رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 19

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

_هلنا، من می دونم اتفاقاتی که برات افتاده خیلی عجیب و سخته بهت حق میدم، اما به خدا قسم ما قصدمون صدمه زدن به تو نیست! اصلا بقیه رو ولش کن خود من، اگه می خواستم بلایی سرت بیارم که تا دلت بخواد موقعیتش رو داشتم!

نگاهم رو از لیوانی که تو تاریکی اتاق یکم برق می زد گرفتم و به چشم های ندا که با دو دلی و ناراحتی نگاهم می کرد، خیره موندم.

نمی دونم کی رو باید مقصر بدونم! از خودم عصبی باشم که طاقت قبولی و پذیرفتن عواقب حقیقت رو نداشتم، از شاهینی که مطمئنم تو گذشتم بوده و به خاطر هر کوفتی حافظم رو پاک کرده! یا سرنوشتی که این تقدیر رو برام رقم زده؟

سکوت که طولانی شد، چیز ی شبیه پاکت پولی رو که نمی دونم از کجا اومد رو به سمتم گرفت، نگاهم رو از رو چشم هاش به پاکت سُر دادم.

_این رو آقا شاهرخ داد گفت بدم بهت.

با دست های لرزون و مکثی طولانی که ندا، با حوصله تحمل می کرد، پاکت رو ازش گرفتم و نگاهی به محتوای داخلش انداختم.

توش کلا دوتا عکس بیشتر نبود که از دیدن همین دوتا عکس چشم هام تا آخرین حد ممکن باز شد!

این…این دختر که منم!

چیز مشترک، بین این دوتا عکس تصویر خندون من در کنار شاهین بود. عکس هایی که اصلا قدیمی یا حتی فتوشاپ به نظر نمی رسید. با بهت به عکس ها نگاه می کردم و زیرلب با صدایی که فقط خودم شنیدم لب زدم.

_این…این…امکان نداره!

اما، چرا امکان داشت واقعی بود. عکس من در کنار شاهین که با عشقی که حتی از پشت لنز های دوربینم داشت فریاد می زد، بهم خیره مونده بود.

_اینم گفت بهت بگم که از بین تمام عکسا فقط همین دوتا مونده، شاهین همش و از بین برده اینارم آقا شاهرخ معلوم نیست قاچاقی از کجا گیر آورد.

آب گلوم رو بی صدا قورت دادم و یک باره دیگه با دقت به عکسایی که صحت این اتفاق ها رو تا آسمونم جار میزد، نگاه کردم. سکوت مرگبار اتاق با صدای تیک تیک ساعت و نفس های بلند و کش دار من می شکست، حس می کردم عرق سردی پشت کمرم نشسته، کمی که زمان دست به دست هم داد و از مرز موقعیت گذشت، به خودم مسلط تر شدم.

این حقیقت هرچندم غیر عادی باشه متاسفانه بازم حقیقته و من، به زمان نیاز دارم تا باهاش کناربیام، عکس هارو داخل پاکت برگردوندم چرخیدم سمت ندا. باید ازش سوال کنم.

هرچیز ی که الان لازم باشه بدونم رو باید ازش بپرسم!

با صدایی که زیادی گرفته بود و یک جورایی دو رگه به نظر می رسید نفسی تازه کردم و گفتم:

_تو از کجا باهاش آشنا شدی؟  

زیر چشمی نگاهم کرد، انگار که گرمش شده باشه، شالش سبز رنگش رو که با تونیک تو تنش ست بود رو کمی از دور گردنش شل کرد و درهمون هین گفت:

_راستش شاهین، رئیسمونه و من و دانیار زندگیمون رو بهش مدیونیم.

نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم و با ابروهای بالا پرید و متعجب گفتم:

_ببینم دانیار، چیزه…نامزدته؟

با این حرفم پقی زد زیر خنده، دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با خنده گفت:

_نه بابا، دانیار برادرمه .

سکوت کردم، من همیشه تصورم از ندا یک دختر تک فرزند بوده، البته خودش گفته بود الان که فکر می کنم تو این مدت ندا درست حسابی هیچ وقت از خانوادش حرفی نزد. از نظر ظاهریم شباهت نسبتا زیادی با دانیار داشت. به خصوص چشم هاشون که هم رنگ بود.

ندا که انگار فهمید توان صحبت خیلی ندارم خودش با لبخند تلخی شروع کرد به ادامه دادن.

_ زندگی منم دست کمی از کوزت نداره! چند سال پیش ما تو ایران زیر نظر انجمن کار می کردیم. اما من به خاطر ضعیف بودنم از نظر جسمی نمی تونستم تو گارد حافظت انجمن باشم. اما، دانیار بود اون موقعه یه مشکلی تو انجمن به وجود اومد که درست یادم نیست اما ،یادمه به یکی از

پایگاهاشون حمله شد و مقدار زیادی اسلحه و اطلاعات به سرقت رفت. دانیار فهمید کار یکی از اعضای اصلیه خودِ انجمه، اونام خواستن سر ما دوتا رو زیر آب بکنن و خب من…

سکوت کرد و این سکوتش، همراه شد با غمگین شدن چهرش ،یکم تو جام با سختی جا به جا شدم ودستش رو تو دستم گرفتم و به چشم هاش نگاه کردم.

برای اولین بار حلقه از حریر اشک، دور چشم های قشنگش رو پوشونده بود، اسراری واسه شنیدنبقیش نداشتم اما بعد از چند ثانیه ادامه داد.

_تو اون درگیر ی به خونمون حمله شد، من بدجور صدمه دیدم. کاریش نمی شد کرد من دخترم و ضعیف، دانیار که زخمی شدن من رو دید تسلیم شد و حتی تو آخرین لحظه اون شب نحس، درست وقتی که تمام اسلحه هاشون رو ما دوتا بود، من تو بغل دانیار از درد ناله می کردم و دانیار حاضر نشد فرار کنه. اما، درست قبل از این که به هرکدممون تیر خلاصی رو بزنن ،یه گروه آدمی که چهره هاشون مشخص نبود نمی دونم از کجا ریختن و همه رو از پا درآوردن.

ناخوداگاه همزمان ایمون باهم زیر لب گفتیم.

_شاهین!

ندا خندید و با دستش نم اشک رو از چشم هاش پاک کرد و ادامه داد.

_آره همین فرشته مرگی که عرض کردی، اون شب مارو نجات داد و از دست افراد انجمن، آورد تو این خونه. زخم من عمیق بود، درمانم کرد و هرکار ی تونست واسه دانیار کرد تا امنیتش حفظ بشه. ما خیلی به شاهین مدیونیم بعد اون جریان، پیشش موندیم.

_پس برای همین کلاس بُکس و حرکات رزمی رفتی؟  سر ی به معنی آره تکون داد .

یکم سکوت کردم که با یادآور ی بیمارستان و اون تصادفی که با شاهرخ کردم، کمی بینیم رو بالا کشیدم و رو کردم سمتش گفتم:

_ببینم جریان اون تصادف به شاهین ربط داشت؟ اون شب مطمئنم قبل بیمارستان من دیدمش، بعدم تو اون روز تو بیمارستان بالاسرم بودی. اون فرستادتت که بیای؟  

_راستش جریانش مفصله! ولی آره یه جورایی بعد این که تصادف کردید اگه شاهین خودش به موقع نمی رسید الان شما مرده بودید.

حرفی نداشتم بگم .یعنی اون شب توهم نزده بودم و بازم اون رو دیدم، واقعا شاهین چند بار جونم رو نجات داد؟ چند دقیقه ای سکوت شد.

چند دقیقه ای به همین روال تو سکوت گذشت، چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسید که بخوام ازش بپرسم. نزدیک های ساعت یک بود که در اتاق باز شد و شاهرخ به همراه دانیار وارد اتاق شدن.

ناخوداگاه از رو زمین بلند شدم و کنار میز ایستادم، نداهم بلند شد. شاهرخ لبخندی بهم زد و درحالی که به ساعتش نگاه می کرد گفت:

_امیدوارم بهتر شده باشی، می دونم دیر وقته اما، داره دیر می شه نزدیکی این جا یک خونه واست آماده کردن، همراه دانیار برو و نگران چیزیم نباش.

سرم انداختم پایین، تو دلم گفتم یعنی باید برم؟ اگر نرم چی کار کنم! اصلا شاهین کو؟ فکر کنم آنقدر اعصابش رو خورد کردم که از دستم فرار کرد.

چیز ی نگفتم و فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم، دیگه حتی نای مخالفت کردنم نداشتم و ندارم .

شاهرخ اومد نزدیکم ایستاد و با لحن آرومی گفت:

_می دونم برات سخته، اگه نگرانی های بی مورد شاهین نبود، دوباره می بردمت خونه خودم از طرفیم موندن تو این جا فکر نکنم باب میلت باشه.

بازم سکوت شاید اصلا حرف هاش رو نمی شنیدم ذهنم، قدرتش رو واسه چیزدن کلمات از دست داده بود! من همون هلنا چند ساعت پیشم که هرچی می گفت برو  حالیم نبود و می گفتم نه! ولی الان یک جورایی خودمم حس ترس دارم و دلم می خواد زودتر از این خونه برم.

_باشه.

شاهرخ سر ی تکون داد و چرخید سمت ندا و ادامه داد.

_شاهین گفت توام همراهش بر ی، چون ممکن…

پریدم وسط حرفش و با هول گفتم:

_نه، نه نمی خوام کسی همراهم بیاد! می خوام تنها باشم…

و با صدای آروم تر ی جمله ام رو کامل کردم.

_لازمه تنها باشم، باید با فکرام و خودم و حتی گذشتم کنار بیام!

شاهرخ و ندا نگاهی بهم کردن و چیز ی نگفتن، این که درک می کنند چی می گم یا نه، دیگه برام مهم نیست!

سر به زیر بدون هیچ حرفی از اتاق اومدم بیرون و شاید تمام مدتی که از اون خونه خارج شدیم، هیچ چیز ی نگفتم و سکوت کردم، آنقدر فکرم مخشوش بود که همه حواس هام رو از کار بندازه!

اما، لحظه آخر که خواستم سوار ماشین بشم، نمی دونم چرا با نگاهم دنبالش گشتم…

دنبالش گشتم تا دوباره ببینمش و ازش بپرسم واقعا چرا؟ چرا باید همچین چیز ی برای من و تو پیش بیاد؟

چرا آنقدر بی رحمی که فقط به بهونه حافظت از من، حافظم رو پاک کردی؟

اما، نگاهم بی خود بود، چون اون نمی خواست من رو ببینه، اگر می خواست ببینه خودش می اومد بهم این حرف ها رو می زد، نه این که برادرش رو بفرسته و همچین راز مهمی رو برام بازگو کنه و تو چنان شکی ببرتم کنه که هنگ کنم…

خدایا چی کار کنم؟ یعنی می شه یکی بیاد بزنه در گوشم بگه همه خوابه، خیاله!

اینا واقعی نیست…

من بشم همون هلنا یتیمی که واسه یک لقمه نون خونه مردم کلفتی می کرد.

همون هلنایی که از بی کسیش و تنها بودنش به خدا شکایت می کرد! همونی که حسرت خنده هایی که تو گذشت داشت رو می خورد.

من این جا چی کار می کنم خدایا؟

تو این دنیای پر از عجایب، که قول چراغ جادوش به فکر کشتن منه و انگار علاءالدین این قصه دلش نمی خواد یاسمنش رو ببینه! حالا این قصه داره می شه کابوس زندگیم!

وقتی به خودم اومدم که مدت هاست که وسط خونه نشستم و به عقربه های ساعت خیره شدم. بی حال و داغون، از رو زمین بلند شدم و دوباره دست به غذام نزدم.

الان سه روز ی هست که این جا پلاسم، اجازه نمیدن از خونه بیرون برم، ندا تقریبا همش میاد این جا و بهم سر می زنه و برام غذا از بیرون میاره.

نمی دونم چه مرگم شده حتی با ندام احساس راحتی نمی کنم، حس می کنم دارم دق می کنم!

معلوم نیست چند وقت دیگه قراره این جا بمونم. شبیه زندانی ها شدم، زندانی که حتی یک ملاقات کننده درست و حسابی نداره و حتی تنها دوستشم نمی خواد ببینه!

با لمس کوتاه دست های سردم با پریز، چراغ هارو خاموش کردم و رو کاناپه، قهوه ای وسط خونه نشستم، خونه صد متر ی که دوتا اتاق خواب داره و واسه یک دختر زیادیم هم هست، برام مثل یک قفس کوچیک قناریه هر روز حس این رو دارم که دیوار هاش دارن منو تو خودشون له می کنن.

حس دلتنگی داشتم برای کی یا چی، نمی دونم! چیز ی تو گلوم چنگ می زد اما، نمی دونم چرا نمی بارید، انگار فقط می خواست منو خفه کنه .

تو این چند روز با خودم کنار اومدم و سعی کردم به این فکر کنم که اگر دوستت خون آشامه خیلیم عادیه!

اگر نامزدتت تبدیل به نمی دونم چی چی شده و حافظت رو پاک کرده عادیه!

این که بازیچه دست روزگار شدی عادیه، آره من فقط غیر عادیم خدا، من غیر عادیم که نمی تونم با شرایطی که تو واسم به وجود آوردی کنار بیام.  

کم کم تو شکستن بغضم داشتم موفق می شدم که با صدای رعد و برق بیرون لحظه ای حس ترس بهم دست داد، انگار آسمونم می خواد بباره…

سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و آماده اولین بارش قطرات بارون بودم تا منم همراهش ببارم که با صدای تقه خیلی ضعیف در، چند لحظه چشم هام روباز کردم.

مردد از جام بلند شدم و به در خیر موندم، آنقدر صدای تقه کوتاه بود که شک داشتم اصلا واقعا صدا کرد!

همزمان رعد و برق دیگه ای زد؛ که ناخوداگاه دوتا قدم بلند تا دستگیره در برداشتم.

مردد بودم در رو باز کنم یا نه ،یعنی کیه؟ ندا نیست چون صبح بهش گفتم نیا پیشم، نکنه باز یکی اومده من بدبخت رو بکشه؟

از سوراخی، نگاهی انداختم سالن تاریک بود و نمی شد چیز ی رو دید.

بابا ول کن کن هلنا، این در لامصب رو باز کن، خدا رو چه دیدی بلکه یکی اومد زد کشتت راحتشدی! نفس عمیقی کشیدم و دستگیره رو چرخوندم. اما سالن خالی بود ،یکم از در فاصله گرفتم و اطراف رو با دقت نگاه کردم.

بیا، توهم زدم رفت، کی آخه نصف شبی میاد به تو سر بزنه؟ اصلا کی رو دار ی سر بزنه؟

چرا برای یک لحظه دلم خواست واقعا یکی پشت در واسه دیدنم اومده باشه؟ سر به زیر در خونه رو بستم و همین که چرخیدم از دیدن فرد سیاه پوش رو به روم نفسم گرفت، جور ی که یادم رفت نفس بکشم!

با تمام توان خواستم جیغ بزنم که دستش رفت سمت پریز و چراغ ها روشن شد، تونستم چهره کسی که قصدِ زهره ترک کردنم رو داشت ببینم.

اما، با دیدن شاهین چشم هام گرد شد اما آروم گرفتم و بیخیال جیغ کشیدن شدم.

نفس حبس شدم، حکم آزادی گرفت. اخم کمرنگی رو صورتش خونمایی می کرد. هیکل و موهاش خیس خالی شده، جور ی که تیشرت آبیش به بدنش چسبیده بود و حتی یکم از نوک موهاش آب می چکید.

نمی دونم چرا با دیدنش تمام حس هایی که تو این سه روز با بی تفاوتی بهشون خنجر می زدم دوباره به سمتم هجوم آوردن.

به خودم اومدم و لب زدم.

_تو، این جا چی کارمی کنی سکته کردم، ازکجا اومدی تو؟

با همون اخمش که انگار داشت نشون می داد من عصبانیم، موهاش رو به عقب فرستاد و دست به سینه نگاهم کرد.

_از پنجره.

ابروهام بالا پرید، مگه دزدی که از پنجره اومدی تو؟ اصلا چه طور ی؟ یک طبقه فاصله است!

انگار فراموش کردم که چند ثانیه پیش داشتم سکته می کردم. طلبکارانه نگاهش کردم و خواستم حرفی بزنم که قدمی سمتم برداشت و با حرص گفت:

_واسه چی جواب اون گوشی لامصبت رو نمیدی؟ چرا بچه ها در زدن در رو باز نکردی؟

با عصبانیت و صدای بلندی شروع کردن به محکوم کردن من، به منی که تمام امروز تو خودم غرق بودم. رگ های متورم گردنش نشون می داد اوضاع خرابه اما، خراب تر از حال من؟ چرا هرکی از راه می رسه سر من داد می زنه؟ با ناراحتی سرم رو انداختم پایین و گفتم:

_حالم خوب نبود، متوجه هیچ کدومش نشدم.

با عصبانیت قدمی به سمتم برداشت و باهمون صدای بلندش که خالی از خشم نبود، گفت:

_یعنی چی حالت خوب نبود؟ این دلیل می شه که جواب گوشیت رو ندید؟ غذا نخور ی؟ چرا با این کار های بچگانه آنقدر آزارم میدی؟

انگار که منتظر تلنگر بودم واسه باریدن، با دادی که زد بغضم ترکید، چرا آنقدر از من توقع دارید؟

با گریه هایی که بدون کوچک ترین رحمی، پشت سر هم از چشم هام سرازیر می شد، دهن باز کردم و با جیغ، هرچی تو این دل بی صاحابم بود گفتم:

_چرا دست از سر من برنمی دارید؟ خسته شدم! چرا آنقدر ازم توقع دارید؟ توقع دار ی حالم خوب باشه؟ تو این خونه زندانیم! هیچ کس برام نمونده لعنتی! من بدبخت حتی هنوز نمی دونم خون آشام چی هست، بعد اومدن بهت می گن نامزدی که تو گذشته ای که درست حسابی یادم نیس، خون آشامه و اون حافظت پاک کرده تو باشی، حالت خوب خواهد بود؟ نامزدی که لحظه مرگ خانوادم بالاسرم بود و تو اون غم بزرگ با این که می دونست تنهام، ولم کرد و رفت…

دیگه نمی دیدمش، آنقدر اشک هام تند تند پایین می ریخت که هیچ جا رو نمی دیدم.

زانو هام سست شد و رو سرامیک های سرد جلوی در شکستم! با صدای گرفته و بغض ادامه دادم.

_توی لعنتی حتی جوابم رو ندادی! اگه..اگه واقعا دوزار برات ارزش داشتم آنقدر بیخیال رفتار نمی کردی…خسته شدم خدا…خسته شدم، معلوم نیست اون زنیکه چی می خواد که من و انداختیت این جا و توقع دارید شاد و شنگول باشم؟!  

نفهمیدم چی شد که تو بغل گرم و نمناکش فرو رفتم ،بدون این که حتی خودم بدونم چرا این کار رو می کنم، دست هام رو تو سینش جمع و با تمام توان هقهقم اوج گرفت.

دست های گرمش دور کمر و شونم حلقه شد و مثل بچه ها منو به خودش فشرد. با هر نفسش گریه من بیشتر اوج می گرفت.

محتاج این عطرم، عطر ی که حتی درست حسابی به یادش ندارم!

محتاج این بغلشم، بغلی که خالی از هر گونه حس ترسه، بغلش پر از آرامشه…

شک ندارم این شاهین، کسی که من انتخابش کردم، تو گذشته بزرگترین حامیم بوده که الان با وجود این که حتی می دونم یک موجود غیرطبیعیِ  تو بغلش غرق آرامش می شم.

بدجور به بغل و گرما نیاز داشتم، انگار خدا فرصتی برام مهیا کرده بود که هرچقدر دلم خواست، بدون سرزنش و دلسوز ی الکی خودم رو خالی کنم.

هرچیز ی که تو این مدت، به صورت بغض تو گلوم تَلمبار شد، به یک باره شکست.

زمان و مکان بیخیالم شدن و من، در آغوش گرمِ عشق فراموش شدم، خودم رو به رهایی و خاموشی سپردم.

 ***

“شاهین”

هرچی عصبانیت و ناراحتی داشتم دود شد رفت هوا!

صبح وقتی ندا گفت که هلنا حالش بده و نمی خواد کسی رو ببینه، مطمئن شدم زیادی از حد بهش فشار اومده.

البته حقم داره، هرکس دیگه ای بود شاید بدتر از این واکنش نشون میداد. واسه همین چیزا بود که نمی خواستم هلنا من رو ببینه، من زندگیش رو خواستم نجات بدم اما، بدتر دو دستی ویرانش کردم.

شاید نیم ساعت طول کشید تا آروم شد، با این که با تمام وجودم، دلم می خواست این جور ی لمسش کنم و تو بغل بگیرمش اما، واقعا دوست نداشتم به این شکل باشه.

کم کم ضربان قلبش و نفس کشیدن هاش آروم شد، کمی از خودم جداش کردم و از بالا به صورت معصوم و رنگ پریدش که قطرات اشک هاش، روش خودنمایی می کردم نگاهی انداختم.

آنقدر گریه کرد تا خوابش برد، همش حس میکردم تقصیر منه! واقعا هم تو این همه اتفاقات من بی تقصیر نبودم، اما کاش میتونستم چیز ی رو جبران کنم.

با احتیاط یک دستم رو از دور شونه اش، به زیر زانو هاش سُر دادم و با یک حرکت آروم از زمین بلندش کردم.

روی تخت خوابوندمش و پتو رو تا جایی نزدیک گلوش بالا کشید، انگار که پاهام خشک شده باشه ،نتونستم مقاومتی واسه نشستن و زل زدن بهش کنم.

دست هام به آرومی تاره ای از موهاش رو به عقب فرستاد، دختر، ناخواسته دار ی همه چیز رو بیدار می کنی!

نمی خوام برات دردسر بشم، نمی خوام بیشتر از الان زجر بکشی…

اما، تو همون دختر شاد و مظلومی بودی که عاشقت شدم، دختر ی که با وجود این همه درد و مشکل ،هنوز همون هلنای سابقه، به همون لطافت و قشنگی!

دوسانت دیگه کافی بود تا از ته وجودم یک بار دیگه، لذت بوسه رو لب هاش رو بچشم، فقط دو سانت ناقابل!

و ای کاش دنیا، آنقدر بی رحم نبود که این دوسانت رو برام حرام کنه.

کلافه، درحالی که با دستم موهام رو به عقب هل دادم، از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. شک ندارم یکم دیگه این جا بمونم یک دست گلی، چیز ی به آب میدم.

با قدم های محکم از خونه  بیرون اومدم و زیر شلاق های بی امان بارون، به سمت ماشینم رفتم .

_نباید بزارم چیز ی برگرده، با این که می دونم دیره و یه چیزایی داره تغییر می کنه اما، من الان…

دستم رو روی سقف ماشین گذاشتم و همزمان، از بین قطرات باران که حتی دید آدم رو کم میکنن به خونه خیره شدم و زمزمه وار گفتم:

_چه طور میتونم ازش یه همچین چیز ی رو بخوام؟ اشتباه محضِ، این که دوباره ما کنار هم…

“می خواهم دوستت نداشته باشم اما نمیتوانم !

و این تنها جاییست که خواستن توانستن نیست…”

دست مشت شدم رو از رو سقف برداشتم و سریع بدن موش آب کشیدم رو روی صندلی انداختم. انگار مرض دارم که همین طور ی مثل هویج زیر بارون با این شدت وایسم.

تا جایی که تونستم پام رو روی گاز فشار دادم و سعی کردم فراموش کنم، چرا امشب آنقدر نگران حالش شدم، فراموش کنم امشب با بغل کردنش، بزرگترین حسرت زندگیم از بین رفت.

وقتی در عمارت رو باز کردم قطرات آب از همه جام میچکید! انگار کلا کردنم تو یک گالون آب، اولین قدم رو برنداشته بودم که با صدای قدم هایی سرم رو بالا گرفتم، قطره بارونی از نوک موهام تا روی بینیم سر خورد و از کنار لبم به زمین افتاد.

_هیچ معلوم هست کجایی؟ بابا سکته کردیم، چرا مثل روح یک هو غیبت میزنه؟

با اخم ریز ی به چهره نگران دانیار نگاه کردم چیز ی نداشتم بگم، اعصابم در حد نقاشی یک بچه یک ساله خط خطی بود.

_الان وقتش نیست.

از کنارش خواستم رد شم که صدای ندا باعث شد چند لحظه مکث کنم. خیلی وقته دیگه کسی نگرانم نمیشه، یا شایدم میشن و من متوجه اطرافم نیستم.

_حالت خوبه؟

خوب بودم؟ صد درصد نه! یه چیز ی فراتر از وحشتناکم، سوال بی جاش رو با یک زهر خنده کوتاه ،پاسخ دادم و قدم هایی سریع به سمت اتاقم برداشتم.

کسی نمی دونه کجا رفتم، البته فعلا! حداقل امشب رو آسوده میگذرونم، مستقیم رفتم تو حموم، زیاد حوصله نداشتم، درواقع اصلا نمی دونم چم بود، خیلی زود یک دوش چند دقیقه ای گرفتم، تمام لباس های خیسم رو با لباس های خشک تعویض و رو تخت ولو شدم.

تمام صحنه های چند ساعت پیش جلوی چشمم درحال  لِیلی کردنِ، هی می خوام بهش فکر نکنم…

سرم رو با تمام توان رو بالشت فرو کردم، لعنتی چرا بوی عطرش تو بینیمِ؟! تا صبح دیوونه نشم شانس آوردم.

 ***

با عصبانیت، روی میزم کوبیدم و با حرص از جام بلند شدم.

_الان چه وقت این جلسه کوفتیه؟ واسه چی بدون هماهنگی با من قبول کردی؟

دانیار که از داد من چشم هاش گرد شده بود، شونه بالا انداخت و دست هاش رو توهم قلاب کرد.

_تو که رئیس انجمن میشناسی! از وقتی که خبر مرگ پناهی و خودکشی دخترش پخش شد، دیگه آروم و قرار نداره. پناهی یکی از بزرگترین شریک هاشون به حساب می اومد. حالا که چیز ی نشده چرا شلوغش می کنی؟ می خواد بیاد ببینتت.

نگاه به اخم نشسته ام رو مستقیم به چشم هاش انداختم، درحالی که مقدار ی از موهاش کمی تا نزدیکی چشم چپش اومده بود و یکم حواسم رو پرت میکرد، با حرص از بین دندون های کلید شدم غریدم.

_اون وقت تو عمارت من؟ بین این همه خون آشام و با وجود تهدید های سونیا؟ هیچ می فهمی خودت چی میگی؟ پناهی مرد به جهنم! خودم کشتمش که از شر کمپانی کوفتیشون راحت شم، خودم رو کشیدم کنار و گفتم دیگه سرمایه گذار ی مالید، حالا رو چه حسابی داره میاد منو ببینه؟

دانیار دستی تو موهاش کشید و اون مقدار ی که رو پیشونیش ریخته بود رو عقب فرستاد و با لحن آرومی گفت:

_ای بابا، خب واسه همین می خواد ببینتت، که چرا بی هوا بهشون گفتی هِر ی! نگران خونه ام نباش ،تو این جا جلسه رو نمیذارم، با شاهرخ هماهنگ میکنم میریم اون جا.

چپ چپ نگاهش کردم، دوتا دستم رو  دو طرف میزم قرار دادم و یکم خم شدم. این چی میگه واسه خودش!

_دیگه بدتر! همینم مونده شاهرخم پاش به این جریان کشیده شه! اصلا تو واسه چی اسم شاهرخ آوردی؟ لعنتی من دارم میگم داداشم کلا این وسط کشک! بعد میگی جلسه رو اون جا بندازیم؟ می خوای شاهرخ بفهمه کی پناهی رو به دیار باقی هول داد؟

دانیار که کم کم داشت کلافه می شد، فجون قهوه اش رو دست نخورده رو میز کنارش گذاشت.

_شاهین تو چته؟ مگه دفعه اول که جنابعالی یکی رو با لگد، به دیوار باقی میفرستی! بعدشم اون جا تشکیل نشه، چیکار کنم؟ به قول خودت تو این جا که نمیشه!  

با عصبانیت نگاهش گرفتم و جلوی آینه تمام قدم ایستادم، با حرص به چشم هام که رنگ قرمزش انگار، پر رنگ تر شده بود خیره شدم و در همون هین با عصبانیت گفتم:

_من اعصاب هیچ خر ی از اون انجمن رو ندارم کنسلش کن.

دانیار رو پاش کوبید و با کلافگی که تو صداش مشهود بود لب زد.

_میگم نمیشه، تا الان چند دفعه خواسته ببینتت من پیچوندمش، می خوای یه کار ی کنی بهت شک کنه؟

با حرص برگشتم سمتش و داد زدم.

_به اسفَلُ السافیلن که شک میکنه! مرتیکه یابوِ ….

بقیه حرفم با صدای تقه ای که اومد نصفه  موند، از نگاه متعجب دانیار رو گرفتم و سمت در با صدای بلند گفتم:

_دوباره چیه؟

در با صدای آرومی باز شد و پشت بندش، ندا با قیافه متفکر نگاهم کرد، بدون تعارف اومد تو و کنار دانیار ایستاد و درهمون هین گفت:

_چرا آنقدر داد میزنید؟ صداتون تا طبقه پایین میاد.

دستی رو هوا تکون دادم.

_به درک، خونه خودمه. می خوام حنجرم رو توش جر بدم.

و با حرص خودم رو پرت کردم رو تخت، ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم. از پشت پلک های بستم میتونستم نگاه خیره و نگران ندارو حس کنم .

_دانیار چیشده؟

صدای پر حرص دانیار، برعکس صدای ندا اصلا آروم نبود!

_چه می دونم چشه! از دو روز پیش که غیبش زد و نصف شب برگشت خول شده و همش بهانه میگیره!

_صدات رو میشنوم.

در جواب من، با عصبانیت چند قدم به سمتم برداشت که زیر چشمی نگاهش کردم.

_بلند گفتم که بشنوی! الان اعصاب ندار ی و نمیتونم قانعت کنم، تا الانم هرچی حرف زدم انگار بادمجون داشتم واکس میزدم! هر وقت آروم شدی درست حسابی تصمیم بگیر. اگه نمی خوای خونه شاهرخ جلسه بنداز ی باشه ،یه جای دیگه رو واسه یه شب، پیدا میکنم.  

یکم مکث کرد و با دو دلی گفت:

_اما، جلسه رو کنسل نکن، به دردسرش نمیارزه.

جوابی بهش ندادم، با قدم های محکم در حالی که گوشیش رو تو دست هاش میفشرد از اتاق بیرون رفت و حتی در روهم نبست.

ندا که نظارگر صحبت های ما بود و فکر کنم تا حدیم فهمید چی به چیه بدون هیچ حرفی، به سمت در رفت، انگار فهمید الان سیم هام قاطی کرده، قبل رفتنش با صدای ملایم تر ی نسبت به چند دقیقه پیش گفتم:

_دکتر چیشده؟

جلوی در، درحالی که دستگیره در رو به آغوش گرفته بود، سر به زیر و آروم جواب داد.

_نرفت.

سیخ سرجام نشستم ،یک دستم رو روی پام گذاشتم و با اخم گفتم:

_یعنی چی که نرفت؟ مگه به خاطر سردرد های بدی که داشت، دکترش واسش آزمایش ننوشته؟ _چرا نوشته ولی امروز هرچی بهش گفتم قبول نکرد و گفت نمیره.

ابروهام بالا پرید.

_آخه چرا؟ دلیلش رو نپرسیدی؟

دستش رو جلوی دهنش گذاشت و با خنده ریز ی شونه بالا انداخت و با شیطنتی که تو صداش داشت وُل میخورد گفت:

_نمی دونم! خودت برو ازش بپرس. شاید یه فرجی ام شد، عقلت اومد سرجاش!

با حرص بالشت رو به سمتش پرت کردم که فور ی بیرون رفت و در روهم بست. دختره پرو گستاخ!

دوزار شباهت به داداشش نداره.

دوباره سرم رو روی بالش گذاشتم و چند لحظه چشم هام رو همراه نفسی عمیق بستم، خودمم نمی دونم چه مرگه!

دو روزه که نه شب آروم و قرار دارم و نه روز، تقریبا همه فهمیدن به شدت کلافم و هیچ کس جرات نداره حتی باهام حرف بزنه، اونوقت تو این حال بد و خر تو خر ی اوضاع، دانیار تو فکر جلسه با اون مبینی اسکوله، آب گلوم رو قورت دادم و سعی کردم به منشا این حال مسخرم توجهی نکنم که نمیشه، ای خدا منو بکش.

نگرانی هام کم بود، کم دردسر داشتم، حالا گروه نقره که بعد اون جریان کلا غیبشون زده و هلنام بهشون اضافه شد. این دختره تا منو به سکته نندازه و راهی بیمارستانم نکنه ول کن نیست!

با غر غر  از جام بلند شدم و رفتم سمت کمد، همین طور ی بدون نگاه کردن، چنگی به یکی از لباس ها زدم و درآوردمش، اصلا دیگه مهم نیست چی میپوشم به قول ندا همین که لخت تو عمارت نچرخم ،واسشون یک دنیا آرامش داره!

نگاهی به ساعت انداختم که عقربه هاش روی عدد هشت و روب درحال تکون خوردِ، سر به زیر، به مقصد پیدا کردن دانیار، از اتاق بیرون اومدن. با یک نگاه اجمالیم می شد فهمید تو سالنِ، دستی به موهای لختم کشیدم و پله هارو دونه دونه پایین اومدم. آخرین پله ها ایستادم و همون طور که نرده رو می فشردم، سعی کردم اصلا به روی خودم نیارم که بالا داشتیم جنگ  می کردیم. از بالا بهش نگاه کردم و گفتم:

_خواهرت کجاست؟

سر بلند کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت، آخر سر با اخمی کمرنگ، سرش کرد تو گوشیش و زیر لب نمی دونمی گفت.

ا پله باقی مونده روهم سریع رد کردم و روبه روی دانیار ی که سعی میکرد، کلا نادیدم بگیره ایستادم.

با لحن خونسرد درحالی که نگاهم روی گوشیش بود که بی دلیل یک صفحه رو هی بالا پایین می کرد گفتم:

_لازم نیست دنبال جا بگردی، جلسه رو همون خونه شاهرخ بنداز. فقط قبلش خودت باهاش هماهنگ کن بگو که چی به چیه…

بدون این که نگاهم کنه، خشک و کمی رسمی جواب داد.

_حالت بهتر شد؟

مکث کردم. بهتر شد؟ خبر ندار ی از مرز دیونگی دارم رد میشم، با طولانی شدن سکوت، بالاخره دست از سر اون گوشیش برداشت .یک دستش رو روی پشتی مبل گذاشت و خیره نگاهم کرد.

_جلسه رو چه تاریخ و ساعتی بندازم؟

نگاهم رو در خروجی ثابت شد و همین طور که اولین قدم رو برای رسیدن بهش برداشتم جواب دادم.  

_مهم نیست کِ ی مینداز ی، ببین شاهرخ کی هست.

منتظر جوابی از طرفش نشدم، بدون توجه به نگاه خیرش که تا دم در خروجی بدرقم کرد بیرون اومدم .

هوا کمی خنک تر از ظهر به نظر میرسید و نسیم خنگ و نوازشگر قبل از ورود پاییز پیشواز رقصان این فصل رنگارنگ شده بود.

رو پله ها، نفس عمیقی کشیدم و به صدای ملایم تکون خوردن درخت ها گوش سپردم، هوا دلچسب تر از اونی که فکر رو میکردم بود. از مسیر سنگ فرش شده وسط حیاط، قدم های تندی به سمت در برداشتم، دلم می خواست قدم بزنم اما، درست جلوی در چشمم رو ماشینم ثابت شد.

درحال کلنجار رفتن با خودم بود و با حرص در رو فشار میدادم، عمرا اگر خونش برم! همون دو شب پیش رفتم به اندازه کافی روانیم کرد.

قبل از این که تصمیم عوض شه و دسته گلی به آب بدم، از عمارت زدم بیرون و بی هدف شروع به قدم زدن کردم. ذهن سرکش و سرگردانم مثل همیشه درحال برنامه ریز ی واسه کار های آیندست اما شدیدن هم علاقه داره به چیز های دیگه ای غیر دنیای سیاه و تارم فکر کنه.

چیز ی فراتر از زیبایی! چیز ی اگر خیلی قشنگ و شیرین برات باشه بهش میگن رویا…

آره شاید منم رویا بافی می کنم ،یادمه هیچ وقت اهلش نبودم اما الان رویای داشتن زندگی قبلیم بدجور تو مخم رژه میره.

ای کاش می شد زمان به عقب برمیگشت، شاید سرنوشتم تغییر میکرد و به عنوان یک خون آشام دو رگه وسط خیابون راه نمی رفتم!

از رویاهای دیگه ای که ازش هم میترسم و هم دوسش دارم، رویای بودن با کسی که همین الانم ازش فراریم، تا مبادا احساسات خاموش شدم، مثل ققنوس از زیر خاکسترها بیرون بیاد.

بالاخره نزدیکی پیاده رو سرم رو بلند کردم ببینم مثل گاوسرم رو انداختم پایین هی میرم الان کجام؟ اما، از دیدن خونه رو به رو یکی کوبیدم به پیشونیدم و لبم رو از حرص مثل دختر بچه ها گاز گرفتم.

من این جا چه غلطی می کنم؟

دستم رو آوردم بالا و نگاهی به ساعت مچی مشکی رنگم انداختم، ساعت نزدیک ده بود.

یعنی دو ساعت دارم پیاده راه میرم و حالیم نیست نباید به پاهام اعتماد کنم!

انگار هم پاهام و هم قلبم دست به یکی کردن و سر عقلم رو کلاه گذاشتن.

به دیوار اون طرف کوچه تکیه زدم، سردی دیوار خیلی زود از درزهای لباسم عبور کرد و به بدنم رسید.

ناخوداگاه خیره تراس و پنجره باز اتاق خوابی که همون شبِ بارونی، ازش رفتم داخل شدم.

چرا دلم می خواست ببینمش؟

سرم رو انداختم پایین قرار نبود بیام این جا و الان که اومدم چرا دلم نمی خواست برم؟ یکی نیست بهم بگه فازت چیه؟

همچنان سرم پایین بود که نگاه خیره ای رو تقریبا از بالا سرم حس کردم ،یک ضرب سرم رو به همون قسمت چرخوندم، پنجره اتاق باز بود و از این جا می تونستم شرینی رویام رو ببینم که با تعجب و شک نگاهم میکرد.

انگار می خواست مطمئن شه واقعیم! اما، به چند ثانیه نکشید که از پشت پنجره و پرده های حریر ی سفید به عقب برگشت. پوزخندی کنج لبم نشست، تکیه ام رو از دیوار برداشتم و سر به زیر، سمت سر کوچه قدم برداشتم.

اومدنم به این جا از اشتباه محض بالا تره!

کوچه آنقدر خلوت بود که فقط صدای کفش هام از برخورد با آسفالت سفت و سرد سکوت رو میشکست.

چیز ی ته دلم چنگ میزد که اصلا نمی دونستم چیه و چرا باید همچین حس های مسخره ای رو داشته باشم. کم کم سکوت کوچه با نزدیکی به خیابون و صدای ماشین ها شکسته می شد، سرم رو بلند کردم و منتظر اولین تاکسی بودم که…

_شاهین، صبر کن.

کل معادلات زمین و زمان بهم ریخت، تو اون لحظه دیگه نه صدای ماشین هارو شنیدم نه صدای کفش هام…

فقط تو ذهنم و گوشم صدای دلنشینش پژواک می شد. جرات برگشتن نداشتم…

میترسیدم برگردم و ببینم توهم زدم!

می ترسیدم ببینم، مقصد اون اسم شخص دیگه ایِ …

مسخ شده بودم که دوباره صدام زد و این بار نفس کشید برام راحت ترشد، به سمتش چرخیدم و به چشم های منتظرش خیره شدم.

فقط چهار قدم باهام فاصله داشت، با مانتو مشکی که مشخص بود هول هولی تنش کرده و شالی که زیاد تا سقوط، از خرمن موهای قشنگش فاصله نداشت. تو یک لحظه به خودم اومدم، اخمی چاشنی صورتم کردم و طلبکارانه گفتم:

_تو این بیرون چیکار می کنی؟ مگه بهت نگفتم تا وقتی که من نگم حق ندار ی پا تو…

پرید وسط حرفم، درحالی که کمی با دستش شالش رو مرتب میکرد قدمی سمتم برداشت.

_باید باهات حرف بزنم…

دهن نیمه بازم رو جمع کردم و خیره چشم هاش شدم اما، لامصب تنها جایی که اصلا بهش حواسم نبود همون دو دیده مخملی چشم هاشِ، ناخوداگاه به لب هاش خیره شدم اگر امشب بمونم پیشش یه بلایی سر خودم و خودش میارم!

_الان وقت حرف زدن نیست، من حوصله ندارم.

کل هیکلم رو به سختی و علیرغمِ  میل باطنی و قلبیم، به سمت مخالف چرخوندم و یک جورایی به فکر فرار بودم که بازوم رو باهمون دست های ظریفش گرفت.

قلبم انگار یادش رفت باید بتپه یادش رفت من نباید الان این جا در این مکان و زمان، همچین حسی رو تجربه کنم.

آره یادم رفت!  

_خواهش میکنم شاهین، باید باهات حرف بزنم.

چرخیدم سمتش زبونم نمیچرخید و لال شدم، فقط با اخمی که اتوماتیک وار رو آبروهام مونده بود فقط تونستم سر ی تکون بدم که همونَم جونم رو درآورد!

از این که هلنا آنقدر بی پروا اومده بود بیرون تا مانع رفتن من بشه، عصبی بودم، من به این سونیای خر هیچ اعتمادی ندارم و یک جورایی میترسم، اگر قرار باشه انتقام بگیره امیدوارم سراغ خودم بیاد نه عزیزانم!

دستم رو پشت کمرش گذاشتم و کمی به حرکت کردنمون سرعت بخشیدم. ترسم دست خودم نبود اما، احتیاط شرط عقله!

مستقیم رفتیم داخل صدای بسته شدن در که اومد سمتش چرخیدم و با عصبانیتی که نمی دونم  از کجا سبز شد دستم رو تکونی دادم و گفتم:

_تو فقط یه بار دیگه از حرفام سرپیچی کن! حق ندار ی از خونه بر ی بیرون، نمی دونی معنی کلمه خطرناک یعنی چی؟

دست به سینه و با حالتی خونسرد به غرغرام نگاه کرد.

_تموم شد؟  

با اخم نگاهش کردم که اومد جلو روم ایستاد، بوی عطرش دوباره داشت دیوونم میکرد! ناخوداگاه قبل این که یه حرکتی بزنم یکم ازش فاصله گرفتم و سمت آشپزخونه رفتم.

_اگه حرفی دار ی بزن، چون خیلی کار دارم و باید سریع برگردم.

_اگه خیلی کار دار ی پس چرا یه روبِ به پنجره اتاقم زل زدی؟

دهن باز کردم جوابی بدم اما، هرچی فکر کردم چیز ی به ذهنم نرسید، چی اخه بگم؟ بگم نصف شبی رد دادم؟ یا نفهمیدم دوساعته بی هدف قدم زدم و وقتی به خودم اومدم دیدم جلوی اتاق تو میخ شدم؟ سکوت که طولانی شد، دست از دید زدن آشپزخونه برداشتم و چرخیدم سمتش، درست نزدیک مبل دست به سینه نگاهم میکرد.

واسه عوض کردن بحثم که شده یکم صدام رو صاف کردم و گفتم:

_امروز ندا گفت که نرفتی دکتر، مگه آزمایش نداشتی؟

ابروهاش بالا پرید و سرش رو به حالت مثبت تکون داد. آب گلوم رو قورت دادم و درحالی که به وسایل نگاه می کردم تا خودش لب زدم.

_خب چرا نرفتی؟

دستی به شالش کشید و خونسرد گفت:

_تو هروقت جواب سوالم رو دادی منم میگم چرا آزمایش ندادم.

بچه پرو! اخمی بهش کردم و رفتم سمتش و خیلی جدی گفتم:

_من هرچیمیپرسم باید جواب بدی، هیچ دلیلی نداره بابت کارام بهت توضیح بدم.

لبخند بدجنسی زد و ریلکس گفت:

_منم همین طوریم، کارام به خودم مربوط.

بعد زبونش رو کوتاه درآورد و بهم زبون دراز ی کرد، از این حرکتش ابروهام بالا پرید و ناغافل لبخندی کنج لبم نشست. دوست داشتم فقط نگاهش کنم و اون بازم بهم زبون دراز ی کنه! یکم که گذشت سرش رو پایین انداخت.

_می خوام بهت یه چیز خیلی مهم بگم، واسه همین گفتم بیای این جا.

بدون این که دست از نگاه کردن به لب هاش بردارم ،یکم جلو تر رفتم که برخلاف تصورم هلنا از جاش تکون نخور.

_خب، خانم زبون دراز میشنوم.

سکوت کرد، تو جدال خیرگی روی چشم ها و لب هاش موندم! حتی اونم خیره خیره نگاهم میکرد و شاید یادش رفت می خواست یک چیزمهم بگه.

انگار حواس هامون کلا پرت شد، نفس کشیدن یادم رفت تو همچین حالی، درست وقتی که سانت به سانت این چند قدم درحال کاهش بود، رویای دست نیافتنیم فوق العاده نزدیک و در دسترس به نظرم میرسید.

با صدای گوشیم و لرزشش تو جیبم، جفتمون از جا پریدیم که حتی هلنا از حرکتم خندش گرفت، لبش رو گاز گرفت و سمت اتاق خواب رفت، همون طور که نگاهم رو رفتنشِ بود، زیر لب فحشی نثار گیرنده تماس کردم.

آخه الان وقتش بود؟ تازه داشتیم حس می گرفتیم. نگاهی به شماره گیرنده کردم، شاهرخ بود که پشت سر هم داشت زنگ می زد، پوف کلافه ای کشیدم و چند لحظه به سقف خونه زل زدم.

مردد بودم جواب بدم یا نه، فکر کردم اگر جواب ندم دیگه زنگ نمی زنه اما همین که قطع می شد دوباره زنگ می خورد.

نمی دونم چرا حس بدی بهم دست و همین حس بد، باعث شد گوشی رو جواب بدم.

تا دهن باز کردم چیز ی بگم که صدای پر از حرص و عصبانیتش تو گوشم پیچید.

_کدوم گور ی رفتی که جواب اون لامصب رو نمیدی؟

اخم کردم، از پشت سرم می تونستم نگاه خیره و کنجکاو هلنا رو کاملا حس کنم.

_بیرون، کار ی داشتی؟

نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد، جور ی که گرفتگی حالش رو حتی از پشت گوشی هم می تونستم حس کنم.

_باید ببینمت، راستش یه مشکلی پیش اومده که…

همزمان صدای دیگه از پشت گوشی رسید که باعث شد، ترس به دلم راه پیدا کنه. پریدم وسط حرفش و با صدای جدی گفتم:

_بیمارستان چی کار می کنی؟ طوریت شده؟

مکث کرد، حس می کردم بغض داره. سکوتش داشت دیوونم می کرد، حتی هلنام نگران کمی نزدیکم ایستاد و با چشم هایی که انگار منتظر جواب از منه، خیرم شد.

_بابا، بابا حالش خوب نیست و دکترا گفتن شاید تا صبح اصلا دوم نیاره…بیا بیمارستان** شاهین تو رو به امام حسین قسم میدم، بیا بزار برای آخرین بار ببینتت…

صداش تو ذهنم مثل ناقوس کلیسا بدجور به دیوار می کوبید، بابام حالش بده؟ پدر ی که باعث شد همچین موجودی بشم؟ آنقدر در حقم بدی کرده که از دستم رفته.

اما، حالش بده مگه هنوز بابام نیست؟  

مگه هنوز بعضی وقتا با وجود کار ی که در حقم کرد دلتنگش نمی شم؟ نفهمیدم چه طور ی گوشی رو قطع کردم و بدون توجه به لحن و صورت هلنا از خونه اومدم بیرون.

فقط یک چیز ی تو ذهنم رژه می رفت، بابام حالش بدِ..

پدر ی که به خاطر هوسش هم زندگی من رو نابود کرد هم خودش رو آواره ویلچر کرد.

شاید اگر اون روز من و شاهرخ شمال نمی رفتیم و فرانسیس کمک نمی کرد، الان منم یک چیز ی تو مایه های پدرم بودم.

پدر ی که دوساله می دونم می خواد ببینتم اما، از سر ناراحتی و دل گرفتم دیدنش نمیرم.

پدر ی که ازش فراریم و شاید متنفر!

اما، همین پدر الان داره با مرگ دست و پنجه نرم می کنه و انگار داره پسرش رو برای تماشای این مبارزه آخر دعوت می کنه.

دستی به صورتم کشیدم ساعت نزدیک یازده شب بود پس لب خیابون یک دربست گرفتم و تمام طول مسیر داشتم به این فکر می کردم اگر دیر برسم چی؟ خدایا تا الان چند دفعه دیر رسیدم! اگر زودتر سر هلنا می رسیدم الان پدر و مادرش زنده بودن!

اگر اون شب زودتر می رسیدم بابام مریض نمی شد! وقتی به خودم اومدم که جلوی بیمارستان بودم ،کرایه رو نشمرده به یارو دادم و با تمام توان شروع کردم به دویدن، تو اون هوای خنک عرقی که کرده بودم باعث شد لرز بگیرتم.

از محیط این بیمارستان متنفرم…

این همون بیمارستان کوفتیه که برای اولین بار جوابم کرد، وقتی که از ناامیدی برادرم، بیشتر از درد جسمانیم زجر می کشیدم و این بیمارستان و دکترای توش، مثل نمک رو زخم ما بودن. این دیوار های سفیدش مثل همیشه بی روح و خالی از هر گونه احساسات برای بقای زندگیِ  هستن.

در شیشه ای جلوی در رو هول دادم و نگاه نگرانم رو به اطراف انداختم. بیمارستان شلوغ بود و هرکس مشغول کار ی، با دیدن بخش پذیرش به سرعت به اون سمت، بدون توجه به این که بدجور بوی خون توی سالن پیچیده و داره اعصابم رو تحریک می کنه رفتم.

مسئول اون بخش یک دختر دست تنها بود که به حجم زیادی از مراجعین پاسخ می داد ،یکم خودم رو جلو کشیدم تا بتونم ازش سوال کنم؛ از شانس من چرا باید امشب این جا آنقدر شلوغ باشه؟ دستی روی شونم نشست.

از گرماشم می تونستم بفهمم این دست های گرم برادرمه..

چرخیدم سمتش که با چشم های قرمز و رد خیسی نازکی که کنار گونش بود، زانو هام سست شد .

ناخوداگاه دست شاهرخ گرفتم و به گوشه ای از سالن نزدیک صندلی های پلاستکی آبی رنگ کشیدم، درحالی که می دونستم چشم هام داره قرمزم می شه با صدایی که می لرزید گفتم:

_چی شد شاهرخ؟ بابا..

_تموم کرد، همین چند دقیقه پیش بردنش سرد خونه و…

باورم نمی شد، انگار که اصلا نفهمیدم چی می گفت. بابا تموم کرد؟ هیستیریک خندیدم و همزمان چنگی به موهام زدم و زمزمه وار همش می گفتم:

_تموم کرد؟ دوباره دیر رسیدم؟….

تازه می فهمم چرا شونه هاش افتاده شده، این شونه های افتاده، دوسال پیش وقتی دکتر گفت زنده نمی مونم، دلم رو لرزوند.  اما، الان دوباره شونه هاش افتاده، برادر من گریه کرده به خاطر کی؟ به خودم اومدم دیدم یقه شاهرخ گرفتم و تو صورتش دارم با صدای لرزون و پر حرصی نجوا می کنم.

_چرا گریه می کنی هان؟ واسه کی؟ مگه این همون پدر ی نبود که بدبختمون کرد؟ همونی نبود که باعث شد برادرت یه حیون بشه؟ هان؟

شاهرخ که انگار فهمید اوضاع خرابه، هیچ مقاومتی نمی کرد. فقط با چهره ای نگران، درحالی که به آرومی دست هام رو که دور یقش بود، گرفت و نگاهم می کرد.

با صدای گرفته و لرزونی که بغضش رو نشون می داد گفت:

_شاهین، داداش آروم باش، اون هرچی که بود پدرمون بود…

تو صورتش داد زدم، بدون توجه به این که الان تو بیمارستانم و نگاه خیلیا رومونه…

بدون توجه به این که قلبم داره از درد می ترکه….

بدون توجه به این که بغضم؛ داره می شکنه…

_پدر بود؟ اگه پدر بود چرا تنهام گذاشت؟ بگو چرا رفت لعنتی؟ چرا دوزار برام ارزش قائل نشد که جواب سوال هام رو بعد دوسال بده؟…

یه لحظه زانوهام سست شد و سرم گیج رفت که قبل افتادنم شاهرخ از دو طرف شونه هام گرفدتم.

_ آروم بگیر…شاهین منو نگاه کن….شاهین.

اما، نمی شنیدم. نه حق من این نبود، حقم نبود به خاطر پدر ی که به این لجنزار منو کشید این طور ی بشکنم .

حقم نیست که به خاطر این پدر از عشق زندگیم دور، افتادم. این حق من نبود خدایا، این همه درد حق من نبود!

چشم هام سیاهی می رفت و فقط می تونستم درک کنم، سرم رو شونه های شاهرخ بود و داشتم هزیون می گفتم. انگار که شاهرخ دلتنگ بغل کردن داداش کوچولوش باشه، سفت من و به خودش فشار می داد و نمی فهمید خود من چقدر، دلم برای این آغوش مردونش تنگ شده…

اما، من هنوز همون شاهینم، امشب قسم می خورم تا خودم سونیارو نکشم ول کن نیستم.

من هنوز همون شاهین مغرورم، که از برادرش دور ی می کرد، نمی ذارم چیز ی مثل قبل بشه، هر طور ی که بود خودم رو از بغلش کشیدم بیرون.

بازوم گرفت و صدام کرد، با التماس گونه ترین لحن ممکن! لحنی که داشت بغض تو گلوم رو فشار می داد…

دستش رو پس زدم و با قدم های محکم اما، لرزون از بین جمعیتی که یک سریاشون با شک و ترحم نگاهمون می کردن، گذشتم و از اون بیمارستان کوفتی زدم بیرون. حالم خراب بود آنقدر خراب که نفهمیدم اصلا دارم کجا میرم.

خدایا، دقت کردی دار ی تک به تک کسایی که تو زندگیم دارم رو ازم می گیر ی؟ دقت کردی دار ی زندگی بیشتر از توانم زهر می کنی؟

نزدیک خیابونی خلوت که انگار دلتنگ دلشکسته هایی مثل منِ، داد زدم.

_خستم کردی خدا…

انگار با داد من آسمانم بغضش ترکید اما، هنوز بغض من ترکیده! هنوز سرپام و دارم از فشار این درد می میرم.

تا جایی که جاده بود، پاهای خسته از این روزگارِ پر پیچ و خم رو  دنبال خودم کشیدم.

تو این بارون تند که به کل هیکلم شلاق میزد و صدای بلند رعد و برق ها که انگار، از بدبودن حال درون ابرا خبر میدادن که صدای نالشون به زمینم میرسید.

نمی فهمیدم کجام، سرما، خیسی، خستگی هیچ چیز ی رو حس نمیکردم. انگار رفتم تو خلا زمانی و کلا همه چیز وارد بُعد هیچ شده.

بابا، امشب رفتی، می خواستی منو ببینی و بگی بیا جبران کنم؟ یا بگی ببخشمت؟ زندگیم رو ببین… همین الان با رفتنت شونه هام شکست، این جوون بیست و چند ساله به اندازه صدسال، درد کشیده.

بادست های خیسم موهام رو به عقب فرستادم و سرم گرفتم بالا، جور ی که بارون تو صورتم میخورد.

حتی این بارونم قصد نداره دستش رو با ملایمت رو صورتم بکشه!

همه بهم سیلی زدن!

خسته و داغون از این زندگی، خسته از این روزگار که نمی خواد دست از سر من برداره. خدایا، من چه گناهی کردم که آنقدر باید تاوان بدم؟

چیکار کنم بیخیال من بشی، بنده تو دنیات کمه، که هرچی مشکل و بدبختیه مثل همین بارون به سر و صورتم میپاچی؟

مدت ها بود که لب خیابون، خلوت ایستاده و نگاهم قفل آسمون بود. قلب بی تاب و غم زدم دلش یه آغوش می خواست. بالاخره قدم از قدم برداشتم، کجا می رفتم و چرا می رفتم رو نمی دونم.

 ***

“هلنا”

_ای بابا، اه…

پتو رو شوت کردم اون طرف و کلافه نگاهی به گوشیم انداختم.

از وقتی که شاهین اون طور ی رفت دلم آشوبه، حتی نمیتونم دو دقیقه پلک هام رو یک جا بند نگه دارم.

به پشتی تخت تکیه دادم و یک نفس عمیق همراه با آه، کشیدم.

مثلا امروز می خواستم بهش همه چیز رو بگم.

من بدبخت رو بگو گفتم حسابی خوشحال میشه! اما گند زده شد بهش، ای کاش قبل رفتن حداقل میگفت چیشده.

زانوهام رو تو بغلم گرفتم، چرا حال شاهین آنقدر برام مهم شد؟

البته دلیلش رو می دونستم؛ درواقع همین دلیل کوچولو چیز ی بود که می خواستم امروز به هر نحوی، بهش بگم.

سرم رو روی زانو هام گذاشتم و چند لحظه چشم هام رو که به اندازه قلبم بی قراره رویوهم فشردم.

کم کم نگرانی و آشوب دلم داره به سرم میزنه و حس میکنم سرمم درد میکنه.

با ویز ویز گوشیم که رو تخت بود، چشم هام رو باز کردم و گوشیم رو برداشتم.

اسم ندا تو صفحه خاموش و روشن می شد، ساعت نزدیک دو نصف شبه! شاید خبر ی شده، با اشتیاق دکمه اتصال زدم.

_الو ندا؟

برعکس تصورم صدای یک مرد به گوشم رسید. اول فکر کردم شاید خط رو خط شده.

_سلام هلنا خانم. دانیارم، برادر ندا. ببخشید مزاحم شدم، خواب بودید؟ سیخ سرجام نشستم، حتی با شنیدن صداشونم یه جور ی می شدم .

سعی کردم خونسرد باشم و توجهی به این نکنم که دارم با یک خون آشام حرف میزنم!

_سلام، نه بیدار بودم. چیز ی شده؟

_نمی خواستم مزاحم بشم. ببخشید شاهین پیش شماست؟

حتی با شنیدن اسمش برق از سرم پرید و باعث شد از رو تخت بلند شم و نزدیک پنجره برم.

لحن دانیار نگران به نظر میرسید و همین باعث شد استرسم شدت بگیره.

وقتی دارن سراغش رو از من میگیرن یعنی، کسی نمی دونه کجا رفته!

_راستش نه ،یعنی دیشب یه سر اومد اما ،یکی بهش رنگ زد رفت. گوشیش رو جواب نمیده؟ لعنتی زیر لب گفت که حتی با اون صدای آرومشم تونستم بشنومم.

_ اتفاقی افتاده آقا دانیار؟

مکث کرد، انگار که مردد بود واسه جواب دادن. انگشت اشارم رو گاز آرومی گرفتم و نگاه نگرانم رو به خیابون و کوچه خلوتی که چند ساعت پیش، تو همین بارون دیدمش انداختم.

_راستش دیشب پدرش تو بیمارستان فوت کرد. الانم من خودم بیمارستانم شاهرخ نگرانه میگه حالش خوب نبود.

چشم هام گرد شد و حس کردم نفسم گرفت.

گفت پدرش فوت کرده؟ یعنی حمید محسنی کسی که من تازه به یاد آوردمش آنقدر زود از دنیا رفت؟ نمیتونستم باور کنم، زیر لب زمزمه وار تکرار کردم.

_پدرش مرده!

_هلنا خانم، صدام رو میشنوی؟ سریع به خودم اومدم و تند گفتم:

_ببخشید، اگه خبر ی شد بهتون خبر میدم.

بدون خدافظی گوشی رو قطع کردم و همون جا رو زمین نشستم.

پدرش فوت کرده و حالش خوب نبوده؟

حس بدی داشتم اما، بیشتر ناراحت شاهین بودم تا پدرش که از دنیا رفته.

نگران خودشم.

زانو هام رو تو بغلم گرفتم و به این فکر کردم چه حسی باید داشته باشم؟ کدومش اصلا مناسب الان و خبریه که شنیدم.

با صدای رعد و برق، چشم از فرش فیروزه ای کف اتاق که تو پارکت های سفید بدجور خودنمایی میکرد گرفتم و به پنجره خیره موندم.

بارون شدت پیدا کرده، خدایا حکمتت رو شکر یک مدت من رو پرستار کسی کردی که منو مناسب پسرش نمی دونست.

پرستار کسی کردی که یکی از دلایل جدایی من و شاهین بود.

ناخوداگاه  یادآور ی اولین بار ی که به عنوان پرستار، رفتم دیدنش افتادم.

وقتی دیدمش تو چشماش شرمندگی و ناراحتی موج میزد!

الان می فهمم دلیل اون نگاه ها چی بود، الان می فهمم چرا با بغض و اشک نگاهم میکرد.

قطر اشکی از چشمم چکید؛ دیشب پرکشید و رفت.

خدایا من که بخشیدمش، به خاطر تمام متلک ها و بدرفتار ی هایی که اون زمان باهام میکرد.

به خاطر تمام تهدید هایی که دور از چشم شاهین بهم میکرد.

من میبخشمش…

دستی به چشم های بارون زدم کشیدم که صدای در خونه بلند شد.

دستم رو تکیه گاه بدنم و از جام بلند شدم.

همون طور که قطره های اشک چشم هام رو پاک میکردم در خونه رو یک ضرب باز کردم.

از دیدنش بیشتر دلم شکست، ته دلم انگار می دونستم بالاخره میاد این جا…

دستش رو به درگاه در تکیه داد بود و جور ی آب از سر کولش میچکید که انگار از تو رودخونه کشیدنش بیرون.

سر پایین و نگاه افتادش که ازم فرار ی بود دلم رو لرزوند.

یک قدم رفتم جلو و با صدای آرومی گفتم:

_حالت خوبه؟

تلخ ترین لبخند ملایم دنیارو زد، جور ی که شک کردم به این اعتقاد که میگن، لبخند زینت صورته.

_خونت رام میدی؟

با این لحن غم زدش چنان دلم تکون خورد که دستامم شروع به لرزیدن کرد.

آنقدر بی پناه و تنها شدی که حتی برای ورود به خونه ای که خود بهم دادی، ازم اجازه میگیر ی؟ از  در فاصله گرفتم و با لحن لرزونی گفتم:

_ بیا تو خیس خالی شدی که، بیا تا مریض نشدی.

مکث کرد و حتی سربلند نکرد نگاهم کنه، آروم و با قدم هایی که داغونی صاحبش رو داد میزد، آروم داخل اومد.

در خونه رو بستم از پشت به شونه های افتادش که انگار دیگه نمی خواد صاف بشه نگاه کردم.

رفت سمت مبل، منم سریع رفتم تو اتاق، در کمد باز کردم و یکی از حوله های بزرگی که هنوز بهش دست نزده بودم رو همراه پتو برداشتم.

برگشتم تو حال، رو زمین نشست درحالی که با چشم های بسته به جلوی مبل سه نفره، تکیه داد بود.

رو به روش زانو زدم بازم چشم هاش باز نکرد.

لبم رو به دندون گرفتم تا جلوی ریزش اشک هام رو بگیرم.

پتو رو روی شونه اش انداختم اما، تکون نخورد.

از شونه اش گرفتم و کمی سمت خودم کشیدمش تا پتو رو کمرش بیفته.

_مریض می شی.

بالاخره چشم هاش باز کرد قرمز بود چشم های عادی یک انسان رو نداشت.

یک چشم نمیتونه آنقدر غم توش باشه!  

سعی کردم لرزش صدام رو مهار کنم اما، خیلی موفق نبودم .

چشم هاش خیره صورتم و موهام بود. موهایی که پریشونیش تا رو کمرم میرسید و قصد نداشتم با چیز ی جمعش کنم. تلخ خنده ای کردم و سعی کردم لحنم رو بامزه نشون بدم.

_هی پسر، بی حیا دار ی به چی نگاه می کنی؟  

_به رویایِ  شیرین.

حال خودم خوب نبود، سوالی نگاهش کردم، گیج بودم و درک نکردم منظورش از واژه شیرین دقیق چیه؟

کم کم نگاهش از رو صورتم، به پارکت های زمین سُر خورد. لبم رو گاز گرفتم و سعی کردم فکر کنم چی الان مناسب حالشه؟

بدون این که نگاهم کنه با صدایی که غمگینی عالم رو به دوش می کشید لب زد.

_رفت، پدرم رفت هلنا. همون پدر ی که زندگیم رو جهنم کرد. همون پدر ی که به خاطر هوسش زندگیم رو به گند کشید. یکم صبر نکرد ببینمش بعد بره…

جمله آخر رو چنان با بغض و صدای گرفته گفت که دیوار های قلبم ریخت.

نتونستم بغض صداش رو تحمل کنم، مگه همیشه مردا باید تکیه گاه باشن؟ مگه فقط ما زنا یک سرپناه و شونه بی منت می خوایم؟ یکم جلوتر رفتم. با لحن دلگرم کننده ای نجوا کردم.

_شاهین اون پدرت بود، سعی کن ببخشیش، اون دیگه دستش از دنیا کوتاهِ. ببخشش بزار خودتم حس خوبی داشته باشی.

یکم گذشت که سرش رو شونم نشست و یک دستش دور کمرم رو گرفت .یکم احساس معذب بودن بهم دست داد اما، بیخیالش شدم، حالش برام مهمه، نمی دونم چرا ولی مهمِ!

با بغضی که مطمئنم شکسته و فقط چون سرش رو شونمه، نمیتونم ببینم لب زد.

_نمیتونم، نمیتونم. تو از خیلی چیزا خبر ندار ی، چون من حافظت پاک کردم. ای کاش…ایکاش یکیم بود حافظه منو پاک میکرد.

خودمم زدم زیر گریه، قطر های اشک از گونم به کنار لبم می رسید.

چرا باید حافظت پاک بشه؟ وقتی تازه پیدات کردم؟

_من بخشیدمش شاهین، به خاطر تمام اون تحقیرا و حرفا، به خاطر همش بخشیدمش.

برای لحظه ای ازم فاصله گرفت، تو چند سانتی متر ی صورتم، درحالی که دوتا دستش دو طرف شونه هام رو میفشرد.

با اشک نگاهش کردم، به چشم های قرمز و خیسش نگاه کردم، این چشای عشق منه…

_چه طور…مم..کنه؟

منم لبخند تلخی زدم و با بغض لب زدم.

_چون یادم اومده! دیشب می خواستم بهت بگم برای همین ازت خواستم بیای خونه .خواستم بگم تمام حافظم برگشته، اولین شبی که اومدی صبح روز بعدش یادم اومد .

متعجب نگاهم کرد، موهای چسبیده رو پیشونیش رو با دست های لرزونم کمی کنار زدم و ادامه دادم.

_برای همین نرفتم دکتر، با برگشتن حافظم دیگه سرم درد نگرفت.

یک دستش رو از دور شونم باز کرد و دستم رو که نزدیک صورتش بود رو گرفت.

اخم خیلی ریز ی کرد و از جاش بلند شد.

_ نه نباید یادت می اومد. همین یکی رو کم داشتیم…

داشت سمت در می رفت که بلند شدم و دستش رو از پشت سمت خودم کشیدم.

_چرا نباید یادم می اومد؟ چرا ازم فرار می کنی؟ چرا نمیذار ی…

چرخید سمتم و پرید وسط حرفم، کم کم صورتِ پر از غمش با رگ های متورم از عصبانیتش ترکیب شد و داد زد.

_ چون اون شاهینی که تو به یاد آوردی مرده! اینی که الان جلوته هیچ وجه مشترکی با اون نداره. من اون شاهینی که قبلا بودم نیستم.

دوباره خواست بره که با گریه داد زدم.

_دوباره می خوای تنهام بزار ی بر ی؟ دوباره می خوای از واقعیت فرار کنی؟ خیلی نامردی…

بقیه حرفم با کوبیده شدنم به دیوار به جیغ خفیفی تبدیل شد.

جور ی شونه هام رو فشار میداد که حس میکردم الان میترکه.

نفس های کش دار و گرمش به حریم صورت یخ کردم میخورد.

_تو نمی فهمی…

با حرص و چشم های ریز شده زیر لب گفتم:

_نه تو نمی فهمی، نمی فهمی این همه مدت تنها بی پناه باشی یعنی چی، تو نمی فهمی این همه تنهایی که حقم نبود یعنی چی…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن