رمان عشق مظلومصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

پارت اول تا آخر رمان عشق مظلوم

Rate this post

رمان عشق مظلوم 

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان:

خوب این که درسته، اینم همین طور، بقیه رو هم که چک کردم.

نفسم رو از سر آسودگی بیرون دادم و با خودم گفتم:

_ آخیش بالاخره تموم شد.

 

نگاهی به اطرافم انداختم و سپس با استرس از جام بلند شدم و به طرف خانمی که پاسخنامه ها رو تحویل می گرفت رفتم. بعد از این که پاسخنامه رو تحویل دادم، با سرعت از جلسه بیرون اومدم و با خودم گفتم:

_ خوب اینم از کنکور دریا خانوم، بزن بریم ددر دودور.

 

به طرف پارکینگ مؤسسه رفتم و سوار دویست و شش عروسکم شدم و همین که از مؤسسه بیرون زدم؛ پام رو روی گاز گذاشتم و صدای آهنگ رو تا ته بلند کردم.

تا رسیدم خونه، مردم همه یک سفر ماه عسل با عمه ام رفتند و برگشتند؛ بس که با فحش هاشون من و عمه ی گرامم رو مستفیض کردند. وقتی به خونه رسیدم، در رو با ریموت باز کردم و وارد شدم.

به طرف در سالن رفتم و همین که وارد شدم، با که جیغ بلند، که از صداش گوش خودم هم کر شد، دیگه چه برسه به بقیه گفتم:

_ سلا…م .

 

مامان هم با ترس از آشپزخونه بیرون پرید و گفت:  

_یا ابوالفضل، دختر چته تو؟

 

منم یک لبخند دندون نما زدم و گفتم:

_ هیچی، فقط خواستم حضورم تو خونه حس شه.

  

مامان هم سر ی از روی تأسف تکون داد و دوباره به آشپزخونه رفت .

با رفتن مامان ،یک نگاه به دارا انداختم، که خیلی خونسرد جلو تلویزیون نشسته بود و انیمیشن می دید و اصلا عین خیالشم نبود که من اومدم .

با خودم گفتم:

_ خاک تو سرش، انگار نه انگار دوازده سالشه نشسته کارتون می بینه.  

 

بعد واسه سرگرمی کوله ام رو در آوردم و با صدای بلندی گفتم:  

_دارا .

 

و وقتی که دارا سرش رو برگردوند، کوله ام رو به طرفش پرت کردم که دقیقا خورد تو صورتش .

اول یم نگاه بهش انداختم تا ببینم سالمه یا نه؛ که دیدم بله، سالمه سالمه فقط قیافش یک جور ی بود.

یهو با دیدن چهره ی قرمزش، توی دلم گفتم:

_ یا ابوالفضل! این چرا داره میاد سمت من!؟ خدایا خودت به من رحم کن.

  

شروع کردم به دویدن و دارا هم پشت سرم دوید.

بالاخره بعد از کلی دویدن، تازه به ذهنم رسید که برم تو اتاقم و با سرعت از پله ها رفتم بالا و پریدم تو اتاق و در رو قفل کردم.

همین طور که داشتم لباسم رو عوض می کردم، به فکرم رسید یک زنگ به پریسا و غزل بزنم ببینم کدوم قبرستونی هستند که هیچ خبر ی ازشون نیست.  

تصمیم گرفتم که اول به پر ی زنگ بزنم پس گوشی رو برداشتم و شماره گرفتم. هنوز دو تا بوق نخورده بود، که با لحن کشدار ی جواب داد .

_ الو  

منم با همون لحن خودش گفتم:

_ بخور پلو .

_ زهر مار، دریا تویی؟

با لحن شیطونی گفتم:  

_بلی، پس می خواستی کی باشه؟ نکنه… 

یهو پرید وسط حرفم و گفت:  

_دریا خفه شو .

نیشم رو باز کردم و گفتم:  

_چته خو! عمه ی من بود هنوز دو تا بوق نخورده جواب داد؛ خوب حتما منتظر کسی بودی.

 

_ وای دریا خیلی رو اعصابی. اصلا ولش کن، کنکور دادی؟ چطور بود؟ سوال هاش آسون بود؟ چند تاش و جواب دادی؟

 _ وای پر ی نفس بگیر. چته همین طور پشت سر هم سوال می پرسی.

بله کنکور دادم، سوال هاشم خوب بود، تقریبا بیشترش رو جواب دادم.

_ خوبه پس احتمالا قبول می شی. می گم دریا میای عصر بریم بیرون؟ کنکورم که دادی دیگه هیچ بهانه ای ندار ی.

_ آره میام به غزلم زنگ بزن بگو بیاد.

 

_ باشه خدافظ .

 

با پیچیدن صدای بوق ممتد توی گوشی، توی دلم گفتم:  

_خاک تو سرش؛ نذاشت منم خدافظی کنم.

 

همین طور داشتم به پر ی فحش می دادم، که یهو صدای شکم مبارک در اومد.

بلند شدم و رفتم پایین که یه چیز ی بریزم تو این خندق .

داشتم می رفتم سمت آشپزخونه، که در باز شد و بابا جونم اومد داخل.

منم مثل وحشیا دویدم سمتش، که بابا از ترس یک قدم عقب رفت. منم سریع پریدم بغلش و مثله کنه بهش چسبیدم؛ آخه چون بابا مهندس ساختمان بود، واسه یک پروژه یه هفته رفته بود فسا .

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت آخر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن