رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 20

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلکیک نید

 انگشت های دستش، کمرم رو قفل کرد.

 از پشت، همون طور که با ریتم ِ آهنگ، خودش رو همراهم تکون می داد، زیرلب طور ی که نجواش به لاله گوش بخوره، با لحنِ خمار ی گفت:  

_ کجا؟

_ می خوام برم. لطفا ولم کن.

 

در یک حرکت، من رو به سمتِ خودش برگردوند و حالا مقابلِ هم قرار داشتیم.

_ چطور آغوشِ یه مرد غریبه بودی. ولی شوهرت نه؟!

 

من کی بغلِ سیامند بودم، که این حرف رو می زنه؟

 

اخم هام رو سخت توهم کشیدم:

_ من توی بغلِ سیامند نبودم! اون یه حرفی برای خودش زد.

 اصلا به تو چه مربوطه؟  شاید من خواستم برم بغ….

 

ادامه جمله ام، با دستش که روی کمرم نشست و به سمتِ خودش برگردوند، نصفه موند.

 

انگشتِ  شصتش رو روی لبم گذاشت و سرش رو به طرفین تکون داد:

_ هیچ وقت این حرف رو نزن!  

دستی که بخواد بهت بخوره رو قلم می کنم، حتی بدون این که حس کنه چی شد.

 

لامپ های رنگی رنگی ای که بالای سرمون قرار داشتن، وقتی به چشم های طوفانیِ  آبیش تابان می شد،

تضاد ِ جالب و خیره کننده ای رو ایجاد می کرد!

 

با روشن شدنِ لامپ، از من فاصله گرفت و به سمت پله ها رفت.

چرا این طور ی کرد؟

 

به سمتِ میز رفتم.

 دلیل ِ این رفتار ساواش رو درک نمی کردم!

 

خدمتکار با سینی ای به سمتم اومد.

 توی هر لیوان مطمئنا چیز ی جز شربت وجود داشت!  

 

چند ساعتی گذشته بود. خواستم به سمتِ اتاقم برم که نگاهم به دختر ی افتاد که روسریش رو جور ی سفت گرفته بود که انگار می خواستن روسر ی رو ازش بگیرن.

 

نگاهم به لباسِ قهوه ای رنگ ِ کهنه اش افتاد که زانوی شلوارش پاره شده بود و خط زخم ِ خون روی زانوش، با وجود پارگی زانوی شلوارش به خوبی نشون داده می شد.

کسی متوجه این دختر نشده بود.

 

 موهاش رو هر بار دستی می کشید و توی روسیر ی ِ گل بهی رنگِ بنفشش پنهون می کرد.

 

گرچه همون روسریش هم نصفه اش پاره شده بود و با همون پارچه، موهای سرش رو بزور می خواست پنهون کنه.

این دختر چرا سرو وضعش همچین بود؟ اون هم توی همچین مهمونی ای!

 

دو مرد با کت و شلوار مشکی رنگی که به تن داشتن، دستش رو گرفته بودن .

انگار با زور دخترک رو همراه خودشون می بردن.

 

از چشم های پر از اشکش، دلم به درد اومد.

 بهش می اومد سنش حدود چهارده_ پونزده، باشه.

 

داشتن به سمتِ پله ها می اومدن که سریع پشتِ گل بزرگی که اون سمت بود، پنهون شدم.

 

به سمت پله ها رفتن.

آروم و بی سروصدا دنبالشون رفتم.

 

به سمتِ اتاقی که طبقه بالا بود و سالن آخرین اتاق بود رفته بودن.

 

ولی اون سمتی که رفته بودن، هیچ اتاقی نبود!

 

پشتِ  یک دیوار نقره ای رنگ ایستادن.

 یکی از اون دو مرد، دستش رو به سمت تابلویی که نقاشی ِ اسبی روی دیوار بود، کشید.  

 

یک دفعه دیوار کنار رفت و اون دو مرد با اون دختر، توی اتاق رفتن.

پس این دیوار مخفی یک اتاق بود!

 

به سمتِ همون در مخفی رفتم .

حالا چطور ی این در رو باز کنم؟

به قاب نگاهی کردم؛ نقاشی یک اسب  سفید مشکی بود که روی سبزه ها بود.

 

کناره های قاب رو دستی کشیدم تا بلکه اون دکمه رو پیدا کنم.

همین طور سردرگم ِ پیدا کردن ِ دکمه ای که توی قاب بود بودم.

 که صدای قدم های فردی توی سالن شنیده شد.

 

این دیگه کیه؟ اگه کسی من رو این جا ببینه چی؟  بهتره یک جایی قایم بشم.

 

نگاهی به اطراف انداختم و به سمت اتاقی که کنار ِ دیوار مخفی بود رفتم.

 

در رو نیمه باز کردم و از داخل ِ اتاق، به بیرون نگاهی انداختم.

 پیشخدمتی رو دیدم که سینی ای توی دستش بود.

 

نگاهی به اطراف کرد و گوشیش رو از جیبش بیرون آورد و نگاهی مشکوک به اطراف انداخت و چیز ی گفت و بعد تلفن رو قطع کرد و به تَه سالن رفت.

 

در رو کامل باز کردم و دوباره به سمتِ همون تابلو رفتم.

 

دستم رو پشت قاب بردم که نرمیِ چیزی رو بین دستم حس کردم. فشار ی به اون چیز ِ نرم وارد کردم که دیوار کنار رفت و چیز ی شبیه به یک اتاق جلوم قرار گرفت.

 

لبخندی زدم و قبل از این که در بسته بشه، توی اتاق رفتم.

 

لامپِ  قرمز رنگی، همه جا رو قرمز نشون می داد .

 صدای گریه ی دختر ی اومد که التماس می کرد:

_ به خدا، من… من نمی خواستم.

 من رو گول زد، من نمی دونستم. خواهش می کنم ولم کنید، مگه من با شما چی کار کردم؟  من می خوام برم پیشِ  مامانم!

 

پشت بند این حرفش، گریه اش شدت گرفت.

در رو آروم باز کردم که اون دختر رو با دست و پایی بسته دیدم که روی زمین نشسته.

 

اشک هاش گلوله گلوله روی گونه اش می لغزید.

اشکش دل سنگ رو هم آب می کرد!

 

چون کفشم پاشنه بلند بود، آروم و بدون هیچ سرو صدایی، از پام در آوردم و با دستم گرفتمشون.

 

جعبه های قهوه ای رنگی، پنج ستونِ اتاق رو گرفته بود.

حواس اون مرد پرت شد و چاقوش روی زمین افتاد .

خم شد چاقو رو از زمین برداره که زود به سمت جعبه ها رفتم و پشتِ جعبه ها قایم شدم.

 

از سوراخ کوچیکی که توی یکی از جعبه ها بود، می تونستم اون سمت و دختر ِ رو ببینم.

 

یعنی با زور این جا آورده بودنش؟

کی گولش زده بود که به این حال و روز افتاده بود؟

 

صدای همون دختره اومد که بریده بریده گفت:  

_ آقا خواهش می کنم من می خوام برم.

 خواهش می کنم!

 

مرد، با دستش تو دهنیِ  محکمی بهش زد که دختره چند متر اون طرف تر افتاد.

 

چقدر بی رحم بود.

صدای در اومد و بعد از اون رئیس گفتن، همون مرد ِ که به دخترک سیلی زده بود:  

_ سلام، آقای سیامند.

 

متعجب از توی اون سوراخ ِ کوچیک، سیامند رو دیدم.  

یعنی سیامند…

 

 

سیامند به سمتش قدمی برداشت و با چشم های سیاه ِ ترسناکش، دخترک رو با نگاهش خورد.

 

همون طور که موهاش رو از زیر روسریش محکم بیرون می کشید، لبخند ِ مضحکی زد:

_ مثلِ یه دختر خوب، آروم و ساکت می مونی.

 می دونی که عواقبِ کسی که از من نافرمانی کنه چیه؟

 

دختر با ترس، سرش رو تندتند تکون داد.

سیامند کمی روی صورتش خم شد و چشم هاش رو باریک کرد:

_ پس فقط می گی چَشم، شیرفهم شد!

 

جمله های آخرش رو فریاد کشید.

جور ی که یک لحظه حس کردم ستونِ ویلا رو اتاق لرزید.

 

 اشک های گلوله شده ی توی چشم های دختر، آروم روی گونه اش ریخت.

سیامند موهاش رو دوباره محکم کشید و زیرلب غرید:

_ چیز ی نشنیدم!

 

دخترک آروم و با صدایی که از تَه چاه می اومد، چیز ی گفت که سیامند دوباره موهاش رو کشید که دختر جیغی از درد کشید و فریاد کشید:

 _ چشم.

 

سیامند لبخندی زد و دستش رو از روی موهای دخترک برداشت.

_ خوبه!

 

کف ِ هر دو دستم عرق کرده بود و کفش های پاشنه بلندم رو توی دستم گرفته بودم.

 

 یک دفعه نمی دونم چی شد که کفش از دستم لیز خورد و روی زمین افتاد.

 

“هینی” کوتاهی کشیدم و زود پشت دستم رو روی دهنم گذاشتم.

 

از سوراخ ِ توی جعبه، دیدم که سیامند مشکوک نگاهی به جعبه ها انداخت.

 

  مردی که کنارش ایستاده بود، خواست به سمتِ جعبه ها بیاد  که سیامند، دستی روی هوا تکون داد که اون مرد از حرکت ایستاد  و این بار، خود ِ سیامند به سمتِ جعبه ها اومد.

 

بدتر از این نمی شد!  

اگه می فهمید من اینجا هستم، خیلی بد می شد.

خیلی!

 

خم شدم و کفش رو از روی زمین برداشتم.

چیز ی نمونده بود که سیامند به این سمت بیاد که دستی روی دهنم قرار گرفت و فرصتِ حرف و جیغ رو از من گرفت!

 

 

تا به خودم بیام، به سمتِ جعبه هایی که اون سمت بود من رو کشوند.

 

 دستم رو جلو بردم تا دستی که جلوی دهنم بود رو بردارم، که صدایی زیر گوشم نجوا کرد:

_ منم!

 

صدا،

صدای ساواش بود!

مثل همیشه آرامشی در لحن ِ صداش مشهود و نمایان بود.

آرامشی که به سکوت وادارت می کرد!

 

 نفسی از روی آرامش کشیدم که صدای سیامند با خشم اومد:  

_ یه وسیله از توی جعبه افتاده.

 

همین که دستش رو برداشت، نفسِ عمیقی کشیدم:

_ تو از کجا یهو پیدات شد؟

 

ساواش همون طور که نگاهی به اطراف می انداخت، با صدای آرومی لب زد:

_ تو خودت چطور این جا اومدی؟ بچه ها خیلی دنبالت گشتند. ولی…

 

صدای التماس گونه دختر ی اومد که باعث شد، حرفِ ساواش نصفه باقی بمونه.

_ خواهش می کنم آقا، بذار برم.

 

سیامند نگاه ِ بدی بهش انداخت و دستی به ته ریشش کشید:

_ مثل این که دلت آب خنک می  خواد؛ خودت خواستی این جا باشی.

درضمن قوانین ِ این جا همینه که هست!

یا میاریمت، یا با پای خودت میای!

 

دختر دوباره گریه سر داد و با فین فینِ  دماغش و صدای دورگه ای گفت:

_ من نمی دونستم این طور ی می شه من…

 

سیامند چاقویی رو از توی جیبش بیرون آورد و زیر ِ گردنش گرفت و با لحنِ مخوف و تهدید کننده ای گفت:

_ زیادی حرف می زنی!!

  دیگه حرفی ازت نشنوم.

 

به این جای حرفش که رسید، چاقو رو به زبونش اشاره کرد.

_ آخر سر وگرنه مجبورم می کنی ببرمش.

 

دختر تندتند آب دهنش رو با سختی قورت می داد و از ترس، زبونش بند اومده بود و فقط سر ی تکون داد.

 

با بهت نگاهم رو ازشون گرفتم و کمی سرم رو به سمتِ ساواش کج کردم:

_ این دختر برای چی این جاس؟  چرا باهاش این رفتار رو می کنند؟

 

یک جورایی می شه گفت در آغوشش فرو رفته بودم و دقیق پشتِ سرم قرار گرفته بود؛ به طور ی که اگه هر دو تکونی می خوردیم یا جامون رو عوض می کردیم، مصادف می شد با دیده شدنمون.

 

نگاهش رو از لبم به سمتِ چشم هام امتداد داد:

 _ س…

 

همین که خواست چیز ی بگه، صدایی اومد.

کمی مکث کرد و در آخر گفت:

_ این دخترایی که این جا میارنشون رو از راه ِ کشتی، به دبی می برن.

_ دبی؟ برای چی؟! ساواش حین این که نفسش رو از سینه اش عمیق بیرون می داد، با لحنِ گرفته ای گفت:

_ آره اولش با وعده های الکی، دخترای خیابونی یا فرار ی یا هر دختر دیگه ای رو فریب می دن و در آخر با کشتی، از راه غیر قانونی دبی می برنشون و به عرب ها و تاجر های اون جا می فروشنشون.

 

با ابروهای بالا رفته و چشم های گرد شده بهش خیره شدم.

متحیر پرسیدم:

_ مگه کالاست که می فروشن؟  بالاخره اون ها هم انسانن.

 

صدای فریاد ِ سیامند اومد که داشت با موبایلش با کسی صحبت می کرد:

 _ ببین، فرخ اگه تا دوشنبه دخترا رو آوردی که هیچ.

 اگه نیاوردی حسابت پیشِ  خودمه، فهمیدی؟ من قول دادم تا روز ِ سشنبه دخترا رو تحویل بدم .

حالا خود دانی!

 

حرف های سیامند، توی گوشم زنگ می خورد.

” تا روز ِ سشنبه دخترا رو تحویل بدم”.

 

چرا کسی جلوشون رو نمی گرفت که این کار رو نکنند؟ سوالم رو به زبون آوردم و پرسیدم:

ساواش در جوابم گفت:

_ چون این باند رو پلیس خیلی وقته دنبالشه .

ولی هنوز که هنوزه، سرنخی از این گروه پیدا نکردن.

 

بعد از این که سیامند از اتاق خارج شد، اون دو مرد هم همراهش بیرون رفتن.

 

با رفتنشون، نفهمیدم با چه سرعتی خودم رو دختر ِ رسوندم.

 

 با دیدنم با ترس و مبهوت نگاهم کرد.

دو زانو مقابلش نشستم و دست هام رو به سمتِ چسب ِ روی لبش بردم و برش داشتم.

لبخند ِ تلخی زدم.

_ نگران نباش من با اون ها نیستم.

 

دختر با خوش حالی ای که توی چشم هاش آشکار بود گفت:  

_ واقعا؟ یعنی من رو خونه مون می برید؟

 

 

بعد از گفتنِ حرف های اون دختر، که اسمش زهرا بود .

اش کِ روی گونه ام رو با سرانگشت هام پاک کردم.

_ بهت قول می دم، نجاتت بدم. باشه؟

 

با ذوق سر ی تکون داد.

 ****

با ساواش به اتاق خودمون رفتیم؛ دیگه مهمونی تموم شده بود.

 

روی تخت نشسته بودم که یک آن حرف های زهرا، توی گوشم زنگِ هشدار خورد:

”  همه چی خوب بود تا این که وقتی دوازده سالم بود بابام فوت کرد.

 مامانم با یکی دیگه ازدواج کرد .

 

رفتار ناپدریم با من خوب بود، ولی وقتی که دیگه پونزده سالم شده بود، رفتارش مرموز و عجیب غریب شده بود.

انگار اصلا اون آدم و مرد ِ قبلی نبود!

 

 

”  یه روز می خواست بهم نزدیک بشه، خیلی ترسیدم.  

به مامانم گفتم ولی چیز ی نمی گفت، فقط می گفت اشتباه می کنی و شوهرم هیچ وقت این کارو نمی کنه!

ولی این اشتباه نبود، دوباره این رفتارش و کارهاش تکرار شد.

جور ی که شب ها در ِ اتاقم رو از ترس قفل می کردم.

 

نفسی کرد و با بغضِ سنگینی ادامه داد:

_ تا این که یک روز، وقتی که توی اتاقم خواب بودم .

اومد توی اتاقم؛ اون شب یادم رفته بود در ِ اتاق رو قفل کنم .

حالش خوب نبود..

تلوتلو می خورد و همش دستش روی دیوار بود تا نیفته.

نگاهش همش به گردن و تابِ باز ی بود که پوشیده بودم.

اون می خواست….

 

به گریه افتاد و قطره های اشکش، پیاپی روی گونه اش می ریخت.

_ لحظه آخر مامان رسید.

 به موقع هم رسیده بود.

ولی به جای این که طرفدار من باشه و از من دفاع کنه، از شوهرش دفاع کرد.

حرف من رو باور نکرد و حرف شوهرش رو باور کرد.

شوهرش بهش گفته بود دخترت می خواست بهم نزدیک بشه.

مامانم حرفش رو باور کرد!

باورت می شه؟ منی که دخترش  بودم رو باورم نکرد و شوهر ی که دو_سه سال هم نمی شد باهاش ازدواج کرده بود رو باور کرد.

این قدر دوستش داشت که چشم بسته بهش اعتماد کرد!

 

 از اون روز به بعد هر چی خواستم به مامانم بفهمونم اشتباه می کنه، بدتر می شد.

چند روز ی رو خونه مادر بزرگم بودم.

تا این که با پسر ی آشنا شدم.

گذشت و گذشت تا این که شد یک ماه.

درست یک ماه باهاش چت می کردم.

باهاش دَردودل می کردم؛ به حرف هام گوش می کرد و بهم دلدار ی می داد.

حرف هایی که مامانم باور نکرده بود، اون باور کرد.

حرف هایی که نتونسته بودم به مامانم بزنم رو به اون گفتم.

درکم کرد.

یه غریبه باورم کرد!

 

خیلی باهم دیگه صمیمی شده بودیم تا این که بهم گفت همدیگر رو ببینیم.

توی یه کافه قرار گذاشتیم؛ با این که سنش از بیست سال بیشتر می خورد؛ ولی من ازش خوشم اومده بود.

 

بهم گفته بود بیا بریم.

بیا فرار کنیم.

 گفت می تونه خوشبختم کنه و…

بالاخره با حرف هاش تونست قانع ام کنه، بهم ابراز علاقه کرد.

من ِ خر، حرف هاش رو باور کردم.

ولی نتیجه اش چی شد؟  

گفته بود فقط لباست رو جمع کن و بقیه اش با من.

هر کار ی که گفت رو انجام دادم؛ ولی به جای این که به قولِ خودش، من رو خونه ی رویایی که برام درست کرده بود ببره.

من رو پیش این ها فرستاد.

انگار نه انگار چیز ی شده باشه، من رو مثلِ یک تیکه آشغال ول کرد.

ولم کرد و سپردم پیش این ها.

هر چی بهش التماس کردم چرا من رو به باز ی گرفتی چرا این کارو در حقم کردی.

در جوابم تنها می گفت:

_ می خواستی باور نکنی!  

مگه من مجبورت کرده بودم عاشقم بشی، مگه من بهت گفته بودم از خونه فرار کن؟ مگه من مجبورت کرده بودم؟

من پیشنهاد دادم و تو هم با خواسته خودت قبول کردی!

 می دونی چیه شما دخترا خیلی زود باورید.  

هر کی بیاد بهتون ابراز علاقه کنه، زود باورش می کنید.  

حالا هم کار ِ من تموم شده و می رم سراغ طعمه بعدیم!  

 

با این حرفش انگار آتیش به دلم زده بودن.

من گولِ حرف هاش رو خوردم که وضعم این شد”  .

 

چشم هام رو از درد محکم بستم.

چطور ممکن بود مادر ی با دخترش همچین رفتار ی رو داشته باشه؟ چطور ممکن بود!

 

اگه مادر ِ زهرا باهاش حرف می زد و حرف های دخترش رو باور می کرد، شاید این طور ی نمی شد. شاید زهرا از ترسِ تجاوز ناپدریش، خونه مادربزرگش نمی رفت و زود به یک پسر پناه نمی آورد.

 

سرنوشت آخر ِ زهرا به کجا می رسید؟!

سرنوشت دخترهای دیگه ای مثلِ زهرا به کجا می رسید؟

 

من به خودم قول دادم، اگه نتونم این سه درصد ِ نیروی درخشان رو ازشون بگیرم.

 حداقل بتونم کمکی به این دخترها کنم.

من حتما باید کار ی می کردم.

 

روز ی می رسه که سیامند رو تحویل ِ پلیس می دیم.

 روز ی می رسه که سیامند، تقاص گریه ها و زجرهایی که به دخترها داده بود رو می داد.

 

اون با دزدیدن ِ دخترها و فریب و گول زدن دخترهای کم سن و سال و فرستادن اون ها به دبی و فروخته شدنشون به شیخ های عرب، باید حتما تقاص کارهاش رو پس می داد.

 

حداقل می تونیم آدم هایی که مثل سیامند هستن، حداقل یکیشون رو از جامعه حذف کنیم.  

حداقل یکیشون تقاص کارشون رو پس می دادن!

 

با فکر کردن به این ها، کم کم چشم هام رو بستم و به خوابی بدون رویا و کابوس رفتم.

 

سه روز گذشته بود.

 

توی این سه روز، سیامند دوباره عده ای از دخترها رو برای بُردن به دبی به ویلا آورده بود.

 

امروز شنبه بود و فقط تا دوشنبه فرصت داشتیم سه درصد ِ نیروی درخشان رو بگیریم؛ قرار شده بود که طرلان و آرتین و آرسام، کارشون رو انجام بدن.

 

طرلان ذهن ِ سیامند رو بخونه تا از نقشه هاش با خبر بشیم.

 آرتین هم آینده و آرسام هم گذشته سیامند رو ببینند.

 

ولی نمی دونم چرا حس می کردم یک چیز ی رو دارن از من پنهون می کنن.

 مخصوصا این آرسام!

 

هر وقت می پرسیدم چی شد تونستید ذهنش رو بخونید؟  و یا آینده و گذشته اش رو ببینید، چیز ی نمی گفتن.

 

ولی آرتین می گفت نتوسته وقتِ مناسبی پیدا کنه و آینده ِ سیامند رو  ببینه؛ دیگه نمی تونستم برم زهرا رو ببینم.

 ساواش گفته بود شک می کنند و…

 

از نگاه های سیامند به خودم خیلی بدم می اومد؛ یک جور ِ خیلی بدی نگاهم می کرد.

ساواش هم می فهمید و وای که چه می کرد!

 

جور ی جلوی بقیه با من رفتار می کرد، هر کی می دید فکر می کرد لیلی و مجنونیم.

 

تعصب هاش به من، مخصوصا زمانی که سیامند می خواد با من حرف بزنه؛ که دیگه جای خود داره!

 

روی کاناپه ای که نزدیک به بالکن بود نشسته بودم و کتاب ِ کوچیکی که ساواش به رویا داده بود تا به من بده رو می خواستم بخونم.

 

 کتابِ قرمز ی که دور تا دورش، با مدادی طرحِ ستاره طراحی شده بود.

 

هنوز اولین صفحه رو باز نکرده بودم که یک دفعه در اتاق با شدت باز شد.

 

سرم رو بالا آوردم تا ببینم کی این طور ی در اتاق رو باز کرده؟!

که با چهره آشفته و بهم ریخته ساواش مواجه شدم.

_ چیز ی شده؟

 

ساواش به سمتِ بالکن رفت و در ِ بالکن رو که باز گذاشته بودم، محکم بست.

به سمتم برگشت و با عصبانیت و شمرده شمرده گفت:

_ برای چی در ِ بالکن رو باز گذاشته بودی؟

 

به بالکن که در ِ سفید رنگش بسته شده بود و الان پرده های حریر روبروش بود، نگاهی انداختم و شونه ای بالا انداختم.

_ همین طور ی!

 

 به سمتِ کمد لباس هام رفتم و کتاب رو بینشون گذاشتم.

 

سایه ساواش رو از پشتِ سرم حس کردم.

برگشتم که یک دفعه سرم به سینه ی ستبرش خورد.

 

سرم رو کمی عقب بردم.

خودم رو عقب کشیدم و خواستم چیز ی بگم که سریع و بدون معطلی گفت:

_ چرا همین طور ی در ِ بالکن رو باز گذاشته بودی!

 

لبم رو با زبونم تَر کردم و همون طور که به چشم هاش خیره شده بودم گفتم:

_ حالا باز گذاشته بودم. که چی؟ به تو چه مربوطه؟!

 دوست دارم در ِ بالکن رو باز کنم!

 

قدمی به جلو اومد که منم بی اراده یک قدم عقب رفتم و همون طور که جلو می اومد، منم عقب تر می رفتم.

 _ می دونی به من کدوم ماجرا مربوط می شه؟!

 

این قدر عقب رفته بودم که کمرم به دیوار برخورد کرده بود.

دقیق روبروم ایستاد و یکی از دست هاش رو به دیوار ِ کناریم قرار داد:

_ همه چی مربوط می شه.

 

نفس های گرمش به صورتم خورد. نگاهم رو از روی صورتش گرفتم و به جای ِ دیگه ای خیره شدم.

محکم و با جدیت گفتم:

_ چیز ی که به من مربوط می شه.

 به تو مربوط نیست.

 

یکی از ابروهاش رو بالا داد و آروم با لحن کوبنده ای گفت:  

_ چیز ی که به تو مربوط می شه، به من هم مربوط می شه!  

می دونی…

 

نگاهم رو به صورتش دادم که با لحنِ خاصی ادامه داد:

_ چیز ی که مالِ من باشه، همه چیش به من مربوط می شه!

 

اخمی کردم که آروم خم شد و زیر گوشم نجوا کرد:

_ و وقتی چیزی مال من باشه، دوست ندارم کس ِ دیگه ای حتی بهش نگاه هم بندازه، چه برسه که از توی پنجره با اشتیاقِ  تمام دیدش بزنه!

 

بعد از گفتن ِ این حرف، با قدم های آروم و شمرده اش، به سمتِ در رفت.

یک لحظه سرجاش ایستاد و سرش رو به سمتم کج کرد:

_ از این به بعد در ِ بالکن رو ببند.

 

وقتی در اتاق محکم بهم کوبیده شد، به خودم اومدم و به جای خالیش چشم دوختم و من موندم و این حرفی که بهم زد.

 

” و وقتی چیز ی مالِ من باشه، دوست ندارم کس ِ دیگه ای حتی بهش نگاه بندازه چه برسه که از توی پنجره با اشتیاقِ  تمام دیدش بزنه!”   

 

 *****

 

 

نگاه ِ بارونیم رو به بیرون از پنجره دوختم.

ستاره ها توی آسمون پر نور و رقصان بودن.

 

” همیشه وقتی بچه بودم، با دست های کوچیکم، دامن ِ گل گلی ِ سبز رنگِ مامانم رو می گرفتم و با لحنِ بچه گانه ام می گفتم:

_مامانی، مامان بزرگ کجاست؟!

 

مامان لبخندی به روم زد و با یک حرکت، به آغوشش دعوتم کرد و با دست، به آسمون آبی ای که روبه تاریکی رفته بود، اشاره ای کرد.

_ این ستاره ها رو می بینی؟ مادربزرگ هم بین این ستاره هاست.

با این که بینمون نیست ولی…

همیشه از دور ما رو نگاه می کنه.

 

همیشه می خندیدم و چشم هام رو باریک می کردم.

_ یعنی الان مادربزرگ بین ستاره هاست؟

 

مامان لبخندی می زد و همون طور که دستش، نوازش گونه روی موهام بود با مهربونی جواب داد:

_ آره عزیزم.

 گاهی کسی که کنارمون ِ رو قدرش رو نمی دونیم.  

ولی همین که می ره، تازه قدرش رو می دونیم و می فهمیم چه چیز ی رو از دست دادیم و اون موقع است که جز غُصه و یاد کردن خاطراتش، کار ی نمی تونیم کنیم.

 

من هم با تعجب و گنگ، حین این که چشم هام خمار ِ خواب شده بود جواب دادم:

_ مامانی من که نمی فهمم چی می گید!

 

مامان بوسه ای روی گونه ام کاشت و توی گوشم زمزمه کرد:

_ یه روز ی این رو می فهمی گلم” .

 

از خاطرات ِ گذشته بیرون اومدم.

قطره اشکی که روی گونه ام ریخته شده بود رو با سرانگشت هام پاک کردم و لبخند ِ کم رنگی زدم.

 

زیرلب حین این که به آسمون خیره شده بودم زمزمه کردم:

_ دلم خیلی براتون تنگ شده مامان!

دوست دارم هر چه زودتر ببینمتون.  

دلم برای نوازش کردنِ موهات، وقتی یه کار ی می کردم و از دستم ناراحت می شدی و باهام حرف نمی زدی و یه روز هم نمی شد، باهام آشتی می کردی!

اگه این نیروی درخشان نبود، شاید الان من پیش ِ شما بودم.

 

اگه نبود و اگه و اگه هایی که  ای کاش نبود؛ ولی هست.

باید کامل بشناسمش، باید کامل با نیرویی که از وقتی به دنیا اومده بودم و از مادرم به من منتقل شده بود رو می فهمیدم.

 

پوزخندی روی لبم پررنگ شد .

صحرا؟

مادرم؟!

 

کسی که حتی یک بار هم ندیده بودمش؛ کسی که فقط از توی دفتر ِ خاطراتی که خونده بودم می شناختمش.

جز اون هیچی درباره اش نمی دونستم.

هیچی ک تهی از هر چیز ی…

 

خنده عصبی ای کردم و دستی به صورتم کشیدم و اشک های مزاحم ِ روی صورتم رو پاک کردم.

 

پنجره رو بستم.

دوست داشتم ساعت ها بشینم و این آسمون ِ پر از ستاره رو تماشا کنم.

 

نگاهم رو از آسمون گرفتم و به سمت. تخت رفتم و کتاب کوچیکی که به گفته رویا درباره نیروی درخشان گفته شده بود رو از کمد ِ لباس هام بیرون میارم.

 

قبل از باز کردن ِ کتاب، نگاهم به بالکن افتاد که پرده های حریر روش بود و دیدی از اون بیرون به داخل نداشت.

 

من واقعا نمی دونستم کسی داره از بالکن من رو نگاه می کنه؛ ساواش برای چی این قدر جوش آورد آخه؟!

 

انگشت هام رو گوشه ای از صفحه زدم و برگه اول رو ورق زدم.

 

اولین چیز ی که توی اولین برگه نوشته  شده بود این بود:  

” این کتاب اولین کتابی است که درباره نیروی درخشان گفته شده است.

این کتاب، براساس هدف، نیروی درخشان و کاربردهای آن گفته می شود.

جز این کتاب، کتاب دیگر ی از این نیروی درخشان چیز ی گفته نشده است و فقط این آثار از اطلاعات نیروی درخشان وجود دارد.

ما این کتاب را براساس دیده ها و آزمایشاتمان نوشته ایم.

 

قسمت اول;

استفاده از این نیرو، زمان می برد.

گاهی به ندرت کسی که نیروی درخشان را دارد می تواند زود از آن استفاده کند و این هم طبیعی است؛

فردی که نیروی درخشان را دارد ممکن است این نیرو برایش مبهم و گنگ باشد.

چرا که یکی از استفاده کردن از نیروی درخشان، در مرحله اول نامرئی یا همان غیب شدن است!

کسی که این نیروی درخشان را داشته باشد قادر به انجام این کار است و روش دومی که از آن نیرو استفاده می شود س”….

 

صدای شخصی از پشت ِ در اومد که باعث شد نگاهم از دفتر، به سمتِ در کشیده بشه.

_ سما؟  

 

سیامند دیگه این جا چی کار می کرد؟ تا به خودم بیام در اتاق باز شد.

 

از روی تخت بلند شدم.

کتاب روی توی دست هام مشت کردم و پشتِ سرم بردم.

سیامند نگاهش رو به دستم انداخت و موشکافانه از سرتا پام نگاهی انداخت.

_ پشت سرت چی قایم کردی؟

 

اخمی کردم و کتاب رو بیشتر توی دستم فشردم تا چیز ی معلوم نشه.

 

به در اتاق اشاره ای کردم و با غیظ گفتم:

_ مگه این جا طویلست که همین طور ی سرت رو می نداز ی و وارد اتاق می شی!

 

 

لبخند ِ مرموز ی زد و قدمی بهم نزدیک شد:

_ من هر جا که دلم بخواد می رم!

 

گره اخم روی پیشونیم بیشتر شد.

 

صدای ساواش اومد که با لحن جدی و سردی گفت:  

_ هر اتاق حریم شخصی ای داره.

 

سیامند سرش رو کمی کج کرد و به ساواش نگاهی انداخت.

دستی به لب های ترک خورده اش کشید:

_ هیچ حریمی برای من وجود نداره.

ساواش دست هاش رو از دو طرف ِ در جدا کرد.

 

هر دو با چشم هاشون داشتن مبارزه ای رو آغاز می کردن که جسمشون این جا بود ولی افکارشون…

 

ساواش سینه ستبرش رو جلو داد و نگاه ِ سنگینش روی سیامند افتاد.

_ من روی حریمم خیلی حساسم!

 این رو تو که خیلی خوب باید بدونی سیامند!

 

 *****

 

کلافه از این که چیز ی پیدا نکرده بودم، سرم رو از توی پرونده ها بیرون آوردم:

_ رویا اصلا این جا چیز ی نیست.

 جز چندتا پرونده و…

 

رویا نگاه دقیقی به اطراف انداخت و انگشتش رو روی لبش زد:

_ نه باید حتما یه چیز ِ خیلی مهم توی این اتاق باشه.

 

صدای تیک تاک ِ ساعت، باعث شد نگاهم به سمت ِ ساعت جذب بشه.

 

حدود یک ساعت توی اتاق بودیم و داشتیم دنبال ِ چیز ی که به دردمون بخوره می گشتیم.

نه مدرکی از سیامند بود، نه چیز ی… زرنگ تر از این حرف ها بود.

نمی اومد که اسناد یا مدارکی که به ضرر خودش بود رو در معرض دیدمون بذاره.

 

ساعد ِ دستم رو روی پیشونیم قرار دادم و دستم رو به کمرم گذاشتم و کمی سرم رو کج کردم.

_ رویا الان یک ساعتِ که داریم می گردیم، ولی چیز ی پیدا نشد بیا بریم.

 

 رویا سرش رو از توی کشو که پر از برگ ِ های نوشته شده بود بیرون آورد و مویی که جلوی چشمش بود رو با فوتش کنار می ده:

_ اومدیم دوربین های اتاق رو دست کار ی کردیم و توی قهوه ی سیامند قرص خواب آور ریختیم و همین طور طرلان و آرتین هم می تونند کارشون رو زود انجام بدن.

تا این جا که خوب پیش رفتیم. تونستیم این همه کار کنیم؛ اگه همه چی رو پنهون کنه بالاخره یه چیز ی رو که جا انداخته!

 

صدای باز شدنِ در اومد و پشت بندش که سعید وارد ِ اتاق شد.

آروم در رو بست و به در تکیه داد.

_ سلام، چیز ی پیدا کردین؟!

 

رویا مشکوک نگاهی بهش انداخت و بدون این که نگاهی بهش بندازه، با سردی ِ کلامش گفت:

_ چی شده؟

 کبکت خروس می خونه!

 

سعید روی یکی از صندلی ها نشست و دستی میونِ  موهای بهم ریخته اش کشید:

 _ درست حدس زدی.

ولی….

 

با حیرت به تابلوی روبروم خیره شدم و با حیرت گفتم:

_ این دیگه چیه؟!

 

پارچه کرم رنگ رو از روی تخته برداشتم.

 

همین که پارچه از روی تخته کنار رفت؛ نگاه ِ مات و مبهوتم روی عکس افتاد.

 از شُک ِ زیاد، چند قدم عقب رفتم و نگاهم اطراف ِ تخته رو کاوید.

 

دستی به عکسی که روی تخت بود کشیدم و به نوشته زیرش که قرمز رنگ نوشه شده بود خیره شدم:

 “صحرا”.

 

دور ِ عکس رو با ماژیک ِ قرمز رنگی، دایره وار خط کشیده بودن و زیرش نوشته شده بود.

“صحرا سه درصد نیروی درخشان”

 

دست های لرزونم رو به آرومی جلو بردم.

 به عکسی که فردی مانتو و شلوار ی به تن داشت خیره شدم.

 

چهره اش زیاد معلوم نبود، چون با ماژیک صورتش رو خط زده بودند.

خدای من…

این چقدر شبیه منه!

 

انگار افکارم رو به زبون آورده بودم که سعید گفت:

_ آره. مثل دوتا سیب نصف شده می مونند.

 

صدای آرتین با بهت اومد:

_ وقتی دختر به مادرش بره، باید هم مثل دو سیب ِ نصف شده باشن.

 

با حیرت زیرلب زمزمه کردم:

_ صحرا؟ مادرم!

 

 

رویا با افسوس به آرتین نگاهی کرد.

_ آخه باید حتما الان می گفتی پسره…

 

آرتین به دفاع از خودش گفت:

_  اِ مگه من چی گفتم حالا؟!

 

سعید یکی به پس گردنش زد.

_ چی نگفتی تو آرتین!

 

آرتین با دستش، کمی گردنش رو ماساژ داد و مظلومانه گفت:  

_ بالاخره که می فهمید.

خب من چه می دونستم نمی دونه!

 

به هر سه تاشون نگاهی گذرا کردم و جدی و با قاطعیت گفتم:

_ من چی رو باید می دونستم که شما می دونید و به من نگفتید؟!

 

رویا خواست دهن باز کنه و چیز ی بگه که در اتاق باز شد و آرسام وارد ِ اتاق شد.

 

یک دفعه نگاهش روی عکس ثابت موند و بعد با لحنِ شرمنده ای گفت:

_ من می خواستم بهت بگم، ولی گفتم شاید ناراحت بشی.

_ چی باید بگی که گفتنش ناراحتم می کنه؟

 

آرسام همون طور که سرش پایین بود با سختی لب زد:

_ راستش، وقتی که من پیشِ  سیامند بودم، به یه بهونه ای دستم رو روی سرش گذاشتم و تونستم گذشته رو ببینم.

_ چی دیدی؟

 

از اضطراب، انگشت های دستش رو به باز ی گرفته بود.

_ خب، راستش، دیدم که…

 

بدون معطلی گفتم:

_ بگو دیگه آرسام!

 

انگار تحتِ فشار قرار گرفته بود که یک دفعه بدون تأمل گفت:

_ مادرت وقتی که تو رو باردار بوده. موقع زایمان، توی بیمارستان قبل از این که تو رو بدنیا بیاره، به جای دکتر چند نفر توی اتاق میان و آمپولی که به مادرت می زنن، باعث می شه بیهوش بشه و بعد از دوساعت بهوش میاد.

 ولی حالش بد بوده و دکترها می گن یا جوون مادر رو باید نجات بدیم یا جونِ بچه رو.

 قبلش هم گویا، مادرت به پدرت گفته بود که اگه اتفاقی افتاد، بچه رو اول نجات بده و بعد…

 

وسط ِ حرفش پریدم و با صدای لرزون گفتم:

_ بابام کی رو انتخاب کرد؟!

 

آرسام انگار توانِ گفتنش رو نداشت که از استرس و سختی، عرقی روی پیشونی اش روون شده بود.

 

رویا با نگرانی نگاهم کرد.

_ آلما گفتنش چیز ی رو عوض نمی کنه.

 

سرم رو به نشونه ” نه”  تکون دادم.

_ این حقمه که بدونم!

 با این که این حرف ها چیز ی رو عوض نمی کنه، ولی من باید بدونم رویا.

 

سرم رو به سمتِ آرسام چرخوندم و ادامه دادم:

_ خب، بقیه اش رو بگو.

 

آرسام زبونش رو روی لبش تَر کرد:

_ پدرت هر دوتاتون رو صحیح و سالم می خواسته، ولی دکترها می گفتن یا بچه یا مادر…

پدرت گویا این عقیده رو داشته که می تونستن دوباره بچه دار بشن؛ ولی مادرت قبلا بهش گفته بود ،این بچه رو می خواد و نجاتِ جوون بچه، براش خیلی مهم تره.

ولی چون مادرت بیهوش بوده و دکتر ها وقتِ خیلی کمی داشتند.

 پدرت هم مادرت رو انتخاب می کنه.

موقع زایمان، بخاطر اون آمپولی که اون چند نفر قبلِ زایمان به مادرت زده بودن.

بیهوش بوده ودکتر ها دیگه داشتن ناامید می شدن.

گویا تو رو می تونند نجات بدن ولی مادرت…

 

سرش رو بالا آورد و تأسف خورد:

 _ متأسفم. راستش این رو اعضای گروهمون ،یعنی ساواش و رویا و طرلان و سارا و آرتین می دونستن.

 ولی چون فکر می کردیم ناراحت می شی چیز ی بهت نگفتیم!

 

بغض گلوم رو گرفته بود و هر دقیقه انگار می خواست خفم کنه.

 

_ اگه نمی گفتین، هیچ وقت نمی بخشیدمتون!

 

دستی به چشم های مرطوب زده ام کشیدم:

_ اون آمپول توش چی بود؟ و چه کسی این کار رو کرده بود؟

 

آرسام یه کم این پا و اون پا کرد ولی در آخر گفت:

_ این قسمتش رو نتونستم بفهمم.

 

به چهره اش دقیق نگاهی انداختم تا بتونم اثر ِ حقیقت رو ببینم.

_ مطمئنی دیگه.

 

آرسام سر ی تکون داد.

 

سرم یک دفعه تیر کشید.

دستم رو به سمتِ سرم بردم.

رویا کنارم اومد و نگران پرسید:

_ آلما، حالت خوبه؟

 

چیز ی نگفتم و تنها به تکون دادنِ سر اکتفا کردم.

 

چشم هام نیمه باز بود و رویا رو خیلی تار می دیدم.

حرکتِ  لب هاش رو می دیدم ولی صداش…

نه، هیچ چیز ی رو نمی شنیدم.

تنم داغ شده بود و نفسم تنگ…

 

داغی و حرارت پلک هام رو به روی چشم هام حس کردم.

سینه ام خس خس می کرد و به زور نفس می کشیدم.

 

زیر لب چیز ی گفتم که حتی خودم هم متوجه اش نشدم.

 

دستم رو روی دیوار گذاشتم تا مانع ِ سقوطم به زمین بشه.

در اتاق یک مرتبه باز شد  .

نفهمیدم که کی وارد اتاق شد!

 

 همین که پلک هام روی هم افتاد و تنِ بی جوونم داشت روی زمین سقوط می کرد، دستی کمرم رو محکم چنگ زد.

 

 فقط لحظه آخر، صدای آرامش بخشش بود که توی گوش هام مثلِ آوازه ای، طنین شده بود.

_ آلما…

 *****

 

 

وقتی چشم هام رو باز کردم، چشمم به سقِفِ سفید ِ اتاق افتاد.

 

خواستم نیم خیز بشم که صدای طرلان با نگرانی اومد:

_ آلما یه کم دراز بکش.

 وگرنه دوباره حالت بد می شه.

 

سخت سرم رو روی بالشت ِ نرم گذاشتم و آروم و بی صدا گفتم:

_ چه اتفاقی برام افتاد؟

 

طرلان روی صندلیِ  کنار تخت نشست.

_ فشارت افتاده بود.

_ بچه ها کجان؟!

 

طرلان بلند شد و حین این که ملافه رو کامل روم می انداخت، گفت:

_ سعید و آرتین و آرسام پیشِ  سیامندن و دارن درباره اون تابلو های قیمتی بحث می کنند.

سارا و طرلان هم که مدتی پیش این جا بودن و بعد رفتند.

 

زبونم چرخید بگم ساواش کجاست؟ ولی چیز ی نگفتم.

اصلا چرا باید می پرسیدم؟  به من چه!

 

صدای گوشیِ  طرلان بلند شد.

 

بعد از این که صحبتش تموم شد. دستی به کمرش کشید و کلافه و خسته گفت:

_ آرسام بود!

 می گه برم پایین کارم داره.

ناراحت نمی شی که برم؟

 

سرم رو توی بالشت کمی جابه جا کردم و با آرامش گفتم:

_ نه بابا، برای چی ناراحت بشم.

 

بعد از این که طرلان رفت.

به حرف های آرسام فکر کردم.

اگه اون آمپول رو به مامانم نمی زدن؛ الان زنده بود؟ الان کنارم بود؛ می تونستم ببینمش!

 

خیلی دوست داشتم بدونم اون کسی که آمپول رو زده کی بوده؟

توی اون آمپول چی بود که باعث شده بود حالِ مامانم بد بشه.

 جور ی که دکترها یا باید جوون من رو نجات می دادن یا مامانم رو…

 

دوست داشتم از اون فرد انتقامم رو بگیرم.

اون باعث ِ مرگ مامانم شده بود .

 

همین طور توی فکر بودم که یک دفعه در اتاق محکم باز شد و در طاق به طاق، به دیوار برخورد کرد.

 

به سینیِ  توی دستش خیره شدم و با دست اشاره ای کردم.

_ این دیگه چیه؟

 

ساواش لبخندی زد و با اون یکی دستش، در رو کامل بست و به سمتِ تختم اومد و نشست.

_ برای تو آوردم، از کیه که چیز ی نخوردی.

 

از سوپ نگاهم رو گرفتم و به چشم های طوفانیش چشم دوختم.

_ نه مرسی!

 من که دیگه این قدر ها هم حالم بد نیست که؛ شما این قدر جدی گرفتین.

 

ساواش چهره اش جدی شد و اخمی کرد.

 به سوپِ کنار میز اشاره ای کرد و تأکید وار گفت:

_ باید حتما این سوپ رو بخور ی!

 

لجبازانه سرم رو به نشونه “نه” تکون دادم.

_ نمی خورم.

 

ساواش یکی از دست هاش رو روی تخت گذاشت و کمی چشم هاش رو ریز کرد.

_ حتما می خوریش.

 

کاسه سوپ رو به دست گرفت.

_ برای اطمینان، خودم بهت سوپ رو می دم.

Rating: 4.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن