رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 16

Rate this post

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

فضولیه ها ولی برام سوال شد چون قبلنا این طور ی نبودید.

 

وای چرا گفت قبلنا؟

 

رایان با شکستن سکوت جمع، توجه بقیه رو جلب کرد.

پرهام که سرش از توی گوشیش بیرون اومده بود گفت:

_ مگه شما هم دیگه رو می شناسید؟

 

_ام چیزه، آره یک مدتی استادم بودند.

گلناز و فاطمه هم زمان گفتن:

_ واقعا؟

 

_آره

 

پرهام انگشت اشاره اش و به سمت رایان گرفت و با خنده گفت:  

_این؟

 

رایان سریع دستش رو انداخت و گفت:

_ عه!

بعد رو کرد به من و سریع گفت:  

_حالا نگفتید تیک دارید؟

 

 

_برای شما فرقی هم داره؟

بعد هم سریع با غرور به علیرضا نگاه کردم.

 

موقعیتش رو توی خطر دید و بدون اینکه خودش و ببازه، سریع رو به رایان گفت:

_ این حرف ها رو ولش کن؛ برو ببین غذا چی شد.

رایان از جاش بلند شد و درحالی که دستش رو توی جیبش می کرد، از میز دور شد. با حس دردی که توی بازوم پیچید، از جام پریدم.

 

فاطمه با عصبانیت و صدای آرومی رو به من گفت:

_ تو از اولم این و می شناختی؟

 

با مظلومیت سر ی تکون دادم.

 

با عصبانیت بیشتر ی گفت:

_ واقعا که!  

 

_خب چه کار کنم؟ یک مدت کوتاهی استاد تیرانداز ی ام بود. فکر کردم چیز خیلی مهمی نباشه، آخه مال چهار سال پیشه.

 

چشم غره ای رفت و تقریبا قانع شد.

گلناز هم که فقط شنونده بود، سر ی تکون داد و در حالی که زیر لب فحش بارونم می کرد، به صندلی اش تکیه داد.

 

رایان به میز نزدیک شد و گفت:

_ دارن آماده می کنند.

بعد از این حرفش پیتزاها رو آوردن و جلومون چیدند

 

ویب من و این همه خوشبختی محاله تو رو داشتن مثل خواب و خیاله.

 

سس قرمز رو روش خالی کردم و دستم رو بردم و یک تیکه اش رو برداشتم.

پنیرهای سفید پیتزا، کش می اومدند و نازک می شدند.به سمت دهنم بردم بوی عطر آویشنش، آدم رو مست می کرد.

 

دیگه طاقت نیاوردم و گاز بزرگی ازش زدم.

هوم عالی بود.

 

با تموم شدنش به خودم اومدم.

با صدای رایان سرم رو بالا گرفتم. سحرخانم اگه می خواید پیتزای منم هستا!

 

با خونسردی گفتم:

_ نه خیلی ممنون سیر شدم، شما به جای غذای مردم حواستون به غذای خودتون باشه .

 

لبخند کجی زد و ساکت موند.

 

نگاهی به دست هام کردم.

سسی بود.

برای شستنشون از جام بلند شدم.

با بلند شدنم پرهام گفت:

_ کجا؟

 

_می رم دست هام و بشورم.

 

رایان لبخند کجی زد و گفت:  

_صورتتم بشور.

 

با چشم غره ازش دور شدم.

اه اه به قول معروف هروقت گفتن خاک انداز، خودت و وسط بینداز!

ایش پسره پررو.

 

بعد از شستن دست و صورتم از رستوران بیرون رفتیم و به طرف هتل حرکت کردیم.

 

 

فاطمه در حالی که با حسرت چمدونش رو می بست، گفت:

_ یعنی باید برگردیم؟ ما که تازه اومدیم!

 

یک لحظه یاد دوران طفولیتم افتادم وقتی که مسافرت می رفتیم نمی خواستم برگردیم. الان فاطمه من رو عجیب یاد اون دوران می اندازه.

 

گلناز که فاطمه رو دیده بود گفت:

_ وای آره فکر کن این جا موندگار می شدیم، یکی می اومد خواستگاریمون بعد خوشگل و پولدار بود بعد…

 

پس گردنی ای بهش زدم و گفتم:

_ خاک تو سرت پرهام هم خوشگله، هم خوش هیکله، از لحاظ مالی هم مشکلی نداره.

 

با حرص گفت:  

_خودم می دونم نمی خواد بهم یاد بدی داشتم شوخی می کردم.

 

بی اهمیت بهش به سمت بسته های خریدمون رفتم و رو به دخترا گفتم:

_ وای بیاید لباسامون و بپوشیم.

 

با ذوق به سمتم اومدند و مشغول برداشتن لباس هاشون شدند.

 

منم با خوشحالی شالم رو که گل های ریز ی داشت و روی سرم انداختم و خودم رو توی آینه نگاه کردم.

 

خیلی بهم می اومد.

یک پیراهن و انواع و اقسام لاک، در رنگ های مختلف هم خریدم.

اون هارو رو هم با ذوق نگاهی انداختم و توی چمدونم جاشون دادم.

سوغاتی های مامان و بابا رو هم توی چمدون گذاشتم.

 

به روسر ی کادو پیچ شده ته نایلون نگاه کردم.

اون رو به برای شیوا خریده بودم.

دختر خیلی ناز و دلنشینی بود.

واقعا به دل می نشست.

 

چمدون رو سریع بستم و روی تختم دراز کشیدم.

چند تا نفس عمیق کشیدم و چشم هام رو به آرومی روی هم گذاشتم.

 

با یک صدای تق از جام بلند شدم.

نگاهی به دور و ورم انداختم.

با دیدن تخت خالی گلناز، تعجب کردم.

 

تخت من وسط بود و با هر تختی نیم متر فاصله داشت.

با صدای آه و ناله یکی کنار تخت گلناز رو نگاه کردم.

 

مثل سوسک له شده به زمین چسبیده بود.

با دیدن من، سریع خودش رو جمع و جور کرد و خیلی آروم از بلند شد و روی تخت دراز کشید و پشتش رو به من کرد.

 

بی نزاکت ابله.

 

با حرص روی تخت دراز کشیدم نگاهی به ساعت رو به روم انداختم؛ هشت صبح رو نشون می داد.

 

چشم هام رو روی هم گذاشتم، که صدای تق تق ریز ی اومد.

چشم هام رو با عصبانیت باز کردم و در حالی که پاهام رو روی زمین می کوبیدم، به سمت در رفتم و تا ته باز کردم.

 

 

با دیدن رایان هین بلندی کشیدم و سریع در رو بستم.

 

آخه چرا…

چرا این قدر بی فکرم من؟

اصلا این مردک، اول صبحی این جا چه کار می کنه؟

 

حالا با چه رویی برم باهاش صحبت کنم؟ وجدان گفت:

_ اشکال نداره سحر، به روی خودت نیار.

_ آره این بهترین کاره.

 

باز هم چند تقه به در خورد.

 

در حالی که یک چیز ی تنم می کردم گفتم:

_ اومدم، اومدم.

 

نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم.

 

رایان سرش رو بالا آورد و با یک لبخند محو گفت:

_سلام صبح بخیر

بعد هم دوباره سرش رو پایین انداخت.

 

_ سلام صبح شمام بخیر

 

یکی از دست هاش رو توی جیبش کرد و به دیوار کنارم نگاه کرد و گفت:

_ اومدم بگم کی برای رفتن آماده می شید؟

 

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

_ الان؟ معلوم نیست این ها هنوز خوابند، شاید یک ساعت و نیم دیگه.

 

سر ی تکون داد و گفت:

_ خوبه پس یک ساعت و نیم دیگه تو لاوی باشید.

 

نیشخندی زدم و گفتم:

_ ما که به موقع می رسیم فقط ممکنه آرایش کردن و لباس پوشیدن شما یک مقدار طول بکشه.

 

چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

_ یک ساعت و نیم دیگه، با اجازه

 

خنده پیروز ی به لب آوردم و با شیطنت در رو بستم.

بدو بدو به سمت بچه ها رفتم و در حین جمع کردن پتو هاشون گفتم:

_ پاشید پاشید، بچه ها بلند شید، گلناز، فاطمه بیدار شید باید بریم پاشید.

 

داد می زدم و اتاق رو جمع و جور می کردم.

آهنگ قر دار ی هم گذاشتم.

 

دو تاشون با قر از جاشون بلند شدند.

فاطمه با صدایی خواب آلود گفت:  

_کی می خوایم بریم؟

 

_ یک ساعت و نیم دیگه باید تو لاوی باشیم.

 

فاطمه در حالی که چشم هاش بسته بود به سمت دستشویی رفت که به دیوار خورد.

 

از ته اتاق داد زدم

_ آخه مجبور ی چشم هات و ببندی؟

 

در حالی که پیشونی اش رو می مالید، دستش رو به معنای برو بابا تکون داد و وارد دستشویی شد.

 

گلناز هم تختش رو مرتب کرد و مشغول برس کشیدن موهاش شد.

 

 

بعد از جمع کردن کامل اتاق آماده شدیم و از در بیرون رفتیم.

 

همزمان با ما پسرها هم خارج شدند.

فاطمه کلید اتاق رو به پرهام داد و جلوتر راه افتاد.

 

همگی به سمت ماشین هامون حرکت کردیم.

بعد از چند دقیقه پرهام هم پیداش شد و همگی سوار شدیم و راه افتادیم.

 

_می گم سحر.

 

_هوم

 

با بی حوصلگی گفت:

_ فعلا عملیات ندارید؟

 

_نه، چیه بازارت کساد شده؟

 

سر ی تکون داد و اوهومی از دهنش خارج کرد.

 

لبخندی زدم و دنده رو جابه جا کردم.

سه ساعتی می شد که در حال رانندگی بودم و حسابی خسته شده بودم که با دیدن پسر بچه تپلی که توی ماشین بغلی شسته بود، دلم ضعف رفت.

 

در حالی که حواسم به رانندگی بود برگشتم و براش زبون درآوردم.

برای چند ثانیه چشم هاش گرد شد اما، خندید.

با دیدن چال گونه اش دلم  رفت.

 

دوباره زبونی درآوردم و اومدم عکس العملش رو ببینم که یک دفعه ماشینشون از ما دور شد.

 

با دیدن جاده رو به روم آه از نهادم بلند شد.

حواسم به پسره پرت شد و دوراهی و اشتباه رفتم.

 

رو به دخترا گفتم:

_ وای بچه ها، اشتباه اومدم.

گلناز اومد حرف بزنه که گوشیش زنگ خورد.

گوشیش رو بالا گرفت و گفت:  

_پرهامه.

 

_جواب بده.

 

گوشی زو وصل کرد و بعد از چند ثانیه رو به من گفت:

_ با تو کار داره.

 

گوشی رو از دستش گرفتم و روی گوشم گذاشتم.

_بله؟

 

پرهام با صدایی کلافه گفت:  

_سلام آبجی، چرا از این جا اومدی؟

 

_حواسم پرت شد، ببین راه دیگهای هم هست؟

 

_وایسا ببینم…

 

بعد از چند ثانیه ادامه داد:

_ آره، تو راه وایمیستیم یک استراحتی می کنیم و باز راه میفتیم.

 

_باشه فقط سبقت بگیر بیا جلوی ما.

 

دیگه منتظر جوابش نموندم و گوشی و به گلناز دادم.

از توی آینه بغل ماشین پرهام رو دیدم که بهمون نزدیک می شد.

 

علیرضا پشت فرمون بود.

 

بعد از چند ثانیه بهمون رسیدند و وقتی که از بغلمون رد شدند، بدون اینکه ذره برگردم و نگاهشون کنم فقط به روبه رو خیره شدم.

 

 

با راهنمایی که ماشین پرهام زد و به راست پیچید، منم ماشینم رو به همون طرف هدایت کردم.

 

یک جاده خاکی و خلوت که تک و توک درخت توش پیدا می شد.

ای الهی که خدا پرهام رو خیر بده داشتم از دستشویی می مردم.

 

ماشین اون ها پارک شد و منم ماشین رو سریع پارک کردم و پیاده شدم.

 

به سمت اون اتاقکی که به نظر دستشویی می اومد رفتم، و چون ماشین هامون جلوتر از دستشویی پارک شده بود کسی متوجه من نشد.

 

درش رو باز کردم.

توش خیلی تاریک بود.

گوشیم رو در آوردم و چراغش رو روشن کردم.

کمی ترس داشتم ولی باهاش جنگیدم و بلاخره نور گوشی رو توی دستشویی گرفتم.

بجز دو، سه تا سوسک و یک هزار پا و چندین تار عنکبوت چیز دیگه ای نبود.

 

با هزار ترس و لرز داخل شدم.

 

«از زبون فاطمه»

سحر در ماشین رو باز کرد و پایین پرید.

وا کجا رفت؟

ولش کن، هر جا باشه خودش میاد.

سویچ رو از روی ماشین برداشتم و پیاده شدم.

پشت سر من گلناز هم پیاده شد.

 

به طرف صندوق عقب رفتم و درش رو باز کردم.

خوراکی هارو در آوردم و به پرهام که پیاده شده بود دادم.

 

پرهام خوراکی هارو ازم گرفت و دور برش رو نگاه کرد و گفت:  

_پس سحر کو؟

 

به تقلید ازش دور و ورم رو نگاه کردم و گفتم:

_ نمی دونم والا، تا ماشین و پارک کرد پیاده شد.

 

پرهام اخم هاش رو توی هم کشید و به طرف ماشین خودش رفت و با رایان و علیرضا، مشغول صحبت شد.

 

بعد چند ثانیه از هم جدا شدن و هر کدوم یک جایی رو نگاه می کردند.

با این کارشون دلهره به جونم افتاد و قضیه رو جدی تر گرفتم.

 

گلناز رو کرد به من و گفت:

_ یعنی کجا رفته؟

 

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_ نمی دونم، به جای این حرفا بیا بریم دنبالش.

 

سرش رو تکون داد و گفت:

_ باشه.

پرهام خم شده بود و زیر ماشین ها رو نگاه می کرد که گلناز گفت:  

_پرهام، مگه گربه گم کردی که زیر ماشین دنبالش می گردی؟

 

پرهام اومد جواب بده که دور شدم و به عقب حرکت کردم.

 

علیرضا که جلوی ماشین ها راه می رفت و دو طرفش رو نگاه می کرد.

رایان هم جلوتر از من، دنبال سحر می گشت و چند ثانیه یکبار داد می زد:

_ سحر خانوم کجایید؟

 

کمی جلوتر رفتیم که اتاقک کوچکی که پشت یک درخت ساخته شده بود، نظرمون رو جلب کرد.

 

همزمان به هم نگاهی انداختیم و تا خواستیم به طرفش بریم؛ یک دفعه دستی از پشت نمایان شد و بعد از چند ثانیه خودش بیرون اومد.

 

رایان رو به بچه ها داد زد:  

_بچه ها اینجاست، پیدا شد.

 

علیرضا و پرهام و گلناز به طرفمون دویدند.

سحر که تعجب کرده بود و به طرفمون قدم بر می داشت گفت:  

_کی پیدا شد…

 

که همون لحظه زمین زیر پاش خالی شد و…  

 

 

 

«از زبون سحر»

 

از دستشویی بیرون اومدم که رایان و فاطمه رو دیدم.

وقتی متوجه من شدند، با تعجب نگاهم کردند.

پرهام داد زد و گفت:  

_بچه ها اینجاست پیدا شد.

 

با تعجب و خنده اونم در حالی که به سمتشون می رفتم، گفتم:

_ کی پیدا شد…

 

که زیر پام خالی شد و توی یک جای خیسی افتادم دستم به شدت تیر کشید؛ بوی بدی هم همه جا رو گرفت.

 

صدای جیغ دخترها و صدای قدم هاشون بلند شد.

همه بالای چاه رسیدند و از اون بالا نگاهم کردند و سریع دست هاشون رو جلوی دماغ هاشون گرفتند.

 

عمقش خیلی نبود، حدود دو متر بود ولی پهناش زیاد بود.

 

فاطمه خم شد و گفت:  

_سحر، حالت خوبه؟

 

با بهت سرم رو به آرومی تکون دادم.

 

تا نگام به دور و ور چاه افتاد، از ترس تکون سختی خوردم.

 

سوسک و هزار پا بود که از دیوار چاه بالا می رفتند.

 

چشم هام رو بستم و با همه توانم جیغ کشیدم.

 

گلناز و فاطمه هم به خاطر حمله حشره ها از کنار چاه در حالی که جیغ می زدند، فرار کردند.

 

غرور رو کنار گذاشتم؛ درجه و مقامم رو هم کنار گذاشتم و جیغ کشیدم.

 

دیگه سرازیر شدن اشک هام دست خودم نبود.

جر اات باز کردن چشم هام و دیدن اون موجودات چندشی که   از دیوار چاه بالا می رفتند رو نداشتم.

 

خودم رو به شدت بغل کرده بودم و می لرزیدم.

 

لحظه خیلی بدی بود.

بدتر از اون بوی بد فاضلابی بود، که بدجور ی به دماغم می خورد.

 

پرهام مدام از اون بالا صدام می کرد و من فقط سر تکون می دادم.

 

صدای علیرضا بلند شد.

_سحر خانم

 

با هق هق گفتم:

_بله.

 

به طرف پایین خم شد و گفت:

_ طناب و برات پایین می اندازم خودت و بچسبون بهش، ما می کشیمت بالا.

 

سرم رو باتندی تکون دادم.

 

تحمل این محیط خفقان آور و نداشتم حس اینکه الان چندین سوسک و چندین هزار پا از سر و روت بالا می رند و تو هیچ کار ی نمی تونی بکنی، بدترین حس دنیا بود.

 

علیرضا طناب رو برام پرت کرد و گفت:

_ بیا.

یک تیکه از طناب رو گرفتم و خودم رو بهش چسبوندم.

 

طناب کمی بالا رفت، که با حس وول خوردن چیز ی روی دستم جیغ بلندی کشیدم و طناب رو ول کردم.

 

با ضرب زمین خوردم و دیگه چیز ی نفهمیدم.

 

 

 

صداهایی رو بالای سرم حس کردم.

پرهام بود که می گفت:

_ آخه لوله فاضلاب اینجا چه کار می کنه؟

 

علیرضا با آرامش گفت:

_ چند قدم اونور تر منطقه مسکونیه.

 

به آرومی چشم هام رو باز کردم.

اما، به خاطر نور باز بستمشون.

 

یکی با دستم ور می رفت.

که با سوزش دستم آی زیر لبی گفتم و اخم هام رو توی هم کردم.

 

رایان گفت:

_ به هوش اومد.

صداش خیلی نزدیک بود.

 

کم کم چشم هام رو باز کردم.

همه دورم حلقه زدند.

 

فاطمه سریع پرید روم و بغلم کرد.

با حرص از روم بلندش کردم و گفتم:

_ اه ولم کن، خفه شدم.

 

با حرص نشستم که آستین دستم کشیده شد.

برگشتم و به دستم نگاه کردم.

 

رایان آستینم رو گرفته بود و تا صبر من رو دید، سرش رو پایین انداخت و به دستم نگاهی انداخت.

 

با صبر باز هم باندپیچی کرد و تهش هم دو طرفش رو گره زد.

 

این قدر خجالت کشیدم که حتی روم رو برنگردوندم، که ببینم عکس العمل بقیه چیه.

با تموم شدن کارش بدون اینکه نگاهم کنه گفت:

_ داشتیم می کشوندیمت بالا، که از ترش غش کردی و افتادی.

مجبور شدیم بیاریمت بالا.

به دستم اشاره کرد و ادامه داد:

_ دستتم به لوله ها گرفته و خراش برداشته ولی چون محیط آلوده بود، دستت و ضد عفونی کردم.

 

با شک و تردید نگاهش کردم و گفتم:

_ شما دکتر ی؟

 

کیفی رو که دستش بود و برداشت و بلند شد.

بدون نگاه کردن به من گفت:  

_نه خیر سه دوره کمک های اولیه دیدم.

 

بعد هم با قدم هایی بلند به سمت ماشین پرهام رفت و کیف رو توی صندوق عقب گذاشت.

 

نگاهی به دور و اطرافم انداختم.

 

نه خبر ی از جک و جونور بود، نه خبر ی از اون راه فرعی برای استراحت.

 

 

علیرضا و پرهام به طرفم اومدند.

گلناز و فاطمه هم کنارم ایستاده بودند.

 

پرهام به محض رسیدنش گفت:

_ سحر، آبجی خوبی؟

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ آره، بب…

 

علیرضا صحبتم رو برید و گفت:

_ خداروشکر، وظیفه بود.

 

به طرف ماشین رفتم که پرهام به سمتم اومد و سویچ ماشین رو بالا گرفت و گفت:

_ لازم نیست رانندگی کنی رایان می شینه پشت فرمون.

 

با پررویی گفتم:

_ باشه.

 

جلو نشستم و فاطمه عقب نشست.

رایان هنوز سوار ماشین نشده بود.

برگشتم سمت فاطمه و گفتم:

_فاطمه.

 

_جونم.

 

_می گم، من و چه طور ی از اون تو بیرون کشیدید؟

 

_یک پسر خوشگل رفت و تو رو از اون تو درآورد.

 

با این حرف دلم هر ی ریخت.

_اه فاطمه، بگو کی من و آورد بیرون؟

 

فاطمه با ذوق گفت:  

_علیرضا طناب و دور کمر رایان بست و فرستادش پایین، اونم تو رو آورد بالا…

 

با داد گفتم:

_رایان؟

 

که همون موقع در ماشین باز شد و توی ماشین نشست و گفت:

_ بله.

 

با دیدنش سرخ شده، سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_ هیچی!

 

آدم قحط بود این اومد من رو نجات داد؟ پس چرا پرهام نیومد؟

 

رایان چند دقیقه بدون حرف توی ماشین نشست، ولی بعد از چند دقیقه گفت:  

_شما نمی خوای لباسات و عوض کنی؟

 

با تعجب نگاهم بین رایان و لباس هام در چرخش بود.

 

فاطمه رو کرد به من و گفت:  

_سحر پاشو دیگه.

 

اتوماتیک وار از ماشین پیاده شدم و از صندوق عقب چمدونم رو برداشتم.

 

با فاطمه به سمت یکی از دستشویی های سر راهی رفتیم و لباسم رو عوض کردم. بعد از عوض کردن لباس هام رو به فاطمه گفتم:

_ خب ادامه بده.

 

سر ی تکون داد و گفت:  

_چی و؟

 

_داشتی می گفتی دیگه، رایان و.

 

فاطمه چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

_ آوردت بالا و بعد تو ماشین گذاشتت.

پشت فرمون نشست و اومد اینجا، اگه اونجا می موندیم که اون چندش ها تیکه پارمون کرده بودند.

 

_خب.

 

_ خب به جمالت، بعد هم گذاشتیمت کف زمین و رایان هم دستت و پانسمان کرد.

حالا خوبی؟

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ آره.

 

سریع بغلم کرد.

 

زیر لب گفت:  

_ببخشید اون موقع تنهات گذاشتیم.

 

_برو بابا دیوونه، درک می کنم.

 

از بغلش بیرون اومدم و لباس هام رو توی سطل زباله انداختم و با خجالت سوار ماشین شدم.

 

دیگه لباس هام رو نمی خواستم.

برام یادآور این روز نحس بود.

 

رایان در حالی که ماشین رو روشن می کرد، آب قندی هم طرفم گرفت و گفت:  

_بیا، این و بخور فشارت افتاده.

 

ازش گرفتم و یک ضرب خوردمش.

 

دستمال کاغذی برداشتم و دور دهنم رو پاک کردم.

 

رایان با تعجب نگاهم می کرد.

ایش لابد فکر کرده من از این دخترای تیتیش مامانی ام.

نه بابا من از نسلی ام که تیتاب و با آب می خورد.

 

رایان با تعجب ماشین رو حرکت داد و وارد جاده شد.

 

دو ساعتی گذشت.

_فاطمه.

 

_فاطمه!

 

 …

 

_با تواما.

 

به دنبال حرفم به عقب برگشتم.

غرق خواب بود.

 

با ناامیدی برگشتم.

رایان نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ آخی، خواب بود؟

 

چشم غره ای رفتم و جوابش رو ندادم.

 

رو به من گفت:

_ آهنگ نداره ماشینت؟

 

همون موقع دستم رو سمت ضبط بردم و روشنش کردم که…

 

 

 

صدای وحشتناک و بلند آهنگ سیا نرمه نرمه، توی ماشین پیچید.

 

از ترس هین بلندی کشیدم.

فاطمه هم با جیغ از خواب پرید.

رایان هم کنترل ماشین برای ثانیه ای از دستش خارج شد اما، سریع کنترلش کرد و دستش رو سمت ضبط برد و خاموشش کرد.

 

با خاموش شدن ضبط نفسم رو بیرون فرستادم.

 

فاطمه مرتب زیر لب فحش می داد، حق داشت بدبخت خواب بود.

 

رایان هم اخم هاش بدجور ی تو هم بود.

 

برگشتم سمت فاطمه که رایان گفت:

_ خوابه.

 

راست می گفت خواب بود.

به آرومی سرجام برگشتم؛ دختره عین خرس می خوابه.

 

رایان خونسردانه گفت:  

_الان کجا کار می کنی؟

 

_اداره نیروی انتظامی  

 

سر ی تکون داد و گفت:  

_به کمک پرهام، اطلاعاتت و درآوردم.

 

ناخوآگاه اخم کردم و گفتم:

_برای چی؟

 

نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:

_ باهامون همکار ی می کنی؟

 

توی دلم عروسی بود، ولی خونسرد گفتم:

_ من؟

 

_ آره می خوایم یک پرونده رو بررسی کنیم، که کار هر کسی نیست.

 

_چطور؟ مگه تو چه بخشیه؟

 

با خونسردی به رو به رو خیره شد و گفت:

_ جنایی.

 

چی؟ دایره جنایی؟

 

فکرم رو به زبون آوردم:

_ جنایی؟

 

سر ی تکون داد و گفت:

_ آره.

 

_راستش نمی دونم ،یک جورایی شوکه شدم.

 

دنده رو عوض کرد و گفت:

_ طبیعیه یک هفته وقت دار ی فکر کنی، گرچه وقت زیادی نداریم. _می شه حداقل موضوع پرونده رو بگی؟

 

نیم نگاهی انداخت و گفت:

_ نخبه ها رو قراره دور هم جمع کنیم و توی حل یک پرونده قتل، همکار ی بدیم.

 

صدام رو صاف کردم و با خنده گفتم:

_ ببخشید اشتباه گرفتید؛ درسته باهوشم و پلیس خوبیم، ولی این دلیل نمی شه که نخبه باشم.

 

 

 

سر ی به نشونه موافقت تکون داد و گفت:

_ ما بی گدار به آب نمی زنیم، بلاخره یک سر ی موفقیت هایی داشتی که مورد توجه سرهنگ قرار گرفته.

 

_سرهنگ؟

 

_ آره

 

_که این طور.

 

_تا الان هم زیاد راجب پرونده توضیح دادم کافیه ولی توی فکر کردن هات به این نکته که ممکنه امنیت خانواده ات، کم تر بشه هم فکر کن.

 

 

 

 

«چندروز بعد»

 

جلوی اتاق سرگرد رسیدم و در زدم.

با صدای بیا تو سرگرد وارد شدم.

 

سلام نظامی دادم.

 

سگرد لبخندی به روم زد و با دستش به مبل اشاره زد و گفت:  

_بشین.

 

روی مبل چرمی اداره نشستم، که سرگرد گفت:  

_خوبی ستوان؟

 

بعد از حرفش لبخندی زد؛ که از سرگرد خشک همیشگی به دور بود.

 

_ممنون قربان.

 

بی هیچ مقدمه ای سر اصل مطلب رفت و گفت:  

_فکرهات و کردی؟

 

سرم رو که پایین بود و بالا آوردم و گفتم:

_ راستش بله ولی خانوادم کمی مخالفت می کنند.

 

سر ی به نشونه موافقت تکون داد و گفت:  

_حق دارند، بلاخره شغل خطرناکیه ولی سعی کن راضیشون کنی.

 

لبخندی زدم و سرم رو تکون دادم.

 

_ راستی شما از کجا می دونید قربان؟

 

دستی به صورت تقریبا لاغرش کشید و گفت:  

_سرهنگ خودش داره کارها رو درست می کنه و پیگیرته.

سعی کن که حتما رضایت خانوادت و بگیر ی؛ اگه تو توی این پرونده وارد شی، حتما موفق میشی.

 

_ تشکر

 

لبخندش رو از توی صورتش محو کرد و پرونده روی میزش رو به دست گرفت.

 

نگاهی به من انداخت و گفت:

_ فعلا که نمی خوای این پرونده رو نصفه و نیمه رهاش کنی.

 

_خیر قربان.

 

بعد هم به طرفش رفتم و پرونده رو از دستش گرفتم.

 

 

 

بعد از احترام نظامی از اتاق سرگرد خارج شدم و به سمت اتاق خودم رفتم.

 

بعد از چند ساعت سرم رو از روی پرونده بلند کردم.

پرونده خاصی نبود.

اما، خب حدود سه ساعت وقت گرفت.

 

با موفقیت پرونده رو برداشتم و به سرگرد دادم؛ تا مراحل پایانی اش رو انجام بده.

 

به سمت ماشین رفتم و بعد از روشن کردنش راه خونه رو در پیش گرفتم.

امروز حتما باید مامان و بابا رو راضی کنم.

در خونه رو با کلید باز کردم و داخل شدم.

مثل همیشه، کسی خونه نبود.

 

در و بستم رو به اتاقم رفتم.

با دیدن کادوی شیوا آه از نهادم بلند شد.

خیلی وقت بود که وقت نمی کردم کادوش رو بدم.

 

به طرفش رفتم و برش داشتم.

به همراه کادو از در خارج شدم و جلوی درشون ایستادم.

زنگ رو زدم و منتظر موندم.

 

چند ثانیه ای بیشتر نگذشته بود، که در باز شد و چهره مامان شیوا نمایان شد.

با دیدن من گل از گلش شکفت و با خوشحالی لبخند زد؛ اما، قبل از اینکه سلام کنه من سلام کردم.

 

سریع من رو توی بغلش کشید و گفت:  

_سلام عزیزم، خوبی دخترم؟ سفر خوش گذشت؟

 

در حالی که از بغلش بیرون می اومدم لبخند خجولی زدم و گفتم:

_ خیلی ممنون، جای شما خالی راستی چیزه شیوا خونه است؟ خودش رو به در تکیه داد و گفت:

_ نه خاله جان، باز رفته در پی نقاشی.

 

_ولش کن خاله بزار به هرچی که علاقه داره برسه.

 

بعد هم جعبه سوغاتی رو به طرفش گرفتم و ادامه دادم:

_ اینم سوغاتی شما ناقابله.

 

نگاهی به جعبه انداخت و ذوق کرد.

 

نیم نگاهی به کادو انداخت و گفت:

_ این چه کاریه آخه عزیزم؟

 

من که می دونم از زن تا مرد، از پیر تا جوون، عاشق کادو اند و با دیدنش چشم هاشون قلبی می شه باید تعارفات رو کنار گذاشت.

 

خلاصه با کلی تعارف و تمنا کادو رو گرفت و از هم خداحافظی کردیم.

 

به سمت اتاق رفتم و روی تخت دراز کشیدم.

برای لحظه ای چشمم رو بستم و به خواب رفتم.

با صدای در از خواب بیدار شدم.

مامان در حالی که توی چهارچوب اتاقم ایستاده بود، گفت:

_ بیدارت کردم؟

 

در حین مالوندن چشم هام لبخندی زدم و گفتم:

_ اشکال نداره.

 

_ می دونم فدای سرم که بیدار شدی.

 

با دهن کجی نگاهش کردم که گفت:

_ قیافه ات و شبیه قورباغه نکن پاشو شام حاضره.

 

از جام بلند شدم و با مامان از اتاق بیرون رفتیم.

به بابا که سر میز نشسته بود، سلام کردم.

 

 

 

بابا در جوابم با لبخند سلامی داد.

 

_خسته نباشید.

_ سلامت باشی، چشمت روشن داداشت داره میاد.

 

در حالی که پشت میز می نشستم رو به بابا لبخند زدم و گفتم:

_ آره، دلم خیلی براش تنگ شده.

 

مامان لبخندی زد و گفت:  

_آره قربون پسرم برم من بیاد دیگه موندنیه.

 

دهن کجی ای کردم و گفتم:

_ اولا که الان نیست و این جور ی هندونه زیر بغلش می ذار ی دوما قربون من نمی ر ی؟

 

چشم غره ای رفت و گفت:  

_پسرها مامانی اند، دخترا بابایی برو بگو بابات قربونت بره.

 

بابا که تا اون موقع ساکت مونده بود، گفت:

_ قربون دخترمم می رم.

بعد هم چشمکی برام زد.

 

در همون حالت نشسته احترام نظامی براش گذاشتم و پیروزمندانه به مامان خیره شدم. مامان و بابا همزمان لبخندی زدند و مشغول خوردن غذا شدند.

 

زمانی که همگی بعد از شام روی مبل نشسته بودیم، وقتم رو مناسب دیدم و رو بهشون کردم و گفتم:

_ بابا

 

بابا سرش رو از توی روزنامه بالا آورد و سوال نگاهم کرد.

 

صدام رو صاف کردم و گفتم:

_ فردا باید نظر قطعی خودم و بگم.

تو این یک هفته هم کلی با شما صحبت کردم و شما رضایتتون و اعلام نکردید.

می خوام بگم که حواسم به خودم هست، نگران نباشید.

درسته که ریسک بزرگیه، ولی این شغلمه من وقتی این شغل پر تنش و خطرناک و انتخاب کردم ،یعنی هر راهی و می تونم پیش پا بذارم.

 

بابا چشم هاش رو ریز کرد و گفت:  

_اونوقت از پس خودت بر میای؟

 

سرم رو با آرومی تکون دادم.

که با چشم هاش به زخم روی دستم اشاره کرد و گفت:  

_مشخصه.

چشم هام رو با حرص بستم و زمزمه کردم:

_ اون فقط یک اتفاق بود.

 

بابا روزنامه رو کنار ی گذاشت و گفت:

_ اگر که یکی از اون تیر های توی تفنگ به مغزت بخوره، هم اتفاقیه.

 

مامان هینی کشید و گفت:  

_خدا نکنه

 

با عصبانیت و صدای تقریبا بلندی گفتم:

_ اه، بابا بس کنید.

به نظرتون خوبه که چندین دانشمند ملت الکی الکی به دست یک سر ی افراد از خدا بی خبر کشته بشن؟

 

 

 

بابا سرش رو پایین انداخت.

 

مامان سینی چای رو روی میز گذاشت و روی کاناپه نشست.

 

مامان با نگرانی گفت:

_ جور دانشمندا رو تو باید بکشی؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن