رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 20

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

همزمانم کوبیدم به سینش که حتی ذره ای تکون نخورد .

اشک هام شدت بیشتر ی گرفت، حالم خوب نبود و حس می کردم مرگ میتونه پایان این عذاب باشه.

گریه می کردم و به سینه اش می کوبیدم که دستم رو با دستاش گرفت و بالای سرم قفل کرد اما گریم قطع نشد.

بیشتر بهم چسبید و تو صورتم غرید.

_تو از خیلی چیزا خبر ندار ی. فکر می کنی برای من راحت بوده؟ فکر کردی من حالم خوب بود؟ وقتی اون شب ولت کردم و رفتم؟ هربار که دلم برات تنگ می شد با خنجر خودم میکشتمش، چون نمی خواستم زندگیت و خراب کنم…

مکث کرد و همزمان صدایی شبیه پاره شدن پارچه ای به گوشم رسید.

پلکم رو روی هم فشردم تا اشک جمع شده تو چشمام فرو بریزه بتونم راحت ببینم.

با سر اشاره کوتاهی به دوتا شَبَه پشت سرش که انگار به رقص اومده بود کرد.  

بال هایی که هنوزم با دیدنش به سالم بودن چشم هام شک می کردم.

_چه طور می خواستی با وجود همچین چیز ی کنارت میموندم؟ قبولم می کردی؟ اولین بار ی که بالم رو دیدی گفتی آدم نیستی، حق داشتی من دیگه آدم معمولی نیستم. شدم یه موجودی که تو قصه هام فراموش شده…

چونم میلرزید، نگاهم رو از بالش گرفتم و به چشم هاش انداختم.

_اگه دوباره می خوای بر ی، دوباره پاک کن. حافظم رو پاک کن برو  بخوای نخوای با برگشتن حافظم خیلی چیزا برگشته. الان دیگه تو دنیا هیچ کس برام نمونده، اگه..اگه..

هقهقم مزاحم بود، غیر مستقیم داشتم حرفم رو بهش می گفتم. فقط امیدوار بودم اونم مثل من باشه.

شاهین با ناراحتی خیره نگاهم می کرد که با یک نفس عمیق و ته مونده انرژ ی حنجرم ادامه دادم.

_اگه می خوای دوباره ولم کنی، حافظم پاک کن و برو…

دیگه کنترلم رو از دست دادم، تو این شرایط جلوی این زبون لامصب رو نمیشه گرفت! اونم وقتی که فهمیدی با برگشتن حافظت حس هایی که داشتی، برگشته.

از این که آنقدر زود وا دادم پشیمون نبودم، شاید گنجایشم بیشتر از حد پر شده .

کم کم چهره عصبیش به حالت دیگه ای تغییر کرد، کمی سرش رو آورد نزدیک که باعث شد کمی متمایل به سمت مخالفش بشم.

زیر لب، با صدای آروم کنار گوشم زمزمه وار خوند.

_گاهی دلم مثل، فرهاد غمگینه. تلخ ترین رویام، رویای شیرینهِ .

معنی شعر کوتاهش رو می فهمیدم اما، چرا من براش رویام؟  

سوالم مسخرس! جوابش رو می دونم ولی برای اولین بار، ای کاش نمی دونستم .

از برخورد نفس های گرم و پرشتابش به گوشم قلقلکم می اومد، وسط گریه کم مونده بود بزنم زیر خنده.

_واقعا می خوای حافظت پاک کنم؟

با این حرفش غم بدی به دلم چنگ زد شاید شاهین، بعد این همه مدت و اتفاقات تلخ، دیگه منو دوست نداره! یک ضرب چرخیدم سمت صورتش که نوک بینیم به دماغش خورد، از زیر حریر اشک لبخند کم جونش رو دیدم.  

حالا که گند زده بودم، درحالی که چونم میلرزید گفتم:

_من دوست ندارم حافظم پاک بشه! هیچ آدمی دوست نداره اما….اما وقتی تو می خوای بر ی، اونم بعد این همه اتفاق، نمیتونم کنار بیام، نمیتونم آروم بگیرم. پس یه کار ی فراموش کنم.

کمی دستم کشیدم پایین بلکه دستم ول کنه اما، ول نکرد. فاصله صورت هامون هی داشت کم تر و طاقت من رو به اتمام…

قلب سرکش و نادم من! چته آخه؟ مگه نشنیدی چی گفت، احتمالا من و تو بازم قراره، پشت این پنجره تنها بمونیم.

_یادته بهت گفتم شنیدن حقیقت عواقب داره؟ حالام این چیز ی که گفتی خیلی چیزارو در بر داره!

شاید باید فکرات بکنی، اما قبلش…

گیج و گنگ به حرفاش، که هیچ چیزی ازش نفهمیدم گوش دادم. شاید چون حالم بد بود نمی فهمیدم چیمیگه، منتظر بقیه حرفاش بودم که دیگه فاصله ای بین ما نموند. من بودم و لب های گرمش، که شکست تمام حریم ها و معادلات مجهول و گنگ اطرافم.

 

“می خواهم غرق شوم در باتلاقی از

دوست داشتنِ ‘تو”

 

کم کم دست هام رو ول کرد، انگار نفس کشیدن تو این چهار دیوار ی، کار غیر ممکنیه!

نمی دونستم باید چه حسی داشته باشم؟! پسش بزنم؟ چرا حس بدی نداشتم؟  

پسش نزدم اما، همراهیم نکردم مثل مجسمه خشک شده و تو شُک حرکتش و میخ چشم های بستش و لمس لب های گرمش بودم.

خواستم از خودم جداش کنم اما ،یک دستش رو گذاشت پشت گردنم و اون یکی دور کمر، همین حرکت باعث شد یخ کنم! چنان قلبم رَم کرد که گفتم غرل خدافظی باهاش رو بخونم، من امشب سکته میکنم!

کم کم گرمی بدنش، که خالی از لذت های ریزه میزه نبود، به منم سرایت کرد و حسابی آمپر چسبوندم ،چند لحظه ازم فاصله گرفت که با نفس نفس شدید، اکسیژن های منتظر تو اتاق رو به ریه هام دعوت کردم.

فقط این تو ذهنم بود که حسم اگه یک طرفس پس وحشی باز ی این واسه چیه؟  

دوباره اومد جلو که انگشت اشارم، روی لب هاش نشست، با چشم های نیمه باز نگاهم کرد که با اخم ریز ی منتظر بهش چشم دوختم. وقتی دیدم هیچی نمیگه و قصدم نداره حلقه دست هاش رو از دور کمر باز کنه با صدایی که میلرزید گفتم:

_الان باید بزنم در گوشت! گفتم حافظم پاک کن نه این که…

پرید وسط حرفم، درحالی که تکون خوردن لب هاش، پشت انگشتم رو نوازش میکرد.

_من الان این جا نیومدم که چیز ی رو پاک کنم؛ می خوام یه اشتباه محض کنم، اشتباهی که امیدوارم پشیمون نشم. من طاقت ندارم اتفاق دوسال پیش رو امشب اونم تو همچین حال بدی که دارم، تکرار کنم. کمکم کن!

_چه کمکی؟

_آرومم کن، داغونم.

لبم رو به دندون گرفتم، چه طور ی آرومت کنم؟ من الان حال خودم هیچ تعریفی نداره و چیز ی نمونده با این تپش و گرمای زیاد بدنم بمیرم!

قدمی به جلو گذاشت و همزمان از کمر، منو به خودش فشرد دوباره به جونم افتاد و این بار ناخوداگاه ،منم همراهیش کردم.

دستم که تو موهاش نشست، جر ی تر شد! بین زمین و هوا بلندم کرد و رفت سمت اتاق، تا بخوام بفهمم چی به چیه، تو اون تاریکی اتاق و صدای گوش نواز بارون که سکوت رو میشکست، رو تخت پرتم کرد و روم خیمه زد.

با بوس های شیرین و ملایمش کل دردم رو از یاد بردم، تو گذشته که به تازگی صفحات پاک شده ذهنم رو دوباره سیاه کرد بود، هیچ وقت تا این حد پیش نرفتیم!

حس بدی نداشتم، شاید چون شاهین  رو غریبه نمیبینم و برام هنوزم همون شاهین مهربونیه که جلوی پدرش به خاطر من ایستاد!  

هرچند که از نظر ظاهر ی خیلی فرق کرد اما، حسم و احساساتم، داره دونه به دونه برمیگرده. منم آدمم و کم کم حالم داشت دگرگون می شد.

چند ثانیه ازم جدا شد و نفس عمیقی کشید، منم نیاز به اکسیژن داشتم!  

دستش از روی گردنم کم کم پایین اومد، پایین لباسم رو گرفت که با دستم دستش رو بین انگشت های ظریفم فشردم، آروم لب زدم.

_شاهین نه!

تو اون تاریکی خمار ی چشم هاش با قرمز ی دو گوی قهوه ایش، قابل تشخیص بود.انگار که به خودش اومده باشه، دستش رو برد عقب اما، کنارم رو تخت همون طور که منو تو بغلش میگرفت دراز کشید.

ضربان قلبم به شدت بالا بود، نمی دونم چرا کلا توان مقاومتم رو از دست داده بودم! دوتا دستش دور کمرم حلقه شد و منو مثل یک بچه کوچک بالا کشید جور ی که نیم تنم رو هیکلش افتاد.

سرم رو گذاشت رو سینه اش و بوسه ریز ی به پیشونیم زد که دوباره داغ کردم!

جرات نداشتم سرم روبالا بگیر و بهش حتی نگاه کنم لال شده بودم کلا!  

اما، ته ته دلم از این که تو بغلش بودم حس بدی نداشتم و حس آرامشی بود که نزدیک دوساله دنبالشم.

شاید شاهینم این آرامش رو حس کرد چون به وضوح روند کند شدن ضربان شتابان قلبش رو طی چند ثانیه ای که تو بغلش بودم، حس کردم .

نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه همون طور که چشم هام رو روی هم فشردم با دستم به سینش فشار آوردم تا ازش بتونم فاصله بگیرم اما ،یا من زور ندارم یا شاهین ول کن نیست، دوسانتم جا به جا نتونستم بشم! حس می کردم از خجالت الان با لبو هیچ تفاوتی ندارم.

_می شه…می شه ولم کنی؟

یک دستش رو از دور کمرم برداشت و گذاشت زیر سرش، فکر کردم ولم می کنه اما، اون یکی دستش که هنوزم رو کمرم جاخوش کرده رو بیشتر بهم فشار داد و زیر لب گفت:

_ نه.

لبم رو به دندون گرفتم و ترجیح دادم سکوت کنم .یک چند دقیقه ای به همین روال گذشت. صدای نفس های بلند و کش دارش که به گوشم میخورد، فکر کردم شاید خوابش برده ،یواش سرم رو آوردم بالا تا از حدسم مطمئن بشم که از دیدن چشم های بازش، که خیره خیره داشت نگاهم میکرد، هین ریز ی زیرلب گفتم و سرم رو محکم تو سینش فرو کردم.

از حرکتم ریز خندید، کوفته نخند! واسه چی خب این جور ی نگاهم می کنی؟ اونم وقتی که چشم هات تو این تاریکی، کمی قرمزه و میدرخشه!

دستش از رو کمرم کم کم یکم اومد بالاتر ،یهو منو کشید بالا جور ی که کلا رو بدنش افتادم .

برق از سرم پرید، دست چپم رو روی تُشک فشار دادم اما، اون یکی دستم رو سینش بود .

ضربان قلبم دوباره شدت گرفت، تو دوسانتی متر ی صورتش نگهم داشت، جور ی که قسمتی از موهام ریخت تو صورتش.

با صدایی که از ته چاه درمی اومد و نگاهِ گریزون، از چشم هاش، لب زدم.

_ نکن…بزار برم.

_چرا؟

تازه میگه چرا!  

یکی نیست بگه مرتیکه خون آشام، این جور ی تو بغلم گرفتی اونم بعد دوسالی که کلا فراموشت کرده بودم، توقع ندار ی از خجالت آب شم؟

تو صداش شیطنتی همراه با غم  موج میزد برای همین جوابی ندادم، اصلا چی می تونم بگم، خودت باید بفهمی دیگه!  

با اون دست آزادش، با ملایمت موهام رو به عقب فرستاد، جور ی که انگار نمی خواست موهام رو به این زودی ها ول کنه. این کارش آنقدر طول کشید که باعث شد جرات کنم و  نگاهم رو قفل چشم های متمایز از چشم های معمولی دیگران بکنم.

_شاهین…

دست از ور رفتن با موهام برداشت، بهم نگاه کرد.

حتی تو این چشم های غیرعادیم می شد غم رو تشخیص داد .

_میتونی تحمل کنی؟ گیج نگاهش کردم.

_چیو تحمل کنم؟

نفس عمیقی کشید که کمی رو بدنش بالا پایین شدم.

_این که یه عمر به این چشم های قرمز نگاه کنی؟ یکم مکث کرد و ادامه داد.

_تو میگی نرو  میگی نمی تونی بازم تنهایی رو تحمل کنی اما، میتونی یه خون آشام دورگه رو که تو این سال ها، چیز ی جز ضربه خوردن و بدبختی نصیبش نشده تحمل کنی؟ میتونی خالق یه افسانه جدید باشی؟

سکوت طولانی اتاق، حتی با صدای نم نم بارون هم شکسته نمی شد.

می فهمیدم چی میگه اما، نمی خواستم بهش فکر کنم. چون فکر کردن به این که میتونم دوباره طعم خوشبختی رو بچشم باعث می شد چشمم رو روی این حقیقت ببندم که شاهین، انسان عادی نیست.

من بیش از حد معمولیم!

و شاید معمولی بودن الان یه زجر بی پایانه!

دوباره به سینش فشار آوردم و درحالی که نگاهم رو به هرجایی غیر از صورتش میکشوندم گفتم.

_نمی دونم چی میگی، بزار پاشم…

پرید وسط حرفم.

_می دونی چی میگم. تو گفتی حافظم پاک کن و برو  انجام این کار برای من سخت نیست، اما من از تو جواب می خوام، جوابی که دوتا  راه جداگانه در پیش داره. درسته که همین چند دقیقه پیش غیر مستقیم یه چیزایی رو گفتی اما، هلنا این یه چیز ساده نیست.

تا حدی گرفتم چی میگه، سکوت کردم چند لحظه سرم رو انداختم پایین.  

نه دلم نمی خواد حافظم پاک شه، نمی خوام دوباره تنها بشم، تو دلم مطمئنم حسم به شاهین چیه، اگه تو گذشته بود داد میزدم و میگفتم می خوام پیشم بمونی…

داد میزدم و میگفتم دوست دارم، حسم می دونم چیه اما، نمی تونم حتی یکم از آینده رو تصور کنم ،زندگی با یک خون آشام چه طور ی خواهد بود؟

حتی یک کتاب داستانم درباره همچین چیز ی نخوندم که حداقل، با خیال پرداز ی بتونم آینده رو حدس بزنم.

سکوت که طولانی شد، مطمئن شدم که باید فکر کنم، چون ذهن آشفتم چیز ی به عنوان جواب پیدا نمیکرد.

_من می خوام بازم فکر کنی، حالا که حافظت برگشته شاید تصمیم گیر ی واست راحت تر باشه. فکرات رو بکن، هلنا من تو رو به هیچی مجبور نمیکنم. هر جواب تو یه راه جداست، تو مختار ی.

سر بلند کردم و به چشم های پر از تردیدش خیره موندم.

آره این بهتره، من باید بازم فکر کنم چون این جریان آنقدر غیرعادی هست که صدسال فکر کردن هم برای هضمش کمه!

سر ی تکون دادم که کم کم نگاهش از رو چشم به لب هام سُر خورد.

ناخوداگاه از این نگاهش خون به گونه هام دوید و تهش یک گاز ریز از لبم گرفتم.

کمی گردنش رو بلند کرد و اومد جلو اما، پیشونیم رو بوسید و مجبورم کرد سرم روی سینش قرار بگیره.

معذب بودنم از بین رفت، شاید عجیب باشه اما، صدای ضربان قلبش که زیر گوشم بود، سَنفونی آرامش مینواخت.

آرامشی که مدت هاست دلم می خواد داشته باشم و ندارم.

و الان کنار کسیم که تا چند هفته پیش شک نداشتم وجود نداره، چه تو خیال چه داستان و رویا!

کسی که وقتی اولین بار دیدمش به نظرم یک آدم لجباز مغرور و البته کله خر می اومد، از هر غریبه ای برای من آشنا تره! همین مرد مغرور زخم خورده آرامشش رو از من می خواست.

دلم نمی خواست بخوابم، ناخوداگاه چشم هام رو بستم و شروع به شمردن ضربان آروم قلبش شدم .

شاید امشب کلا عقلم رو اجاره دادم و حالیم نیست چیکار میکنم!

عقلم عاجزانه  در برابر احساس واقعی قلبم سکوت کرده و دیگه فکر های مسخره از ذهنم گریختهِ .

آنقدر صدای ضربان قلبش رو شنیدم و شماردم که کم کم، با وجود گرمای تنش منم خوابم برد.

برای اولین بار تو این سال ها دیگه کابوس ندیدم، دیگه خبر ی از اون تونل ترسناک تاریک نبود، دیگه جاده ای نبود…

 ***

با صدای مثل کوبیده شدن چیز ی به در با بدبختی پلک های بهم چسبیدم رو کمی تکون دادم.

ای خدا چرا نمی ذارن دو دقیقه کپه مرگمرو بزارم آخه؟! اصلا این صدای چیه؟ یکم سرم رو چرخوندم که حس کردم اصلا تکون نمیتونم بخورم!

لای چشمهام رو باز کردم، اولین چیز ی که تو چشم خورد، کمد دیوار ی اتاق بود که آفتاب بخشیش رو روشن تر از رنگ طبیعی اش کرده.

خب این که عادیه!  

دستم رو از زیر صورتم یکم بالا کشیدم که خورد به بالشم، چرا آنقدر گرمه؟ یکم خودم رو کشیدم بالا دقیق نگاهی به وضعیتم کردم که برق از سرم پرید.

سرم رو دست شاهین و پاهاش دور پاهام قفل شده بود و دست دیگش دور کمرم، میگم چرا نمیتونم تکون بخورم! رسما لهم کرد.

مگه من جوجم که این طور ی بغلم کردی؟

با صدای زنگ در خونه، کمی صورتم رو سمتش چرخوندم، همچنان خواب خواب بود، شبیه پسربچه دوساله ها!

ببین چقدر خستس که با این همه تکون خوردن من و صدای بلند در، بیدار نشده.

کمی از موهاش روی پیشونیش ریخته بود که بدجور دلم می خواست، با دستم صافشون کنم.

_شاهین، شاهین بلند شو.

کمی تکون خورد اما، بازم چشمش رو باز نکرد.

پوف کلافه ای کشیدم که دیدم گوشیمم داره رو میز می لرزه…

یکم تکون خوردم و همزمان گفتم:

_شاهین بلند شو، در خونه شکست.

لای چشمش رو باز کرد و نگاه گیجی بهم انداخت.

با صدای خوابآلوده ای گفت:

_چی شده؟

اخم ریز ی کردم.

_یا ولم کن برم در رو باز کنم ،یا خودت برو باز کن.

بیشتر چشمش رو از هم باز کرد، کمی تکون خورد که از فرصت استفاده کردم و از بغلش اومدم بیرون.

_منتظر کسی بودی؟

رو تخت نشستم و قبل این که بلند شم یکم خودم رو کش و قوسی دادم، تمام مهره های کمرم از دست این دیوانه درد میکرد.

_نه. مطمئنم با من کار ندارند، حتما اومدن دنبال تو…

بدون نگاه کردن به شاهین از اتاق زدم بیرون، پشت در هرکی بود الان در رو باز کنم اگر نکشتم، فحش ناموس رو شاخمه!

دستی به چشم های خمارم کشیدم  و همزمان در خونه رو باز کردم که با دیدن دانیار همراه شاهرخ ،چشم هام گرد شد، توقع دیدن هردو تاشون رو اصلا نداشتم.

جنگه مگه؟ چرا لشکر کشی کردید!

تا چشمشون بهم افتاد، دانیار که محو افق شد و دست خشک شدش تو هوا که انگار به قصد در زدن بالا نگه داشته بود رو پایین آورد، تنها کسی که با دهن نیمه باز نگاهم میکرد شاهرخ بود.

حق دارن این ریختی بشند، اصلا حواسم به سر و وضعم نیست!  

ببخشیدی زیر لب گفتم و فور ی در خونه رو بستم، کلا خوابم پرید، هرچی آبرو داشتم به باد فنا رفت ،پشت در با صدای لرزونی گفتم:

_بب..ببخشید، الان میام!

همون طور که روحم رو مورد عنایت فحش هام قرار میدادم دویدم سمت اتاق و مستقیم در کمدم رو باز کردم، اولین مانتو و شالی که گیرم اومد کشیدم بیرون.

_کی پشت درِ؟

چرخیدم سمتش، نزدیک پنجره، درحالی که به دیوار تکیه داد و نگاهش مستقیم رو کل هیکلم در حال کنکاشِ ایستاده بود.

همون طور که مانتوم رو میپوشیدم سریع گفتم:

_دانیارِ، برادرتم هست…

شالم رو انداختم رو سرم و خواستم برم بیرون که بازوم گرفت، سوالی نگاهش کردم .

موهای بهم ریختش کمی رو صورتش به حالت کج ریخته بود و هنوزم چشم هاش کمی به قرمز ی میزد.

_من باید برم، اگه ازت پرسیدن بگو ازم خبر ندار ی.

لبم رو به دندون گرفتم، برای منم بهتره اگر بگم این جا نبوده ،یکم مکث کرد و آروم ادامه داد.

_دیشب بهت گفتم بهم یه جواب بدی…

سرمو بلند کردم، آره گفت اما من هنوز تصمیمم رو نگرفته بودم! اصلا راجبش فکر نکردم. این بفهمه من دیشب داشتم ضربان قلبش رو میشماردم به عقلم شک میکنه!

_شاهین من…

پرید وسط حرفم، درحالی که با دست آزادش، کمی موهاش رو به عقب می فرستاد تا روی پیشونیش نیوفته.

_نگفتم الان بهم جواب بده، این موضوع ساده ای نیست، فقط به همه چیزش فکر کن و بعد جوابت رو بگو. این که تو چی انتخاب می کنی برای من مهمه اما، بدون جوابت هرچی که باشه، حتی اگه نخوای کنارم بمونی، تا زمانی که زندم از دور مراقبتم.

جمله آخر رو باغم خاصی که شاید فقط من میتونستم درکش کنم گفت، با چشم هایی که ازم گریزون بود! سرم رو پایین انداختم، که دست گرمش زیر چونم نشست و لب های گرمش روی پیشونیم!

چشم هام رو روی هم فشردم و تا زمانی که ازم جدا نشد، بازش نکردم.

اما، وقتی دوباره پرده چشم هام رو کنار زدم، با اتاقی خالی و پنجره ای باز مواجه شدم. نمی دونم چرا از رفتنش ناراحت شدم.

شالم رو مرتب کردم و رفتم سمت در خونه، فکر کنم یک نیم ساعتی هست جلوی در الاف شدن! جلوی پاشون علف سبز شد بدبختا.

همون طور که پایین شالم رو پایین میکشیدم  در خونه رو خجالت زده و با سر ی افتاده، باز کردم.

یعنی روم نمی شد سرم رو بالا بگیرم ببینم قیافه هاشون چه شکلیه و چه مدلی دارن نگاهم میکنند.

_شرمنده این وقت ساعت مزاحمت شدیم.

جرات کردم و نگاهی به چهره پکر و سرتا سر سیاه پوش شاهرخ انداختم.

از در فاصله گرفتم و با لحن آرومی گفتم:

_این چه حرفیه، بفرمایید تو…

دانیار درحالی که دستش رو به درگاه در تکیه می داد و چشم های پف کرده اش رو که کاملا نشون از بی خوابی طولانی مدت میفشرد گفت:

_نه مزاحم نمیشیم، فقط گفتیم شاید شاهین پیش شما اومده باشه. خبر ی ازش ندارید؟

به در تکیه دادم و درحالی که با تصور دیشب کم کم داشتم سرخ می شدم، سعی کردم عادی برخورد کنم.

_نه، راستش من…خبر ندارم.

دانیار سر ی تکون داد و نفس بلند و کش دار ی کشید که شاید نشون از خستگی و کلافگیش میداد.

_باشه، پس بیشتر از این مزاحمتون نمیشیم، فعلا.

خداحافظی زیر لب بهش گفتم، دانیار زوتر بیرون رفت. نگاهم با قیافه داغون شاهرخ گره خورد. هیچی نمیگفت، با قدمهای لرزون و آروم، خواست  سمت در بره من باید یک چیز ی بهش میگفتم دیگه ته بی ادبم!

همزمان که صداش زدم، تو سالن رفتم و روبه روش قرار گرفتم. با لحن ناراحتی لب زدم.

_بابت پدرتون متاسفم، تسلیت میگم. امیدوارم غم آخرتون باشه.

نگاهم رو دست گچ گرفتش بود اما، نگاه خیرش که رو صورتم درحال جست و جو بود رو حس میکردم.

_حالش خوب بود؟

سرم رو بالا بردم و به حالت گیج و سوالی، نگاهش کردم.

_کی؟  

لبخند تلخی زد، آنقدر تلخ بود که شاید معادله کل شیرینی دنیا رو بهم میریخت.

می فهمیدم چی میگه.

اما، تصور این که الان شاهرخ درباره ما چی ممکنه فکر کنه باعث شد برق از سرم بپره!

انگار که فهمید سرخ شدنم چه دلیلی داره، لبخند کمرنگ دیگه ای زد و آروم گفت:

_سوتفاهم نشه، من برادرم رو می شناسم فقط می خوام بدونم حالش خوب بود؟  لبم رو به دندون گرفتم. خدایی از کجا فهمید؟  

حالش خوب بود؟ دیشب کم مونده بود مثل بچه های دوساله که تو جاده گم شدن، بزنه زیر گریه…

_راستش دیشب نه اما، خب صبح…

مکث کردم و آروم تر ادامه دادم.

_صبح بهتر بود. اما، صبح زود رفتا .یعنی چیزه…خودش گفت به کسی نگم اومده این جا ،یعنی چیز شد، دیشب…

لبخند محو شاهرخ رو که دیدم حرف تو دهنم ماسید، خجالت زده با شرم و حیایی از جنس لطافت مخملیِ ، دخترانه سرم رو پایین انداختم.

_خب، خیالم راحت شد. ممنون که حداقل جوابم رو دادی.

دیگه لال شدم، چیز ی به ذهن معیوبم نمیرسید که بگم، فقط تا جایی که در توان بود سرم رو تو یقم فرو بردم.

خدا نکشتت شاهین! آبرو برام نذاشتی.

فقط زمانی سرم روبالا  آوردم  که صدای بسته شدن در تو سالن خالی طنین انداخت. نگاهی به در بسته انداختم و سر ی از روی تاسف واسه خودم تکون دادم.

خاک تو سرم، همون طور که شالم رو به خاطر حس خفگی، از دور گردنم شل میکردم برگشتم داخل…

مثل این وا رفته ها روی مبل خودم رو پرت کردم و اتفاقات این چند روزه رو مثل فیلم، چند بار ی مورد برسی قرار دادم.

اما، هربار به دیشب میرسیدم بدنم داغ می شد، خاک تو سر بی جنبم کنند.

ناخوداگاه دستی به لب هام کشیدم، شاهین از من جواب می خواد.

حق با اونه، آره یا نهِ من دوتا راه و دوتا زندگی جداگونه رو در پیش داره اما، من نمی دونم چه تصمیمی بگیرم.  

هر تصمیم یک نوع مشکلات رو پیش خودش داره، اگر بگم نه دوباره همه چیز رو فراموش می کنم و یک زندگی مثل قبل خواهم داشت ،یک دختر تنها و احتمالا همون کابوس های مسخره، و اگر بگم آره…

تو این یادآور ی خاطرات، حتی تصورات و رویا پرداز ی هام رو تو گذشته به خاطر دارم.

حتی رویاهایی که با شاهین ساختم زمین تا آسمون با الان فرق می کنه…

شاهین چیز ی رو ازم خواست که اون شب برادرشم بهم گفت، همه از من یک جواب می خواستن. بین یک دو راهی وحشتناک گیر کردم، بدبختی از هیچ کسم نمی تونم کمک و مشورت بگیرم…

_وای خدا، دارم دیوونه می شم! دوزار عقل داشتم اونم پرید.

ناخودآگاه شعر ی که دیشب، با اون حال بدش برام خوند رو زمزمه کردم .

“گاهی دلم مثل، فرهاد غمگینه تلخ ترین رویام، رویای شیرینهِ “

رویای شیرین! اگر گذشته بود می دونستم باید چی کار کنم اما، مرز بین داشتن و نداشتنت خیلی سخته.

 ***

“شاهین”

یک بار دیگه شلاقم رو آوردم بالا، این بار با چنان قدرتی کوبیدم به کمرش که نالش کل حیاط رو پر کرد، اصلا برام مهم نبود این طور ی که من دارم می زنمش امکان داره دیگه حتی نتونه حرکت کنه.

در حدی عصبانی بودم که اصلا هیچی حالیم نبود! حتی دست خودمم از این همه کتک کار ی که کردم درد گرفته!

دیگه کافیش بود، اشاره ای به یکی از بچه ها کردم که از ستون بازش کرد، با صورت افتاد زمین، مثل مار از درد به خودش می پیچید.  

همون طور که مچ دستم رو فشار می دادم، برگشتم سمت بقیه افرادم که خیلی هاشون با ترس نگاهم می کردن.

_اگه فقط یه بار دیگه، فقط یه بارهمچین اشتباهی رو از هر کدومتون ببینم، فقط به کتک کار ی تمومش نمی کنم!

با دست به گوشه حیاط که به خاطر تاریکی هوا، خیلی مشخص نبود اشاره ای کردم.

_همین جا خاکش می کنم. روشن شد؟

جور ی داد زدم که گلوم سوخت! تنها کسی که چشم نگفت دانیار بود که با اخم ریز ی به دیاکو خونی که وسط حیاط بی حال افتاده نگاه می کرد .

شلاق رو روی زمین پرت کردم و دستی به موهام که به خاطر عرق، به پیشونیم چسبیده بود کشیدم و خطاب به بقیه گفتم:

_این رو جمعش کنید، نمی خوام ببینمش.

خیلی زود همشون متفرق شدن، بدون توجه همشون و حتی دانیار ی که انگار ماتش برده، سمت عمارت رفتم، تو این خنکی حس گرما اذیتم می کرد.

مستقیم رفتم تو سالن که ندا از پنجره فاصله گرفت و با عصبانیتی که از چهرش مشخص بود اومد نزدیکم، مشخصِ از پنجره شاهد قضیه بوده. دستم رو داخل جیبم فرو کردم و با اخم ریز ی منتظر موندم تا حرف بزنه. جلوم ایستاد و طلبکارانه گفت:

_هیچ معلوم هست چته؟ چرا به خاطر همچین اشتباهی این طور ی تنبیهش کردی! قطع شدن سیستمت رو از چشم این بدبختا می بینی؟ اصلا انگار کلا حالیت نیست که ماهم…

رو اعصابم داشت خط می کشید، قبل این که جملش تموم شه، از یقه مانتوش گرفتم و کشیدمش سمت خودم، به خاطر حرکت غیرمنتظرم جیغ خفیفی کشید و با چشم های گرد نگاهم کرد.

تو صورتش غریدم.

_من هرکار ی که لازم باشه  می کنم ندا، فکر نکن تو برای من فرق می کنی، بهت اجازه نمیدم که با رئیست این جور ی و طلبکارانه حرف بزنی. از اول قوانین من همین بود و خواهدم بود، هرکسی از این به بعد اشتباه کنه مجازاتش چیز ی بدتر از مرگه! افتاد؟

دست های ظریف و لرزونش روی دستم نشست و با غم نگاهم کرد، همزمان صدای باز شدن در باعث بدون کوچک ترین تغییر ی تو حالت صورتم ولش کنم و یک قدم عقب برم.

کلافه از وضعیتی که داشتم و شاید بیشتر از کلافگی عصبانی و ناراحت بودم، بدون توجه به نگاه دلخور ندا و نگاه نگران دانیار، از پله به سمت اتاقم هجوم بردم.

دو هفته به هر سختی که فکرش رو می کردم گذشت، از اون شبی که از هلنا خواستم رو اون موضوع فکر کنه، دیگه سراغش نرفتم.

یک جورایی از همه فراریم، بیشتر مواقع تو اتاقم به دیوار خالی و تخت خوابم خیره می شم.

حالم خوب نیست، یک جورایی رفتم تو فاز بی اعصابی کسی کوچیک ترین کار اشتباهی می کنه تا مرز مرگ  می رسونمش، بقیم این موضوع رو فهمیدن هیچ کس به پروپاچم نمی پیچه، حتی دانیارم زیاد سراغم نمیاد.

امشبم از اون موقع ها بود که فاز و نولم باهم قاطی کرد، از وقتی که او بلا رو سر قرارگاه مخفی سونیا آوردم، کل گروهش یک جور ی غیب شدن که انگار از اول وجود نداشتن! اما زیر زیرکی می دونم داره واسه انتقام دندون تیز می کنه.

قطع شدن سیستم برای من مهمه!

از طریق همین سیستم دارم از شاهرخ و هلنا مراقبت می کنم.

این موضوع رو کسی نمی دونه، برای همین واسه بقیه یک چیز بی ارزش و مسخرست، اما، واسه من مهمه!

واس منی که حتی حاضر نشدم تو مراسم خاکسپار ی پدرم شرکت کنم، منی که دو هفته ست حتی از شاهرخم فرار می کنم و نمی خوام ببینمش مهمه…

ای کاش می تونستم از شر این گروه نقره هرچه زودتر راحت بشم، نگرانی هام یکی دوتا نیست. با صدای ساعت قدیمی کنار کمد، نگاهی بهش انداختم تا از بی توجهم دق نکنه، ساعت نزدیک دو خورده ای که بازم خواب به چشم ندارم.

سرم رو به صندلی چرمی مشکی رنگم تکیه زدم و به این فکر کردم دقیق چه مرگم شده؟ سوالی که هر شب همین موقع از خودم می پرسم و برای پیدا کردن جواب، تا خود صبح بیدار می مونم!

آب گلوم رو قورت دادم که با باز شدن پنجره و وزش نسیم خنک به داخل اتاق، از حرص چشم هام رو چند لحظه رو هم فشردم ،اینم شانسه؟ یک چند وقتی از شرش راحت بودم، الان یک بدبختی دیگم به بدبختی هام اضافه شد.

_خوب گرد و خاک به پا کردی! هر روز یکیشون رو این طور ی بزنی، فکر کنم به تجدید نیرو نیاز پیدا کنی.

کلافه چرخی با صندلیم زدم و با چشم دنبال منشا صدای نخراشیدش، گشتم.

درست رو به روی میزم ایستاده بود و گل سیاه رنگی که یکم شبیه گل رزهای تو باغچه خونه شاهرخِ، رو بین انگشت های زخم خوردش می چرخوند.

نگاهم رو از روی دستش و اون گل عجیب، به صورتش انداختم و با اخم ریز ی گفتم:

_فکر نمی کردم به این زودیا دوباره چشمم به جمالت روشن بشه! ببینم، کار دیگه ای غیر از حرص دادن من ندار ی؟

خندید، از اون خنده شیطانی ها که جادوگرا تو فیلم ها می کنند! چهره رنگ پریدش، تو تاریکی اتاق بدجور تو ذوق آدم میزد. سر ی تکون داد که کمی شنلش رفت عقب تر و با صدایی که رگ هایی از خنده داخلش خودنمایی می کرد گفت:

_شرمنده، تفریح دیگه ای غیر از سر به سر تو گذاشتن ندارم. بگذریم فک کنم این چند هفته حسابی بهت خوشت گذشته که از دیدنم آنقدر پکر و عصبی شدی، درهرحال یادت نرفته که آخرین ماموریتت رو باید انجام بدی.

به صندلیم تکیه دادم و دوتا دستم رو  به حالت تکیه گاه روی دسته صندلی چسبوندم.

_نه یادم نرفته، پس اطلاعات یارو رو بده و برو  همون طور که دیدی امشب اصلا اعصاب ندارم.

_چی باعث شده تا این حد عصبی و کلافه باشی؟ فکر می کردم مرگ پدرت برات اهمیتی نداره.

با حرص نگاهش کردم، این فقط یکی از دلایل ناراحتیم بود! هزاریکی دلیل دارم که نصفحش فقط تویی، نکبت گاو!

_پدرم ربطی به این جریان نداره، عصبانیم چون…

پرید وسط حرفم، درحالی که چشم های ریز شدش، قفل چشم هام شده بود.

_نگران جون اون دختره ای مگه نه؟ می ترسی گروه نقره بلایی سرش بیاره؟ حرف تو دهنم ماسید، سعی کردم اخمم رو حفظ کنم وبا جدیت گفتم:

_چه ربطی به اون داره؟ کی گفته نگران همچین چیز ی ام؟ کم بدبختی واسم نتراشیدی که واسه این چیزام وقت اضافه پیدا کنم!

شونه ای بالا انداخت و شنل بلند و مشکی رنگش رو کمی تکون داد.

_پس چرا به خاطر قطع شدن سیستمت یکی از افرادت رو تا حد مرگ تنبیه کردی؟ یا بهتره این جور ی بگم چرا اون دختره رو بردی تو خونه شخصیت و از من قایمش کردی؟

دیگه چیز ی تا مرز انفجارم نمونده بود که به الحمدالله با این حرفش سیم اشتباهی رو قطع کرد و باعث شد کلا بترکم! از جام بلند شد و همون طور که میز رو دور می زدم، جور ی داد زدم که رگ های گردنم کاملا متورم شد.

_دهنت رو ببند فرانسیس! کم بدبختی و مکافات به خاطر تو، توی زندگیم نکشیدم! آره اون دختره رو قایمش کردم اما نه از تو، به خاطر گروه نقره، من هنوزم یادم هست که چه قول و قرار های عذاب آور ی باهم گذاشتیم، تا الانم پای همشونم بودم، اگرم ازش مراقبت می کنم به خاطر گذشتمه، چون خودم و مصوب مرگ خانوادش می دونم…

با خونسردی که بدجور رو اعصابم بود به داد و بی دادم نگاه می کرد، برعکس صدای بلند من، با صدای آروم تر ی گفت:

_ برام مهم نیست که نگران گروه نقره ای، برای من فقط اون ماموریت مهمه، نمی خوام هیچ چیز ی مانع این بشه که از برنامه جا بمونی و خودتم درجریانی که باید…

پریدم وسط حرفش، پشت بهش درحالی که از کلافگی به چنگ زدن موهام رو آورده بودم، گفتم:

_حالیمه، نفر آخر بگو کیه و برو  فقط امیدم به اینه که بعد این ماموریت دست از سرم بردار ی، من هنوز با گروه نقره درگیرم.

خنده بلندی کرد که باعث شد لحظه ای برگردم و با اخم بهش نگاه کنم، زهرمار به چی می خندی؟  

اما، زیاد طولانی نشد، قدمی سمتم برداشت و همون طور که دستش به قصد لمس شونم به سمتم می اومد، با لبخند کجی گفت:

_خیلی بامزس که میبینم آنقدر از دستم شاکی اما، مطمئن باش بعد این ماموریت دیگه رنگمم نمی بینی، خیالت راحت.

نگاهی به دست استخونیش که شونم رو با ملایمت می فشرد انداختم، با این که گفت دیگه نمی بینمش اما، چرا خوشحال نشدم و حس می کردم لحنش یه جوریه! اون لبخند مسخرش دیگه چی میگه اون وسط! نگاهم از روی دستش به صورت و چشم هاش سر خورد، سکوت که زیادی طولانی شد، خودش عقب کشید.

_نفر بعدی که باید بر ی سراغش سخت نیست و فکر نکنم مثل سر ی قبل آنقدر اذیتش شی.

دست به سینه و با اخمی که انگار هیچ رقمه نمی خواد دست از سر صورتم برداره، منتظر بقیه اطلاعات موندم. لبخندی به روم پاشید و همون طور که سمت پنجره می رفت، آروم گفت:

_می دونم الان چقدر تحت فشار ی، ترجیح میدم برم و چند هفته دیگه برگردم.

متعجب از چیزی که گفت، چشم هام گرد شد.

_چی می گی؟

_من اونقدرام نفهم نیستم که از چشم هات نتونم بخونم چقدرعصبی و داغون هستی، حالت برای من مهمه چون اگه حالت خوب نباشه نمی تونی بشی اون شاهینی که من می خوام! ممکن تو این ماموریت که برای من مهم تر از بقیه ماموریت هاست اشتباهی کنی و باعث شی تمام بدبختی هایی که تا الان کشیدیم هدر بشه .

کمی مکث کرد و ادامه داد.

_بازم بهت فرصت میدم، تاهم با مرگ پدرت کنار بیای و هم بتونی درباره گروه نقره تحقیق کنی، بهتره دفعه بعدی که اومدم سراغت حالت خوب باشه.

این رو گفت و من رو با دهن نیمه باز تنها گذاشت. شاید چند ثانیه طول کشید تا حرف هاش رو هضم کردم، این بی دلیل آنقدر مهربون نمی شه! نفهم تر از این حرف هاست.

اصلا باورم نمی شد که بهم دوباره فرصت داد، مثل این وا رفته ها روی مبل کنار میزم نشستم و با دستم صورتم رو از تمام این دنیا، پنهان کردم. بعضی وقتا واقعا مخم از کار میفته، نمی دونم باید چی کار کنم، تو این چند روز باید حتما از جوابی که هلنا می خواد بهم بده با خبر بشم.

ناخودآگاه با یادآور ی اخرین دیدارمون کوچیک ترین لبخند ممکن کنار لبم جا خوش کرد، هنوزم طعم شیرین آغوشش باعث می شه همه چیم قاطی کنه!

باورم نمی شد دربرابر احساساتم تسلیم شدم، تا قبل از این که حافظش برگرده کاملا مطمئن بودم که اجازه سبز شدن این درخت سوخته رو به قلبم ندادم اما، کاملا در اشتباه محض به سر می بردم.

به پشتی مبل تکیه زدم و زل زدم به پرده، که به خاطر نسیم ملایمی تکون می خورد، نسیمی که همیشه پیشتاز ورود خورشید به آسمونِ، چیز ی تا طلوع خورشید و تکمیل بیست و چهارساعت بی خوابی من نمونده.

تکیلفم با خودم مشخص بود می دونستم باید چی کار کنم اما از جوابی که هلنا می خواست بهم بده می ترسیدم، اگه نخواد پیشم بمونه که البته کاملا هم در این مورد حق داره، می فرستمش پیش یکی از فامیل هام تو شهرستان ،یه جایی که مطمئن باشم دیگه رنگ این زندگی مسخره رو نمی بینه ولی اگر جوابش مثبت باشه چی؟

با باز شدن در اتاق، چنان رشته افکارم پاره شد که مثل برق گرفته ها از جام پریدم!

با حرص و عصبانیت برگشتم سمت هر خر ی که بدون اجازه اومده تو اتاق که با دیدن دانیار حرف تو دهنم ماسید.

از قرمز ی و پف چشم هاش کاملا مشخص بود به درد من مبتلا شده، قیافش به آدم های شاکی می خورد که قشنگ مشخصه می خوان فک طرف مقابل رو بیارن پایین، دستی به صورتم کشیدم و با اخم گفتم:

_ممنون از این که در زدی و اومدی تو.

چیز ی نگفت و فقط با نگاهی که داد می زد تا خود آسمون از دست عصبانیم نگاهم کرد. دستم رو داخل جیب شلوارم فرو بردم و یک قدم کوتاه به سمتش برداشتم.

_حرف می زنی یا می خوای تا صبح بهم زل بزنی؟

چنگی به موهاش زد و سرش رو پایین انداخت، همین نگاه گریزون دو ثانیه پیش داشت تیکه تیکم می کرد!

_رئیس انجمن، آقای مبینی می خواد فور ی تورو ببینه، چی کارش کنم؟ میر ی خونه شاهرخ یا نه؟

آن چنان با حرص حرف میزد که کم کم داشت خندم می گرفت .یکم سرم رو بالاتر آوردم و متفکر نگاهش کردم. این روانیم نمی خواد دست از سر کچل من برداره ،یکم دیگه بهم فشار بیاد، مبینی رو هم یک بلایی سرش میارم.

_ببین امروز شاهرخ هست یا نه، طرف های بعدازظهر قرار بزار بیاد، منم میرم.

دانیار بدون این که چیز ی بگه، فقط سر ی به معنی باشه تکون داد و بیرون رفت. من الان حوصله خودم رو ندارم، وای به حال این بدبختا…

با قدم های آروم، روی تخت دراز کشیدم و به سقف خیره موندم، با ورود دانیار کلا هرچی فکر تو مخم رژه می رفت پرید و هیچ تمایلی نداشتم که دوباره از سر بگیرم. چشم های خستم رو که از بی خوابی می سوخت، روی هم فشردم.

فقط امیدوارم جلسه زیاد طول نکشه چون اصلا  حال و حوصله  بحث با این انجمن روندارم.

فکر می کنم نزدیک دوساعت و خورده ای چشم هام رو الکی بسته نگه داشتم تا بلکه بتونم بخوابم اما ،آنقدر فکرم مخشوش بود که خیلی طول کشید تا خوابم برد.

 

با تکون های آرومی که به شونم وارد می شد، به سختی چشم هام رو باز کردم و چرخیدم، از دیدن ندا که تقریبا داشت دیوار رو نگاه می کرد و دستش رو شونم بود، کلافه یکم رو تخت نیم خیز شدم و دستی داخل موهام فرو کردم.

_چی شده؟

بدون این که حتی نگاهم کنه، با دستش یکم عینکش رو تنظیم کرد و با صدای آرومی گفت:

_داره دیر می شه، مگه نمی خواین آقای مبینی رو ببینید؟ برادرتون زنگ زدن گفت بگم که برید خونشون.

با یادآور ی جلسه دوباره دمق شدم، نگاهی به ساعت کردم که چشم هام گرد شد، نزدیک چهار نیم بود!  

_ جلسه ساعت چند؟

ندا درحالی که یکم از تخت فاصله می گرفت و دست هاش رو در هم قلاب می کرد آروم جواب داد.

_دوساعت دیگه باید اون جا باشید.

از رسمی جواب دادنش کاملا مشخص بود که چقدر از دستم ناراحته، اصلا حوصله منت کشی و این جورچیزارو نداشتم، شاید اگر حالم بهتر شد برم از دلش دربیارم. سر ی به معنی فهمیدن تکون دادم که بدون هیچ حرفی بیرون رفت.

بی حوصله بلند شدم و نگاهی به خودم از داخل آینه انداختم، چشم هام زیادی قرمز شده، همین طور ی مجبور بودم لنز بزارم حالام به خاطر خستگی و کم خوابی بیشترم قرمز شده بود.

پوف کلافه ای کشیدم و رفتم سراغ کمد، کت  مشکی رنگ به همراه شلوار و پیراهن مشکیم رو بیرون کشیدم و همون طور که داشتم آماده می شدم به این که الان باید چی کار کنم فکر می کردم. دوباره ساعت رو از نظر گذروندم، هرچه زودتر باید امروز تموم شه باید برم دیدن هلنا، من امروز باید ازش جواب بگیرم.

جلوی آینه ایستادم اول لنز هام رو گذاشتم و دست آخرم دستی به موهام کشیدم.  

_امروز خیلی کار دارم!

از اتاق  بیرون زدم و پله ها رو سریع پایین اومدم تو سالن برخلاف همیشه هیچ کس نبود، حتی اثر ی از دانیار و نداهم نیست، بیخیال اونا سوئیچ ماشین و گوشیم برداشتم و رفتم تو حیاط، بازم کسی نبود!

الان هیچ کس نمی خواد جلوی من آفتابی بشه، واقعاهم حق میدم! سوار ماشین شدم از عمارت زدم بیرون، دیگه تقریبا وسط های پاییزه و هوا بیشتر خنکه تا سرد، حتی تو این هواهم احساس گرما می کنم.

شیشه رو دادم پایین و درهمون هین، پیامی که شاهرخ واسم فرستاده بود رو خوندم.

“کجایی؟ مبینی همین الان رسید”  بی حوصله واسش در جواب نوشتم.

” توراهم”

گوشی رو صندلی عقب پرت کردم و برای بار هزارم خدارو شکر کردم که از شر ترافیک سنگین خلاص شدم.

تمام مسیر به هرچیز ی که می شد فکر کردم و سعی کردم همه جوامع رو درنظر بگیرم، مثل همیشه بازم نباید کسی چیز ی بفهمه، فقط خداکنه اون جور ی که می خوام پیش بره که واقعا دیگه حوصله هیچ دردسر و بدبختی رو ندارم.

به جلوی خونه شاهرخ که رسیدم، نزدیک ترین جای پارک ماشین رو گذاشتم و رفتم سمت خونه ،حس می کردم هر قدمی که سمت این خونه کزایی برمی دارم ،یکیم با چوب به قلبم می کوبه.

این خونه نفرین شدست! اول مادرم رو ازم گرفت، بعد خودم رو از خودم گرفت و تهش تبدیلم کرد به همچین هیولایی و حالام مسبب تمام بدبختیام رو گرفت.

هنوزم بنرهای اعلام تسلیت گوشه و کنار دیوار خونه مشخص بودن، دلم نمی خواست بخونمشون ،برام مهم نیست. از طرف هر کی که هست به درک

سر به زیر زنگ آیفون رو زدم، بدون این که کسی بپرسه کیه در باز شد و بازم فضای منحوس حیاط برای بار چندم من رو به یاد گذشته تلخم انداخت.

آنقدر تلخ که باعث شد اخمی بین ابرهام دوباره جا خوش کنه، دستی به لبه کتم کشیدم و بدون توجه به چیز ی سرم رو انداختم پایین و تا دم ورودی خونه تقریبا دویدم!

دوست نداشتم به حیاط و هرچیز ی که مربوط به ترحیم پدرمِ نگاه کنم. جلوی در با یک نفس عمیق مثل همیشه نقاب به چهره زدم و با یک هول کوتاه، رفتم داخل که اولین کسی که به سمتم اومد مینا خانم بود.

از دیدن لباس تمامن مشکی تنش دلم گرفت اما نمی تونستم به این پیرزن مهربون اخم تحویل بدم!

جواب قدم های تند و پرشتابش برای رسیدن به من رو با تو بغل گرفتنش جبران کردم. عطر یاس همیشگیش باعث شد بین این همه موج حرص و ناراحتی حس خوشایندی بهم دست بده!

_سلام، شاهینم. قربون قد وبالات بشم مادر مگه قول ندادی زود به زود سر بهم بزنی؟ می دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟

بغض کرده بود از بی معرفتی این پسر کله خرابش ،یکم بیشتر به خودم فشارش دادم از روی روسریش سرش رو بوسه آرومی زدم.

_آنقدر شرمندت هستم که نمی دونم چی باید بگم، من حتی لیاقت ندارم بهم بگی پسرم!

یکم ازم فاصله گرفت و با غم خواصی نگاهم کرد.

_دیگه این رو نگو که دلخور میشم، مگه غیر تو و شاهرخ برای من پیرزن کسی ام مونده؟ کیو غیر تو دارم که بهش بگم پسرم؟

از رو شرمندگی سرم انداختم پایین و چیز ی بهش نگفتم، اومد جلو یکم از من کوتا تر بود، خم شدم و دست هاش رو بوسه ای زدم که پیشونیم رو بوسید.

_برو مادر، مهموناتون اومدن، الانم طبقه بالا تو کتابخونه منتظر رسیدن تواند.

باشه ای زیر لب گفتم و به سمت راه پله رفتم که صدام زد اونم با کلی تردید! برگشتم سمتش و جونمی زیر لب بهش گفتم. قدمی سمتم برداشت و درحالی که با شالش ور می رفت گفت:

_میگم چیزه، بعد جلستون میر ی؟ نمیشه…نمیشه یکم بمونی؟  

به چشم های ملتمسش نگاه کردم، لبش رو مدام گاز می گرفت، وقتی استرس داشت همیشه این کار رو می کرد. برای خوشحال کردنشم که شده با بدبختی لبخندی بهش زدم و گفتم:

_میمونم، ولی شام نه، چون باید یه جلسه دیگه هم برم.

با این حرفم برق خوشحالی رو تو چشم هاش دیدم که بیشتر دلم گرفت ،یعنی میشه یک روز ی خاتونم بفهمه من چیم و ترکم کنه؟ اگر بفهمه من چه کارها که نکردم بازم حاضره پسرم خطاب کنه؟ از تصور همچین روز ی دلم فقط مرگ خواست!  

_پس من بعد جلستون منتظرتم، حالام برو اون بنده خداهارو آنقدر منتظر نذار.

سر ی به معنی باشه تکون دادم و از پله ها رفتم بالا، جلوی در کتابخونه، چند لحظه ای صبر کردم هیچ صدایی ازشون نمی اومد، سکوت بود.

بیخیال چند تقه ای به در زدم و رفتم داخل، اولین کسی که برگشت سمتم شاهرخ بود، که پشت میزش نشسته بود، لباس مشکیش و ته ریشش زیادی بهش می اومد. باید اعتراف کنم دلم براش تنگ شده بود، چند ثانیه ای بهش خیره موندم تا رفع دلتنگی بشه که با صدای رو اعصاب مبینی، نگاهم رو از شاهرخ گرفتم و به اجبار به سمتشون رفتم.

_سلام، شرمنده دیر کردم، مشکلی برام پیش اومد.

مبینی از پشت مبل دور زد و دستم رو به گرمی فشرد.

_سلام پسرم. بابت پدرت واقعا متاسفم، تسلیت میگم و امیدوارم غم آخرت باشه.

ممنونی زیر لب گفتم که نگاهم با نگاه دوتا تیله سبز رنگ گره خورد، از دیدنش اونم تو همچین جایی بعد مدت ها هنگ کردم. با کمی مکث اونم اومد جلو و با پوزخند کمرنگی دستش رو برای دست دادن با من دراز کرد.

_تسلیت میگم جناب محسنی.

مردد و با اخم غلیظی دستش رو گرفتم و تا جایی که عقده هام خالی شه فشارش دادم.

_ممنون ،توقع دیدن شمارو اصلا نداشتم.

خنده کوتاهی کرد، انگار نه انگار من دارم دستش رو این جور ی فشار میدم، با کمی مکث ولش کردم و صندلیِ  کنار میز شاهرخ نشستم.

_مگه شما و آقای سعیدی هم دیگه رو می شناسید؟

دوست نداشتم اولین چیز ی که از شاهرخ می شنوم این باشه! اونم نه بعد از چند هفته قایم باشکی که راه انداختم. با حرص مشهودی درحالی که با نگاهم، داشتم سعیدی رو تکیه پاره می کردم گفتم:

_آره ،یه دیدار کوتاهی باهم داشتیم.

شاهرخ دستش رو زیر چونش گذاشت و موشکافانه به جفتمون نگاهی انداخت. رضا سعیدی! چرا دانیار متوجه نشده که تو برگشتی تهران؟ اگر می دونستم این نکبت مزاحمم تو این جلسه هست عمرا می اومد.

_خب بهتره حالا که شاهین جانم رسید بحثمون رو شروع کنیم.

نگاهم رو از رضای بیخیال که خیلی خونسرد نگاهم می کرد به شاهرخ انداختم، بی حوصله و کلافه به نظر می رسید و تمام مدتی که کنارش نشسته بودم حتی نگاهمم نکرد.

به اجبار رو کردم سمت مبینی و همون طور که به پشتی مبل تکیه می دادم گفتم:

_حق باشماست. این چند روزه خیلی اصرار داشتید من رو ببیند، مشکلی پیش اومده؟

مبینی لیوان قهوه اش رو بین انگشت هاش فشار داد و درحالی که مستقیم به چشم هام نگاه می کرد گفت:

_راستش مسئله مهم که زیاده اما، حتما درباره مرگ ناگهانی آقای پناهی و خودکشی بی دلیل دخترش شنیدید.

نفس عمیقی کشیدم و خونسرد گفتم:

_معلومه که شنیدم اما، این موضوع فکر نکنم به من ربطی داشته. باید بگم اگر واقعا واسه همچین چیز ی می خواستید من رو ببیند واقعا وقت تلف کردید.

مبینی سری تکون داد که رضا با لبخند کمرنگی گفت:

_البته قبول دارم که تو هیچ ربطی به اون جریان ندار ی، فقط خیلی کنجکاوم بدونم تو اون مهمونی که آخرین مهمونی پناهی و دخترش بود که دست برقضا به افتخار شراکتتون هم گرفته شده، چه اتفاق خاصی افتاد؟

زهرمار ی تودلم بارش کردم، تو اینارو از کجا می دونی؟  

همچنان شاهرخ با بی تفاوتی نگاهش میخ یک جای دیگه بود اما، نگاه کنجکاو مبینی کل هیکلم رو داشت فتح می کرد، با اخم غلیظی نگاهش کردم و سعی کردم با خونسردی تمام جوابش رو بدم.

_هیچ چیز خاصی وجود نداشت. همون طور که گفتی اون مهمونی واسه شراکتمون گرفته شد البته فقط یه دلیلش این بود، نمی خوام وارد مسائل شخصی اونا بشم، اما اون پارتی رو دخترش تدارک دید نه من.

_عجب! چه طور ممکنه ،یه نفر همون شبی که واسه خوشگذرونیش این همه خرج کرده یک هو به فکر خودکشی بیفته؟

دیگه داشت رو اعصابم راه می رفت، دست مشت شدم رو جایی نزدیک گونم قرار دادم و از بین دندون های کلید شدم غریدم:

_چرا از من می پرسی؟! من تا آخر مهمونی حضور نداشتم و درجریان نیستم که چه اتفاقی افتاد که مهمونی براشون زهرمار شد .

اینبار مبینی مثل قاشق نشسته پرید وسط و با چشم های ریز شده کاراگاهی گفت:

_چی باعث شد که شما از مهمونی برید بیرون؟ مگه نمی گید یکی از دلایل مهمونی خود شما بودید!

همین یکی رو کم داشتم که بهم شک کنند، دهن باز کردم که چیز ی بگم که با صدای شاهرخ، نگاهم رو از مبینی گرفتم و به صدای بی حال و گرفته برادرم گوش سپردم که ازم دفاع کرد!

_همون شب من تو راه برگشت به خونه تصادف کردم و ماشینم چپ شد، شاهین به خاطر من از مهمونی اومد بیرون.

از چیز ی که گفت تعجب کردم اما چیز ی رو بروز ندادم، توقع نداشتم همچین چیز ی رو بگه، اصلا شاهرخ از کجا می دونست که همون شب من کجا بودم؟

البته یک حدس براش میزنم و اونم بازم دانیاره، لابد حدس میزده همچین بحثی پیش میاد به شاهرخ یک چیزایی گفته، فقط خداکنه تا همین حد باشه نه بیشتر!

شانسی شانسی این دوتا  اتفاق مسخره، به لطف گندی که سونیا زد تو یک زمان اتفاق افتاد اونم با اختلاف زمانی چند ساعت که امیدوارم کسی پیگیرش نشه. انگار که با حرف شاهرخ هر اشون کاملا قانع شده بودن، دیگه حرفی از این مورد زده نشد.

_ بهتر دست از سر این بحث های حاشیه ای برداریم و بریم سراغ کار خودمون.

کمی مکث کرد و با صدای جدی تر ی ادامه داد.

_راستش موضوع بحث بیشتر درباره شراکت خودمونه، شما شراکتتون رو با کمپانی ما و همچنین آقای پناهی مرحوم کاملا قطع کردید و من واقعا می خوام بدونم چی باعث شده که آنقدر ناگهانی از همه چیز کنارگیر ی کنید.

خونسرد، فنجون قهوم رو کمی مزه مزه کردم و گفتم:

_کنارگیر ی کردم چون مسائل مهم تر ی واسم پیش اومده، درسته که از سرمایه گذار ی با شرکت شما سود خوبی نصیبم می شد اما الان ترجیح میدم به جای این کار، که کم برای من ریسک نداره، به بزرگتر کردن شرکتم بپردازم.

انگار این حرفم حسابی به مزاجش ناخوش اومد، می دونستم الان اگر یکم اوضاعشون خر تو خره نصفش زیر سر خودمه، تو این یک ماه گذشته در حد ورشکستگی بهش ضرر زدم و از هیچ کدومشم خبر نداره. این که چه طور ی دوتا از محموله های مهمش تو دریا غرق شد یا یکی از انبار هاش به خاطر نشت گاز ترکید!

خودم به این جا کشوندمتون، حالا به حمایت مالی کسی نیاز داره که خودش سبب بدبختیِ  که دچارش شدید.

_متوجه هستم اما خب تو خیلی وقته که باما کار می کنی، کنارگیر ی ناگهانیت  اونم تو این شرایط و بعد از تصادف پناهی…

پریدم وسط حرفش و بدون توجه به اخم های رضا که رو اعصابم بود گفتم:

_ بله یه مدت طولانی همراهتون بودم اما الان به خصوص تو این معاملات اخیر بیشتر از سود ضرر کردم و من بیشتر نگران شرکت خودمم تا کمپانی شما، امیدوارم درک کنید که چی میگم!

مبینی سر ی به طرفین تکون داد، توقع داشتم بازم رضا حرفی بزنه اما انگار شاهرخ و رضا مسابقه سکوت گذاشتن و نمی خوان هیچ رقمه تو بحثی که بین من و مبینی راه افتاده شرکت کنند.

_می دونم شاهین جان، متوجه مشکلات اخیرتم هستم. درهرحال من واقعا امیدوارم بودم دلیل قانع کننده تر ی برای این مسئله برام بیار ی، خودتم می دونی دیگه تو این مدت حسابی استاد شدی، کار ما توش ریسک زیاده، باید بعضی وقتام توش ضرر باشه، اگه فقط به خاطر ضرر ها کنار کشیدی…

دنباله صحبتش رو گرفتم و گفتم:

_نه مسئله فقط ضرر ها نیست. درهرحال درجریان هستید اون شرکت نصفش برای برادرمه من اگه تا این جا همراهیتون کردم بیشتر به خاطر شاهرخ بوده اما الان می خوام شعبه دوم شرکتم رو تو بندرعباس تاسیس کنم، دلیل اصلی کنارگیریم همینه.

اینبار شاهرخ متعجب و با ابروهای بالا پریده نگاهم کرد، اما خونسردیم خفظ کردم و چیز ی نگفتم .

مبینی که انگار نمی خواست قبول کنه من حاضر نیستم کمکی کنم، بازم بحث رو کش داد و همش همون جواب هارو از من می شنید. یه جور ی شد که شاهرخم فهمید دارم عصبانی میشم.

بالاخره اونم قاطی بحث شد.

_حرف شما متین جناب مبینی اما شرایط الان ما زیاد نرمال نیست، پدرم به تازگی فوت کرده و همون طورم که شاهین گفت ما تصمیم گرفتیم شرکتمون گسترش بدیم و تو این فصل هم وقت زیاد مناسبی واسه سرمایه گذار ی و حتی خرید سهام نیست.

همین جمله شاهرخ بحث رو جمع کرد، چون مبینی ناامید شد و دیگه بحث ادامه داد.

_خب پس بهتره ما دیگه بریم، بازم به خاطر درگذشت پدرتون تسلیت می گم و امیدوارم غم آخرتون باشه.

با بلند شدن مبینی، من و شاهرخ هم از جامون بلند شدیم.

_ممنون که وقتتون رو دراختیارمون گذاشتید، ولی من امیدوارم تو سال های آتی بازم باهم شراکت داشته باشیم.

از این خوش خیالیش پوزخند کمرنگی زدم و دستش رو بین انگشت های گرمم فشردم.

_منم امیدوارم، در آینده بازم با شما همکار ی کنم.

لبخندی زد و رفت سمت شاهرخ، نگاهی به رضا کردم که با اخم نسبتا کمرنگی نگاهم می کرد ،یه پوزخند از اون درشتاش بهش پاچیدم و دستم رو به سمتش دراز کردم.

با کمی مکث دستم رو گرفت، درحالی که نگاهم رو شاهرخ و مبینی بود کمی سمتش خم شدم و زمزمه وار گفتم:

_امیدوارم این آخرین دیدار من و تو باشه!

دستی دور دهنش کشید و با خنده آروم جوابم رو داد.

_از این امیدوار ی ها به خودت نده، من و تو باهم خیلی کار داریم، شک نکن این آخرین دیدار ما نیست، بعدشم باید من و تو یه جلسه خصوصی بزاریم باید درباره پناهی حرف بزنیم. فکر کنم حرف واسه گفتن زیاد داشته باشی!

با حرص به چشم های سبزش خیره شدم، لبخند رو لب هاش رو اعصابم بود. مرتیکه الدنگ! داره به سرم میزنه سرشو زیر آب کنم. حسم میگه یه چیزایی فهمیده. می خواستم چیز ی بارش کنم که با اومد مبینی سکوت کردم.

_بازم به خاطر همه چیز ممنون، با اجازه ما دیگه رفع زحمت می کنیم.

شاهرخ تا جلوی در اتاق بدقشون کرد اما من همچنان درحالی که با حرص دست مشت شدم رو داخل جیبم نگه داشته بودم، به رفتنشون نگاه کردم.

تو این درگیر ی هایی که دارم فقط همین سعیدی کم بود!  

در اتاق که بسته شد روی همون مبلی که از اول نشستم، خودمو پرت و چشم هام رو چند لحظه ای بستم. با این که صبحت کردنمون زیاد طول نکشید اما احساس خستگی زیادی تو کل تنم رخنه کرده.

_ تو که نمی خوای باهاشون همکار ی کنی خب ،یه چیز دیگه می گفتی. درست نبود از شرکت واسه دروغت مایه گذاشتی.

بدون این که چشم هام رو باز کنم، درجواب صدای گرفته شاهرخ عادی گفتم:

_دروغی درکار نیست. هیچ کدوم از حرفام دروغ نبود، واقعا می خوام شعبه دوم شرکت رو تو بندرعباس تاسیس کنم.

با همین چشم های بسته هم می تونستم قیافه متعجبش رو تصور کنم، سکوت که طولانی شد ،یکم صاف نشستم و به چهره پکرش خیره شدم. کی آنقدر داغون شدی؟ چرا من آنقدر خودخواهی کردم و تو این شرایط مسخره حاضر نشدم کنارت بمونم؟

آنقدر بهش خیره نگاه کردم که سر بلند کرد و نگاهامون باهم گره خورد.

_تو پناهی رو کشتی؟

بدون هیچ مکث و تغییر مسیر نگاهم سریع گفتم:

_نه. پناهی به من هیچ ربطی نداره.

موشکافانه و با چشم های ریز شده نگاهم کرد و دست آخر پوف کلافه ای کشید و از جاش بلند شد.

درکش می کردم کلافس، داغون بود منم بودم اما من کارای خیلی مهم تر ی داشتم تا بخوام داغون بودنم رو جار بزنم. تو چشماش گله و دلخور ی رو می دیدم.

_بابت امروز ممنون.

با این حرفم دست از قدم زدن برداشت و چند لحظه به دیوار تکیه داد، با دقت به حرکاتش نگاه می کردم. خندید و با غم گفت:

_بلدی تشکرم کنی؟

مکث کردم که بیشتر خندید و با دستش سرش رو پوشوند. رو زمین نزدیک پنجره نشست و به دیوار تکیه زد، حالش باعث شد از جام پاشم و کنارش زانو بزنم. این مرد، این تکیه گاه زندگیم کمرش شکسته! چه طور من نفهمیدم؟

_حالت خوبه؟

_ مگه برات مهمه؟

اخمی کردم، از این که نگاهم نمی کنه متنفرم اما منم خستم به خدا هیچ کدومتون از قلبم خبر ندارید، از حرفای ناگفته این دل بی صاحابام خبر ندارید.

مثل خودش به دیوارتکیه زدم، دلم می خواست مردونه سرم رو روی شونه اش بزارم از تک به تک دردام و غصه هام براش بگم. اما حیف جواب اون همه حرفِ نگفته فقط یک سکوت مرگ باره و بس!

اما دلم نمی خواست دلیل اصلی این جا اومدنم رو قایم کنم.

_حال تو برای من همیشه مهم بوده شاهرخ.

_و تو همیشه خلافش رو ثابت کردی.

سرم رو انداختم پایین، لحن خودمم دست کمی از لحن گرفته و پر از غم شاهرخ نداشت.

_متاسفم که تنهات گذاشتم.

خندید و چیز ی نگفت، خدایا دار ی حال و روزم رو میبینی؟ ببین از کجا به کجا رسیدم! دوست ندارم برادرم رو تو همچین وضعیتی ببینم، حالش داشت قلبم رو مچاله می کرد.

_از هلنا چه خبر؟ خیلی وقت ازش خبر ندارم.

زیرچشمی نگاهش کردم، همچنان به در اتاق خیره مونده بود. با دستم مقدار ی از موهام رو به عقب فرستادم و آروم گفتم:

_حالش خوبه!

همین؛ تنها جوابی که بعد از اون همه کِش مکش، دیوونه شدن قلبم و جواب خواستن از هلنا به ذهنم رسید همین یک واژه ناقابل بود که توش ،یک دریا راز پنهان شدِ داشت.

دستم رو تکیه گاه بدنم قرار دادم و آروم بلند شدم.

_پاشو بریم پایین، به مینا خاتون قول دادم یکم پیشش بمونم.

_چه عجب یکی رو آدم حساب کردی و حرفش رو گوش دادی!

برام مهم نبود داره متلک بارم می کنه، چون بهش حق میدم، من حتی تو مراسم خاکسپار ی پدرمم شرکت نکردم و اگه الان من رو از پنجره بیرون پرت کنه کاملا حق داره!

دستی به گردنم کشیدم و با مکث و دو دلی گفتم:

_بریم پایین، بعدنم می تونی بهم لیچار بار کنی، درهرحال من جایی قرار دادم زیاد نمی تونم بمونم. بالاخره دست از نگاه کردن به در اتاق برداشت، با اخم کمرنگی گفت:

_بهتره زودتر بر ی چون حوصلت رو ندارم، بیچاره مینا بدبخت بفهمه چه آشغالی شدی دیگه نمی خواد رنگت رو حتی ببینه!

یک لحظه با تعجب نگاهش کردم، فکر کنم تا الان زور ی جلوی خودش رو گرفته بود چیز ی نگه، لبخند کم جونی به عصبانیت و دل پرش زدم و گفتم:

_اینا چه ربطی به مینا خاتون داره؟ من فقط می خواستم امشبم…

پرید وسط حرفم، از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد. با عصبانیت و چشم هایی که به سرخی می زد نجوا کرد.

_امشب چی هان؟ بعد چند هفته که خودم و تیکه پاره کردم اومدی؟ تازه به خاطر منم نیومدی به خاطر این جلسه مسخرت پاشدی اومدی. پسره نفهم من رو چی فرض کردی؟ فک کردی نمی دونم کی پناهی رو فرستاده سینه قبرستون؟ کی دخترشو کشت؟ دِ آخه بدبخت تا کی می خوای آدم های بی گناه رو بکشی؟ از کی دار ی انتقام می گیر ی؟

رفته رفته صداش داشت بالاتر می رفت و اصلا توقع نداشتم این جور ی قاطی کنه! بیشتر با حرفاش دلم گرفت، شاید امشب بعد از مدت ها دلم می خواست کنارش بمونم اما ببین چقدر عوضی شدم که شاهرخم من رو نمی خواد. اخم کمرنگی کردم، دست هام رو از جیبم در آوردم و با لحن آرومی که کاملا برعکس صدای شاهرخ بود لب زدم.

_پناهی و دخترش به من ربطی نداشتن.

حرصی کوبید به سینم که یک قدم رفتم عقب، با داد ادامه داد.

_ببین من تا ته جریان رو می دونم. تو از کس دیگه ای زخم خوردی، یکی دیگه تورو کرد یه هیولا، حالا عقده هاتو سر پدرمون خالی کردی؟ دوسال خواست ببینتت و یک بارم که شده بگه پسرم منو ببخش! اونوقت تو چی؟ اون شب که بهت زنگ زدم چی کار کردی شاهین؟ وقتی مرد و داشتن خاکش می کردن تو کدوم گور ی بودی؟ حاضر شدی بیای سر قبرش و فقط یه بار قبل دفنش نگاهش کنی؟ لعنتی سونیا زندگیت رو به گند کشید چرا انتقامت رو دار ی از خانوادت می گیر ی؟! می دونی تو این چند دفعه چی به حال و روز من گذشت؟ دِ حرف بزن لعنتی…

صداش خونه خراب کن بود اما، چیزی که ویرانه های قلبم رو بیشتر فرو ریخت، حرف های به حقش بود. می دونستم بالاخره شاهرخ یک روز ی هرچی از دستم شاکی بوده رو بیرون میریزه اما توقع نداشتم اون موقع امشب باشه.

تمام مدت هیچی نگفتم و گذاشتم هرچیز ی که لایقمِ  از برادر بزرگ تر نصیبم بشهِ رو بارم کنه، حق بزرگتر ی به گردنم داشت! اما فقط ای کاش یک درصد می تونستم منم حرف های دلم رو مثل شاهرخ داد بزنم و بگم!

نفس نفس می زد، با حرص دستش رو تکون داد و بازم داد زد.

_از خونه من برو بیرون شاهین، به خدا قسم دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم، تا الان هرکار ی تونستم کردم، به هرچی که تونستم چنگ زدم که از این لجن زار ی که توش فرو رفتی نجاتت بدم اما، خودت نخواستی. هلنارو هم بیچاره کردی!

سرم رو از فرش وسط اتاق گرفتم و به صورت قرمز شده شاهرخ که از عصبانیت زیاد و شاید ناراحتی دست هاش می لرزید نگاهی انداختم. لبخندی بهش زدم، حالا که هرچی تو دلش بود رو گفت برای آخرین بار بزار منم حرف دلم رو بهش بزنم.

_دلم برات تنگ شده بود خان داداش.

سکوت کرد، نفس های کشدار و رگ متورم گردنش همه و همه نشون می داد حضور من این جا اضافست! سرم رو انداختم پایین و با قدم های تند ولی سست، از اتاق اومد بیرون که با دیدن چشم های گریون میناخاتون لبخند تلخم بیشتر خودنمایی کرد.

_شرمنده، نمی تونم امشبم پیشت بمونم…

_ولی شاهین…

دیگه نشنیدم! با قدم های تند که بیشتر شبیه دویدن بود از پله ها اومدم پایین و از عمارت زدم بیرون، تا جایی که می تونستم گاز دادم، انگار می خوام هرچی عقده حرف ناگفته ست، سر این ماشین بدبخت خالی کنم.

با مشت رو فرمون کوبیدم.

_لعنت به من، لعنت به من!

نمی فهمیدم با این سرعت زیاد هر لحظه ممکنه به یکی بزنم، اصلا حالیم نبود فقط حس می کردم حرف های شاهرخ برام گرون تموم شد، آنقدر گرون تموم شد که می خوام بمیرم و فردارو نبینم.

وسط جاده ترمز کردم، چرا به فکر خودم نرسید؟ چرا من تا الان زنده موندم که باعث عذاب دیگران بشم؟

چرا باید زندگی کنم اونم به این شکل؟ چه ارزشی داره بود یا نبودم، وقتی دیگه هیچ کس برام تو زندگیم نمونده؟

بوق های پی در پی ماشین ها از پشت سرم، باعث شد به صندلی ماشین تکیه بدم و از داخل آینه به صورتم نگاه کنم، نمی خوام دیگه این جا باشم!

_از این جا میرم، ول می کنم و میرم. اما قبلش باید برای آخرین بار دیدن یه نفر دیگم برم.

با این فکر، دوباره ماشین رو به حرکت درآوردم و نفس عمیقی همراه با درد کشیدم، جواب هلنا برام مهم نیست، به اندازه کافی زندگیش رو جهنم کردم، من خرم که فکر کردم می تونم چیز ی رو درست کنم.

هیچ چیز ی درست نمی شه، بودن هلنا با من ته تهش به یک شبی مثل امشب منتهی میشه! شبی که خودش داد میزنه و میگه از زندگیم برو.

نه طاقت همچین روز ی رو ندارم! الان که می تونم جلوی بدبخت شدن هلنارو می گیرم، زندگیش بدون من خیلی بهتره! من لیاقت یک زندگی آروم رو ندارم یعنی بخوامم نمی تونم داشته باشم ،امشب شاهرخ بهم نشون داد، نمی شه…

شیشه رو پایین دادم، امشب چیز ی به اسم مرد وجود نداره. خدایا، بغضم داره می شکنه، تنها پشت و پناهی که داشتمم ولم کرد.

داد زدم.

_خدایا می بینی؟ کم آوردم خدا…

“پشت، چشمان من، اندازه دریا

درد است، امشب انگار، دلم غرق شدن می خواهد”

گاز دادم، چنان بین ماشین ها لایی می کشیدم که حتی یک روانی هم  شک ندارم، کار من رو تکرار نمی کنه. مسیر نیم ساعته رو شاید ده دقیقه ای رفتم، بدون کم کردن سرعت، چنان پیچیدم تو کوچه و زدم رو ترمز که صدای ناله ی لاستیک ها با آسفالت، کل کوچه رو پر کرد.

درست جلوی خونه زدم نگه داشتم. اما، هرچی می خواستم از ماشین پیاده شم نمی تونستم، انگار یکی نگهم داشته، فرمون رو بین انگشت های دستم آنقدر فشردم که رفته رفته، دستم به سفیدی می زد.

برای تصمیمی که گرفته بودم مطمئن بودم اما، قلبم آروم نمی گرفت، قلب صاحاب مردم هرچی آتیشه از گور تو بلند می شه، این یکی رو نباید با احساس تصمیم بگیرم، مثل تمام کارایی که تا الان کردم و احساسم رو داخلش کشتم.

از ماشین بیرون اومدم اما هرچی زور زدم، نمی تونستم قدم از قدم بردارم، نفس های بلندم نمی تونست نفس تنگیم رو از بین ببره، هرچی تنفس و اکسیژن بود رو می بلعید اما انگار کمِ! واسه این همه درد و فشار کل اکسیژن دنیا و کره زمینم کمِ…

دستی به موهام کشیدم، هوا سوز داشت اما چنان داغ کرده بودم که اصلا سرمایی حس نمی کردم، به خاطر حس خفگی کتم رو درآوردم و پرت کردم رو صندلی عقب ماشینم.

من چرا ماتم برده؟

چشم هام رو لحظه ای روی هم فشردم و زمزمه وار به خودم گفتم:

_این همه راه رو واسه چی اومدی؟ زودباش تمومش کن…

آره باید تمومش کنم، درستش همینه، چیز ی به اسم عشق و علاقه نباید برای من بمونه، نباید!

_شاهین، هی منو ببین! شاهین، این بالا…

با شنیدن صدای آشناش قلبم با بی تابی یادآور گذشته و احساساتم شد، لعنتی…

حس کردم زمین زیر پام خالی میشه، تکیه به ماشینم دادم  چرخیدم سمت پنجره اتاقش، جور ی به تراس چسبیده بود که اگر یکم دیگه فشار میاورد میفتاد زمین!

نگاهش که می کنم ،یادم میره واسه چی الان این جام، موهای قشنگی که از شالش جسورانه تو نسیم ملایم تکون می خورن، رویای شیرینم رو جلوی فرهاد زنده می کنند.

امشب اومدم تمومش کنم؟ واقعا می تونم؟

آنقدر خیره خیره نگاهش کردم که صدای نگرانش دوباره من رو از رویاهام بیرون کشید.

_زودباش بیا بالا…

بعد این حرفم سریع داخل رفت، دلم می خواست داد بزنم و بگم لعنتی نرو  وایسا بزار از دور نگاهت کنم، اگر بیام بالا دیگه این جور ی من رو نگاه نمی کنی…

دیگه منو به خاطر نمیار ی، ازم نخواه پیشت باشم، زندگی همه رو به آتیش کشیدم، تو دیگه نه! به اندازه کافی به خاطر من بدبختی کشیدی…

صدای باز شدن در با استفاده از آیفون که به گوشم رسید، حس کردم قلبم داره از جاش کنده میشه، یعنی خودت مشتاق این هستی که بیام و همه چیز رو فراموش کنی؟ یعنی اگر بدونی الان چرا این جام بازم در رو برام باز می کردی؟

به هر سختی بود تصمیم رو دوباره تمدید کردم، نباید یادم بره واسه چی اومدم، قبل از این که حرکتی کنم با صدای گاز دادن ماشینی، نگاهم رو از زمین به سر کوچه انداختم، همزمان سه تا ون مشکی رنگ وارد کوچه شدن.

با کمی دقت حس کردم آشنا هستن، شبیه ماشین های انجمن بودن، چند قدم رفتم جلو تر تقریبا وسط کوچه ایستادم، ماشین های یک دست مشکی!

با اخم نگاهم رو به پلاک هاشون انداختم اما تا به خودم بیام یکی از همون ون ها از کنارم با سرعت رد شد و زد رو ترمز، پشت بندش اون دوتا ون دیگم نزدیک من نگه داشتن.

قدمی عقب رفتم. در ون ها بازشد که با دیدن افراد تو ماشین برق از سرم پرید.

_لعنتی.

قلبم بی تابی خودش رو از سر گرفت، بی عقلی بود اما راه فرار نداشتم دویدم سمت خونه، در باز بود و تا وارد شدم قبل بستن در یکیشون با لگد مانع بسته شدن در شد.

نزدیک بیست نفر به دوثانیه نکشید ریختن تو خونه! وسط حیاط ایستادم حسی که بهم منتقل می شد اصلا خوب نبود! صدام رو انداختم رو سرم و با اخم گفتم:

_شما دیگه از کدوم خراب شده ای پیداتون شده؟

_این چه طرز مهمون نوازیه عشقم؟

با کمی مکث چشم هام رو با حرص بستم و چرخیدم سمت صدا، هر حسی که داشتم تبدیل به نفرت و تنفر شد. دست هام رو از عصبانیت زیاد مشت کردم و زیر لب غریدم.

_سونیا…

لبخنده مسخره ای تحویلم داد، منشا تمام بدبختی هام الان جلو روم ایستاده بود، زبون قفل شدم واسه چیدن کلمات یار ی نمی کرد، فقط با نفرت تمام بهش نگاه می کردم، چند قدمی به سمتم برداشت و دست به سینه یکم سرش رو کج کرد که مقدار ی از موهاش از شال آبی رنگش بیرون ریخت.

_خسته نشدی آنقدر بهت اس ام اس دادم و جواب ندادی؟ چرا هروقت خواستم ببینمت یه سورپرایز برام کنار گذاشتی؟

_توام کم منو با کثافط کاریات سورپرایز نکردی.

از لحن پر از حرصم خندش گرفت و دستی رو لب هاش کشید، هنوز زیبا بود با همین زیبایش پدرم رو بدبخت کرد.

_هرچند که سورپرایزای من به مال تو نمی رسه اما قشنگ ترینش رو واسه امشبت کنار گذاشتم.

قدمی جلوتر گذاشت و نزدیک صورتم ادامه داد.

_خب امشب اومدم به این آشنایت پایان بدم و برنامه های جالبی واسه الان دارم. مطمئنم خوشت میاد، وقتی عشقت رو جلوی چشم هات کشتم.

با این حرفش مطمئنم رنگم پرید، برای لحظه ای آنقدر از دیدن سونیا پر از حس های مختلف شدم که پاک هلنا رو یادم رفت. با زدن این حرفش یکی از افرادش که بیشتر از همه بهم نزدیک بود سمتم خیز برداشت که با تمام توان سمت پنجره چرخیدم و داد زدم.

_هلنا فرار کن…

جاخالی دادم که مشتش بهم نخورد، سونیا پوزخندی زد و یک قدم رفت عقب، دو سه نفر دیگه جلو اومد، برام مهم نبود من یک نفرم، تمام این زجر هایی که تو این سال ها کشیدم مثل یک خنجر جلوی چشمم بود که فقط می خواستم تو قلب سونیا فروش کنم!

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن