خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عشق مظلوم / رمان عشق مظلوم پارت 2

رمان عشق مظلوم پارت 2

رمان عشق مظلوم

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق مظلوم از اینجا کلیک کنید

آب دهنم و با صدا قورت دادم و با تته پته گفتم:

_ س… سلام، م… می گم چیزه… شما هنوز نخوابیدین؟ خب آخه ترافیک خیلی سنگین بود، دیر شد .

 

سرم و انداختم پایین و با لحن مظلومی ادامه دادم:  

_ببخشید.  

 

_ یعنی چی ترافیک سنگین بود؟ چرا گوشیت و جواب نمی دادی.

 

توی دلم با خشم گفتم:

_ اه ببین یه الف بچه چجور ی واسه من دم در آورده.

سپس یه چشم غره بهش رفتم و گفتم:  

_تو چیکار دار ی!؟ اصلا تو مگه نباید الان خواب باشی؟  

 

_ خب حالا اشکال نداره، با هم دعوا نکنید؛  ولی دریا تو هم باید قول بدی که این دیر اومدن دیگه تکرار نشه.

 

با شنیدن حرف بابا با ذوق پریدم بالا و گفتم:  

_چشم بابا جون قول می دم.

 

و واسه دارا ابرو بالا انداختم، که ناگهان با شنیدن حرف مامان بادم خالی شد.

 

_ الکی دلت و خوش نکن؛ واسه جریمه ات تا یه هفته حق ندار ی از خونه بر ی بیرون.

 

_خوردیش حالا هسته اش و تف کن.

 

به حرف دارا اهمیتی ندادم و سپس واسه منصرف کردن مامان از جریمه اش، چشم هام رو شبیه خر شرک کردم و با ناز گفتم:

_ مامانی مامان جونم.

 

_نچ، حنات دیگه پیش من رنگی نداره.

 

این رو گفت و رفت تو اتاق و پشت سرش دارا و بابا هم رفتند.

منم با لب و لوچه ی آویزون رفتم تو اتاقم و بدون عوض کردن لباس هام، پریدم روی تخت و فورا به فکر جریمه ام افتادم. می دونستم حالا که دیگه درس و کنکورم تموم شده بود و تازه آزاد شده بودم، اگر یه هفته بیرون نمی رفتم دق می کردم افسردگی می گرفتم اصلا روانی می شدم .پس بعد از یک عالمه فکر کردن، تصمیم گرفتم که هر روز با یه نقشه ای برم بیرون.  

سپس ساعت گوشیم رو تنظیم کردم و در حالی که هنوز هم به فکر در رفتن از زیر جریمه بودم به آغوش خواب پیوستم.

 

 

 

 

«مو سوختوم، مو برشتوم، که دیشو نومه نوشتوم، هوی تاکسی بیو، شوفر برو مال اندیمشکوم.»

با چشم های نیمه باز گوشیم رو که آلارمش و روی ساعت یازده ظهر تنظیم کرده بودم برداشتم و خاموشش کردم. آخ که چقدر من این آهنگ رو دوست داشتم. آدم سر صبحی قر می اومد تو کمرش.

همین طور که آهنگ آلارم گوشیم رو زمزمه می کردم، تو جام نشستم و سپس در حالی که خمیازه می کشیدم، بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. از پله ها پایین اومدم و رفتم پیش دارا که مثل همیشه جلو تلویزیون بود. با خودم گفتم:

_اصلا من نمی دونم این پسر چرا از تلویزیون دیدن خسته نمی شه .

 

وقتی بهش رسیدم، کنارش روی مبل نشستم و گفتم:

_ سلام دارا خره .

 

اونم یه نیم نگاه بهم انداخت و گفت:

_ سلام

 

و روش رو کرد اونور؛ ولی ناگهان دوباره برگشت سمتم و از شدت ترس با تته پته گفت:

_ جِن….جنن، ما…ما…نننن.

 

یهو با وحشت بلند تر داد زد:

_ ماما…ن

 

مامان هم با ترس از تو آشپزخونه پرید بیرون و گفت:  

_دارا چته؟ چرا جیغ می زنی؟

 

ولی اونم تا من رو دید سر جاش ایستاد و با وحشت بدون حرف زدن بهم نگاه کرد.

منم این وسط مونده بودم که این ها چشونه و واسه چی این کارا رو می کنند. با خودم گفتم:  

_بهتره بلند شم یه نگاه تو آینه به خودم بندازم ببینم اینا چی توی من دیدن که این طور ی وحشت کردند.

 رفتم به سمت آینه ای که تو سالن بود و همین که خودم و دیدم، تا مرز قهوه ای کردن شلوارم پیش رفتم.

اصلا این دیگه چه قیافه ای بود. موهام شبیه جن بو داده شده بود و آرایشمم که دیشب پاک نکرده بودم همش پخش شده بود؛ یعنی ریملی که زده بودم زیر چشمم و کامل سیاه کرده بود و رژ لبم هم همچین خوشگل دور لبم پخش شده بود و لبم شبیه لب پروتُسیا شده بود. اصلا یه وضعی بودا. یه لحظه به فکر بالشم افتادم و با خودم گفتم:

_ حتما الان شبیه بوم نقاشیه.  

 

یهو به یاد مامان و دارا افتادم و برگشتم سمتشون و گفتم:  

_نترسید بابا، منم دریا؛ دیشب صورتم و نشستم آرایشم پخش شده .

 

و نیشم رو همچین باز کردم که فکر کنم لبم جر خورد.

مامان و دارا هم بعد از این که مطمئن شدند من جن نیستم، خیالشون راحت شد و رفتند پی کارشون. منم تصمیم گرفتم یک حمومی بزنم تا اگر پدر گرامی اومد و یهو من رو دید، مثل دارا و مامان خدایی نکرده تا مرز سکته پیش نره.

در حالی که آهنگ حمیرا که می گفت:

_ شب بلنـد و دل من در تب و تابه وای رو می خوندم، به سمت حمام رفتم و بعد از یک حمام عروسی «به قول مامانم، چون معمولا حمام های من از یک ساعت و نیم کمتر نمی شد » اومدم بیرون و به سوی کمد برای انتخاب لباس شتافتم.

 در کمد رو باز کردم و بعد از کلی گشتن، سارافون سبز و شلوار سفید تنگم رو برداشتم و وقتی که شروع کردم به پوشیدنشون، یاد جریمه ام افتادم و آه از نهادم بلند شد .

ولی ناگهان فکر ی به ذهنم رسید. فقط امیدوار بودم که جواب بده؛ فوقش یه کم گشنگی می کشیدم و یه کم حرف نمی زدم، ولی دیگه بعدش آزادی و تفریح بود .

اما قسمت سخت ماجرا حرف نزدن بود خدایی خیلی خیلی سخت بود، اونم واسه من.

همین طور که به نقشه ی جدیدم فکر می کردم به سمت میز توالت رفتم و موهام رو شسوار کشیدم و شونه زدم.

بعد از اتمام کارم ،یک لبخند شیطانی زدم و در حالی که دست هام رو به هم می مالیدم، با خودم گفتم:  

_خب حالا دیگه بریم تو قالب نقشمون.

 

 

 

پس یک نفس عمیق کشیدم و از اتاق بیرون رفتم. بی حرف و آروم از پله ها پایین اومدم. همین طور که داشتم می رفتم ،یهو صدای شکمم در اومد. سریع دستم و گذاشتم روش و تو دلم گفتم:

_ آخ قربونت برم، جون من یه کم ساکت باش تا نقشم بگیره، بهت قول می دم که بعد از اون تا خر خره غذا بخورم اون موقع اگر گشنت شد واسه خودت بندر ی برو.

 

 وقتی رسیدم پایین دیدم مامان داره ظرف ها رو می شوره، دارا هم کاملا به اوضاع عادی برگشته بود و داشت طبق معمول انیمیشن می دید. البته بین این انیمیشن دیدن هاش یه کمم تو حیاط فوتبال دستی باز ی می کرد .«یعنی جون به عزرائیل می داد، ولی دسته ها و اون بند و بساطی که باهاش فوتبال باز ی می کرد رو به کسی نمی داد.»

 

ناگهان به یاد نقشم افتادم و سریع رفتم تو آشپزخونه و با صدایی که خودمم به زور شنیدمش، گفتم:  

_سلام .

 

 مامان هم برگشت و با تعجب گفت:

_ سلام بشین برات یه چیز ی بیارم بخور ی؛ آخه امروز ناهار یه کم دیر آماده می شه تو هم که از دیشب تا حالا چیز ی نخوردی.

 

با بی حالی ساختگی خیلی آروم گفتم:

_ مرسی نمی خورم.

 

ولی خیلی تشنم بود. با خودم گفتم:

_ لااقل گشنگی به خودت می دی دیگه تشنگی نده. پس رفتم سمت یخچال و یه لیوان آب ریختم و خوردم که دلم بیشتر ضعف رفت و همون موقع تو دلم به خودم گفتم:

_ ای بمیر ی دریا با این نقشه ی مسخره و مزخرفی که کشیدی؛ یعنی اگر از بیرون نرفتن نمیر ی، از گشنگی حتما می میر ی.

 

ولی از همه ی اینا بگذریم، قیافه ی مامانم دیدنی شده بود که از تعجب دهنش اندازه یه غار باز شده بود.

آخه من همیشه با سر و صدا می اومدم پایین و خونه رو روی سرم می ذاشتم. صبحانه و ناهار و شام هم اندازه ی گاو می خوردم؛ یعنی وقتی که سفره ی غذا رو می دیدم، نقش لودر رو باز ی می کردم.

 

خلاصه از جلوی چشم های اندازه ی نعلبکی مامان رد شدم و رفتم تو سالن و در حالی که به سمت دارا می رفتم با خودم گفتم:

_ از بس حرف نزدم هم عقده کردم ،یادم باشه بعدا به پر ی زنگ بزنم باهاش یه عالمه بحرفم.

 

وقتی به مبلی که دارا روش نشسته بود رسیدم، آروم کنار دارا نشستم و بدون هیچ حرفی، زل زدم به صفحه ی تلویزیون که داشت یک انیمیشن نشون می داد.

 

 

 

حدود نیم ساعت گذشته بود و هنوز داشتم انیمیشن می دیدم. دیگه مطمئن شده بودم که دارا و مامان یقین پیدا کردند که من یک بلایی به سرم اومده. آخه من از دوازده سالگی دیگه حتی یه ربع هم ننشسته بودم کارتون ببینم، چون همش سرم تو کتاب بود و داشتم درس می خوندم ولی الان تقریبا نیم ساعت بود که داشتم این انیمیشن مسخره ی باس بیبی رو می دیدم. « ولی خدایی زیادم مسخره نبود، نینی های توش خیلی بامزه بودند.»

 

یک لحظه سرم رو برگردوندم و به دارا و مامان نگاه کردم، اما سریع برگشتم به حالت اولم ،آخه نزدیک بود بخاطر قیافه های متعجب مامان و دارا از خنده منفجر بشم. لب هاشون کج شده بود و چشم هاشون هم از تعجب شبیه وزغ شده بود و تقریبا مثل کسایی که سکته کردند بهم نگاه می کردند؛ از اون طرف هم گرسنگی خیلی داشت بهم فشار می آورد. اصلا یک وضعی بودا.

ولی همش توی این مدت دعا می کردم که نقشم جواب بده و ارزش این همه سختی رو داشته باشه.

 

 

 

چند دقیقه که در همون حالت گذشت، از جام بلند شدم و زیر لب گفتم:  

_من می رم تو اتاقم.

 

مامان و دارا هم هیچی نگفتند و فقط نگاهم کردند. منم واسه این که بخاطر قیافههاشون یه وقت خنده ام نگیره، سریع رفتم تو اتاقم و پریدم روی گوشی و به پر ی زنگ زدم که بالاخره بعد از پنج شش تا بوق جواب داد.

 

_ الو  

 

_ سلام پر ی جونم، چطور مطور ی؟ میزونی؟

 

_ سلام، مرسی خوبم تو خوبی؟

 

_ هی بد نیستم.

 

_ چی شده؟ تو که همیشه شنگول بودی، حالا بد نیستی؟

 

آهی کشیدم و گفتم:

_ هی پر ی، دست رو دلم نذار که خونه. اگه بدونی دیشب که اومدم خونه مامان چه جریمه ایم کرد .

 

پر ی هم خیلی خونسرد و بیخیال پرسید:  

_چی؟

 

– چقدرم کنجکاوی. چه با هیجان ازم خواستی تا برات تعریف کنم.

 

پر ی با حالت اعتراض گفت:

_ خب حالا دریا تو هم گیر دادیا، زود تعریف کن ببینم.

 

_ باشه گوش کن تا بگم .

 

شروع کردم به تعریف کردن جریان:

_ دیشب که رفتم تو خونه همه ی چراغ ها خاموش بود، منم آروم رفتم بالا ولی وقتی رسیدم به در اتاقم ،یهو چراغ ها روشن و شد و همه ی خانواده ظاهر شدند …

 

خلاصه همه ی اتفاقات دیشب و حرف های مامان و بابا و نقشه ای که کشیدم و همچنین جریان امروز صبح رو براش تعریف کردم. وقتی که در مورد قیافه ی صبحم و وحشت مامان و دارا گفتم، پر ی از خنده ترکید و در حالی که از خنده نفس کم آورده بود گفت:

_ وای… خدا نکشتت دریا… بیچاره خاله و دارا .

 

_ ولی پر ی، از گشنگی دلم داره بندر ی می ره. نمی دونم چیکار کنم.

  

پر ی یه کم فکر کرد و یهو سریع گفت:

_ می گم همه ی اون هله هوله هایی که دیشب خریدیم رو خوردی؟

 

ناگهان یادم اومد که یک عالمه از هله هوله های دیشب هنوز تو کیفمه. پس با سرعت از جام بند شدم و شروع کردم به قر دادن و شعر خوندن:

_ وای چقده مستم من، آخ ببین…  

 

پر ی پشت تلفن از خنده غش کرده بود. منم همین طور داشتم شعرها رو با هم قاطی می کردم و می خوندمشون و رقص های مختلف رو از جمله هیپ هاپ و بابا کرم و کردی و … رو با هم انجام می دادم، که یهو در اتاق باز شد و دارا با چشم هایی از تعجب بیرون زده و دهانی همچون اسب آبی جلوی در نمایان گشت. بنده هم در همان حالتی که داشتم می رقصیدم خشکم زد.

ناگهان با صدای پر ی به خودم اومدم و سریع بهش گفتم:  

_پر ی من بعدا بهت زنگ می زنم، خدافظ.

 

دارا هم همین که تلفن رو قطع کردم چشم هاش رو ریز کرد و با لحنی که انگار می خواست ازم بازجویی کنه، پرسید:

_ دریا تو مگه اونجا افسردگی نگرفته بودی و اصلا حرف نمی زدی! حالا چی شده که داشتی آواز می خوندی و می رقصیدی؟

 

بعد از کمی تته پته و مکث گفتم:

_ خب چیزه… می دونی… آها من داشتم نرمش می کردم. آخه نه که ماهیچه های بدنم گرفته بود، خواستم…

 

با نگاه دارا که ازش معلوم بود داره می گه خر خودتی، ساکت شدم که یهو مامان دارا رو صدا زد.

دارا هم یه نگاه بهم انداخت و گفت:

_ فکر نکن نفهمیدم این کارا رو می کنی که مامان و بابا دلشون برات بسوزه و بزارن بر ی بیرون؛ منم الان فقط دلم برات سوخت وگرنه همه چیز و بهشون می گفتم.

 

این ها رو خیلی سریع گفت و رفت بیرون و در و بست.

 

با رفتنش، توی دلم هزار تا فحش بهش دادم و با حرص گفتم:  

_اه، ببین یه الف بچه چجور ی واسه من زبون در آورده.

 

ولی ناگهان با یادآور ی هله هوله ها همه چیز و فراموش کردم و به سرعت رفتم سراغشون.

همین طور که داشتم مثل جاروبرقی هله هوله ها رو می بلعیدم، یهو صدای در سالن و بعدش صدای احوال پرسی بابا رو شنیدم و سریع از جام بلند شدم و گوشم رو چسبوندم به در.

 

مامان با نگرانی گفت:  

_رضا اصلا نمی دونم چش شده! می ترسم دو روز دیگه بمونه تو خونه افسرده بشه؛ آخه نه حرف می زنه نه درست و حسابی غذا می خوره. اونم دریا که همیشه اگر می ذاشتیش کل سفره رو یه جا می خورد و وقتی شروع به حرف زدن می کرد باید به زور ساکتش می کردی. حالا از دیشب تا حالا بچم لب به غذا نزده، فقط یه لیوان آب خورده .

 

بعد یهو با لحن کشدار ی ادامه داد:

_ تازه این و بگو، نشسته بود با دارا کارتون می دید؛ می فهمی؟ کارتون!  

 

_حالا فعلا صبر کن؛ اگر دیدی تا فردا شب هم همین طور بود، زنگ بزن به دوست هاش بگو یه دو سه روز ی برن همین دور و ورا تفریح، تا حال و هواش عوض بشه. چون خیلی وقته هم که نرفتیم مسافرت و تفریح شاید بخاطر همینم باشه.

 

_ آره راست می گی، باشه.

 

با اتمام حرف هاشون شروع کردم به بشکن زدن و قر دادن و زیر لب با خوشحالی گفتم:  _بالاخره نقشم گرفت بالاخره نقشم گرفت؛ آخ جون، آخ جون .

 

بعد از کمی قر دادن سریع به پر ی و بعدشم غزل زنگ زدم و جریان رو گفتم.

اما واقعا باورم نمی شد که فقط یه کم مونده باشه تا نقشه ام کامل بگیره و بعدشم آزادی و تفریح چند روزه .

ولی خدایی هنوز یک روزم نشده بود که توی خونه مونده بودم، اما ببینید چه کارا که نکردم.

 

 

 

روز دوم نقشه ام هم گذشت و من برای عملی شدنش و همچنین رفتن به تفریح چند روزه، به خودم گشنگی دادم و حرفی نزدم.

ولی برای این که از حرف نزدن عقده نکنم گهگاهی یواشکی با دارا حرف می زدم و یک زنگی هم به غزل و پریسا می زدم.

 وقتی هم که گشنه ام می شد، دزدکی می رفتم سر یخچال و یه کم غذا می خوردم تا از گشنگی یه وقت غش نکنم. نخوردن غذا برام خیلی سخت بود، چون من همیشه به قول مادر گرامی اگه می ذاشتند کل سفره رو می خوردم. بازم خوب بود مامان نمی ذاشت زیاد بخورم وگرنه الان واسه خودم یک پا گاو بودم.

 

ساعت یک نصف شب بود و من افسرده و منزوی توی اتاق نشسته بودم و از گشنگی رو به موت بودم. خلاصه بعد از کمی فکر کردن با خودم گفتم:  

_من امشب باید یه چیز ی بخورم وگرنه تا صبح نمی کشم.

 

همین طور که داشتم به صدای شکمم که داشت موزیکی به سبک راک می زد گوش می کردم، صدای شب بخیر گفتن خانواده رو شنیدم و بعدش چراغ ها خاموش شد .

با خوشحالی از جام بلند شدم و دستم و گذاشتم رو شکمم و گفتم:  

_قربونت برم الان می ریم بهت غذا می دم.

 

و به سمت در اتاق رفتم و خیلی آروم بازش کردم. کله ام رو کامل از در بیرون کردم و یک نگاه به اطراف انداختم و بعد از این که فهمیدم همه جا امن و امانه، از اتاق بیرون رفتم .

واسه این که کسی بیدار نشه، روی انگشت های پام حرکت می کردم و در همون حالت از پله ها پایین رفتم و به سمت آشپزخونه رفتم و با عجله به سمت یخچال دویدم، که یهو پام رفت پشت یه چیز ی و با کله رفتم تو میز و بعدش پهن شدم رو زمین که باعث شد صدای خیلی بلندی بده .

تا چند ثانیه هنوز نفهمیده بودم چی شده؛ ولی یه کم بعد که حالم اومد سر جاش یهو با سرعت از جام بلند شدم و رفتم بیرون از آشپزخونه تا ببینم یه وقت کسی بیدار نشده باشه؛ که خداروشکر چون اتاق ها بالا بودند کسی نفهمیده بود.

نفسم رو که از ترس توی سینه ام حبس شده بود، با صدا بیرون دادم و این دفعه خیلی آروم و با احتیاط به سمت یخچال رفتم. توی راه رسیدن به یخچال ناگهان چشمم به کف آشپزخونه افتاد، که دیدم کیف دارا دقیقا افتاده همون جایی که من خوردم زمین بله بله ،پام رفته بود پشت کیف دارا. توی دلم چند تا فحش بهش دادم و با حرص گفتم:

_ آخه گوساله، مگه آشپزخونه جای انداختن کیفه.  

 

بالاخره به یخچال رسیدم و درش و باز کردم. وای ننه چقدر سیب زمینی سرخ کرده اونجا بود. منم که گشنه، مثل قحطی زده ها به سمت سیب زمینی ها حمله ور شدم و همشون رو تند تند چپوندم توی دهنم. البته گهگاهی هم یه لیوان آب می کردم پشتشون تا خدایی نکرده خفه نشم.

 

چند دقیقه ای گذشت و من کل ظرف سیب زمینی رو خالی کردم و وقتی که داشتم سیب زمینی های توی دهنم رو به زور قورت می دادم ،یهو چراغ آشپزخونه روشن شد و یک نفر گفت:

_ نترکی یه وقت.

 

 

 

منم سریع برگشتم عقب و دارا رو دست به سینه، با یک ابروی بالا رفته جلوی در آشپزخونه دیدم.  

با ترس آب دهنم و قورت دادم و با تته پته گفتم:

_ می گم دارا… چیزه… خب گشنم بود…

 

یهو با یادآور ی این که من دارم با یه بچه ی کوچیک حرف می زنم و نباید اصلا بترسم ،سریع جبهه گرفتم و گفتم:

_ اصلا تو این موقع شب اینجا چیکار می کنی؟

 

_خواستم برم دستشویی دیدم از تو آشپزخونه صدا میاد؛ اومدم ببینم کیه که دیدم تو سرت رو کردی تو یخچال و دار ی مثل گاو غذا می خور ی.  

 

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:

_ گاو عمته بی تربیت.  

 

یهو با یادآور ی نقشه ام، چشم هام رو شبیه گربه ی شرک کردم و با لحن کشدار ی گفتم:

_ دارا جونم به مامان و بابا نگیا.  

 

دارا هم لبخند دندون نمایی واسه حرص دادن من زد و گفت:  

_شرط داره.

 

کلافه نفسم و بیرون دادم و گفتم:

_ باشه، چه شرطی؟

 

دارا هم در حالی که هنوز نیشش تا بناگوش باز بود گفت:  

_پلی استیشنم قدیمی شده و تو باید از پول تو جیبیت برام یه جدیدش و بخر ی.

 

با حالت اعتراض گفتم:

_ دارا آخه چرا با پول تو جیبیم؟ خب از بابا پول می گیرم.

 

دارا هم قیافه ی خونسردی به خودش گرفت و گفت:  

_باشه اشکالی نداره، فقط دیگه تفریح بی تفریح.

 

یه کم مکث کرد و سپس ادامه داد:

_ حالا بازم از بابا می خوای پول بگیر ی؟

 

تو دلم یه عالمه فحش نثارش کردم و به زور یه لبخند مصنوعی روی لبم نشوندم و گفتم:

_ نه داداشی جونم، از پول تو جیبی خودم برات می خرم.

 

اونم دوباره نیشش باز شد و گفت:

_ اوکی آبجی خوشگله، من رفتم بخوابم.

 

و در حالی که دستش و تکون می داد، ادامه داد:

_ بای بای.

 

و به سمت پله ها رفت .یهو یاد چند لحظه پیش افتادم و با صدای بلند به دارا گفتم:  

_هوی مگه نمی خواستی بر ی دستشویی؟  

 

دارا هم یه لبخند مکش مرگما زد و با لحن حرص درار ی گفت:  

_نچ دیگه ندارم.

 

با این حرفش نفسم و با حرص بیرون دادم و زیر لب یه چند تا فحش آبدار دیگه نثارش کردم.

بعد از رفتن دارا، تا چند ثانیه مثل اسکلا توی آشپزخونه ایستادم و به روبروم زل زدم ولی یهو با یادآور ی این که هر لحظه ممکنه سر و کله ی یکی دیگه از اعضای خانواده پیدا بشه تصمیم گرفتم که برم توی اتاقم و به آغوش گرم رخت خواب و پتوم بپیوندم.  

پس سریع چراغ آشپزخونه رو خاموش کردم و به سمت اتاقم راه افتادم.

 

 

 

با احساس قلقلک خفیفی روی صورتم و سپس ادامه دار شدنش تا چند ثانیه، از خواب بیدار شدم؛ اما بدون این که چشم هام رو باز کنم با صدای بلند گفتم:

_ اه این دیگه چیه داره رو صورت من یورتمه می ره!

  

با خودم گفتم شاید مگس باشه، پس دستم و بالا آوردم تا محکم بزنمش اما فکر کنم مگسه پرید چون دستم و محکم کوبیدم تو صورت خودم.

 

از شدت ضربه ای که به خودم زدم، چشمام رو سریع باز کردم و با داد گفتم:

_ آخ ننه دماغم بلال شد .

 

در حالی که صورتم از درد جمع شده بود، سرم رو چرخوندم که در کمال تعجب دیدم پر ی کنار تختم نشسته و غزلم با نیش باز اونور ایستاده و به من زل زده.

اون موقع بود که تازه دوزاریم افتاد و فهمیدم که اون قلقلکه کار مگس نبوده، بلکه کار این پر ی بیشعور بوده.

خلاصه یک جیغ فرا بنفش زدم و با داد گفتم:  

_پر ی می کشمت .

 

پر ی هم با وحشت سریع بلند شد و تا دم در اتاق رفت و منم از رو تخت پریدم پایین و به طرفش دویدم. پر ی هم با دیدن من که با خشم به سمتش می رفتم، مثل اسب شروع به دویدن کرد .

حاضرم قسم بخورم جور ی می دوید که پاهاش نیم متر جلوتر از بدنش حرکت می کرد .

هم از دویدنش خنده ام گرفته بود و هم از دستش عصبانی بودم، آخه دستم و خیلی محکم زدم توی صورتم.

 

خلاصه بالاخره بعد از چند دقیقه دویدن، پر ی رو گرفتم و یک لبخند شیطانی هم زدم و گفتم:

_ بگو غلط کردم.

 

پر ی هم نیشش و باز کرد و گفت:

_ غلط کردی.

 

 در حالی که سرم رو تکون می دادم گفتم:

_ نه بابا، پس اینجوریاست!؟  

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان عشق مظلوم

رمان عشق مظلوم پارت آخر

رمان عشق مظلوم جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق مظلوم از اینجا کلیک کنید این …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *