خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / جلد دوم رمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من

سری جدید رمان همسر دوم من به زودی از 60tip.ir

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

زمان پارت گذاری بدلیل آنلاین بودن این رمان نا معلوم است ولی سعی بر آن است تا هر روز قسمتی از رمان را انتشار دهیم .

لطفا با نظرات سازنده مارا در این مسیر همیاری نمایید.

قسمتی از رمان:

با غصه نگاهی به کفش پاره شده ی سحر انداختم این همه مدت تو این زمستون سرد با این کفش پاره شده رفته مدرسه اما حتی یک کلمه هم به من نگفت که کفش ندارم مثل همیشه مراعات من رو میکرد اما من نمیتونستم طاقت بیارم طاقت دیدن بچه هام رو تو این وضعیت نداشتم کاش بعد از زایمانم بچه ها رو به آرشام تحویل میدادم کنار آرشام حتما زندگی بهتری داشتن تا اینجا تو فقر کنار من که حتی پول یه کفش خریدن هم برای دخترم نداشتم با غم کفش رو روی زمین گذاشتم و داخل اتاق چهل متری که بیشتر شبیه آلونک بود شدم نگاهی به سحر و سامان که از شدت سرما صورتشون قرمز شده بود و تو بغل همدیگه بودند انداختم با غم لب زدم:
_سحر دخترم ؟!
سحر به سمتم برگشت و با چشمهای درشت سیاه رنگش که شباهت زیادی به آرشام داشت بهم خیره شد و با صدای معصومش گفت:
_جانم مامان؟!
_کفشت پاره شدی چرا بهم نگفتی ؟!تو این سرما با این کفش میرفتی مدرسه ؟!
سرش و پایین انداخت و مشغول بازی کردن با دستاش شد سامان سحر رو محکم داخل بغلش فشار داد و نگاهش و بهم دوخت از دیدن نگاهش شرمنده میشدم من چه مادری بودم که حتی نمیتونستم نیاز های بچه هام رو رفع کنم حتی پول کفش خریدن برای دخترم رو نداشتم با درد از روی زمین سرد بلند شدم مانتو نازکم رو پوشیدم و چادر مشکیم رو سر کردم با صدای آرومی گفتم:
_من دارم میرم سر کار بچه ها تا شب میام بیرون نرید سرما میخورید.
_چشم مامان.
_سامان مراقب خواهرت باش.
_چشم مامان.
وسایل واکس زدن رو پهن کردم و کنار پیاده رو نشستم هوا بشدت سرد بود حز مانتو نازک و رنگ و رو رفته چیز دیگه تنم نبود هوا سوز سردی داشت ولی مجبور بودم باید تا شب کار میکردم و پول جمع میکردم با گذاشتن کفشی روی چارپایه کوچیک سریع واکس زدم سرم و بلند کردم که با دیدن کسی که دیدم حس کردم روح از تنم خارج شد آرسام همراه سه تا پسر جوون بودند آرسام با دیدن من بهت زده لب زد:
_فرشته؟!
قدرت حرف زدن نداشتم آرسام اینجا تو این وضعیت من و دیده بود اونم بعد از گذشت این همه سال داشت زجرم میداد
_دایی چیشده ؟!
با شنیدن صدای پسر جوون و حرفی که زد نگاهم و بهش دوختم با دیدن شباهت عجیبش به ستاره بی اختیار لبخندی از درد و شادی زدم اون پسر من بود پسری که این همه سال ازش دور بودم این همه سال حسرت به آغوش کشیدنش رو داشتم

آرسام بدون اینکه جوابش رو بده بهت زده لب زد:
_فرشته؟!
بدون اینکه جوابش رو بدم بلند شدم چادرم رو محکم گرفتم و با صدای لرزونی گفتم:
_اشتباه گرفتید آقا!
خواستم تا از اونجا دور بشم تا نبینم حسرت نخورم دلتنگ نشم ولی با گرفتن بازوم و صدای بغضداری که گفت:
_مامان فرشته؟!
پاهام سست شد و انگار به زمین چسپید نمیتونستم حرکت کنم صدای پسرم بود من و میشناخت به من گفت مامان فرشته!اشکام روی صورتم جاری بودند توان اینکه برگردم به عقب رو نداشتم صدای بغضدار پسرم بلند شد:
_بازم بدون اینکه بخوای بغلم کنی بزاری حست کنم بفهمم یه مادر دارم که دوستم داره داری میری ؟!
ب

 

www.60tip.ir

Rating: 4.2/5. From 25 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان_خدمتکار_اجباری

رمان خدمتکار اجباری نوشته گیسو خزان

رمان خدمتکار اجباری زمان پخش:هر روز ساعت20 از سایت mrroman.ir نویسنده:گیسوخزان ژانر:عاشقانه قسمتی از رمان: …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *