رمان مستر سیبیل

رمان مستر سیبیل پارت 19

Rate this post

رمان مستر سیبیل

جهت مشاهده به تریب رمان مستر سیبیل از اینجا کلیک کنید

جلوم ایستاد و با حرص گفت:  

_مگه بهت نگفتم لازم نیست که تو بیای حتما یک چیز ی می دونم که می گم.

 

سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم:

_ خب من که نمی دونستم!

 

همون طور که سرم پایین بود ،یک شکلات به سمتم گرفت و گفت:

_ بیا فعلا این و بخور مثل اینکه حالت خوب نیست؛ تنبیهت می مونه برای بعد.

 

بعد هم یک اخم دیگه ای کرد و پیش سرهنگ رفت.

سریع شکلات رو توی دهنم انداختم و آروم به سمت سرهنگ رفتم.

 

سرهنگ با دیدنم نچ نچی کرد و کاغذ و خودکار ی رو بهم داد و گفت:

_ رنگ و روش و نگاه کن پاشو به جای ترسیدن و زل زدن به این خدا بیامرز، یک گزارش بنویس.

 

سرم رو پایین انداختم و گفتم:

_ چشم.

خاک تو سرم ،یعنی قیافه ام جور ی ضایعست که همه فهمیدند!  

خیر سرم پلیس هم هستم.

 

خلاصه با خوردن شکلات و نوشتن گزارش همه حواسم پرت شد.

نیم ساعت اونجا بودیم و بعد از نیم ساعت از اون خونه بیرون رفتیم.

البته بیشتر از اونم نمی تونستیم بمونیم، چون جنازه تو هوای آزاد بود و باید هرچه زودتر به سردخونه منتقل می شد.

به اداره که رسیدیم به طرف اتاق گریم رفتم.

درش رو که باز کردم، پرهام، علیرضا و فاطمه رو دیدم.

احترام دادم و جلوتر رفتم.

 

_چطور ی سحر؟ خوبی؟

 

بعد از حرفش با فاطمه مشغول انجام کارهایی شدند.

 

_ آره خوبم، چه کار می کنید؟  

 

_تو گردنبند و کمربند و گوشواره علیرضا دوربین و شنود کار می ذاریم.

 

_ گوشواره؟

 

_ آره دیگه، مثلا خلافکاره.

 

پشت بند حرفش در باز شد و رایان اومد تو و کلافه گفت:  

_ستوان امیر ی.

 

_بله قربان.

 

_چرا هی مثل ماهی لیز  می خور ی و در می ر ی؟ من هی باید دنبالت بگردم دو دقیقه هم تو اتاقت نمی مونی، حرف هم گوش نمی دی یک روز باید بر ی انفرادی تا تنبیه شی.

 

بادم خالی شد.

_ عه.

 

حرفم رو قطع کرد و گفت:  

_عه نداره حالا هم بیا کلی کار داریم.

 

بعد از حرفش رفت و منم پشتش راه افتادم.

وارد اتاق شدیم که گفت:

_ از کار و وظیفه خودت ازم سوال کرده بودی.

روی صندلیش نشست و ادامه داد:

_ فعلا وظیفه من و تو چک کردن لحظه به لحظه علیرضا با استفاده از اون دوربین هاست.

 

 

 

_همونایی که دارن تو گردنبندش کار می ذارن؟

 

سرش رو تکون داد و گفت:

_ آره ،یا شیفتی وایمیستیم یا باهم؛ حالا باز من سعی می کنم که بیشتر شب ها بیام.

 

با تعجب پرسیدم:

_ شب ها؟ یعنی هر دقیقه باید بالا سر دوربینا بایسیم؟

 

_ آره به جز مواقعی که اون می خوابه اونوقت ماهم می تونیم استراحت کنیم.

 

_تا کی؟

 

_ معلوم نیست، تا وقتی که یک سرنخی پیدا بشه.

 

_ ما نمی تونیم وارد عملیات بشیم؟

 

_ من که نه چون سرهنگ خودش انتخاب می کنه؛ ولی خب تو…

 

چند ثانیه ساکت موند و دستش رو زیر چونه اش زد و گفت:  

_خیلی کم پیش میاد که دخترا هم وارد عملیات بشن، بازم می گم خیلی کم پیش میاد اگرم پیش بیاد، هم شرایط عملیات از الان وخیم تره و هم اینکه طرفی که می ره خیلی حرفه ایه و غیر قابل نفوذه.

 

بادم خالی شد.

_ ولی من همیشه دوست داشتم توی یک عملیات هم که شده برم.

 

_ عملیات های دستگیر ی و درگیر ی و شرکت می کنی ولی نمی تونی برای نفوظ و گرفتن اطلاعات، وارد باند شی.

 

_اهوم الان من باید چه کار کنم؟  

 

زیرچشمی نگاهم کرد و سریع نگاهش و دزدید و گفت:  

_فعلا هیچی بشین گزارش هارو بخون و دسته بندی کن.

 

ای خدا چرا من رو هی دنبال نخود سیاه می فرستن؟ ایش، پرونده که مرتبه!  

با حرص پرونده رو باز کردم.

نگاهم روی ورقه ها و فکرم جای دیگه بود.

رایان از جاش بلند شد و از در بیرون رفت.

وا

من بدبخت اینجا اضافه بودم؟  

اه پسره همش من رو حرص می ده!  

شیطونه می گه…

شیطونه غلط می کنه.

پسر مردم، به این خوشگلی گناه داره وجدان گفت:  

_بپا عاشقش نشی.

پوزخندی به افکارم زدم.

هه عشق.

عشق به راحتی توی دل آدم نمیاد.

عشق واقعی فقط مال لیلی و مجنون و شیرین و فرهاده!

نه دختر و پسرای دوازده تا هجده ساله دنیای ما که حس هاشون فقط وابستگی و هوسه.

اون وقت روی این حس هاشون کلمه عشق و هم جا می زنند!

عشق اون چیز ی نیست که به خاطرش رگ زد و خودکشی کرد؛ عشق پاک تر از این حرفاست.

باید به دستش آورد و تا ابد توی قلب نگه اش داشت.

 

چند تقه به در خورد.

سرم رو بالا بردم و فاطمه رو دیدم.

_ سحر بیا علیرضا داره از همه خداحافظی می کنه.

 

_ اومدم.

 

از جام بلند شدم و با هم از در بیرون رفتیم.

 

 

 

همگی توی اتاق سرهنگ جمع شده بودند.

رایان نامرد خودش اونجا بود.

من که گفتم من رو دنبال نخود سیاه  فرستاده، پسره بی نزاکت.

 

با رسیدنمون همه به طرف ما برگشتند و رایان لبخند محوی زد.

من که می دونم دلش می خواد من رو حرص بده.

همه مشغول خداحافظی با علیرضا بودند؛ ماهم باهاش خداحافظی کردیم.

آخرین نفر از رایان خداحافظی کرد و رایان در گوشش چیز ی گفت که علیرضا یک دفعه چشمش سمت فاطمه رفت، لبخندی زد و سرشم تکون داد و بعد از خداحافظی دوباره از در بیرون رفت.

 

رایان پوفی کشید و دستش رو با کلافگی توی موهاش کرد.

بلاخره دوست صمیمی اش بود و باید نگرانش می بود، اونم رفتن علیرضا تو یک همچین باندی که زنده بودن و نبودنش مشخص نبود.

 

 

 

 

با فاطمه از اداره بیرون زدیم.

_سحر.

 

_ هوم؟

 

_بریم بیرون من خسته شدم.

 

این قدر دمغ بودم که سریع قبول کردم، البته فاطمه هم دست کمی از من نداشت.

 

_ پس زنگ بزن به گلناز و با اونم ردیف کن، بعدم بریم خونه مون من لباس هام و عوض کنم.

 

_پس من چی ؟  

 

_ تو که لباس اداره تنت نیست، بعدم می ریم خونه ما یکی از لباس های من و بپوش.

 

_باشه.

 

بعد از عوض کردن لباس هامون رو هماهنگ کردن با گلناز، از در خونه بیرون زدیم.

دم در شیوا رو دیدم که خسته و کوفته از سر کار می اومد.

بلاخره باید یکم هوای زن داداشمم داشته باشم.

خلاصه با تعارف ما اونم قبول کرد و بعد از اینکه گلنازم سوار کردیم، به سمت رستوران راه افتادیم. _ گلناز نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود.

 

گلناز خندید و گفت:  

_از بس دیوونه ای.

 

از هفته پیش خیلی لاغرتر شده بود.

من با یک سرو سامونی به این و عشقش بدم، خواهرم داره زجر می کشه.

 

بعد از چند دقیقه به رستوران رسیدیم و وارد شدیم.

روی یک میز چهارنفره نشستیم و مشغول انتخاب غذا شدیم.

_ خب حالا مهمون کی؟

 

سه تاشون کله هاشون رو بالا بردند و الکی سوت زدند.

گلناز هم بالا نگاه می کرد و هی می گفت:  

_کلاغ هارو، کلاغ هارو.

 

خنده ام گرفت.

مثل این دختر بچه های سه چهار ساله که موهاشون رو خرگوشی می بستند، شده بودند.

 

دست به سینه شدم و گفتم:

_ من که حساب نمی کنم.

 

فاطمه جبهه گرفت و گفت:  

_اه سحر، خسیس باز ی درنیار!  

 

_ اگه راست می گی خودت حساب کن ببینم خسیس کیه.

 

اومد جواب بده که در رستوران باز شد و سه عدد آدم وارد شدند.

ما دخترا با دیدنشون یک نگاهی به هم انداختیم و نیش هامون باز شد.

آخ جون حالا غذا مهمون ایناییم.

پرهام، سهیل و رایان، با دیدن ما به طرفمون اومدند و با تعجب سلام کردند.

 

 

 

هممون سلام کردیم.

پرهام با تعجب ساختگی پرسید:

_ شماها اینجا چه کار می کنید؟

 

با چشم های ریز شده اول به پرهام بعد هم به گلناز نگاه کردم.

من که می دونم کار این دوتاست

این گلنازه هم هیچ موقع پرهام رو ول نمی کنه.

گلناز با دیدن نگاه من، سرش رو پایین انداخت و شیطون خندید.

 

دست به سینه نشستم و گفتم:

_ این سوالیه که ما باید از شماها بپرسیم.

 

سهیل یک صندلی و عقب کشید و در همون حال گفت:

_ ول کنید این حرف هارو، غذا رو سفارش دادین؟  

 

فاطمه با حرص گفت:

_ نه خیر، داشتیم انتخاب می کردیم.

 

سهیل با خونسردی منو رو باز کرد و انواع غذاها رو از بالا تا پایین خوند.

 

همه مون توی ذهنمون غذامون رو انتخاب کردیم.

سهیل منو رو بست و گفت:

_ خب من فقط همین هارو می خوام.

 

رایان که نشسته بود کلافه پرسید:

_ خب چی هارو؟

 

_همون هایی که خوندم و دیگه.

 

_ سهیل!

 

دست هاش رو بالا گرفت و با خنده گفت:  

_شوخی کردم به خدا! من کوبیده می خورم.

 

گارسون اومد و ما هم بقیه سفارش هامون رو بهش دادیم.

بعد از سفارش دادن، دیگه حرفی برای زدن نداشتیم و بر و بر هم دیگه و نگاه می کردیم.

حتی پرهامم حرفی نمی زد.

همه یک جورایی فکرشون مشغول بود.

جای علیرضا حسابی خالی بود و هممونم این رو حس می کردیم.

 

پرهام بلاخره نتونست حرف نزنه و گفت:  

_جای علیرضا خیلی خالیه.

 

فاطمه که دستش رو زیر چونه اش زده بود و به گلدون روی میز خیره نگاه می کرد، آه بلندی از ته دل کشید.

 

توجه هممون یک دفعه به فاطمه جلب شد.

اونم هول شد و سرفه اش گرفت.

سهیل یک لیوان آب ریخت و به دستش داد.

گلناز و شیوا هم با مشت تو کمرش می کوبیدند.

همه آب توی لیوان به خاطر تکون های شدید حاصل از ضربات پی در پی اون دوتا روی میز ریخت.

 

فاطمه بدبخت از درد و سرفه سرخ شده بود.

یک دفعه دست گلناز و شیوا رو پس زد و بریده بریده گفت:

_ اه بسه دیگه شمام، قطع نخاع شدم.

 

 

 

گلناز و شیوا بدون ذره ای اهمیت دادن به فاطمه غش غش می خندیدند.

همون لحظه شام رو آوردند و فاطمه عصبانیتش و با تند تند خوردن غذاش خالی کرد.

 

بعداز خوردن شام، از رستوران بیرون زدیم.

دونه دونه از هم خداحافظی کردیم که رایان من رو صدا کرد و گفت:

_ سحرخانم یک لحظه بیاید کارتون دارم.

 

همه سوالی نگاهم کردند، به خصوص سهیل.

از خجالت قرمز شدم و قلبم هر ی ریخت.

عین این مسخ شده ها شده بودم و واقعا نمی دونستم چم شده بود!

 

با ابروی بالا رفته نگاهم کرد و گفت:

_ با تواما!

 

گلناز از پشت آروم به جلو هولم داد و زیر لب گفت:  

_وای سحر برو دیگه، نمی خورتت که!

 

به خودم اومدم و سریع به طرفش رفتم.

_بله؟

 

چشم غره رفت و با حرص گفت:

_ این قدر ترسناکم که نمیای؟  

یا اینکه فکر می کنم انقدر شناخت از من دار ی که نترسی.

 

دستم رو سریع به طرفش تکون دادم و گفتم:

_ نه نه فقط نمی دونم چی شد حواسم اصلا پرت بود؛ وگرنه که به شما که اعتماد صددرصد دارم.

 

بعد از حرفم خیره نگام کرد و لبخند کوچیکی زد.

با دیدن حالت صورتش دلم هر ی ریخت و سرم رو پایین انداختم.

 

صداش اومد.

_ امشب من می رم اداره تا صبح اونجام، سعی کن صبح زود بیای.

نگاهش کردم.

صورتش کاملا جدی بود.

_ باشه.

 

_ برو بچه ها منتظرن، خداحافظ.

 

_خداحافظ.

 

برای بچه ها دست تکون داد و به طرف موتورش رفت.

کلاه کاسکتش رو روی سرش گذاشت و موتورش رو روشن کرد و راه افتاد.

 

به طرف بچه ها برگشتم.

گلناز، پرهام و فاطمه توی ماشین پرهام نشسته بودند و سهیل پشت فرمون ماشینم و شیوا هم صندلی عقب نشسته بود.

 

 

 

سوار ماشین شدم و گفتم:

_ خب بریم.

 

سهیل سرش رو تکون داد و راه افتاد.

 

 

 

چند بار به در زدم و وارد شدم.

رایان با دیدن من لبخندی زد و چشم هاش رو که خستگی ازش می بارید، مالش داد.

 

احترامی گذاشتم و به ساعتم نگاه کردم و گفتم:

_ خب اون طور ی که گفته بودید زود اومدم.

 

از جاش بلند شد و موهای به هم ریخته اش رو صاف کرد و هدفون رو به طرفم گرفت.

_بیا این و بذار و گوش کن ببین چی گه اگه نکته مهمی داشت ،یادداشت کن؛ منم برم یه کم استراحت کنم از دیشت تا حالا نخوابیدم.

 

_ باشه

 

همون لباس دیشبی تنش بود.

از در بیرون رفت.

منم آروم به سمت کامپیوتر برگشتم و مشغول شدم.

مانیتور رو نگاه کردم.

علیرضا خوابیده بود و فقط صدای نفس کشیدنش می اومد.

تا ساعت ده صبح خواب بود و حتی توی جاش غلت هم نمی نزد.

من نمی دونستم واقعا این بشر خوابه یا به ملکوت اعلی پیوسته!

همون لحظه صدای قیژ در اومد، حتما یکی اومده باید بیدارش کنم .

 

از توی هدفون صداش زدم:

_ جناب سروان، جناب سروان.

 

به خاطر بلند گوی ریز ی که توی گوش راستش بود، صدا رو شنید و سریع از خواب پرید.

 

عین جن زده ها روی تخت نشست و به آدم رو به روش نگاه کرد.

یک پسر هیکلی خلافکار تو چهارچوب در وایساده بود.

با دیدن قیافش عکسی ازش گرفتم و آماده نوشتن شدم.

 

علیرضا سریع گفت:  

_هوی تو اینجا چه کار می کنی؟

 

پسره به علیرضا اخم کرد و گفت:

_ خیلی تنبلیا، آقا اسی شاگرد تنبل نمی خواد زبونتم زیادی درازه.

تا ده دقیقه دیگه پایین باش، کارت دارند.

 

علیرضا چیز ی نگفت و پسره هم در رو بست و رفت.

 

 

سریع اسم آقا اسی رو نوشتم و منتظر موندم.

لباس هاش رو پوشید و گردنبند رو توی دسترس گذاشت و زیر لب گفت:

_ خب شروع شد.

 

به طرف در رفت و وارد راهرو شد.

یک خونه بزرگ اما، قدیمی بود.

توی راهرو هم پر بود از هرکولایی که کت و شلوار سرمه ای تنشون بود و دست هر کدومشون هم یک بیسیم بود.

 

از راهرو هم عکس گرفتم، تا به پله ها رسید.

آروم آروم پایین رفت.

خیلی دلم می خواست ببینم که اون خونه چه جوریه و چه آدم هایی توش رفت و آمد می کنند.

 

بلاخره از پله ها پایین اومد.

یک سالن خیلی بزرگ بود که حدود پنج تا پسر به ردیف وایساده بودند و دو تا مرد هم رو به روشون روی صندلی نشسته بودند.

با نزدیک شدن علیرضا، توجهشون جلب شد.

 

یکی از اون هایی که روی صندلی نشسته بود، نگاهی به ساعتش کرد و گفت:

_ آفرین سعید درست سر وقت اومدی!

 

اسم مستعارش برای پرونده سعید بود.

لبخندی زد و گفت:  

_ممنون قربان.

 

همون مرده لبخندی زد و سرش و تکون داد؛ بعد هم از جاش بلند شد و گفت:

_ خب ورودتون و به گروهمون خوش آمد می گم شما برگزیده های ما هستید اما، ما بهتر از این ها ازتون انتظار داریم

تا حدود یک ماه امتحانی کار انجام می دید و بعد از یک ماه نتیجه کارتون مشخص می شه، اونوقت از بین شما پنج نفر دو نفرتون انتخاب می شه.

 

یکم سکوت کرد و ادامه داد:

_ حالا می خوام خودتون و معرفی کنید و هدفتون برای اومدن توی این باند و برام بگید.

 

همه به ترتیب شروع کردند

یکی برای خود شیرینی گفت که برای خدمت به شما اومدم.

یک نفر هم برای انتقام و دو نفر برای هیجان کار اومده بودند.

در آخر علیرضا و یک نفر دیگه دلیل اومدنشون که به خاطر پول بود و گفتند.

 

مرده لبخندی زد و سرش رو تکون داد و گفت:  

_خوبه، خیلی خوبه

 

بعد هم به اون یکی نگاه کرد و باهم سرهاشون رو تکون دادند، که مرده شروع کرد.

_ من اسماعیلم، همه آقا اسی صدام می کنند.

 

بعد به اون یکی مرده هم اشاره زد و گفت:

_ اینم سیاوشه ملقب به آق سیا و اما، شما امروز به اتاق هاتون منتقل می شید تا فردا وظیفه اتون و بهتون بگم شیر فهم شدید؟

 

همگی گفتند:

_ بله قربان.

 

بعد از این حرف سیا و اسی هم دیگه رو نگاه کردند و لبخند زدند.

خدا می دونه پشت این لبخندها چه نقشه های شیطانی نشسته.

آهی از ته دل کشیدم و زیر لب گفتم:

_ آشغال های کثیف!

 

 

یک دفعه یک سینی که دو تا چایی و دو تا کلوچه توش بود، کنارم روی میز قرار گرفت و پشت بندش صدای رایان و شنیدم.

_ حالا نمی خواد حرص بخور ی!

 

سرم رو پایین انداختم هدفون رو از گوشم در آوردم.

اوه این کجا بود؟!

کنارم روی صندلی نشست.

 

آروم گفتم:

_  اتفاقا حرص خوردنم داره فکر کردن هر کی به هرکیه که جون یک آدم و به راحتی می گیرند، اونم کسی که کلی باعث پیشرفت می شه.

 

چایی اش رو برداشت و مثل من آروم گفت:  

_آره قبول دارم، ولی خب ما اینجا چه کاره ایم؟ فکر کردی ما نمی تونیم اون ها رو بگیریم؟!

نه اتفاقا می تونیم، فقط به کمی زمان نیاز داریم.

 

_ آره می دونم ولی منظورم این نبود.

خندید و گفت:

_ می دونم خواستم امیدوار ی بدم.

 

از لحنش منم خنده ام گرفت؛ ولی خودم رو جمع و جور کردم و هدفون رو روی گوشم گذاشتم.

والا کارم مهم تره.

 

با گذاشتن هدفون روی گوشام و سوتی که کشید، از تو گوشم برش داشتم و روی میز انداختم.

گوشم رو آروم مالش دادم و زیر لب گفتم:

_ وا چی بود؟!  

 

برگشتم و با گیجی به رایان نگاه کردم.

سرش توی گوشیش بود و دستش جلوی دهنش بود؛ ولی اخم داشت.

چند ثانیه با حالت گنگ نگاهش کردم.

اونم با بدجنسی سرش رو بالا گرفت و با دیدن من زد زیر خنده.

 

برای یک لحظه مکان و فردی که جلوم بود و فراموش کردم و با حرص گفتم:

_ رایان نکبت تو بودی؟!

 

آروم آروم خنده رایان کم شد و منم آروم آروم آب شدم.

وای خدایا می شه زمین دهن باز کنه و من برم توش؟ آخه این چه حرفی بود که من زدم؟

 

_ستوان امیر ی.

با این حرفش بدون اختیار از جام بلند شدم.

 

زیر لب گفتم:

_ بله قربان.

 

_ نشنیدم.

 

بلندتر گفتم:

_بله قربان.

 

_وقتی دارم باهات حرف می زنم، به من نگاه کن.

 

سرم رو به سختی بالا آوردم.

یکی از ابروهاش بالا پریده بود و با بدجنسی نگاه می کرد.

با دیدن قیافش نالیدم:  

_وای جناب سروان، توروخدا!

 

انگار که براش جالب تر شده باشه دستش رو زیر چونه اش زد و گفت:

_ چی و توروخدا؟!

 

به سختی گفتم:

_ همین دیگه

می دونستم اگه کوچکترین بی حرمتی به مافوقم کنم، باید برای مدتی مشخص توی بازداشتگاه بمونم.

 

رایان باز ادامه داد:

_ چی؟

 

_ عذر می خوام.

 

سرش رو تکون داد و با چشم های خندون و لحن جدی گفت:

_ اولا بگیر بشین.

سریع نشستم.

 

ادامه داد:  

_دوما به تنبیه های قبلیت اضافه می شه سوما من توی اداره، فقط و فقط جناب سروانم.

بیرون از اینجا هم آقا رایانم.

روی کلمه آقا تاکید کرد، بعد هم دست به سینه نشست و با لبخند کوچولویی ادامه داد:

_ البته من فقط خواهرم و مادرم و در آینده همسرم من و بدون پیشوند و پسوند صدا می کنند.

 

 

آروم گفتم:  

_ خب مبارکتون باشه.

بعد بی توجه بهش هدفون رو برداشتم و روی گوشم گذاشتم.

 

هدفون از روی گوش هام برداشته شد و رایان گفت:

_ ای بابا همه اش پشت این نشستی!  

 

با چشم های گشاد شده نگاهش کردم و گفتم:  

_حالتون خوبه جناب سروان؟ این وظیفه ی منه ها.

 

_ این ها که ضبط می شه، تو فقط باید کنترل کنی.

 

_ چی؟

 

دستپاچه گفت:  

_ هیچی، کارت و انجام بده.

 

هدفون رو ازش گرفتم و روی گوشم گذاشتم.

دوباره از روی گوشم برش داشت.

 

با حرص نگاهش کردم که با خنده گفت :  

_چایی ات یخ نکنه.

 

_شما نگران چایی من نباشید، خودم حواسم هست.

 

چایی رو با یک دست برداشتم و با یک دست دیگه هدفون رو گذاشتم.

چایی رو آروم به لبم نزدیک کردم و یک قلوپ زیاد ازش خوردم که از داغی زیادش سرفه ام گرفت.

با حس این که دستی داره به هدفون نزدیک می شه، روم رو برگردوندم.

رایان غافلگیر شد دستش رو هم که تا نیمه بالا اومده بود و پایین برد.

منم سریع هدفون رو از گوشم درآوردم و سوالی نگاهش کردم.

 

دست به سینه شد و به هدفون اشاره کرد و گفت :  

_می خواستم بگم چایی هنوز داغه.

خیلی آروم نفسم رو فوت کردم.

اگه تا یک ثانیه دیگه اونجا می موندم ،یا خودم رو می زدم یا اون رو.

نگاهی به ساعت انداختم. حدود اا شش ساعت بود که بی وقفه پای سیستم بودم.

خونسرد بهش زل زدم و کلوچه و چایی ام رو برداشتم و گفتم:

_ فعلاا وقت استراحتمه، با اجازتون.

به طرف آبدار خونه رفتم و روی یکی از صندلی هاش نشستم.

چایی ام رو که خنک تر شده بود و خوردم و سرم رو روی میز گذاشتم و دیگه هیچی نفهمیدم.

 

_ سحر سحر پاشو، چرا اینجا خوابیدی؟

 

سریع سرم رو بلند کردم و پرهام رو دیدم.

گردنم درد می کرد. آروم ماساژ دادم و گفتم:  

_ ساعت چنده؟

 

به حالت خواب آلود من رو نگاه کرد و گفت:

_یک.

 

وای یعنی من دو ساعته خوابیدم!

داشتم از در بیرون می رفتم که پرهام گفت :  

_علیک سلام.

 

با گنگی به طرفش برگشتم خندیدم و گفتم:

_ ببخشید حواسم نبود، سلام.

 

خندید و سرش رو با تأسف تکون داد.

کمی نزدیکش شدم و گفتم:  

_ راستی امشب برای یک سوپرایز بهت زنگ می زنم.

 

بعد هم اون رو که گنگ نگاهم می کرد تنها گذاشتم و بیرون رفتم.

 

درحالی که با دست گردنم و این طرف و اون طرف می کردم، وارد اتاق شدم. رایان با دیدن من ازجاش بلند شد و گفت:

_ چه عجب اومدی!

 

چشم هام رو ریز کردم و تند تند به طرف مانیتور رفتم و پشتش نشستم.

نگاه کن

پسره برداشته علیرضا رو به امون خدا ول کرده.

 

_ چرا حواستون به مانیتور نیست؟

 

 

پشتش رو به من کرد و گفت:  

_داره استراحت می کنه.

 

جور ی نگاهش کردم که یعنی خر خودتی.

البته پشتش به من بود و من رو ندید.

بی توجه بهش مشغول کارم شدم و دونه دونه نکته هارو یادداشت می کردم.

رایان هم خیلی وقت بود از اتاق بیرون رفته بود.

 

با حس درد، گردنم رو ورزش دادم و به ساعتم نگاه کردم.

دیگه وقت رفتنم شده بود.

هدفون رو برداشتم؛ اوف گوش هام داغ شده بود.

آروم از جام بلند شدم و کش و قوسی به خودم دادم و از اتاق بیرون زدم.

رایان و سرهنگ و سرگرد خوش اخلاقه توی راهرو بودند و داشتند به جهتی که من وایساده بودم، می اومدند.

به نزدیکشون رسیدم و سریع احترام گذاشتم.

 

سرهنگ آزاد باش داد و گفت:

_ خسته نباشی ستوان.

 

لبخندی زدم و گفتم:

_ ممنون قربان.

 

_ وقت ادار ی داره کم کم تموم می شه.

 

_ بله اومدم به جناب سروان بگم، که می خوام برم و ایشون هم مانیتور و تنها نذارند.

 

جناب سرهنگ سرش رو تکون داد و سرگرد با تعجب گفت:

_ مگه مانیتور…

 

که رایان حرفش رو قطع کرد و گفت:

_ می تونی بر ی ستوان، خسته نباشی.

نگاهم بینشون چرخید و گفتم:

_ ممنون همچنین، خداحافظ.

 

احترام نظامی دیگه ای دادم و ازشون دور شدم.

اوف این پرونده هم شده قوز بالا قوز!

 

 

 

گوشیم رو توی دستم گرفتم و به پرهام اس ام اس دادم:

_ کجایی؟ خونه ای؟

 

همون موقع جواب داد:

_ آره.

 

دوباره بهش پیام دادم:

_ حالا وقتشه برو تو صفحه ای که گلناز و هک کردی، بیا تو گروهمون.

 

جوابش اومد.

_ باشه بابا، خودم بلدم.

پررویی زیر لب بهش گفتم و شروع کردم.

 

«از زبون گلناز»

 

اوف، حوصله ام حسابی سر رفته بود.

پرهام نامرد هم که هر چه قدر بهش اصرار کردم بیا با هم پاستور باز ی کنیم، قبول نکرد.

کله مبارکش هم که فقط تو اون گوشیه لامصبه.

معلوم نیست چه کار می کنه.

 

 

گوشیم رو از کنارم برداشتم و تو گروه رفتم.

سحر و فاطمه در حال چت کردن بودند.

 

با پررویی نوشتم.

_ سلام، عشقتون اومد.

فاطمه چپ چپ نگاهم کرد و سحر هم استیکر پوکر فرستاد.

در حالی که با هم مشغول خوش و بش و خنده بودیم، که یک دفعه سحر بی مقدمه پرسید:

_ گلناز یک سوال بپرسم، جون سحر راستش و می گی؟

 

_ عه خره چرا قسم می خور ی شاید یک چیز ی بود که نتونستم بگم.

 

_ اه، جونم و قسم دادم.

 

_باشه.

 

_تو عاشق پرهام شدی درسته؟

دلم هر ی پایین ریخت و بدون اختیار به پرهام نگاه کردم.

 

اونم داشت زیر چشمی نگاهم می کرد.

نگاهش جور ی بود که انگار تک تک کلمه های توی ذهنم رو داره می خونه.

سرخ شدم و لبخند دستپاچه ای بهش زدم و نگاهم به گوشی دادم.

 

_ این چه سوال بی مقدمه ایه؟ یعنی چی؟

_ عه گلناز، جونم و قسم دادم.

 

کمی مکث کردم و آروم نوشتم:

_ حالا چی به تو می رسه؟

_ گلناز می گی یا نه؟! حست بهش عوض شده درسته؟

_ درسته.

فاطمه تندی نوشت:

_ یعنی دیگه مثل داداشت نمی بینیش؟

 

با کلافگی نوشتم:

_ نه، نه، نه.

اومدم جواب بچه ها رو ببینم که با صدای در اتاق پرهام از جام پریدم.

رفته بود توی اتاق و جور ی در رو محکم کوبونده بود، که از ترس سکته کردم.

از توی اتاقش هم مدام صدای گروپ گروپ می اومد.

سریع به طرف اتاق رفتم و درش رو باز کردم.

وسط اتاق ایستاده بود و به کیسه بوکس به طرز وحشیانه ضربه می زد و زیر لب با خودش حرف می زد.

 

آروم زیر لب گفتم:

_ پرهام!

 

با دیدنم به طرفم هجوم آورد.

منم ازش ترسیدم و فرار کردم.

گرفتتم و از زیر بغلم بلندم کرد و هی دور خودش می چرخوند و می خندید.

از ترس جیغ هی می زدم و می گفتم:

_ ولم کن دیوونه، چه کارم دار ی!

 

زن عمو با یک ملاقه توی دستش و چشم های ترسیده به سمتمون اومد.

پرهام من رو روی زمین گذاشت و مامانش و بغل کرد و کل صورتش رو بوس کرد و گفت:

_ وای خداروشکر، خداروشکر

 

زن عمو با خنده گفت:

_ چت شده تو؟ دیوونه بودی، دیوونه تر شدی.

 

پرهام اما، بی خیال گفت:  

_یک خبر خوبی شنیدیم.

 

_ خب چی؟ به ما هم بگو.

 

تو چشم هام زل زد و گفت:  

_الان وقتش نیست به وقتش می گم.

 

 

 

گنگ نگاهش کردم، که چشمکی زد وروش رو ازم گرفت.

خنده ای کردم و دوباره سر گوشیم رفتم.

روشن کردن گوشی همانا و سیل پیاما همانا.

 

_چتونه؟

 

_ کدوم گور ی بودی؟

_ همین جا، ببینید بچه ها من باید باهاتون صحبت کنم.

فردا تعطیله من سعی می کنم امشب کارهای یکی از موکلا رو راست و ریست کنم؛ تا فردا بریم بیرون.

 

_ باشه، ساعت چند؟

 

_خبرتون می کنم.

 

_ هوی هوی این دفعه باید جایی که من می گم بریما.

 

 

_ وهایی فاطی، چه جای باحالیه.

 

فاطمه عینک دودیش رو به صورتش زد و ژست گرفت.

 

سحر مشتی به بازوش زد و با لحن چاله میدونی گفت:

_ حالا نمی خواد واس ما قیافه بگیر ی ما خودمون خدای قیافه ایم داداش.

فاطمه سرتاپاش رو یک نگاه کرد و گفت:

_ پس مونده به ما برسی.

 

سحر هم در حالی که جوابش رو می داد، وارد فست فودی شد.

با وارد شدنمون کل کل هاشون تموم شد و به فکر جا افتادیم.

همیشه سر اینکه کجا بشینیم، دعوامون می شد.

آخر خودم گفتم:

_ وایسید خودم می خوام براتون حرف بزنم، پس خودم می گم کجا بشینیم.

موافقت کردند و به سمت یکی از میزهارفتیم.

بعد از نشستن گفتم:

_ بچه ها چی می خورید؟

 

_ پیتزا

_ پیتزا

_پیتزا

 

با خنده رفتم و سه تا پیتزا سفارش دادم.

بعد از تموم شدن پیتزا، صاف نشستم و صدام رو صاف کردم.

دخترا توجهشون جلب شد و خیره ام شدند.

_ خب می خوام شروع کنم.

 

 

در حالی که با دست هام باز ی می کردم ادامه دادم:

_ خودتون که می دونید، بعد از فت مامان و بابا عمو من و پدرانه بزرگ کرد و زن عمو هم مادرانه دوستم داشت.

اون موقع ها خیلی به پر و پای پرهام نمی پیچیدم.

اونم همینطور بود و بیشتر اوقات سرش با کامپوترش گرم بود.

بعد از دوسه سال، حس پرهام به من عوض شد و دیگه نسبت بهم بی خیال نبود.

برادرانه هوام و داشت و تو خیلی از شرایط کمکم می کرد.

مثلا یک دفعه وقتی حدودا نوزده سالش بود و کله اش حسابی داغ بود، پسر ی و که تو خیابون مزاحمم شده بود و به باد کتک گرفت و بعد هم آمار پسره رو در آورد و گوشی اش و هک کرد و خلاصه طرف و بدبختش کرد.

 

خب منم از این شرایط راضی بودم و  بهش اعتماد داشتم.

البته اونم خیلی مراعات می کرد و ته تهش دستم و می گرفت یا بغلم می کرد.

البته با خل و چل باز ی هایی که در می آورد، فضا رو دوستانه می کرد.

 

دیگه بعدش نمی دونم چه طور و چه قدر گذشت؛ به خودم اومدم و دیدم اون پرهام بزرگ شده و برای خودش هکر قابلیه.

 

حالا نمی دونم از کی و از جا فهمیدم که حسم، حس قبل نیست و واقعا و از ته قلبم بهش علاقه دارم.

 

ساکت شدم و سرم رو بیشتر از قبل خم کردم.

با شنیدن صدایی سرم رو بالا گرفتم و با قیافه خندون فاطمه و سحر مواجه شدم که با دست هاشون روی میز ریتم گرفته بودند.

 

_ چتونه؟

 

فاطمه قر ی به گردنش داد و گفت:

_ آخ جون ،یک عروسی افتادیم.

 

سحر با نگرانی گفت:

_ حالا لباس چه مدلی بخرم؟

 

خیز برداشتم سمتش که دست هاش رو بالا گرفت و خندید.

_ شوخی کردم بابا!

 

منم همراهش خندیدم ولی وسط هاش با لحن غمگینی گفتم:

_ ولی اونم که به من حرفی نزده!

 

سحر برعکس فاطمه که چشم هاش غمگین شده بود، خنده ای کرد و گفت:  

_مطمئن باش اونم دوستت داره.

 

یک دور با فاطمه به هم نگاه کردیم و به طرف سحر برگشتیم.

 

با چشم های ریز شده گفتم:

_ از کجا می دونی؟

یکم دستپاچه شد ولی خیلی سریع و با لبخند مخصوص خودش گفت:

_ خب معلومه تو و پرهام خیلی ضایع رفتار می کنید؛ من از خیلی قبل این و فهمیده بودم.

بعد هم ژستی گرفت و دستش رو به حالت بادبزن بالا آورد و گفت:

_ دیگه ما پلیسیم و آدم شناس .

 

 

 

_یعنی رفتارم این قدر ضایع بوده؟

 

سرش رو تکون داد و گفت:

_ آره.

 

_ ای بابا ،یعنی همه فهمیدن؟

 

_فکر نکنم ولی ما خیلی وقته که می دونیم.

«سحر»

 

 

 

وارد سیستم شدم و شبکه رو باز کردم.

امروز قرار بود که دنبال علیرضا بیان و برای اولین فعالیتشون توی باند، شرکتشون بدن.

 

در اتاق باز شد و آقا اسی وارد شد و گفت:  

_خب پسرها آماده شید که قراره بریم.

 

پسرا که تقریبا با هم دوست شده بودند، با سرو صدا از اتاق بیرون رفتند.

 

آق سیا توی سالن منتظر پسرا وایساده بود.

بعد از اومدنشون، به هر کدوم نفر ی یک دونه اسلحه داد و آماده شون کرد.

 

 

سیا خیلی کم حرف بود ولی اسی حرف نزدن اون و جبران می کرد.

 

_ما بچه ها رو با عملیات های سنگین می سنجیم.

الان ما به اسلحه نیاز داریم و وظیفه شما اینه که تو این عملیات برید و در قبال پولی که بهشون می دید، اسلحه بگیرید.

بقیه صحبت هاشون رو دیگه گوش نکردم؛ فقط سیستم رو روی ضبط گذاشتم و سریع از جام بلند شدم و به طرف اتاق سرهنگ دویدم.

در زدم و احترام گذاشتم.

سرهنگ از تعجب ابروهاش بالا پریده بود.

 

دو ثانیه نکشید که گفت:

_ چی شده ستوان؟

 

در حالی که نفس نفس می زدم گفتم:

_ قراره جناب سروان و بقیه رو برای خرید اسلحه بفرستن. نمی خواین نیرو بفرستین؟

 

 

سرهنگ عین جت از جاش بلند شد.

 

پرهام سریع توی اتاق اومد و گفت:

_ جناب سرهنگ، علیرضا پیام فرستاده که سر ساعت دوازده ظهر توی یک همچین مکانی قراره اسلحه از باند قاچاق اسلحه بگیرند.

گفت بهتون بگم حواستون باشه که بعد از رفتن ما وارد عمل شید.

 

بعد هم کاغذی رو به سمت سرهنگ گرفت و گفت:  

_اینم آدرس.

 

سرهنگ سر ی تکون داد و بیسیمش و به دست گرفت و با صدای بلندی گفت:

_ از سرهنگ نیاز ی به تمامی مرکز ها؛ از سرهنگ نیاز ی به تمامی مرکز ها

نیروهای عملیاتی در حالت آماده باش قرار بگیرند شاید به کمک شما احتیاج پیدا کنیم.

 

حرفش رو قطع کرد و رو به من گفت:

_ برو بچه ها رو خبر و کن و به رایان هم بگو هر چه زود تر خودش و برسونه.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن