رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 12

Rate this post

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلکیک نید

باز هم به حرفش  گوش نکردم.

که این دفعه گفت ماشین بابام ترمزش رو دست کار ی می کنه و…

باز هم ترسیدم و چیز ی نگفتم. خوشش می اومد وقتی سکوت می کردم و اطاعت می کردم .

 ولی وقتی به جای سکوت، حرف می زدم.

 به مجازش خوش نمی اومد و باز هم تهدیداش و…

این قدر تحتِ فشار قرارم داد که

بالاخره قبول کردم و به آدرسی که گفته بود، رفتم .

بهم پیام داد و گفت سوار یک ماشینِ  پراید که میاد شو.

وقتی مشخصاتش رو گفت سوار پراید شدم.

منم بهش گفتم با بابام کار ی نداشته باشه.

اون هم قبول کرد.

 

 به جایی که گفته بود نگاهی کردم؛ از ماشین پیاده شدم.

همه جا تاری کِ تاریک بود.

این قدر ماشین رو نگاه کردم که ماشینِ  پراید از دیدم کم کم دور شد.

 

وقتی که استرس داشتم، دست هام رو محکم به هم می فشردم.

صدای پیامکی اومد؛ به گوشی نگاهی کردم. شماره ی همون بود.

” به پشتِ سرت برگرد، در سیاه رنگی سمتِ چپت هست.

 درش رو باز کن. اون جا منتظرتم عسلم!”  

 

 

از عصبانیت چشم هام رو محکم بستم؛ سعی کردم با نفسِ عمیق کشیدن، خودم رو آروم کنم. ولی انگار نتیجه ای جز خشمِ بیشترم نشد!

گوشی رو محکم توی دستم فشردم، جور ی که لحظه ای حس کردم. گوشیِ  توی دستم داره خورد می شه.

 

چشم هام رو باز کردم و به پشتِ سرم نگاهی کردم.

این قدر همه جا تاریک بود که اصلا در سیاه رنگ، پیدا نمی شد.

 نمی دونستم با من چی کار داره!؟

 ولی حس می کردم نقشه ی شومی توی سرشه!

 

طبق گفته اش، جایی که گفته بود رفتم.

 به داخلِ اتاق نگاه کوتاهی کردم که دود سیگار همه جا پخش شده بود. شدت دود، طور ی بود که سرفم گرفت. پایینه ی شالم رو جلوی بینیم گرفتم.

 

جز سه تا مبل و یک فرشِ قدیمی که از کثیفیِ  پیش از حد سیاه شده بود.

 و یک اتاق که گوشه ای از دنجِ خونه بود، چیز دیگه ای نبود.

شال رو از جلوی بینیم برداشتم.

_ کسی این جا نیست؟

 

دستی رو روی کمرم حس کردم و بعد از اون سر ِ کسی که روی شونه ام قرار گرفته شده بود.

و بعد، صدایی که این روزها ازش متنفر بودم و عذابش حاصلم شده بود:

_ عسلم بالاخره اومدی!؟

می دونی از کی بود که منتظرت بودم؟ داشتم کم کم ناامید می شدم که چرا نیومدی.

 ولی می دونستم عسلم به حرفم گوش می ده!

 

محکم انگشت هاش رو از حصار  کمرم جدا کردم و ازش جدا شدم .

 محکم و با صدایی که رگه ای از عصبانیت بود، گفتم:

_ به من دست نمی زنی ها!

 

عطر تنش روی مانتوم نشسته بود؛ انگار که چیزِ  نجسی روی مانتوم باشه.

دستم رو چندبار به مانتوم کشیدم و با کرختی نگاهش کردم.

_ دیگه هیچ وقت دستت رو به من نزن. فهمیدی؟  گفتی بیام و حالا اومدم.

کارت رو سریع تر بگو. می خوام زودتر برم خونه.

 

لبخندی زد که حرصم رو درآورد.

مقابلم ایستاد و دستی به چونه اش زد:

_ اول این که من هر وقت بخوام بهت دست می زنم.

 دوم این که تو فعلا حالا حالاها این جا موندگار ی عسلِ امیر!

 

با انگشتش اطراف رو نشون داد.

و لبخندی روی لبش کش اومد:

_ تو توی این خونه، کنارم می مونی.

 بعد دستِ چپش رو سمتِ سینه اش نشونه گرفت:

_ و بعد توی قلبم می مونی.

اون هم برای همیشه.

 

“همیشه” رو با صدای بلند و تأکید وار گفت.

منم متقابل مثل خودش فریاد کشیدم.

فریادی که توی این یک ماه توی گلوم گیره کرده بود، فریادی که همه دردها و عذاب هام رو این روزها خفه کرده بود.

_ خستم کردی می فهمی؟

من فقط بخاطر نجاتِ جوون بابام این جا اومدم.

من دیگه این جا نمی مونم!

 حالا هرچه زودتر بگو چی کارم داشتی.

 

سرش رو به نشونه تأسف تکون داد.

چشم هاش برقِ خاصی داشت.

_ هنوز نفهمیدی برای چی این جا خواستمت؟ همین طور مات و مبهوت نگاهش می کردم:

_ دِ نمی دونی دیگه.

 من بهت گفتم بیای اینجا تا بشی خانمِ خونم، خانومِ  قلبم.

 

انگار تازه مغز خسته ام، از خوابِ عمیقی بیدار شده بود و به همه چی پی برده بود.

چقدر احمق بودم که پیشِ  خودم نگفتم، برای چی من رو این جا خواسته؟ چقدر…

سرم رو به نشونه “نه” تکون دادم و با انزجار گفتم:

_ نه، نه!

 من فکر می کردم کارم دار ی  من نمی دونستم که….

 

با ادامه این حرفم، سریع به سمتِ در سیاه رنگ دویدم.

 دستم هنوز به دستگیره در نرسیده بود. که دستش رو روی دستم گذاشت.

کنار گوشم غرید:

_ فکر کردی می ذارم بر ی عسلم؟

کور خوندی. مگر این که من بمیرم که حتی پات رو از این خونه بیرون بذار ی!

شیرفهم شد؟

بعد محکم بازوم رو چنگ زد و به سمتِ تنها اتاقی که توی خونه بود، برد.

هر چی تقلا می کردم، بیشتر وحشی می شد.

من رو محکم روی زمین انداخت و از اتاق بیرون رفت.

با زانو محکم روی زمین افتاده بودم، چشم هام رو با درد بستم و به در ی خیره شدم که داشت قفل می کرد.

به در ی که معلوم نبود کی باز می شه.

به اتاقی خیره شدم که چیز ی جز یک پتوی مسافرتی نبود.

تاری کِ تاریک،

مثل این روزهای تاری کِ من!…

 

 ****

به این جای حرفش که رسید.

بالاخره هانی از دریا چشم برداشت و به من نگاهی کرد:

_ می دونی بعدش چی شد؟

 

سرم رو به نشونه “نه” تکون دادم که با بغض گفت:

_ وقتی به حرفش گوش نمی دادم اون من رو…

 

هانی دیگه نتونست ادامه حرفش رو بزنه.

 بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم.

 سرش رو روی شونه ام گذاشت و بی صدا گریه کرد:

_ من ازش می ترسیدم.

آلما من خیلی ازش می ترسیدم!

 

می دونستم با گریه کردن یا با کسی حرف زدن، می تونه خودش رو سبک کنه .

پس بهتر بود گریه کنه تا خودش رو خالی کنه.

برای این که از این حال و هوا در بیاد  با شوخی گفتم:

_ هی خانم خانما، مگه به من قول نداده بودی دیگه زیاد گریه نکنی بخاطر این موضوع؟ خنده ای چاشنیِ  گریه اش کرد:

_ ولی اجازه هست که کمی گریه کنم؟

_ اون که بله. اون رو اجازه می دم.

بعد با تهدید مصنوعی اضافه کردم:

_ ولی زیادی اگه باشه، قبول نمی کنم.

 

از بغلم جدا شد.

_ آلما می شه سرم رو توی پاهات بذارم؟

با لحن مظلومی گفت جور ی که حتی دلت هم نمی اومد بهش “نه” بگی.

لبخندی به روش زدم.

_ چرا که نه عزیزم

 

 

سرش رو روی پام گذاشت و با مظلومیت گفت:

_ می شه موهام رو نوازش کنی؟ مات و حیرون نگاهش کردم.

_ تو که می گفتی بدت میاد وقتی کسی موهات رو نوازش کنه؟

 

هانی دستش رو به سمتِ دستم برد و روی موهاش گذاشت.

_ آره گفته بودم.

 ولی فقط اگه کسی صبح موهام رو نوازش کنه بدم میاد؛ آخه می دونی اون هم همیشه موهام رو صبح ها نوازش می کرد.

 ولی وقتی به حرفش گوش نمی دادم موهام رو محکم می کشید.

 

به این جای حرفش که رسید، تا پنج دقیقه چیز ی نگفت.

آروم دستم رو روی موهاش به حرکت درآوردم.

با ملایمت و آرامش گفتم:

_ اگه دوست ندار ی می تونی ادامه اش رو نگی؛ من مشکلی ندارم عزیزم!

 هر وقت خودت خواستی یا دوست داشتی بهم بگو.

حین این که به دریا که آروم موج هاش رو به سمتِ ماسه ها می آورد، چشم دوخته بود.

گفت:

_ نه می خوام همین الان بگم.

 وگرنه حس می کنم چیز ی توی قلبم سنگینی می کنه.

_ باشه عزیزم هر طور که دوست دار ی.

 

 دوباره شروع به حرف زدن کردن.

شروع به گفتنِ چیزهایی که با سختی و شمرده شمرده می گفت.

گفتنِ  چیزهایی که خیلی براش سخت و دردناک بود، ولی گفت.

این قدر گفت که خودش رو سبک کرد.

 

 ****

 

 یک جورایی می شه گفت توی اتاق زندانی شده بودم.

درست یک هفته گذشته بود.

 غذا بهم می داد تا بخورم، ولی من لب به هیچ غذایی که برام می آورد نمی زدم.

 اون هم به زور بخوردم می داد.

 

تاریخ و روز و این که امروز چند شنبه است، همه از ذهنم پاک شده بود. همش به فکر این بودم که کی می ذاره خونه برم.

 مامان و بابا، آرش، کجا هستن؟ می دونن من کجا هستم؟

 

هر وقت که شب ها برام غذا می آورد با گریه بهش می گفتم:

_ خواهش می کنم ولم کن.

من که کار ی باهات ندارم، چرا این قدر عذابم می دی؟ اگه می گی دوستم دار ی، پس بذار برم.

 

چیز ی نمی گفت.

تنها فقط با غمی که توی چشم هاش نشسته بود نگاهم می کرد.

قبل از این که اشک هاش بریزن، از اتاق بیرون می رفت.

 

من حتی چندان چیز ی ازش نمی دونستم.

ولی اون همه چی رو درباره ی من می دونست.

اسمم،

 فامیلیم، این که کجا زندگی می کنم، چند تا فرزندیم، چند سالمه و….

 

تا این که یک روز، نیمه شب اتاقم اومد. مست بود خیلی هم مست بود!

 

گوشه ای از اتاق، زانوهام رو بغل کرده  بودم و تنها پتویی که توی اتاق بود رو از سرما، توی خودم جمع کرده بودم.

 با ترس نگاهش می کردم.

 

با انزجار روی زمین نشست. وقتی من رو دید، فریاد کشید:

_ چرا گریه می کنی؟ شما دخترا کارتون همینه.

 همش گریه و لوس باز ی!

 تا به خواستتون نرسید، هر کار ی می کنید. دست به هر کار ی می زنید تا به دستش بیارید.

 

می ترسیدم بلایی سرم بیاره.

چشم هاش مثلِ جام شراب، سرخِ سرخ شده بود.

کنترلِ  اشک های چشمم رو نداشتم و دیگه برام مهم نبود.

فقط می خواستم از این جا برم!

_ چی می گی؟ درباره کی حرف می زنی؟

 

تازه گی ها فهمیده بودم اسمش امیره.

 با نفرت اضافه کرد:

_ دخترها دیــگه، همتون لنگه همید.

_ اشتباه می کنی.

 همه با هم فرق دارند، همه مثل هم نیستند.

 

با گفتنِ این حرفم، جور ی خندید که اشک از چشم هاش ریخته شد.

وقتی خنده اش تموم شد.

 یک دفعه جدی گفت:

_ فردا عاقد میاد.

 از فردا می شی مالِ خوم!

 

با گفتنِ این حرفش، شُکه بهش نگاهش کردم:

_ چی می گی مگه زده به سرت؟  

هی من رو تهدید می کنی، هی اذیتم می کنی.

 حالا هم من رو این جا زندانی کردی. حالا هم این..تو چته؟ بعدشم من هیفده سال بیشترندارم. بعد بیام ازدواج کنم!!

اصلا تو چرا این کارها رو می کنی؟  از جوونِ من چی می خوای؟

 

بلند شد و تلو تلو خوران از روی زمین بلند شد و به سمتم اومد.

_ من فقط تو رو می خوام.

همین، این خواسته زیادیه؟ می دونی چرا از تو خوشم اومد؟ خوشم که نیومده، بلکه عاشقت شدم.

 

دوباره برقِ توی چشم هاش برگشته بود.

همون برقِ مخوفی که ازش هراس داشتم.

هر چی که نزدیک تر می اومد، من بیشتر به دیوار می چسبیدم.

_ من نوزده سال بیشتر نداشتم که از یه دختر ی خوشم اومد.

 اون دختر اصلا با من حرف نمی زد. هر کار ی می کردم بهش نزدیک بشم از من دور ی می کرد، فکر می کرد فقیرم ولی نمی دونست فقیر نیستم  وضع مالیم خوب بود.

با پسرایی که وضعشون از من بهتر بود می گشت.

 هر روز با یه پسر ی بود.

چون لباس ساده می پوشیدم فکر می کرد مال و منال ندارم.

روز به روز بیشتر عاشقش می شدم.

 تا این که تصمیم گرفتم جور ی که اون دوست داره تیپ بزنم.

اون دوست داشت منم هر چی که اون دوست داشت رو دوست داشتم، وقتی من رو با لباس های شیک و مارک دار دید به سمتم اومد.

قبلا ها فقط بهم پوزخند و کنایه می زد ولی اون روز…

همش کنارم بود بهم می گفت چرا بهم نگفتی ناقلا؟ من این روی تو رو ندیده بودم.

 

اسمش مهتاب بود با هم دیگه یک ماه صمیمی شده بودیم بهم می گفت عاشقم شده.

 منم روز به روز براش کادوهایی که دوست داشت می گرفتم.

 تا این که یک روز دوست صمیمیم که از هلند اومده بود من رو توی کافی شاپ با مهتاب دید.

اونم چند دقیقه پیشه مون موند و یه کم باهاش حرف زدیم.

 

 

_ ولی نمی دونستم چرا نگاه مهتاب به دوستم بهزاد یه طور ی بود.

 همش چشماش برق می زد.

گفتم شاید همین طور ی نگاه می کنه. تا این که چند روز بعدش، همش بهونه می آورد.

 می گفت چرا دوستت رو برای شام دعوت نمی کنی؟ منم گفتم باشه.

دعوتش کردم خونمون اومد، مهتاب هم بودش.

اون شب مهتاب لباس خیلی باز ی پوشیده بود، پیش از حد به خودش رسیده بود.

منِ   خر نفهمیده بودم به خاطر بهزاد این طور ی به خودش رسیده.

اون شب هم بهزاد اومد و شام رو در کنار هم خوردیم.

 نگاه ِ مهتاب به بهزاد جور ی بود که ترسی به دلم افتاد.

چند روز ی که گذشت.

 رفتار مهتاب به من سرد شده بود، زیاد تحویلم نمی گرفت. باهام حرف نمی زد.

تا این که پاکتی رو جلوی در ِ خونه دیدم.

 روش نوشته شده بود مهتاب .

 توی پاکت نامه ای بود .

خوش حال بودم نامه ای برام فرستاده.

 فکر می کردم دیگه مثل قبل نیست و باهام بخاطر چیز ی که نمی دونم چیه قهر کرده ولی الان با من آشتی کرده.

ولی با دیدنِ  عکس و نامه، دنیا روی سرم خراب شد.

 

 

عکسِ  مهتاب با بهزاد بود اون هم بغلِ همدیگه و….

به گوشی مهتاب زنگ زدم اما، در دسترس نبود.

نامه ای که برام نوشته بود رو باز کردم.

با هر خطش جوون دادم و مرُدم.

” من هیچ وقت تو رو دوست نداشتم امیر. فقط دنبالِ پولت بودم، من عاشق بهزاد شدم.

 خداحافظ برای همیشه…”

 

با ترس نگاهش کردم.

سکوت کرد و چهرش درهم رفت.

_ به همین راحتی ولم کرد و رفت.

 من موندم و یه دلِ شکسته!

هانیه می دونستی می خواستم باهاشون چی کار کنم؟

 

ناباور سرم رو تکون دادم.

حین این که چاقویی توی دستش بود و با نوِکِ تیزش باز ی می کرد، با نفرت اضافه کرد:

_ می خواستم هر دوشون رو با دست های خودم بُکُشم.

 

لبخندی زد.

 لبخندش از هر لحظه ترسناک تر بود.

بالاخره نوِک تیز ِ چاقو رو توی انگشتش فرو برد.

به خونِ قرمز رنگش، که روی زمین ریخته شده بود، نگاهی کرد.

_ هرجایی که فکرشون رو بکنی دنبالشون گشتم.

 ولی اثر ی ازشون نبود، انگار غیب شده بودن رفته بودن زیر زمین.

یک سال گذشت.

 همش به فکر انتقام بودم. انتقامی که باید از مهتاب و بهزاد می گرفتم.

 من عشق و علاقم رو به پایِ  مهتاب ریختم.هر چی می خواست براش فراهم می کردم.

فقط یه بار نشد بهش “نه” بگم.

 هیچ وقت…

از بهزاد دیگه توقع نداشتم؛ دوستِ بچگی هام به من خیانت کرد. اون هم با کسی که دوستش داشتم.

اون روز ی که مهتاب برام پاکت نامه و عکس رو فرستاد.

 قسم خوردم زجرش بدم.

تا روز به روز التماسم کنه ببخشمش.

ولی پیداش نکردم تا این که یک روز…

اومدم مدرسه برادرزاده ام که دبیرستانی بود، بهش قول داده بودم بیام مدرسش و با هم بیرون بریم.

ولی انگار خیلی زود اومده بودم.

 چون فعلا تعطیل نشده بودن.

کنار ِ مدرسه شون مدرسه دخترونه بود.

 انگار شما زودتر تعطیل شدین.

 

 

به چشم هام نگاهی کرد و ادامه حرفش رو زد:

_ تا این که تو رو دیدم.

 اولش خشکم زده بود، فکر می کردم مهتاب جلوم ایستاده.

 یه لحظه می خواستم پیشت بیام، که یک دفعه دوستت هانیه صدات زد.

فهمیدم که مهتاب نیستی.

 تو هانیه بودی، هانیه!

نمی دونم بعدش چی شد ولی هر روز می اومدم مدرست و یه جا قایم می شدم تا مدرسه تون تعطیل بشه؛ نمی دونستم چرا هر بار تو من رو یاد مهتاب می انداختی.

خواستم خودم رو بهت نشون بدم.

وقتی فهمیدم تو مثلِ مهتاب نیستی. یه جور ی شدم؛ با این که کمی از نظر چهره شبیه مهتابم بودی، ولی اخلاق و رفتارت….

اصلا شبیه نبود.

 منم خیلی حرص می خوردم که چرا مثل مهتاب نیستی.

می دونی من که مهتاب رو نداشتم. پس برای همین خواستم به دستت بیارم و همین طور انتقامی که نتونستم از مهتاب بگیرم رو از تو بگیرم.

اینطور ی حداقل با دیدنِ  چهره ات که کمی شبیه مهتابه، بتونم حس کنم تو مهتابی و من هم انتقامم رو ازت بگیرم.

 ****

به این جای حرفش که رسید.

هانی سرش رو از روی پاهام برداشت.  نگاهی گذرا بهم کرد.

چشم هاش خسته بود.

_ آلما می شه بقیش رو بعدا بهت بگم؟ لبخندی به صورتش پاشیدم:

_ باشه عزیزم. هر وقت دوست داشتی بهم بگو.

الان هم بیا بریم که بدون اطلاع مامان اومدیم دریا و بهش نگفتیم.

 

 

پنج روز گذشت و هانی از اون قضیه چیز ی نگفت.

خیلی منتظر بودم که بگه بقیه داستان چی شد؟ اون پسر چه بلایی سر هانی آورد!؟

 ولی وقتی یادم می افتاد که وقتی از کربلا برگشتیم و خواستم هانی رو ببینم رد کمربند روی کمر و دستش خیلی واضح بود.

اون موقع هر چه قدر که اصرار می کردم بهم بگه چیز ی نمی گفت.

 فقط به یک نقطه ای زل می زد و چیز ی نمی گفت.

 

فقط پدرش گفت به موقع رسیدیم وگرنه کار از کار گذشته بود و هانی…

یک جورایی یک چیزایی فهمیده بودم ولی نه به طور کامل.

 تا این که دکترش گفت زیاد اصرار نکنم وقتی خودش دوست نداره چیز ی بگه اصرار نکن.

هر وقت خودش خواست بهت می گه، وگرنه اگه هربار اصرار به چیز ی کنی که دوست نداره، شاید اتفاق بدی براش بیفته.

 

منم دیگه از هانیه چیز ی نپرسیدم. فقط به اتاقش می رفتم و اتفاقاتی که توی مدرسه برام می افتاد رو براش تعریف می کردم؛ ولی جوابِ هانیه فقط و فقط چیز ی جز سکوت نبود.

 

یک سالی می شد که نه مدرسه می رفت، اگر هم می رفت نه حواسش به درس بود و نه چیز دیگه ای.

این یک سال نه حرفی می زد نه خنده ای می کرد.

 روز به روز پژمرده تر می شد.

دیگه از هانیه سابق چیز ی نمونده بود، شده بود یک دختر افسرده.

مادر و پدرش هم با دیدنِ  هانیه، غمگین می شدن. و خودشون رو سرزنش می کردن که چرا یه کم حواسشون به هانیه نبود. اگر بود شاید این اتفاق رخ نمی داد.

 

یاد روز ی افتادم که با عصبانیت خونه هانیه رفتم.

باز هم روی زمین نشسته بود و ماتم گرفته بود. با دیدنِ  صورتش که خیلی لاغر شده بود، پوزخندی زدم و روبروش روی زمین نشستم .

و بهش گفتم:

_ تا کی می خوای اینطور ی باشی؟

کو اون دختر شیطون که هیچ وقت غمگین و ناراحت نبود.

حالا شدی یه دختره افسرده که شب و روز توی اتاقش مونده، نه بیرون می ره نه با کسی حرف می زنه، نه مدرسه می ره، مدرسه که بر ی هم هیچی از درس نمی فهمی،

 

 

_توی دنیای خودت غرق شدی.

 

دستم رو روی دست سرد هانیه که مثل فیریزر سرد بود، گذاشتم.

_ نمی خوای به این دنیا برگردی؟ هانیه؟

تو با یه مرده چه فرقی دار ی؟

فقط فرقش اینه اون مرده اس و تو زنده ای!

به خودت بیا.

 تا کی می خوای این طور ی باشی.

 به اطرافیانت دقت کن ببین روز به روز با دیدنِ  تو، توی این حال چه زجر ی می کشن.

 اون ها چه گناهی دارند؟

 

از سرِجام بلند شدم و از داخلِ کیفم آینه ای رو برداشتم و به سمت هانیه گرفتم.

 

 

نگاهم به چشم هاش و آینه درگردش بود.

با سماجت گفتم:

_ بگیرش  

 

بازهم به نقطه نامعلومی خیره شده بود، انگار نه انگار چیز ی گفته باشم.

روبروش دو زانو نشستم و دستش رو گرفتم و آینه کوچیکم رو کِفِ دستش قرار دادم.

_ به خودت توی آینه نگاه کن.

 من می خوام هانیه یک سال پیش رو ببینم نه این هانیه رو.

به خودت توی آینه زل بزن و از خودت بپرس چرا این شکلی شدی؟  از خودت نپرس، بلکه از هانیه درونت بپرس نه از این هانیه.

اون موقع است که به جوابت می رسی!

کیفم رو از روی تخت برداشتم. و سریع از اتاق خارج شدم.

 ****

لبخند ِکمرنگی روی لبم نشست.

اون کارم باعث شده بود هانی به خودش بیاد.

می دونم ادامه داستان رو برام تعریف می کنه؛ ولی نمی دونستم کی و چه وقت…

 

روی تختم نشستم و به سقِفِ اتاق خیره شدم .

یعنی الان مرد نقاب دار حالش خوب شده!؟ دیروز هم به سرگرد زنگ زدم.

 گوشیش در دسترس نبود.

 

گوشیم رو از روی میز ِ کنار تخت برداشتم و مشغولِ شماره گرفتن شدم. طولی نکشید که جواب داد.

صدای جدی و تحکم وارش اومد:

_ بفرمایید؟

_ سلام آقای رمضانی، آلما شریف مند هستم.

مکثی کرد.

_ بله شناختم.

 

حین این که سمتِ پنجره می رفتم، جواب دادم:

_ آقای رمضانی می خواستم بپرسم که حالِ آقای بزرگمهر چطوره!

پنجره رو کامل باز کردم.

_ من الان بیمارستان هستم.

و آقای بزرگمهر رو دارن مرخص می کنند.

_ می تونم باهاشون صحبت کنم!؟

 

آقای رمضانی مکث کرد؛ حس می کردم صدام روی بلندگو هستش.

چرا جواب نداد و معطل کرد!؟ بعد از مدتی صدای آقای رمضانی اومد:

_ نه الان نمی شه. آخه الان دکتر داره با آقای بزرگمهر صحبت می کنه.

الان باید قطع کنم فعلا.

 

نذاشت حرف دیگه ای بزنم و زود قطع کرد.

چرا این قدر زود قطع کرد؟

مگه چی می شد یک لحظه گوشی رو به مرد نقاب دار بده؟ یک دفعه به خودم اومدم و با دستم محکم به پیشونیم زدم.

_ آخه مرد نقاب دار چیه دیگه آلما.

اسم داره اســم.

بزرگمهر البته فامیلیشه.

 اسمش رو هنوز نمی دونم.

 

خیلی کنجکاو بودم اسمش رو بدونم.

چرا راننده مرد نقاب دار وقتی ازش پرسیدم این قدر می ترسید بگه؟  انگار می خواستم با اسمش کار ی کنم  که نمی گفت!

بالاخره که اسمش رو می فهمیدم.

این سرگرد هم هردفعه من رو می پیچوند.

 

 

نیمه شب بود که با شنیدنِ  صدای جیغی از اتاقِ کنار ی، از خواب بیدار شدم.

 پاورچین پاورچین در اتاق رو باز کردم و به سمتِ اتاق هانی رفتم.

 

هانی رو تخت نیم خیز شده بود و تند تند نفسِ عمیق می کشید و قفسه سینه اش. با شتاب بالا پایین می شد.

 با دیدنم جیغ خفه ای زد و دستش رو روی قلبش گذاشت.

_ آلما چرا یک دفعه ای میای اتاق. سکته کردم!

کنارش روی تخت نشستم.

_ من که لولو خرخره نیستم که می ترسی!

 

اشاره ای به آینه ای که روی میز ِ آرایش بود کرد.

_ نگاهی به خودت بندار متوجه می شی!

به سمتِ آینه رفتم. با دیدنِ  خودم توی اون وضع، حیرت کردم.

موهای مشکیم شلخته و شونه نکرده روی شونه هام بود و مداد کم رنگی که توی چشم هام زده بودم ،دور چشم هام پخش شده بود؛ اصلا وضعم ناجور بود.

 

دستی به چشم هام کشیدم.

_ بهت حق می دم بترسی؛ حالا قبلش برای چی جیغ کشیده بودی؟

 

در ِ اتاق با شدت باز شد و چون میز آرایش نزدیک به در بود ،یک دفعه ترسیده به سمتِ در برگشتم.

نفس گره زده ام رو آزاد کردم.

مامان با چشم هایی که ازش دلهره و ترس می بارید گفت:  

_ دخترا چرا جیغ می کشید؟ نکنه دزدی چیز ی اومده؟

_ نه مامانِ من. چیز ی نشده.

 

مامان دستش رو روی قلبش گذاشت  _ دیگه الکی جیغ نکشید مادر.

 تا بیام اتاقتون قلبم گرفت.

 گفتم اتفافی براتون افتاده.

_ چشم.

مامان انگار یاد چیز ی افتاده باشه یک دفعه ای گفت:

_ راستی آلما، پدرت از قضیه سمیرا با خبر شده و می خواد ویلا بیاد.

با چشم های گرد شده نگاهش کردم:

_ کی میاد؟

_ همین فردا یا پس فردا میاد.

 

 

با رفتنِ مامان از اتاق، ناامیدانه به سمتِ هانی برگشتم.

_ شمال پرید رفت هانی.

هانی کمی روی تخت جابه جا شد:

_ چرا؟

روی تخت نشستم و دستی به صورتم کشیدم.

_ بابا همه چی رو فهمیده.

و فردا هم اگه بیاد، با این اتفاقی که افتاده فکر نکنم بذاره بمونم.

_ حالا تا بابات بیاد یه فکر ی درباره اش می کنیم.

 

به چشم های روشنِ عسلیش خیره شدم.

_ خب نگفتی چرا جیغ کشیده بودی؟ مغموم لب زد:

_ کابوس دیده بودم.

 اگه خوابت نمیاد، می خوام الان بقیه داستان رو برات تعریف کنم. نگاهی به ساعتِ کنج دیوار کردم.

چهار شب بود، ولی فعلا الان موضوعِ هانی مهم تر از خواب بود.

_ نه خوابم نمیاد.

 بی صبرانه منتظرم بقیه داستان رو بشنوم.

 

 

هانی با سر انگشت، نم چشم هاش رو گرفت.

_ خوب تا کجا گفتم!؟

_ اون جایی که مست اومد اتاق و درباره مهتاب همه چی رو بهت گفت.

 

هانی توی فکر غرق شد.

با حالتِ غمگین و بی روحی ادامه داد:

_ وقتی همه چی رو بهم گفت، فهمیدم که برای چی من رو زندانی کرده.

 برای چی من رو اذیت می کرده و خلاصه همه چی رو فهمیده بودم.

 ترسم از قبل بهش بیشتر شد.

آخه من که کار ی باهاش نداشتم؛ ولی بخاطر این که شبیه مهتاب بودم.

 با این کار می خواست، آتیشِ  انتقامش رو خاموش کنه.

 

دستی به لبِ زیرینم کشیدم:

_ راستی هانی، اون پسره اسمش امیر بود. درسته!؟

هانی خرسِ پشمالوی قهوه ای رنگش رو توی بغلش جا داد و سر ی به جانبم تکون داد: _ آره. اسمش امیر بود.

 فردای اون روز خیلی می ترسیدم که چیز ی که شب گفته بود رو عملی کنه. بالاخره ترسم به واقعیت تبدیل شد.

عاقد رو آورد و همین طور دختر ی رو آورد تا کمکم کنه و به زور، لباسِ عروس رو تنم کرد.

داشتم بی خبر با کسی که ازش متنفر بودم ازدواج می کردم.

 نه مادرم خبر داشت و نه برادرم و نه پدرم، هیچ کسی…

منتظر بودم یکی بیاد و نجاتم بده.

 ولی هر چی خیال می کردم، دیوونه تر می شدم.

 وقتی اون دختر با زور لباسِ عروس رو تنم کرد.

 خیلی ترسیده بودم، من یا باید می مُردم یا ازدواج می کردم.

 چاقویی که توی کی فِ اون دختره بود رو برداشتم و با تیزیش رگِ دستم رو زدم.

 

ناباور دستم رو جلوی دهنم گذاشتم.

_ تو چی کار کردی هانی؟ هانی که تا اون موقع به زمین خیره شده بود، چشم هاش به سمتم هجرت کرد:

_ می خواستی چی بشه؟

اگه این کار رو نمی کردم الان زنِ اون امیر بودم.

مُردن برای من بهتر از دست زدنِ اون مرد، به من بود.

 من هیچ وقت به خواستش تن نمی دادم و این اون رو بیشتر عذاب می داد.

وقتی رگِ دستم رو زده بودم، دکتر ی رو آورد.

 وقتی چشم هام رو باز کردم.

باز با دیدنِ  اون اتاقِ نحس، جیغی کشیدم.

بعد ها فهمیدم که عاقد رو با پول خرید بود و همچنین دکتر رو این قدر بهش پول داده بود تا سا کتش کنه.

 

هانی نفسی گرفت و ادامه داد:

_ چند روز ی نیومد سراغم.

 تا این که شبونه همش حرف های عاشقانه می زد و من هم مثلِ یه مرده متحرک فقط نگاهش می کردم و چیز ی بهش نمی گفتم .

تنها چیز ی که به زبون می آورم این بود.

” ازت متنفرم!”  

اون هم با شنیدنِ  این حرفم به من سیلی می زد.

همیشه صبح ها موهام رو نوازش می کرد و من از دست های کثیفش که موهام رو نوازش می کرد ،متنفر بودم.

من هر چی بدتر می کردم، اون هم وحشی تر می شد.

 منی که حتی یک بار هم بابام دستش رو روی من بلند نکرده بود، حالا یه پسر غریبه که ادعای عاشقی می کرد؛ وقتی به حرفش گوش نمی کردم و سرپچی می کردم.

به قصد مُردن، من رو می زد.

همیشه از موهام خوشش می اومد. برای همین یک روز با قیچی کوتاهشون کردم.

هر چی که اون دوست داشت رو من برعکس بدم می اومد و متنفر بودم.

وقتی من رو با اون موهای کوتاه شده دید، هر چی از دهنش در اومد بهم گفت.

چون مهتابش هم موهاش بلند بود،

دوست داشت من هم موهام بلند باشه نه کوتاه!

 

هانی نگاهش رو از من گرفت.

با بغضی لرزون زمزمه کرد:

_ یک روز توی فاز انتقام گرفتن از مهتاب بود و من رو کتک می زد با اون شلاق های کلفت و…

 

آبِ  دهانش رو به سختی قورت داد و  ادامه داد:

_ یک روز هم توی فاز عاشقی بود؛ کلا این مرد دیوونه که هیچ روانی بود.

یک ماه توی خونه اش من رو زندانی کرده بود.

 تا این که یک روز باز هم مست اتاقم اومد.

 

با گفتنِ این حرفش، قطره ای از اشکش روی گونه گوشتی و برجسته اش غلتید.

_ اون می خواست به من تجاوز کنه…

هرچی التماسش کردم گوش نمی داد و مصمم به کارش بود.

نمی دونم خدا صدام رو شنید یا معجزه ای اتفاق افتاد، ولی لحظه آخر نمی دونم چی شد.

 یکی با یک چیز ی زد توی سرش و بیهوش کنارم افتاد.

 لحظه ی آخر بابا رو دیدم و بعد دیگه چشم هام بسته شد و چیز ی جز یک پرده سیاه و تاریک ندیدم.

بیمارستان بردنم، از طرفِ پزشک قانونی گفتن، می تونی شکایت کنی به خاطر آزار و اذیت و تجاوز ی که صورت نگرفت.

من هم شکایت کردم.

 البته وکیل بابا همه کارها رو انجام داد.

بقیه اش رو هم که خودت می دونی.

 

سر ی تکون دادم.

دستم رو روی دست های سردش که مثل یخ سرد بود، گذاشتم.

_ الان امیر چند سال حبس خورده؟ هانی لرزون و آهسته لب زد:

_ اون الان تیمارستانه

 

حیرت زده نگاهش کردم.

_چی؟

_ آره الان امیر تیمارستانه.

 یک ماه که زندان موند، رفتارهای عجیب و غریبی انجام می داد، به طور ی که همه فهمیده بودن دیوونه شده.

 ****

 

 

بعد از این که هانی خوابید، به اتاقِ خودم رفتم.

تازه نگاهم به سوئیشرتی که روی صندلی گذاشته بودم، افتاد.

 

چقدر مرد خوبی بود، برای این که سردم نشه، سوئیشرتش رو به من داد. در حالی که خودش تنها یک بلوز ِ آستین کوتاه ِ سفید تنش بود.

اون هم با اون هوای سوز و سرد…

در حالِ حاضر اون من رو نجات داده بود و ناجیِ  من بود!

 

به آرومی از روی صندلی برش داشتم و نگاهی بهش انداختم.

 با این که یک سوئیشرتِ  مشکی ساده ای بود، ولی نمی دونم چرا سادگیش به دلم نشسته بود.

 

روی تخت دراز کشیدم.

 پلک هام آهسته روی هم سنگین شده بودن؛ ناخوداگاه سوئیشرت رو توی بغلم گرفتم، خیلی نرم بود.

 

 همین طور بوی آشنایی رو می داد؛ یک عطر ِ تلخ و خاص ِ آشنا…

 انگار این عطر رو خیلی وقته که می شناسم .

 

نفس ِ عمیقی کشیدم و با تمومِ وجود، این عطر رو به ریه هام فرستادم.

 عطرش خیلی تلـخ بود!…

با این که سوئیشرت برای من نبود. ولی امشب که برای من بود!

چقدر خودخواه شده بودم.

 

فردا به آقای رمضانی”سرگرد”  زنگ می زنم و سوئیشرت رو بهش می دم.

 اگه خود ِ بزرگمهر بود که به خودش می دادم.

 ولی حس می کردم نمی خواد بفهمم کیه؟

یا اسمس چیه؟

چرا اون شب که اومد نجاتمون بده، نقاب داشت؟ بالاخره که همه چی رو می فهمیدم!

 

کم کم چشم هام گرم شد و نفهمیدم کی در آغوش ِ خواب رفتم.

 

 ****

امروز روز ِ خیلی خوبی بود، حس خیلی خوبی داشتم.

هانی هم حالش بهتر شده بود.

 البته باید گفت از قبل بهترتر شده بود.

 

به آقای رمضانی”سرگرد” زنگ زدم و گفتم سوئیشرتِ  بزرگمهر پیش منه.

اون هم یکی از افرادش رو فرستاد و سوئیشرت رو با خودش برد.

 

برای این که کمی حال و هوامون عوض بشه، پاساژ رفتیم و بعد از اون به پیشنهاد ِ هانی، به بازار کوچیکی که توی محله ای بود و به ویلا یک ساعت دور بود، رفتیم.

 

لباس های محلیشون خیلی قشنگ بود ،یک دست لباسِ شمالی هم گرفتم.

 همیشه دوست داشتم این طور لباس ها رو بپوشم .

البته توی روستا، توی شهر که نمی شد.

 

بابا هم امروز نیومده بود، فردا یا چند روز ِ دیگه بر می گشت.

 و این خبر برای من خیلی خوب بود.

چون اگه بابا زودتر می اومد، خصوصا درباره سمیرا و اون اتفاق…

 درصد کمی بود که بذاره شمال بمونم.

وقتی بابا بیاد؛ خیلی سؤال ها بود که باید ازش می پرسیدم.

مامان که به سؤال هام جواب نمی داد،  باید بدونم این همه سخت گیر ی ها چه دلیلی داشت؟ می دونستم هر پدر و مادر ی خوبی بچه هاشون رو می خوان و گاهی سخت گیر ی هایی می کنن.

 ولی بابای من دیگه پیش از حد ِ حد اندازه پیش رفته بود.

باید همه چی رو بهم بگن.

 

خیلی کنجکاوم که دلیلشون رو بدونم. چه دلیلی ممکن بود داشته باشه؟ هر چی بیشتر فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم.

 

وقتی به ویلا رسیدیم، تازه یاد اون گردن بند و دفتر ی که پدرجوون بهم داده بود، افتادم.

به کل فراموشش کرده بودم.

 زود به اتاقم رفتم.

 تقریبا بعدازظهر شده بود

 

از چمدونم صندوقِ نقره ای رنگی که سمت راستش نگینِ  سبزرنگی داشت و سمت چپ هم نگین سبز رنگِ دیگه ای داشت رو برداشتم.

 

یک لحظه فراموش کردم و خواستم بازش کنم.

 که یاد ِ حرف پدرجون افتادم.

 

” به هیچ عنوان اون ها رو باز نکن، وقتی اون صندوق رو باز کن که اون دفتر رو خونده باشی.

و دفتر هم زمانی بخون که خیلی سردرگم شدی.”

 

چه قدر حرف پدرجوون پیچیده بود!

ولی هر چی که بود. اون دفتر و صندوق به همدیگه ربط داشتن.

 

تازه یاد گردن بند افتادم.

بدتر از همه این بود که فراموش کرده بودم، اتاقِ مادربزرگ برم و اون گردن بند رو سرجاش بذارم.

 

دفتر رو هم از چمدون برداشتم.

نگاهی بهش انداختم، روش لکه های سیاه رنگی بود.

 همین طور می شه فهمید لایِ  بعضی از صفحات کنده شده بود.

دفتر با چمدون رو یک گوشه گذاشتم.

 

 با دیدنِ  گردن بند توی چمدونم، چشم هام گرد شد.

این، این جا چی کار می کنه؟

من که اون شب قبل از خواب، توی کشوی میزم گذاشته بودم.

قفلش هم کرده بودم.

الان این این جا چی کار می کنه؟

 

 

گردن بند ِ ظریف و زیبا رو که برقِ خیره کننده و خاصی داشت رو توی دستم گرفتم.

نگاه دقیقی بهش انداختم. هنوز هم از درخشش چیز ی کم نشده بود!

حتی اصلا ممکن بود الماس یا مرواریدی باشه!؟

 

همین طور دقیق به گردن بند نگاه می  کردم. که یک آن در اتاق با شدت باز شد.

تا خواستم سرم رو بچرخونم و ببینم کیه؟

 هانی دست هاش رو دور ِ گردنم حلقه کرد و کنار گوش زمزمه کرد:

_ ببینم خواهر یِ  من به چی این قدر دقیق نگاه می کنه؟

 

با دیدنِ  گردن بند توی دستم، شگفت زده گفت:

_ وای چه قشنگه!

در یک آنی، گردن بند رو از انگشت هام بیرون کشید.

ابرو درهم کشید و لب ورچید:

_ نمی خوای که تا شب نگاهش کنی؟ باید گردنت بندازیش.

 

خواستم چیز ی بگم که مانعم شد.

_ اعتراض بی اعتراض!

 موهای مشکیِ لختم رو که با کشی بسته بودم؛ با یک حرکت کش رو درآورد.

 موهام مثلِ امواجی، دور شونه هام رها شد.

 

خواستم چیز ی بگم که پیش دستی کرد و سریع گفت:

_ حتی نه گفتن هم نداریم.

 این طور ی که نمی شه دختر خوب!

این گردن بند فقط برازنده ی تو هستش.

 

موهام رو به طرفِ جلو انداخت، تا بتونه گردن بند رو به گردنم بندازه.

سردی و ظریفی گردن بند، با بدن و پوستِ گرمم، تضاد عجیبی رو ایجاد کرده بود.

 

_ هانی، آخه این گردن بند برای…

هانی همون طور که مشغول بستنِ گردن بند بود، “نچ نچی” کرد.

_ می دونم این گردن بند خیلی خوشگله. ولی باید گردنت بندازیش.

همیشه چیزهای خوشگل رو زیاد استفاده نمی کنی.  

اما، این گردن بند باید حتما همیشه گردنت باشه. فهمیدی؟

 

حرفش رو با جدیتِ  تمام گفته بود. جور ی که قبل از این که حرفی بزنم. با گفتن این حرفش، حرف هام رو بلعیدم.

 

موهام رو به پشت فرستاد.

از یک طرف نمی دونستم چطور گردن بند سر از این جا درآورده!

از طرفِ دیگه بخاطر این که توی گردنم بود، عذاب وجدان گرفته بودم.

 

با کلافگی گفتم:

_ آخه هانی این گردن بند که برای من…

 

باز هم وسطِ حرفم پرید و با لحنِ شیطنت آور ی که این چند روز ازش ندیده بودم، گفت:

_ فهمیدم.

 نکنه دوست پسرت بهت هدیه داده!؟ تند به سمتش برگشتم.

_ هانــی!

 

همین طور که به سمتِ در می رفت تا فرار کنه، ابرویی بالا انداخت.

_ جانم عزیزم؟ مگه دروغ می گم فدات بشم؟ به سمتش پا تند کردم.

_ هانی اگه دستم بهت نرسه!

 

هانی به سمتِ پله ها دوید؛ یک لحظه نزدیک بود تعادلش رو از دست بده و بیوفته که همون لحظه ،بازوی مامان رو محکم گرفت و پشتش سنگر گرفت.

 

مامان با نگرانی، نگاهش بین من که بالای پله ها ایستاده بودم و هانی که پشتش قایم شده بود در گردش بود.

_ دخترم داشتی می افتادی؟ حواست کجا بود؟

 

هانی با ترس ِ تصنوعی گفت:

_ خاله جوون باید زودی برم .

که اگه بمونم آلما دیگه زنده ام نمی ذاره.

 

تا به خودم بیام، از در ورودیِ  ویلا زود بیرون رفت.

مامان با سردرگمی و گنگ نگاهم کرد.

_ حالا این دفعه رو ببخش، طفلی رو

 

از پله ها پایین رفتم و سر ی تکون دادم.

_ بله دیگه شما هم طرفدار ی هانی خانم رو کنید.

مامان لب گزید و خندید.

_ از دستِ شما دوتا!

 

 

از در ورودی ویلا خارج شدم؛ به اطرافم نگاهی انداختم.

پس هانی کجا رفته بود!؟

حتی دریا هم دنبالش رفتم.

 پیدا نشد که نشد.

 

به پشتِ ویلا رفتم که ناگهان با در ِ قهوه ای رنگ و عجیب غریبی مواجه شدم.

این در رو تا بحال این جا ندیده بودم!

نکنه هانی این جا قایم شده بود!؟

 

دستم رو روی دستگیره در گذاشتم و چندبار به سمتِ پایین کشیدمش.

اما، در اصلا باز نشد!

چند بار دیگه هم امتحان کردم؛ کلافه دستم رو به دیوار تکیه دادم که یک دفعه در آروم آروم باز شد.

 

به دکمه ای که توی دیوار بود، نگاهی کردم .

دستم روی دکمه خورده بود و در باز شده بود!

کنجکاو بودم بدونم توی این در چه چیز ی می تونه باشه؟ قدمی به جلو گذاشتم که با فضای سرسبز ِ باغ مواجه شدم.

 

 

به هیچ وجه فکرش رو هم نمی کردم وقتی این در رو باز کنم، فضایِ  سرسبز و همچین باغی رو ببینم.

گفتم شاید یک انبار ی ای باشه که هانی توش قایم شده باشه.

 

با وارد شدنم، ناگهان در پشت سرم محکم بسته شد.

 

با دیدنِ  گل های رنگارنگی که گوشه ای از باغ بودن، لبخندی روی لبم نشست.

به سمتِ گل ها رفتم.

 بینشون گل رز ِ قرمز ی، نگاهم رو به خودش جلب کرد.

من عاشق گل رز بودم!

 

شاخه گل رو به دست گرفتم.

 خم شدم و عمیق گل رز رو  بوییدم.

با بو کردنش، انگار آرامشِ مطلقی بهم منتقل شده بود.

 

صدای گنجشکی اومد!…

صدای قشنگی داشت.

به سمت صدا برگشتم که دیدم گنجشکی بالای درخت نشسته و آواز می خونه.

دوست داشتم ساعت ها بشینم و آواز خوندنش رو گوش کنم.

 

کم کم پر زد و همون طور که آواز می خوند، روی شونه ام نشست.

خیلی ذوق کردم خودش روی شونه ام اومده بود.

 

آروم نوکش رو به صورتم مالید.

 بعد از دودقیقه پرواز کرد و به سمت جلو رفت.

من همون جا ثابت مونده بودم .

حین این که پر می زد، به سمتم برگشت.

 هرجایی که می رفت باهاش هم قدم می شدم.

همش بر می گشت تا ببینه دنبالش می رم یا نه؟

 یک بار امتحان کردم و ایستادم تا ببینم عکس العملش چیه؟

 

برگشت و وقتی دید دنبالش نمی رم.

اومد روی شونه ام نشست و جیک جیکی کرد.

 بعد باز به جلو راه افتاد.

منم به دنبالش رفتم.

می خواستم ببینم آخرش به کجا می برتم.

همین طور که دنبالش می رفتم؛ اطراف باغ رو هم نگاهی می کردم.

 

 درخت های زیادی بود.

درخت گردو، درخت انار، درخت پرتقال، درخت…

هر درخت میوه ای اون جا بود.

انگار خود ِ بهشت بود.

همه جا سر سبز بود.

 با این که الان بعدازظهر بود ولی این جا انگار صبح بود.

صدای آبشار، تنها طنینی بود که به روحم آرامش می داد.

 

به چشمه که رسیدم؛ از حیرت سرجام ثابت موندم.

 خدای من فوق العاده بود.

صدای شنیدن آب، صدای پرنده ها که آواز می خوندن.

 انگار شنیدنِ  صدای چشمه و همچنین دیدن باغ ِ سرسبز و زیبا؛ بهترین منظره بود.

 

صدای گنجشک های دیگه ایی می اومد که به این یکی گنجشکی که روی شونه ام بود، خیلی شبیه بهم بودن.

 

گنجشکی که من رو به این جا آورده بود، به گنجشک های دیگه ملحق شد.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن