خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ترس از مه / رمان ترس از مه پارت 24

رمان ترس از مه پارت 24

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

آب گلوم رو با بدبختی قورت دادم، حس کردم لب هام خشک شده. با چشم اشاره ای به ندا کردم و بریده بریده گفتم:

_یعنی..ا..اونی..ک..د..دستت..خو..خونِ؟

ندا خیلی ریلکس درحالی که هنوزم آثار خنده رو صورتش کامل مشخص بود، نیِ  داخل بطر ی رو چرخوند سمت خودش و آروم گفت:

_پَ نه پَ به قول تو نوشابست. کدوم شُل مغز ی صبح زود نوشابه می خوره آخه خنگول خانم؟ کمی سرش رو خم کرد و همون طور شروع کرد با ولع خوردن و چشم هاش رو بست. حس کردم اکسیژن کمه، با وجود دونستن حقیقت چرا این جور ی شدم؟ عرق سردی رو کمرم نشست، چرا آنقدر حس ترس بهم دست داد! مگه چیز عجیبیه؟ یعنی شاهینم این جوریه؟  

یکم که گذشت به خودم مسلط شدم و ضربان قلبم مرتب شد، با انگشت های دستم باز ی می کردم و دلم نمی خواست به ندا نگاه کنم اما، وقتی صدام کرد مجبور شدم سرم رو بیارم بالا و بهش نگاه کنم که  با دیدن چشم هاش که کامل قرمز شده، برق از سرم پرید و هین بلندی کشید.

_وای، خدا.

ندا که انگار متوجه شد زهرم ترکید دستی دور دهنش کشید و با تک خنده ای گفت:

_هلنا این حرکات چیه از خودت درمیار ی؟ شاهینم این جور ی می شه جیغ جیغ می کنی؟

اینبار دیگه نتونستم آب گلوم رو قورت بدم، نفس عمیقی کشیدم تا آرامشم برگرده، آروم از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی خواستم بیرون برم که ندا دستم رو گرفت.

دروغ چرا می ترسیدم به چشماش نگاه کنم، چشم های شاهین وقتی قرمز می شد آنقدر ترسناک به نظر نمی رسید!  

طاقتش رو نداشتم که به چشم های ترسناکی نگاه کنم که متعلق به بهترین دوستمه.

_م..میگم..چیزه..ولم..ک..کن..برم.

نگاه شیطونی بهم کرد، مشخصِ کرمش گرفته از لبخند شیطانیش مشخص بود ،یکم نزدیک صورتم شد که نگاهم رو خیلی ضایع به دیوار انداختم.

_جون، الان مثلا ترسیدی؟ خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بودم!

یا ابلفضل! لحنش چرا تغییر کرد، رسما حس کردم الان هاست خودم رو خراب کنم. با ترس یکم خودم رو کشیدم کنار و با خنده ظاهر ی گفتم:

_ن..نه، ترس چیه؟! آ..آخه..می..دونی، چیزه…م..من..برم..چیز..ک..کنم..برم..حموم.

ندا از لحنم بلند خندید. دستش رو انداخت دور شونم و بیشتر بهم چسبید، آب گلوم رو قورت دادم و با چشم های گرد شده بهش نگاه کردم. چشماش کمی خمار به نظر  می رسید.  

روی صورتم یکم خم شد و با دستش آروم گوشه شالم رو گرفت و به سمت پایین کشید هنگ کرده از حرکاتش، نفسم بند اومد.

_می دونی چیز ی که من خیلی دوست دارم چیه؟ اصولا خون تو رگ خوشمزه تره! من الان خونم داره میره بالا.

بدنم سست شد ،یک چیزایی درباره طبع خون می دونستم این که اگه دچار این حالت بشن دیگه هیچ کس رو نمی شناسن حریص میشن و ممکنه حتی عزیزترین کسشون رو بکشن!

اگه تا الانم خودم رو کنترل کردم و به قولی زدم کوچه علی چپ، تصورم این که ندا بهترین دوستمه و بهم صدمه نمی زنه، با شنیدن واژه طبع خون رنگم پرید. همزمان مچ دستم روگرفت و با نگاه خاصی آورد نزدیک صورتش و به لب هاش چسبوند دیگه طاقت نیاوردم یه جیغ فرابنفش کشیدم که اگر مارمولک اون اطراف بود، دمش قطع می شد!

ندا که از جیغ من تا آخرید حد ممکن چشمام گرد شده بود، با تعجب نگاهم کرد، مثل فشفشه از جام پریدم و سمت در آشپزخونه دویدم.  

اومد سمتم و درهمون هین با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:

_ بابا چته؟ به مرگ عمه نداشتم من اهل عیاشی نیستم، اصلا به کسی که تهش روز ی یه لیتر خون می خوره که خون آشام نمیگن، چرا شلوغش می کنی؟

با شنیدن حرفاش یه جیغ دیگه کشیدم که ندا با خنده دنبالم افتاد .

همه کسایی که من رو می شناختن می دونستن که من خیلی خیلی ترسو هستم! همیشم سر همین موضوع اذیتم می کردن، حالا ندا هم باز داره از این موضوع استفاده می کنه!

با ترس بیرون دویدم و تو سالن رفتم و به صدا زدن و خنده های ندا توجهی نکردم، اصلا نمی دونم چرا داشتم می دویدم! بعد اون همه فکر کردن و زل زدن به دیوار این تحرک باعثِ به نفس، نفس افتادنم شد.

خواستم از پله ها بالا برم، با دیدن دانیارکه متعجب جلوی پله ها داشت نگاهم می کرد راهم رو کج کردم و وقتی دید من قصد ندارم ترمز کنم خودش رو کنار کشید.

نفس های بلندم بین صدای خندون و قهقهه های از ته دلش کاملا گم شد.

_ وایسا یه گاز ازت بگیرم، چرا فرار می کنی؟

تو سالن به اون بزرگی فقط دور خودمون می چرخیدیم و ندا هم با خنده دست بردار نبود، کم کم خودمم از این دنبال باز ی الکی خوشم اومد، خیلی وقت بود از این تفریحات کوچک نداشتیم و تمامن فقط بدبختی کشیدیدم!

با خنده سمت ندا چرخیدم و گفتم:  

_ولم کن! تو عقلت رو از دست دادی!

باز ندا خندید دانیار خیلی خونسرد و با یک نیم چه لبخند کمرنگ دست به سینه به دیوار تکیه داد .

ستون رو دور زدم که ندا با خنده دستم رو از پشت کشید.

یک لحظه پام لیز خورد. قبل این که بیفتم، دستم رو گرفت و نذاشت با موزاییک وسط سالن یکی بشم.

دستش که بهم خورد با چشم های گیج شده، درحالی که دیگه گلوم می سوخت ،یک چیز ی تو مایهِ  های جیغ کشیدم، که بیشتر شبیه صدای سنجابیِ  که حاملست!

دانیار دستش رو روی گوشش گذاشت و با صورت جمع شده ای گفت:

_ بابا ناموسا چرا جیغ میزنی؟ ما که کاریت نداریم.

نه حالا بیاین کاریم داشته باشید! خواهر روانیت داشت گازم می گرفت! خواستم جوابی بهش بدم که در سالن چنان با شدت باز شد و به دیوار کوبیده شد، که سقف ترک برداشت. باعث شد علاوه بر من ،ندا و این پسره دانیارم سیخ سرجاشون بایستن.

سمت در برگشتم، شاهین درحالی که اخم پر رنگی رو صورتش بود چنان دادی زد که شیشه ها پایین ریخت.

_ چه خبرتونه؟ دارید تو خونه چه غلطی می کنید، مگه مهد کودکه؟

ریز خندیدم بدون توجه به هیچ چیز ی، دست ندا رو ول کردم و مثل این کسایی که پناهگاه پیدا کردن، دویدم سمتش که خودشم چشماش گرد شد. پشت سرش رفتم و درحالی که بازویِ  دست سالمش رو به شدت می فشردم و یک جورایی پشتش قایم شده بودم با لحن بچگونه ای گفتم:

_ اینا می خوان منو بخورن!

یکم برگشت سمتم و با چشم های گردی که تعجب رو داشت جار می زد گفت:

_کیا؟

با دستم مثل این بچه کوچیکا که می خوان مثلا چوقولی کنند به ندا و دانیار اشاره کردم و سرم رو تو کمرش فشردم و با همون لحن ادامه دادم.

_ اونا…

ندیدم چی شد، اما دو ثانیه بعد صدای شلیک خنده ندا بلند شد و پشت بندش صدای اون پسره دانیارم اومد .

زهرمار، کثافطا به چی می خندید؟

حتی حس کردم خود شاهینم داره می خنده!  

اون یکی دستش به حالت نوازش پشت کمرم نشست و درحالی که سعی می کرد منو یکم از خودش جدا کنه گفت:

_ هلنا کسی با تو کار ی نداره .

اما، من ول کن ماجرا نبودم یکم سرم رو بالا آوردم و مثل موش هایی که از تو سوراخ به بیرون نگاه می کنند، از پایین به صورتش زیر چشمی نگاه کردم. نگاهم رو که دید ناخوداگاه لبخندی زد و با اخم رو کرد سمت اون ا.

_ که اگه کسی کار ی باهات داشته باشه، روزگارشو سیاه میکنم.

همزمان صدای اعتراض مانند ندا اومد.

_ رئیس داشتیم شوخی می کردیم!

من بچم بودم قصه ای درباره خون اشام یا گرگینه نخوندم! شوخی ندا تو این وضعیت زیاد بد نبود حداقل یکم خندیدیم. اما منکرش نمی شم که واقعا اولش ترسیدم. من نمی خواستم از کابوس های جدیدم به کسی چیز ی بگم! این که هرشب خواب ببینی یکی دنبالته و می خواد گردنت رو گاز بگیره ترسناکه، حداقل برای من!

شاهین سر ی تکون داد و با اخم کمرنگی گفت:

_ فعلا برید سر کارتون.

ندا خط نشونی برام کشید که زبونم رو براش درآوردم، با حرص جلو اومد ولی دانیار دستش رو گرفت و جفتشون از خونه بیرون رفتن. تا موقع ای که برن با نگاه دنبالشون کردم که دست گرم و نوازشگر شاهین روی کمرم نشست، حس خوبی از گرمای دست هاش بهم دست داد، چرخیدم سمتش و بهش نگاهی انداختم.

_ چرا جیغ و داد می کردید؟

لبم رو به دندون گرفتم، ترجیح دادم چیز ی نگم نمی دونم چرا اما، حس کردم اگر بهش بگم اولش از خون خوردن ندا وحشت کردم ناراحت شه! من وقتی بودن در کنارش رو انتخاب کردم احتمالا باید تو زندگی هم شاهد همچین چیزایی باشم!

سکوتم رو که دید، سرش رو سمت مبل چرخوند. با قدم ها آروم همون طور که من رو هم به سمت مبل هدایت می کرد، گفت:

_نمی خوای بگی؟ باز ندا کماندو بازیش رو شروع کرده؟ خندیدم و با دستم گوشه شالم رو کمی جلو تر کشیدم. _نه، داشتیم شوخی می کردیم.

روی مبل نشست و منم روی پاش نشوند، دلم نمی خواست آنقدر تو بغلش باشم ،یعنی دلم می خواستا اما، ته ته دلم از این که بهم محرم نیستیم حس خوبی نداشتم و حداقل دلم می خواست یکم این موضوع رو رعایت کنیم. نگاهم رو ازش دزیدم و آروم گفتم:

_ با شاهرخ حرف زدی؟ کارت تموم شد.

درحالی که دست سالمش دور کمرم حلقه شده بود، به مبل تکیه داد و با چین کوتاهی که به ابروهاش برای لحظه ای داد، سر ی به معنی آره تکون داد. حس می کردم کلافه ست یا شاید از موضوعی ناراحته به چشم هاش که کمی خسته به نظر می رسید خیره موندم.

چرا رگه های قرمز تو چشمات آنقدر جذاب به نظر میاد؟ با این که ته غیر طبیعی بودنه؟

آنقدر خیره نگاهش کردم که دست از زل زدن به تابلوی روی دیوار برداشت، نگاهی بهم کرد و با تک خنده ای گفت:

_این جور ی نگاه نکن، به خدا کار دست خودم و خودت میدم.

با این حرفش لحظه ای به خودم اومدم و سرم رو پایین انداختم، تک خنده ای کرد و زیر لب وروجکی نثارم کرد که ناخوداگاه مثل شیرینی شکرِ داخل چایی به مزاجم چسبید.

_شاهین، یه سوال بپرسم راستش رو میگی؟

منتظر نگاهم کرد، همون طور که دست آسیب دیدش رو با آرامش تمام روی دسته مبل می ذاشت، با صدای آرومی گفت:

_ هلنا من هیچ وقت بهت دروغ نگفتم.

دستم رو به گوشه صورتم که تاره از موهام شتابان ازش بیرون ریخته بودن کشیدم، یکم مردد بودم اما ،دل رو زدم به دریا و گفتم:

_من هروقت درباره خانوادم ازت پرسیدم، بهم جواب ندادی. یا این که وقتی ماشین آتیش گرفت تو از کجا خبر داشتی و خودت رو رسوندی اون جا؟ واقعا از کجا می دونستی؟

سکوت کرد، مکثش باعث شد سر بلند کنم و خیره بهش نگاه کنم. اخم نسبتا غلیظی روی پیشونیش نشسته بود و انگار قصد نداشت تا ابد گره کور ابروهاش باز بشه. ناخوداگاه نگاهم به دستش که روی دسته مبل بود کشیده شد، هر ثانیه که می گذشت انگشت های دستش بیشتر برای له کردن هم دیگه پیشی می گرفتن.

مشت شدن دستاش نشون می داد سوالم براش زیادی سنگینه! ناخوداگاه بازم فکر های مسخره توی ذهنم صف کشیدن، امکان نداره شاهین تو مرگ خانوادم نقشی داشته باشه، شاهرخ گفت این یک راز بوده اما، چرا این راز لعنتی رو برملا نمی کنی؟

چرا از این فکر و خیال های مسخره و عذاب اور نجاتم نمیدی؟ _ من دارم برای یکی، دو روز میرم شمال.

از بین دندون های کلید شده اش چیز ی رو غرید که اصلا ربطی به سوال من نداشت! ناراحت از این که بازم جوابم رو نداد و من رو از این بیابون خشک و خالی نجات نمیده، بغضی داخل گلوم که به اندازه سیب قرمز بزرگیِ  نشست.

_این جواب سوالم نبود.

شاید متوجه صدای بغض آلودم شد، با اخم کمرنگی بهم نگاه کرد، سرم رو پایین انداختم و خودم رو از چشم های قشنگش که حتی عاشق رگ های غیرعادی داخلشم، محروم کردم.

دستش زیر چونم نشست و آروم سرم رو بلند کرد. با صدایی که جذبه زیادی داشت اما، آروم بود گفت:

_جواب سوالت رو وقتی میدم که مطمئن شم جونت در خطر نیست. درباره این موضوع ازم سوال نکن، آنقدر نامرد نیستم که بزارمت تو خمار ی، اونم سر همچین موضوع مهمی که می دونم چقدر برات اهمیت داره.

بالاخره بی تابی چشم هام رو بی جواب نذاشتم و دوباره محو دو گوی چشم های قشنگش شدم.

اگر می دونی برام مهمه پس چرا آنقدر دست دست می کنی واسه جواب داد؟ چرا باید جونم در خطر باشه؟ از طرف کی؟ چی این وسط مشکل داره که شاهین حرف نمی زنه و آنقدر نگرانه؟ یکم سرم رو به عقب کشیدم که دستی روی چشم هام کشید و با مهربونی گفت:

_ گریه هات زندگیم و نابود می کنه! گریه نکن که اگه بفهمم باعث گریه هات ،یکی حتی مثل خودمِ به اسمت قسم خودم رو آتیش میزنم.

کیلو کیلو قند بود که تو دلم می سابیدن و من غرق لذت می شدم. این مرد، این خودخواه دوست داشتنی مگه میشه به حرفات ایمان نداشته باشم؟ چه طور ممکنه تو باعث مرگ اونا باشی درحالی که حتی از تصور گریه من تا مرز انفجار میر ی؟

برای این که بحث رو عوض کنم، دستی به گوشه چشمم کشیدم، با لبخند کوچیکی بحث رو عوض کردم و گفتم:

_ بیخیال چرا دار ی میر ی شمال؟ ببینم منم میبر ی یانه؟

نگاهم کرد، از اون نگاه ها که یعنی ته وجودم رو خونده و از دردام خبر داره.

دستی به موهاش کشید و یکم جابه جا شد که منم یکم بالا پایین شدم.

_دارم میرم دیدن یه جونور مسخره که خدا بخواد به زودی از شرش خلاص می شم. نمی تونم ببرمت چون خسته می شی و وقت واسه گشتن نیست، مطمئن باش برگردیم  می برمت بیرون.

این بار اخم کمرنگی ابروهای من رو به هم پیوند داد، کی گفته من می خوام برم بگردم؟ خدایی یکی نیست بزنه در گوش این؟ من الان فقط دلم می خواست کنارش باشم! بقیش برام مهم نیست که!

_با کی میر ی؟ با این دستت که نمی تونی رانندگی کنی.

_نگران نباش با دانیار و شاهرخ میرم. ندا پیشت می مونه البته اگه مشکلی ندار ی؟

مکث کردم، حس این که دو روز نمی تونم ببینمش من رو آزار می داد! اما، سعی کردم وا ندم آدم که آنقدر بی جنبه نمی شه. با این که مکثم طولانی شد اما، سر ی به معنی نه تکون دادم و گفتم:

_برای چی باید مشکل داشته باشم فقط می شه قبل رفتنت برم خونه ای که من و فرستاده بودی؟ متعجب نگاهی بهم انداخت، حق داشت آخه تو این چند روز حداقل صد دفعه گفتم که الان از اون خونه به خاطر چیز هایی که توش دیدم وحشت دارم. صداش رو صاف کرد و با نفس عمیقی گفت:

_چیز ی لازم دار ی؟ بگو میگم بچه ها برات بیارن.

چیز که زیاد لازم دارم! اما ترجیح میدم نگم درواقع روم نمی شه، بعدا به ندا میگم الان ناجوره.

_گوشیم رو می خوام، اون شب از دستم افتاد نمی دونم چی شد.

یکم نگاهم کرد و لبخندی به روم پاشید، با ملایمت بلند شد که منم بلند شدم.

سینه به سینم ایستاد و گفت:

_نگران گوشی نباش برات میارن، حالا بیا بریم بالا من دوساعت دیگه باید برم شاهرخ میاد دنبالم.

دستم رو گرفت و سمت پله رفت که یک لحظه یخ کردم، بهش اعتماد داشتم اما، می دونستم این صدای خندونش نشون از شیطنت قبل سفر میده!

اولین پله رو بالا نرفته بود که سرجام ایستادم و گفتم:

_عمرا من باتو بالا نمیام.

خنده بلندی کرد و چرخید، با انگشت اشارش همون طور که کمی خم می شد، ضربه آرومی به نوک بینیم زد و گفت:

_اتفاقا باید بیای دیگه فرصت بهتر از این پیدا نمی کنم ندا و دانیارم پی نخود سیاهن! قبل سفرم باید یه کار کوچولو بکنم.

یا خدا نگفتم باز فازش گرفته؟ چشم های گرد شدم رو به صورت شیطونش انداختم و خواستم در برم که من رو به خودش چسبوند، با جیغ کوبیدم به سینش و گفتم:

_جیغ می کشما!

لب هاش رو نزدیک صورتم اورد، آنقدر نزدیک شد که نفس های گرمش مرز بین صورت هامون رو می شکست.

_کسی نیست جیغ بزن جوجه. کسیم باشه جرات نمی کنه حرفی بزنه چون حرف، حرف منه!

مشتی به سینش زدم و با تک خنده ای که به خاطر پروعیش بود گفتم:

_از بس زورگویی!

ابروهاش بالا پرید و نزدیک تر اومد، نگاهم رو چشم هاش بود اما نگاه اون روی لب های من درحال جست و جو، عجیب حس می کردم گرم شده! همچنان خیره لب هام بود و با آرامش جلو می اومد .

زیر لب آروم گفت:

_پس رئیس بودن به چه دردی می خوره؟

فاصله ای به اندازه بند انگشت بین صورت هامون، ناچیز ترین و طولانی ترین فاصله دنیاست! کمی جلو اومد که به تصور پر کردن این فاصله چشم هام رو بستم اما، اتفاقی نیوفتاد. پس چرا چیز ی حس نشد؟

چشم هام رو آروم باز کردم و به چشم های مشتاق شاهین چشم دوختم پس چرا استُپ کرد؟

وقتی نگاهم رو دید، سرش رو برد عقب و با آرامش من رو به سمت پله ها برد و درهمون حالت لب زد.

_می خوام برام چندتا تیکه وسیله جمع کنی. خودم نمی تونم با این دستم چیز ی جابه جا کنم.

متعجب نگاهش کردم که لبخند کمرنگی همراه با فشردن چشم هاش که به خاطر درد بود بهم تحویل داد.

دستم ناخداگاه شل شد که کمی به سمت خودش من رو کشید که به خودم اومدم و پام رو گذاشتم رو پله و با دست آزادم نرده رو گرفت.

همراهیم  که دید نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد، دست تو دست از پله ها به سمت اتاقش قدم برداشتیم. گرمای دستاش رو دوست داشتم!

وقتی دستم رو می گرفت، وقتی به چشم هام نگاه می کرد آرامش بود که مهمون دل زخم خورده و داغونم می شد. وقتی به خاطر من جلوی نیازش رو می گرفت شما بودید عاشقش نمی شید؟  

درحالی که مطمئن بودم درد بازوش به قوت خودش هنوز پابرجاست و اما، مثل همیشه جلوی خودش رو بابت بروز دردش می گرفت.

طی کردن مسافت کوتاه تا اتاق شاید چیز شاقی نباشه اما، برای اولین بار بود که شاهین آنقدر گرم و مهربون دست هام رو می گرفت و همقدم می شدیم.

جلوی در نیمه باز اتاق ایستاد، مکثش واسه داخل شدن همراه شد با فشردن چشم هاش و گاز گرفتن لبش، حس می کردم وقتی اون درد داره منم حالم بد می شه، دستم رو با مکث روی شونش گذاشتم ،کمی زبونم رو تر کردم و گفتم:

_شاهین؟ درد دار ی چرا نمیذار ی دکتر ببینتت؟

همون طور که چشم هاش بسته بود با صدای آرومی لب زد.

_معین نمی تونه کار ی برام کنه.

_خب رضا چی؟ روسلا و رضا نمی تونن کمکت کنن؟

سمتم چرخید، درحالی که چشم ها به خاطر درد کمی خمار به نظر می رسید، بازم از لبخند زدن به من خوددار ی نکرد .

در اتاق رو فشار آرومی داد و همون طور که داخل می رفت گفت:

_آنقدر نگران حال من نباش، زخم من خودش باید خوب بشه. رضا و نامزدش درحق من کوتاهی نکردن و بیشتر از این از دستشون برنمیاد. از این جا به بعد باید یه مدتی با زخم و دردم کنار بیام تا کامل خوب شم.

سکوت کردم و این سکوت شاید بهتر از نشون دادن بیچارگی حالمِ!

فرش کوچک جلوی در رو که رد کردیم شاهین آروم روی تخت نشست، رو به روش ایستادم دلم می خواست مطمئن باشه که من حالم خوبه فقط می شد گفت بیشتر نگرانم، نگران خودش، آینده، زندگی مشترکمون و شاید ترس از دست دادنش بیشتر از هرچیز ی تو ذهنم درحال رقص بود .

دستی به شالم کشیدم و با لبخند گفتم:

_چی واست جمع کنم؟ وسایل می خوای با خودت چی ببر ی؟

سرش رو بالا آورد و نگاه خاصی بهم کرد، دوتا دستم رو جلوی بدنم قفل کردم و مثل بچه کوچیک ها تابی به بدنم دادم و منتظر موندم تا حرف بزنه. دوتا دستش رو لبه تخت گذاشت کمی به سمتم خم شد.

_ برای مسافرت دو روزه خیلی وسایل نمی خوام فقط

با چشم اشاره ای به کمدش کرد و ادامه داد.

_یه کیف تو کمدم هست، اونو بردار تا بقیش.

سرچرخوندم سمت کمد طلائی رنگش که برخلاف وسایل خونه کاملا جدید و امروز ی بود و شاید یک جورایی اصلا به سبک قدیمی اتاق نمی خورد.

دست بردم سمت کمدش و درش رو باز کردم که لحظه ای دهنم واموند، چقدر لباس!  

چه خبرته یک دختر آنقدر لباس رسمی نداره که تو دار ی!

دَک و دهنم رو جمع کردم. خاک برسر ندید پدیدم کنن، خم شدم و زیر لباس هایی که آویزون بود یک کیف کوچیک لب تاپ پیدا کردم.

_کیف لب تاپ رو میگی؟

_آره، همون.

خواستم بکشمش بیرون که دیدم کلی خرت و پرت روشه، رو زمین زانو زدم و اول جعبه ای که روش بود رو کنار زدم که یک لحظه چشمم افتاد به محتوای داخلش، می خواستم توش رو نگاه کنم که با صدای شاهین بیخیال شدم. با یک دستم لبه کیف رو گرفتم و کشیدم سمت خودم و بیرون آوردمش.

_روش کلی خرت و پرت بود، ببینم خونه به این بزرگی زیر دسته چرا همه وسایل رو گذاشتی تو کمدت؟ مگه این جا انبار ی نداره؟

شاهین لبخند ملایمی زد و چیز ی نگفت، کیف رو گذاشتم رو تخت و منتظر نگاهش کردم .یعنی فقط مثل بز زل میزنه به آدم!

_دیگه چی بیارم؟  

خودش رو جمع و جور کرد و به میز اشاره کرد.

_رو میز هرچی برگه دیدی تو پوشه بکن، لب تاپم از تو شارژ بکش بیار. باید باخودم ببرم.

سر ی تکون دادم و سروقت میزش رفتم، هرچی کاغذ دیدم بدون این که نگاه کنم ببینم توش چیه چپوندم تو یکی از پوشه ها، لب تاپشم از تو شارژ دراوردم.

من موندم اینارو که خودش می تونه انجام بده! همچین گفت بیا وسایلم رو جمع کن گفتم چه خبره الان باید دوتا چمدون وسیله جمع کنم.

لب تاپش رو با احتیاط تو کیفش گذاشتم و چون بغل کیفش جا بود پوشه مدارکشم همون جا گذاشتم. تمام مدت شاهین زل زده بود بهم، جور ی نگاهم می کرد که انگار تو عمرش من رو ندید.

از نگاه خیرش برعکس دیگران لذت می بردم، از قصد کارم رو طول دادم تا بیشتر از نگاهش نصیبم بشه.

وقتی همه چیز رو جمع کردم چرخیدم سمتش و خودمم خیره خیره مثل بز زل زدم بهش و درحالی که نیشم داشت شل می شد گفتم:

_بازم چیز ی هست جمع کنم؟

لبخند ملایمی زد و سر ی به معنی نه تکون داد. دلم می خواست زمان همین جور ی بمونه و من خیره نگاهش کنم، آنقدر نگاهش کنم تا سیستم عصبیم کلا قطع شه و هرچی فکر مسخرس بره و دیگم سراغم نیاد.

با زنگ خوردن گوشیش، نگاهش رو از من گرفت و گوشیش رو از تو جیب شلوارش درآورد.

با نگاهم حرکاتش رو دنبال می کردم. دکمه اتصال رو زد و آروم گفت:

_ کجایی؟

این چرا سلام بلد نیست بکنه؟ بی نزاکت یک سلامی بکن آبرومون رو بردی.

_ یکم زود نرسیدی؟ باشه غر نزن دارم میام پایین فقط  صبر کن دانیار برسه.

نگاهی به ساعت کردم که نزدیک ظهر بود ،یعنی الان می خواد بره؟ مکالمش که این طور ی نشون میداد.

_ تو کی با دانیار هماهنگ کردی؟! اومدم.

و این بارم بدون خداحافظی قطع کرد. سر ی از روی تاسف تکون دادم، نخیر این نه سلام بلده نه خداحافظی، زیپ کیف لب تاپش رو بستم.

_ الان می خوای بر ی؟

از رو تخت آروم بلند شد و اومد کیف رو از دستم گرفت.

_آره شاهرخ پایین منتظرمه باید برم.

به تخت تکیه دادم و از جام بلند شدم، چرا آنقدر ناراحتم از رفتنش؟ چرا حس می کنم هنوز که نرفته دلتنگشم؟ خدایا من چه مرگم شده؟!

سرم رو انداختم پایین و بغضم رو بی صدا قورت دادم.

مگه میره که برنگرده؟ حالا خوبه خیلی از به یادآوردن خاطراتم نمی گذره که این ریختی شدم.

جلوتر اومد، حس می کنم قلبم تندتر میزنه، دستش زیر چونم نشست و سرم رو کمی بالا اورد، دلم نمی خواد چشم هاش رو نگاه کنم، می ترسم نرفته دلتنگیم رو جار بزنم.

_ منو ببین. نگاهم کن هلنا!

به سختی چشم هام رو تو کاسه به سمت بالا آوردم و به چشم های قشنگش خیره شدم. این چشما عجیب ترین چشم های جهانِ، که بین این همه آدم تو کره زمین نصیب دل داغ دیده من شده.

به سختی لب باز کردم.

_ مراقب خودت باش.

کیفش رو گذاشت زمین و  جلوتر اومد و سینه به سینم ایستاد، بیشتر سرم رو بالا گرفتم ،یک سر و گردن از من بلندتره، دستش پشت گردنم  نشست و منو سمت خودش کشید.

ناخودآگاه خودم جلو میرم که گرم، پیشونیم رو بوسه میزنه. از بوسه با حیاش غرق لذت شدم و چشم هام رو بستم.

_ زود برمی گردم، نگران من نباش. وقتی برگردیم من و تو باید باهم یکی دوتا جا بریم.

حس می کردم صداش کمی ناراحته و شاید کمی نگرانی قاطی صوت لرزونش بود چشم هام باز کردم و به صورت جذاب و مردونش که کمی زیر چشماش گود افتاده و نشون از خستگی و شاید مریضی میده نگاهی انداختم.

_ باشه!

تنها چیز ی که می تونم بگم همینه، لبخند کم جون دیگه ای بهم زد و دست برد سمت کیفش و با قدم های آروم سمت در اتاق رفت و من مات و بدون هیچ عکس العملی به رفتنش خیره موندم.

باید زود برگردی، چون این من خیلی وقته فهمیده دیگه بدون تو نمی تونه زندگی کنه! وقتی صدای بهم کوبیده شد در پایین رو شنیدم، ناخوداگاه سمت پنجره رفتم و با دست پرده رو کنار زدم و به رفتنش خیره موندم.

دستم رو روی شیشه های سرد گذاشتم و گذشته رو مرور کردم، چرا من الان این جام؟ اصلا چی شد؟ نگاهم قفلش بود تا زمانی که کلا بیرون رفت و سوار ماشین شد، تو دلم گفتم چرا برنگشتی ببینی چطور ی دارم قدم هات رو می شمارم؟

چرا برنگشتی یک بار دیگه اون چشمات رو ببینم؟

تو کی هستی شاهین که من رو تو گذشته و امروز شیرین خودت کردی؟ رسم فرهاد شدن رو از کی یاد گرفتی؟

نمی دونم چقدر اون جا الکی ایستادم و به جاده ای که شاهین رفت خیره موندم، هوا ابر ی بود و هوای پاییز ی کم کم داشت اون روی خودش رو نشون میداد.

نفس عمیقی کشیدم و کمی سرم رو پایین آوردم، من چه مرگم شده؟ به چی خیره موندم؟

قدمی به سمت عقب برداشتم و نگاه کلی به اتاق انداختم، باید اعتراف کنم این اتاق بدون حضور صاحبش هیچ جذابیتی نداره! روی تخت نشستم که صدای تقه در همراه شد با صدای ندا، سر چرخوندم سمتش و بهش نگاه کردم.

_ هلنا این جایی؟ کل خونه رو دنبالت گشتم!

یکم به چشماش نگاه کردم حس کردم ناراحته، لبخندی به روش زدم و با صدای آرومی گفتم:

_ بیا تو چرا اون جا وایسادی؟

لبش رو گاز گرفت و آروم داخل اومد، منتظر نگاهش کردم تا فاصله رو پر کنه و کنارم رو تخت بشینه.

از نشستنش رو تخت یکم بالا پایین شدم سر بلند کردم و نگاه کلی بهش انداختم. واقعا انگار ناراحته! سرم رو سمتش خم کردم و گفتم:

_ خبر دار ی شاهین رفت شمال؟ انگار چند روز دیگه میاد.

بدون این که نگاهم کنه سر ی به معنی آره تکون داد که دستش رو گرفتم و کمی خودم رو جلو کشیدم.

_ندا چیز ی شده؟ چرا قیافت آنقدر دمقه!

زیرچشمی نگاهم کرد، انگار که واسه حرفش مردد باشه دو مرتبه لبش رو گاز گرفت و با صدای آرومی بین نفس های نامرتبش لب زد.

_ به خاطر رفتار صبحم متاسفم، نباید اون جور ی می کردم.

لحظه ای چشم هام گرد شد، واسه همچین چیز ی ناراحت شده؟ سر ی از روی تاسف براش تکون دادم و با اخم کمرنگی گفتم:

_اوه بابا من فکر کردم چی شده! ندا من و تو باهم دوستیم واسه چی باید به خاطر همچین چیز ی ازم معذرت بخوای تو که کار ی نکردی. بعدم داشتیم شوخی می کردیم!

دستی به عینکش کشید و ادامه داد.

_ تو با دنیای ما آشنایتی ندار ی من نباید این طور ی باهات شوخی می کردم درحال من متاس..

پریدم وسط حرفش و گفتم:

_ ول کن بابا جان! حالا خوبه خودمم داشتم می خندیدما، تو بهترین دوست منی مگه می شه بخوای بهم صدمه بزنی؟ البته قبول دارم اولش ترسیدم اونم تقصیر تو نیست من فقط چند روزه یکم

مکث کردم، نمی دونستم درباره خواب های چرتم بهش بگم یا نه، درهرحال غیر ندا کسی واسه دردل موجود نیست. نگاه کنجکاوی بهم انداخت انگار که منتظر بود که ادامه بدم.

_چند روزه که چی؟

یک نفس عمیق کشیدم و چند لحظه چشم هام رو بستم. کابوس های جدیدی که میبینم همش جلوی چشم هام بود و من رو با یادآوریش در طول روز هم به وحشت می انداخت.

_ خب راستش من از وقتی که سونیا به خونه حمله کرد و شاهین زخمی شد مدام دارم کابوس های چرت و پرت میبینم. این کابوسا جایگزین قبلی ها شده و یه جورایی اعصابم رو خورد میکنه. _ مگه چی میبینی؟

لبم رو گاز گرفتم و به چشم های نگرانش خیره موندم. گفتنش دردی ازمن دوا نمی کرد به علاوه که نمی خواستم بازم کسی رو نگران خودم کنم. پس لبخندی به روش زدم و همون طور که از جام بلند می شدم گفتم:

_هیچی چیز مهمی نیست، پاشو بریم پایین یه چیز ی بخوریم.  

_ نمی خوای بگی نه؟

برگشتم به چهره پر از اخمش نگاهی کردم، اوه اوه الان داد و بیداد راه می ندازه. دندون نما نیشم شل شد و گفتم:

_آخه چیز مهمی نیست. اگه بود بهت میگفتم.

مشخص بود قانع نشده بلند شد و رو به روم ایستاد.

_باشه اما اگه چیز ی بود که باعث اذیتت شد یا روت نشد به عشق جانت بگی بهم بگو من همیشه هستم.

با شنیدن واژه عشق جان یه لحظه خجالت زده نگاهش کردم و لبم رو گاز گرفتم، به رگبار نگاه شیطون ندا که انگار فهمید این کلمش با گاز گرفتن لب هام مرتبطِ سرم رو زیر انداختم. باید عادت کنم با این حرکات شاهین دیگه فقط روح پدربزرگم متوجه نشده که چی کارست!

خودم رو جمع و جور کردم یا به قول گفتنی خودم رو به کوچه علی چپ زدم وبا ذوق پریدم بغلش و یک بوس آبدار از لپش کردم که به حالت چندش خودش رو کنار کشید و با دست مثلا جای بوسم رو پاک کرد.

_ اه اه این چندش بازیا چیه؟ به جا این کارا برو لباس بپوش بریم.

دستم رو از دور گردنش باز کردم و متعجب و با ابروهای بالا پریده پرسیدم.

_ وا، کجا بریم این وقت روز؟

من رو از خودش جدا کرد و دوباره دستی به لپش کشید و آروم گفت:  

_ عشقتون امر کردن یه سر ببرمت خونه شاهرخ انگار این خانومه که خونه آقا شاهرخ هست، اسمش رو یادم نیست نگرانته. گفت ببرمت تا ببینیش.

با شنیدن این حرفش با ذوق دستم رو بهم کوبیدم گفتم:

_ مرگ من؟ یعنی مینا خانم دلش برام تنگ شده؟ ایول بابا. توام باهام میای دیگه؟

همون طور که به سمت در می رفت، دستش رو برد سمت کلید برق و قبل خاموش کردنش چرخید و با یک چشمک گفت:

_من سر جهازیم، هر جهنمی بر ی منم باید باشم وگرنه شاهین و دانیار باهم پدرم و درمیارن!

خندیدم و بیرون رفتم. مینا خانم رو خیلی وقته ندیدم دلم واقعا براش تنگ شده! شاهرخ بهم گفت وقتی شاهین این طور ی شد به اونا چیز ی نگفته تا ناراحت و نگران نشن. اما درباره من چی گفته؟  وای نرم یک چیز ی بپرسه سوتی بدم آبروم بره، منم که ماشالله استاد سوتی دادن!

سمت اتاق خودم رفتم و یک دست از مانتو و شلوار هایی که ندا بهم داده بود رو پوشیدم. یادمه قبلا چندين بار شاهد اشک های مینا خانم بودم که می گفت برای پسرش میریزه که نمی تونه دیدنش بیاد.

اون موقع حتی یک هزارم درصدم عقلم نمی رسید که ممکن اون یک نفر عشق گمشده من باشه!

من رو باش چقدر تو دلم به پسره فحش دادم!

از یادآور ی اون روزا که بی خبر بودم و حسی به اسم ترس تو دلم نبود لبخند تلخی زدم .

اگر اون موقع ترس و نگرانی آینده نبود خب شاهینیم وجود نداشت. اما، الان با وجود تمام ترس و نگرانی هام در ستیز با خودمم که آیا وجود این حس ها می ارزه به داشتن شاهین؟

شالم رو روی موهام می ندازم و خیره خودم تو آینه شدم برای بار هزارم مصمم زمزمه مکردم.

_ مطمئنم می ارزه!

 ***

“شاهین”

میترسیدم برگردم و به خونه نگاه کنم، از این که چشم های بدرقه گرش رو ببینم و دوباره دلم بلرزه، به خدا که اگر یکم دیگه تو اتاق میموندم کنترلم رو از دست می دادم و کلا بیخیال رفتن می شدم، هوا ابر ی بود و حس می کردم ممکنه به زودی شاهد اولین برف زمستون باشیم.

در عمارت رو با هول کوچیکی باز کردم، قبل این که سرم رو بالا بیارم دستی سمتم اومد و کیفم رو ازم گرفت.

زیرچشمی نگاهی به چهره شاهرخ انداختم که شاید تا حد خیلی زیادی از دستم عصبانیه، بدون هیچ حرفی در رو بستم و سمت ماشینش رفتم که دانیار دست به سینه اشاره ای به صندلی عقب کرد و با اخم گفت:

_ برو عقب بشین.

یک تای ابروم بالا پرید و متعجب نگاهش کردم. قیافه جفتشون شبیه اینایی شده که می خواد یکی رو خفت کنن.

_ اونوقت واسه چی؟

همزمان شاهرخ در صندلی عقب رو باز کرد، دستش رو روی در گذاشت و کمی روش خم شد و با صدای جدی که مشخص بود اصلا شوخی نداره محکم گفت:

_ یک، چون تو هنوز خوب نشدی عقب دراز بکش. دو، مسیر طولانیه و باید اعتراف کنم نمی تونم تحملت کنم تا خود شمال ترجیح میدم دانیار کنار دستم باشه و سه

پریدم وسط حرفش، سویشرتم رو کمی بیشتر به خودم چسبوندم و با اخم کمرنگی گفتم:

_ من مجبورت نکردم می تونی نیای خودم می تونم تنها برم.

دستش که روی در بود مشت شد، نگاهم رو قفِل دست های مشت شدش کردم و حتی انتظار داشتم دانیار چیز ی بگه اما، شاهرخ با حرصی که به مراتب بدتر از لحن قبلیش بود نجوا کرد.

_ و سه، نمی تونم بزارم داداشِ کله شقم تنهایی بره. اونم وقتی یهویی و بدون هیچ دلیلی گیر میده میگه بریم شمال اونم کجا! همون جهنمی که آخرین بار رفتیم و این جور ی شد. نمی خوام  یک بلای دیگه سرمون خراب شه. حالام گمشو برو عقب وگرنه خدا شاهده کت بسته برت می گردونم تو خونه و یه کار ی می کنم نتونی از اتاقت بیرون بیای.  

کم کم چشم هام داشت گرد می شد، تو دلم داشتم به شاخ و شونه کشیدنش می خندیدم. می دونستم این حرفا رو چه حسابی میزنه و شک نداشتم الان دانیارم طرفشه و کار ی که گفت رو می کنه صبح واقعا اعصابش رو بهم ریختم اما، مجبورم برای ادامه این زندگی نحسم که شده باید برم دیدن فرانسیس، اگه نقشم درست کار کنه شانس داشتن هلنا رو خواهم  داشت و این می ارزه به تمام نحسی های این دنیای مسخره!

حرفی نداشتم بگم فقط سر ی تکون دادم و با قدم های آروم از کنار دانیار ی که مشخص بود داره خندش رو می خوره رد شدم و رفتم صندلی عقب نشستم. شاهرخ چنان با حرص در ماشینش رو بست که پیش خودم گفتم درِ شکست.

دستم رو گذاشتم روی پام و سرم رو به صندلی عقب تکیه دادم، شاهرخ و دانیارم سوار ماشین شدن و حرکت کردیم. فکرم مدام برمی گشت به عقب به چهره هلنا، به لبخندش، این که از من خجالت می کشه.

خجالتش رو دوست دارم وقتی لپاش گل می ندازه دلم می خواد آنقدر بوسش کنم که کبود شه!

امروز وقتی گفتم بیا بریم اتاق قیافه متعجبش و مظلومش آنقدر برام جذاب بود که نمی تونستم دست از نگاه کردنش بردارم .

چه طور من دو سال تمام بدون اون زندگی کردم؟ _ لبخند ملیحت مال چیه؟ خدا بخواد دیوونه شدی؟  

با صدای دانیار چشم هام رو باز کردم، از داخل آینه با لبخند مرموز ی که انگار ذهنم رو خونده نگاهم می کرد، از وقتی هلنا اومده حس می کنم دانیارم رفتارش با من تغییر کرده مثل قبل نیست و جرات شوخی کردن یا راحت تر بودن رو به خودش داده و البته باید اعتراف کنم منم با ملایمت تر برخورد میکنم! خواستم جوابی بهش بدم که صدای همچنان عصبی و پر حرص شاهرخ تو فضای نسبتا گرم ماشین به گوش رسید.

_ دیوونه منم که با دوتا خون آشام دارم میرم شمال!

نگاهم رو به دست های قفل شده دور فرمون انداختم، آنقدر فرمون رو محکم فشار داشت می داد دیگه رنگ دستش به سفیدی میزد. پوف کلافه ای کشیدم و دوباره به صندلی تکیه دادم، تا وقتی شاهرخ آروم نشه یا من از دلش درنیارم آنقدر متلک بارم می کنه که مجبور شم سرم رو به دیوار بکوبم، جوابی ندادم ،یعنی چیز ی ام به عنوان جواب به ذهنم نمی رسید چون حق با جفتشون بود.

حالت شاهرخ و حرف هایی که میزد برام ناراحت کننده نبود از این که این جور ی نگرانیش رو بروز می داد بیشتر خندم گرفته بود.

تمام طول مسیر فکرم رو روی نقشم متمرکز کردم بماند که وسطش هلنا پارازیت شیرین این سکانس ترسناک ذهنم بود. آنقدر غرق فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی این مسیر طولانی طی شد، اصلا کی شب شد و ما کی رسیدیم؟ وقتی به خودم اومدم که دانیار غرق خواب بود و سرش فاصله زیادی نداشت تا به شیشه برخورد کنه، شاهرخ هم در حالی که با یک دست فرمون رو نگه داشته بود، دست دیگش روی پیشونیش و به حالت تکیه گاه لبه پنجره قرار داشت.

نگاهم رو به درخت های کنار جاده انداختم که دست در دست هم کل مسیر مارو همراهی می کردن .

یکم پنجره رو پایین دادم که نگاه شاهرخ از داخل آینه به صورتم افتاد، زیر چشمی نگاه کوتاهی بهش کردم و نفس عمیقی از رایحه هوای مرطوب و شرجی بیرون به ریه هام فرستادم.

ته دلم هنوزم این محیط و جنگل هارو دوست داشتم اما، حس نفرت و شاید ترسم خیلی بیشتر از حس دوست داشتنمِ و آزار دهندست.  

این درخت ها من رو یاد مسخره ترین خاطرات ممکنِ زندگیم میندازه.

بعد اون اتفاقی که واسه من افتاد شاهرخ طاقت نداشت چند بار می خواست ویلا رو بفروشه که من نذاشتم، می دونستم یک همچین روز ی بهش نیاز پیدا می کنم. با وجود تمام حس تنفر ی که نسبت به این ویلا، دریا و حتی جنگلش پیدا کردم اما، بازم جلوی تنفر و ترسم ایستادم به خاطر کسی که بودن باهاش تا دیروز برام رویا بود و الان می خوام هرطور ی شده رویام واقعی شه.

وقتی وارد جاده همیشگی که مدتهاست ازش عبور نکردیم شدیم، ناخودآگاه اخم هام در هم شد و جالب بود که شاهرخم صاف نشست و اخم کمرنگی رو صورتش نشست .

یکم به سمت جلو خم شدم و دستم رو روی شونه دانیار گذاشتم و آروم تکونش دادم.

_دانیار، دانیار بلند شد چیز ی نمونده تا برسیم.

با فشار ی که به شونش آوردم یک لحظه تعادلش رو روی صندلی از دست داد و چون خواب آلوده بود سرش محکم خورد به شیشه، که همراه با داد بلندی گیج گفت:

_ خودم می کشمش، نزن!

از این حرفش خندم گرفت، لبم رو به دندون گرفتم تا صدام بلند نشه. شاهرخ با چشم های گرد شده نگاهش کرد و در حالی که دو دستی فرمون رو می گرفت گفت:

_ سالمی؟

دانیار دستش رو روی پیشونیش گذاشتم و نگاه سردرگمی به شاهرخ انداخت، صاف نشست و دستی تو موهاش فرو کرد. با یکم مکث برگشت و نگاه پر حرصی بهم انداخت که لبخند دندون نمایی بهش زدم.

_ خدا لعنتت کنه که تو خوابمم هستی!

شاهرخ سر ی از روی تاسف تکون داد و با طعنه لب زد.

_آره اینم واسه خودش مصیبته، نه این که  تو بیدار ی می شه تحملش کرد تو خوابمونم رژه میره!  

لبخند کجی گوشه لبم نشست، فکر کنم عقلم رو کلا از دست دادم که دیگه با این حرفا عصبانی نمی شم ،یا شاید همش تقصیر هلناست که عقل و هوش و هرچی که داشتم رو به باد فنا داده.

آخرای مسیر بودیم و چیز ی تا ویلا نمونده بود، نگاهم رو به اطراف انداختم آخرین بار ی که این جا اومدم خوب یادمه آنقدر ساختمون نوساز وجود نداشت، انگار کار ساخت و ساز حسابی رونق گرفته و ما صاحب کلی همسایه جدید شدیم!

چقدر مسخره!

نزدیک ویلا شاهرخ نگه داشت و چند تا بوق زد، بالاخره زبون باز کردم و همون طور که سعی میکردم گزگز دستم رو نادیده بگیرم، به سمت شاهرخ اخمویی که به در طلایی رنگ ویلا خیره شده بود، خم شدم و گفتم:

_ مگه کسی رو فرستادی این جا؟

بالاخره سر چرخوند و نگاه کوتاهی بهم کرد اعتراف می کنم برعکس چهره پر از اخمش و لحن پر از حرص و عصبانیتش، توی چشم هاش همون شاهرخ نگرانی بود که صبح قبل صحبت هامون من رو بغل کرد.

_ آره همون صبح به کیانزاده زنگ زدم، وقتی گفت هنوز همین جا زندگی می کنه ازش خواستم بره بنگاهی مهربان و کلید خونه رو بگیره. فقط خواستم یه دستی روش بکشه و یکم خرت و پرت بخره بلکه بعضیا از گشنگی نمیرن.

سر ی به معنی فهمیدم تکون دادم که همزمان در ویلا باز شد و گوشه ای از حیاطش که دیگه مثل قبل چیز قشنگی نداشت و بیشتر شبیه کابوس بود نمایان شد.

شاهرخ دنده رو عوض کرد و داخل رفت، نگاهم رو به کیانزاده انداختم حس میکردم نسبت به گذشته شکسته ترشده، البته خبر داشتم که زنش فوت کرده شاید داغونی چهرش واسه همین موضوع بود.

با بسته شدن در پشت سرمون حسی فراتر از بد بهم دست داد، قلبم تیر کشید و تمام خاطرات مسخره ای که داشتم جلوی چشمم ردیف شدن تا منو به زانو دربیارن.

شاهرخ زودتر پیاده شد و رفت سمت کیانزاده، چشم هام رو بستم لعنتی فکر نمی کردم این طور ی یادآوریش برام عذاب آور باشه .

چشم هام رو بستم اما، باز جلوی چشمم بود. اون ویلچر لعنتی پاهایی که انگار مال من نبود .

نفس نفس میزدم و فقط چشم هام رو روی هم فشار می دادم و سعی می کردم کوبش تند قلبم رو کمی آروم تر کنم .

اما، نمی شد ناخودآگاه دوتا دستم که روی پاهان قرار داشت مشت شد، جور ی دستم رو فشار می دادم که حس می کردم الان استخوانش می شکنه!

لعنت به این خاطرات، لعنت به سونیا لعنت به روزگار ی که تمام دلخوشی هام رو گرفت. هرچی که سعی کردم فراموش کنم جلوی چشم هام پرده اکران بسه بود و قصد نداشت اعلام کات کنه!

دیگه کم کم نفسمم در نمی اومد که با تکون خوردن و همزمان کشیده شدنم به سمت در ماشین، چشم هام رو باز کردم و با دیدهِ  تار به چهره رنگ پریده شاهرخ که درست، جلوی در زانو زده بود خیره شدم.

عرق سردی روی پیشونیم نشست که قطره ایش از گوشه شقیقم سُر خورد و تا زیر گلوم رد پا گذاشت.

_شاهین، منو ببین. خدا لعنتت کنه زنیکه هرزه ببین چی به روزگارمون آوردی! هی داداش منو خوبی؟ ببرمت بیمارستان؟ دست درد می کنه؟

کم کم دست هام شل و دهنم مثل ماهی چند بار ی باز و بسته شد. گرمه، هوا سرده اما گرمِ!

سعی کردم به خودم مسلط باشم، لب های خشک شدم رو تکون دادم و با صدای خفه ای گفتم:

_گرمه؟ یا من دارم خفه می شم؟

دانیار که تا اون لحظه با نگرانی پشت شاهرخ ایستاده بود، کاپشن مشکی رنگش رو نگاهی کرد و بعد سرش رو بالا آورد و با تک خنده ای گفت:

_ شاهرخ نترس سالمه. باز آمپر چسبونده چیز ی نیست.

گوشه کاپشنش رو گرفت و تکونی داد.

_ جون داداش اینم واسه ریا کار ی پوشیدم وگرنه منم دارم از سرما خفه می شم!

نگاه خسته ای از بالای سر شاهرخ بهش کردم، حالم خوب نیست اما، نمی خوام این جور ی بمونه، این خاطرات فقط خاطره اند، نباید کسی بفهمه تا چه حد برای من عذاب آوره.

دستم رو روی شونه شاهرخ گذاشتم و خودم رو از ماشین بیرون کشیدم، دانیار سمتم اومد و خواست زیر بغلم رو بگیره که دستم رو به حالت صبر کن بالا آوردم.

_خوبم دستم تیر می کشه. بریم تو.

شاهرخ بلند شد و نگاه اجمالی بهم انداخت هنوزم اثرات نگرانی روی صورتش کاملا مشخص بود.

نفس عمیقی کشیدم که با ورود هوای سرد به ریه هام تو چشم برهم زدنی کل گرما از بین رفت و لرزم گرفت .

با قدم های آروم و نفس های عمیق، از حیاط رد شدیم. حوض کاملا داغون شده بود مدت هاست که به خاطر بی اهمیت شدن ما نسبت به این جا آب داخلش تعویض نشده، رنگ و روش رفته و درخت هایی که اکثرشون خشک شدن و مطمئنم مدتهاست لباس نو بهار رو نمی پوشند. این حیاط و خونه چیز ی فراتر از داغونی رو فریاد میزد.

با هر قدم شاهرخ چهارچشمی حواسش پی من می رفت که یک وقت حالم بد نشه اما، من حالم بد هست! جسمی نه روحمه که داره همه چیزم رو به باد فنا میده. در خونه باز بود جلوی در ایستادم می ترسیم داخل برم، من از این خونه وحشت دارم!

نفس عمیقی کشیدم و دستم رو دستگیره در خشک شد می خواستم هولش بدم و برم داخل اما مدام صدای گذشته تو ذهنم رژه می رفت. دست گرم شاهرخ رو شونم نشست، نگاه خستم رو از دستگیره به صورتش انداختم.

انگار بیخیال حرص و عصبانیتش شد، لبخند کمرنگی بهم زد و با دست دیگش آروم در رو باز کرد و کمی سمت صورتم خم شد و گفت:

_ مهم نیست گذشته چی شد، تا ته خط باهاتم.

همین حرفش واسه آروم کردن قلبم تا حدی تاثیر گذار بود. سر چرخوندم و داخل رفتم بوی نم و شاید بوی خاِکِ تازه گردگیر ی شده به مشامم خورد.

چراغ های طبقه پایین همش روشن بود، چند قدمی جلو رفتم تمام مبل و وسایل سرجاشون بودن با این تفاوت که ملافه سفید رنگی روشون کشیده شده که عجیب من رو یاد کفن می انداخت.

دانیار در خونه رو بست و دستی به شوفاژ ها کشید و آروم گفت:

_ خداروشکر سالمه اما، تازه انگار روشن کردن.

نگاهم رو به مبل ها انداختم، این پارچه رو اعصابم بود. دست بردم سمتش و تو یک حرکت کشیدمش کنار که خاک روش به هوا بلند شد و باعث سرفه شاهرخ شد.

پارچه خاکی رو تو دستم مچاله کردم و رو اپن گذاشتمش، همزمان شاهرخ با خستگی سوئیچ ماشین رو روی میز گذاشت و کاپشن رو دراورد، دستی به چشمش کشید.  

نگاه خونسردی بهش کردم و با جدیت گفتم:

_ برو استراحت کن خیلی خسته شدی.

نگاهی بهم کرد و سرش رو پایین انداخت و خواست چیز ی بگه که سریع گفتم:

_نمی خواد حرفی بزنی، من حالم خوبه و حوصله پند و نصیحتم ندارم تا خود این جام کم متلک بارم نکردی، جون هرکی دوست دار ی برو بخواب بعدا حرف می زنیم.  

دهن نیمه بازش رو بست و دستی به چشم هاش کشید، با قدم های آروم از پله ها بالا رفت با نگاهم دنبالش کردم تا وقتی که وارد اتاق خودش شد .

دانیار خودش رو روی مبل پرت کرد و چشم هاش رو بست. هنوز کوبش قلبم رو حس می کردم، وارد آشپزخونه شدم، به نسبت بقیه جاها جمع و جور تر بود دست بردم سمت یخچال و بطر ی آبِ آکبندی رو برداشتم.

_ ناموسا هنوز نمی خوای بگی چرا ما اومدیم این جا؟

در بطر ی رو باز کردم و یک نفس تقریبا نصف آب داخلش رو خوردم.

صدای دانیار تو ذهنم مرور کردم، بدتر از همه چی جواب سوالش بود که تو ذهنم بالا و پایین می شد و یک پژواک برق آسا داشت. وقتی جوابی از من نشنید از جاش بلند شد و نزدیک آشپزخونه درحالی که کاپشنش رو درمی اورد ایستاد و با اخم کمرنگی براندازم کرد.

_نمی خوای بگی مگه نه؟

بطر ی رو تو دستم هام فشار دادم چند لحظه چشم هام رو بستم.

_خودت که می دونی جواب نمیدم، پس چرا بازم می پرسی؟  دلخور نگاهی بهم کرد و سر ی تکون داد.

_ آره خب بعضی وقتا یادم میره که کلا مارو آدم حساب نمی کنی و چیز ی نمی گی.

بطر ی رو روی میز گذاشتم و با کلافگی دستی داخل موهام فرو بردم. خیلی دلم می خواست بهش از دردام بگم اما، گفتنش فقط برای من و خودش دردسرساز می شه.

پشت بهم به سمت سرویس بهداشتی قدمی برداشت که صدام رو کمی بلند کردم و گفتم:

_باور کن من یه توضیح مفصل به تو و شاهرخ و حتی هلنا بدهکارم اما، تا وقتی  موقع اش نشده از من سوال نکنید چون نمی تونم چیز ی بگم.

برنگشت نگاهم کنه فقط سرش رو پایین انداخت و به راهش ادامه داد. خودمم کلافه بودم شما رو هم وقتی بدون هیچ دلیل و توضیحی  ببرن یک شهر دیگه و جواب سوالت رو هم ندن عصبی و کلافه می شید.

کلافه و بی حوصله روی مبل خودم رو انداختم و سعی کردم فراموش کنم که همین چند دقیقه پیش سرم داشت از سرازیر شدن ناجوانمردانه خاطرات می ترکید.

سرم رو با دستم گرفتم و چشم هام رو روی هم آنقدر فشار دادم که درد گرفت. سعی کردم به خودم این اطمینان رو بدم که تمام چرت و پرت هایی که جلوی چشمم داره بندر ی میزنه واسه گذشتش و هیچ ربطی به الان نداره، چرا باید براش حسرت و حرص بخورم؟  

کم بدبختی نکشیدم که به این جایی که الان هستم برسم، الان نمی خوام چهارتا تصویر ذهنی مسخره همه چیز رو خراب کنه.

_نمی خوای بخوابی؟

بالاخره به چشم هام رحم کردم و از فشردنش  دست کشیدم. درحالی که چشم هام کمی تار می دید چرخیدم سمت دانیار، درست حسابی نمی تونستم ببینمش.

دستی به چشمم کشیدم و سر ی تکون دادم.

_می خوابم تو برو استراحت کن.

یکم مکث کرد اما، دست آخر اونم تسلیم سکوت من شد و به طبقه بالا رفت. بی حوصله همون جا روی مبل دراز کشیدم و ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم .

باید هرچه زودتر برم دیدن فرانسیس و امیدوار باشم اتفاقی که تو حیاط برام افتاد دیگه تکرار نمی شه و من دوباره تمرکزم رو از دست نمیدم.

نمی دونم چقدر با خودم کلنجار رفتم که خوابم برد.

صبح با تکون های آرومی که به شونم وارد می شد چشم های خستم رو باز کردم و گردن خشک شدم رو با آخ کوچیکی سمت شاهرخ چرخوندم .

وای خدا چرا من رو کاناپه کپیدم؟ همین طور ی دست درد داشتم الان حس می کنم از روم یک تریلی گنده رد شده.

_تو چرا این جا خوابیدی؟  بالا اتاق کم هست؟

دستم رو به پشتی مبل گرفتم و به سختی از جام بلند شدم .یعنی یک فحش آبدار نثار خودم کردم که چرا دیشب فکر و خیال هام رو نزدم زیر بغلم تو اتاق و روی تخت، کنم؟  _ یهویی خوابم بردِ نمی خواستم این جا کپه مرگم رو بزارم. وای گردنم!

لبخند محوی بهم زد که باعث شد چند لحظه ای درد رو بیخیال شم و به لبخندش بعد مدت ها چشم بدوزم.

_ آدم نیستی دیگه. پاشو یک چیز ی بدم بخور ی بعد یه مسکن بخور.

باشه ای زیر لب گفتم که از جاش بلند شد و سمت آشپزخونه رفت و در همون حال اشاره ای به اپن کرد و گفت:

_ اینم کیف لب تاپت دیشب یادمون رفت از تو ماشین بیاریمش.

نگاهی به کیف انداختم، فعلا بهش نیاز ی نبود .یعنی درواقع اصلا بهش نیاز نداشتم! فقط یک بهونه بود هلنا رو بکشونم تو اتاق که کنارم باشه.

_ دانیار کجاست؟

نمی دونم داشت تو آشپزخونه چی کار می کرد فقط صدای سر و صداش می اومد. شونه ای بالا انداخت و با بیخیالی گفت:

_ نمی دونم صبح که بلند شدم نبود .

متعجب نگاهش کردم، واسه چی بدون این که به ما بگه رفته؟  

مالشی به گردنم دادم و کمی خودم رو کشیدم، خوابیدن رو کاناپه برای من کابوسه!

به سختی دستم رو تکیه گاه خودم روی مبل قرار دادم و از جام بلند شدم. صدای قدم هام تو این سالن که مدت هاست خالی مونده و هیچ میزبان و مهمانی نداره حسابی میپیچید در سرویس بهداشتی رو باز کردم، دست بردم سمت کلید برقش که شکر خدا دیدم حسابی چشمک میزنه و نفس های آخرش رو میکشه!

چند باری صورتم رو شستم، آنقدر آب به صورتم پاچیدم که مقدار ی از موهای جلوی پیشونیم هم خیس شد.

قطرات ریز از نوک موهام روی زمین می چکید، نگاهی به چهرم انداختم هربار که خودم رو داخل آینه می بینم حس می کنم این تصویر روبه رو یک غریبست آنقدر غریب که به چشم هیچ رهگذر ی آشنا به نظر نمی رسه.

یک غریبه گمشده که داره دست و پا می زنه برای تمام چیز های از دست داد اما، هنوز سرپاست.

هنوز این جا قد علم کردم ولی خستم! آنقدر خسته که شاید تمام خسته نباشید های عالم هم بهم نتونه کمک کنه.

دستی به صورتم کشیدم هنوز دستم درد می کرد امیدوارم زودتر خوب شه دیگه واقعا کلافه ام کرده.

از سرویس بهداشتی بیرون اومدم و مستقیم آشپزخونه برگشتم، نگاهی به شاهرخ و میز صبحانه مختصر ی که تدارک دیده بود کردم.

دست زیر چونه و نگاه منقلبش درگیر ی های ذهنش رو با خیرگی به یک نقطه کور نشون می داد.

کنارش رو تنها صندلی نشستم و آروم گفتم:

_ به چی فکر می کنی؟  

بدون این که دست از سر اون نقطه کور برداره با صدای آرومی جواب داد.

_ بدجور نگرانم.

در حالی که حس می کردم الان هاست معدم بیاد تو حلقم، خونسرد لقمه ای برای خودم گرفتم.

_ اونوقت برای چی؟  

_خیلی چیزا اما، مهم ترینش هلناست.

حس کردم لقمه تو گلوم گیر کرد متعجب سمتش برگشتم و سوالی نگاهش کردم.

_ واسه چی نگران اونی؟!

دستش رو از زیر چونش برداشت. چرخید سمتم درحالی که دستش روی میز مشت می شد چهره جدی به خودش گرفت.

_ خودت شاید بهتر بدونی که چرا، شاهین تو تکلیفت با خودت معلوم نیست و زیادی از حد تو این دوسال مرموز شدی. من که داداشتم هیچی از کارات سردرنمیارم. من نگرانشم چون اون بیچاره نمی دونه این مدت تو چه کارهایی کردی، نمی دونه دستت به خون چند نفر آلوده شده .

ساکت شدم و با اخم خیره کابینت رگ و رو رفته روبه روم موندم .

_ لازم نیست تمام مسائلو بدونه.

شاهرخ با همون اخمش کمی نزدیک صورتم شد و کمی عصبی ادامه داد.

_ حقش که بدونه، توام نگی یکی پیدا می شه بهش میگه حالا این به درک! تا کی می خوای تو خونه ات نگه اش دار ی؟ فکر می کنی چقدر بتونه طاقت بیاره و با این وضعیت کنارت بمونه؟ الان وضعیت دوسال پیشت نیست داداش من! باز اون موقع می دونستی چند چندی الان تکلیف این دختر مظلومو می

پریدم وسط حرفش با یک نفس عمیق، جدی و محکم گفتم:

_ عقدش می کنم.

سمتش سر چرخوندم دهن نیمه بازش رو بست و کمی گره بین ابروهاش باز ترشد. انگشت اشارش رو تکونی داد و با تردید گفت:

_ فکر می کنی کار درستیه که بخوای با هلنا ازدواج کنی؟ از این حرفش ابرو هام بالا پرید.

_ چرا نباید کار درستی باشه وقتی هم من و هم اون احساساتمون مثل گذشته پابرجاست؟

_ اما تو چی؟ تو همون شاهینی؟  

ساکت شدم کم کم اخمی بین ابروهام جاخوش کرد. قلبم شروع کرد به شتاب دادن به سرعتش فکر کردن به این موضوع که بازم بخوام از دستش بدم قلبم رو به درد میاورد.  

وقتی خودش گفت مشکلی با تغییرات من نداره، وقتی برای نجات جون من جنگید چرا من برای داشتنش نجنگم؟

دستم مشت شد و با حرص از جام بلند شدم که شاهرخ دستم رو گرفت و گفت:

_ شاهین باید منطقی فکر کنیم. تو باید کار درستو انجام بدی!

با حرص چرخیدم سمتش و تقریبا داد زدم.

_ کار درست چیه؟ این که دوباره حافظش رو پاک کنم و برم؟ یادته وقتی خودت فهمیدی چه بلایی سرش آوردم چقدر از دستم شاکی شدی؟ گیرم پاک کردم من چی؟ من بدبخت آدم نیستم؟ نباید برای داشتن یه زندگی کنار کسایی که دوسشون دارم بجنگم؟ یعنی حق این رو هم ندارم و خدا ازم گرفته؟!

پرده های بینیم به شدت باز و بسته می شد و من از عصبانیت و شاید ناراحتی تو مرز انفجار بودم!

خداوکیلی این حق من نیست!

دست های عرق کردم  رو مشت کردم و بدون توجه به صورت ناراحت شاهرخ به سمت بیرون قدم برداشتم که دستم از پشت کشیده شد و تو بغل گرم و پر از مهربونی کسی که الان داشتم سرش داد می زدم فرو رفتم.

مسخ شده دست هام کنار بدنم افتاد اما، شاهرخ دو دستی من رو تو بغلش فشرد و تمام دَق دلی های این چند وقت دور ی رو خالی کرد.

چشم هام رو چند لحظه روی هم فشردم، دلیل کاراش رو اصلا درک نمی کردم. خواستم قدمی به عقب بردارم که صداش تو گوشم پیچید.

_ تا تهش باهاتم. برام مهم نیست اگه الان به خاطر حرفام ناراحت شدی، شرمنده باید از حست مطمئن می شدم. الانم بهت قول میدم شاهین تا آخرین روز زندگیم هرکار ی بتونم می کنم تا تو و هلنا باهم بمونید. واسه خوشبختیتون نامردم اگه تلاش نکنم!

بیشتر چشم هام روی هم فشردم، تو گلوم چیز ی داشت تکون می خورد که یقین داشتم اسمش بغضِ! بغضی بزرگ با چاشنی دلتنگی و شاید پشیمونی که وسعتش خونه خراب کن بود.

دست سالمم کم کم بالا اومد و دور شونه شاهرخ حلقه شد. چی بیشتر از این می خوام؟ درست که هنوز کارم تموم نشده اما، بالاخره می تونم بازم کنار تنها اعضای باقی مونده از خانواده ام باشم. چشم هام رو باز کردم و نزدیک گوش شاهرخ آروم گفتم:

_ ممنونم.

لبخندش رو حتی بدون دیدن هم می تونستم حس کنم، کم کم دستش شل شد و تونستم ازش فاصله بگیرم. دستی روی شونم گذاشت و با لبخند کم رنگی گفت:

_ بالاخره بعد از این همه بدبختی و نقشه کشیدن واسه روبه رو کردن تو با هلنا به چیز ی که می خواستم دارم می رسم!

ناخودآگاه با گندایی که قبلا با دانیار زد اخم هام در هم شد، البته اسم کارهایی که کردن رو نمی شه گند گذاشت یک جورایی تلاش واسه کمک به من بود که نتیجش گند زدن به اعصاب من می شد.

خواستم جوابی بهش بدم که در سالن باز شد و دانیار درحالی که گوشیش رو بین انگشت هاش می فشرد و کمی صورتش به قرمز ی می زد داخل اومد.

جفتمون سر چرخوندیم سمتش اخم کمرنگی بهش کردم و گفتم:

_ کله سحر ی کجا رفتی واسه خودت؟

در رو بست و همون طور که بینیش رو کمی بالا می کشید روبه روم ایستاد. گوشیش رو بالا آورد و تکونی داد و با حرصی که نمی دونم چه دلیلی داشت گفت:

_ اول شارژ نداشتم رفتم شارژ بخرم. دوم آبجی گلم اس فرستاد که باید بهم یک چیز مهم بگه منم آنتنم قطع و وصل می شد مجبور شدم برم بیرون و سوم پریدم وسط حرفش و یک قدم فاصلمون رو پر کردم.

_ چیز مهم چی بود که ندا پیام داده؟

بیچاره دهنش نیمه بازش رو جمع کرد  که شاهرخ ریز خندید. سر ی تکون داد و با حالت بامزه ای گفت:

_ عرضم به حضورت رئیس جان خواستم بگم یادته با ماشین آقا شاهرخ اومدیم؟ یک تای ابروم بالا رفت و دست به سینه نگاهش کردم، چه ربطی داره؟ _ آره خب که چی؟ چه ربطی داره؟!

لبش رو گاز آرومی گرفت و ادامه داد.

_ هیچی بدبخت شدم رفت. ای کاش من ماشینمو میاوردم.

گیج نگاهش کردم. با حرص لب زدم.

_ چی شده؟

دستی دور دهنش کشید و با تک خنده ای همراه با چشم های ریز شده ای باز ادامه داد.

_ ماشینم رفت تعمیرگاه. خانم کوبیدتش به دیوار.

با اخم نگاهش کردم که خندید و دستی به گردنش کشید. درحالی که مردد بودن رو تو چشم ها و حرکاتش می دیدم درحالی که لبش رو کمی کج می کرد با حالت طنز مانندی گفت:

_ بیمه خسارت نمیده؟

از لحنش خندم گرفت، بیچاره از دست ندا چی می کشه!

_تصادف کردن؟ چیزیشون شده؟

دانیار سر ی به معنی نه تکون داد و گفت:

_  نگران نباش چیزیشون نشده، فقط آبجی ما زیادی دست فرمونش خوبه! دیگه دیواره ندیدتش اینم رفته قشنگ روبوسی کرده.

با دست چشم هام رو فشردم و چند تا نفس عمیق کشیدم.

_ خب الان چی شد؟

دانیار در جواب شاهرخ آروم گفت:

_ هیچی دیگه ماشین نازنینم رو سپردن دست دوتا از محافظا که ببرن تعمیرگاه خودشونم با آژانس رفتن خونه شما.

نمی دونستم به دست گلش بخندم یا عصبانی باشم، درواقع یک جورایی ماشین دانیار مال من بود ،یعنی من بهش دادم هرچند که بارها بهش گفتم مال خودشه و مهم نیست تو گذشته چه اتفاقی افتاده اما، بازم به این چشم بهش نگاه نمی کرد.

بعضی وقتا وقتی یاد دوسال پیش میفتم که چه طوری خبر گیر افتادن این دوتا بهم رسید و با چهبدبختی بهشون کمک کردم دلم یک جور ی میشه! دانیار و ندا بیش از حد فکر می کنند به من مدیون اند، درحالی که من اگر کمکشون کردم فقط و فقط به خاطر بی گناه بودنشون بود.

از تهمتی که به دانیار زدن خبر داشتم، شاید اگر اون روز من نمی رسیدم الان زنده نبودن. هیچ وقت اون صحنه ای که دانیار ندا رو تو بغلش گرفته بود و اشک می ریخت یادم نمیره، شباهت خیلی زیادی به من داشت!  

سرم رو بالا آوردم و به دانیار نگاه کردم، چه واکنشی واقعا الان جایزه؟

بی خود نیست ماشین دستش نمیده همیشه خدا یک چیز ی رو داغون می کرد.

انگار می خواست  حرفی بزنم، می خواستم بگم اما، فعلا مسئله مهم تر ی وجود داشت که ذهنم رو حسابی درگیر کرده.

سرم رو کمی خم کردم و خیره سرامیک های زمین شدم.

_ مهم نیست برو صبحونه بخور دفعه اولی نیست که ندا خالق یه اتفاق عجیبِ . بعدا که برگشتیم تهران راجبش حرف میزنیم.

نگاهم رو به ساعت انداختم که نزدیک ده بود، بدون این که اجازه جواب دادن بهشون بدم تنها لباس گرمی که با خودم آوردم رو از مبل برداشتم و به سمت بیرون رفتم.

_ کجا دار ی میر ی؟

همون طور که لبه لباسم رو درست می کردم چرخیدم سمت صورت نگران شاهرخ و گفتم:

_ جایی کار دارم ممکنه یکم طول بکشه. گوشیم همراهم هست اما، زنگ نزنید. فعلا.

نمی خواستم بهشون توضیحی بدم برای همین قبل این که سکوتشون بشکنه با قدم های تند از حیاط نفرین شده این ویلا گذشتم هیچ دلم نمی خواست چشمم به هیچ کجای این مکان نحس بخوره و دیشب تکرار شه.

وقتی وارد کوچه شدم یک نفس عمیق کشیدم انگار که خان اول رو رد کردم!

نگاهم رو از سر کوچه به انتهاش انداختم، خلوت تر از همیشه فکر نکنم به این زودیا کسی تو این خونه های تازه ساز مستقر شه.

نسیم خنکی می وزید و درختان اطراف که از برگ های زرد و نارنجی پر شدِ اند رو تکون می داد و با هر تکون برگ هایی که مسافر بودن از بقیه جدا می شدن.

دستم هام رو تو جیبم فرو بردم و مسیر ساحل رو در پیش گرفتم، مسیر نفرین شده ای که جزو بدترین قدم هایی بود که توش برداشتم.

سرم رو انداختم پایین و به دردِ دستم که یکم تیر می کشید توجهی نکردم .

دردش خیلی کمتر شده و حداقل تو این موقعیت مسخره این خیلی خوبه و می تونه یک نکته مثبت باشه.

وقتی جاده آسفالت تموم شد و به جاده خاکیِ  منتهی به جنگل رسیدم، با کمی مکث سرم رو بالا آوردم و نگاهم رو به درخت های نیمه خشک انداختم.

_ از این جا متنفرم.

قدم تو جاده خاکی گذاشتم و ازبین خاک مرطوب و درخت هایی که آنقدر بزرگ بودن که جلوی رسیدن پرتو خورشید رو به زمین بگیرن و یک جورایی هر کدومشون تو کابوس هام نقش پر رنگی داشتن فقط گذشتم!

بدون هیچ لذتی، بدون هیچ حس خوبی…

این جا همون مکانیه که یک زمانی واسه دیدنش جون می دادم.

الان صدوهشتاد درجه تغییر کرده، دیگه صدای پرنده ها و حتی دارکوبی که با تمام تلاش داره به درخت می کوبه واسه لذت بخش نیست.

هیچ چیز دنیا مثل گذشت دیگه خوب نیست.

با پیچیده شدن بوی مرداب تو بینیم دستم رو از داخل جیبم برداشتم ،یکم این تیکه از مسیر شیب داشت و دلم نمی خواست به خاطر سستی خاک با مغز بخورم زمین و یک جای دیگم ناقص شه! دستم رو به چند تا درخت کناری که انگار نقشه نرده رو تو این سراشیبی داشتن گرفتم و با احتیاط و تنگی نفس پایین رفتم.

دو دفعه نزدیک بود زمین بخورم اما با سختی زیاد بالاخره از خان دوم هم رد شدم و درست جلوی ورودی غار ی که از سیاهی داخل اش تا ته وجودم رو می شکافت قرار گرفتم.

چند لحظه همون جا ایستادم و دستی به لباس هام که کمی خاکی شده بود کشیدم، عجیب این تیکه از جنگل تاریک بود با این که ساعت روی عدد یازده ایستاده اما، هرکی این جا بیاد فکر می کنه خورشید با این منطقه کلا قهره، اینم به برکت وجود این فرانسیس گودزیلاست، آب گلوم رو قورت دادم و اخمی به چهرم دعوت کردم.

حس می کردم پاهام به این خاک مرطوب چسبیده شد، فراموش نمی کنم با چه وضعی رفتم اون تو و چه جور ی بیرون اومدم!

سرم رو کمی خم کردم که بازم تاره ای از موهام روی پیشونیم ریخت، دست های مشت شدم رو کنار بدنم انداختم.

این همه راه نیومدم که الان این جا ماتم ببره!

نفس عمیقی کشیدم و قدم اول رو برداشتم، چیز ی نیست من تو هیچ چیز ی کم نمیارم.

وارد دهنِ غار که شدم از بوی تند چوب و برگ های سوخته چینی به ابرو هام دادم، خدا بخواد نکنه داخل آتیش گرفته؟

هرچی جلوتر می رفتم دیدم به تاریکی مسلط تر و بوی دود هم بیشتر می شد.

دستم رو روی بینیم فشار دادم، با این که می دونستم متوجه حضورم می شه اما صدام رو بلند کردم و گفتم:

_ فرانسیس کجایی؟

جوابی نیومد و حتی حضور ناگهانیش رو که همیشه من رو سکته می داد اتفاق نیوفتاد. آنقدر رفتم داخل که دیگه به ته غار رسیدم.

چرخیدم و به اطراف نگاهی انداختم انگار ی نیست! دستی تو موهام فرو بردم و چند قدم جلوتر رفتم ،خاک برسرت که نیستی پدرم دراومد تا این جا اومدم، حالا باید صبر کنم تا خبرت بیای؟

از این تصور عصبی با دستم سرم رو گرفتم و چند لحظه چشم هام رو بستم. آخه این نکبت مگه اصلا جایی رو هم داره که بخواد بره؟  

با حرص لگدی به تکه سنگ کوچیکی که جلوی پام بود زدم که شوت شد و به دیوار خورد، نفس عمیقی کشیدم که یک لحظه با درخشش چیز ی، درست همون جا که سنگ افتاد سرجام ایستادم.

چرخیدم، نزدیک دیوار روی زمین یک چیز کوچیک می درخشید، اخم هام رو در هم کشیدم این دیگه چیه؟

چند قدمی برداشتم و نزدیک دیوار رو پاهام کمی خم شدم و اون چیز ی که زیادم مشخص نبود چیه رو برداشتم.

کف دستم گذاشتمش و با دقت بهش نگاه کردم، چقدر به نظرم آشناست شبیه تکیه ای چوب بود که سرش یک الماس کوچیک قرمز رنگ می درخشید.

نگاهی به زمین انداختم انگار بیشتر از یکی بود، دست بردم و چندتا دیگه اش رو از روی زمین برداشتم. این شی های کوچولو چرا آنقدر به نظرم آشناست؟  

چند لحظه با اخم به دیوار زل زدم، صبر کن ببینم یادم اومد این رو تو گردن پناهی دیدم!  

بین دوتا از انگشت هام گرفتم و با دقت بیشتر ی براندازش کردم، شک ندارم خودشه اما این جا چی کار می کنه؟

به بقیه پلاک ها نگاه کردم یکی دیگشون که الماس روش نقره ای بود رو برداشتم، اینم تو گردن فرامرز دیدم!

اینا این جا چی کار می کنن؟

یک چیز ی این وسط درست نیست، چرا فرانسیس باید گردنبند اونارو نگه داره؟ اصلا به چه دردش می خوره؟

پلاک هارو سرجاش گذاشتم و با مکث از جام بلند شدم.

حس بدی بهم دست داده بود که نمی دونم از کجا سرچشمه می گرفت. ناخودآگاه نگاهم رو به اطراف انداختم و با دقت تر نگاه کردم.

ته غار تکه سنگی بود که حس کردم یک چیز سیاه رنگ نسبتا بزرگ روشِ، نمی دونم چرا اما، حسکنجکاویتم حسابی زده بود بالا و من رو وادار می کرد جلوی اشتیاقم رو برای  فضولی کردن نگیرم!

رفتم ته غار  و نگاهی به اون چیز سیاه انداختم که شبیه کتاب بود .

کتابی سرتاسر سیاه که دورش کمی سوخته و داغون به نظر می رسید و روش با علائم و شکل های مختلف حکاکی شده بود.

مردد بودم که برش دارم یا نه می ترسیدم فرانسیس سر برسه و حوصله چرت و پرت هاش رو نداشتم.

با این حال با دست سالمم گوشه کتاب رو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم، هیچ معلوم نیست با چه زبانی روش نوشتن حتی یک کلمشم قابل فهم نیست.

خواستم بازش کنم که با دیدن برامدگی وسط کتاب، همون صفحه ای رو باز کردم که انگار نشانه گذار ی شده بود.

کنجکاو شده بودم و نمی دونستم ممکنه این کنجکاوی من رو به چی برسونه فقط می دونستم بدم نمیاد بیشتر از کارایی که فرانسیس می کنه سر دربیارم.  

دو گوشه صفحه ها کمی سوخته بود و تمام نوشته هاش به زبانیِ  که تو عمرم هم ندیدم، عدد ها و اشکال مختلفی در بین نوشته ها با چیز سیاهی مثل زغال با خط کج و کوله ای کشیده شده بود.

برگه هاش آنقدر داغون بود که با احتیاط و دو دستی صفحه رو ورق زدم، بازم اعداد و اشکال های غیر تکرار ی اما، گوشه برگهِ جدید چیز ی رو دیدم که باعث شد متعجب فقط چند لحظه بهش خیره شم.

تصویر مردی بود که وسط یک دایره فرضی روی زمین افتادِ و پنج نفر با لباس هایی بلندی که حتی صورتشونم با کلاه پوشونده بودن دور اون مرد رو گرفتن و با انگشت بهش اشاره می کردن.

یکم روی اون عکس خم شدم، با دقت که نگاه می کردی می شد این رو فهمید که تو دست هر کدومشون یک چیز درخشان شبیه گردنبند هست .

گیج بودم اما، به صورت ناگهانی این تصور بهم دست داد که شاید اون گردنبند ها همون پلاک های هستن که رو زمین افتاده!

لحظه ای دهنم وا موند، صفحه رو ورق زدم دیگه همش عکس بود و انگار داشت داستانی رو با تصویر تعریف می کرد.

اما داستان زیادی ترسناک به نظر می رسید، همون مردی که اون پنج نفر محاصرش کرده بودن تو آتیش می سوخت و بازم اون افراد حضور داشتن!

تصاویر برام غیرقابل درک بود و شاید هیچی ازشون نمی فهمیدم فقط یک چیز رو مطمئنم که فرانسیس راز های زیادی برای خودش داره.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *