رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 15

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

_ خب ساعت پنج صبح ،یک دختر تک و تنها توی دانشگاه و اگه بی خیال شیم شما خودت، به شخصه اگر کسی از پشت سر توی یک جای خلوت نزدیکتون شه، نمی ترسید؟ خب می ترسید.

رایان که تقریبا تعجب کرده بود با لحن آرومی گفت:

_ خب خب باشه، ولی پلیس ها باید شجاع باشن.

بعد با آرامش راهش رو کشید و رفت.

با حرص مثل بچه اردک هایی که دنبال مامانشون راه میفتند، دویدم.

این قدر که پاهاش دراز بود یک قدمش با سه قدم من برابر ی می کرد .

بلاخره به در سالن رسیدیم و بعد از باز کردن درش توسط رایان وارد شدیم.

به سمت میز ی رفت و کیفش رو روش گذاشت.

بعد از باز کردن کیف یک سر ی اسلحه با مدل های مختلف در آورد.

اون ها رو با صبر روی میز چید.

روش رو به سمت من برگردوند و گفت:

_ چرا اونجا وایسادی؟ برو آماده شو.

به سمت جایگاه رفتم و هدفون رو روی گوشم گذاشتم.

برگشتم که بهش بگم اسلحه ام کو، که دیدم یک قدمی ام ایستاده.

هین بلندی کشیدم و گفتم:

_ وای ترسیدم.

شونه ای بالا انداخت و اسلحه رو به سمتم گرفت.

با حرص از دستش کشیدم و پشتم رو بهش کردم.

پسره مزخرف، فکر کرده کیه!

حالا خوبه استاد هم نیست.

از حرص دندون قروچه ای کردم و اسلحه ام رو بالا گرفتم.

تا خواستم شلیک کنم، دستش رو روی اسلحه گذاشت و پایین آورد.

به هدفونم اشاره کرد.

با گیجی درش آورد و نگاش کردم.

پشتش رو کرد به من و در حالی که قدم می زد گفت:

_ اولا دندون قروچه چیز خوبی نیست، برای دندون هات بده سعی کن عصبانیتت و سر چیز دیگه ای خالی کنی.

تو که رزمی کار ی، می تونی کیسه بکس بخر ی و با ضرباتت عصبانیتت و خاموش کنی.

باهوش کی بودی تو؟

اصلا نمی دونستم خوب شد گفت.

ایش این رو باید بیارم سالن ورزشم رو ببینه.

هم تو این لحظه کیسه بکس از کجام بیارم؟ اولین کیسه بکسی که می تونم پیدا کنم، خودشه.

آخ که دلم می خواد چند تا از اون حرکات نادرم رو روش پیاده کنم.

ادامه داد:

_ می دونم که اینجا کیسه بکس نیست، ولی خب کلی گفتم.

 

دوما در هنگام تیر انداز ی، باید تمرکز داشته باشی.

این و هیچ وقت یادت تره.

_اونوقت ببخشید وقتی کسی به سمتم تیر انداز ی کرد انتظار دارید تمرکز داشته باشم؟ نگاه نافذی بهم انداخت و گفت:  

_شما مراحل ابتدایی و بگذرونید، مراحل حرفه ای و استاد براتون توضیح می دن.

سرم رو تکون دادم و برگشتم.

با یک دست هدفون رو روی گوشم گذاشتم و اسلحه رو بالا بردم.

یک چشمم رو بستم و با اون یکی، به هدفم نگاه کردم.

دستم رو ثابت نگه داشتم و شلیک کردم.

تیر درست بیست سانت از نقطه وسط فاصله داشت.

_وای زدم، ایول.

هدفون از روی گوش هام برداشته شد.

به عقب برگشتم.

رایان در حالی که با هدفون باز ی می کرد گفت:

_ خوبه، بهتر زدی.

هم سرش زو بالا آورد و در حالی که با چشم های سبزش به چشم هام خیره شده بود، گفت:

_ ولی شک نکن که عالی نیست، باید عالی باشه.

عالی نیست؟

من این همه تمرین کردم این همه تلاش کردم، حالا هم بد نزدم.

صبرم لبریز شد و با حرص و صدای بلند گفتم:

_ یعنی که چی؟ من این همه تمرین کردم حقم اینه؟

اصلا چرا شماها از آدمی که تازه اومده، انتظار دارید که به نقطه مرکز ی دایره بزنه؟ اصلا مگه تنها منم که اینطور ی تیر انداز ی می کنم؟ اه بسه دیگه به جای تشویق همش دستور و دعواست.

با دیدن اخم هاش که به شدت توی هم گره خورده بود اشهدم رو خوندم و ساکت موندم.

دست به سینه شد و گفت:

_ خب داشتی می گفتی!

دو قدم جلو اومد و با صدایی بلند تر از من گفت:  

_ آره ما از تازه وارد ها انتظار داریم، چرا؟ چون مهمونی نیومدید اومدید که توی کوتاه ترین زمان و به صورت فشرده اکثر رشته ها رو یاد بگیرید.

چرا؟ چون طرفتون بچه های مهد کودک نیست و یک مشت خلافکار و قاچاقچی و قاتله.

باید سخت و استوار باشی.

باید بتونی از پس خودت بر بیای چون پلیسی، وظیفه ات اینه.

باید وظیفه ات و یاد بگیر ی تو یک پلیسی.

باید از مملکتت و آدم هاش دفاع کنی.

اگر می تونی، بسم الله.

اگه نمی تونی و می خوای جا بزنی پس هر ی.

 

دست هام رو توی هم قفل کردم و سرم رو پایین انداختم.

وجدان گفت:  

_خب حالا نظرت چیه؟

_هوم به نظرم کمی درست می گه.

_ کمی؟ سحر به خودت بیا، مگه به خودت قول ندادی که برای پلیس شدنت سخت ترین کارها رو هم انجام بدی؟

حالا وقتشه جربزه ات و نشون بدی

_آره من باید جربزه ام و نشون بدم من می تونم.

با صدای کوبش در از جام پریدم.

رایان رفته بود.

چقدر از این رفتن وحشیانه اش ممنون بودم که من رو با خودم تنها گذاشت.

به سمت جایگاه رفتم و اسلحه رو برداشتم.

صداش توی گوشم پیچید.

_تمرکز، هدف، نشونه گیر ی و شلیک.

اسلحه رو بالا آوردم.

بعد از تمرکز به هدفم نگاه و نشونه گیر ی کردم.

 

شلیک…

و دوباره

شلیک…

بارها و بارها تمرکز کردم، هدفم رو نگاه کردم نشونه گیر ی کردم و شلیک…

با یک صدای خفیف دست از کار کشیدم و هدفون رو از روی گوش هام برداشتم.

به عقب برگشتم و رایان رو درحالی که دست می زد دیدم.

با تحسین گفت:

_ آفرین، عالی بود، عالی.

با گیجی برگشتم و به تیرهام که سه تاشون تقریبا مرکز و بقیه دورتا دورش خورده بود، نگاه کردم.

با چشم هایی براق در حالی که به شاهکارم خیره بودم زیر لب گفتم:

_ بلاخره تونستم، تیرم به هدف خورد.

_آره خورد اراده ات عالیه دختر عالی…

برگشتم و با لبخند نگاهش کردم.

_آره خودم می دونم.

بعد هم نگاهی به استاد که متعجب نگاهم می کرد انداختم و با مرموز ی گفتم:

_خب دیگه استاد وقت تموم شد الان دانشجوها میان، خدانگهدار.

کیفم رو برداشتم و سریع از در بیرون زدم.

وای خدا…

من رو این همه خوشبختی محاله وای الان از شادی جیغ می کشم.

سریع به سمت دستشویی رفتم و جلوی آینه اش ایستادم.

 

دستم رو جلوی دهنم گرفتم و جیغ خفه ای کشیدم.

به گردنم قر ی دادم.

انگار که تخلیه شده باشم بازم امتحان کردم و اینبار جز گردنم کمرمم قر دادم.

دستامم حرکت دادم و یک دور با قر چرخیدم.

همون لحظه در باز شد و یک دختر پرید تو.

تا بیاد از حرکت من تعجب کنه عینک ته استکانی اش از چشش لیز خورد و روی زمین افتاد.

سریع نشست و با دست دنبال عینکش گشت.

از فرصت استفاده کردم و صاف ایستادم.

بعد از پیدا کردن عینکش، به چشمش زد و چند بار پشت سر هم پلک زد.

با دیدن من لبخندی زد و به سمت یکی از دستشویی ها رفت.

خنگ کی بودی تو؟

نفسم روبا خنده بیرون دادم و از دستشویی بیرون اومدم.

دو هفته ای گذشت.

توی اون دوهفته تعداد جلسات کم تر و یک روز درمیون، تمرین می کردم.

این هفته، هفته آخریه که با رایان کلاس دارم.

با به یاد آوردن اینکه دیرم شده حیاط دانشگاه رو دویدم و با کله وارد کلاس شدم.

با دیدن رایان که مشغول خوندن نماز بود، آروم شدم و ایستادم.

نفس عمیقی کشیدم و در حالی که وسایلم رو جابه جا می کردم بهش خیره شدم.

تا نمازش تموم شد به جای دیگه نگاه کردم.

زیر چشمی حواسم بهش بود که روزنامه هایی که برای نمازش زیرش پهن کرده بود و جمع کرد و ایستاد.

_سلام

بدون اینکه نگاهم کنه، سلامی کرد و روزنامه ها رو یک گوشه گذاشت.

_ دیر کردی.

_ام آره راستش خواب موندم.

_ من نه استادم نه حقوق می گیرم، اگر هم اینجا میام برای توئه خودت به فکر باش حداقل.

_ اون که چشم ولی مگه شما استاد نیستید؟ عمیق نگاهم کرد و گفت:

_ نه من یک دانشجو هستم که برای کامل شدن پایان نامم، با تهدید اینجا وایسادم.

_یعنی چی؟

پوفی کشید و در حالی که دستش و توی موهاش فرو می برد گفت:  

_خب استاد می خواست بره حج بحث یکی دوروز غیبت نیست، بحث سر یک ماه غیبته کسی هم

نبود که به دانشجوها برسه؛ سر همین من و که نمره تیر انداز ی ام از همه بالاتر بود و به بهونه کامل دادن نمره پایان نامه راضی ام کرد که به شما تیر انداز ی یاد بدم.

_عه!

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:  

_آره.

 

_عجب جالبه!

_ این ها رو ولش کن بلند شو باید تمرین کنی.

_چشم.

خواستم مثل همیشه به سمت جایگاه برم، که گفت:  

_خانم امیر ی

وقتی به سمتش برگشتم ادامه داد:  

_با مسابقه چطور ی؟

_مسابقه؟

_ آره با هم مسابقه می ذاریم تعداد تیر های هرکس بیشتر به مرکز خورد، برنده است.

سرم رو به معنی موافقت کج کردم و گفتم:

_ خب جایزه اش چیه؟

در حالی که با اسلحه توی دستش باز ی می کرد گفت:  

_اگه تو بردی نمره کامل بهت می دم و اگه من بردم…

یک قدم جلو اومد و در حالی که به کیفم اشاره می کرد گفت:  

_اون اسلحه آهنی کوچیک، که به کوله ات آویزونه رو به من بده.

نگاهی بهش انداختم.

سهیل به عنوان سوغاتی وقتی که به ایران اومد، بهم داد و کلی برام عزیز بود ولی خب…

_باشه.

رایان یک اسلحه بهم داد و گفت:

_ من چون توی تیرانداز ی حرفه ایم پس با یک دست تیر انداز ی می کنم. حالا عادلانه هست؟ سرم رو تکون دادم و اسلحه رو از دستش گرفتم.

هدفون رو برداشت و گفت:

_ توی پنج دقیقه با ده تا تیر.

سر ی تکون دادم و آماده شدم.

با صدای شروع به رو به روم خیره شدم.

تمرکز کردم و با صبر و حوصله ده تا تیرم رو شلیک کردم.

که همون لحظه رایان گفت:

_ وقت تموم شد.

نگاهی به هدف های خودم و رایان انداختم.

دقیق پنج تا از هدف های هر دومون به هدف خورده بود.

با تعجب نگاهی به هم انداختیم و زیر خنده زدیم.

_خب استاد هم شما به من نمره می دید، هم من اسلحه ام و به شما می دم.

سر ی تکون داد و گفت:  

_عادلانه است.

 

به سمت کیفم رفتم و اسلحه آهنی کوچیک رو که به صورت جا سویچی بود و کندم و به طرفش رفتم.

_بیا فقط قول بده، ازش خوب مراقبت کنی.

لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت:

_ باشه.

_راستی حالا که دانشگات داره تموم می شه، چه درجه ای هستی؟ روی یک صندلی نشست و گفت:

_ سروان.

داد زدم:

_ سروان؟

_ آره ببخشیدها که الان تقریبا شش هفت ساله که دانشگاه افسر ی درس می خونم.

_جناب سروان.

بادی به غبغب انداخت و گفت:

_ ببین، درس خوندن و که بی خیال تا هر جا درس بخونی، تا همونجا مدرک می گیر ی.

حالا اگه وارد بازار کار بشی، بعد از چهار سال می تونی ترفیع درجه بگیر ی؛ مگر اینکه یک عملیات خیلی بزرگ و پیچیده ای باشه که اون موقع به صورت استثنا درجه ات افزایش پیدا می کنه.« دوستان عزیز، من در این باره تیکه تیکه و هر کدوم و از جایی شنیدم و کنار هم گذاشتم ،پس درستی یا نادرستی اش مشخص نیست»

با صدای دانشجوها فهمیدیم که زمان کلاس تموم شده.

سریع بلند شدم و گفتم:

_ خب دیگه استاد من دیگه برم، راستی نمره یادتون نره.

از جاش بلند شد و گفت:

_ نمره؟ کدوم نمره؟

_عه اون نمره ای که باید در قبال مساوی شدنمون بهم بدید.

_من قول هیچ نمره ای و ندادم.

این قدر جدی گفت، که خودمم باور کردم نمره ای در کار نیست.

ادامه داد:

_ راستی امروز آخرین جلسه ای بود که کلاس می گذاشتم؛ از هفته دیگه خود استاد میاد.

_واقعا؟

_آره، دختر با اراده ای هستی امیدوارم پلیس موفقی باشی.

نگاهش رو به دیوار کناریش دوخت و ادامه داد:  

_گرچه یه کم غیر قابل کنترل و غیر قابل تحملی.

دستم رو مشت کردم و با حرص گفتم:

_ ایشالا دیگه ترفیع درجه نگیر ی، خداحافظ.

با حرص از کلاس بیرون رفتم و در رو هم محکم بستم.

با بسته شدن در صدای خنده اش بلند شد.

ایشالا پیر پسر شی.

ایشالا موهات کم کم سفید شه به من می گه غیر قابل تحملی، مرتیکه…

تفنگم رو بگو، الکی برداشت.

 

 .

 

«حال»

 

 

باصدای فاطمه ازفکر بیرون اومدم.

_اه، چرا این قدر تو فکر ی؟

-باشه حالا چرا می زنی؟ دیگه نمی رم خندیدو گفت:

_آفرین.

گلنازباصدای خواب آلویی گفت:

_چقدرحرف می زنید نمی ذارید بخوابم.

-پاشو پاشو، بسه زیادی خوابیدی.

گلناز باحرص گفت:

_بروبابا همش سه ساعت ونیم خوابیدم. عطسه ای کردوادامه داد:

_یه جایی وایسا از دستشویی، کلیه هام دردگرفت.

فاطمه دنده رو عوض کردوگفت:

_باشه، فقط زنگ بزن به پرهام بگو.

_باشه

بعداز هماهنگی های لازم با پرهام این ها به یک رستوران سنتی رسیدیم.

از ماشین پیاده شدم وکش وقوسی به خودم دادم.

آخیش خسته بودم صدایی اومد.

_خسته نباشید.

برگشتم وبهش نگاهی انداختم.

بادیدن رایان که بدون نگاه به من از کنارم ردشد، متعجب شدم.

ازپشت نگاهش کردم هیکلش گنده تر وقیافش تغییرکرده بود.

بیشترین چیز ی که توی قیافش خودنمایی می کرد، چشم وابروی جذابش بود.

چشم هاش سبزرنگ وابروهاشم پربود؛ به خاطرهمین چهره ی جدی به صورتش می داد باچهارسال پیشش قابل مقایسه نبود، مغرورتر هم شده بود.

گلنازدستم روگرفت وگفت:

_بیادیگه

-باشه بابا، چرا دستم و می کنی؟

_همینه که هست.

_ایش پررو.

به سمت یکی از تخت های فضای باز رفتیم و نشستیم.

تا نشستیم گلناز در گوشم گفت:  

_ سحر، میای بریم دستشویی؟ دندون قروچه ای کردم و گفتم :  

_الان؟ تا قبل از این نمی تونستی بگی؟  بعد از حرفم از جا بلند شدم و گفتم:  

_ بریم .

تا کنارم وایساد، فاطمه هم بدو بدو خودش رو به ما رسوند.

بدون هیچ مقدمه ای رو به گلناز گفتم:

_ چرا به پرهام نمی گی؟  با تعجب گفت:  

_ چی و؟

_ از حست، از دوست داشتنت مطمئنی؟ با دستپاچگی گفت :  

_چی می گی سحر؟ من رفتم دستشویی.

بعد هم تقریبا به سمت یکی از دستشویی ها فرار کرد .

رو به فاطمه گفتم :  

_باید یه کار ی کنیم این دوتا رو ولشون کنی، تا پنجاه سالگی عقد هم می مونن آخرم هیچی به هیچی!

 

خودم باید دست به کار شم.

بعد از شستن دست هام از دستشویی بیرون اومدم و همونجا منتظر گلناز و فاطمه ایستادم.

یک صدای مردونه اومد.

_ سلام خوشگله، منتظر کی هستی؟ به طرف صدا برگشتم.

با دیدن گلناز که ریز می خندید فهمیدم کار خودشه.

لامصب جور ی تقلید صدا می کرد که منم متوجه نمی شدم، دیگه چه برسه به غریبه…

_خیلی بی شعور ی.

خنده ای کرد و گفت:

_ ممنون، نظر لطفته.

فاطمه هم پیشمون اومد و گفت:

_ بریم.

به سمت تختمون رفتیم و نشستیم.

_سه تایی یک دفعه می رید، یهو میاید.

علیرضا زیر لب گفت:  

_سه کله پوک…

پرهام گفت:

_ با زن من کار نداشته باش، به این ها هر چی می خوای بگو.

چشم غره ای برای پرهام رفتم.

بعد با حرص رو به علیرضا گفتم:

_ عادت دارین این قدر زود پسرخاله شین؟

رایان در جوابش شونه ای بالا انداخت و با لبخند گفت:

_ بنده خدا پسرخاله نشد که! فقط نظرش و گفت.

_ ببخشید شما وکیل وصیشی؟ آقا خودشون زبون ندارن؟ فاطمه بازوم رو گرفت و گفت:  

_ول کن بابا خوشت میاد؟ آروم تر ادامه داد:

_ جواب ابلهان خاموشی است.

علیرضا به آرومی سر ی تکون داد و گفت:

_ خاموشی است.

فاطمه دست هاش رو مشت کرد و چیز ی نگفت.

این دفعه پرهام گفت:

_ ول کنید این هارو، بشینید غذا رو آوردن.

گشنه ام بود و خودم خبر نداشتم.

با ولع شروع به خوردن کردم.

که وسطش رایان پرسید:

_ الان کجا کار می کنید؟

با دیدن من که لقمه بزرگی توی حلقم بود و به زور می جویدمش خنده کوتاهی کرد و گفت:

_ مثل اینکه خیلی گرسنه اتونه، هر موقع خوردین جواب بدین مشکلی نیست.

خدایا یا من رو بکش یا این رو

می دونست لقمه دهنمه و نمی تونم جوابش رو بدم.

 

به زور لقمه رو قورت دادم و ساکت موندم.

جواب این هارو باید با سکوت داد.

غدام رو که خوردم عقب کشیدم.

آخیش گشنه ام بودا

گوشیم رو برداشتم و به مامان زنگ زدم، بعد از اعلام وضعیت گوشی و قطع کردم.

همون لحظه گلناز زیر گوشم گفت:

_ سحر

_هان؟

_هان چیه بی ادب بگو بله، حالا ولش کن می گم این علیرضا چرا قیافش این شکلیه؟

_آره یک جورایی ترسناکه.

این جور پلیس ها باید ترسناک باشن، حالا چیه ترسیدی؟ چشم غره ای رفت و گفت:

_ برو بابا.

خنده ای کردم و به پرهام نگاه کردم.

خیره خیره گلناز رو نگاه می کرد؛ آخ که دلم می خواست اون لحظه کله اش رو توی دیوار بکوبونم.

گلناز ساعتش رو نگاه کرد و گفت:

_ ده دقیقه دیگه اذانه وایسید نماز بخونیم، بعد بریم.

بعد از موافقت همه از جام بلند شدم.

پرهام نگاهم کرد و گفت:  

_کجا؟

_تو ماشین یک چیز ی جا گذاشتم، می رم بیارم.

_ وایسا منم بیام.

بادی به غبعب انداختم و گفتم:

_ خودم می تونم برم، خیر سرم پلیسم.

دیگه حرف دیگه ای نموند.

سریع از رستوران بیرون اومدم و به سمت ماشینم حرکت کردم.

درش ذو باز کردم که از پشت صدای مردونه ای اومد _ عزیزم کمک نمی خوای؟

صداش کپی گلناز بود، فکر کرده باز گول می خورم.

_نه گلناز جون کمک نمی خوام.

با حس اینکه نزدیکم شد برگشتم و خیلی آروم توی شکمش زدم؛ ولی با دیدن پسر ی که رو به روم وایساده بود دست و پام رو گم کردم.

ای الهی بمیر ی گلناز.

_ گلناز کیه عزیزم؟

اه اه، حالم داشت از نوع حرف زدنش به هم می خورد.

سریع صدام رو سرد کردم و با صدای بلند گفتم:

_ عزیزم هفت جد و آبادته، مزاحم نشو.

_ای به چشم شما جون بخواه

_یا گورت و گم می کنی، یا جوریت می کنم که خودت جونت و بخوای.

پسره با صدای رایان که نمی دونم از کجا پیداش شد، دمش رو روی کولش گذاشت و در رفت.

رایان جلوتر اومد و کمی خم شد و گفت:

_ که پلیسی و می تونی از خودت دفاع کنی.

خیلی عوض شدی خانم امیر ی.

سریع جبهه گرفتم:

_ و همچنین شما، ماشالا رشد کردین.

لبخند کجی زد.

_ اما تو همون غیر فابل تحمل قبلی!

سریع عقب گرد کرد و به طرف ماشین پرهام رفت.

صداش زدم:

_آقای رسولی.

برگشت و گفت:  

_بله.

اه لعنتی حالا چه جور ی بگم؟ _می شه به بچه ها چیز ی نگی؟ سر ی تکون داد و رفت.

 

به به چه پسر فهمیده ای.

یعنی اگه بره بگه، کل آبرویی که تو این بیست و دو سال زندگی جمع کردم به باد می ره.

به سمت رستوران رفتم. صدای قدم های رایان که پشت سرم می اومد و حس می کردم .

وارد رستوران شدم.

فقط علیرضا روی تخت نشسته بود .

بهش که رسیدم گفتم:  

_بقیه کجان؟ جواب داد:

_ رفتن بصلاة         .

به طرف دستشویی رفتم و بعد از گرفتن وضو مشغول نماز خوندن شدم.

بعد از خوندن نماز از نمازخونه بیرون اومدم.

همه روی تخت منتظرم نشسته بودند.

_ خب بریم.

همه از جاشون بلند شدند.

به ماشین ها که رسیدیم، علیرضا گفت:  

#اگر می شه یکی از پسرا بیاد تو ماشین شما رانندگی کنه؛ تو شب رانندگی خطرناکه.

_ نه خیلی ممنون، خودم خوابم و کردم می تونم پشت فرمون بشینم.

سرش رو تکون داد و گفت:

_ هرجور راحتین.

رایان سوییچ رو از پرهام گرفت و پشت فرمون نشست.

منم نشستم و ماشین رو روشن کردم.

گلناز و فاطمه هم تندی سوار شدند.

گلناز که این دفعه جلو نشسته بود، گفت :  

ووایسا ماهم بیایم، خب راهت و کشیدی دار ی می ر ی.

_ خب اومدین دیگه!

لبخندی زدم و ادامه دادم:

_ فاطمه دوتا از اون لواشک ها رو باز کن بخوریم.

_ تو الان شام خوردی، لواشکت کجا بود؟

_ اه بده بخوریم دیگه خساست به خرج نده.

_ خساست کجا بود؟ دلم برا معده ات می سوزه، بدبخت

_ ول کن بابا رد کن بیاد.

لواشک رو به سمتم گرفت.

از تو آینه نگاهش کردم و گفتم:  

_ خودتم بخور.

قیافه اش رو کج و کوله کرد و خندید.

به گلنازم تعارف کردم که گفت :  

_وای از بس خوردم دارم بالا میارم.

_برید بابا بچه سوسولا  

با ولع لواشک ترش و خوشمزهی قرمز رو تو دهنم گذاشتم.

با مک عمیقی که زدم، طعم ترشش تو دهنم سرازیر شد و آب دهنم راه افتاد.

عجب چیز ی بود!  

فقط نمک کم داشت.

برای حرص دادن بیشتر بچه ها گفتم:

_ ببینم نمک هم دارین؟  

که با فحش های رکیکشون مواجه شدم.

چه بی اعصابند این ها.

 

دوسه ساعتی لواشک لیس زدم و رانندگی کردم.

بااحساس دل ضعفه لواشک رو گوشه ای پرت کردم.

اوف، انگار واجبه.

نگاهی به بچه ها کردم.

فاطمه که روی صندلی های عقب خوابیده بود و گلناز هم صندلیاش رو خوابونده بود و خر و پف می کرد.

خیرسرشون هم سفرند!

نگاه دیگه ای به گلناز انداختم؛ خوبه که بعداز ظهر ی سه ساعت خوابید.

الهی که کوفتش شه.

ضبط رو روشن کردم وصداش رو کمی زیاد کردم.

فاطمه باصدای ناله ای گفت:

_هیس بابا!

بی اهمیت بهش دنده رو عوض کردم و به روبه رو خیره شدم.

اگه بخوام به خاطر این ها ضبط و کم کنم، باید بریم اون دنیا  اینجور ی که این هاخوابیدن، چند دقیقه دیگه منم می خوابم.

نگاهی به ساعت انداختم.

دوازده بود. چه زود گذاشت.

شیطونه می گه گلناز رو بیدارکنم ومجبورش کنم رانندگی کنه.

گرچه فایده ای هم نداره، چون خانوم توی جاده رانندگی نمی کنند.

البته نه اینکه خودش نخواد ها، پرهام نمی ذاره.

پلک هام آروم روی هم افتاد .

سریع بازش کردم وصدای آهنگ زوبیشترکردم.

دیگه کنترل چشم هام دست خودم نبود.

پلک هام به آرامی روی هم افتاد .

باصدای بوق ماشین به خودم اومدم.

سریع کنترل فرمون و به دست گرفتم؛ ضربان قلبم رو هزار بود.

نه اینطور ی نمی شد.

الان خودمون رو به کشتن می دم.

گوشیم رو برداشتم و شماره پرهام روگرفتم .

بعداز پنج شیش تا بوق، بالاخره جواب داد.

_بله

_الو پرهام

_رایانم

_ عه شمایین؟ گوشی و می دین پرهام؟

_خوابه.

-چیزه من خوابم میاد و نمی تونم ماشین وکنترل کنم .یک جا وایسین من استراحت کنم.

 

_ باشه، مشکلی نیست.

راهنما زد و کنار جاده ایستاد.

منم پشتش رفتم و ماشین رو کنارش پارک کردم.

از ماشین پیاده شدم و چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم.

پشت ماشین رفتم و صندوق عقب رو باز کردم.

یک دستم رو به در صندوق گرفتم و با اون یکی دستم دنبال بطر ی آب گشتم.

اما، نبود که نبود.

دستم رو ول کردم که با اون یکی هم دنبال آب بگردم، که در با ضرب به گردنم خورد. با صدای بلندی گفتم:

_ آخ

در ماشین پرهام باز شد و سایه ای به سمتم دوید.

در حالی که سرم رو به گردنم گرفته بودم نور گوشی و توی صورتش گرفتم.

رایان بود.

چون نور توی صورتش خورده بود، گوشی رو پایین آورد و گفت:

_ چی شد؟ چرا جیغ زدی؟

_هیچی در صندوق خورد تو گردنم.

در صندوق رو بالا نگه داشت و گوشیم رو از دستم گرفت و با دست به صندوق اشاره کرد.

خم شدم و از اون گوشه موشه ها بطر ی آب یخ زده ای رو پیدا کردم، که نصف یخش آب شده بود.

بیرونش آوردم و با خوشحالی نگاهش کردم.

درش رو باز کردم و کمی روی دستم ریختم.

سردی زیادش باعث درد گرفتن دستم شد.

رایان که تاحالا ساکت مونده بود، گفت:  

_نمی خوای که اون و به صورتت بزنی؟

_چرا اتفاقا.

اخمی کرد و گفت:

_لازم نکرده، صورتت درد می گیره.

با این که اخم هاش بدجور ی توی هم گره خورده بود و حسابی باید ازش حساب می بردم ولی مقاومت کردم و گفتم:

_ صورت خودمه خودم دردم می گیره در ضمن می خوام خوابمم بپره.

با همون اخم نگاهم کرد و گفت:

_ مهم نیست به خاطر خودت گفتم تو همیشه اگر بخوای راه حلی پیدا کنی، بدترین وضعیت ممکن و انتخاب می کنی.

دستم رو به کمرم زدم و با حرص گفتم:

_ مثلا چه کار کنم آقای دانشمند؟

نور موبایلم رو توی صورتم انداخت و گفت:  

_کم ترین حالتش اینه که غد باز ی در نیار ی و بذار ی یکی از ما بیاد و رانندگی کنه، تا تو هم بخوابی.

من که به خاطر نور گوشی، چشم هام و بسته بودم، گفتم:

_ اولا که از شما آقایون فقط تو بیدار ی دوما راه حل دیگه ای ندار ی؟ کلافه نفسش رو بیرون داد و با گوشیم به طرف ماشین رفت.

در ماشین رو باز کرد و از توش چیز ی برداشت و به طرفم اومد.

 

دستش رو به طرفم گرفت و گفت:

_ علیرضا بیداره، بیا این هارو بخور خوابت می پره.

به دستش نگاه کردم.

سه تا لیمو ترش تو دستش بود.

با دو دلی یکیش رو برداشتم و تیکه ایش رو با دندون کندم و فشار دادم.

طعم ترش لیمو توی دهنم پیچید.

_هوم عالیه.  

ولی خب این توی مسافرت لیمو می خواد چیکار؟  با صداش سرم رو بالا آوردم.

_من معمولا توی اکثر مسافرت ها همراه خودم لیمو ترش می برم بالاخره مثل الان به درد می خوره.

این ذهن می خونه؟

حدس می زنه یا شاید هم افکار من ناخودآگاه با جواب های اون ،یکی می شه؟ چه جالب!

علیرضا از ماشین پیاده شد و خمیازه ای کشید.

به طرفمون اومد.

کمی ترسیدم.

هم قیافه اش کمی ترسناک بود، هم این که بلاخره بودن کنار دو پسر غریبه به طور ناخودآگاه یک دختر و  معذب می کنه.

رو به رایان گفت:

_ چرا وایسادین؟  رایان گفت:  

_ خسته بودیم، گفتیم کمی استراحت کنیم.

با غرور نیم نگاهی بهم انداخت

غرورش به اندازه ای بود، که آدم جلوش احساس پوچی می کرد.

من از این جور آدم ها متنفر بودم.

چشم غره ای رفتم و رو به رایان گفتم:

_ گلناز بره تو ماشین پرهام، توهم بیا پشت ماشین من بشین.

بدون توجه به عکس العملشون به سمت ماشین رفتم و در کمک راننده رو باز کردم.

به سمت گلناز خم شدم و بازوش رو توی دستم گرفتم. چند بار صداش زدم.

به خودش تکونی داد و صدای هوم مانندی از خودش درآورد.

_ بلند شو، بلند شو برو تو ماشین پرهام بخواب.

صورتش رو برگردوند و گفت:

_ بروبابا.

_ گلناز بلند شو دیگه من خوابم میاد نمی تونم رانندگی کنم.

با چشم های بسته سرجاش نشست.

دستش رو گرفتم و بلندش کردم.

از جاش بلند شد و همه سنگینی تنش رو روی من انداخت.

آخه یکی نیس بگه دختر، من اون شوهر نره غولت نیستم که توان تحمل وزن تو رو داشته باشم.

با بدبختی کشون کشون به سمت ماشین بردمش.

رایان در رو باز کرد و با یک لبخند کج نگاهم کرد.

والا حق داره، هر کس دیگه ای هم بود، می خندید.

به زور کنار در کشوندمش و دولا شدم و تقریبا توی بغل همسر عزیزش پرتش کردم.

دستم رو به کمرم گرفتم و صاف ایستادم.

پوفی کشیدم و زیر لب غر زدم:  

_ اه اه دختره خرس عین چی می خوابه!

وجدان گفت:  

حالا خوبه خودت، تا سه سال پیش همینجور ی می خوابیدی.

_ حالا که نمی خوابم.

با صدای رایان از فکر در اومدم.

_به جای این که عین کنیز کفگیر خورده غر بزنی بیا سوارشو.

بعد هم بدون اهمیت به من سوار ماشین عزیزم شد.

بدو بدو به سمت ماشین رفتم و در جلو رو باز کردم و سوار شدم.

علیرضا هم سوار شد و جلو تر از ما، ماشین رو راه انداخت.

پشتش راه افتادیم و وارد جاده شدیم.

 

 

صندلی رو که گلناز خوابونده بود و صاف کردم.

سرم رو بهش تکیه دادم و چشم هام رو بستم.

دوباره باز کردم و با دست فشارشون دادم.

سرم رو از تکیه گاهش برداشتم و روی پنجره گذاشتم.

نچ خوابم نمی بره.

 

_ می گم ها دیگه خوابم نمی بره!

 

سرش رو با بی خیالی تکون داد و گفت:  

_تو آدم حرف گوش کنی هستی دیگه به من چه؛ من دو تا پیشنهاد دادم تو هر دوتاش و انجام دادی.

 

اهم راست می گه ها.

_ آره، راستی کی می رسیم؟

 

لبخندی زد و گفت:  

_چه حرفم عوض می کنه.

لبخندش ذو جمع کرد و ادامه داد:

_ اگه کل شب و همین طور ی بریم، فردا بعد از ظهر می رسیم.

 

_اوف مگه واجبه؟ خب با هواپیما می رفتیم.

 

اخمی کرد و زیر لب گفت:

_ عجب غلطی کردم بهش لیمو دادم ها الان تا صبح مخم و می خوره.

 

این به چه حقی این حرف ها رو می زنه؟

 

انگشت اشاره ام رو به سمتش گرفتم و با تهدید گفتم:

_ ببین من اون دختر چهار سال پیش نیستم، شما هم استادم نیستید که ازتون حساب ببرم پس حد و حدود خودت و بدون.

 

لبخند کجی زد و گفت:  

_چند وقت بعد هم باید با قربان صدام کنی، اون موقع است که ازم حساب می بر ی.

 

_ منظورتون چیه؟

 

سرش رو به معنای هیچی تکون داد.

 

ایش پسره پررو.

 

چند روز گذشت.

 

توی یکی از اتاق های هتل نشسته بودیم.

گلناز با لپ تاپ کار می کرد و فاطمه هم سرش تو تبلت بود.

منم از بیکار ی کانال های تلویزیون رو بالا و پایین می کردم.

 

نگاهی دوباره به بچه ها کردم و کلافه گفتم:

_ای بابا، حوصله ام سر رفت.

 

فاطمه سرش رو بلند کرد و گفت:

_ وای سحر کشتی مارو خوبه تا الان بیرون بودیم؛ منم کار دارم تو اینترنتم. لامذهب هتله اینترنت داره.

 

انگشت اشاره شصتش رو به هم چسبوند و گفت:  

_عالی!

 

گلناز دستش رو بالا برد و گفت:

_ منم فیلم دانلود کردم، دارم نگاه می کنم.

 

 

با حرص از جام بلند شدم و گفتم:

_ای به درک.

 

فلشم رو از توی کیفم درآوردم و به اسپیکرم وصل کردم.

 

 

صدای آهنگ توی اتاق پخش شد، سر گلناز و فاطمه همزمان بالا اومد.

بی توجه بهشون به سمت آینه قدی رفتم و جلوش مشغول رقص شدم.

 

شلوارک کوتاه لی با تیشرت گشاد تنم بود.

 

در حال قر دادن بودم، که گلناز به کنار ی هولم داد و جلوی آینه ایستاد.

 

فاطمه هم خودش رو کنارش جا داد و با هم دیگه مشغول رقص شدند.

 

دستم زو به کمرم زدم و گفتم:

_ شماها خیر سرتون کار نداشتید؟

 

به هم دیگه نگاهی کردند و رو به من گفتند:  

_نه.

عجبا.

شیطونه می گه پاشم بزنمشونا

ولی خب، من چون آدم خیلی مهربونیم همچین کار ی رو نمی کنم.

 

اون دوتا که با هم مشغول رقص شدند منم جلوی آینه با خودم قر دادم، که یک دفعه در چهار طاق باز شد و پرهام تو چارچوب در ایستاد و در حالی که به گوشی توی دستش نگاه می کرد با خوشحالی گفت:

_ وای پیداش کردم، بلاخره پیداش کردم.

 

سریع با فاطمه از اونجا دور شدیم و توی اتاق رفتیم.

در حالی که لباس هام رو می پوشیدم، از لای در هم بیرون رو نگاه می کردم.

 

پرهام با نشنیدن صدایی سرش رو بالا آورد اما، کپ کرد.

 

گلناز بی تفاوت روی کاناپه لم داده بود و نگاهش می کرد.

نگاه دیگه ای به پرهام انداختم.

 

چشم هاش قلبی شده بود و با لبخند بهش نگاه می کرد؛ حتما مثل توی کارتون ها گلناز رو در حالی که دو تا بال یک دایره روی سرش لباس اکلیلی و مژه هایی که با هر پلک زدن با ناز باز و بسته می شدند ،مواجه شده.

 

در صورتی که اونطور نبود ما فقط موها و صورتش رو کمی آرایش کردیم و الحق که زیبا شده بود. پرهام یک قدم جلو رفت، که سریع از اتاق بیرون اومدم و گفتم:

_ چی و پیدا کردی؟

 

حالت چشم هاش عوض شد و دندون هاش رو روی هم قفل کرد.

حتما توی دلش داره کلی فحشم می ده.

 

_ چیز ی شده؟

 

خودش رو جمع کرد و با لبخند گفت:

_ یک چیز هیجان انگیز و متفاوت برای سفرمون پیدا کردم.

 

فاطمه از اتاق بیرون اومد و در حالی که اسپیکر رو خاموش می کرد، گفت:

_ چیه؟

 

 

_چند تا جای دیدنی قشنگ دیگه از قشم پیدا کردم؛ کی حاضر می شید؟

 

گلناز از جاش بلند شد و گفت:  

_الان؟

 

_ آره، ماهم داریم حاضر می شیم.

 

_ اوه تا ما بخوایم فقط مانتومون و بپوشیم شما پسرها حاضر و آماده اید.

 

پرهام لبخندی زد و به ساعتش نگاه کرد و گفت:

_ تا نیم ساعت دیگه تو لاوی باشید.

 

با سر تکون دادن ما بیرون رفت و در رو هم پشت سرش بست.

 

گیج و منگ وسط اتاق ایستاده بودم. این پسره چه جور ی در رو باز کرده و اومده تو؟

 

فاطمه تکونم داد و با حرص گفت:

_ سحر بدو دیگه.

 

_ اومدم، اومدم.

 

جلوی آینه ایستادم و مشغول آرایش شدم.

نگاهی به ساعت انداختم، فقط ده دقیقه گذشته بود.

خوبه

 

به سمت لباس هام رفتم و سریع پوشیدمشون.

خب اینم از این.

 

ساعتمم دستم کردم و کیفم رو برداشتم و حاضر آماده جلوی در وایسادم.

نگاهی به ساعتم انداختم ،یک ربع گذشته بود.

به به رکورد شکوندم.

 

با افتخار سرم رو بالا گرفتم و نگاهی به دخترها انداختم.

ماشالله اون هام سریع حاضر شدند.

 

پنج دقیقه بعد به سمت لابی هتل رفتیم و منتظر موندیم.

 

_مارو باش، گفتیم اون ها بیست دقیقه است منتظر موندند.

 

دستی به چونه ام کشیدم و متفکر گفتم:

_ حالا دلیل خنده پرهام و می فهمم!

 

یک ربع منتظر موندیم، که یهو دیدیم سه تا جنتلمن از ته راهرو دارن میان.

 

همه صداهای اطراف قطع شد و دورشون رو نور گرفت.

صحنه ها آهسته شد، پرهام دست هاش توی جیبش بود علیرضا سوییشرتش دستش بود و رایان هم دست هاش توی موهای خوش حالتش بود.

 

سه پسر خوش هیکل و خوشگل اونم در حالی که در کنار هم قدم می زدند، چشم هر دختر ی و می گرفت حتی ما.

 

زود به خودم اومدم و نگاهی به گلناز و فاطمه انداختم.

 

ندید بدیدها همچون نگاه می کردند، که انگار این ها رو اصلا تا حالا ندیدند.

 

از حرصم با آرنج توی پهلوی فاطمه کوبوندم.

 

 

فاطمه یک دفعه از جاش پرید و سریع با آرنج به پهلوی گلناز زد.

اما، گلناز هیچ تکونی نخورد. همچنان جذب پرهام بود.

فاطمه با دهن کجی نگام کرد و گفت:

_ قورتش نده یک وقت، پسر مردم و.

 

با خنده سرم رو چرخوندم و دیگه پسرها رو نگاه نکردم.

 

نگاه کردن هم حدی داره.

پررو می شن.

 

با رسیدنشون بهمون برگشتم سمتشون و گفتم:

_ به به چه عجب تشریف آوردین، خانم های عزیز.

 

ابروهای علیرضا و رایان بالا پرید.

 

پرهام در حالی که می خندید گفت:

_ اوخی دیر کردیم؟ بعد با ناز گفت:

_ تازه لاک هم نزدم.

 

گلناز کیفش رو به شوخی توی صورت پرهام کوبوند و سریع دور شد.

 

پشت سرش راه افتادم و بعد از باز کردن در ماشین پشت فرمون نشستم.

 

شیشه رو پایین دادم و رو به پرهام که داشت سوار ماشین می شده، گفتم:

_ تو که راه و بلدی، جلو برو.

 

سر ی تکون داد و سوار شد.

 

بعد از اینکه ماشین رو راه انداخت پشت سرش حرکت کردم.

 

بعد از گردش توی چند مکان دیدنی و پاساژ به رستوران رفتیم.

 

_ خب دیگه شام مهمون پرهام.

 

بعد از حرفم آب توی گلوش پرید و سرفه کرد.

 

رو بهش گفتم:

_ خب نمی خوای مهمون کنی؛ خفه نشی حالا!

 

صورتش سرخ شده بود اما، نه به خاطر سرفه به خاطر ضربه های پی در پی رایان و علیرضا.

 

آخر گلناز رو بهشون گفت:

_ بسه دیگه، کشتینش.

 

پرهام که رنگ صورتش تغییر کرده بود رو به گلناز گفت:

_ آخ الهی قربونت برم این ها که به فکرم نیستند، مگر اینکه تو باشی.

 

گلناز هم که سرش رو به دستش تکیه داده بود توی چشم های پرهام خیره شد.

 

با قیافه چندشی نگاهم رو ازشون گرفتم.

اه اه حالم به هم خورد.

خوبه این ها هنوز به هم اعتراف نکردن، اعتراف کنند که دیگه…

 

 

دیگه تقریبا توی هم غرق بودند، که رایان دستش رو پشت پرهام برد و بی هوا توی کمرش زد.

 

پرهام که محو گلناز بود از جاش پرید و به رایان نگاه کرد.

رایان با شیطنت دستش رو روی کمرش حرکت داد و در همون حال گفت:

_ چطور ی پسر؟  

 

پرهام با حرص دست رایان رو از پشت کمرش پایین انداخت و با حرص چشم غره ای رفت، بعد هم سریع دستش رو توی جیبش کرد و بعد از در آوردن موبایلش مشغول باز ی شد.

 

 

گلنازم خودش رو به کوچه علی چپ زد و فاطمه رو به حرف گرفت.

 

رایان با دستمال کاغذی روی میز باز ی می کرد.

و اما، علیرضا فقط به میز خیره بود.

 

خیلی مشکوک می زد.

زیر چشمی نگاهش کردم.

در حالی که به میز خیره بود، تک نگاهی هم به فاطمه انداخت.

خیره نگاهش کردم تا متوجه شه.

سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد.

با دیدن نگاه خیره ام نگاهش رو دزدید و در حالی که یک نفس عمیق می کشید، دو طرف سوییشرت توی تنش رو هم به هم نزدیک کرد.

 

هه هه مچت رو گرفتم غول تشن

لبخندی از سر پیروز ی زدم و سرم رو بالا آوردم.

 

رایان با شیطنت نگاهم می کرد.

دستمال روی میز و سرجاش گذاشت و گفت:

_ ببخشید سحر خانم، لبتون تیک داره؟

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن