رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 22

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

_ببخشید، من شما رو میشناسم؟

نگاه گیرایی بهم کرد، انگشت های کشیدش گوشه شالش رو به سمت جلو کشید و کمی مرتبش کرد و سر ی تکون داد.

_بله تو خونه آقای محسنی همدیگه رو دیدیم.

شکه، یک قدم عقب رفتم. آره همون دختریه که مهمون آقا شاهرخ بود اون روز اومد تو آشپزخونه ازم آب خواست.

خودشه همونِ، دستم رو به سمتش دراز کردم و با لبخند بی جونی گفتم:

_آهان، تازه یادم اومد! با این که اولین دیدارمون خیلی کوتاه بود اما خوشحالم دوباره دیدمت، بابت گوشیم ممنون.

مهربانانه دستم رو فشرد و با لحن آروم و نگرانی لب زد.

_منم از دیدنت خوشحالم، اما این جا چیکار می کنی؟ ببینم مشکلی پیش اومده که این جور ی گریه میکردی؟

با یادآور ی این موضوع دوباره بق کردم و با ناراحتی، همون طور که دستش رو ول می کردم گفتم:

_اومده بودم رئیس این شرکت رو ببینم اما، از شانس نداشتم انگار رفته خارج و حالا حالا نمیاد.

لبش رو گاز ریز ی زد و چند لحظه به دست زخمیم که جای پانسمانش از زیر مانتوم کاملا مشخص بود ،خیره شد و بعد یکم مکث آروم ادامه داد.

_چی کارش داشتی؟

یکم نگاهش کردم که لبخندی بهم زد و خودش ادامه داد.

_ببخشید قصد فضولی ندارم، اگر اومدی امیرحسین رو ببینی راستش برادرمه، اگر کارت خیلی واجبه بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم یا اصلا میتونم بهش زنگ بزنم بگم زودتر برگرده.

یک لحظه فکر کردم داره چرت می گه یا من اشتباه شنیدم. وقتی جمله ش رو قشنگ دو سه بار پیش خودم تکرار کردم بالاخره با شوق نگاهش کردم.

خوشحال، یک قدم جلو رفتم و دستش رو گرفتم، درحالی که از شنیدن این حرفش دوباره خون تو رگ هام جریان پیدا کرده بود گفتم:

_واقعا؟  

خندید و سر ی به معنی آره تکون داد. خوشحال دهن باز کردم تا براش توضیح بدم چه خر تو خریه و دچار چه بدبختی شدم که یک لحظه پشیمون شدم، نکنه اینم یک گیج بدتر از خودم باشه! کلی با خودم کلنجار رفتم که چی باید بگم، می ترسم اینم مثل من نه خون آشام بدونه چیه نه بالست، اون وقت چه طور ی حالیش کنم دردم چیه؟

بالاخره قفل دهنم رو چرخوندم، اول باید بفهمم مثل من گی جِ یا یک چیزایی می دونه.

_من باید برم انجمن.

چشم هاش گرد شد و متعجب نگاهم کرد .یک جور ی گفتم برم انجمن انگار خونه خالمه! یکی نیست بگه من هنوز تلفظ این چیز میزایی که اینام بهم معرفی کردن رو نمی دونم! هنگ کرده از چیز ی که آنقدر محکم گفتم، با ابرو های بالا پریده گفت:

_ تو درباره انجمن چی می دونی؟ اصلا کارت با انجمن چیه؟

لبم رو به دندون گرفتم، والا به خدا من بدبخت هیچی نمی دونم، شبیه یک آدمم که تو جزیره آدم خوارا ولش کردن و هیچ چیز ی بلد نیست و نمی دونه. از جوابی که بهم داد حس کردم یک چیزایی می دونه، حداقل بیشتر از من…

سر ی به طرفین تکون دادم و با لحنی که شبیه این بیچاره ها بود گفتم:

_به خدا درست حسابی هیچی نمی دونم اما، باید برم سراغشون. من رو آقا شاهرخ فرستاد که بیام از برادرتون کمک بخوام، خیلی هم ضرور ی و واجبِ.

کمی چشم هاش رو ریز کرد و موشکافانه نگاهی بهم انداخت.

_برادر من چه کمکی می تونه به آقا شاهرخ بکنه؟

لبم رو دو مرتبه گاز گرفتم، گور باباش من که زیاد از دنیای اینا سردرنیاوردم، هرچی تا الان فهمیده بودم رو بهش میگم یا کمکم می کنه ،یا میگه این دختره روانیه! صدام رو صاف کردم و گفتم:

_ببین، من خیلی چیزا رو اصلا نمی دونم اما ،یه نفر بدجور صدمه دیده یه گرگ گازش گرفته حالش خوب نمی شه چون…چون خیلی ضعیف شده دکترم نمیتونه کمکش کنهِ، بعد برادر شما چیزِه، تبادل می شه؟!…..نه یارو می شه، تبدیل می شه! من می دونم که این یاروها با اینایی که تبدیل می شن ،دشمنن اما تو روخدا این یکی واجبِ اگه کمکم نکنید اون میمیره!

نگاهی به چهرش انداختم، با بدبختی داشت سعی می کرد نخنده، تقریبا قرمز شده بود و به سختی دستش رو جلوی دهنش نگه داشت تا صدای خندش بلند نشه.

اخمی بهش کردم، بیا اینم مثل من هیچی نمی دونه الان میگه من روانیم، خدایا داشتی شانس تقسیم میکردی من کدوم گور ی کپیده بودم؟

اخمم رو که دید، با خنده دستم رو گرفت و بریده بریده گفت:

_معذ..رت…می..خوام…ام..اما…تو…خیلی…بامزه..ای.

بعد ترکید از خنده، جوری که صداش تو کل پارکینگ پیچید. ای بابا من عجله دارم، روانی نشده بودیم که شدیم، با ناراحتی نگاهش کردم.

_من دیونه نیستم، دروغ نگفتم من فقط…

قبل این که جملم تموم شه، وسط حرفم پرید ، درحالی که هنوزم آثار خنده رو چهرش موج میزد، با مهربونی گفت:

_کی گفته تو دیونه ای؟ اونی که تو گفتی اسمش تبدیلشوندس، به نظرم هیچی از دنیای ما نمی دونی و بهت کاملا حق میدم گیج باشی. فقط سوالی ازت دارم، کسی که صدمه دیده برادر آقا شاهرخِ درسته؟

خوشحال از این که بالاخره دارم به یک چیزایی میرسم سر ی به نشونه مثبت تکون دادم که لبخندی زد و دستم رو کشید و سمت ماشین مدل بالای سفید رنگی و درهمون هین گفت:

_پس تو هم باید هلنا باشی. بیا سوار شو باید بریم.

یکم قدمم رو تند کردم و کنارش ایستادم:

_ یعنی کمکم می کنی؟  

سر ی تکون داد و در ماشین رو باز و با سر اشاره کرد که سوار شم.

_ زود باش باید بریم این بیمارتون رو ببینم، خوشبختانه نیاز ی نیست برادرم رو از تایلند این جا بکشونم.

یکم گیج نگاهش کردم و بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدم، خودشم نشست و دنده عقب گرفت و از پارکینگ بیرون زد.

از کوچه که خارج شدیم با خوشحالی به ندا پیام فرستادم و گفتم دارم همراه یکی میرم انجمن، ازش خواستم عمارت برگرده تا منم بیام. پیام رو که سند کردم گوشی رو چپوندم تو جیبم و مشتاق چرخیدم سمت دختره که حتی اسمشم نمی دونستم چیه!

_آدرس رو میدی؟ من خونه برادر آقای محسنی رو بلد نیستم.

_مگه نمیریم انجمن؟

لبخندی بهم زد و نگاه گیرایی بهم انداخت.

_نه نیاز ی نیست. تبدیلشونده های انجمن به درد ما نمیخورن.

گیج نگاهش کردم که دنده رو عوض کرد و منتظر موند تا آدرس رو بهش بدم، مردد بهش گفتم که سر ی تکون داد و گوشیش رو از رو داشبرد برداشت و شماره ای رو گرفت ،یک لحظه ترسیدم نکنه من بی عقل بی دلیل بهش اعتماد کردم، نکنه بلایی سر خودمون و شاهین بیارن! بعد چند ثانیه انگار تماسش وصل شد.

_الو….سلام…کلاغ جونم، چهطور ی؟

 ……_

_می دونم عزیزم سر قرارمون هستم اما من الان عجله دارم، آقای محسنی کمک لازم داره فوق العاده اضطرار ی! واست یه آدرس میفرستم همین الان پاشو بیا منم تو راهم.

 _..

خدا نکنه! چشم بیا منتظرتم_.

مشکوک نگاهش کردم که گوشیش رو قطع کرد و رو پاش گذاشت ، دستم میسوخت یکم فشارش دادم و با شک پرسیدم.

_به کی گفتی بیاد؟ از افراد انجمن بود؟ خونسرد، سرعتش رو زیاد تر کرد و آروم گفت:

_نه، از افراد انجمن نیست.

عصبی نگاهش کردم، این دختره زیادی خونسرده! نکنه کلا منو اسکول کردید!

_پس چه طور ی می خوای کمکم کنی؟

انگار که متوجه کلافگیم شده باشه، نگاه عمیقی بهم انداخت و یکم رو صندلی جابه جاشد .

_مگه تو دنبال یه تبدیلشونده نیستی که بتونه کمکت کنه؟  سر ی به معنی مثبت تکون دادم و آروم گفتم:

__چرا، اما درک نمیکنم که شما الان دقیقا دار ی چیکار می کنی، یا اصلا می خوای چیکار کنی! فقط ببین، ما وقت نداریم شاهین حالش خیلی بده، این دکتر…دکتره گفت…

از یادآور ی این که گفتن ممکنه بمیره، ناخوداگاه اشکم جار ی شد و نتونستم ادامه بدم، نمی دونم چه مرگم شد!

اصلا معلوم نیست با خودم چند چندم؟! از یک طرف میترسم بلایی سرش بیاد، از یک طرف نگران آینده، اصلا معلوم نیست می خوام چه غلطی کنم!

دستمالی رو به سمتم گرفت و با لحن مهربونی همون طور که یکم سرعتش رو بیشتر میکرد گفت:

_گوش کن عزیزم، من مطمئن حالش خوب میشه نگران نباش، من دارم همراهت میام که کمکت کنم .

اگر نبردمت انجمن چون درجریان کارهایی که برادر کوچیک آقای محسنی کرده هستم و می دونم اگر انجمن بفهمه براتون دردسر میشه.

_پس تبدیلشونده ها چی؟ بدون اونا که نمی شه.

خنده ای کرد و دستش رو روی لب هاش کشید، یکم سمت صورتم خم شد و با لحن شوخی گفت:

_من این جا هویجم؟

گنگ نگاهش کردم، وایسا ببینم نکنه این دختره، خودشم چیزه…تبدیلشوندس! آره خوب مگه برادرش نیست؟ لابد یک چیز ارثی بینشون باشه!

_شما خودت تبدیلشونده هستی؟

سر ی به معنی آره تکون داد که یکم خوشحال شدم!

ناموسن یعنی تو الان از اینایی که ندا واسم تعریف کرد هستی؟ همتون آنقدر خوشگل و طبیعی هستید؟

یکم با دقت بهش نگاه کردم، خدایی اینا که عجیب هستن چرا چهره هاشون عجیب نیست و آنقدر معمولی به نظر میان؟! یعنی اگر خودش نمیگفت من تا صدسال دیگم نمی فهمیدم که اینم یک موجود غیرطبیعیه، واسم جالب بود که یک چیز جدید دیگه دارم میبینم.

_شما اسم من رو می دونستی اما، من شمارو نمیشناسم.

گوشیش رو از روی پاش برداشت و همون طور که انگار داشت دنبال چیز ی داخلش می گشت آروم گفت:

_من خیلی گیجم عزیزم شرمنده. باید اول خودم رو کامل معرفی می کردم، من روسلا هستم خواهر کوچیک تر امیرحسین رادمنش.

روسلا! چه اسم باحالی، خواستم چیز دیگه ای بهش بگم که با زنگ خوردن گوشی تو جیب مانتوم ،بیخیالش شدم و گوشی رو برداشتم.

ندا بود که مدام زنگ میزد، دکمه سبز رنگ اتصال رو با یک نفس عمیق فشردم و کنار گوشم قرار دادم.

_الو.

_الو هلنا، کجایی؟ چرا جواب پیامک هام رو ندادی سکته کردم!

عه، این کی پیام داده نفهمیدم؟ با لحن شرمنده ای درحالی که نگاهم، قفل جاده ای که هرچی جلو تر می رفتیم آشنا تر به نظر میرسید، گفتم:

_ببخشید اصلا حواسم نبود، من دارم برمیگردم عمارت تو کجایی؟ یکم مکث کرد و آروم گفت:

_قبل این که پیام تورو ببینم مجبور شدم برگردم، جات خالی دانیار خون به پا کرد تا دلت بخواد هوار کشید منم مثل بز لبخند تحویلش دادم! البته نگران نباش قانع شده حالشم خوبه. الانم اومدم تو اتاق تو، آقا شاهرخ کارت داره یه لحظه گوشی…

باشه ای گفتم که بعد از چند ثانیه صدای بم و مردونه ای که خالی از درد و ناراحتی های دنیا نبود، به گوشم طنین انداخت .

_سلام، چیشد؟

مشتاق بود و من از اون مشتاق تر! تو صداش التماس و امیدی موج میزد که هر لحظه ترس این رو داره که مبادا یه اتفاق یا حرفی باعث ناامید شدنش بشه .

_سلام آقا شاهرخ، نگران نباشید من دارم میام عمارت.

_با کی دار ی میای؟

نگاهی به روسلا انداختم که حواسش پی رانندگیش بود و انگار چیزی فکرش رو به خودش مشغول کرده.

_مثل این که آقای رادمنش خودشون رفتن خارج الان با خواهرشون دارم میام، ایشون قبول کردن کمکمون کنن.

با گفتن این جمله کلا سکوت شد، اول فکر کردم تماس قطع شد، گوشی رو از خودم فاصله دادم. هنوزم چراغش روشن خاموش می شد، وصله که!

_الوو، آقا شاهرخ؟ شنیدید چی گفتم؟ الوو؟

_آره، آره شنیدم. بیا منتظرتم.

گوشی رو قطع کردم و دوباره گذاشتمش تو جیبم، فکر خودمم درگیر بود و حسابی حس نگرانی و ترس به دلم چنگ میزد. دستم رو به آغوش گرفتم و کمی فشردمش، خیلی درد میکرد، با فشار دادنش یک لحظه بدجور تیر کشید که آخی زیر لب گفتم، روسلا نگران چرخید سمتم و با لحن آرومی گفت:

_حالت خوبه؟ تو که صدمه دیدی واسه چی اومدی! کس دیگه ای نبود؟ لبم رو به دندون گرفتم و همون طور که چشم هام رو روی هم میفشردم گفتم:

_زخمم خیلی جدی نیست اما، واسه شاهین خیلی جدیه! اون واجب تر از منه به خاطر نجات جون من این جور ی صدمه دید.

یکم سکوت شد، بدجور حس سرما میکردم اونم به خاطر ضعیف شدنمه، هرچی به خارج شهر و عمارت نزدیک تر می شدیم، مسیر خاکی بیشتر خودش رو نشون میداد. بعد از چند دقیقه صدای روسلا تو گوشم پیچید.

_دوسش دار ی؟

گیج سمتش سر چرخوندم، کم کم سرما داشت به مغز و استخوانم سرایت میکرد، بیشتر تو خودم مچاله شدم و با صدای گرفته ای گفتم:

_کی رو؟

زیرچشمی نگاهم کرد، انگار که فهمید سردمه، همون طور که بخار ی ماشین رو روشن می کرد گفت: _همون کسی که به خاطرش با این زخمت اومدی دنبال کمک. همون کسی که با تصور از دست دادنش اشکت درمیاد! کسی که برات آنقدر با ارزشه که به خاطرش به منی که اصلا نمیشناسی اعتماد کردی. حرکاتت چیز ی بیشتر از دوست داشتن رو فریاد میزنه.

سرم رو پایین انداختم ، درحالی که گرمای بخار ی لذت بخش ترین چیز ی بود که الان میتونستم حسش کنم، به جواب این سوال فکر کردم. با این که چند دفعه ای سوتی دادم اما، وحشت دارم از اعتراف به این موضوع برام سخته و شاید کمی غیر ممکن به نظر می رسه. درحالی دستم سالمم رو شیفت گذاشتم تا به نوبت اول دستم رو فشار بده بعد شکمم رو که تیر می کشید با بی حالی گفتم:

_آره، اما می دونم دوست داشتن من یه چیز ممنوعست، حس می کنم من نباید دوسش داشته باشم می ترسم نتونم کنارش بمونم.

روسلا بدون این که نگاهم کنه پرسید.

_پس می خوای چی کار کنی؟ یه عمر با حسرت این که نتونستی کنار کسی که عاشقته بمونی زندگی کنی؟ یا تا آخر عمرت فقط چشمت دنبالش باشه و بدبختی و تا موقع مرگ برای خودت بخر ی؟ اصلا میتونی بدون اون زندگی کنی؟

با ناراحتی نگاهی بهش کردم، چرا اصلا این بحث رو وسط کشیده؟ لابد واسش جالبه که یکی از آدم های معمولی عاشق یک خون آشام بشه. این چیز ی نیست که الان بخوام راجبش فکر کنم!  

_تو نمی فهمی، آره شاید واقعا می خوام بدبختی برای خودم بخرم؛ نه نمیتونم بدون اون زندگی کنم اما من و اون باهم فرق داریم، من یه انسانم و اون…

پرید وسط حرفم و خیلی خونسرد و عادی، درحالی که سرعتش رو به خاطر رسیدن به عمارت کم می کرد گفت:

_چون یه خون آشامه دورگس؟ از روز ی میترسی که بلایی سرت بیاره؟ یا نتونه خودش رو کنترل کنه؟ از زندگی با یه خون آشامی که هر روز خدا به خونت تشنس می ترسی؟!

متعجب بهش نگاه می کردم، اون این چیزارو از کجا می دونه؟ نزدیک خونه پارک کرد و چند لحظه ای خیر جاده رو به روش شد.

_تو اینارو از کجا می دونی؟ اصلا مگه میتونی حال من رو درک کنی؟ خودِ تو نمیترسی که با همچین کسی بخوای آیندت رو بساز ی؟ زندگی با یه موجود ماورایی برای منی که تو عمرم حتی فیلم تخیلی ام ندیدم خیلی سختِ،در واقع غیرممکنه!

برگشت، لبخند کمرنگی بهم زد، همزمان که نگاهم رو صورتش بود در عمارت هم باز شد. نگاهی به در انداخت و زمزمه وار گفت:

_از کجا می دونی نمیتونم درک کنم؟ می خوام بهت یه چیز ی بگم، اینو بدون عشق حرف حالیش نیست!

گیج و مبهوت بهش نگاه کردم، به جرات میگم اصلا درک نمیکردم فازش چیه!

نگاه گیجم رو که دید، دستم رو فشرد و اشاره کرد که پایین بریم، سر ی به معنی باشه تکون دادم و همون طور که فکرم بدجور مشغول حرفاش بود پیاده شدم.

پیاده شدن همانا، لرز گرفتن منم همانا! بدجور سردم شد، با این که فکر نمیکنم خیلی هوا سرد باشه ،حداقل نه آنقدر ی که کسی لرزش بگیره!

با قدم های تند همراه روسلا داخل حیاط رفتیم. با دیدن ندا و چهره پکر آقا شاهرخ آب گلوم رو بی صدا قورت دادم.

چند قدمی جلوتر رفتیم که روسلا گرم با آقا شاهرخ سلام و احوال پرسی کرد، چشم گردوندم که با دیدن دانیار که به سمتمون می اومد، کنار ندا ایستادم.

شاهرخ با دیدن دانیار خونسرد اشاره ای به روسلا کرد و محترمانه گفت:

_ایشون خانم رادمنش هستن، من با برادر ایشون دوست صمیمی هستم. انگار امیرحسین واسه کار ی رفته خارج، خداروشکر خواهرشون بود.

دانیار نگاه گیرایی به روسلا انداخت و لبخند کم جونی زد. که واسم تعجب برانگیز بود، معلوم نیست ندا چه طور ی این رو راضی کرده که هیچی نمی گه.

_سلام، دانیار رحیمی هستم.

روسلا متقابلن لبخندی بهش زد و سر ی تکون داد. از گوشه گوشه صورت دانیار ترس و نگرانی درحال سرازیر شدن بود. بهش البته کاملا حق میدم با اون بلایی که تو گذشته سرشون اومده، حق داره به انجمن اعتماد نکنه.

یواش سرم رو نزدیک گوش ندا بردم و درحالی که از سرما کم کم دندونام بهم میخورد شمرده شمرده گفتم:

_با دانیار صحبت کردی؟

ندا زیرچشمی نگاهی بهم کرد و لبش رو به دندون گرفت .

_ آره، البته قانع نمی شد یکم برخورد فیزیکی کردیم. اما، فقط تو نیستی که نگران شاهینی، قانع کردنش زیاد سخت نبود.

سر ی تکون دادم که آقا شاهرخ اشاره کرد داخل بریم، منم از خدا خواسته زودتر از همه رفتم داخل و به آشپزخونه پناه بردم، اولین چیز ی که به دستم رسید و برداشتم و خوردم.

فشارم افتاده بود و دستم دیگه بدجور منو به مرز کلافگی رسونده.

به سختی تو تک به تک کابینت ها دنبال چیز ی مثل جعبه کمک های اولیه یا حتی یک مسکنی چیز ی بودم اما، تنها چیز ی که وجود نداشت همین یک مورد بود.

کلافه از آشپزخونه بیرون اومدم بلکه از ندا سراغ دکتر معین رو بگیرم، خداکنه هنوز تو عمارت باشه .

آنقدر نگران حال و روز شاهین بودم و هستم که به خودم نرسیدم، الان هاست که دیگه از درد بزنم زیر گریه!

آقا شاهرخ و روسلا رو مبل مشغول صحبت بودن و انگار بحثشون مسئله مهمی بود که به جای سرازیر شدن تو اتاق شاهین دارم صحبت می کنند.

من این جا واسه حال شاهین دارم پر پر می زنم اینا چرا دارن صحبت می کنن؟ نباید الان یه حرکتی چیز ی بزنن؟

جلوی در آشپزخونه، جور ی که بتونم به درگاه در تکیه بدم ایستادم و نگاهم رو از اونا به دانیار انداختم که نزدیک پنجره به بیرون خیره مونده بود.

دستم رو به آغوش گرفتم و چند قدمی رو طی کردم و پشت سرش قرار گرفتم.

وقتی صدای پام رو شنید با اخم کمرنگی که نشون می داد از دستم دلخوره چرخید سمتم، بهش حق میدم شاکی باشه فقط امیدوارم اونم بهم حق بده که چرا این طور ی کردم.

با لبخندِ کم رنگی که لب های ترک خوردم رو به نمایش گذاشته گفتم:

_ببخشید، دکتر معین نیست؟ خیلی جدی جوابم رو داد.

_نه یک ساعت پیش رفت انجمن، درد دار ی؟

سر ی به معنی آره تکون دادم که دست کرد تو جیب کتش و دو بسته قرص صورتی رنگ بهم داد.

_حدس می زد دردت شروع شه، اینا رو داد که بهت بدم. هروقت درد داشتی بخور.

با تشکر ریز ی ازش گرفتم، خواست از کنارم رد شه که با لحن شرمنده ای گفتم:

_بابت رفتارم متاسفم، می دونم که…

پرید بین حرفام و درحالی که نگاهم نمی کرد با لحن گرفته ای گفت:

_مهم نیست، می دونم برات چقدر سخته که این اتفاقات رو پشت سر بزار ی و با این چیزا کنار بیای اما، دیگه آنقدر خودسرانه عمل نکن این بار ندا کنارت بود سر ی بعد ممکنه آسیب ببینی.

سرم رو پایین انداختم و درحالی که از نگاه خیرش فرار ی بودم با ناراحتی لب زدم.

_بابت دوستتون هم متاسفم! یه جورایی همش تقصیر منه که الان…

پرید وسط حرفم، با کلافگی مشهودی نفس عمیقی کشید که انگار می خواست بغض صداش رو قورت بده. دستی تو موهاش کشید و سر به زیر گفت:

_خودت و واسه هیچ چیز ی مقصر ندون، تقصیر تو نیست. علیسان نباید اون طور ی پیش روی می کرد و می اومد تو که البته اگه نمی اومد شاید الان تو وشاهین…

مکث کرد، ناخوداگاه چیز ی به درون قلبم چنگ زد، چیز ی مثل حس درد و پشیمونی. آره اگه اون نمی اومد تو الان من و شاهین هر دو مرده بودیم.

با صدای آیفن، سرم رو بلند کردم و نگاهم به اون سمت کشیده شد.

_اگه می شه باز کنید، با من هستن.

این صدای روسلا بود که سکوت مسخره سالن رو شکست. دانیار که کمی متعجب به نظر می رسید، با ابرو های بالا پریده نگاهی به روسلا انداخت و آروم گفت:

_به کسی گفتید بیاد؟

شاهرخ و روسلا بلند شدن و اومد نزدیک ما و همزمان شاهرخ با نیمچه لبخندی که توش غم موج میزد لب زد.

_ آره، نیروی کمکیِ ، اتفاقا می شناسیش. بزار بیاد تو.

دانیار نگاه مشکوکی به هراشون انداخت ولی دستش به سمت دکمه آیفن رفت و بدون این که سوال کنه کیه،در حیاط رو باز کرد.

شاهرخ دستی به شونه دانیار کشید.

منم که همیشه خدا فضول! رفتم سمت پنجره تا ببینم این کیه که روسلا خبرش کرده.

همزمان آقا شاهرخ و دانیارم تو حیاط رفتن، نزدیک ساعت شیش بود و چیز ی تا تاریکی مطلق نمونده.

یکم طول کشید تا طرف بیاد داخل ،یک مرسدس بنز مشکی که یک سرنشینم بیشتر نداشت.

همین طور ی داشتم گیج نگاهشون میکردم که روسلا اومد کنارم و با لبخند دلنشینی که کاملا مشخص بود از اومدن این آدم غریبه رو لب هاش جا خوش کرده، گفت:

_ یکم دیر کرد.

خواستم چیز ی بگم که اون پسره از ماشین پایین اومد و با آقا شاهرخ و دانیار دست داد. با دقت نگاهش کردم یک جورایی از همین جام اخم غلیظ و وحشتناک دانیار کاملا مشخص بود که این یارو رو می شناسه.

یک پسر جوون که جا داره بگم جای برادر ی واقعا چهرش خوب بود! قشنگ داشتم با نگاهم قورتش میدادم که روسلا دست به سینه نگاهم کرد و با لحن شیطونی گفت:

_صاحاب دارها، این جور ی نگاهش نکن.

_این پسره کیه؟

_یکی مثل شاهین.

چرخیدم سمتش و سوالی نگاهش کردم.

_یعنی بالسِت؟

سر ی به معنی آره تکون داد، دوباره نگاهم رو بهشون انداختم که کم کم داشتن می اومدن داخل. گفت بالست؟ با اومدن چیز ی تو ذهنم یک چیز گنگ برام درست شد، ناخوداگاه گیج پرسیدم.

_این پسره رو از کجا می شناسی؟

صداش نیومد، همزمان صدای باز شدن در باعث شد برگردم سمت روسلا که با نگاهش زمین رو جارو میکرد. نگاه منتظرم رو که دید با لحن آرومی و خاصی گفت:

_یادته گفتم عشق حرف حالیش نیست؟

_آره…

سر بلند کرد و لبخند مهربونی بهم هدیه داد .

_نامزدمه.

یک لحظه هنگ کرده نگاهش کردم. دهنم وا موند، جانم؟ مگه می شه؟!

قدرت تحلیل کردن این موضوع رو اصلا نداشتم. تو کف مونده بودم که چی به چیه، نامزد روسلا یک خون آشام دو رگست! مگه اینا باهم دشمن نیستن؟  

تو گیجیت داشتم غرق می شدم که با سلام همون پسره؛ دهن نیمه بازم رو بستم و سر به زیر جوابش رو دادم. معلوم نیست چقدر تو هنگیت ذهنم داشتم شنا می کردم! اون پسره اومد رو به روی روسلا و دستش رو گرفت و با لبخند کشیدتش سمت خودش به جرات می گم چنان شوقی تو نگاهش بود که منم تونستم ببینم.

ناخوداگاه یاد شاهین افتادم، وقتی اون شب اومد پیشم همین جور ی نگاهم می کرد! یعنی نگاه یک آدم عاشق همین طوریه؟ با این که خون آشامِه؟  

خدایا، شاهینِ  من، اونم این جور ی نگاهم کرد و من جواب نگاهش رو ندادم…

دیگه ظرفیتم پر پرِ، در جدال سخت جلوگیری از ریزش اشک هام درحال شکست بودم، دیگه اصلا متوجه مکالمه اشون نشدم بی اختیار خطاب به همشون گفتم:

_می شه، اول بریم سراغ شاهین؟ اون حالش خوب نیست…

لحنم زیادی بغض داشت، روسلا که حال داغونم رو دید، لبخندی زد و همون طور که شونم رو می فشرد گفت:

_حق با هلناست، الان آقای محسنی از همه چیز واجب تره!

واقعا هم واجب تره، قرار نیست آخرین امیدم رو به همین راحتی از دست بدم، من و روسلا جلو افتادیم و از پله ها بالا رفتیم، پشت سرم هم آقا شاهرخ و نامزد روسلا اومد و دانیار با کلافگی ما رو تا بالای پله ها با نگاه نگرانش بدرقه کرد.

با ورودمون به اتاق بازم با دیدنش حالم بدتر شد. قشنگ ضربان بالای قلبم رو حس می کردم.

بی اختیار، رو صندلی نزدیک در نشستم و مثل مجسمه های که نماد غم و اندوه هستن، به حرکاتشون زل زدم. هیچی از حرفاشون رو متوجه نمی شدم و شاید آنقدر حال خودم بد بود که قدرت تحلیل این کلمات و جملات رو از دست داده بودم.

اما، از چهره نگران نامزد روسلا بیشتر ترسیدم، این یعنی شاهین حالش بدتر از اونیه که فکرش رو می کنم!

دقیق نمی دونستم چی به چیه و قراره چی کار کنن، ولی هر چی که بو، آقا شاهرخم تو این اتاق مثل من هیچ کارست.

_می خوای بریم بیرون منتظر باشیم تا کارشون تموم شه؟

بی حال، درحالی که با دستم چشم هام رو کمی فشار می دادم، سمت شاهرخ چرخیدم.  

به سختی نفسی کشیدم، یا هوای این جا برای من خیلی خفس یا دنیا دیگه جایی برای من نداره که هرجا میرم، این خفگی مزاحمم میشه.

چه طور تو این وضعیت میتونم بیرون منتظر باشم؟ درحالی که می دونم با هر نفسی که شاهین میکشه انگار یک قدم به مرگ نزدیک تر میشه

چه طور میتونم بی تفاوت باشم؟ _نه، می خوام این جا کنارش بمونم.

_آخه میترسم حالت بد شه. همین الان رنگت از گچ اتاق هم سفید تره!

نگاه خستم رو از شاهرخ به روسلایی که الان رو به روم ایستاده بود و با نگرانی مشهودی نگاهم می کرد، انداختم .

ای بابا!

یکی دیگه حالش بده برید سراغ شاهین ناموسا چرا دور من می چرخید! با لحن کلافه ای درحالی که چشم هام کمی تار می دید، با دست به شاهین اشاره کردم و گفتم:

_میشه به اون برسید؟ به خدا من حالم خوبه روسلا پرید وسط حرفم و با اخم گفت:

_نه هلنا، تو خوب نیستی همین الان پاشو برو بیرون، ازم کمک خواستی اومدم، مطمئن باش تا وقتی که شاهین خوب نشه از این خونه نمیرم، اما تو الان به اندازه شاهین حالت بد هست و نیاز به درمان دار ی.  

کم کم دیدم داشت تار تر می شد و نمیتونستم چهرشون رو تشخیص بدم اما، قلبم اصلا حالیش نبود که خودمم حالم بده!

یکم که گذشت روسلا  با ملایمت از بازوی دست سالمم گرفت و به سمت بیرون با قدم های آروم هدایتم کرد و زمزمه وار گفت:

_می دونم نگرانشی درک می کنم اما، با این حالت فکر نکنم طاقت دیدن یه سر ی چیز عجیب دیگه رو داشته باشی.

دستم رو به در گاه در گرفتم و بی حال با نفسی عمیق گفتم:

_مگه می خوای چی کار کنی؟ خندید و با لبخند گفت:

_قراره خون و خونریز ی راه بندازم!  

یکم فکر کردم تا دوزاریم افتاد، شاهین باید از خون روسلا بخوره. پاک این موضوع رو فراموش کرده بودم. هنوزم باور قلبیم اینه که یک روز از خواب پامیشم و میبینم تمام اینا یک رویا بود…

خودم مشتاق تر شدم که نمونم، چیه بابا! الان من خودمم تو آینه ببینم جیغ میزنم! ترجیح میدم پشت صحنه بمونم.

به بالای پله ها که رسیدیم، دست روسلا رو ول کردم و با لحنی که توش نگرانی و التماس مشخص بود گفتم:

_تو روخدا برو پیش اون، من خودم میرم پایین.

مردد دستم رو ول کرد و سر ی تکون داد، دستم رو به نرده گرفتم و با قدم های شمرده شمره، از پله ها پایین اومدم.

خسته از این همه کش مکش های جور واجور، دلم یک خواب راحت یا یک حموم داغ می خواست!

نور سالن به نسبت طبقه بالا، ملایم تِربود چشم هام میسوخت همین نور کم هم اذیتم می کرد.

یکی از همین مسکن هایی که دانیار بهم داد رو بدون آب خوردم و رو کاناپهِ سهِ نفر نزدیک آشپزخونه ،خودم رو پرت کردم.

سرم به پشتی نرم مبل، تکیه کرد و چشم هام روی هم افتاد، فقط الان می خوام بخوابم.

بخوابم و بلند شم ببینم همه چیز درست شده! روسلا آخرین امید منه، حتی فکر کردن به این که ممکن این امید هم از بین بره، من رو تا مرز دق مرگی می رسونه.

ای بابا!

درد دستم کم بود حالا دونه به دونه اعضای دیگه از رو حسادت دردشون میگیره.

رو مبل دراز کشیدم و تو خودم مچاله شدم، از بین این همه اتفاقات جورواجور که به جرات میگم، یک سریش رو حتی نتونستم هضم کنم و هنوز با عقل من بدبخت جور درنمیاد، می ترسیدم حتی بخوام روی یکیش تمرکز کنم.

تازه! وسط همه اینا صحبت های روسلا رو مخم رژه می رفت، نامزدش یکی مثل شاهینِ، بلکم بدتر!  

با توجه به چیزایی که درباره این دوتا موجود فهمیدم بودن این دوتا کنار هم مثل بودن، میش و گرگِ! خدایا میگه میشه؟

چه طور ی همچین اتفاقی میتونه بیفته؟  

هرچیز ی رو بتونم درک کنم این یکی رو والا نمی تونم.

کم کم چشم هام گرم شد، خودمم مشتاق این خواب و آرامش موقت بودم، بلکه مسکنِ زودتر اثر کنه.

کمرم رو به پشتی مبل بیشتر چسبوندم، چشم ها سنگینی این همه خستگی رو دیگه نتونست تحمل کنه و به خواب رفتم.

 ***

_هلنا، هی دختر، بیدار شو

صدای مهربون و گرفته ندا رو حتی وقتی که خوابم هستم به راحتی تشخیص میدم، از بین پلک های بهم چسبیدم روزنه کوچیکی ایجاد و نگاهی به چهره مشتاق ندا انداختم.

دقیق الان حس و حال اونایی رو دارم که نزدیک صدساله خوابیدن و حال ندارن از جاشون بلند شن.

هرچند که صدسال خواب هم نمیتونه این همه خستگی رو از دوشم برداره.

با لحن خواب آلوده ای، درحالی که داشتم فکر می کردم بی حسی دستم به خاطر خواب رفتن ،یا واقعا دردش از بین رفته، گفتم:

_شاهین چی شد؟

لبخند بی جونی زد، لب های نازک و کشیدش توانایی وانمود کردن هم نداشت. آروم همون جا جلوی مبل رو زمین نشست و درحالی که یک دستش روی لبه مبل، نزدیک صورتم قرار می گرفت با لحن آرومی گفت:

_هرچی بیشتر میگذره، بیشتر به این پی میبرم تو و شاهین چقدر شبیه هم هستید. لامصب، بزار چشمات واشه بعد سراغش رو بگیر به اندازه کافی تو خواب اسمش و صدا زدی.

با این حرفش خون به داخل رگ های صورتم دوید و مطمئن شدم الان با یک لبو هیچ فرقی ندارم ،آبروم رفت یعنی تو خواب اسمش رو صدا زدم؟

کمی دستم رو فشار دادم و به کابوس های مسخره ای که تا الان دیدم فکر کردم. خب، تعجبی هم نداره!  

تو تمام چرت و پرت هایی که دیدم، شاهین حضور فوق العاده پر رنگی داشت!

نگاهم رو به اطراف انداختم و همزمان درحالی که لبم رو گاز می گرفتم، گفتم:

_حالا هرچی، چیشد؟ روسلا و شاهرخ کجان؟

ندا شونه ای بالا انداخت و دستی به چشم های ورم کردش کشید.

_راستش منم همین الان اومدم، فقط می دونم شاهرخ و دانیار واسه کار ی بیرون رفتن و تازه، نامردا به منم نگفتن چه کار ی! اما، روسلا الان این جا بود، رفت سرویس بهداشتی.

همزمان نگاهم رو از چشم های ندا که زیادی از حد ورم کرده بود به چراغِ روشنِ، سرویس بهداشتی انداختم .

بزار بیاد از اون می پرسم، این که چیز ی نمی دونست!

روی مبل به حالت نشسته، با کلی آه و ناله که به خاطر خشک شدن کمرم،ِ تغییر وضعیت دادم و پام رو کمی دراز کردم.

_ندا

برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد، لبم رو دو مرتبه گاز گرفتم .یک جورایی روم نمی شد بهش بگم معدم داره میاد تو حلقم اما، دردش واقعا عذاب آور بود.

_چیز ی هست من بخورم؟ من قرص نباید با معده خالی مصرف می کردم، الان بدجور درد می کنه .

میگم

مثل برق گرفته ها از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد، با لحن پر از حرصی دستش رو زد به کمرش و گفت:

_یعنی چی با معده خالی خوردی؟! مگه مرض دار ی؟ دستت رو که زدی ترکوندی می خوای دونه به دونه اندام های دیگه روهم به ملکوت برسونی؟ چرا به من نگفتی خب؟ حتما باید یه چیزیت بشه؟ به تمام معنا استایل مادربزرگ ها رو داشت که با جارو بچه ها رو تهدید می کنن! فقط یک چادر گل گلی سفید کم داره که دور کمرش ببنده.

از تصور ندا با چادر و جارو  نیشم شل شد و خندم گرفت، ندا که خنده های بی دلیل رو دید با اخم دیونه ای زیر لب گفت.

_بتمرگ این جا، از جات تکون نمی خوریا! الان برات غذا میارم.  

فقط سر ی تکون دادم و سعی کردم تصویر ندارو با این مشخصات تو ذهنم محو کنم، همزمان که ندا رفت روسلا هم از سرویس بهداشتی بیرون اومد، با این که سرگیجه داشتم اما، چیز ی به اسم طاقت در من مرده، به سرعت از جام بلند شدم و سمتش رفتم که وسط راه سرم گیج رفت و این دنیای بی رحم رو تار دیدم.

چیز ی نمونده بود زمین بخورم، که دست های مهربونش بازوم رو گرفت.

_هلنا جان خوبی؟ بابا مگه نگفتم اول به خودت برس، بیا بشین ببینم.

نزدیک ترین مبل، با راهنمایی روسلا نشستم و چند لحظه ای چشم هام رو روی هم فشردم.

ناخوداگاه نگاهم به دست چپش افتاد، از مچ تا یکم بالاترش رو با پارچه سفید رنگی به صورت خیلی ماهرانه و تمیز پانسمان کرده بود.

از تصور این که دستش رو بریده، یک لحظه مور مورم شد!

نگاهم رو از دستش گرفتم و به چشم های کشیده مشکی رنگش خیره شدم.

_چی شد روسلا؟ حالش چه طوره؟   

نیمچه لبخندی بهم زد و سرش رو پایین انداخت، توچهرش کمی غم و گرفتگی مشخص بود اما، هیچ رقمه دلم نمی خواست به این فکر کنم که گرفتگیش ربطی به شاهین داره.

_ما کارهای لازمه رو کردیم، بقیش به خودش بستگی داره.

مثل این وا رفته ها به مبل تکیه دادم و با بغضی که یهویی نمی دونم از کدوم سوراخی پیداش شد لب زدم.

_یعنی ممکنِ حالش خوب نشه؟

روسلا نگاهش رو از مزائیک های براق کف زمین گرفت و با لحن دلداری مانندی، همون طور که دستم رو می گرفت گفت:

_من همچین چیز ی رو نگفتم! شاید طول بکشه تا خون من بهش اثر کنه، من زخمش رو دیدم متاسفانه خیلی عمیقه، به علاوه که زهرشم وارد بدنش شده، این زمان می بره زمان!

چیز ی که تو این مدت به شدت بهم ثابت شده با ارزشه و هیچ رقمه نمیشه برشگردوند .

چه طور ممکن منی که تا چند ماه پیش، دیدن فیلم های تخیلی رو هم چیز مسخره ای می دونستم ،باهمچین حقایقی رو به رو بشم؟ کی فکرش رو می کرد با برگشتن حافظم این همه بدبختی و ترس رو برای خودم بخورم؟

الان می فهمم چرا شاهین بهم گفت، دونستن حقیقت عواقب داره!  

من از کجا باید می فهمیدم حقیقت ممکنه همچین چیز ی باشه، خدایی از کجا باید می دونستم؟ _هلنا نگران نباش، اون حالش خوب میشه، الانم رضا پیششه.

از پشت حریرچشم هام به صورت نگرانش نگاهی انداختم، چی باید بگم؟  وقتی خوب شد من باید چی کار کنم؟ پیشش بمونم؟ یعنی می تونم که بمونم؟

یا اصلا توان این رو دارم که نمونم و برم و یک عمر شب ها به یادش، بالشتم رو تو آغوش بگیرم و گریه کنم؟

خدایا، این چه سرنوشتی که برام رقم زدی؟

باصدای گرفته ای که تارهای صوتیش به خاطر بغض می لرزید گفتم:

_روسلا من باید چی کار کنم؟

تو عمرم آنقدر احساس عاجز ی و داغونی نداشتم، حتی وقتی پدر و مادرم رو از دست دادم و آواره شدم تکیلفم مشخص بود. اما، الان درست وسط یک جاده دو طرفه تاریک گیر کردم و نمی دونم کدوم مسیر رو در پیش بگیرم که تو دره پشیمونی پرت نشم.

کنارم رو مبل نشست و منو سمت خودش چرخوند.

_چی رو چی کار کنی؟!

اشکی از چشمم چکید که حتی پاکش نکردم، بزار ردپای این درد روی گونه هام نقش ببنده!

_اگ..ر شاهین… خوب نشه ..من ..خودم ..رو می..کشم، اما…اما…وقتی بیدارشد…من..من…باید..چی..کا..ر..کنم؟ اون..ا..ز..من..جواب..می خواد..

با لبخند مهربونی، منو گرفت توبغلش، بغلی پر از آرامش گرم و پر از لطافت!

چقدر دلم یکی از آغوش ها می خواست، همین گهواره گریه های بی وقفم شد.

_من می دونم چی تورو مردد می کنه ،یا چی میترسونتت. اما، هلنا به من گوش کن تو از قدرت عشق خبر ندار ی!  

سرم رو شونه اش نشست، اشک های نامرد، از گونم روی مانتو مشکی رنگش می نشست و من از گریه زیاد حتی فرصت نفس کشیدن هم نداشتم.

_هیس، گریه نکن دختر خوب. مگه دوسش ندار ی؟ اینبار با بغض لب زدم.

_عا..شقش..م.

عاشقشم! چقدر تو این مدت سعی می کردم همچین واژه ای رو از همه مخفی کنم، چقدر سعی کردم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ اما، نشد!

دستش روی کمرم نشست و منو به خودش بیشتر فشرد، حتی از این جام لبخندش رو حس می کردم!

_می دونی من و رضا چه طور ی باهم آشنا شدیم؟

فقط سر ی به معنی نه تکون دادم که کمی من رو از خودش فاصله داد و به چشم هام نگاه کرد.

_دوست دار ی بشنوی؟

دستی به رد سیلی قطرات بارون چشم هام کشیدم و زیر لب بله ای گفتم. نمی دونم چرا اما، باهاش حس راحتی می کردم، با این که روسلاهم یک موجود ماورایی بود ولی شرایطش مشابه منه و شاید بتونه من رو از این دوراهی نجات بده!

لبخند ملایم روی لب هاش بیشتر کش اومد و بالحن مهربونی گفت:

_دفعه اولی که رضا رو دیدم تو جنگل گم شده بودم و نزدیک بود بمیرم! اون زمان اصلا نمی شناختمش و حتی نمی دونستم که یه خون آشام دورگس که تشنه خونمه .

بینیم رو بالا کشیدم و دستمالی از روی میز کنار مبل برداشتم و گفتم:

_پس..چ..چه..طور ی..فه..فهمیدی؟

خندید. دستی به گونم کشید و رد اشک رو با ملامیت پاک کرد. این دختر یک چیز ی فراتر از مهربون بود.

_راستش، زمانی فهمیدم که می خواست منو بکشه.

از این حرفش چشم هام گرد و دستم رو هوا خشک شد. نگاهم رو که دید لبخند محوی زد.

_اما نکشت، نتونست. اون تمام مدت پیش من بود، بدون این که من از هویتش خبر داشته باشم ،هیچ وقت مایل به خوردن خون من نبود، حتی زمانی که دستگیر شد. وقتی تو زندان برای اولین بار، با دونستن این که خون آشامه دیدنش رفتم، ازش پرسیدم چرا منو نکشتی؟ بهم جوابی نداد اما، من از تو چشم هاش جواب رو خوندم. چهره مغرورش چیز ی رو لو نمی داد ولی چشم های لرزونش همه چیز رو بهم گفت. به هر بدبختی که بود به کمک برادرم نذاشتم زندان بمونه از اون جا به بعد خیلی چیزا شروع شد.

نگاه متعجبم رو کمی جمع و جور کردم، دروغ چرا یکم هضمش برام سخت بود!

_خب، اون برای خوردن…یعنی منظورم این که، چیزه واسه تغذیش

گفتنش برام سخت بود، خودشم این موضوع رو فهمید پرید وسط حرفم و گفت:

_رضا نزدیک یازده ساله که خون نمی خوره، واسه همین آنقدر راحت تو دیدار اولش با من یا دیدار های بعدی، هیچ واکنشی نشون نداد. بالست ها مثل خون آشام های اصیل نیستن. خون آشام ها اگر خون نخورن میمیرن اما، بالست ها فقط ضعیف باقی میمونن.

یکم طول کشید تا دوزاریم بیفته که منظورش چیه اما، از شنیدن این حرفش خوشحال شدم، نمی دونم چرا اما، واقعا حس خوبی بهم دست داد!

سوالی به ذهنم نمیرسید که ازش بپرسم ،یعنی ممکن شاهینم همچین کار ی رو بکنه؟ یعنی اگر خون نخوره طوریش نمیشه؟

تو همین کش مکش های بی تابانه ذهنم درحال جنگ بودم که ندا همراه یه سینی کنارمون اومد و میز کوچیک کنار مبل رو با پاش جلو آورد و سینی رو روش گذاشت. همون طور که کمر صاف می کرد با اخم و لحن جدی دستش رو به حالت تهدید تکون داد.

_هلنا خداشاهده یک قاشق از این غذا بمونه ها پدرتو درمیارم! چنان می زنم لهت می کنم که با کاردک نشه جمعت کرد.

روسلا دست به سینه به مبل تکیه داد و با خنده گفت:

_راست میگه، منم کمکش می کنم.

چشم غره ای به جفتشون رفتم و سینی رو کمی جلو آوردم، مرغ بود به همراه مخلفات، بخار به همراه بوی خوشش نشون می داد تازهِ تازه است! یک جورایی آب از لب و لوچم راه افتاده بود و دلم می خواست دقیقا شکل این قحطی زده ها بیوفتم رو غذا که یک لحظه یادم افتاد غیر من ندا و روسلاهم حضور دارن.

نگاه گذارایی به جفتشون انداختم و آروم گفتم:

_ببینم، شما نمیخورید؟ روسلا سر ی تکون داد.

_نه تو که غش کردی ما غذا خوردیم، دیگه دلمون نیومد بیدارت کنیم.

نگاهم رو به ندا انداختم.

_تو خوردی؟

دست به سینه یک تای ابروش بالا رفت و طلبکارانه گفت:

_چی فکر کردی معلومه که خوردم. مثل تو بی عقل نیستم که! حالام زود باش دارم نگات می کنم بخور تا نچپوندم تو حلقت.

با تک خنده باشه ای زیر لب گفتم و اولین قاشق استیل رو لب به لب، پرِ برنج و با لذت تمام که ناشی از گرسنگی طولانی مدتِ خوردم.

واقعا گرسنم بود و به جرات می گم چند روز ی هست که درست حسابی هیچی نخوردم، هرچی می خوردم اشتهام بیشتر می شد. رسما داشتم خودم رو خفه می کردم!

_روسلا یه لحظه میای؟

با صدای بم و مردونه ای، سرم رو بلند و نگاهی به نامزد روسلا که نزدیک ما ایستاده بود انداختم .یکم سیخ نشستم و سعی کردم دست از وحشی بازیم بردارم. ناموسن بهش نمی خوره خون آشام باشه!

خفه شو وجدان مگه به چهره شاهین می خوره؟ لابد حتما دوتا دندون دراز با چشم های از حدقه دراومده همراه با پوست رنگ پریده، داشته باشه؟ خون آشامای اینا چقدر شیکن!

روسلا با یک ببخشید کوتاه از جاش بلند و همراه رضا بیرون رفت، ندا که مثل این زندانبان ها با بیل منتظر وا کنش از طرف من بود تا سرم داد بیداد کنه، با رفتن اونا کنارم نشست و چیز ی نگفت، راستش منم حرفی واسه گفتن نداشتم.

ظرف غذا رو گذاشتم رو پام و بدون تعارف، سریع همه محتویاتش رو خوردم، آنقدر گشنم بود، که این همه خوردن رو بطلبه!

_می خوای بازم برات بیارم؟ رو گاز هستا.

_نه بابا، سیر شدم. دستت درد نکنه، بیشتر از این دیگه در توانم نیست.

ندا بی حال باشه ای گفت و ظرف رو ازم گرفت و با قدم های آروم سمت آشپزخونه رفت. دل تو دلم نبود که برم دیدن شاهین، نمی دونم ممکنه چقدر طول بکشه تا حالش خوب بشه، اما، دلم می خواست کنارش باشم، به حرمت تمام مدتی که ازش دور بودم.

دستم روی مبل به صورت تکیه گاه فشار و از جام بلند شدم و با قدم های آروم، همون طور که شالم رو کمی مرتب و میزون می کردم، از پله ها به سمت طبقه بالا قدم برداشتم.

قدم هایی که سستی و داغون بودنم رو داد می زد.

دستم به شدت چند ساعت پیش درد نمی کرد و حالا به لطف اون مسکن، فقط خفیف می شد دردش رو حس کرد اما ،یکم میسوخت.  

در اتاقش نیمه باز بود، مشتاق تر از همیشه همراه با همون ترس و نگرانی، نفس عمیقی کشیدم و در رو به سمت جلو کمی هول دادم و داخل رفتم، هیچ چیز اتاق برام مهم نبود، جزو صاحبش!

می خواستم بازم ببارم، تا تو این وضعیت میبینمش پی میبرم یک دلیل بزرگ واسه باریدنم هستم!  

اما، الان وقتش نیست. اون باید خوب بشه، من ایمانم رو که مثل درخت خشک شده ای که فقط یک برگ، روی بلند ترین شاخش مونده رو نباید هیچ رقمه از دست بدم.

این درخت نباید کامل خشک بشه! حداقل الان نه

مثل همیشه میل و رقبتی به نشستن روی صندلی نداشتم، بدون روشن کردن چراغ همون جا کنار تختش نزدیک ترین قسمتی که بشه کامل صورتش رو دید روی زمین نشستم.

موهای خوش حالتش الان بهم ریخته و آشفته کمی روی صورتش ریخته بود، با وجود تاریکی اتاق ،دلم نمی خواست چراغی روشن کنم، نمی دونم چه مرگم شده!

ا دستم رو روی لبه تخت به حالت تکیه گاه در هم قفل کردم و روی صورتش کمی خم شدم، تو رو خدا یکم تکون بخور.

یعنی می شه آنقدر بهت خیره بمونم و تو جواب خیرگیم رو بدی؟ چشم هات چرا تکون نمی خوره آخه؟

_شاهین، من نمی دونم صدام رو می شنوی یا نه اما، دیدی سرقولم موندم و رفتم کمک آوردم؟ دیدی برگشتم پیشت؟ می شه…می شه خوب شی؟ ببین تو خوب نشی من…من دق می کنم.

بالاخره بین این همه تلاش، قطر اشکی موفق به شکستن دیوار قلعه ام شد و از گوشه چشمم به صورتم حجوم آورد .

نگاهی به قفسه سینه اش انداختم،ته قلبم از این که دلم بغلش رو می خواست حس خجالت از جنس شرم به سرم آوار شد، من غیرشاهین دیگه کسی رو ندارم.

با دستم کمی ملافه رو بالاتر کشیدم تا سینه برهنه و عضلانی عشقی که معلوم نیست، کی دوباره بتونه این شیرین زخم خورده رو به گهواره وجودش دعوت کنه، پوشیده بشه.

با دست های یخ کردم، دستش رو آروم گرفتم و فشردم. اگر بلند نشی یک عمر عذاب وجدان میگیرم که همش تقصیر من بود!  

عذاب می کشم که چرا زودتر بهت نگفتم دوست دارم؟!  

درحالی که چونم میلرزید و قلبم مثل پرنده ای بی تاب، به قفسه سینم میکوبید نزدیک صورتش گفتم:

_ببین، دار ی نامردی می کنیا، ازم مگه جواب نمی خواستی؟ می خواستم اذیتت کنم بعدا بهت جواب بدم اما نمی شه؛ ببین! این قلب بی صاحاب من تورو می خواد، چه انسان باشی چه خون آشام تو همون شاهینیهمونی که به خاطرم جلوی همه ایستاد! همونی که به خاطرش قید همه چیز رو زدم .

تو همونی، منم همونم و حاضرم…حاضرمم

بغضم با شدت در گلوم ترکید، ماتم و اندوه، غم و شاید ترس

همه و همه دست به دست هم دادن تا یک باره دیگه از ته دل گریه کنم و حرف های ناگفته این قلبم رو به زبون آوردم.

چنگی به رُویه تختش زدم، انگار می خوام تمام دق و دلی هام رو سر این تخت خالی کنم.

_حاضرم، تمام باقی مونده عمرم رو…باتو، باهمین چیز ی که هستی…باهمین بال هایی که دار ی…با…با همین شخصیت الانت، بگذرونم. برگرد پیشم

 …………

“سه روز بعد”

“شاهین”

حسی داشتم فراتر از تنهایی، فراتر از درد

همون گمشده تو جنگل بودم که با خیال آسوده قدم میزد و درست، لحظه ای که فکر می کرد، این جنگل جزو زیباترین مناظر دنیاست، با به وجود اومدن مه ترس به دلم راه افتاد.

این مه لعنتی

نه من از این مه می ترسم، این همون مه نفرین شده ای که زندگیم رو جهنم کرد و به عنوان پاداش دوبال سیاه بهم داد.

دو قدم رفتم عقب اما، هوا به شدت خفس و این برای موقعیت الان اصلا خوب نیست، نفس عمیقی می کشم و بدون چشم برداشتن از این مه غلیظ به سمت عقب میرم.

به پشتم نگاه نمی کنم و فقط میرم.

چرا این دست از سرم بر نمیداره؟ اصلا چرا من توهمچین جنگل مسخره ای گیر کردم؟!

دیگه بیخیال نگاه کردن بهش میشم، پشت بهش با نهایت سرعت گام های بلند برمی دارم، اما هرچی بیشتر میرم، اونم بهم نزدیک تر میشه!  

طولی نمی کشه که چیز ی شبیه ریشه ریخت، از دل این خاک نمناک، به پام گیر می کنه و منو از پا میندازه.

میخورم زمین و قبل بلند شدنم، مه منو در برمیگیره

نفس تنگه می گیرم و شتابان قلبم به دیواره سینم می کوبه، می خوام داد بزنم و کمک بخوام اما صدام درنمیاد. آنقدر بلند بلند تو گلوم داد زدم که صدام به گوش هیچ کس نمی رسه من از این جنگل متنفرم، خدایا کمک _نه…نه…ولم کن!

با درد بدی که تو بازوم پیچید، مطمئن شدم بالاخره صوت از گلوم خارج شد، چشم هام تار می دید و درست نمی تونستم نفس بکشم.

گرمِ، خیلی گرممه!   

هنوز قلبم می کوبید، سرم رو به سختی به طرفین چرخوندم، این جا کجاست؟

با این که تار می دیدم، اما از پشت همین دید ضعیف، چیز ی شبیه درخت یا جنگل اطرافم نبود.

دوباره چشم هام رو بستم و سعی کردم به یاد بیارم که چرا آنقدر دستم درد می کنه؟

اصلا من چرا این جام؟

بعد از چند ثانیه دوباره چشم هام رو باز کردم و با دیدی بهتر به اطراف نگاه گیجی و مملو از علامت سوال، انداختم.

خب، این جا اتاقمه!  

پس تا الان اون جنگله خواب بوده؟  

با اون یکی دستم، بازوم رو کمی فشار دادم که بی اختیار آخم بلند شد. کم کم داشت یادم می اومد ،این زخم

صحنه های گاز اون گرگینه…کشته شدن سونیا

گریه هایی که هلنا بالاسرم می کرد و ازم می خواست نخوابم اینا تنها چیز ی هایی که به یاد دارم.

دستی دور لبم کشیدم، مزه خون تازه و فوق العاده شیرینی تو دهنم کاملا مشهودِ بود اما، این امکان نداره! این طعم خون رو فقط یک بار تجربه کردم! امکان نداره خیال باشه!  

وای خدا این جا چه خبره؟

سعی کردم با تمام دردی که تو بازوم بود، به تخت تکیه بزنم.

کمی خودم رو بالا کشیدم، که ملافه از روم سُر خورد، به لبه تخت که تکیه دادم تازه تونستم نفس بکشم!

دستی به داخل موهام فرو بردم و همه رو به عقب فرستادم ،یک چند ساعت بی هوش بودم، چرا این جا این شکلیه؟ چرا آنقدر هوا خفست؟

با دقت و البته بی حالی، نگاهم به گوشه گوشه اتاق درحال گردش بود که صدای صحبت دو نفر از بیرون که هرلحظه به اتاق نزدیک تر می شد رو شنیدم.

کمی به سمت جلو خم و دستمم رو روی قلب بی تابم گذاشتم که در باز شد.

سر بلند کردم تا ببینم کیه که از دیدن رضا سعیدی تا آخرین حد ممکن چشم هام گرد شد.

و پشت بندش شاهرخ درحالی که سرش پایین بود وارد اتاق شدن. اصلا این دوتا این جا چی کار می کنن؟ مگه شاهرخ نگفت دیگه نمی خواد منو ببینه؟

اولین کسی که چشمش به جمالم روشن شد، رضا بود و پشت بندش شاهرخ، که تا منو دید، دهنش وا موند و بعد سکوت مطلق!  

از قیافه هاشون حرصم گرفت، با وجود سوزش گلوم و درد قفسه سینم، اخمی کردم و با صدای دورگه ای گفتم:

_این جا چه خبره؟

_وای، خدایا شکرت

ازصدای داد  شاهرخ و هجوم ناگهانیش به سمتم، چشم هام گرد شد.

تا به خودم بیام، تو بغلش فرو رفتم. جور ی من رو به خودش فشار می داد که حس کردم الان هاست له بشم!

تنها جمله ای که زیر لب فقط می گفت، خدایا شکرت بود و بس!

از سر شونه شاهرخی که داشت گریه می کرد و زیرلب فقط شکر شکر می گفت، به رضایی که با لبخند از اتاق بیرون رفت نگاهی انداختم. وقتی کمی گذشت و انتظارم واسه آروم شدن شاهرخ به نتیجه ای نرسید، دست سالمم رو کمی بالا آوردم و روی شونه شاهرخ گذاشتم. نفس عمیقی همراه با نگاه گذرایی به کل اتاق انداختم و آروم و با لحن دلخور ی گفتم:

_تو، این جا چی کار می کنی؟

بالاخره ولم کرد، وقتی صورتش رو دیدم مطمئن شدم اشک هایی که روی چشم هاشه توهم نیست و واقعا داره گریه می کنه!

باورم نمی شد، مگه خودش نگفت برو و نیا، مگه منو از خونش بیرون نکرد؟

با دوتا دستش، صورتم رو قاب کرد و کشید سمت خودش، آنقدر تو هنگ بودم که بدون مقاومت جلو رفتم و پیشونیم با لب های گرمش تر شد.

_ خداروشکر حالت خوب شد! داشتم میمردم به خدا

اشکش رو تا زمانی که از گوشه چشمش روی دستم بیفته دنبال کردم.

درحالی که همچنان از حرکاتش تو بهت بودم، با بی حالی گفتم:

_چرا همچین می کنی؟ مگه نگفتی که نمی خوای منو ببینی

پرید وسط حرفم، درحالی که شونم رو با گرمی میفشرد و با اون یکی دستش اشک هاش رو پاک می کرد، لب زد.

_به خاطر اون حرفا متاسفم خریت کردم. تو داداشمی ببخش، پاره تنمی، خوب با مریض شدنت تنبیهم کردی. هرچی گفتم چرت و پرت بود. همش زر یامفت بود!

سرم رو پایین انداختم، هنوز درد اون حرفایی که بهم زد رو تو قلب داغونم حس می کردم. الان مثل بچه های کوچک دوست داشتم از درد زیادی که تو ناحیه بازوم حس می کردم شکایت کنم! دوباره نگاهش کردم، این چرا لباسش همچنان مشکیه؟

در اتاق چنان باز شد که با صدای بدی خورد به دیوار، تو فاز بودم که کلا با این صدا از جا پریدم!

دانیار و ندا تو اتاق اومدن و مثل اینایی که یک روح یا یک چیز ترسناک دیده باشن بهم زل زدن ،وقتی دیدم اوناهم لباسشون مشکیه پیش خودم گفتم لابد مطمئن بودن میمیرم اینام رفتن پیشواز!

اخمی به چهره گریون ندا کردم و با حرص گرفتم:

_مگه طویلس که این طور ی میای تو دختره روانی؟!

اشک های آرومش شدت گرفت و دوید سمتم، شاهرخ به موقع خودش رو کنار کشید و جاش، ندا منو تو بغلش گرفت!

یک لحظه وایسا ببینم، الان این دختره خول من رو با این وضعیت بغل کرد؟ تو هنگ حرکت ندا و بی حیا بازیش بودم که با صدای تو دماغی که توش هم غم بود و هم خوشحالی لب زد.

_غلط کردم شاهین، تو روخدا دیگه این طور ی نکن، دیگه تو کارات دخالت نمی کنم، دیگه اذیتت نمی کنم، قول میدم چیز ی و آتیش نزنم

گریش دیگه اجازه نداد ادامه بده، کم کم دستم دور کمرش حلقه شد. با این حرفاش مطمئن شدم رو مرگم صد در صد حساب کردن.

انگار زخمی شدن من، همشون رو حسابی ترسوند، درحالی که دستم به خاطر وحشی باز ی ندا تیر می کشید، چونم رو آروم روی سرش فشردم و کمی تو بغل گرفتمش .یکم که گذشت و حس کردم آروم شد با درد لب زدم.

_باشه تو که راست میگی! یکم آروم تر، دستم درد می کنه.

با این حرفم فشارش رو کمتر کرد و ازم فاصله گرفت، نگاهی به صورت رنگ پریده و چشم های پف کردش انداختم.

مثل دختر بچه های مظلوم سرش پایین انداخت، هیچ وقت این ریختی ندیده بودمش، ندا اصلا آروم نبود کماندویی بود واسه خودش! حتی تو شوخیشم زیادی خشن برخورد می کرد لبخند کم رنگی به چهرش زدم و همزمان لپش رو آروم کشیدم و گفتم:

_مگه من چند ساعت بیهوش بودم که شماها این ریختی شدید؟

_ساعت که نه بهتر بگی روز! تو الان نزدیک چهار روز که هممون رو صد دفعه سکته دادی!

با صدای دانیار، نگاهم رو از صورت ندا گرفتم، با لبخند کمرنگی جلو اومد و کنارم روی تخت نشست .

یک بار دیگه حرفش رو پیش خودم تکرار کردم، چهار روز؟

گیج و منگ نگاهم رو صورت تک به تکشون چرخید، باورم نمی شد.

من رو گرگینه گاز گرفته و اگر چهار روز بی هوش بودم که اصلا الان نباید زنده باشم! نا خداگاه زمزمه وار زیر لب جور ی که کسی نشنوه گفتم:

_من چه طور زندم؟

ندا از رو تخت و پام بلند شد و رو صندلی نزدیک دانیار نشست. سرم رو بلند کردم و خطاب به شاهرخ گفتم:

_چرا شماها مشکی پوشیدید؟ واسه مرگ من رفتید پیشواز؟

با این حرفم ندا سرش رو پایین انداخت و شاهرخ و دانیار نگاه معنا دار ی به هم انداختن، لحظه ای ترس برم داشت. هلنا تا آخرین لحظه بالا سرم بود نکنه بلایی سرش اومد؟  

از تصور همچین چیز ی خون داخل رگ هام یخ بست. وحشت زده و عصبی صدام رو بالا بردم گفتم: _هلنا کجاست؟  

شاهرخ که با داد من لحظه ای چشم هاش گرد شد، کمی خودش رو به سمتم کشید و همون طور که شونم رو می فشرد با لحن آرومی لب زد.

_آروم بابا، چرا داد می زنی؟ هلنا حالش خوبه!

_پس برای چی مشکی پوشیدید؟  

این بار دانیار درحالی که نگرانی تو صورتش موج می زد، با صدای آرومی گفت:

_شبی که تو با سونیا و افرادش درگیر شدی، هلنا به ندا زنگ زد، تا رسیدن ما یکم طول کشید نزدیک ترین شیفت شب به منطقه شما به رهبر ی علیسان بود. اون خیلی زودتر از ما رسید و تو درگیر ی با کسی که می خواست وقتی بیهوش بودی بکشتت، بدجور زخمی شد و خب…

یکم مکث کرد، لازم نیست ادامه بده! حس کردم قلبم داره دوباره تیر می کشه. این یعنی که ما علیسان رو از دست دادیم؟

خدایا یعنی کسی این همه بهم کمک کرد با وجود ناراضی بودنش از رئیس بودنم، کسی که همیشه مخالفم بود، به خاطر نجات جونم مرده؟

بر همه چیزت لعنت سونیا که فقط بلدی گند بزنی به زندگیم. علیسان خون آشام اصیلی از نظر سنی و قدرت خیلی از من بالاتر بود، به خاطر نجات جون من مرده و من تو شک این قضیه موندم!

کی می شه از دست این اتفاقات راحت شم؟ هیچ وقت نخواستم افرادم آسیب ببین، هیچ وقت!

بغضی تو گلوم چنگ زد، شاید رابطم با علیسان اصلا خوب نبود اما، مثل دانیار همیشه با تمام مخالفت هاش پشتم بود و الان مثل تمام مراحل زندگیم نتونستم کار ی کنم! خدایا بازم نتونستم…

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن