خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عشق های پنهانی / رمان عشق های پنهان پارت 19

رمان عشق های پنهان پارت 19

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلکیک نید

آرتین لبخند ِ پرحرصی زد.

_ یک روز ی این رو بهت ثابت می کنم!

 من دیگه بچه نیستم داش ساواش.

 

آرتین به چهار نفرمون اشاره ای کرد و با شیطنت ِ خاص ِ خودش گفت:

_خب، حالا کدوم یکیشون آلماست؟

 

ساواش دست هاش رو توی جیب ِ شلوارش فرو برد و بدون این که به طرلان و سارا و رویا حتی نگاهی بندازه، چشم هاش به سمت ِ من هجرت کرد و با اطمینان ِ کامل گفت:

_ آلما.

 

آرتین از تعجب، مات و مبهوت مونده بود و خواست چیز ی بگه ولی حرف توی دهنش سایید شد.

ناراحت و غمگین به سمتِ در رفت.

 

هنوز دستش روی دستگیره در ننشسته بود که ساواش رو بهش گفت:

_ حالا نمی خواد ناراحت بشی.

 این دفعه میای ولی باید قوانین رو رعایت کنی.  

نباید…

 

آرتین شوکه به سمتش برگشت و میون ِ حرفش پرید:

_ یعنی بعد از این همه سال، من رو همراه خودت به مأموریت می بر ی!

 

ساواش با جدیت نگاهش کرد.

_ تا پشیمون نشدم برو حاضر شو.

 

آرتین به سمتِ ساواش رفت و دستش رو روی شونه اش قرار داد و با چشم های شعف زده و با شوق گفت:

_ نوکرتم داداش.

 

بعد از رفتنِ آرتین، ساواش مدارکی رو نشونمون داد.

_ این شناسنامه رویا.

 

بعد دفترچه ی دیگه ای رو درآورد و به سمت سارا و طرلان گرفت.

_ این هم شناسنامه شما دوتا.

 

دفترچه ای رو به سمتم گرفت و نگاه عمیق و طولانی ای بهم کرد:

_ این هم برای شما بانو.

 

دفترچه رو از دستش گرفتم و همون طور که بازش می کردم، کنجکاوانه پرسیدم:

_ اسمم هم عوض شده؟!

 

ساواش سر ی به جانبم تکون داد:

_ آره. این شناسنامه هایی که براتون گفتم درست کنند جعلین و فعلا با این اسم و فامیلِ  جدید، باید همدیگر رو صدا بزنید.

 

با دیدن نوشته ی توی دفترچه، زیر لب زمزمه کردم:

_ سما راد مهر.

 

صدای شاکیه رویا بلند شد:

_ حداقل می ذاشتید اسم رو خودمون انتخاب می کردیم بعد وارد شناسنامه می کردین.

 

ساواش که تا اون موقع به دیوار تکیه داده بود و دست هاش رو توی سینه اش جمع کرده بود ،یک تای ابروش رو بالا داد:

_ دیگه ناگهانی شد و همین طور ی یه اسمی انتخاب کردیم.

درضمن اون جا نباید اسم واقعی خودتون رو صدا بزنید یا اسم یکی از اعضای گروه رو.

با همین اسم های توی شناسنامه همدیگر رو صدا بزنید تا یه وقت شک نکنند.

 

سارا که کنار طرلان ایستاده بود قدمی جلو گذاشت و تار ی از موهاش رو کنار گوشش جا داد:

_ ساواش، من و طرلان و رویا و آلما گیریم داریم.

 ولی آرتین چی؟ اگه بشناسنش؟!

 

ساواش تکیه اش رو از دیوار گرفت و دستی به پشت گردنش کشید:

_آرتین چون تا حالا خارج از برجمون جای دیگه ای فعالیت نداشته، برای همین نمی تونند بهش شک کنند. چون آرتین هم با خودمون می بریم پس آرسام هم با خودمون می بریم.

 

طرلان کاعذی که توی دستش بود رو توی سطل آشغالی پرت کرد:

_ پس سعید چی؟  

 

 رویا با گفتنِ این حرف طرلان، اخم ِ غلیظی کرد و با غیظ گفت:

_ اون برای چی بیاد دیگه!

 

ساواش چشم هاش رو محکم بهم فشرد و تأکید کرد:

_ چرا، دقیقا به سعید خیلی نیاز داریم باید حتما باشه.

 

همین که دفترچه رو بستم؛ نگاهم به چهره گرفته و مغموم ِ رویا گره خورد.

 

 نمی دونم این همه نفرت و کینه اش، نسبت به سعید برای چیه!

 وقتی سعید رو می دید یک

 غم ِ عجیبی توی چشم هاش شعله ور بود.

این قدر نفرتش رنگ ِ کینه به خودش گرفته بود که با آوردنِ اسم “سعید” چشم های آبیِ  پر از شیطنتش، رنگی از سرما می گرفت.

 

نوع این نگاه ِ غمگین زده و نوع این حسرتی که توی چشم هاش بود؛ نشون می داد قبلا یک اتفاقی بین ِ این دو افتاده.

چیز ی که باعث این نفرت شده!

برای همین هم بود که شاید دوست نداشت با سعید توی یک مأموریت باشه.

 

صدای ساواش، من رو از رشته افکارم بیرون آورد:  

_ باید خیلی احتیاط کنیم!

 

طرلان کمی چشم هاش رو ریز کرد و حین این که از روی صندلی بلند می شد گفت:

_ چرا شما پسرا گیریم نکردید؟  

آرتین و آرسام رو که تا حالا ندیدن. ولی تو و سعید چی؟

_ اسمم رو چند بار ی شنیدند و می دونند کی هستم.

 ولی از اون جایی که اطلاع دارم تا حالا من رو ندیدن و همین طور سعید.

ولی عکس آلما و شما سه تا رو می شناسن.

 و گیریم روی شما دخترا لازم بود.

 

بعد از گفتنِ این جمله اش، با قدم های محکم و استوارش به سمتِ در راه افتاد.

_ راستی، سا….

 

با شنیدنِ  صدام، دستش که روی دستگیره در نشسته بود، ثابت و بی حرکت موند.

 

کمی مکث کردم و زبونم رو روی لبم تر کردم و جمله ام رو اصلاح کردم.

_ خب بزرگمهر وقتی با آرتین شرط بستی، چطور تونستی من رو بشناسی؟!

 

ساواش بدون این که به سمتم برگرده، کمی سرش رو به سمتِ شونه اش متمایل کرد؛ حین این که لب زیرینش رو گزیده بود، آروم نجوا کرد:

_ بزرگمهر!

 

 نگاه ِ پرحرف و معنادارش رو بهم دوخت.

بالاخره لب باز کرد:

_ توقع نداشتی که چشم های سبز چمنی ای که یه عمر باهاش زندگی کردم رو نشناسم!

 

بعد از گفتن این حرفش، در رو بهم کوبید و رفت.

 

جمله هاش یکی یکی توی ذهنم اکو می شدن.

 

 

” توقع نداشتی که چشم های سبز چمنی ای که یه عمر باهاش زندگی  کردم رو نشناسم!”  

 

به رویا و طرلان و سارا نگاهی انداختم که اون سمتِ اتاق ایستاده بودن و سرگرم حرف زدن شده بودن و اصلا متوجه ما نبودن.

 

 

بعد از این که وسایلمون رو آماده کردیم آماده رفتن شدیم.

 

اولش فکر می کردم با ماشین می ریم، ولی رویا بهم گفت که قراره با هواپیما بریم.

 

حدود چهار ساعتی توی راه بودیم.

با فرود نشستنِ هواپیما به زمین، حسِ خوبی بهم القا شد.

 

طرلان کنار گوشم آروم زمزمه کرد:

_ می دونی نسبتِ ما با هم توی اون جا چیه؟!

 

سر ی تکون دادم و مبهم و گنگ پرسیدم:

_ نه نسبتمون چیه؟

 

طرلان بطر ی ِ آب رو به دستم داد و متعجب گفت:

_ دختر مگه تو خبر ندار ی؟!

 

ابرویی بالا انداختم:

_نه، مگه چی رو باید بدونم!

 

طرلان کمی مکث کرد ولی در آخر گفت:

_ این که من و تو و سارا و رویا توی این مأموریت خواهر محسوب می شیم و آرتین، نامزد ِ سارا .

آرسام هم نامزد ِ من.

 

انگار خاطره ای سخت توی ذهنش تداعی شد که گفت:

_ رویا هم که با زور و اجبار مجبورش کردیم قبول کنه که توی این جا نقش باز ی کنه که همسره سعید هستش.

و تو هم…

 

در ِ بطری ِ آب رو باز کردم و منتظر بهش چشم دوختم:

_ و من چی؟

 

بطر ی رو بالا بردم و همون طور که جرعه جرعه آب رو می خوردم، با گفتن ِ چیز ی که گفت، آب توی گلوم گیر کرد و شروع به سرفه کردن کردم.

 

دستش رو چندبار به پشتم زد تا نفسم جا اومد.

_ آروم دختر! چرا پرید گلوت؟

 

سرفه ام بند اومد.

 نفس ِ عمیقی کشیدم و با چشم های گرد شده از حرف هاش، حیرون پرسیدم:

_ یعنی چی این حرف طرلان؟!

من با ساواش…

خدای من اصلا فکرش هم نکن.

چطور بدون اجازه من همچین تصمیمی می گیره؟!

 اصلا نظر من رو خواسته که موافق هستم یا نه؟ اصلا می گفت هم فایده ای نداشت.

 چون به هیچ وجه قبول نمی کردم.

 

طرلان ناچار سر ی تکون داد:

_ دیگه راهی جز این نیست آلما.

 

 در ِ بطر ی رو با عصبانیت توی دستم فشردم.

_ مگه می شه راه دیگه ای نباشه؟  

یعنی راهی که من نامزد ِ ساواش باشم، به جز این راهی وجود نداره؟!

 

طرلان با نگاهی غم زده و با لحنی مغموم و محزون آهسته گفت:

_ اگه وجود داشت که یه راهی رو انتخاب می کردیم.

 ولی شاید این رو ندونی من و سارا و رویا برای ساواش یک خواهر حساب می شیم.

 ما برادر ی داریم که همیشه حامی و پشتوانه امون بوده.

 کسی بوده که استعدادی که هیچ کسی ندیده بود رو دید و کشف کرد. کسی بوده که ما رو به وجود استعدادمون آگاه کرد.

وقتی بخاطر این نیرویی که داشتیم از دوست و خانواده و فامیل و همه…

 ترد شده بودیم و زمین خورده بودیم، این ساواش بود که دستمون رو گرفت و بدون هیچ چشم داشتی، بهمون کمک کرد و باعث شد هیچ وقت زمین نخوریم.

  بهمون فرقِ دوست داشتن و دوست داشته شدن رو یاد داد.

مثلِ  یک پدر ی می بود که ما رو دور هم جمع کرد و خیلی چیزها بهمون یاد داد.

یاد داد همیشه حقمون رو بگیرم ولی…

هیچ وقت حق ِ کسی رو پایمال نکنیم!

بخاطر خوشی و خرمی خودمون، به هیچ عنوان آرامش و خوش حالی کسی رو ویرون و خراب نکنیم.

 

ساواش هیچ وقت خطر ما رو نمی خواست و نمی خواد و نخواهد هم خواست.

می دونستی اگه ما همین طور ی توی اون ویلا بریم، ممکنه چه خطرات و اتفاق هایی برامون بیافته؟ یکیش همین قاچاق دخترا ،یکیش همین قاچاق ِ انسان.

ما چهار دختر که می ریم توی این گروه، اگه نسبتی با سعید و ساواش و آرسام و آرتین نداشته باشیم به یک چشم بد نگاهمون می کنند. ممکنه هرآن اتفاقی برامون بیافته.

ممکنه ما هم توی تله ی اون ها بیفتیم.

وقتی بفهمند کَس و کار ی داریم، دیگه دور و ور ما نمی چرخن.

این گروه این طوریه!

 باید گرگ بود و زندگی کرد. اون ها بدون این که بفهمی طئمه قرارت می دن.

 

حرف هاش رو با سوز و درد زده بود.

جور ی که متوجه لحن ِ محزونش می شدی.

انگار ی خیلی حرف توی دلش تلنبار شده بود که الان موقع فرو ریختنش شده بود.

 

با گفتن ِ حرف های طرلان، سخت توی فکر غرق شدم.

_ ولی می شه نسبتمون رو با آرتین و آرسام و ساواش، برادر بذاریم.

این جور ی هم کار ی باهامون ندارند.

 

طرلان سرش رو بالا گرفت و “نه” ای گفت.

_ اون ها اصلا براشون مهم نیست که برادرت چی کارت باشه و نباشه.

 

 

وقتی به یک خیابونی رسیدیم، حرفمون نصفه رها شد.

 یک ماشینِ  مشکی ای جلوی پامون ترمز کرد.

 من و طرلان آخر از همه ایستاده بودیم.

 سارا و رویا و بقیه جلو بودن.

 برای همین متوجه حرف های من و طرلان نشده بودن.

  رانند شیشه رو آروم آروم پایین داد و با عینک ِ مشکی ای که روی چشم هاش بود، با لحن ِ کلفت و خشنش گفت:

_سلام .آقای فرانسکو؟!

ساواش عینکی که توی چشم هاش بود رو صاف و منظم کرد و با تحکم گفت:

_ بله خودم هستم.

مرد از ماشین پیاده شد.

_ لطفا مدارک رو بدید!

 

ساواش اشاره ای به کیف ِ توی دست سعید کرد.

 سعید از توی کیف چیز ی بیرون آورد و مطعیانه سر ی تکون داد:

_ بفرمایید. اینم مدارک.

 

مرد چند لحظه نگاه ِ کوتاهی به مدارک انداخت و سر ی تکون داد:

_ بله، تکمیله!

 

مرد دیگه ای از توی ماشین پیاده شد و در رو برامون باز کرد.

  

همین که سوار ماشین شدم، لحظه ای چشم هام روی هم افتادن.

چشم هام تشنه ی خواب بود.

 

طرلان که کنارم نشسته بود

 

 

با دیدنِ  چشم های خمار از خوابم، آروم گفت:

_ عزیزم بهتره بخوابی  

 خیلی خسته ای، وقتی رسیدیم بیدارت می کنم.

 

سر ی تکون دادم و چشم هام رو آروم بستم.

  با فکر کردن به این که با ورودمون به این گروه خطرناک و این مأموریت، چه اتفاق هایی قراره بیافته و نامزد موقتی بودنم با ساواش، چشم هام گرم شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.

 

 

با تکون دادن های کسی، با ترس از خواب بیدار شدم.

یک لحظه مکان و زمان و جایی که بودم رو فراموش کردم.

 

بدنم کمی کرخت و بی جوون شده بود!

دستی به چشم هام کشیدم و از ماشین پیاده شدم.

باد ِ سردی می وزید، به طور ی که یک دفعه تنم لرزه ای کرد و شال ِ روی سرم رو با دستم محکم گرفتم.

بخشی از موهام رو که جلوی صورتم اومده بود رو کنار ِ گوشم جا دادم.

 

نگاهی به ویلای روبروم انداختم.

یک ویلای شیک و لوکس با استخر که نماد خیره کننده ای رو ایجاد کرده بود.

 

 برگ های سبز ِ چمنی ای که از درخت افتاده بود، روی استخر شناور مونده بود و تضاد جالب و قشنگی رو مجذوب کرده بود.

 

صندلی ها و میز هایی که روبروی استخر قرار داشت، با کِفِ سرامیک ِ سفید و آبی رنگِ شیشه ای، ست و هم رنگ بودن.

 

سه تا از بادیگارد ها با قدهای بلند و هیکلی درشت، که عین کِ آفتابی ِ مشکی رنگی به چشم داشتن کنار در ِ ورودی ایستاده بودن.

 

نگاهم روی دوربینی که کنار ِ دیوار وصل شده بود، ثابت و بی حرکت موند.

 

همیشه هر جایی که می رفتم دوست داشتم ببینم اون جا دوربین کار شده یا نه!

 

با بچه ها به سمت در ورودی رفتیم.

 

همون دونفر مردی که کت و شلوار مشکی رنگی به تن داشتن و جلوی در بودن، در برابرمون تعظیمِ  کوتاهی کردن و هر دو با صدای بم و کمی کلفت و خشنشون، همزمان گفتن:

_ سلام خوش اومدید.

 

همین که وارد شدیم.

 اولین چیز ی که نگاهم رو به خودش جلب کرد؛ تابلویی بود که یک دختر با موهای قهوه ای و چشم هایی به رنگِ عسلی روبه دریا نشسته بود و امواج بلند موهاش، خیلی به زیبایی کشیده شده بود.

 

این قدر تصویر به طرز ماهرانه کشیده شده بود که آدم در حیرت می موند.

طور ی که باور می کردی خود ِ دختره روبه روت نشسته.

 

حین این که محو ِ تابلوی نقاشی شده ی روی دیوار شده بودم، با شوق گفتم:

_ چه نقاشیه قشنگی!

 

رویا پوزخندی زد و جوابم داد:

_ باید هم قشنگ باشه.

با پول هایی که این ها از راه قاچاق به دست میارن، همچین نقاشی ای که دیگه چیز ی نیست.

 

سعید سرزنش وار رویا رو صدا کرد.

رویا با حرص لب گزید و گفت:

_ مگه دروغ می گم؟  

ساواش عینک رو از روی چشم هاش برداشت و آروم گفت:

_رویا حواست باشه که این جا دوربین دارن و هر حرکت و رفتار ما رو می تونند ببینند.

 

مردی با کت و شلوار ِ خوش دوختی، با خوشرویی به سمتمون اومد.

لبخندی زد.

_ به به مهران جان )ساواش( خوش اومدی!

 

ساواش به اجبار لبخندی زد و سر ی به جانبش تکون داد:

_ ممنون آقای محمدی.

 

محمدی لبخندی زد و نگاهش رو روی ما چرخوند:

_ افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟!

 

ساواش نگاهش روی آرتین افتاد و معرفی کرد:

_ ایشون برادرم آرتین هستند و همین طور آرسام و سعید.

 

محمدی نگاه ِ خریدانه ای به ما دخترا انداخت و با چشم هاش که شهوت می بارید، لبخندش پر رنگ تر شد:

_  افتخار آشنایی با بانوان زییای چه کسی رو دارم؟

 

از این حرف و از این نگاهش بدم اومد!

 حالا داشتم به حرفِ طرلان می رسیدم.

 

سعید دستِ رویا رو محکم گرفت.

_ ایشون همسر ِ بنده هستند .

آزیتا.

 

رویا دستش رو خواست از دستِ سعید بیرون بکشه که سعید دور از نگاه محمدی، چشم غره ای بهش رفت و دستِ رویا رو محکم تر گرفت.

 

محمدی نگاهش رو به سارا و طرلان انداخت و باز هم با همون نگاه چندش آورش گفت:

_ و شما؟!

 

ساواش که دید چیز ی نمی گن، خودش لب تر کرد:

_ بنفشه )طرلان( نامزد ِ آرتین و سنا)سارا( هم نامزدِ آرسام.

 

محمدی نگاهش رو گرفت و یکی تای ابروش رو بالا داد:

_ پس همتون نامزد دارید!

 

کلام ِ ساواش، سرد و بی روح بود:

_ مشکلی وجود داره آقای محمدی؟

محمدی به خودش اومد و جملاتش رو درست کرد:

_ نه، بنده قصد جسارت نداشتم.

 فقط کمی تعجب کردم.

 

آرسام که کنار سارا ایستاده بود.

نگاهی اجمالی به اطراف انداخت و گفت:  

_ رئیستون کجاست؟

 کی می تونیم ملاقاتش کنیم؟!

محمدی دستی به سیبیلش کشید و توی فکر رفت.

_ آقای سیامند الان این جا نیستند.

 ولی تا شما استراحت کنید، ایشون شب به ویلا می رسن.

آرسام سر ی تکون داد که ساواش پرسید:

 _ خب، اتاق ِ ما کجاست؟

 

محمدی به پله های مرمر ی نگاهی کرد و یک پله بالا رفت.

 _ آقای سیامند سفارش شما رو خیلی کردند که چیز ی براتون کم نذاریم و همین طور اتاق های بالا در اختیارتون ِ

 

محمدی که انگار تازه نگاهش به من افتاده بود، متحیر و شگفت زده گفت:

 _ بانوی زیبای، چرا خودتون رو معرفی نکرده بودید؟

با گفتنِ این حرف، ساواش تند نگاهش کرد و به سمتم اومد.

عاشقانه بهم زل زد.

 

انگشت های دستش رو که روی کمر گذاشته بود، حس کردم.

کامل در آغوشش فرو رفته بودم.

 

دستم رو به پشت بردم و خواستم دستش رو پس بزنم که دستش رو محکم تر روی کمرم فشرد.

 

ساواش دوباره همون نگاه ِ عاشقانه اش رو نثارم کرد.

_ عشق ِ من، سما جان.

 

 

“عشق” رو طور ی با صداقت به زبون آورد که یک لحظه حس کردم واقعا عشقش بودم!

 

محمدی “آهانی” گفت و روبه ساواش با طعنه گفت:

_ قدر ِ این بانوی زیبا رو بدون مهران جان .

می دونی

 

 

_ که این روزها همسر ی به این زیبایی کم پیدا می شه.

 

خیلی زبون می ریخت!!

 معلوم بود همچین آدمی دستیار اون مردک سیامند بود.

اون هم با این چرم زبونیش…

 

ساواش پوزخندی به روش زد.

_ همیشه مثلِ چشمام ازش مراقبت کردم.

لازم به ذکر شما نبود.

 

محمدی به ناچار سر ی تکون داد.

 

به سمت پله های مرمر ی که پله هاش به رنگ ِ طلایی رنگ بود، بالا رفتیم.

 

تا رسیدن به اتاق، ساواش دستش روی کمرم بود، به ناچار کار ی نکردم وگرنه….

 

محمدی تا لحظه رسیدنمون به اتاق، از پایین با چشم هاش داشت ما رو می خورد.

عجب مرد ِ هیز ی بود!

 

به اتاق نگاهی کردم.

_ خب ما سه تا با هم توی یک اتاق می ریم.

رویا سر ی تکون داد و به سمتم اومد:

_ آره ما دخترا یه اتاق، شما پسرها هم توی یه اتاق.

 

آرتین نچ نچی راه انداخت:

_ پس برای چی نامزد داریم؟  

باید پیشِ  نامزدامون توی یه اتاق باشیم دیگه.

 

طرلان ویشگونِ  ریز ی از پهلوی آرتین گرفت و با حرص و کلافگی گفت:

_ آرتین خان یادت باشه، این نامزدی سوریه.

 نه واقعی ها.

 

آرتین با شیطنتی که در چشم هاش نهفته بود، لاقید شونه ای بالا انداخت و لب ِ زیرینش رو مکید:

_ حالا هر چی هم باشه، مهم اینه الان نامزدمی!

 

رویا توگلو خندید و اشاره ای به آرتین کرد:

_ تو جدی جدی باورت شده نامزدته ها.

 

ساواش با چهره ای که خستگی ازش می بارید، کلافه نفسش رو از دهنش خارج کرد و گفت:

_ لطفا بحث نکنید،

 

 

_ الان هم ممکنِ که شک کنند.

 بهتره هر کی بره…

 

یک دفعه صدای محمدی اومد:

_ مشکلی پیش اومده مهران خان؟

 

ساواش ابروهاش رو درهم کشید و سرش رو با تکبر و غرور بالا گرفت.

_ نه مگه باید مشکلی پیش اومده باشه؟!

داشتیم می رفتیم توی اتاقمون.

 

 

رویا و سعید و بقیه، به اتاق هایی که انتهای سالن بود رفتن.

  

نگاهی به اتاق ِ روبروم انداختم.

 

یعنی من و ساواش قرار بود توی یک اتاق، باهم دیگه باشیم؟!

  

همین که پا به اتاق گذاشتم؛ ساواش چمدون رو گرفت و داخل اتاق شد. وقتی در با شتاب محکم بسته شد.

تازه یادم اومد جدی جدی من با ساواش توی یک اتاق هستم.

 

یعنی قرار ِ تا تموم شدن این ماجراها، من نامزد ِ سور ی ساواش بمونم؟

 

اون که به من نامحرمه!

 من نمی تونستم با یک پسر ِ غریبه توی یک اتاق باشم!

 

ساواش کتش رو از تنش درآورد و روی مبل پرت کرد.

روی مبل نشست و یک مرتبه چشم هاش رو محکم بهم فشرد.

 

چه راحت بود!!

 

حق به جانب و طلبکار، روبروش دست به کمر ایستادم:

_ تا کی قراره من و تو توی یه اتاق باشیم؟!

 

بدونِ  این که لحظه ای چشم هاش رو باز کنه، آروم لب زد:

_ تا هروقت که این ماجرا تموم بشه!

 

حرصم گرفته بود.

من داشتم باهاش حرف می زدم و اون، راحت چشم هاش رو بسته بود و با بی خیالی جوابم رو می داد!

 

صدای باز و بسته شدن ِ در پنجره، تنها صدایی بود که سکوت ِ اتاق رو شکسته بود.

 

موشکافانه نگاه ِ عصبیم رو بهش دوختم.

_ شاید طول بکشه!

 چطور من پیشِ  شما تا اون موقع توی یه اتاق بمونم؟!

 

چشم هاش رو که تا اون موقع بسته بود ،یک مرتبه باز می کنه.

 

با دیدنِ  چشم های خسته و بی روحش ،یکه ای خوردم.

 

 

حین این که کِفِ دستش رو روی پیشونیِ  داغش گذاشته بود، لب زد:

_ پس دردنت اینه.

 

از این حرفش تعجب کردم!

 

_ من دردم کلِ موضوعه!

 

ساواش با یک دست، گوشی رو از جیبش بیرون آورد و همون طور که شماره ای رو می گرفت، محزون گفت:  

_ وقتی این قضایا تموم بشه، وقتی تونستیم چیز ی که برای خودمون هست رو ازشون بگیریم.

 

نفسِ  توی سینه اش رو آزاد کرد.

_ فعلا باید نقش ِ نامزدهای عاشق رو باز ی کنیم.

 فعلا باید این وضع رو تحمل کنی.

 دیگه هم گذشته و نمی تونیم بگیم که نه!

یا برای مثال بگیم که اشتباهی شده و ما نامزد نیستیم و خواهر برادریم!

یا اصلا از اولش می گفتیم نامزد نیستیم  یا فامیلیم و…

 

پوزخندی گوشه لبش جا گرفت و ادامه داد:

_ اونا روی شما دخترا خیلی برنامه ها می ریختند.

 خیلی نقشه ها که حتما انجامش می دادند.

فعلا باید توی این چند روز یا هر وقت که این مأموریت تموم بشه، من رو تحمل کنی!

 

به سمتِ پنجره اتاق که به بالکن نزدیک بود رفت و یکی از دست هاش رو توی جیبِ  شلوارش فرو برد.

اون یکی دستش رو تکیه به دیوار زد و به بیرون نگاهی عمیق کرد.

 

وقتی این قضایا تموم بشه؟  شاید اصلا خیلی طول بکشه!  یعنی تا اون موقع باید نامزدش بمونم؟!

 

این حرفش توی گوشم اکوا شد.

 

” فعلا باید توی این چند روز یا هروقت که این مأموریت تموم بشه، من رو تحمل کنی! “

 

ولی ما که نمی تونستیم تا اون موقع باهم دیگه توی این اتاق بمونیم.

 

به سمتش رفتم.

سعی کردم چیز ی که توی ذهنمه رو به زبون بیارم.

_ خب…ام… خب ما که نمی تونیم توی یه اتاق باهم دیگه بمونیم.  

منظورم اینه ما….

 

انگار منظورم رو فهمید که بدون مکث و تأملی گفت:

_ می دونم.

برای اون هم راه حلی دارم.

الان سعید میاد، اون بلده که صیغه رو بینمون جار ی کنه.

 

 ******

 

یعنی الان تموم شد؟  

به همین راحتی محرم شدیم؟!

 به همین راحتی…

 

با صدای رویا از افکار ِ بهم ریخته ام، بیرون اومدم.

انگار که در عالمِ خواب فرو رفته بودم.

 

_ پس کی نقشه مون رو اجرا می کنیم؟

 

ساواش همون طور که اتاق رو بررسی می کرد که دوربینی کار نشده باشه، متفکر گفت:

_ امشب نقشه مون رو اجرا می کنیم!

 

طرلان خسته نالید:

_ حالا فراد نمی شه؟!

 

ساواش انگشتش رو گوشه لبش قرار داد و سر ی تکون داد:

_ امشب، شبِ خیلی مهمیه!

امشب سیامند یک مهمونیِ  خیلی بزرگ داره.

 

سعید از روی صندلی بلند شد.

و حین این که طول و عرض ِ اتاق رو قدم می زد، گفت:

_ پس کی آرتین و آرسام کارشون رو انجام بدن؟  

باید بفهمیم چی توی گذشته اتفاق افتاده و چطور اون سه درصد ِ نیروی درخشان رو دارن!

 

یک لحظه سنگینیِ  نگاهی رو روی خودم حس کردم.

همین که سرم رو بلند کردم، ساواش سریع نگاهش رو معطوفِ چیز ِ دیگه ای کرد:

_ فعلا زوده.

 اول امشب باید طرلان بتونه ذهنش رو بخونه و این که این مهمونی چه دلیلی می تونه داشته باشه؟  سیامند الکی مهمونی و جشن های بزرگ نمی گیره.  

همیشه پشتِ همه کارهاش، یک هدفِ خاصی وجود داره.

 

 

 

بعد از تصمیم های مهم، به اتاق رفتم.

جشنِ  بالماکسه…

یک مهمون یِ بزرگ که توش هدفی نهفته بود.

امشب بخاطر این مهمونی، نصف ِ نقشه هامون انجام می شد.

 

امشب برای اولین بار سیامند رو می دیدم؛ به لباسِ مشکیم از توی آینه نگاهی انداختم.

 

یک لباسِ خوش دوخت به رنگ شب و دنباله دار، که قفسه سینه ام با تور کار شده بود.

موهای پریشون و بازم، روی شونه ام رها شده بود.

 

 ماکسی که روی صورتم بود، جلوه قشنگ و خیره کننده ای رو نشون می داد.

 مثل ِ فیروزه ی ماه…

 

از وقتی سعید بینمون صیغه محرمیتِ  دوماه ِ خونده بود، ساواش رو اصلا ندیده بودم.

 یک جورایی از من فرار می کرد؛ ولی دلیلش رو نمی دونستم!

 

فقط بخاطر این که این مأموریت تموم بشه و بتونیم این سه درصد ِ نیروی درخشان رو ازشون بگیریم، با ساواش محرم شدم.

 

وگرنه این سیامند، به قول گفته رویا معلوم نبود با همین سه درصد ِ نیروی درخشان چه کار ی می کرد!

 

من نمی خواستم بخاطر من، جوون کسی در خطر بیفته.  

 

نمی خواستم بخاطر ِ این نیروی درخشان بلایی سر کسی بیاد.

که اگه می اومد، هیچ وقت خودم رو نمی بخشیدم.

 

کیف ِ دستیم رو توی دستم فشردم.

همین که از در خارج شدم، دخترها هم همزمان با من از اتاق بیرون اومدن.

 

همگی به هم نگاهی کردیم و بعد تک خنده ای کردیم.

 

جالب بود هر چهارتاییمون همزمان آماده شده بودیم.

هر کدوم ماکسی به صورت داشتن.

 رویا رو از زیر ماکسِ آبی رنگِ دریاییش شناختم.

 

با همدیگه از پله ها پایین رفتیم.

 

از بالای پله ها می شد پایین رو به خوبی دید

 

 

دور تا دور، میزهای گرد با رومیز ی ها ی سفید بلند و صندلی های سفید قرار داشت، که مرد و زنی با لباس های شیکی نشسته بودن.

 

گوشه سالن یک باند موسیقی در حال نواختن و خوندن ِ آهنگ کلایمی بودن.

 

چند نفر زن و مرد وسط داشتن می رقصیدن.

رویا و طرلان به سمتِ صندلی رفتن.

 ولی من و سارا آخر از اون ها داشتیم می رفتیم که یک دفعه چیز ی با سرعت از کنارم رد شد.

نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم که سارا دستم رو محکم گرفت.

 

به شربتی که نزدیک بود روی لباسم بریزه، ولی روی زمین ریخته شده بود، نگاهی انداختم.

_ آقا یه کم مراقب باشید.

 داشت می ریخت روی لباسم!

 

اون مرد برگشت و همون طور که دستش رو به لبه کتش می کشید، چشم غره ای بهم رفت.

_ چی می گید خانم!

 شما مواظب نبودید، نزدیک بود شربت روی من هم بریزه!

_ وا. شما شربت به دست دارید و با سرعت رد می شید، شربتتون نزدیک بود روی لباس من بریزه، بعد شما می گید من مواظب باشم؟!

 

اون مرد یک دفعه سرش رو بالا گرفت.

با دیدنش، متعجب و حیرون نگاهش کردم.

این که…

همون عکسی ِ که عکس دیده بودم .

سیامند!

 

اون هم با دیدنم شُکه بهم خیره شد، مگه من رو شناخته بود که این جور ی نگاهم می کرد؟

 

سیامند نگاهی به لباسم کرد و گوشه لبش تکونی خورد و طعنه زد:

_ اوه، ببینم شربت که روی شما نریخته.

اخمی کردم که سریع گفت:

_ ببخشید، خانم ِ….  

 

با تکبر سرم رو بالا گرفتم.

_ لازم نمی بینم اسمم رو بدونی.

 

بعد از گفتنِ این حرف، با سارا به سمتِ میز ی که رویا و طرلان بودن رفتیم.

سارا تک خنده ای کرد.

_ الان همین طور ی خشکش زده.

 

کیف ِ دستیم رو توی اون یکی دستم گرفتم _ بهتر .

 

کنار ِ رویا نشستم و نگاهی به اطراف انداختم.

_ پسرا کجان؟  خبر ی ازشون ندارم.

 

رویا لیوانی که توی دستش حلقه کرده بود رو به سمتِ لبش برد:

_ همین اطرافن.

 

رویا شربتِ آب پرتغالش رو کمی خورد.

_ این سیامند هم پیداش نیست، بلکه کمی بتونم ذهنش رو بخونم.

 

کیف رو به سمتِ رویا گرفتم .  

_ بی زحمت این کیف فعلا پیشت باشه، الان میام.

 

رویا سر ی به جانبم تکون داد.

به سمتِ همون جایی که ساواش بود رفتم که یک دفعه آهنگ عوض شد و چراغ های توی سالن خاموش شد و یک آن…

 دستی روی کمرم قرار گرفت.

 

 

برگشتم که دیدم دستم رو توی دستش گرفته.

لبخندی زد:

_ مشتاقِ دیدار!

 

دوباره اخم روی پیشونیم چین انداخت و دستم رو خواستم محکم از دستش بیرون بکشم که محکم تر دستم رو گرفت و هماهنگ با آهنگ، خودش رو تکون می داد.

_ کجا می خوای فرار کنی عزیزم!

 

چنگی به بازوش زدم و بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و غیظ کردم:

_ من کی خواستم با شما برقصم؟   شما همین طور ی دستم رو می گیرید؟!

 

دست هاش رو توی سینه اش جمع کرد و حق به جانب نگاهم کرد:

_ می دونستی من به دخترایی که ازم فرار می کنند، بیشتر به سمتشون کشیده می شم!

 

با همون اخم خواستم چیز ی بگم که یک مرتبه برق های سالن روشن شد.

 

 نگاهم از پشتِ سر سیامند، روی چهره ِ پر از خشم و غضبِ ساواش گره خورد.

 

یک لحظه واقعا از چشم های سرخش ترسیدم.

دیگه از اون چشم های آبیِ  طوفانی خبر ی نبود!

برای بار دوم این چشم ها کاسه خون شده بودن.

 

نکنه عصبانیه؟!

ولی من کار ی نکردم که عصبانی بشه!

 

ساواش قدمی جلو گذاشت و روبروم قرار گرفت.

 با رگه های از خشم و عصبانیت به سیامند نگاهی کرد:

_ مشکلی پیش اومد؟

 

سیامند نگاهش بینِ  من و ساواش، ردوبدل شد و سر ی تکون داد:

_ آره، داشتیم باهم به توافق می رسیدیم که تو اومدی!

 

معلوم بود که داشت از نقطه ضعِفِ ساواش سواستفاده می کرد!

حالا طرفِ صحبتش با من بود.

 به ظاهر لبخندی زد و از بینِ  دندون های قفل شده اش غرید:

_ چه توافقی با هم دیگه داشتید که به من نگفته بودی سماجان؟!

 

سیامند زیر لب “سما ” رو چند بار تکرار کرد؛ تازه اسم ِ جعلیم رو فهمیده بود.

_  نه ما اصلا توافقی نکردیم.

 

ساواش من رو به سمتِ خودش کشید و روبه سیامند، با تأکید گفت:

_ نامزد و عشقِ زندگیم، سما.

 

این دفعه سیامند با تعجب نگاهمون کرد.

_ نامزد؟

 

معلوم بود که اصلا به هیچ وجه به  ذهنش هم خطور نمی کرد که ما با هم نامزد باشیم!

به راستی که جدا ما نامزد بودیم؟!

 

ساواش دستم رو گرفت و فشار ی بهش وارد کرد، که لبِ پایینم رو از درد گزیدم.

_ آره، مشکلیه؟

سیامند چند لحظه به دست هامون خیره شد.

_ اوه، نه.

آهنگ عوض شد.

 

 سیامند نگاهی به ساعتِ مچ ِ دستش انداخت و ابرویی بالا انداخت.

_ من دیگه باید برم.

 مهران بعدا بیا کارت دارم؛ درباره تابلوهای نقاشی شده.

 

سیامند رفت ولی لحظه رفتن، دور از چشم بقیه، چشمکی حواله ام کرد  که این از چشم ساواش دور نموند.

 

این دفعه آهنگ ملایمی پخش شده بود.

 خواستم برم که دستم رو از پشت گرفت و برم گردوند.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت آخر

رمان عشق های پنهان پارت آخر جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *