رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت 23

Rate this post

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

با تکونی به بازوی آسیب دیدم وارد شد، درد به تک تک ذرات وجودم سرایت کرد و ناخوداگاه آخی زیر لب گفتم. انگار که از دنیای تاریک خودم رو بیرون کشیده باشم، به چهره عصبی و نگران شاهرخ و دانیار خیره موندم. شاهرخ که نگاه گیجم رو دید، دستی به گردنش کشید و با حرص گفت:

_چرا هرچی صدات می کنیم جواب نمیدی! لامصب جدیدا کارت فقط سکته دادن ما شده؟

درحالی که هنوزم تو غم و شک از دست دادن علیسان به سر می بردم، سعی کردم بازم نقاب به چهرم بزنم. کسی نباید ضعف من رو ببینه، درسته که سونیا مرد اما، هیچ چیز ی هنوز تموم نشده.

نگاهم رو از شاهرخ به دانیار که با اخم کمرنگی نگاهم می کرد انداختم و بالحن خشکی که سعی در مخفی کردن بغض صدام داشت، حرف بزنم.

_با جسدش چی کار کردید؟

دانیار که انگار می فهمید تظاهر کردنم به نتیجه نمی رسه، با صدای آرومی گفت:

_نگران نباش، براش مراسم گرفتیم.

فقط سر ی تکون دادم و هیچ چیز ی نگفتم، اصلا چیز ی هم از ذهنم عبور نمی کرد تا بگم، تمام تلاشم رو داشتم می کردم تا چیز ی رو بروز ندم. همین تلاش مانع فکر کردن و صحبت کردن من می شد ولی تو تمام این درد و مشکلات ،یک چیز ی به شدت رو مخم بود .

نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه چشم هام رو بستم و با صدایی که از ته چاه درمی اومد لب زدم.

_ رضا سعیدی تو خونه من چه غلطی می کنه؟

با این حرفم شاهرخ دستش رو از دور بازوی سالمم جدا کرد، نفس عمیقی کشید و با چشم های ریز شده به چشم هام زل زد.

_ من ازش خواستم بیاد. اگر الان به هوش اومدی به لطف کمک های نامزدشِ. می دونی تو این چهار روز چند بار از خون خودش بهت داد؟

ابرو هام بالا پرید و ناخوداگاه دستی دور لبم کشیدم، پس مزه خون شیرین واسه نامزد این قزمیته.

اگر از خونش بهم داده باشه تشخیصش سخت نیست که چرا زندم. از مزه ای که تو دهنم حس می کردم کاملا مشخصه نامزدش تبدیلشوندست اما، چرا باید کمکم کنه؟  اصلا اون که من رو نمی شناخت؟

شاهرخ که انگار سوال هارو از تو چشم هام خوند، دستش پشت کمرم نشست و با لحن آروم و مهربونی که به شدت، دلتنگش بودم گفت:

_راستش رو بخوای، رضا به درخواست من سر راه تو قرار گرفت، بزارش به حساب نگرانی های برادر بزرگت تر! من ازش خواستم باهات حرف بزنه بلکه بتونه کمکت کنه، البته باید اعتراف کنم تو آنقدر سرتق بودی که همیشه پسش زدی. الانم اگر خودش و نامزدش واسه کمک این جان  به خاطر هلناست.

نمی دونستم الان عصبی باشم داد بیداد راه بندازم ،یا خوشحال باشم که هنوز زندم؟ و یا عزا دار ی واسه کسی کنم که ازم متنفر بود اما جون من و هلنارو نجات داد!

احساس ضعفی که داشتم یا شاید از شُکی که به خاطر حرف ها بهم وارد شد، توانایی چیدن واژه هارو کنارهم ازم گرفت.

به چشم های منتظر شاهرخ خیره مونده بودم که دوباره در اتاق باز شد و این بار هلنا با رنگ و روی پریده داخل اومد، این دختر چرا آنقدر لاغر شده؟ چرا آنقدر دیر اومدی؟ دلم می خواست وقتی بیدار شدم تو اولین کسی باشی که ببینم!

نفس های پشت سر همش و شالی که تقریبا، از روی سرش درحال سقوط بود نشون می داد تا این جا کل پله ها رو دویده.

_شاهین

فقط از تکون خوردن لب های خشکش فهمیدم بی تابانه اسمم رو صدا زد، وگرنه چیز ی به اسم صوت از بین لب های خوشگلش بیرون نمی اومد. از این که می دیدم سالمه ناخوداگاه لبخندی کنج لبم نشست.

اما، از گوشه چشم هاش درخشش اشکی بی رحم رو دیدم.

_ بعدا صحبت می کنیم.

صدای شاهرخ منو از خیرگی محض، به چشم های تر شده هلنا نجات داد.

اتاق خالی شد و من بودم و شیرینم و اکسیژن های گریزونی که قصد نداشتن، وارد ریه هام بشن.

در اتاق که بسته شد منتظر بودم جلو بیاد، هنوز ضجه ها و التماس هاش رو به خاطر دارم.

همچنان مسخ نگاهش بودم که با تیرکشیدن قلبم آخی زیر لب گفتم و دستم رو روی سینم فشردم ،بلکه دردش کمتر بشه. هلنا هول زده کنار تخت اومد. نزدیکم نشست و درحالی که صورتش از جویبار اشک هاش خیس می شد، با لحن نگران و با لرزونی گفت:

_خوبی؟ درد دار ی؟ هان می خوای…می خوای بگم دکتر بیاد؟

چند تا سرفه خفیف کردم و بیشتر خودم رو بالا کشیدم و سر به زیر نگاهی به چهره نگران و آشفتش کردم.

چهرش چیز ی رو فریاد می زد، فراتر از داغونی و نگرانی!

و شاید ترس و خوشحالی رو باهم داشت.

نفسم در نمی اومد، درحالی که سرم رو بلند می کردم تا راحت تر بتونم ببینمش گفتم:

_چر..ا، گر..یه می..کنی؟

انگار این حرفم نفت رو آتیش بود، چنان بغضش ترکید و گریه هاش شدت گرفت، که به هق هق افتاد متعجب از این حرکتش بی خیال قلب درد و تنگی نفسم شدم.

_هلنا، چیشد؟ هی دختر منو..نگاه…کن. گریه نکن!  

اما اون ول کن نبود با هر قطره اشک، حس می کردم چیز ی درون قلبم داره فرو می ریزه دریای آشفته قلبم دچار سونامی داره می شه!

نتونستم تحمل کنم شاید گریه هاش نشونم داد دردِ بدتر از دست و قلبمم هست، دست سالمم رو دور کمرش حلقه و کشیدمش تو بغلم، بدون هیچ مقاومتی تو بغلم خودش رو مچاله کرد و به گریه هاش ادامه داد.

جور ی که بارون چشم هاش رو روی سینم حس می کردم.

بوسه ای به موهاش زدم و زمزمه وار با سرفه هایی که پارازیت بین حرف هام  می انداخت، لب زدم.

_لعنت به من، اگر دلیل اشک های الانت منم! لعنت به من که کار ی…جز…جزدرآوردن اش..اشک تو ندارم! داغونم نکن عزیزم، گریه نکن. با اشک هات به قلب بی لیاقتم سیلی نزن! می دونم همش

تقصیر منه، من می خواستم مراقبت باشم اما، بیشتر بهت صدمه زدم…سونیا..نباید…اصلا تو رو می دید…قول میدم بفرستم یه جایی که هیچ خر ی نتونه، اذیتت کنه

سرفه هام اجازه نداد خیلی ادامه بدم، نفسی تازه کردم و هلنا رو بیشتر به خودم فشار دادم از بین گریه هاش که سکوت این اتاق رو تو این شب مهتابی میشکست، بغض آلود لب زد.

_من..ترسیدم! خ..خیلی…ترسیدم…من…من،فک..ر…کردم..که…دیگه..بیدار..نمیشی

_معذرت می خوام

سرش رو بیشتر تو سینم فشار داد و لب زد.

_دیگه، تن..تنهام…نذار! هیچ…وقت .

با این که دستم از درد داشت می ترکید اما، با شنیدن این جملش چنان قلبم دچار حس قشنگی شد که بدون توجه به دردم، از دو طرف کمرش گرفتم و سمت خودم کشیدمش جور ی که مجبور شد رو پام بشینه. محتاج تن ظریف این دختر بودم. دختر ی که تو این مدت فقط به لذت لمس دوبارش تمام سختی هارو تحمل کردم.

ازم فاصله گرفت و با اشک بهم نگاه کرد. اما چیز ی که گفت برام کمی غیر قابل باور بود. با شک و دو دلی لب زدم.

_با وجود این همه اتفاق و بلایی که به خاطر من سرت اومد؟ دستی به چشمش کشید و سر ی تکون داد.

_دیگه..نمی خوام..واس..واسه..جواب دادن تعلل کنم. من می خوام پیشت بمونم، تا آخر…عمرم.

چند ثانیه و شاید چند دقیقه طول کشید تا جملش رو تونستم درک کنم .

این نباید جواب درخواستی باشه که ازش کردم، من اون شب فقط به خاطر این که حافظش رو پاک کنم اون جا رفتم برای گرفتن جواب نرفتم!

اصلا چرا باید بخواد پیش من بمونه! دیگه چه بلایی به خاطر من سرش نیومده که با این حال، هنوز جسورانه می خواد چیز دیگه رو تحمل کنه؟

خدایا چرا آخه؟ من الان باید از جواب مثبتش از خوشحالی تو ابرا باشم اما، چرا تا این حد ناراحت شدم؟  

دستم رو قاب صورتش کردم و با لحن جدی و اخمی که به تازگی روی صورتم خودنمایی می کرد غریدم.

_چرا؟ لعنتی واسه چی می خوای کنار من بمونی؟ همین چند روز پیش نزدیک بود به خاطر من بمیر ی! تو و شاهرخ به خاطر من، تصادف کردید و بازم نزدیک بود بمیرید. به خاطر من! به خاطر من لعنتی زخمی شدی اونوقت میگی تنهام نذار؟ چرا؟ از جونت سیر شدی؟ می فهمی بودن در کنار من یعنی چی؟  

جملات آخر رو بدون توجه به تنگی نفس و دردم، داد می زدم.

آره

تو صورت عشقم داد می زدم و شاکی بود، شاکی بودم از این که چرا نمی تونم مثل هر پسر دیگه، با شنیدن جواب مثبت از عشقش غرق لذت و حس خوشبختی بشم؟

چرا نمیتونم زندگی بدون درسر و راحت رو برای خودم و کسی که دوسش دارم تصور کنم؟ کوچک ترین تغییر ی تو صورت گریونش ایجاد نشد، اما مثل خودم داد زد.

_چون دوست دارم.

از شنیدن این حرفش بیشتر دلم لرزید، حس می کردم الان هاست که قلبم مچاله شه. نباید این طور ی می شد. حس های من کشندس!

اما اگر این حس ها من رو بکشه، نبود هلنا روز ی هزار باز خواهد کشت، ساکت شدم و نگاهم رو به زمین انداختم. دلم یک جور ی شده بود و بیشتر از این که از حرف هلنا خوشحال بشم ناراحت بودم.

هلنا کمی سرش رو خم کرد و درحالی که نم اشک رو از چشم هاش پاک می کرد آروم گفت:

_چرا ساکت شدی؟ مگه اون شب به خاطر جواب گرفتن از من نیومده بودی؟

با ناراحتی تمام، درحالی که همه معادلات مسخره این  دنیا رو نادیده گرفتم، دستم رو دور کمرش حلقه کردم به خودم چسبوندمش.

_من اون روز برای شنیدن جواب نیومدم می خواستم یک کار ی کنم که مطمئن شم در آینده خطری تهدیدت نمی کنه!

گیج نگاهم کرد، دوتا دستش رو گذاشت رو سینه ام و سعی کرد کمی ازم فاصله بگیره با لحن کلافه و گیجی لب زد.

_چه کار ی؟

سرم رو انداختم پایین درحالی که موهاش رو آروم نوازش می کردم خیلی جدی گفتم:

_اون شب اومده بودم تا حافظت رو پاک کنم .

چشم هاش گرد شد، انگار که باورش نشده باشه ،یکم سکوت کرد انگار فرصت می خواست واسه هضم این حرفم، بعد از چند دقیقه که من فرصت داشتم به چشم هاش خیره بمونم، با بهت و ناباور ی گفت:

_چرا؟ مگه تو نگفتی زمانی پاک می کنی که من بخوام! من که بهت گفتم دوست دارم و می خوام کنارت باشم، واسه چی می خواستی قبل جواب شنیدن این کارو کنی؟ تو نباید پیش من زندگیت تباه شه، تو حقت این نیست!

شک ندارم اگر از حقایق خبر داشتی خودت زودتر از پیشم می رفتی!  

_چون اشتباه، تو نباید پیش من باشی از اولم نباید نظرت رو می پرسیدم.

انگار که مطمئن شد تصمیم جدی بوده، با دست هاش هولم داد و شروع کرد به تقلا کردن، جفت دست هاش رو روی سینش قفل کردم. با گریه ای که حالا دلیلیش چیز ی غیر از خوشحالی بود لب زد.

_یعنی چی؟ نکنه الان می خوای پاک کنی؟  

سکوت کردم و فقط به بارون چشم هاش خیره موندم لعنتی واسه من گریه می کنی؟ یکم که گذشت با صدای تو دماغی ادامه داد.

_شاهین تو همین چند دقیقه پیش بیدار شدی واسه چی دار ی گند میزنی به خوشحالیم! نه نه، من اینو نمی خوام خیلی نامردی..خیلی بی رحمی، من نمی خوام حافظم رو پاک کنی. من نمی خوام دوباره تنها بشم! چهار روز تمام روز شب برام نذاشتی، حالا که بیدار شدی و حالت داره خوب میشه دار ی اذیتم می کنی! لعنتی دوست دارم چرا نمی فهمی؟

با اخم کمرنگی گفتم:

_با من باشی صد در صد جونت در خطره!

با جیغ جواب داد.

_واسم مهم نیست!

_هلنا، تقدیر نمی ذاره  من و تو آسوده کنار هم بمونیم! من به خاطر پرید وسط حرفم و شاکی نگاهم کرد.

_تو مرد باش، ببینم تقدیر این وسط جرات می کنه نذاره منو تو باهم باشیم! یه بار فرار کردی. یه بار درست، وقتی که از درد و غصه هر شب، به فکر خودکشی بودم ولم کردی. حالام می خوای بازم فرار کنی؟ مرد باش شاهین، آنقدر بی رحم نباش من دیگه طاقت زندگی قبلم رو ندارم .

سرم رو پایین انداختم، جور ی که مقدار ی از موهام روی صورتم و پیشونیم ریخت.

تقدیر!

اتفاقا این تقدیر زیادی همه کارست! این همه اتفاق برای من به وجود اومد و من از حل و جلوگیر ی از رخ دادنشون، عاجز موندم.

_نکنه دیگه دوستم ندار ی؟

از شنیدن صدای غمگین و ناراحتش دلم گرفت، سرم رو بلند کردم و به چشم های اشکیش خیره شدم .

ناخوداگاه نگاهم به لب های لرزونش افتاد. نگاهم رو که دید لبش رو گاز آرومی گرفت.

با نفس عمیقی کمی رفتم جلو و بوسه نرم و کوتاهی بهشون زدم که طولانی ترین و زیباترین لذت دنیا رو نصیبم کرد، حتی توی یک همچین وضعیتیم نمی تونم ازت بگذرم، آروم گفتم:

_اگه نداشتم الان باید کار نیمه تموم اون شب رو تموم می کردم. من نمی خوام همچین کار ی کنم ،حتی بخوامم نمی تونم! اگرم این حرف هارو زدم نذار به پای بی رحمیم، فقط می خواستم ببینم چی میگی من فقط نگرانتم.

چند لحظه چشم هاش رو بست و بدون تقلا کردن آروم گفت:

_ مشکل چیه؟! به خاطر خون خوردنت می ترسی؟ ببین بدتر از رضا و روسلا که نیستی! اصلا می دونی همین رضاهم مثل توعه؟ تازه، نامزدش چیزه از این، یاروهاست…یعنی…ای بابا، اسمش یادم نیست!

از خنگ بازیش لبخندی کنج لبم نشست، بعد این همه درد و بی هوشی چند روز و البته اون کابوس های وحشتناک، این تنها چیزیه که دوست دارم ببینم. چرا ناخواسته برای این قلب مریض و زخمیم دلبر ی می کنی آخه؟  

تو از ترسی حرف میزنی که از تنهاییه، از فراموش کردن من و دوباره تنها شدن می ترسی.

اما من چی؟

من بدبخت چی کار می تونم کنم؟ کسی هست حافظه منو از این همه خاطرات تو پاک کنه؟ کسی هست حافظم رو از دلبر ی و زیبایی های شیرینم پاک کنه؟ باز تو منو فراموش می کنی و به زندگیت ادامه میدی اما من چی؟

من با وجود تک به تک این خاطرات باید به زندگیم ادامه بدم و نفس بکشم.

دستش رو آروم ول کردم و همون طور که سینم رو کمی فشار می دادم، طاق باز دراز کشیدم که رو شکمم مجبور شد بشینه.

درهمون هین گفتم:

_مشکل منم، نه خوردن خون.

_خب، مشکل تو چیه؟!

نگاهی به چهره مشتاقش که دیگه اثر ی از اشک توش نبود انداختم.

چه طور می تونم واست توضیح بدم که چه خریتی کردم؟!

_من با یکی یه معامله خیلی بزرگ کردم که برام گرون تموم شد.

کمی جا به جاشد، با این که دوست داشتم نزدیکم باشه اما، حتی وزن کمی که داشت باعث نفس تنگیم می شد .

روی تخت نشست، در حالی که سعی می کرد موهاش رو کمی مرتب کنه گفت:

_با کی معامله کردی؟

از یادآور ی این موضوع هم حرصم گرفت و هم احساس پشیمونی می کردم، از بین دندون های کلید شدم گفتم:

_باهمون گاوی که این بال ها رو بهم داد و بدبختم کرد .

اول چشم هاش گرد شد، شک نداشتم بازم خیلی چیزارو نفهمیده و یک عالمه علامت سوال تو ذهنش کاشتم اما، مکث کرد و بعد از چند ثانیه دوباره گفت:

_سر چی اونوقت؟

باید بهش می گفتم اما، حس می کردم گفتنش هیچ چیز ی رو درست نمی کرد، دلم نمی خواست دوباره باعث ترسش بشم.

_ازم توضیح نخواه، الان نمی تونم بگم.

ناراحت، باشه ای زیر لب گفت و دستی دور چشم هاش و گونه های خیسش کشید، سعی می کردم درد دستم رو  به روی خودم نیارم، حضور هلنا برام آرامش بخش بود.

_میگم؛ یعنی الان حافظم رو پاک نمی کنی؟

نگاهی به چهرش کردم که دقیقا شبیه دختر بچه های دوساله، که منتظر تنبیه از طرف مادرشون بودن ،شده بود. نفس عمیقی کشیدم و ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم.

_فعلا نه اما، اگه به حرفام گوش نکنی این کارو می کنم.

چند ثانیه گذشت که دیدم صدایی ازش درنمیاد، یواش دستم رو از روی چشم هام برداشتم و بهش نگاه کردم. سر به زیر درحالی که خیره بالشم بود، تا صورتم و نفس های سنگینش سکوت رو می شکست. انگار که متوجه نگاه خیرم شده باشه با صدای آروم و ملایمی درحالی که گوشه شالش رو بین انگشت هاش می فشرد لب زد.

_دیگه به حرفات گوش نمی خوام بدم.

دستم رو گذاشتم رو سینم و با چشم های ریز شدم، به مردمک لرزون چشم هاش خیره موندم.

_برای چی اونوقت؟

یک ضرب سرش رو بالا آورد و با لحن شاکیی گفت:

_چون مرض دار ی! خدایی این چه مدل برخورده بعد به هوش اومدنت؟ بعد این همه مدت و دردسرهای ترسناکی که با اون گرگ های وحشتناک داشتیم بیدار شده بعد، به جای این که خوشحالی کنیم، برج زهرمار باز ی درمیار ی و مثل این دیونه ها داد میزنی…

از لحن پر حرصش، درحالی که صورتم از درد جمع شده بود و به زحمت نفس می کشیدم، لبخندی زدم.غر زدناشم بانمکه!

_مثلا باید برخوردم چه طور ی باشه؟

سرش رو بلند کرد و دستش رو کوبید به کمرش و پر حرص گفت:

_حداقلِ تصورم از کسی که، چهار روز بالاسرش گریه زار ی کردم، این نیست که پاشه و سرم داد بزنه! یا تهدیدم که که حافظم رو پاک می کنه، حالا این قدرت رو دار ی چرا ازش سو استفاده می کنی برای آزار دادن من بدبخت؟  

سرم رو کمی بیشتر به سمتش خم کردم، با تک خنده ای گفتم:

_یکم بیا جلو.

دست به سینه نگاهم کرد و نوچی زیر لب گفت، بیشتر خندم گرفت. بادست سالمم دست هاش رو گرفتم و کمی سمت خودم کشیدمش، مقاومت کرد که با اخم کمرنگی همراه با سرفه کوتاه، لب زدم.

_دستم درد می کنه! آنقدر بهم فشار نیار، بیا جلو دیگه.

نگاه کلافش رو به چشم هام انداخت و رو صورتم خم شد، لبخندی از رو حرف گوش کنیش زدم و کنار گوشش گفتم:

_حرف گوش نکردنت، عواقب داره.

با لحن کلافه ای جوابم رو داد.

_به درک! یادته اون موقعم که هی ازت می پرسیدم تو کی هستی می گفتی حقیقت عواقب داره! الان فکر نکنم چیز عجیب دیگه ای مونده باشه که من بدبخت ندیده باشمش. مگر این که از زیر تختت اژدها دربیار ی!

چرخید سمت صورتم که فقط دو سانت با صورتش فاصله داشتم، نفس های گرمش به صورتم می خورد و حالم رو بیشتر منقلب می کرد، نگاهم مدام از رو چشم هاش به لب هاش می افتاد.

برای یک بارم شده، به حرف دلم گوش کردم و جلو رفتم، به جای بوسه آرومِ سر ی قبل، طولانی ترین بوسه ممکن رو به ساحل نرم دریای سرخ رنگش زدم.

چشم هاش رو بست، منم بستم! شاید برای لحظاتی ناب، جفتمون غرق شدیم تو دنیای شیرین و فرهاد

بعد از بلند ترین ثانیه های عمرم، کمی ازم فاصله گرفت، درحالی که گونه هاش سرخ شده بود و حتی منم گرمای زیادش رو حس می کردم.

می خوام اعتراف کنم اگر الان زندم، اگر الان این جام، فقط و فقط به خاطر وجود این دختر ریزه میزست.

یعنی می تونم رویام رو به واقعیت مبدل کنم؟!  

یعنی می تونم هلنا رو برای خودم داشته باشم؟ نگاهی به صورت سرخ شدش انداختم و لبخندی بهش زدم.

دستی به گونش کشید و از جاش بلند شد و با لحن هول زده ای گفت:

_من..من..میرم. توام بخواب، نه ،یعنی استراحت کن!

قبل این که من جوابی بهش بدم پا تند کرد و سریع بیرون رفت ، از حرکاتش خندم گرفت اما به سرعت نور خندم جمع شد و جاش رو به اخم کمرنگی داد.

اوضاع داره پیچیده تر از اونی میشه که فکرش رو می کردم، ناخوداگاه جمله هلنا تو ذهنم اکو می شد.

_تو مردباش، ببینم تقدیر جرات داره مارو از هم جدا کنه.

مرد باشم؟ من تا الان هرکار ی کردم، چه به صورت مستقیم چه غیر مستقیم فقط سعی کردم از عزیزانم مراقبت کنم .

چرا من باید تاوان گناه دیگران رو پس بدم؟ چرا من باید قربانی هوس پدرم می شدم؟

اون باعث شد پای سونیا تو زندگیمون واشه، اگر پیشم میموند، اگر مثل هر پدر دیگه ای، واقعا پدر ی می کرد، من الان این نمی شدم.

_به چی فکر می کنی؟

با صدای غریبه ای که جونم رو بهش مدیونم، لحظه ای افکارم پاره شد و چرخیدم سمت صدا، رضا با صورتی کنجکاو دست به سینه و ریلکس به در تکیه داده بود و نگاهم می کرد.

این کی اومد تو متوجه نشدم؟ اخمی کردم و با حرص رو ازش گرفتم:

_همین یکی رو کم داشتم. کی بهت اجازه داد بدون در زدن، بیای تو اتاق من؟

خنده ای کرد و کمی سرش به سمت پایین متمایل شد جور ی که تاره ای از موهای خوش حالتش ،روی پیشونیش ریخت.  

با انگشت به در اشاره کرد و آروم گفت:

_در زدم، چند بارم زدم جواب ندادی. منم گفتم شاید مردی می خواستم به بقیه خبر بدم حلوا درست کنن.

نگاه پر از حرصی بهش انداختم و سعی کردم روی تخت بشینم. با این که لباس درست حسابی تنم نبود اما احساس گرمای زیادی می کردم.

_از مردن من خوشحال میشی؟

لبخندی زد و تکیه اش رو از دیوار برداشت، همون طور که با قدم های محکم به سمتم می اومد، منم با درد زیاد و ناله هایی که در خفا سعی در ساکت کردنش داشتم به پشتی تخت تکیه دادم و نگاهش کردم.

پیراهن سفید رنگ همراه با شلوار مشکی جذب، این پسر زیادی خوشتیپ!

خونسرد و عادی کنارم رو صندلی نشست و پا روی پا انداخت.

_نه، می ترسیدم قبل این که بتونم کمکت کنم بمیر ی!

دستم تیر ی کشید که ناخوداگاه صورتم از درد جمع شد، همون طور که کمی بازوم رو فشار می دادم ،صورتم رو چرخوندم سمتش و گفتم:

_واقعا چرا آنقدر اصرارداری بهم کمک کنی؟ چون برادرم ازت خواسته؟ خیلی شخصیتت برام گنگه!  

دست راستش رو روی پاش گذاشت و کمی به عقب خم شد، با نفس عمیقی سر ی تکون داد.

_برادرت فقط سبب آشنایی من و تو بود. می خوام کمکت کنم چون من و تو زیادی شبیه هم هستیم.

تک خنده ای بین سرفه های خشک گلوم کردم.

_اشتباه می کنی، من و تو اصلا شبیه هم نیستیم. تو بالستی هستی که انجمن می شناستت و با آرامش می تونی داخل انجمن و شرکت های مختلفشون رفت و آمد کنی و من بالستیم که هیچ کس نمی دونه و نمی شناستش. من جهنم رو پیش خرید کردم. تو دنیای سرسبز تو اثر ی از خون و خونریز ی نیست.

چشم هاش رو ریز کرد و کمی سمت تخت خم شد، با صدای بم و آرومی، درحالی که مستقیم به چشم هام نگاه می کرد گفت:

_شاید الان دنیام سر سبزه اما، از کجا می دونی قبلا منم جهنم پیش خرید نکردم؟ تو سکوت، به چشم های سبزش خیره موندم .

یعنی چی اینی که گفت؟

_منظورت چیه؟

_گذشته مهم نیست. شاید الان من و تو فرق هایی داشته باشیم اما، جفتمون یه دلیل واسه بهتر کردن اوضاع درونیمون و فرار از جهنمی که ساختیم داریم.  

نامحسوس نگاهم به حلقه توی دستش افتاد، برام جای سوال داشت، می دونستم نامزد داره اما با کی نامزد کرده؟ با یک تبدیلشونده!  

چیز ی که تو این دوسال مطمئن شدم خونش از خون هر آدمی خوشمزه تر و شیرین تره و چنان قدرتی بهمون میده که به همین راحتی، هر بالستی ازش نمی گذره.

_دلم می خواد، توام از جهنمی که دار ی می گی بیای بیرون حداقل به خاطر کسایی که دوست دارن ،من تو زندگیم کسی رو نداشتم، تنها کسی که به خاطرش خودم رو عوض کردم روسلا بود. حتما می دونی که تبدیلشوندس؟

نگاهم رو به ماه پشت پنجره انداختم و با نفس عمیقی نجوا کردم.

_آره، اینم می دونم که به خاطر خون اونه که الان زندم.

خنده ای کرد و سر ی تکون داد. همچنان برای من گنگ و مبهم بود، من الان فکرم به اندازه کافی مشغول هست. اینا فکر می کنند مشکل من تو کنترلِ خون خوردنمه، درحالی که مشکل من گنده تر از این حرفاست. نفس عمیقی همراه با احساس درد تو ناحیه قفسه سینم کشیدم.

_از تو و نامزدتت ممنونم اما، بیشتر از این نیاز ی نیست این جا بمونید. من به کمک کسی نیاز ندارم.

_اتفاقا دار ی، بدجورم دار ی.  

نگاهم رو از ماه که تو دامن سیاه شب مثل نگینی زیبا می درخشید گرفتم و به صورت درهم رضا چشم دوختم. آره، کمک لازم دارم اما تو و امثال تو نمی تونید کمکم کنید.  

_کسی نمی تونه بهم کمک کنه، تنها کسی که می تونه منو از این جهنمی که خودم انتخابش کردم ،نجات بده، خداست که اونم قهرش گرفته.

اخمی کرد.

_خودتم نمی خوای که کسی کمکت کنه! اگر خدا قهرش گرفته بود که الان زنده نبودی، من می دونم که تو برعکس بقیه از اول بالست نبودی، درباره مریضیت و اون سفرتون به شمال برادرت بهم گفته .

می خوام بدونم کی تورو تبدیل کرده وقدرت این و بهت داده تا بتونی حافظه بقیه رو دستکار ی کنی!

این مسئله مهمه شاهین

نگاه بی تفاوتی بهش انداختم و درحالی که کمی روی تخت جابه جا می شدم گفتم:

_کجاش مهمه؟ گیرم که فهمیدی کدوم خر ی اینارو بهم داده، فکر کردی می تونم مثل قبل بشم؟ فکر کردی می تونی منو تبدیل به انسان معمولی کنی؟

یک دستش رو گذاشت لبه تخت و به سمت جلو خم شد، چشم های سبز رنگش تو تاریکی کمی می درخشید و قیافش رو جدی تر نشون می داد.

_نه، نمی تونم چون امکان نداره دوباره انسان معمولی بشی، من فقط می خوام کمکت کنم تا با این موضوع کنار بیای!  

با کمی مکث، از جاش بلند شد و درحالی که یک دستش رو داخل جیبش فرو می کرد، با تک خنده ای ادامه داد.

_برادرت بهم گفته بود زیادی از حد کله شقی، کار ی با این موضوع ندارم. فقط بدون من عضو انجمنم و اگر به اونا بگم که تو پناهی و اون چند عضو بازنشسته انجمن رو کشتی، مطمئن باش راحتت نمی ذارن.

اخمی کردم، هیچ کس حق نداره منو تهدید کنه! پاش بیفته بیخیال کمکی که بهم کرده میشم و سر خودش و نامزدش رو زیر آب میکنم، این موضوع واسه من و آدم هایی که زیر دستم هستن کار دو سوته!

نفس عمیقی کشیدم و از بین دندون های کلید شدم غریدم.

_منو تهدید می کنی؟ می دونی همین الانم می تونم هم خودت و هم نامزدتت رو بکشم؟

خونسرد و خیلی عادی، جور ی که انگار نه انگار اتفاقی افتاده سمتم چرخید و یک تای ابروش رو بالا برد.

_بله، می دونم. اما، من تهدید نکردم فقط هشدار بود. اگر می خواستم به انجمن لو بدمت اصلا نجاتت نمیدادم!  

دستش رو کرد توی جیبش و کارتی رو روی میزم کنار کامپیوتر گذاشت، باحرص حرکاتش رو با چشم دنبال می کردم که ادامه داد.

_تو الان نیاز به استراحت دار ی اما، امیدوارم حالت که بهتر شد، راحت تر بتونیم باهم کنار بیایم، سرتق باز ی و غرورت رو بزار کنار ،یه زمانی من از تو مغرور تر بودم. غرور بی جا آدم رو میزنه زمین.

نفس عمیقی کشید و با دو گام بلند سمت در رفت، همون طور که دستش رو برای باز کردن در دراز می کرد با تک خنده ای چرخید سمتم، چشمکی زد و ادامه داد.

_ از این به بعد احتمالا زیاد هم رو میبینم چون چه بخوای چه نخوای، نامزدم و هلنا باهم حسابی دوست شدن. منم نخوام، بازم این جا میایم. خدافظ جناب محسنی!

از این همه پرویش دهنم وا موند، چنگی به موهام زدم و یک بار دیگه نگاهم رو به در بسته اتاقم انداختم .

باورم نمی شه هنوز زندم و دارم نفس می کشم، فقط چند دقیقه فکر کردن کافیه تا مطمئنی شی زنده موندن من کلا یک چیز محاله!

نمی دونم باید از زنده موندم خوشحال بشم یا نه اما، چه بخوام چه نخوام من باید آخرین ماموریت فرانسیس رو تموم کنم.

سرم رو به تاجی تختم تکیه زدم و نگاهم قفل ساعت روی دیوار موند. حتی اگر بخوام استراحت کنم، با این دست درد نمیتونم بخوابم.

نمی دونم چقدر گذشت ،یا چقدر در افکارم گم شدم، مدام تمام کابوس هایی که دیدم جلوی چشمم بود.

نگاهی به زخمم انداختم، آخرین یادگار ی که سونیا تونست توی زندگیم به جا بزاره، حتی بعد از مرگشم ردپای نحسش از زندگیم کنار نمیره.

با صدای آروم در چشم هام رو از سقف به شاهرخ انداختم که با نگاه نگرانی که خیلی وقته دلم براش تنگه، درحال کنکاش رو کل صورتم بود.

نمی دونستم باید چی بهش بگم یا اصلا حرفی بین من و اون مونده یا نه!

اما همین که میبینمش ته دلم خوشحالم! با قدم های آروم به سمتم اومد. آنقدر آروم که فرصت بهم داد تا مطمئن شم این خم شدن کمرش ظاهر ی نیست و این همه غم و نگرانی توی چشماش واقعیه.

طی چند روز آنقدر شکسته شدی؟

آنقدر نگاهش کردم که کنارم رو تخت جا گرفت و با لحن نگرانی درحالی که کمی سمتم خم می شد با لحن نگرانی گفت:

_حالت خوبه؟ درد ندار ی؟ هان؟هی شاهین! به چی خیره شدی؟

آب گلوم رو بی صدا قورت دادم نگاهم رو از چشم هاش، به دستش که دست های یخ کردم رو می فشرد انداختم.  اتفاقا خیلی هم درد داشتم اما، الان بعد از دوسال هیچ دوست نداشتم درباره درد با برادرم صحبت کنم.

_شاهرخ، من سونیا رو کشتم. من باعث مرگ علیسان شدم! واسه این یه مورد نمی تونم خودم رو ببخشم. واقعا حقم بود که بمیرم.

شاهرخ کمی به سمتم خم شد و انگار که خیالش راحت شده باشه دیوونه نشدم، با لحن دلگرم کننده ای جوابم رو داد.

_اولن که این طور ی صحبت نکن، شاید مردن برای تو یک راه نجات به نظر بیاد اما برای کسایی که دوست دارن این یه عذابه!

از شنیدن تک تک واژ هاش بیشتر قلبم به درد اومد، ببین چقدر بدبختی دارم که مرگم رو راه نجات میبینم. اما با وجود تمام گندایی که زدم هنوزم شاهرخ از عذاب نبودنم حرف می زنه!

با کمی مکث شاهرخ ادامه داد.

_ سونیا که حقش بود! متاسفم که تو این راه، نتونستم بهت کمکی کنم و فقط باعث دردسرت شدم و حتی دلت رو سوزوندم! بعدم خودت مگه این مدت فقط دنبال انتقام نبودی؟ اگر علیسان کشته شد تقصیر تو نیست، می دونم براش ناراحتی اما مرگش رو هدر نده. اگه اون نبود تو و هلنا مرده بودید.

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با صدای گرفته ای بدون این که مستقیم نگاهش کنم گفتم:

_بودم، بدجورم تاوان همین انتقام رو پس دادم. اما الان حس می کنم که چیز ی درون قلبم از بین رفته ،یه چیز ی مثل تهی بودن و کم بودن یک تیکه از پازل!

_من می فهمم منظورت از اون تهی بودن چیه، این پوچی تو قلب یه جورایی خطرناکه. البته به خودت بستگی داره، که با چه حس دیگه ای می خوای پرش کنی.

سوالی به چهره گرفتش که تنها زینتش همین لبخند کوچیک گوشه لبش بود چشم دوختم.

_منظورت رو متوجه نمیشم.

لبخند کوچیکش بیشتر کش اومد و کمی دستم رو فشرد.

_الان تو یه آپشن خالی واسه قلبت دار ی، می تونی با نفرت پرش کنی و جهان رو به جهنم تبدیل کنی، یا این که…

یکم مکث کرد و درحالی که نگاهش رو به جایی غیر از چشم هام سُر می داد، ادامه داد.

_یا این که حسی به شیرینی و لطافت عشق، از جنس شیرین و فرهاد رو جایگزین کنی. به خصوص که الان شیرینت بدجور در دسترسه!

سکوت کردم و این سکوت بهتر بود از هرجواب! چیز ی که خودمم دلم می خواست، انگار فراموش کردم که کی بودم و کی شدم، فراموش کردم من قسم خوردم بیخیال هلنا و عشق و عاشقی بشم.

الان که دیگه سونیایی نیست، واسه چی بجنگم؟ تا چند مدت پیش، تمام حرصم سر این بود که ماموریتم تموم شه تا با خیال راحت برم سراغ انتقام…

اما الان، دلیلی واسه جنگیدن ندارم! مگر این که به قول شاهرخ یک حس جدید رو به خودم و زندگیم دعوت کنم.

تصمیم سختیه، اونم با شرایط فعلی من، واقعا می تونم امنیت و جون عزیز ترین کسی که هنوز برام باقی مونده رو حفظ کنم؟

همه کسایی که در کنارم موندن، همیشه به خاطر من تو دردسر افتادن.

حرف های شاهرخ برام معنی های زیادی داشت. نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه چشم هام رو بستم .یادآور ی اتفاقات این چند روز که سیل آسا رو سرم خراب شدن، واقعا ذهنم رو بیشتر آشفته می کرد.

اما تو تمام این آشفتگی ها ته دلم خوشحال بودم، بالاخره بعد این همه بدبختی و کش مکش از شر سونیا راحت شدم، حداقلش این که یکی از کسانی که خانوادم و عزیزانم رو تهدید به مرگ می کرد ازبین رفت. فقط مونده فرانسیس که اگه از شر مامورت آخرشم راحت شم، شاید فرصت این رو پیدا کنم تا به فکر یک زندگی جدید باشم!

اما زندگی جدید با کی؟ بودن در کنار هلنا از شیرین ترین، شیرینی های دنیاست اما، اگر نتونم مراقبش باشم چی؟

اگر مشکلی پیش بیاد! نمی خوام دوباره براش مشکل به وجود بیارم اما، از دستشم نمیدم.

تا الان جنگم سر فراموش کردنش بود. شاید اگر واسه نگه داشتنش می جنگیدم این مشکلات پیش نمی اومد و شایدم چیز بدتر ی پیش می اومد!

درهرحال از الان به بعد مهمه، با چنگ و دندونم که شده حالا که اونم من رو می خواد واسه بودن در کنارش با تقدیر می جنگم، کار ی که باید دوسال پیش می کردم.

وقتی با وجود این که دیر شده بازم بهم فرصت داد، این فرصت رو از دست نمیدم.

بالاخره دست از اندیشه های پیچ درپیچم و تصمیم جدیدی که گرفته بودم برداشتم و به بیرون نگاهی انداختم. شاید باورش سخت باشه اما، من از دیشب دارم فکر می کنم تا الان!

هوا کاملا روشن شده بود و خورشید گرمای بی رمقش رو به دامن سرما زده شهر می فرستاد. خسته از زیاد دراز کشیدن، دست سالمم رو به صورت تکیه گاه قرار دادم و به سمت پهلوم خم شدم.

دردم به مراتب دیشب خیلی کمتر شده و باید اعتراف کنم خون تبدیل شونده ها معجزه می کنه.

به سختی تو جام نشستم، وضعیتم حالم رو بهم می زد. دستم رو به صندلی کنار تخت گرفتم و با نفس عمیقی که کشیدم، با احتیاط از جام بلند شدم.

همزمان در اتاق باز شد و دکتر معین در حالی که داشت با تلفن صحبت می کرد، داخل اومد .

لحظه ای از دیدنش چشم هام گرد شد، نکنه به من زنگ خطر وصل کردن که تا تکون می خورم یکی مثل پلنگ می پره تو اتاق؟

سرش رو بلند کرد تا نگاهش بهم افتاد، بیخیال مکالمه اش و اون بدبختی که پشت تلفن بود شد و تقریبا داد زد.

_ تو با این حالت چرا از جات بلند شدی؟

من که بیشتر نگران اون پشت خطیش بودم، با اخم در حالی که بازوم رو کمی فشار می دادم تا سوزشش کمتر بشه، با چشم اشاره ای به گوشیش کردم و جدی گفتم:

_اول گوشیت رو قطع کن بعد داد بزن، با من حرف میزنی یا با اون بدبختی که به امید تو پشت خط مونده؟

معین با اخم کمرنگی گوشیش رو بدون هیچ حرفی قطع کرد و گذاشت روی میز و با قدم های تند خودش رو کنارم رسوند. دست انداخت دور کمرم و کمکم کرد صاف بایستم.

_رئیس جون باید اعتراف کنم، تا الان باید صد دفعه میمردی، حالام که به خاطر نذر و گریه های اون دختر طفل معصوم زنده ای دار ی دستی دستی خودت رو میکشی! دلت به حال خودت نمی سوزه به فکر بقیه باش.

لحن پر از حرصش که لا به لاش نگرانی هم موج میزد، تک خنده ای کردم و بهش تکیه دادم ،درحالی که می خواست دوباره به تخت برم گردونه، با فشار ی که به شونه اش آوردم دست از زور زدن برداشت. کمی سرم رو صاف کردم و چینی به ابروهام دادم.

_ خودت می دونی از این وضعیتی که دارم حالم داره بهم می خوره، باید برم حموم ،یا حداقل لباس هام رو عوض کنم.

اخمی کرد و سر ی به معنی نه تکون داد و گفت:

_با این زخمت؟ شرمنده، کلا باید بیخیال حموم بشی تا زمانی که زخمت کامل خوب شه وگرنه عفونت می کنه، حالا خر بیار و باقالی بار کن!

تا خواستم جوابی بهش بدم در نیمه باز اتاق کامل باز شد و پشت بندش دانیار داخل اومد، از دیدنش پوف کلافه ای کشیدم. بیا گشت ارشاد اومد.

با دیدن وضعیتمون بدون این که در رو ببنده، عصبی جلو اومد و درهمون حالت گفت:

_بگیر بتمرگ سرجات ببینم! الان با کدوم جون بلند شدی دار ی غرغر می کنی؟ تا دهن باز کردم حرف بزنم، دکتر مجبورم کرد رو تخت بشینم و خطاب به دانیار گفت:

_ دوباره وسواسش شروع شده.

دانیار با اخمی کمرنگ نگاهی به معین انداخت و دست آخر دستی تو موهاش فرو برد و چرخید سمتم که طلبکارانه داشتم نگاهش می کردم.

_ تا حالت خوب نشده بلند نشو اوکی؟

عصبی از این وضعیت، با دستم به بالاتنم اشاره کردم و با صدای کنترل شده ای گفتم:

_حالم داره بهم می خوره باید لباس عوض کنم، این طور ی راحت نیستم.

معین یک قدم عقب رفت، دانیار با اخمی کمرنگ که ابروهاش رو به هم پیوند می داد، دست به سینه نگاهی به سرتاپام کرد که فقط شلوار پام بود و با جدیت گفت:

_نه که خیلیم قبلا مراعات می کردی؟ والا جاییت نمونده که ما ندیده باشیم!

شنیدن این حرفش نمی دونستم بخندم یا اخم کنم، از کی تاحالا این دوتا اجرات پیدا کردن این جور ی باهام صحبت کنند؟ سعی کردم خندم رو تو گلوم خفه کنم و با اخم صحبت کنم.

_من رئیستم، این چه طرز صحبت کردنه؟

با این حرفم معین سر ی به طرفین تکون داد و با تک خنده ای گفت:

_ تا وقتی خوب نشدی رئیس که هیچ، شلغمم نیستی.  

چشم هام گرد شد و دهنم باز موند، فاز اینا چیه؟

معین دستی به شونه دانیار کشید و همون طور که به سمت بیرون می رفت گفت:

_کمکش کن لباس عوض کنه اما، حموم نره زخمش می ترسم عفونت کنه .یه چند روز دندون رو جیگر بزاریا خوب میشی بعدش بیا شروع کن به عربده کشی. شرمنده من کار دارم باید برم بیمارستان، خدافظ.

تا موقعه ای که بیرون بره با حرص و البته دهن نیمه باز نگاهش کردم، که صدای دانیار درحالی که به سمت کمدم می رفت، باعث شد بچرخم سمتش و نگاهش کنم.

_ به خدا اگه دوزار دست از کله شق بازیت بردار ی، حال و روزت این نمی شه.

از تو کمد یک تیشرت به اضافه شلوار برداشت و اومد روبه روم ایستاد و از بازوی دست سالمم گرفت ،خواستم بلند شم که نذاشت.

_بشین سرت گیج میره، مگه دفعه اوله که کمکت می کنم لباس عوض کنی؟

نگاهی به ته ریش کمش که صورتش رو کمی جدی تر نشون می داد انداختم، از یادآور ی بلایی که اون سر ی سرم آورد اخمی کردم و زیر لب گفتم:

_هنوز یادم نرفته پدرم رو درآور ی. واسه یه پانسمان فَکَستَنی دهنم سرویس شد.

تک خنده ای کرد و دستش سمت شلوارم اومد، شونه ای بالا انداخت و آروم گفت:

_ باید اعتراف کنم تجربه شیرینی بود، تا باشه از این پانسمان کردن ها.

پروعیش لبخندی کنج لبم نشست، بازوی دردناکم رو به آغوش گرفتم و سعی کردم یکم خودم رو بالا بکشم تا شلوارم رو بتونه دربیاره که از شانس قشنگم تا شلوارم رو کشید پایین در اتاق باز شد، ندا و پشت سرش هلنا اومدن تو!

دانیار که رو زمین تقریبا زانو زده بود با باز شدن در اتاق و دیدن هلنا هول کرد، خواست بره عقب که پاش گیر کرد به لبه فرش و با مخ اومد پایین!

تنها کار ی تونستم بکنم، سریع ملافه رو انداختم رو پام و تا بخوام چیز ی بگم، هلنا با دیدنم تو این

وضعیت  قشنگ سرخ شد و با هین بلندی دستش رو گذاشت رو چشم هاش و دوید بیرون، عوضش ندا با چشم های گرد شده اخمی نثار من و بعد دانیار کرد و با لحن شاکی گفت:

_ای زهرمار! هرغلطی می کنید خب در اتاق رو ببندید!  

و مجال صحبت کردن به ما رو نداد و سریع بیرون رفت و درم بست، نخیر رسما همه زده به سرشون!

چرا امروز همه این شکلی میان تو اتاق؟ کسه دیگه ای نمونده تو عمارت چشمم به جمالش روشن بشه؟

_دختره روانی! این خواهر منم عقل نداره.

دانیار درحالی که سرش رو با دستش فشار می داد، از مبل کنار دستش به عنوان تکیه گاه استفاده کرد و بلند شد. نگاهی بهش کردم که خندم گرفت. سرم کمی به پایین متمایل شد و زیرچشمی نگاهش کردم و گفتم:

_ واسه این گفتم راحت نیستم!  

اخم وحشتناکی نثارم کرد و شلوار تمیز ی که از تو کمد آورده بود برداشت همون طور که کمکم می کرد بپوشم، با لحن پر حرصی لب زد.

_ بله باید فکرش رو می کردم واسه خاطر کی می گی، وگرنه ما که نقش هویج رو داریم!

با کمک و البته متلک های دانیار که بیشتر باعث خندم می شد تا عصبانیتم، لباس هام رو عوض کردم .

متاسفانه دکتر معین راست میگه وسواسیتم برگشته!

بعد از تعویض لباس ها رو مبل سه نفره نزدیک پنجره دراز کشیدم و به خدمتکارا گفتم تمام چیز میز تختم رو عوض کنند. از رویه هاش بگیر تا بالشت و پتوم! البته با نظارت ندا که مثل ببر زخمی بالاسرشون وایساد تا مطمئن شه همه چیز اون جور ی می شه که جا، برای غر زدن من نمونه.  

درحالی که به خاطر تیر کشیدن دستم، مدام لب بیچارم رو گاز می گرفتم تا صدام بلند نشه، نگاهم به چند نفر ی بود که با تذکرات ندا، با دقت رویه تختم رو داشتم عوض می کردن. نفس عمیقی کشیدم و چند لحظه چشم هام رو روی هم فشردم، لعنتی این درد باید زودتر خوب شه، من هزار یکی کار دارم و نقشه های جدیدم نیاز به سرپا بودنم داره.

نامحسوس زخم دستم رو یکم دیگه فشار دادم که بیشتر سوخت و صورتم از درد جمع شد، توقع نداشتم مسکن هایی که بهم زدن دردم رو کمی آروم کنه، چون زخم های من اصولا باید به مرور زمان خودش خوب شه وگرنه دارویی وجود نداره که التیام بخش باشه.

_ گرسنت نیست؟

با صدای ندا، که درست حس می کردم بالا سرم ایستاده، چشم هام رو از هم باز و نگاهی به چهره نگرانش انداختم. سکوت کردم و فقط سر ی به معنی نه تکون دادم. سرش رو پایین انداخت و یکم با انگشت های دستش باز ی کرد، با یک نفس عمیق یکم سرم رو چرخوندم و به پشت سرش نگاه کردم ،همه چیز تخت کاملا عوض شده بود و به قول گفتنی جا واسه غر غر نداشت.

آب گلوم رو بی صدا قورت دادم و نگاهم رو انداختم به دست های ندا که از بس پایین مانتو مشکیش رو کشید دیگه داشت جرش می داد!

با صدای دورگه و آرومی گفتم:

_ کارایی که گفتم رو انجام دادید؟

دست ندا از مانتوش به سمت عینکش رفت و کمی روی بینیش جابه جاش کرد، سر ی به معنی آره تکون داد و درحالی که نگاهم نمی کرد، لب زد.

_آره، تمام نگهبان هارو فرستادیم بیرون و گفتیم دیگه وارد خونه نشن مگه تو شرایط اضطرار ی اونم با هماهنگی با من یا خود دانیار، پایگاه بقیه بچه ها رو هم به بیرون شهر منتقل کردیم و فقط چندتاشون واسه امنیت عمارت تو پایگاه شهر ی موندن.

پای راستم رو کمی آوردم بالا و درحالی که سعی می کردم صاف دراز بکشم، آروم گفتم:

_ بچه های شیفت چیشدن؟

_شیفت های شبم فرستادیم دنبال بازمانده های گروه نقره که البته فکر نکنم چیز ی ازشون پیدا کنیم، اونایی که من دیدم الان تو مرز افغانستان دارن فرار می کنن، بدون رهبر اونا هیچن ولی درهرحال اگه خبر ی بشه بهمون اطلاع میدن.

خوبه ای زیر لب گفتم، این که تمام افرادم رو دارم می فرستم پی نخود سیاه و از خودم دور می کنم باعث تعجب همه شده اما، درهرحال دیگه مثل قبل بهشون نیاز ندارم و دلیلی نداره تمامشون این جا بمونن.

_رئیس؛ می شه..می شه یه سوال بپرسم؟

نگاهم رو از لوستر طلائی که یکی از لامپ هاش یکم چشمک میزد و خبر از خراب شدنش می داد، به صورت علامت سوال ندا انداختم. حدس میزدم بخواد چی بپرسه، چون صبح توسط داداش عزیزش به رگبار گرفته شدم. دستی به چشمم کشیدم و آروم گفتم:

_ می شنوم.

ندا نفس عمیقی کشید که صدای بازدمش رو به راحتی شنیدم، با دستش کمی شالش رو مرتب کرد و با دو دلی گفت:

_میگم، فکر نمی کنی فرستادن تمام افرادت به خارج شهر و کم کردن محافظای عمارت یکم خطرناکه؟ مقدار ی از موهام روی پیشونیم بود و کمی قلقلکم می داد، با پوف کلافه ای موهام رو عقب فرستادم ،چقدر خواهر و برادر شبیه هم اند! درحالی که یکم جام رو تغییر دادم تا کمرم دردش کمتر بشه خونسرد گفتم:

_نه فکر نمی کنم، چون دیگه سونیایی نیست که بخوام بابتش نگران باشم بعدم، خوشم نمیاد محافظا و افراد پایگاه بیان داخل خونه، قبلا مجبور بودم اما، الان شرایط فرق می کنه. اگه مشکلی پیش بیاد یا بهشون نیاز پیدا کنم برمی گردنمشون.

با این حرفم یکم خیره نگاهم کرد شونه هاش شروع به لرزیدن کرد وپقی زد زیر خنده، دستش رو گذاشت جلوی دهنش اما، خندش قطع نشد خنثی نگاهش کردم، این چرا می خنده؟  

زیرچشمی نگاهم کرد و با لبخند شیطونی گفت:

_ چرا نمی گی خوشت نمیاد کسی هلنا رو ببینه؟ بابا ولمون کن ما ختم روزگاریم تو که قبلا مشکلی با خراب شدن افرادت تو خونه نداشتی حالا فاز غیرتی بازیت زده بالا؟ بعد دوتا دستش رو پشت سرش قفل کرد و با نگاه مظلومی ادامه داد.

_اوخی، الهی رئیسمون حساسه. بابا شاهین از دست رفتی! من که می دونم دردت چیه! فقط خواهشن اگه خواستی حرکتیم بزنی قبلش یه خبر به ما بده من و دانیار گورمون رو گم کنیم. بالاخره بدآموز ی داره منم که چشم و گوش بسه، نمی دونم اصلا عشق چی هست. با ماست می خورن؟ تو جیب جا می شه؟

با این حرفش چشم هام گرد شد، دست بردم سمت کوسن مبل که پیشبینی کرد می خوام چی کار کنم ،دوید سمت در که همزمان با پرتاب عالی من در باز شد و هلنا اومد تو، کوسنم صاف تو دماغش خورد ،ندا پشت هلنا ایستاد خنده بلندی کرد که با حرص و عصبانیت نگاهش کردم .

زبونش رو برام درآورد.

_رئیس من می گم از دست رفتی اینه، نگا  نشون گیریت داغونه ها!

دختر روانی، تو آدم نمی شی به خدا! معلوم نیست تو گذشته من چه گناهی کردم این افتاده تو پاچم آنقدرکه شلوغه و شیطونه!

نگاه پر از حرصم رو به هلنا که با تعجب کوسن رو تو بغلش می فشرد و بهم نگاه می کرد انداختم .

سر ی از روی تاسف تکون دادم و سعی کردم روی مبل بشینم. با صورت جمع شده ای با دست بهش اشاره کردم و گفتم:

_بیا تو چرا اون جا وایسادی؟

قدمی به سمتم برداشت، که سریع با دست اشاره ای به در کردم و با حرص و ابروهای گره خورده گفتم:

_اون در صاحاب مرده روببند تا دوباره یکی بهمون شبیهخون نزده!

لبخندی زد، سمت در چرخید و بستش. پوف کلافه ای کشیدم و روی مبل نشستم و به پشتیش تکیه دادم. هیچ وقت عادت نداشتم رو کاناپه بخوابم، حتی چند دقیقه! فور ی کمرم درد می گرفت. چشم هام رو به هلنا انداختم که با کنجکاویت تمام تختم رو برانداز می کرد و آخر سمتم چرخید و درحالی که همچنان کوسن مبل رو تو بغلش فشار می داد گفت:

_حالت بهتره؟  

سر ی به معنی آره تکون دادم، خوب که نبودم اما حضور هلنا برای من به معنی آرامش طولانی مدت و بدون انتهاست.

با دست، چند ضربه کوچیک روی مبل زدم و با چشم بهش اشاره کردم که بیاد کنارم بشینه. با کمی مکث یکم بینیش رو بالا کشید و شمرده شمرده اومد و با فاصله نشست .

اخمی از این فاصله رو صورتم جا خوش کرد، من دیگه فاصله نمی خوام! با یک نفس عمیق واسه تجدید نیرو دست بردم سمت کمرش و با وجود تیر کشیدن بازوم سمت خودم کشیدمش، مثل جوجه تو بغلم افتاد، توقع داشتم یکم ناز کنه یا مقاومت کنه اما، برعکس تصوراتم تو بغلم جاخوش کرد و سرش رو روی سینم گذاشت.

اخمم رفت و به جاش لبخندی رو لب هام جا خوش کرد که مطمئنم از من بعیده! ناخوداگاه چونم رو روی سرش گذاشتم و چند لحظه چشم هام رو بستم. این فِسقله دختر چی داره که آنقدر منو آروم می کنه، چه طور من دوسال خودم رو از داشتنش محروم کردم؟

بینیم رو کمی به شالش چسبوندم و نفس عمیقی کشیدم، همه چیز مثل قبله هنوزم بوی عطر ی رو میده که تو آخرین دیدارمون قبل بیماریم برام خرید، هنوزم دارمش. نفس عمیقی از شیرینی این عطر کشیدم که با صدای آروم و ظریفش، سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم.

_شاهین

_جانم؟

یکم مکث کرد و درحالی که سرش رو بالا میاورد تا نگاهم کنه مردد لب زد.

_من کی برم خونم؟

از شنیدن این حرفش یک لحظه گیج نگاهش کردم، اما باکمی گذشت ثانیه ها دو زاریم افتاد .یکم رو مبل جابه جا شدم که دست هلنا روی سینم نشست. ضربان قلبم شدت گرفت و حس کردم دارم داغ می کنم! نکن دختر یهو خول میشم.

_برای چی می خوای بر ی؟ مگه این جا راحت نیستی؟

لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو به چشم هام انداخت. نفس عمیقی کشید که منم هماهنگ باهاش نفس کشیدم.

_نگفتم راحت نیستم اما، حضور من نمی خوام باعث دردسرت بشه. مگه همه کسایی که این جا هستن چیز نیستن…اها خون آشام نیستن؟ وقتی برگردن پریدم وسط حرفش و گفتم:

_برنمیگردن، همه رو فرستادم به پایگاه خارج شهر. محافظ های عمارتم همشون بیرون نمی مونن کسی تو نمیاد. مگه این که با حضور دانیار و ندا مشکل داشته باشی، اونارم می فرستم برن خارجِ این بار اون پرید وسط حرفم و هول زده درحالی که صداش از حد معمول بلند تر بود، به سمت صورتم خم شد و با ابروهای بالا پریده گفت:

_نه، نه با اون دوتا بدبخت چی کار دار ی! من مزاحمم به خاطر من نفرستشون بیرون. من میرم.

اخمی کردم.

_تو جایی نمیر ی! فکر کردی چرا همه افرادم رو فرستادم رفتن؟ قطعا این کارو نکردم که تو بگی می خوای بر ی!

چشم هاش برقی زد و گوشه لبش به لبخند خجولی کش اومد که باعث شد تپش قلبم به بالاترین حد ممکن برسه! الان می دونی ناخواسته دار ی برای من دلبر ی می کنی آهو کوچولو؟

با این لبخندش با وجود این که بازوم درد می کرد اما تکونش دادم و با جفت دست هام از کمرش گرفتمش و همون طور که دوباره رو کاناپه دراز می کشیدم، روی خودم کشیدمش. شاید چون توقع همچین چیز ی رو نداشت آنقدر راحت تو بغلم جا خوش کرد!

انگار که به خودش اومده باشه یک دستش رو بالای قسمتی که به مبل تکیه میدن گذاشت، و دست دیگش رو سینم نشست و با چشم های گرد شده، با لحن خجولی گفت:

_زشته ولم کن! این حرکات چیه آخه؟!

فشار روی کمرش رو بیشتر کردم تا نتونه بلند شه، نمی خواستم بره دلم می خواست  به اندازه دوسال نداشتنش سفت تو بغلم بگیرمش فقط همین!

دست سالمم رو پشت گردنش گذاشتم و با کمی فشار مجبورش کردم سرش رو روی سینم بزار، شک نداشتم الان آنقدر قرمز شده که با گوجه فرقی نداره.

_بخواب هلنا، می دونی که چقدر درد دارم. هرچی بیشتر تقلا کنی من که ولت نمی کنم اما، دردم که بیشتر می شه. می خوای دستم بدتر شه؟

همون طور که دستش رو روی سینم، نزدیک صورتش میذاشت با صدای آرومی که با بدبختی شنیدم، گفت:

_زورگویی.

لبخند محوی زدم. بوسه ای روی سرش کاشتم. همین که کنارمه کافیه، و اگر از کل دنیا فقط همین بودن در کنارش نصیبم بشه دیگه هیچی نمی خوام! خدایا از دنیات هیچی نمی خوام همین دختر واسه من بسه، وجودش برام مسکنیه که تو این دوسال تو داروخونه دنبالش بودم و الان بدون هیچ دارویی کنار قشنگ ترین منبع آرامشم و همین بهترین رویاست بعد از این همه کابوس ترسناکی که تو زندگی دیدم.

نفس عمیقی کشیدم که هلنام با نفسم کمی روی سینم بالا پایین شد، قشنگ مشخص بود ولش کنم دوتا پام قرض می کنه از دستم فرار می کنه! با تیرکشیدن ناگهانی دست و قلبم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و بی اختیار نالم بلند شد.

هلنا از ناله من ترسید، سریع از روم بلند شد و با نگرانی پایین مبل زانو زد و دستم رو گرفت.

_وای چی شد؟ خوبی؟ هان؟ خدا نکشتت چرا مثل آدم استراحت نمی کنی؟! وایسا الان میگم دکتر بیاد.

خواست بره، درحالی که صورتم از درد جمع شده بود دستش رو گرفتم و سمت خودم کشیدمش و زیر لب با ناله های خفیفی که نمی تونستم روشون کنترلی داشته باشم لب زدم.

_نمی خوام. چیز ی نیست خوب میشم.

مردد نگاهم کرد و دوباره رو زمین کنار مبل نشست. سرچرخوندم و به صورتش که از همه جاش نگرانی رو داد میزد نگاهی انداختم. خیلی وقت بود دلم می خواست یکی این جور ی نگرانم باشه و من مجبور نباشم پسش بزنم. نفس عمیقی کشیدم دیگه وقتش بود منم بعضی چیز هارو بروز بدم.

_هلنا، می خوام باهات حرف بزنم. باید قبل حمله سونیا بهت می گفتم می دونم دیره اما، می خوام بگم.

تو سکوت یکم سرش رو خم کرد، لبش رو به دندون گرفت و با صدای ملایمی لب زد.

_گوش می کنم هرچی که بخوای بگی.

نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی قلبم گذاشتم تا مطمئن شم، طاقت زدن این حرف هارو داره یا نه!

سخته بخوای بخشی از درد هات رو بعد این همه مدت، تو خودت خفه کردی بیرون بریز ی. می خواستم به چشم هاش نگاه کنم اما، جراتش رو نداشتم. نگاهم رو به دست های ظریفش که دست یخ کردم رو همچنان نگه داشته بود انداختم و گفتم:

_هر اتفاقی که بیفته دیگه دلم نمی خواد تو رو از دست بدم. می خوام کنارم باشی، همون طور که خودت می خوای. هرکار ی بتونم واسه آرامش و داشتنت می کنم، فقط قول بده تنهام نذار ی که این من، بدون تو نمی تونه ادامه بده. این من تو گذشته اشتباه کرد، خودخواهی کرد! هلنا من خودخواه بودم یا شاید بزدل، مرد نبودم و رفتن رو به جنگیدن برای داشتنت ترجیح دادم. باید میموندم، باید می جنگیدم واسه تو، واسه زندگی که می تونستیم داشته باشیم. می دونم دیره اما، تو با فرصت دادن دوبارت امید بهم دادی واسه آینده و من

نگاهم رو از دست های گره خوردمون گرفتم و به چشم هاش که توش حلقه اشک نقش بسته بود انداختم. دوست داشتم وقتی این جمله رو میگم چشم های قشنگش دقیق روبه روم باشه! آروم تر از قبل لب زدم.

_این آینده رو می خوام با تو بگذرونم، تا آخرین لحظه عمرم. فرهاد دیگه نمی تونه بدون شیرینش زندگی کنه.

مروارید لرزونی از گوشه چشمش به بیرون گریخت و راه رو واسه فرار بقیه باز کرد، نگاهش کردم این دختر همه زندگیه منه!

_قول میدی پیشم بمونی؟

با  اشک هایی که بی وقفه می باریدن و روی گونه هاش ردپا می گذاشت، لبخندی به روم زد و با چونه لرزون، لب زد.

_تا تهش باهاتم!

دیگه غیر این چی می خوام؟ سمت صورتش خم شدم و بوسه ای روی پیشونیش گذاشتم.

 ***

“هلنا”

خوشحال بودم! به حدی که نمی دونستم این حجم از خوشحالی رو چه طور ی بروز بدم!  

این که شاهین ازم خواست کنارش بمونم یک نوع شادی در خودش داشت و این که خدا بالاخره جوابم رو داد و حالش خوب شد یک نوع دیگه.

دیگه بهتر از اینم ممکن بود بشه؟  

هنوز وقتی یاد دیشب و حرف هایی که بهم زد میفتم قلب یک جور ی می شه، حس می کنم چیز ی داخل قلب درحال فرو ریخته، فرو ریختن تمام دردهام و سرپاشدن حس شیرین دوست داشتن کسی که شاید ازش خیلی شاکی باشم اما، حس می کنم دلخوریم در برابر حس های دیگم به مراتب کوچیک ترِ و شاید تو چند وقت آینده دیگه حتی اثر ی هم ازش نمونه!

روی تخت تکونی خوردم و به پرده هایِ  پنجره کوچیک اتاق که به آرومی تکون می خورد خیره شدم ،ساعت نزدیک هشت صبح بود اما، من تقریبا تمام شب بیدار بودم داشتم فکر می کردم.

به آینده، شاهین، احساساتم و تمام حرف هایی که دیشب بهم زد که حتی از یادآوریشم گُر می گیرم، به خصوص آخرین بحثمون که گیر داد می گفت باید کنار من بخوابی! یعنی این بشر دوزار حیا نداره ،باید یکم حالش که بهتر شد یک چیزایی رو باهاش طی کنم دیشب کم مونده بود همه چیز رو به باد بده!  

البته از دلایل نخوابیدنم هم می شد به این اشاره کرد که خواب تو خونه ای که همشون خون آشام اند و تو نقش هویج رو باز ی می کنی یکم سخته.

با بی حوصلگی روی تخت نشستم و پتوم رو به سمت دیگه ای شوت کردم. خیلی عقل درست حسابی داشتیم با این حرفا و اتفاقات اخیر همون یه ذره اش هم پرید. نگاهی به ساعت انداختم ما، که نمی تونیم بخوابیم دستی به چشم هام کشیدم و با یکم کش و قوس از رو تخت پایین اومدم و با قدم های آروم رو به روی میز آرایش کوچیک کنار در ایستادم.

دستی به موهام کشیدم و با استفاده از کش همش رو بالاسرم جمع کردم، شاید بعدا یکم کوتاهش کنم، کم کم داره جلوی دست و پام رو میگیره. وقتی از وضعیتم و مرتب بودنم مطمئن شدم به سمت در رفتم و آروم قفلش رو باز کردم.

از دست شاهین دیشب درو قفل کردم، دیوونس ترسیدم شب با اون حالش به سرش بزنه!

نفس عمیقی کشیدم و از لای در به بیرون نگاهی انداختم، زیادی خلوت و ساکت بود ،یعنی اینا خدمتکار دارن؟ اگر دارن یعنی اونام خون آشام اند؟ نرم بیرون یکی جلوم سبز شه!

لبم رو به دندون گرفتم و حرف های شاهین رو به یاد آوردم، خودش گفت دیگه هیچ کس تو عمارت نیست و همه رو فرستاده بیرون.

دل رو زدم به دریا و با قدم های شمرده بیرون رفتم. به خاطر روشن بودن تنها لوستر بزرگِ وسط سالن، مقدار ی از فضا روشن تر از قسمت های دیگه است.

وسایل خونه به نظرم زیادی قدیمی میان یا شاید دیزاینش این طوریه، آدم وقتی وارد خونه میشه حس می کنه قشنگ صد سال رفته عقب و این خونه واسه یک شاهزاده ای چیزیه، هیچ کدوم از وسایل این خونه رو قبلا  مشابهش تو لوازم خونگی ها ندیدم و واقعا عجیب بود.

شونه ای بالا انداختم و بیخیال تجزیه و تحلیلم شدم، سمت آشپزخونه رفتم چون گشنم بود و حس ضعف کم کم داشت باعث حالت تهو می شد.

در آشپزخونه رو با احتیاط باز کردم، برعکس بیرون کاملا تاریک بود چراغ هاش رو روشن کردم و سمت یخچال رفتم اما، هرچی سعی کردم درش رو باز کنم باز نشد که نشد.

با چشم های گرد شده، سرم رو چرخوندم و به درز هاش نگاهی انداختم.

_این چرا باز نمی شه؟  

با فکر این که شاید خرابه، دوباره دو دستی از دستگیره هاش گرفتم و سمت خودم کشیدم، درحدی محکم کشیدم که کم مونده بود یخچال کلا برگرده روم بیفته.

کلافه از کشتی گرفتن باهاش ،یک لگد به پایینش زدم و زیر لب غرغر کنان گفتم:

_ای درد بگیر ی یخچال مسخره!  

_چی کار می کنی؟!

با شنیدن صدا، با یک جیغ خفیف درحالی که دستم رو روی قلبم می ذاشتم چرخیدم سمتش، این کی اومد من نفهمیدم!

شاهین درحالی که بازوش رو با دست سالمش آروم فشار می داد، با چشم هایی متعجب بهم نگاه می کرد. لبم رو به دندون گرفتم ،یکم رفتم جلو و با لبخند کمرنگی گفتم:

_سلام صبحت بخیر. بهتر ی؟

یکم سرش رو خم کرد که موهاش ریخت رو پیشونیش، کل لباس هاش رو عوض کرده بود و کاملا مرتب به نظر می رسید. نفس عمیقی کشید و سر ی به معنی آره تکون داد.

_یکم درد دارم، اما چیز ی نیست.

سرش رو بلند کرد و با چشم و ابرو به یخچال اشاره کرد و با تک خنده ای گفت:

_با ندا گشتی روت اثر گذاشته؟ چرا به بدبخت لگد میزنی؟

پر حرص مقدار ی از موهام، که به خاطر کشتی گرفتن با یخچال بیرون ریخته بود رو داخل فرستادم و درحالی که با دست به یخچال اشاره می کردم گفتم:

_خرابه، درش وا نمی شه خب!  

شاهین لحظه ای با چشم های گرد شده نگاهی اول به من کرد بعد به این یخچال خاک برسر اما، نمی دونم چرا خندش گرفت. متعجب بهش نگاه کردم، این چرا می خنده؟ مگه چیز خنده دار یا بی ربطی گفتم؟

همزمان که رو صندلی می نشست، با تک خنده ای گفت:

_آهو کوچولو اون یخچال نیست یعنی هست اما، اون یخچالی که فکرش رو می کنی نیست. درش همین طور ی وا نمی شه باید رمز بزنی.

لحظه دهنم وا موند. وا مگه گاوصندوقِ؟ نکنه اینا مثل قوم مغول حمله می کنن به غذا که واسه یخچال رمز گذاشتن؟

دستم رو به کمرم زدم و با تعجب گفتم:

_مگه گاو صندوق که رمز داره؟!

خندید دستی دور لبش کشید و آروم گفت:

_یه جورایی!

گیج نگاهش کردم، من که چیز ی سردرنیاوردم، شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_حالا رمزش چیه؟ من گرسنمه می خوام صبحونه درست کنم.

شاهین دستش رو گذاشت زیر چونش و با لحن خاصی جوابم رو داد.

_ خانم گشنه، احیانا وقتی وارد آشپزخونه شدی یک نگاه به اطرافت کردی؟  

نگرفتم چی میگه، نگاه گیجم رو که دید باز خندید. با دست به پشت سرم اشاره کرد، همزمان که چرخیدم صداشم به گوشم رسید.

_اون یخچاله مواد غذایه نه این یکی.  

یخچال نسبتا کوچیک تر ی که درنگاه اول بیشتر شبیه کمد بود و کنار ماشین لباسشویd قرار داشت ،متعجب سمتش رفتم و دستی روش کشیدم. به جون خودم اومدم اصلا ندیدمش! درش رو بدون هیچ حرفی باز کردم تا خر خره پر بود هرچی که فکرش رو بشه کرد تو یک، فسقله یخچال جا کرده بودن رسما داشت می ترکید، اگه این یخچال مواد غذاییِ  پس اون یکی چیه؟

خواستم حرفی بزنم که با زنگ خوردن گوشی شاهین، در یخچال رو بستم و سمتش چرخیدم و با فضولیت همیشگیم نگاهش کردم.

شاهین درحالی که نگاهش قفل سرامیک های زمین بود، گوشیش رو بین دست هاش کمی فشار داد و دکمه اتصال رو زد.

_ کجایی؟

  _

_باشه، خوبم نگران نباش. حالا جواب سوالم رو بده کجایی؟

 _

_باشه همون جا باش الان میام.

گوشیش رو بدن خداحافظی قطع کرد و همون طور که از جاش بلند می شد، چپوند توی جیبش، دست هام رو از پشت تو هم حلقه کردم و مردد گفتم:

_کجا میر ی؟

سمتم سرچرخوند، دستی به گردنش کشید و با یکم مکث لب زد.

_ باید با شاهرخ درباره چیز مهمی حرف بزنم، میرم دیدنش.

لبم رو گاز ریز ی گرفتم، نمی تونم جلوی نگرانیم رو بعد این همه اتفاقات وحشتناک بگیرم واقعا برام سخته، با لحن نسبتا نگرانی گفتم:

_چیزه، میگم زود میای؟

با شنیدن این حرفم چند لحظه ای مکث کرد اما، لبخندی به روم پاشید و با لحن مهربونی که بدجور دلم رو به تاپ تاپ انداخت لب زد.

_همین جلوی دره شاید یک روب یا نهایت نیم ساعت طول بکشه عزیزم.

یا من بی جنبم یا واژه عزیزم رو زیادی قشنگ گفت! لب هام به ظرافت لبخندی از جنس ذوق مرگی کش اومد و سرم رو پایین انداختم و چیز ی نگفتم. با رفتن شاهین مثل این وا رفته ها رفتم سراغ یخچاله، یکم نون و پنیر برداشتم و رو میز گذاشتم، سرچرخوندم و با دیدن چایی ساز یکم هم چایی واسه خودم دم کردم و مثل این قحطی زده ها شروع کردم به خوردن .

وقتی حسابی با لقمه های کوچیک و بزرگ خودم رو خفه کردم و به مرز انفجار رسیدم، کنار کشیدم.

_وای خدا، چقدر گشنم بود.

دستی به شالم کشیدم و یک چایی دیگه واسه خودم ریختم و دوباره نشستم سرجام و خیره یک نقطه کور موندم. با وجود حرف های دیروز شاهین من نباید الان نگران باشم اما، نمی شه، من از کاراش سردرنمیارم نمی دونم اصلا داره چی کار می کنه، اگه بخوام کنارش بمونم قطعا باید یک حرکتی بزنه یا نه؟

گیج بودم و بیشتر سردرگم، می دونم چی می خوام اما، نمی دونم باید چه طور ی به دستش بیارم!

ببینم اصلا شاهین شغلش الان چیه؟ چی کار می کنه؟

این چیزیه که تمام مدت فکرم رو به خودش مشغول کرد، اصلا چه طور ی رئیس این خون آشام ها شده؟

یادمه قبلا تو شرکتی که با برادرش شریک بود کار می کرد اما، الان چی؟  

اصلا آینده قراره چی بشه؟ ای خدا دلم می خواست جیغ بزنم ،یعنی تا دو دقیقه خیالم راحت می شه که یک مشکل حل شد یک چیز دیگه زرتی میاد جاش رو میگیره!

از این همه فکر و خیال های اعصاب خورد کن، با دستم صورتم رو پوشوندم و نفس بلندی کشیدم.

شاید نباید شرایط رو زیادی سخت بگیرم، البته هرجور نگاهش میکنم یک چیز ی هست واسه استرس!

_الان مثلا قایم شدی؟

با شنیدن صدای ندا، دستم رو از روی صورتم برداشتم و نگاهی به چهره خواب آلودش کردم. با یک اخم کمرنگ درحالی که شالش رو همین طور ی انداخته بود رو موهاش جلوی میز ایستاده بود و نگاهم می کرد.

لبخند دندون نمایی بهش زدم.

_نه بابا چه قایم شدنی! راستی، صبحت بخیر!  

خمیازه ای کشید و سر ی تکون داد.

_صبح توام بخیر، از کی بیدار ی تو؟

لیوان چاییم رو برداشتم و همون طور که یک قلوپ ازش می خوردم نگاهی هم به ساعت انداختم. _راستش رو بخوای من دیشب کلا نخوابیدم اما، از حدود هشت این طورا تو آشپزخونه پلاسم.

ندا یکم روی نوک پاهاش بلند شد و دست هاش رو به سمت بالا کشید، وقتی حرکات ناموزنش تموم شد، سمت همون یخچال بزرگه رفت و با صدای گرفته ای لب زد.

_واسه چی؟ جات راحت نبود یا فکر و خیالات عشقت نذاشت بخوابی.

سرم رو انداختم پایین و با تک خنده ای گفتم:

_خب ،یه جورایی جفتش.

سمتم چرخید، نگاهم با نگاهش گره خورد تو نگاهش یک خاک برسرتِ خاصی موج میزد. با پوف کلافه ای قسمت آب سرکن یخچال رو لمس کرد که در کمال تعجب با صدای تیکی باز شد و یک چیز ی شبیه خودپرداز مشخص شد.

لحظه ای دهنم وا موند، این همه من بهش لگد زدم وا نشد! این دیگه کجاش بود که ندیدم؟!

ندا بدون این که برگرده همون طور که چندتا شماره رو تو قسمت اعدادش وارد می کرد لب زد.

_بنال ببینم مشکل چیه؟ باز نگران چه کوفتی شدی؟

با کنجکاویت تمام نگاهم رو اون دستگاه کوچولو بود که بعد از زدن شماره ها دکمه قرمز رنگش سبز شد و پشت بندش ندا در یخچال رو باز کرد .یکم سرم رو بلند کردم تا ببینم توش چیه اما، فکر کنم لامپش خراب بود!

چیز ی شبیه نوشابه با شیشه مشکی بدون هیچ مارک و علامتی درآورد و در یخچال رو بست.

_تو هپروتی؟ بگو ببینم چی شده؟

نگاه خیرم رو جمع و جور کردم و آب گلوم رو بی صدا قورت دادم. از چی بگم آخه؟  

_ نگرانی های من کم نیست ندا به خصوص که شاهین تازه داره خوب می شه. من فعلا نگران آینده.

_نباش.

سربلند کردم بهش نگاه کردم. چیز ی شبیه نی تو بطریش فرو کرد و خواست بخوره که متعجب نگاهش کردم که سر ی تکون داد.

_چیه؟ چرا همچین نگام می کنی؟

یک دستم رو گذاشتم رو میز و یکم سمتش خم شدم با چشم های ریز شده آروم گفتم:

_اول صبحی این چیه دار ی می خور ی؟ مگه نوشابه برات ضرر نداره اونم با این معدت؟!  

ندا لحظه ای دهنش وا موند ،یک نگاه به بطر ی تو دستش کرد بعد یک نگاه به چهره کاراگاهی و شاکی من، مثل این وا رفته ها گفت:

_این که نوشابه نیست. این خو ادامه نداد، عصبی نگاهش کردم .

_زهرمارِ نوشابه نیست! اگه نیست پس چه کوفتیه که دار ی می خور ی؟ وایسا ببینم، این بطر ی رو از تو اون یخچالی برداشت که شاهین گفت رمز داره.

یک نگاه به یخچال کردم و دوباره زوم شدم رو بطر ی تو دستش ،یک حسی بهم می گفت من خیلی اسکولم! یکم تجزیه و تحلیل تو ذهن معیوبم کردم که با رسیدن به یک نتیجه لحظه ای خوف برم داشت.

کلمه ای که ندا می خواست اولش خو بود؟  نکنه این این خونِ؟

دهنم یک متر وا موند با چشم هایی که از حدقه بیرون زده بود بهش نگاه کردم، ندا سرش رو پایین انداخت و ریز ریز می خندید.

حس کردم دست هام سر شده ،یا جد سادات! بایدم خون باشه مگه ندا خون آشام نیست؟ تو این چند روز که این جا بودم اینا رو من اصلا ندیدم که بخوام بفهمم چی می خورن یا چی کار می کنن!

چون تمام وقت بالا سر شاهین داشتم گریه زار ی می کردم!

ندا که قیافم رو دید، دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه چنان بلند زد زیر خنده که صداش تو کلِ آشپزخونه پیچید!

_قیافشو وای خدا!

بازم خندید اما، من مات و مبهوتِ چیز ی که تو دستش گرفته مونده بودم .یعنی اون واقعی خونِ؟

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن