو آوردند و مشغول شدیم.

 

 

 

 

 

_دیرینگ، دیرینگ، دیش، دیش، دیش دیرین دیرین دین…

_بله

_ سحر بدو دیگه منتظریم.

_باشه بابا یک ربع ایستادن که دیگه این حرف ها رو نداره.

صدای نفس های بلند فاطمه اومد و پشت بندش تلفن قطع شد.

با آرامش روسر ی ام رو هم سرم کردم و از اتاق بیرون اومدم.

با دیدن مامان که داشت خونه رو زیر و رو می کرد، چند لحظه ایستادم.

نکنه امشب خواستگار دارم و می خوان سوپرایزم کنند.

 

با تعجب پرسیدم:

__مامان امشب مهمون داریم؟

_ نه برای چی؟  

شونه ام رو بالا انداختم و گفتم:

_ هیچی، خدافظ

_ خدافظ

از خونه بیرون اومدم و در حیاط رو باز کردم، که دوتا گاومیش عصبانی و یک بز خونسرد رو دیدم.

با دوتا گاومیش که همه آشناییت دارند ولی بز خونسرد کسی جز پرهام نمی تونه باشه.

منم مثل یک آهوی خونسرد، به سمت ماشین رفتم.

هیچ کس هم برای پیشوازم از ماشین پیاده نشده بود.

به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.

_سلام حالا انتظار فرش قرمز و کشتن گاو نداشتم ولی پیاده که می شدید.

_سلام چه قدر حرف می زنی.

_ والا همین و بگو؛ سلام.

_سلام آبجی.

_سلام دادا، بزن بریم.

پرهام ماشین و روشن کرد و گفت:

_ خب چه خبرا؟

_وای یک چیز ی.

_ چی؟

_از صبح مامانم داره خونه رو تمیز می کنه فکر کنم خواستگار ی، چیز ی می خواد بیاد، نمی خوان به من بگن شاید می خوان سوپرایزم کنن.

با تموم شدن حرفم شلیک خنده بچه ها بلند شد.

_هرهرهر به خودتون بخندید خواستگارهای من و مسخره می کنید؟

_نه بابا، ولی محو تفکراتتم.

_متفکر کی بودی تو؟

_برید بابا فقط بلدید آدم و مسخره کنید.

پرهام در حالی که هنوز می خندید بریدهبریده گفت:

_ با…شه، با…شه، نزنی نفله امون کنی ها!  

_ نه دادا خیالت راحت با تو کار ی ندارم.

 

پرهام دستش رو روی سینه اش گذاشت و گفت:  

_قربون آبجی.

با لبخند براش احترام نظامی گذاشتم.

اونم مثل دخترها دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با ناز خندید.

با این حرکتش سه تاییمون زیر خنده زدیم.

دیوونه تر از این پرهام، توی دنیا وجود نداشت.

بعد از کمی رفتن ماشین وایساد.

از ماشین پیاده شدیم و به سمت پاساژ رفتیم.

جلوی هر مغاره، دوساعت می ایستادیم و نظر می دادیم.

پرهامم کلی غر می زد که کاش با شما نمی اومدم.

که آخر بهش توپیدم.

_اه پرهام، چقدر غر می زنی  

_خب طولش می دید.

_می دیم که می دیم، همینه که هست.

_خب پس…

اومد حرفش رو کامل کنه، که یهو گلناز گفت:  

_وای خودشه.

برگشتم طرفش و چشمش رو دنبال کردم.

یک کت تک دخترونه توی تن مانکن، پشت ویترین بود.

خیلی خوشگل بود.

جلوتر رفتیم.

یک کت سفید تقریبن بلند دخترونه بود.

گلناز و فاطمه تقریبا توی مغازه پریدند.

به پرهام نگاه کردم.

اونم شونه ای بالا انداخت و وارد شد.

منم توی مغازه رفتم و کنار فاطمه و گلناز که در حال حرف زدن با فروشنده بودند، ایستادمیسادم.

فروشنده براساس سایز گلناز، همون کت رو با همون رنگ جلومون گذاشت.

گلناز تو دستش گرفت و رو به فاطمه گفت:  

_چطوره؟

_ عالیه.

گلناز رو کرد به من و گفت:

_ قشنگه؟

_ آره خیلی.

_سحر جونم

_بله؟

_ سحر عشقم.

_بگو خر شدم.

_ آفرین به فهمت می گما الان هوا گرم بوده ،یک عالمه لباس و من تنبل و…  

بیا برو به جای من لباس و پررو کن.

_ برو بابا.

_ اه سحر، تورو خدا.

نگاهی به قیافه اش کردم.

 

نه تنها شبیه گربه شرک نشده بود، بلکه کپی برابر اصل خر شرک شده بود.

با دهن کجی نگاهش کردم و دستم رو جلوش گرفتم و گفتم:  

_بده لباس و.

لبخند سرخوشی زد و کت رو به سمتم گرفت و گفت:  

_بیا.

با حرص از دستش گرفتم و به طرف اتاق پرو رفتم.

حالا چون سایزامون عین همه، مجبورم که لباس اون رو پرو کنم.

وارد اتاق پرو شدم ماشالا، چه گنده.

اومدم در رو ببندم که گلناز و فاطمه با نیش باز وارد شدند.

چشم هام اندازه دو تا توپ بسکتبال شده بود.

دستی برام تکون دادند و جلوی آینه اتاق پرو وایسادن و کمی قر دادند.

_شماها راحتید؟

_ آره عزیزم، تو هم راحت باش.

بعد هم روشون رو کردند سمت آینه و باز مسخره باز ی در آوردند.

با حرص پشتم رو بهشون کردم و بدو بدو کت رو پوشیدم.

برگشتم که خودم رو ببینم، که دیدم برگشتند و با نیش باز نگاهم می کنند.

_خیلی بی شعورید.

_نظر لطفته عزیزم.

بعد هم یک نگاه به لباس توی تنم کرد و چشم هاش برق زد.

فاطمه هم دست کمی از اون نداشت.

_برید کنار ببینم.

دوتاشون کنار رفتند و خودم رو توی آینه دیدم.

انگار برام من دوخته بودند.

توی تنم خیلی قشنگ وایساده بود.

بلندی اش هم تا وسط های رونم بود.

_ خب همچون مالی هم نیستی، بدک نیست.

_نه، خیلی هم توی تنش خوشگله.

زبونم رو برای گلناز در آوردم و فاطمه رو بغل کردم.

در اتاق زده شد و بعدش صدای آروم پرهام اومد.

_چی کار می کنید؟ بدوید دیگه!

_ اومدیم، اومدیم.

تندی کت رو در آوردم و به دستشون دادم.

اون ها هم از در بیرون رفتند و منم بقیه لباس هام رو تنم کردم و بیرون رفتم.

پرهام در حال حساب کردن کت بود.

 

بعد از حساب کردن از مغازه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. نگاهی فاطمه و گلناز انداختم.

فاطمه از عقب خم شده بود جلوی ماشین و با گلناز حرف می زد.

خوبه می دونند، من چقدر از این کار بدم میاد.

با حرص پنجره رو نگاه کردم و تند و تند پام رو تکون می دادم.

فکر کنم پرهام متوجه وضعیتم شد، که گفت:  

_هیس بچه ها.

گلناز و فاطمه سریع عقب کشیدند و صاف نشستند.

واقعا ناراحت شدم.

چون واقعا هیچ چیز نگفته ای بین ما سه تا وجود نداره.

نزدیک خونه بودیم، که یهو گوشی پرهام، زنگ خورد.

_الو؟ سلام سهیل قربونت من و؟ اومدم، اومدم.

_ چی گفت؟

_ هیچی گفت بیا خونه کارت دارم.

_ پس منم میام.

_منم میام.

بعد هم به من نگاه کردند.

شونه ام و بالا انداختم و گفتم:

_خب بیاید.

پرهام ماشین رو جلوی خونه نگه داشت و از ماشین پیاده شدیم.

 

_ پرهام، پلاستیک های من و هم از توی ماشین بیار.

_امر دیگه؟

_نه وقتش شد، صدات می کنم.

_خیلی پررویی به قرآن.

به طرف در رفتم و زنگ در رو فشار دادم.

_ بله؟

زبونم رو در آوردم و گفتم:

_منم دیگه باز کن.

با باز شدن در، وارد شدم و در رو هم باز گذاشتم تا بچه ها بیان.

با سرخوشی وارد شدند و پشت سرشونم نگاه نکردند.

منم با حرص در رو بستم و پشتشون راه افتادم.

پا تند کردم و ازشون جلو زدم.

بدو بدو به سمت در رفتم و تا باز کردم…  

 

تا در رو باز کردم ،یک صدای مهیبی اومد و بعد کلی کاغذ رنگی توی صورتم ریخت و همزمان افراد زیادی گفتند:

_ سحر…تولدت…مبارک.

صدای جیغی که از هیجان کشیدم، تو دست زدن اون ها گم شد.

به در تکیه داده بودم و دستم رو روی دهنم گذاشته بودم.

همه اینجا بودند.

از بزرگ تر ها که عمو علی و بابا و مامان و خاله مریم، بابای پرهام و گرفته تا آتنا و نیما و وحید و نگار و…

عجب غافلگیر ی بود.

دستی رو شونه ام حس کردم.

برگشتم عقب و به سهیل نگاه کردم.

_تولدت مبارک آبجی.

با چشم های اشکی بهش زل زدم.

این پسر اگه بره من چه کار کنم؟ پریدم بغلش و گفتم:  

_ممنون داداشی.

از بغلش که بیرون اومدم، دونه دونه بقیه رو هم بغل کردم.

با چشم هر چه قدر دنبال عرشیا گشتم، پیداش نکردم.

آخرین نفر رو که آتنا بود و هم بغل کردم.

که دستم کشیده شد و دو نفر روی سرم آوار شدند.

با دیدن گلناز و فاطمه، چشم هام قلبی شد و با عشق بغلشون کردم.

_خیلی دوستتون دارم.

گلناز خودش زو از توی بغلم در آورد و گفت:  

_خب دیگه بسه، بسه جمع کنید این فیلم هندی باز ی هاتون و!

بعد هم دستم رو گرفت و کشید و به طرف اتاقم رفت.

فاطمه هم با پلاستیک توی دستش وارد شد.

وارد اتاق که شدیم فاطمه در رو بست.

_خب؟

_چی خب؟ بردار این کت و بپوش، برو بیرون دیگه.

_وای کته مال من بود از اول؟

گلناز با سرخوشی کله اش رو تکون داد و گفت:

_ اوهوم.

یک شلوار مشکی جین و یک تاپ بندی مشکی هم تنم کردم و کتم رو روش پوشیدم.

به گلناز و فاطمه هم که توی آینه فرو رفته بودند و داشتند تند تند خودآرایی می کردند، گفتم:

_ اه بسه شماهم بیاید کنار خودم و ببینم.

همزمان سرهاشون رو بالا آوردند، که سرهاشون به هم خورد.

فاطمه در حالی که سرش رو می مالید گفت:

_ ای تو روحت.

_اه بیاید این ور دیگه.

با قیافه خشمگین کنار رفتند و من خودم رو دیدم.

گلناز سریع به سمت کمدم رفت و یک روسر ی خوشگل در آورد و جلوم وایساد و مدل خوشگلی بست.

 

همون لحظه صدای آهنگ اومد.

سریع کمرم رو یک قر ی دادم، که چشم های بچه ها گرد شد.

سر ی از تاسف تکون دادند و بعد از آرایش مختصر از اتاق بیرون رفتیم.

وارد پذیرایی که شدیم، همه نگاه ها روی ما زوم شد.

سریع به طرف صندلی مخصوصم رفتم و نشستم.

بابا روی صندلی روبه رویی من نشسته بود و داشت نگاهم می کرد.

انتظار نداشتم که خودش رو توی خرج بندازه و واسه من تولد بگیره.

خوبه اون از وضع مالی مون، از همه بیش تر خبر داره.

ولی خب معلومه که به فکر خوشحال کردن منه.

با لبخند جواب این همه زحماتش رو دادم و روم رو ازش گرفتم.

با دیدن وحید و سهیل، که داشتن وسط می رقصیدن خنده ام گرفت.

باز این دوتا با هم افتادند.

همون لحظه پرهامم بهشون اضافه شد و سه تایی دست در دست هم به مسخره باز ی هاشون ادامه دادند.

بازم جای خالی عرشیا حس می شد.

با لبخند غمناکی نگاهم رو از پسرها گرفتم، که یک دفعه دستی رو پام نشست.

با ترس سرم رو بالا گرفتم که با قیافه شنگول نگار رو به رو شدم.

_وای چطور ی عشقولی من؟ بعد هم دوباره بغلش کردم.

_خوبم؛ وای سحر نمی دونی این قدر دلم برات تنگ شده بود که خدا می دونه.

_منم همینطور.

نگار پس کله ام زد و گفت:

_ ای الهی کوفت بگیر ی الهی شوهرت کچل باشه، الهی که شیکمش گنده باشه، الهی که قدش کوتاه باشه، الهی که…

که یک دفعه صدا کلفتی اومد.

_آهای آبجی نبینم با آبجی ما این جور ی حرف بزنی ها افتاد؟

همزمان سرهامون رو بالا گرفتیم که با چهره سرخوش گلناز و فاطمه رو به رو شدیم.

_وایسید، وایسید معرفی کنم گلناز و فاطمه نگار، نگار گلناز و فاطمه.

نگار که هنوز گیج فاطمه رو نگاه می کرد، لبخند صمیمی زد و فورا دستش رو جلو گرفت و گفت: _خوشبختم.

فاطمه هم که توی آداب معاشرت بیست بود، دستش و به آرومی فشرد و گفت:

_ منم همینطور.

و گلنازم همین کار رو تکرار کرد.

تا نشستیم گلناز گفت:

_ خب چرا شوهر این بدبخت و مستفیض می کردی؟

 

نگار که انگار دوباره یادش اومده باشه، باز پس گردنی زد و گفت:  

_خیلی بیشعور ی!

_ آخه چرا؟

_ تا الان هرچی مزاحم تلفنی داشتم تا زنگ می زد می گفتم وای سحر خودتی.

اون هام که فکر می کردن که من دارم بهشون پا می دم، هی بدتر مزاحم می شدند.

تا اینکه نیما برام سیمکارت جدید خرید. یعنی سحر تو روحت با این حرف زدن هات.

دستش رو مشت کرد و جلوی دهنش گرفت و رو به گلناز و فاطمه گفت:

_ دختره بیشور تا شماره ام و بهش دادم؛ بهم می گه منتظر باش به عنوان مزاحم زنگ می زنم.

گلناز داشت غش غش می خندید و فاطمه هم با حرص تایید می کرد.

تا حرف نگار تموم شد، فاطمه پشتش در اومد و گفت:  

_حالا مال تو خوبه برای من و داده بود به سهیل و…  

 

از وسط تعریف هاشون بیرون اومدم و نگاهم رو دور و اطراف چرخوندم، که روی میز ی که روش پر از کادو بود وایساد.

میزه درست کنار در ورودی بود و روش پر از کادوهای رنگارنگ و مدل به مدل چیده شده بود.

با چشم های قلبی بهشون نگاه کردم، که یک دستی یک کادوی خوشگلی و روی بقیه کادو ها گذاشت.

از دستش گرفتم و بالا رفتم که با عرشیا رو به رو شدم.

داشت خیره خیره نگاهم می کرد.

سریع نگاهم رو دزدیم و یواشکی دوباره نگاهش کردم، که  دیدم هنوز داره نگاه می کنه.

دیگه کلا روم رو طرف دخترا گرفتم؛ هم چنان داشتند جلو روم غیبت می کردند.

والا خجالتم نمی کشند.

با صدای سلام بلند عرشیا نگاه همه بهش معطوف شد.

گلناز کنارم وایساد و آروم گفت:

_ هه پسره اول کادو رو گذاشته نگاهاشم کرده بعد تازه سلام می کنه.

_تو چرا حرص می خور ی؟

_آخه یا عین آدم از این غلطا نکنه ،یا وقتی از این غلطا می کنه بیاد عین آدمیزاد حسش و بگه.

لبخند غمگینی زدم و گفتم:  

_تو نمی خواد خودت و ناراحت کنی خواهر ی.

_شما به فکر شوهر خودت باش.

_هزار دفعه گفتم این حرف ها جلو من نزن، اه بدم میاد.

_خب بابا چرا پاچه می گیر ی؟ بد بخت و نگاه کن داره تنهایی برای خودش می رقصه.

_پس سهیل و وحید عمه های منن اون وسط؟

 

دستم رو زیر چونه ام زدم و گفت:

_ شاید.

_سلام سحرخانم، خوبید؟

سرم رو بالا آوردم و با دیدن عرشیا هول شدم و گفتم:  

_سلام، خیلی ممنون تولدتون مبارک.

عرشیا به زور خنده اش رو نگه داشته بود و گلنازم روش رو به جهت مخالف برگردونده بود و شونه هاش می لرزید.

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_ راحت باشید.

علاوه بر اینکه، گلناز و عرشیا از خنده نترکیدند بلکه با تعجب من و نگاه می کرد.

وای مگه تو رمان ها تا این حرف و می زدند طرف از خنده سکته نمی کرد؟ پس چرا این ها نمی خندند؟ چرا انقدر من بدشانسم؟

عرشیا چند بار صداش رو صاف کرد، تا از لبخندی که صورتش و پوشونده بود جلوگیر ی کنه؛ در همون حال گفت:

_ اهم اهم، بله تولد من که نیست ولی تولد شماهم مبارک.

با صورتی قرمز تشکر ی کردم و اون هم از ما جدا شد.

تا رفت گلناز پقی زیر خنده زد.

با حرص گفتم:

_ چه مرگته؟

در حالی که می خندید گفت:

_ عجب آدم موز ی ایه این عرشیا.

با تعجب گفتم:

_ چطور؟

_ اون موقع که گفتی راحت باشید، بهم علامت داد که نخندم.

بعد هم خودش هرهرزد زیر خنده.

_ای کوفت، ای درد، ای حناق، اصلا تو دوستی؟ اه اه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن