خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان ترس از مه / رمان ترس از مه پارت 26

رمان ترس از مه پارت 26

رمان ترس از مه

جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک کنید

_ بیا ببینم وروجک!

زبون براش درآوردم و گوشه ای از موهام رو با ناز کشیدم.  

چند قدم به سمتش برداشتم که لبخند شیرینی بهم زد، فاصله ای نبود تا آغوشش که صدای جیغ تو کل این جنگل پیچید.

حس ترس و اضطراب بهم سیلی زد، دستم رو روی گوشم گذاشتم بازم جیغ، بازم فریاد! این کیه که این جور ی داره ضجه میزنه؟!

نگاهم رو به شاهین انداختم اونم انگار ترسیده بود، با بغض صداش کردم.

خواست سمتم بیاد اما، از پشت سرش مه عمیق، مثل آبشار سرازیر شد و جفتمون رو در برگرد، از اون جنگل دیگه چیز ی مشخص نبود.

وحشت زده همون جا رو زمین نشستم این دیگه چه جایی؟ من چرا این جام؟ شاهین جلو پام زانو زد و دستم رو گرفت.

چرا آنقدر دستاش یخِ؟

_ من می ترسم.

_ قول دادم مراقبت باشم، حتی شده با از دست دادن جونم.

خواست بغلم کنه، دستم رو به سمتش دراز کردم که با ظاهر شدن یک چیز سیاه بزرگ درست پشت سر شاهین چشم هام گرد شد.

_ پشت سرت!

با داد من شاهین برگشت اما، اون موجود سیاه که خیلیم مشخص نبود از پشت سر موهای شاهین گرفت و کشید عقب و خنجر کوچیکی رو مستقیم تو قلبش فرو کرد.

وحشت زده به خونی که از شاهین می ریخت و زمین رو رنگی می کرد چشم دوختم .

نفسم…نفسم در نمیاد!

دستم رو گذاشتم رو گوشم و جیغ کشیدم.

_ شاهین!

با ضربه هایی که به گونه ام خورد درحالی خیس عرق بودم سیخ تو جام نشستم، چشم هام تار می دید و حس خفگی می کردم .

_ هلنا آروم باش، آروم چیز ی نیست خواب دیدی. منو ببین دختر نفس بکش!

نفس نفس میزدم، دستم رو گذاشتم روی قلبم آنقدر تند میزد که مطمئنم اگر نوار قلب ازم بگیرن کلا سیاه می شه!

نگاهم رو انداختم به صورت نگران و آشفته شاهین که با ترس نگاهم می کرد.

زندست!  

حالش خوبه ناخودآگاه به سینش نگاه کردم، خونی نیست، خونی نیست!

خواب بود، کابوس بود! بدترین چیز ی که تو عمرم دیدم.

کم کم بغضم ترکید و زیر گریه زدم. جور ی که هق هقم کل اتاق رو پر کرد. وقتی سرم روی سینش نشست چشم هام رو بستم .

درحالی که با آرامش سرم رو نوازش می کرد با صدای فوق العاده نگرانی گفت:

_ چی شد خانونی؟ هیس، هیس آروم خواب دیدی تموم شد. من این جام چیز ی نیست.

آنقدر کنار گوشم زمزمه کرد تا آروم شدم .

لعنتی این دیگه چه خواب مسخره ای بود؟ این چه مدلشه آخه!

گریم ام که بند اومد آروم من رو از خودش جدا کرد، خورشید طلوع کرده بود و اتاق تاریک نبود. نگاهی به چهره خواب آلودش و موهای بهم ریخته اش کردم. سمت صورتم خم شد که با دستم گوشه چشمم رو که همچنان از بارون بهار ی چشم ها خیس بود رو پاک کردم.

_بهتر ی؟ می خوای واست آب بیارم؟

دستی به بینیم کشیدم و سر ی به معنی نه تکون دادم. همش صحنه خنجره جلوی چشمم و انگار نمی خواست بیخیال پرده چشم هام بشه.

با صدای تو دماغی گفتم:

_ بب…ببخشید بیدارت کردم.

بیچاره نگاه خسته ای بهم کرد اما، با لبخند دستی به گونم کشید.

_ فدای سرت.

موهام رو که به خاطر عرق به پیشونیم چسبیده بود رو به عقب فرستادم که شاهین یکم نزدیک تر اومد و گفت:

_ هلنا کابوس چی دیدی؟ چی تو رو تا این حد آشفته می کنه؟ به صورت اخم کردن نگاهی کردم. چی باید می گفتم؟

حتی به زبون آوردنشام من رو به وحشت میانداخت، سکوتم رو که دید اخم کمرنگی کرد و دستم رو گرفت:

_ نمی خوای بگی؟ تو که گفتی با برگشتن حافظت دیگه کابوس نمیبینی. الان پس این حالت برای چیه؟

لبم رو گاز گرفتم قطره اشکی از چشمم چکید، می ترسیدم به زبون بیارم، اگر یه روز ی  از دستش بدم چی؟ اگر بازم تنها شم؟

بازم طعم سخت از دست دادن رو تجربه کنم؟

نه خدایا دیگه طاقتش رو ندارم، سرم رو انداختم پایین قطرهای اشکم نم نم بارون بهار ی شدن و از گوشه چشمام میریختن.

شاهین که از گریه ام یا شاید حال بدم کلافه و ناراحت شده بود دوتا دستش رو دو طرف شونه هام گذاشت، سرش رو پایین آورد و بهم نگاه کرد و با لحن آرومی که نگرانی و ناراحتی توش بیداد می کرد گفت:

_ دار ی منو دق میدی لعنتی! چی کار کنم خوب شی؟ چی کار کنم که دیگه اشکات نریزه؟  نفس عمیقی کشیدم و با بغض لب زدم.

_ میشه منو ببر ی سر خاک پدر و مادرم؟  

نگاهش رنگ غم گرفت، سرش رو خم کرد و با کمی مکث همون طور که آروم از روی تخت بلند می شد، دستم رو گرفت و کمک کرد بلند شم.

_ برو حاضر شو.

 ***

به گل برگ های پر پرشده روی سنگ قبر خیره مونده بودم. آنقدر گریه کردم که دستمال کاغذی برام نموند.

دستی روی سنگ قبر مادرم کشیدم، انگار تک تک نوشته های روش جملاتیست برای زجرکش کردنم .

نسیم سردی وزید که لحظه ای لرزم گرفت نزدیک یک ساعتی بود که ماتم زده این جا نشسته بودم و کارم فقط اشک ریختن و پر پر کردن گل ها بود.

_ می بینید؟ تو این دنیام هم اون جور ی که ما فکر می کنیم کم راز وجود نداره! باورتون میشه گرگینه و خون آشام واقعی باشه؟ باورتون می شه دختر ساکت و مظلومتون عاشق یک خون آشام دورگه شده باشه؟! چقدر دلم می خواست اون موقع بهتون بگم عاشق یه پسر ی شدم که سادِ و مهربونِ ، منو واسه خودم می خواد خوشگلِ ، تازه کلی هم دوسم داره!

دوباره چونم از بغض لرزید.

_ اما دیدید چی شد؟ دیدید چقدر زود تنهام گذاشتید؟ قرار بود بیاد خواستگاریم و شما ببینیدش، قرار بود بیاد بهتون بگه چقدر دوستم داره اما…اما نشد. شما رفتید گریم شدت گرفت.

_ اونم رفتو من موندم

صدام بالا نمیامد بینیم گرفته بود و از راه دهن نفس می کشیدم تا پس نیفتم.

آنقدر درد ودل باهاشون کردم که دیگه نا نداشتم حرف بزنم، فکم درد گرفت!

آنقدر همه رفتن و نموندن که الان از تصور رفتن شاهین هم دق می کنم وای به روز ی واقعا همچین چیز ی واسم پیش بیاد، تمام شکایت ها و دلگرفتگی هام حتی ترس و چیز های عجیبی که باهاشون روبه رو شدم همش رو می خواستم به یکی بگم و کی بهتر از خانواده ای که از داشتنشون محروم شدم؟

اعتراف به عاشق شدنم! آنقدر گفتم که دیگه چیز ی ته دلم نموند و حس سبکی بهم دست داد.

تمام مدت شاهین با فاصله از من روی یک تکه سنگ نشسته بود تا من راحت باشم. بعضی لحظه ها قاطی درد و دلم به نگاه پر از نگرانیش توجه می کردم اما، بیشتر تو حال خودم موندم.

نذاشتم بیچاره حتی درست حسابی بخوابه، دستی به چشم های پوف کردم کشیدم. فکر کنم دیگه چیز ی نموند تا بخوام براشون تعریف کنم!  

دست دیگه ای روی سنگ قبرشون کشیدم و با بغض گفتم:

_ مامان، بابا برام دعا کنید. من شاهینو دوسش دارم. تو رو خدا دعا کنید از دستش ندم می دونم اگر الان این جا بودید منو بابت انتخابم سرزنش می کردید اما…اما به خدا خیلی خوبه! من فقط می ترسم، کابوسام بدجور من رو به وحشت میندازه.

نگاهی به شاهین انداختم که با اخم به زمین زل زده بود و نگاهم نمی کرد.

_ میشه مراقبمون باشید؟

شالم رو کمی جلوتر کشیدم، دوتا دستم رو گذاشتم زمین و با فشار ملایم، از روی زمین بلند شدم.

بیشتر مانتوم خاکی و کثیف شده بود. با یک دستم آخرین دستمال کاغذی مچاله ای که برام مونده بود رو فشردم و با دست دیگم مانتوم رو تکون دادم.

کارم که تموم شد نگاه دیگه ای به سنگ قبرها انداختم و با بغض گفتم:

_فعلا خدافظ.

قدم اول رو برداشتم که سینه به سینه شاهین شدم.

_ بهتر ی؟

کمی بینیم رو بالا کشیدم و سرم رو تکون دادم، دستش دور شونم نشست و من رو به خودش فشرد .

نمی دونم به خاطر فشار پایینم یا سوز ی که میوزدید اما، حس لرز داشتم و سردم بود.

خودم رو بغل کردم که شاهین یک نگاه بهم انداخت و سرجاش ایستاد، سربلند کردم تا ببینم دلیل ایستادنش چیه که دیدم کتش رو درآورد و روی دوشم انداخت. لباس سفید زیر کتش به اندازه سفیدی ابرهای تو آسمون بدجور تو چشم بود.

دستم رو گذاشتم رو دستش و با صدای تو دماغی گفتم:

_ هوا سرده خودت بپوش نمی خوام.

دستم رو گرفت و همون طور که کتش رو روم مرتب می کرد، گفت:

_سردم نیست.

خواستم مخالفتی کنم که دستش رو پشت کمرم گذاشت و یکم به سمت جلو هدایتم کرد. لبخندی رو لب های خشک و ترک خوردم نشست، حتی با کوچکترین توجهی که بهم می کردم دلم دچار سقوط آزاد می شد.

در ماشین رو برام باز کرد و منتظر شد سوار شم، با یکم مکث درحالی که می ترسیدم بازم چشمهام به قبرستون بیفته سرم رو پایین انداختم و بدون هیچ حرفی سوار شدم.

شاهین در ماشین رو بست، بعد خودش سوار شد. از داخل آینه نگاهی به سر و وضعم کردم یعنی به تمام معنا داغون!

_ بهتر ی؟

دست از سر آینه برداشتم، شاهین درحالی که یک دستش رو فرمون بود با نگرانی نگاهم می کرد، با خستگی لبخندی بهش زدم.

_ خوبم، بریم خونه که نذاشتم بخوابی.

روش رو ازم گرفت و همون طور که استارت می زد گفت:

_ وقت واسه خونه رفتن زیاده.

متعجب نگاهش کردم که ماشین حرکت کرد، از بهشت زهرا که خارج شدیم یکم سرعتش رو بیشتر کرد.

_ یعنی خونه نمی خوای بر ی؟

فقط سر ی به معنی نه تکون داد، کلافه نگاهم رو از جاده گرفتم و سمتش چرخیدم، با یک نگاه کوتاه هم می شد از چشم های یکم قرمزش  فهمید اصلا نخوابیده.

_ واسه چی نه؟ تو خسته ای برو خونه یه چند ساعت بخواب.

سر چرخوند و نگاه کوتاهی بهم انداخت.

_ دوست ندار ی با من بر ی بیرون؟

حس کردم هوا خفست، نفس عمیقی کشیدم و با اخم گفتم:

_ من کی همچین چیز ی رو گفتم! من فقط نگرانتم چون خیلی خسته ای و دیشبم به لطف من نخوابیدی صبحم که این طور ی پرید وسط حرفم و با جدیت گفت:

_ نگران نباش حالم خوبه، حوصله خونه رو ندارم.

چنان با جذبه گفت به جون خودم لال شدم، حتی بیخیال این شدم که بپرسم کجا میریم. دستم رو گذاشتم زیر چونم نگاهم رو به جاده ای که دیگه هیچ جذابیتی برام نداشت انداختم، هوای ابر ی و گرفته بود و اصلا نمی شد حدس زد که سر ظهره، من واقعا منتظر رگبار بارون پاییز ی بودم.

پشت چراغ قرمز که ایستادیم، از دیدن بچه هایی که تازه از مدرسه تعطیل شدن و دسته جمعی داشتن تو پارک مجاور خیابون باز ی می کردن حس قشنگی بهم دست داد ،یاد بچگی خودم افتادم وقتی از مدرسه تعطیل می شد آنقدر بدو بدو می کردیم که چند ساعت بعد خونه بودیم.

همین طور ی چشمم رو باز ی بچه ها زوم بود که با پخش شدن آهنگ اونم تا بالاترین صدای ممکن ،چنان زهرم ترکید که از جام پریدم و چسبیدم به سقف ماشین!

شاهین درحالی که لبش رو گاز می گرفت تا خیر سرش خندش رو قورت بده، دست برد سمت ضبط و با دکمه های کنارش صداش رو کم کرد. با عصبانیت چرخیدم سمتش که دستش رو به حالت تسلیم بالا آوردم و سریع گفت:

_ تقصیر من نیست، سر ی قبل ماشین دست ندا و دانیار بوده تا خرخره ضبط رو زیاد کردن.

پر حرص نگاهش کردم که پقی زد زیر خنده و همون طور که با ضبط ور می رفت گفت:

_ قیافتو اونجور ی نکن، قول نمیدم که زیر قولم نزنما!

با این حرفش چشم هام گرد شد، چقدر این بچه پروعه با مشت به بازوش کوبیدم.

_ خجالت بکش.

چیزی نگفت، بعد این که ضبط اش رو درست کرد یکی از آهنگ ها رو پلی کرد منتظر بودم که ببینم چه آهنگیِ ، اولش که همش موسیقی خالی بود یک دو دقیقه ای فقط نی زد!  

شاهین با اخم نگاهی به ضبط کرد که حتی تو صفحه مانیتور هم اسم خواننده نداشت فقط سه چهار تا ستاره زده بود.

_ بی کلامِ؟ یا خوانندش سر اجرا مرده که نمیخونه؟!

ریز خندیدم اومدن جوابی بهش بدم یا با صدای هاهاهای شجریان، همزمان که من چشم هام گرد شد بیچاره شاهینم یک نگاه هنگ به ضبط کرد.

با دیدن قیافش دیگه نتونستم تحمل کنم پقی زدم زیر خنده، با دست به ضبط اشاره کردم و گفتم:

_ از اینام گوش میدی؟

با اخم، آهنگ رو قطع کرد و دست برد سمت گوشیش و با حرص گفت:

_من غلط کنم از این چیزا گوش کنم، دوساعت من می گم چرا نمی خونه! فکر کنم فلش واسه نداست .

بگیر بهش بده، تا نشکوندمش.

همزمان دستش رو به سمتم گرفت که فلش رو ازش گرفتم و تو کیفم گذاشتم.

_یه لحظه شک کردم گفتم شاید توام از این آهنگ های عتیقه خوشت میاد.

نوچی زیر لب گفت و پیچید تو یک خیابون دیگه، گوشیش رو درآورد و همزمان دکمه ی روی مانیتور رو فشار داد که عکس بلوتوث روش اومد، بابا رانندگیت رو کن تصادف نکنیم صلوات!

بعد از کمی ور رفتن، گوشیش رو گذاشت کنار که آهنگ ملایم و بی کلامی پخش شد و سرعتش رو بیشتر کرد، نمی دونستم داره کجا میره تا حالا همچین منطقه ای نیومدم خیلی دوست داشتم بدونم می خواد کجا ببرتم اما، می دونم عمرا اگر جوابم رو بده!

چشم هام می سوخت، کمی با دست چشم هام فشار دادم.

_ کجا داریم میریم حالا؟

_ یه جا.

تیز نگاهش کردم که ابرو برام بالا انداخت و خندید، ای کوفت که فقط بلدی من رو حرص بدی.

لبخندی بهم زد دستش رو سمتم آورد، انگشتان یخ کردم رو بین کوره داغ دستش فشرد و همزمان دنده رو عوض کرد .

تپش قلبم بازم شروع شد، به عرض دو ثانیه گرمم شد و حس کردم دارم می سوزم .

چرا وقتی دست هام رو می گیره آنقدر حس خوبی دارم؟ تپش قلبم آنقدر بلند بود که مطمئنم اگر صدای این آهنگ نبود حتما شاهین هم می تونست بشنوه.

سعی کردم حداقل ظاهرم رو حفظ کنم، بدون این که حتی دستم رو از زیر دستش یکم جابه جا کنم ،سرچرخوندم سمت جاده و تو دنیای خودم غرق شدم.

این گرما بهم یک آرامش وصف نشدنی هدیه می داد اما، می ترسم نکنه بازم این آرامش موقتی باشه؟

اگر خواب هام نشونه از یک اتفاق بد باشه چی؟

اون وقت من باید چه غلطی کنم؟ فکر نکنم طاقت بیارم شک ندارم میمیرم!

باز اون صحنه وحشتناک جلوی چشم هام اومد و پشت سرش، حریر اشک و بغض به حال مسخرم مهمونه ناخوانده شدن. حتی فکر کردنش من رو آزار میده وای به روز ی که…به روز ی که..

با کشیده شدن دستم، از تاریکی ذهنم به بیرون سُر خوردم و سمت شاهین چرخیدم که نگاه نگرانش روی قطر اشک گوشه چشمم ثابت مونده بود.

آروم دستم رو ول کرد انگار ماشین خیلی وقته ایستاده، قبل این که این اشک سرکش رد پا روی گونم بزاره با دست پاکش کردم که شاهین با اخم گفت:

_ چند دفعه بهت بگم اشکات آزارم میده؟ چند بار بگم لعنتی؟ هول زده با گوشه شالم بقیه آثار باقی مونده رو پاک کردم و گفتم:

_ ببخشید من فقط..

سمتم یکم خم شد و از شونم گرفت و سمت خودش کشید و با غم خاصی که تو نگاهش موج میزد گفت:

_ من باید ازت معذرت بخوام که عرضه ندارم جلوی اشک هات و بگیرم، مردی که نتونه جلوی اشک های عشقش رو بگیره اصلا نباید زنده باشه به چه دردی می خوره؟

انگار زمان ایستاد خیره خیره چشم های غمگینش بودم که صداقت حرف هاش رو به فلک کشیده بود .

دهنم واموند، لبخندی به صورت ناراحتش زدم که هرچی غم دنیا بود را با همین چندتا جملش از دلم کند!

هر روز که بیشتر می گذره دارم بدونه این که حتی خودم بفهمم وابسته ترت می شم.

فاصلمون فقط چند سانتی متر بود و صورت ناراحت شاهین درست روبه روم، خم شدم و آروم گونش رو بوسیدم که بیچاره کپ کرد و ادامه نداد.

_ شاهین؟

چشم های گرد شدش رو به چشم هام انداخت و زیر لب آروم گفت:

_یادم رفت چی داشتم زر میزدم!

ریز خندیدم و دستی به بینیم کشیدم، با آرامش و لحنی که دلتنگی رو داد می زد گفتم:

_ قول میدی هیچ وقتِ، هیچ وقت تنهام نذار ی؟

اخم کمرنگی بین ابروهاش نشست و نفس عمیقی کشید که گرمیِ  بازدمش به صورتم خورد. آب گلوم رو قورت دادم خیره لب هاش موندم، چرا آنقدر مکث می کنه واسه جواب دادن؟

مگه وقتی این رو از کسی می پرسی قول نمیده؟ چرا این سکوت کرد؟ نفسم گرفت و با بی تابی فقط منتظر بودم که بالاخره سکوت این ماشین رو شکست و با صدای آرومی گفت:

_ نبود تو من رو می کشه، قول میدم تا زمانی که زندم تنهات نذارم.

یک سانت سرم رو جلوتر آوردم و به چشم هاش نگاه کردم، حس اطمینانی که می خواستم رو بهم نمی داد، کمی جلوتر اومد و آروم پیشونیم رو بوسید.

_ جهنم بر ی دنبالت میام و تنهات نمی ذارم.

کمرنگ ترین لبخند دنیارو بهش زدم، دستی رو گونم کشید و آروم لپم رو کشید.

با ابرو به بیرون اشاره کرد و گفت:

_ پاشو بریم که دیر شد.

اول متوجه نشدم  و گیج به بیرون نگاه کردم که با دیدن پاساژ بزرگی روش نوشته بود چهارسو چشم هام گرد شد .

متعجب به اطراف نگاه کردم که شاهین در ماشین رو باز کرد و به منم اشاره کرد که پیاده شم، مردد منم بیرون اومدم. بعد قفل کردن ماشین کنارم اومد و دستم رو گرفت و به سمت فرودی پاساژ قدم برداشتیم.

_ چرا اومدیم این جا؟

یک دستش رو داخل جیب شلوارش فرو کرد و خونسرد گفت:

_ یه کار کوچیکی این جا دارم ،یکی از دوستام قراره بهم یه سر ی اطلاعات بده.

کنجکاو سمت صورتش خم شد و گفتم:

_ اطلاعات چی؟

جلوی ورودی پاساژ ایستاد و سمتم چرخید، مشتاق نگاهش کردم که خندید با انگشت اشارش کوبید به بینیم و گفت:

_ چیز ی نیست که بدرد تو بخوره جوجه رنگی.

لب و لوچم و آویزون کردم که بلند تر خندید، باعث شد چند نفر سمتون بچرخن. لبم رو به دندون گرفتم و کتش رو بهش پس دادم.

بین خنده هاش با دست بهم اشاره کرد و گفت:

_ نمی خوام بابا هوا خوبه.

اخم کمرنگی کردم و مصمم دوباره کتش رو سمتش گرفتم.

_بپوش هوا سرده، بعدشم بهت میاد.

دست از خندیدن برداشت و یک جور خاصی نگاهم کرد. چیه خب بهش میاد دیگه! با لبخند ملایمی ازم گرفت، کنار ایستادم و همون طور که منتظر بودم تا بپوشه به اطراف نگاه کردم، به نظرم زیادی شلوغ بود.

_بریم.

دستم رو گرفت و باهم از بین جمعیت رد شدیم و با پله برقی به طبقه پایین پاساژ که انگار بیشتر موبایل و کامپیوترِ  رفتیم. از دیدن مغازه های رنگارنگ که همه جور لوازم جانبی گوشی و تبلت رو داشت ذوق زده سمت یکی از مغازه ها رفتم و مشغول نگاه کردن قاب ها شدم.

سالن این جا به نسبت بالا خیلی خلوت تر و به خاطر سیستم گرمایشی بزرگی که گوشه دیوار قرار داشت حسابی هوا رو گرم کرده بود، با قرار گرفتن شاهین درست کنارم با ذوق چرخیدم سمتش و همون طور که یکی از قاب های صورتی رو بهش نشون می دادم گفتم:

_وای اینا خیلی نازن!

اول نگاهی به جایی که اشاره کردم انداخت و با لبخند سر ی تکون داد و گفت:

_ چند دقیق همین جا صبر می کنی من برم دوستم و ببینم بیام؟ چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه.

دلم می خواست منم همراهش برم اما، دوست نداشتم فکر کنه که زیادی فضولم یا می خوام از کاراش سردربیارم. من فقط زیادی نگران بودم. سر ی به معنی باشه تکون دادم که لبخنده کمرنگی بهم تحویل داد و به سمت انتهای سالن که چندتا مغازه خالی با کِرکره های نیمه بازِ رفت.

با اخم کمرنگی نگاهش کردم، جلوی یکی از مغازه ها ایستاد و با دست یکم کرِکره رو بالا فرستاد و داخل رفت، نمی دونم چرا من آنقدر نگرانم اما، حرکاتش هنوزم مشکوک و گنگه! سرچرخوندم سمت گوشی و قاب ها اما، حس کردم دیگه جذابیت چند لحظه پیش رو برام نداره.

به انعکاس عکس خودم روی شیشه مغازه خیره موندم که با دیدن پسر ی که پشت سرم ایستاد چرخیدم و نگاهی بهش انداختم .

ببخشیدی زیر لب  گفتم و خواستم برم سراغ مغازه بغلی که پسر با تعجب یک قدم سمتم اومد و گفت:

_ خانم ببخشید یه لحظه…

چرخیدم بهش نگاه کردم، دستی به گوشه شالم کشیدم و کمی جلو تر آوردمش و گفتم:

_بفرمایید؟

نگاهی به سرتاپام کرد و گفت:

_ شما هلنا خانم نیستید؟

چشم هام گرد شد، این دیگه کیه؟ یکم با دقت بهش نگاه کردم چقدر آشناست.

_ خودمم ببخشید شمارو من جایی دیدم؟

پسره لبخندی زد و مقدار ی از موهاش رو به عقب فرستاد و گفت:

_من مسعودم دوست میلاد، خاطرتون باشه یک دفعه باهم دیگه اومدید کافی شاپم .

مسعود؟ یکم به مخم فشار آوردم. آره راست میگه این دوست میلاده من یک دفعه بیشتر ندیدمش فکر نمی کردم من رو به خاطر داشته باشه. لبخندی بهش زدم و با خجالت گفتم:

_ آهان بله، خوب هستید؟ ببخشید اولش نشناختم. شما این جا چی کار می کنید؟

_ خواهش می کنم این چه حرفیه؟ راستش منتظره میلادم یه سر رفت سرویس بهداشتی آب به سرو صورتش بزنه.

چشم هام گرد شد و قلبم یکم به کوبیدن خودش شتاب داد .یعنی میلادم الان این جاست؟  خواستم چیز ی بگم که با شنیدن صداش از پشت سرم چشم هام رو بستم، بخشکی شانس!

_میلاد ببین کی این جاست، انگار هلنا خانم هم اومدن واسه نمایشگاه.

لبم رو گاز گرفتم و روی پاشنه پا چرخیدم سمتش، لباس نسبتا شیک و رسمی تنش بود و با تعجب نگاهم می کرد .

از دیدنش حس بدی بهم دست داد اما، لبخند ظاهر ی بهش زدم و گفتم:

_سلام.

نسبت به قبل تغییر ی نکرده فقط یکم ته ریشش رو اصلاح کرده بود و حس می کردم لاغر تر شده. از بهت دراومد و لبخند هولی بهم زد و گفت:

_سلام هلنا خانم، خیلی وقته ندیدمتون.

گوشه کیفم رو محکم کشیدم بلکه از استرسم یکم کم شه، با لحن خونسردی جواب دادم.

_ بله خیلی وقته، این چند وقت خیلی سرم شلوغ بود.

اومد کنار مسعود ایستاد و درحالی که هنوزم اون برق نگاه قبل رو داشت دستش رو تو جیب کتش فرو کرد و گفت:

_برای نمایشگاه اومدید؟

من بدبخت که حتی نمی دونستم امروز این جا نمایشگاه قراره برگذار بشه، هول زده گفتم:

_راستش نه ،یعنی اصلا نمی دونستم نمایشگاهِ، همین جور ی اومدم بگردم.

لبخندی زد که مسعود با یک چشمک گفت:

_اگه فاز گشتن که مام الافیم، افتخار همراهی میدید؟

لبم رو گاز گرفتم و نگاهی به چهره مشتاق میلاد انداختم که منتظر بود ببینه من چی میگم، دنبال بهانه بودم که با صدای شاهین قلبم با بیشترین درجه ممکن شروع به کوبیدن کرد.

_فکر نکنم ایشون نیاز ی به همراهی دوتا الاف داشته باشه.

جفتشون سمت شاهین چرخید، که با اخم بدی فاصله رو باهامون طی کرد و کنارم قرار گرفت. از دست های مشت شدش کاملا مشخص بود عصبانیه در حد چی!

میلاد نگاهی به ما دوتا کرد و دست آخر با اخمی به مراتب کمرنگ تر از شاهین رو کرد سمت من و گفت:

_ معرفی نمی کنید؟

_نامزدشم.

شاهین مجال حرف زدن نداد وبا این لحنش زودتر از من گند زد به هیکل این دوتا بدبخت، میلاد لحظه ای با ابروهای بالا پریده به شاهین خیره شد. از قیافه وار رفتش و دهن نیمه بازش مشخص بود حسابی شکه شده. آروم و ناباورانه گفت:

_ نگفته بودی نامزد کردی.

شاهین دستش رو داخل جیبش فرو کرد و با جدیت تمام یکم سرش رو بلند کرد.

_ و اونوقت شما کی هستید؟  

سرم رو پایین انداختم. زیرچشمی همچنان من رو نگاه می کرد و می ترسیدم شاهین به خاطر نگاه خیره و مات زدش قاطی کنه، سکوت کرد و با مکث، دستی به گردنش کشید و با لبخند تلخی از من رو گرفت و آروم رو به شاهین گفت:

_ یه آشنای خیلی قدیمی؛ نامزدیت رو تبریک میگم ان شالله خوشبخت شید.

این رو گفت و بدون این که منتظر جواب باشه با قدم های آروم و سر ی افتاده از پله ها به سمت طبقه بالا رفت، مسعودم هول هولی خدافظی کرد و دنبال میلاد رفت.

نگاهم همچنان به سرامیک کف سالن بود که کفش های شاهین زاویه دیدم رو خراب کرد. دستش زیر چونم نشست و آروم سرم رو بلند کرد.

با دیدن چشم های قرمز و اخم غلیظش برق از سرم پرید اما، برخلاف قیافش با صدای آروم ولی فوق العاده جدی گفت:

_ این پسره کی بود؟

نمی دونم چرا ترسیدم، با پته پته و نفس عمیقی که سعی می کرد حالم رو بهتر کنه لب زدم.

_ ب..به خدا..هیچ..کس! از قبل می…میشناختمش.

همچنان اخم غلیظش حاکی از قانع نشدنش بود. نگاهم رو ازش دزدیدم، خب چی بگم؟  

شاید اگه بفهمه خواستگارم بوده ناراحت شه، چه می دونستم ممکنه چه عکس العملی نشون بده .

چونم رو ول کرد و صاف ایستاد، دستی به گردنش کشید.

نفس عمیقی کشید و با دست به پله برقی اشاره کرد و گفت:

_ بریم.

جیکم درنیومد، مثل جوجه دنبالش راه افتادم که بازم دستم رو گرفت، حتی یادم رفت ازش بپرسم دوستش چی شد؟ اطلاعات رو اصلا تونست بگیره یا نه؟!

اول فکر کردم برمیگردیم خونه اما، وقتی به همکف رسیدیم به سمت انتهای سالن دستم رو کشید، تمام مدت نمی دونم چرا جرات نداشتم بهش نگاه کنم .

اما بالاخره سر بلند کردم به چهره اخموش نگاه کردم، حس می کردم خودش یک چیزایی فهمید، حالا شایدم زیاد چیز مهمی نباشه ولی چرا حس میکردم ناراحت شد؟ با دودلی درحالی که با انگشت های دستم ور می رفتم گفتم:

_ میگم، کجا میریم؟ مگه کارت تموم نشد.

با این حرفم وسط سالن ایستاد، بین تمام آدم هایی که بی تفاوت از کنارمون رد می شدن. جفت دستش رو داخل جیبش فرو کرد. سینه به سینم ایستاد و گفت:

_ امروز نمایشگاه برگزار میشه آوردمت بگردی. قبل شمال رفتنم مگه قول ندادم بیارمت بیرون؟

برخلاف صورتش صداش اصلا عصبی نبود از این حرفش خوشحال شدم، رو پاشه پا یکم خودم رو بلند کردم با خنده گفتم:

_ جدی؟ پس چرا این جا وایسادیم؟ تو اون تابلوعه نوشته بود نمایشگاه طبقه سومه!

دستش رو گذاشت پشت کمرم و نزدیک یکی از مغازه ها کشوند ،یکم سرش رو خم کرد و همزمان که به پشت سرم نگاه می کرد گفت:

_ منتظر رسیدن اونا بودم.

اونا؟  

ناخودآگاه سرچرخوندم و به پشت سرم نگاه کردم، با دیدن روسلا که رضاهم همراهش بود و تازه از در ورودی پاساژ داخل اومدن، چنان ذوقی کردم که برگشتم سمت شاهین، نگاهش کردم که بالاخره طلسم اخمش رو شکست و لبخندی به روم زد.

_اگه می دونستم آنقدر خوشحال میشی زودتر میگفتم بیاد.

جفتمون چند قدم جلوتر رفتیم و شاهین دستی برای رضا تکون داد تا بالاخره ما رو دید. روسلا تا من رو دید برام دست تکون داد که منم مثل این بچه کوچیکها قدم تند کردم، اونم انگار حس و حال من رو داشت چون خیلی زود تو بغل هم دیگه در حال توف مالی بودیم.

روسلا دختریه که شاید فقط چند هفته باشه که باهاش آشنا شدم اما، به اندازه تمام زندگیم بهش مدیونم.

کسیه که تو اوج بی پناهی دستم رو گرفت، اگر اون نبود شاهین هم الان نبود و چی بزرگ تر از این لطفیه که در حق من کرده؟  

نجات جون عشقم با ارزش ترین کاریه که تو اوج بی پناهیم بهم کرد و پشتم رو گرفت.

_ چه طور ی دختر؟

با خنده ازش جدا شدم و بدون این که دستش رو ول کنم با لبخند به چشم های مشکیش خیره شدم و گفتم:

_عالی! دلم برات تنگ شده بود چه خوب کردی اومدی.

مهربون نگاهم کرد، بازوم رو فشرد و گفت:

_ منم دلم تنگ شده بود ببینم، دستت بهتر شده؟

سر ی به معنی آره تکون دادم که با صدای اهمی که اومد، سر چرخوندیم سمت شاهین و رضا که جفتشون با اخم کمرنگی و با نیمچه فاصله ای از هم ایستاده بودن .

نگاه شرمنده ای به رضا کردم و خجالت زده گفتم:

_ ای وای ببخشید شما رو اصلا یادم رفت! شما خوب هستید؟ رضا با احترام لبخندی بهم زد و گفت:

_ ممنون به لطف شما بد نیستیم، الحمدالله کسالتتون بهتر شد؟

_ بله ممنون.

خداروشکر ی زیر لب گفت که همزمان، روسلا دستم رو گرفت و کشید سمت خودش و با خنده سمت شاهین چرخید.

_ شرمنده جناب محسنی من این نامزد شمارو با خودم میبرم، با اجازه.

و مجال جواب دادن نداد دستم رو کشید و به سمت پله ها رفت شاهین خندید و چیز ی نگفت یعنی اصلا مگه این دختر گذاشت چیز ی بگه!

از این که روسلا رو بعد این مدت دیدم واقعا خوشحال بودم و حس کردم حالم بهتر شده.

به طبقه سوم که رسیدیم دهنم از مقدار جمعیتی که هرکدوم درحال کار ی بودن یک متر واموند، خیلی خیلی شلوغ بود. پیش خودم داشتم برنامه ریز ی می کردم اگر روسلا رو تو این جمعیت گم کنم از کجا باید پیداش کنم؟  

نامحسوس نگاهی به مانتو گلبهی و بلندش انداختم.

خب همین مانتوش یک تابلوعه!

سالن تشکیل شده بود از شعبه هایی که واسه مارک های مختلف و معرفی محصولات جدید هست .

یک میز بزرگم وسط سالنِ که هر مارک جدیدی که تولید شده بود رو برای تست مردم گذاشته بودن .

البته همش موبایل نبود یک سر ی از غرفه ها واسه لب تاب و کامپیوتر بود.

با صدای روسلا دست از آنالیز کردن سالن برداشتم و بهش نگاه کردم. به خاطر شلوغی وسر صدا ،سمت گوشم خم شد و درحالی که نگاهش به جمعیت بود گفت:

_ توجای خاصی کار ندار ی؟

تا خواستم جوابش رو بدم همزمان شاهین و رضا هم از پله ها بالا آومدن و بهمون رسیدن. همون طور که نگاهم رو اون دوتا بود، خطاب به روسلا گفتم:

_ راستش نه، فقط اومدم بگردم .

سر ی تکون داد که رضا دستش رو داخل جیبش فرو و همون طور که اطراف رو بدانداز می کرد گفت:

_ فکر نمی کردم آنقدر شلوغ باشه.

بعد رو کرد سمت روسلا و ادامه داد.

_ مگه فلش نمی خواستی؟ با هلنا خانم برید دور بزنید ماهم همین اطرافیم.

روسلا باشه ای زیر لب گفت و دستم رو کشید، چرا شاهین سایلت شده بود و چیزی نمی گفت؟

تو چهرش چیز ی ندیدم، به نظرم عادی بود حتی اون اخم چند دقیقه قبل روهم نداشت. فکر کنم من زیادی دیگه حساس شدم حواسم رو دادم به روسلا که به اولین غرفه رو به رومون رفت و با خنده لب زد.

_ کم به عشقت نگاه کن نترس، َپَست میدم!  

ریز خندیدم و چیز ی نگفتم.

 ***

“شاهین”

به رفتن روسلا و هلنا نگاه می کردم، به خاطر دیدن اون پسره خیلی عصبانی بودم اما، دلم نمی خواست روزش رو خراب کنم، من نگاه هم جنس های خودم رو میشناسم نگاهش به هلنا مثل یک آشنای قدیمی نبود .

دستی به موهام کشیدم که رضا کنارم ایستاد و گفت:

_ به چی زل زدی؟ حالت خوبه؟

سرچرخوندم به جنگل سبز چشم هاش خیره شدم، سر ی به معنی آره تکون دادم قدمی به سمت مغازهی کناریم برداشتم.

_امیدوارم حوصله مغاز گشتن داشته باشی.

خندید و خودش رو کنارم رسوند، روبه روی مغازه موبایل فروشی ایستادم و با دقت به گوشی ها نگاه کردم.

_ چیز ی می خوای بگیر ی؟

زیر چشمی نگاهش کردم و خونسرد گفتم:

_ آره اومدم آنتن تلوزیون بخرم.

تک خنده ای کرد و بهم نگاه کرد از نظر قدی هم اندازه بودیم اما رضا یکم بلند تر بود.

_ اگه آنتن می خوای واسش بگیر ی مشکلی نیست اما اینا به دردش نمی خوره.

_چرا؟ مگه اینا چشونه؟

دستی دور دهنش کشید و آروم گفت:

_ اگه می خوای گوشی براش بگیر ی از اینا نگیر، دخترا دوست دارن واسه گوشیشون قاب بگیرن اینا تک کاوره، فقط قیمت دَر کرده. مثل ما پسرا نیستن که سال به سال حتی یادمون میره گوشیمون اصلا قاب داره یا نه!

همزمان به مغازه بغلی اشاره کرد و ادامه داد.

_ از اینا براش بگیر.

نگاهی به گوشی ها انداختم و بدون هیچ حرفی داخل رفتم، رضاهم دنبالم اومد .

یکی از گوشی هایی که فکر می کردم به درد هلنا می خوره رو براش خریدم، البته با توجه به نظر ی که رضا داد. دیگه مثل قبل وقتی باهام حرف میزد حرصم درنمیاومد. انصافا سلیقشم خوب بود.

خریدمون که تموم شد اومدیم بیرون که رضا همون طور که تو گوشیش دنبال چیز ی می گشت گفت:

_اگه قاب می خوای طبقه پایین یه جا هست فقط لوازم جانبی داره.

روی یکی از نیمکت های چوبی نزدیک پله برقی نشستم و به مردمی که درحال رفت و آمد بودن خیره موندم.

_ نه بزار خودش بیاد، به سلیقه خودش بگیرم.

رضا کنارم نشست و پاروی پا انداخت، همچنان کلش تو گوشیش بود و من ذهنم درگیر آدرسی و اطلاعاتی بود که نیما بهم داد.

اینی که فرانسیس می خواد بکشمش یه دختره نسبتا جوونه که تازه نامزدش رو تو تصادف از دست داده، نمی دونم این یکی دیگه چی داره که طعمه این جونور شده.

بعضی وقتها واقعا حتی دو درصد نمیتونم پازل های بهم ریخته ذهنم رو کنار هم بچینم، وقتی زندگیم تیکه تیکه شد و هر تیکش گوشه ای افتاد به سختی هر تیکه رو دوباره کنار هم گذاشتم اما هیچ وجه مشترکی با چیز ی که قبلا بود، نداشت.

دستی تو موهام فرو بردم و به سمت عقب کشیدمش، خیلی خستم از بی خوابی چشم هام میسوخت اما، وقتی یاد اشک های هلنا و سکوتش میافتادم می خواستم سرم رو به دیوار بکوبم!

با کوبیده شدن چیز ی به بازوی آسیب دیدم صورتم از درد جمع شد و از هپروت دراومدم.

با حرص درحالی که بازوم رو فشار می دادم تا دردش قطع شه چرخیدم سمت رضا و اخم گفتم:

_ دستم! هنوز خوب نشده که این طور ی میزنی؛ مگه آزار دار ی؟ ریلکس شونه ای بالا انداخت و گفت:

_ وقتی هرچی صدات میکنم مثل بز زل زدی به مردم و جواب نمدی، چیکار کنم خب؟!

آخی زیر لب گفتم و با حرص جواب دادم.

_ چیه حالا؟

یکم نگاهم کرد اما، سمتم خم شد و گوشیش رو آورد نزدیک صورتم و لب زد.

_ این تابلو رو نگاه، تو کتابخونه انجمن پیداش کردم. به دست یارو نگاه کن درست مثل همون عکسیه که واسم فرستادی.

با چشم های ریز شده به عکس نگاه کردم، تصویر یک مرد با کلاه حالت مثلثی دراز و شنل بلند سیاه، با دقت که نگاه می کردی یک کتاب دستش بود. عکس رو یکم بیشتر زوم کرد با این که تارِ اما، حق با اون بود تمام نقش و نگارهای عجیب غریبی که روی کتاب فرانسیس بود روی اینم هست. اخم ریز ی کردم و دستی به دهنم کشیدم.

_ چیز ی نتونستی ازش بفهمی؟

یکم ازم فاصله گرفت، به صندلی تکیه داد و مردد گفت:

_ دارم می گردم متاسفانه از هرکسی میپرسم یا تازه کاره و جدید اومده انجمن ،یا اصلا حالیش نیست! اما به مبینی که نشون دادم انگار یه چیزایی می دونست، قراره بعدا باهاش صحبت کنم.

یکم روی پام خم شدم، نگاهم روی گلدون مصنوعی کنار پله برقی بود.

_ اگه خبر ی شد بهم حتما بگو.

سر ی به معنی باشه تکون داد، دستی زیر چونم کشیدم موضوع داره کم کم واسم جالب میشه!

_پاشو انگار اومدن.

نگاهم رو به سمتی که رضا اشاره کرد انداختم، روسلا و هلنا درحالی که میخندیدن به سمتمون میاومدن.

نایلون مشکی رنگی که گوشی هلنا توش بود رو از روی نیمکت برداشتم و همراه رضا بلند شدیم.

روسلا وقتی رضا رو دید با خنده دوید سمت و با خنده گفت:

_ فلش گوگولی خریدم!

“منظورش این فلش های تزئینیِ “

از لحن بامزش رضا لبخندی زد و با حالت خاصی نگاهش کرد که فقط من درک می کردم فازاین جور نگاه کردن چیه!

دستی روی گونه روسلا کشید و لپش رو کشید.

_ ببینم چی گرفتی نیم وجبی.

روسلا با ذوق یک نایلون کوچیک بهش داد، که اونم با خنده ازش گرفت. نگاهم رو از اون دوتا به هلنا انداختم که هنوزم ریز ریز می خندید.

کنارش رفتم و دستم رو دور کمرش حلقه کردم.

_ به چی میخندی؟

دستش رو جلوی دهنش گذاشت و سمتم چرخید، از دیدن اشک هایی که به خاطر خنده زیاد از چشمش چکید لبخندی از ته دل زدم. اگر قرار اشکی از چشمت بیاد باید از خوشحالی باشه!

_ این..این..دخت..دختر دیوونس، بیچاره رضا و برادراش.

با دست به روسلا اشاره کرد که همچنان با ذوق داشت چیزایی که خریده بود رو به رضا نشون می داد .

باید اعتراف کنم برای یک بارم که شده تصمیم درستی گرفتم که به این دوتا زنگ زدم و خواستم بیان، به خنده های هلنا میارزید! سر ی تکون دادم و با لبخند سمت گوشش خم شدم و گفتم:

_ پاش بیفته تو از اونم بدتری.

نایلون توی دستم رو سمتش گرفتم که با تک خنده ای ازم گرفت.

_ این دیگه چیه؟

ا دستم رو تو جیب شلوارم فرو بردم و گفتم:

_ مالِ توعه، اگر نپسندیدی بریم عوضش کنیم.

یکم با تعجب نگاهم کرد و مردد در نایلون باز کرد، مشتاق بودم عکس العملش رو ببینم، جعبه گوشی رو بیرون آورد و با چشم های گرد شده تو دستش گرفت و براندازش کرد.

کم کم نیشش شل شد که باعث شد دلم واسه ذوق کردنش ضعف بره!

انگار که همه چی به دست فراموشی سپرده شده باشه با خوشحالی پرید بالا و گفت:

_مال من؟!

فقط لبخند زدم، لبخندی که حتی یادم رفته بود چه طور ی رو لب هام نقش میبست. روسلا کنارش اومد و با لحن خوشحالی گفت:

_ وای چقدر قشنگه، مبارکته عزیزم.  

هلنا خندید و چرخید سمتم و با خوشحالی که تو نگاهش بهم داشت القا می کرد لب زد.

_ مرسی این..این خیلی خوبه!  

خنده های تو بزرگترین تشکر یِ  که می تونی ازم کنی، تو فقط بخند. همزمان رضا هم کنارمون اومد و همون طور که دست روسلا رو می گرفت گفت:

_ این جا داره شلوغ تر می شه، می خواین بریم طبقه پایین میتونید قابی چیز ی خواستید، بگیرید.

تا اومدم جوابی بدم روسلا با ذوق بازوی رضا رو گرفت.

_منم می خوام.

رضا خندید و درحالی که دستش پشت کمرش می نشست ،یکم به خودش فشارش داد و گفت:

_ بیا بریم حسود واسه توام میخرم.

اشاره ای به هلنا کردم که همچنان با ذوق داشت عکس روی جعبه رو نگاه می کرد، شک ندارم اصلا نشنید رضا چی گفت! دستش رو گرفتم که سر بلند کرد.

_ بریم طبقه پایین بگردیم.

سر ی تکون داد ، رضا و روسلا پیش افتادن ماهم پشت سرشون، هلنا جعبه گوشی رو خواست بزاره تو کیفش که نذاشتم.

_ بگیر دستت کار دارم.

سوالی نگاهم کرد اما، چیز ی نگفت بچه آنقدر ذوق کرده زبونش بند اومده.

با راهنمایی های رضا به مغازه فوق العاده بزرگتر و شیک تر ی رفتیم که کلا وسایل جانبی داشت، دور تا دور مغازه قفسه بندی های کوچیک و مرتبی گذاشته بودن و برای هر مدل گوشی یک سر ی قاب به صورت چیدمانی قرار دادن. برای لحظه ای نور زیاد مغازه چشم هام رو اذیت کرد اما، با گذشت چند دقیقه بهتر شد.

کنار یکی از قفسه ها که کلا کیف گوشی و تبلت بود ایستادم. سمت مرد نسبتا مسنی که فروشنده بود چرخیدم ومدل گوشی هلنا رو گفتم، ازش خواستم هر چندتا مدل قاب و کیف داره برام بیاره که ماشالله، خودش یک قفسه کامل رو تشکیل می داد.

دست هلنارو گرفتم کشیدمش سمت قفسه و گفتم:

_ برو هرکدوم خواستی و خوشت اومد بردار.

یکم مردد نگاهم کرد، هنوز برق خوشحالی گوشی تو چشماش درحال رقص بود که با این حرفم پر رنگ تر شد اما، سکوت کرد و سرش پایین انداخت، با یکم مکث و صدای آرومی گفت:

_ قاب نمی خوام، همین که گوشی برام خریدی بسه.

ابروهام بالا پرید و متعجب نگاهش کردم.

_ واسه چی نمی خوای؟ تو که پایین داشتی با ذوق ازشون کلی تعریف می کردی؟

لبش رو گاز گرفت و سکوت کرد، نمی دونم چرا مردد بود، حس می کردم خجالت میکشه اما آخه چرا؟  نکنه من بلد نیستم چه طور ی رفتار کنم؟

رضا که انگار تردید هلنا رو دید، در گوش روسلا یک چیزی گفت، اونم فور ی هرچی دستش بود گذاشت سرجاش اومد دست هلنا رو گرفت و سمت قفسه ها کشوندتش با خنده لب زد.

_ بیا کیف پول این عشقتو خالی کنیم، چه طور دلت میاد واسه گوشیت از اینا نخر ی آخه!

یکم اومدن عقب تر وبه حرکاتشون نگاه کردم.

_ سخت نگیر عادیه.

بدون این که چشم از شون بردارم با اخم گفتم:

_من بلد نیستم چه طور رفتار کنم؟ چرا آنقدر ازم خجالت میکشه؟  

رضا دستی به لبه کت مشکی رنگش که زیر نور کمی می درخشید کشید و با صدای آرومی نزدیک صورتم با خنده نجوا کرد.

_  با اون جذبه و عربده کشی هات، غرورت و امر نهی کردن افراد زیر دستت به عنوان یه رئیس کاملا حق داره که خجالت بکشه.

با اخم چرخیدم سمتش که بلند تر خندید.

_ به خدا جدی میگم، تو برخورد اولی که باهم داشتیم من به شاهرخ گفتم داداشت از اینایی که با یه مَن عسل هم نمیشه خورد. حتما این جَنگولک باز ی هات رو دیده که الان آنقدر خجالت می کشه و کپ کرده.

_ تجربه داشتی شما؟!

به لحن پر حرصم، لبخند کجی تحویل داد و با صدای گرفته ای گفت:

_ من از تو بدتر بودم، قبلا هم بهت گفتم من و تو زیادی شبیه همیم تو فقط گذشته منی البته با شیب ملایم تر، اگه روسلا نبود فکر کنم الان استادت بودم.

نگاهم رو چند لحظه به روسلا انداختم که با ذوق و حوصله به حرف های هلنا گوش می کرد. آب گلو رو قورت دادم و نفسی تازه کردم.

_ ببینم، روسلام این جور ی بود؟ منظورم این که خب تو بالستی، مثل من ولی اون تبدیلشوندش، من مزه خونشونو چِشیدم بعضی وقتا نمیشه تحمل کرد و جلوی عطش رو گرفت.

رضا همون طور که نگاهش روی تابلو کوچیک کنار یکی قفسه ها بود و انگار داشت می خوند ی داخلش نوشته آروم گفت:

_ چرا، میشه سخته اما، شدنیه.

سکوت کردم، واقعا بودن این دوتا کنار هم برام از عجایبِ، هرچند که من و هلنا هم همچین زوج نرمالی در آینده نخواهیم بود. دستی کنار لبم کشیدم، باید اعتراف کنم فقط از صبح نصف انرژیم رو واسه جلوگیر ی از خمیازه کشیدن صرف کردم .

نمی دونم سوال کردن این مسائل چقدر درسته درهرحال کمی شخصی بود، مردد گفتم:

_ اونم دفعه اول که بردیش بیرون این مدلی بود؟

نمی دونم این حرفم چی داشت که رضا نتونست جلوی خودش رو بگیره بلند زد زیر خنده که باعث شد، دخترا سمت ما برگردن و با تعجب نگاهمون کنند.

مگه چیز خنده دار ی گفتم! نفس عمیقی کشیدم، حس می کردم هوای داخل مغازه یکم خفس درهرحال به خاطر سرما سیستم گرمایشی پاساژ کار می کرد .

دستی به پیشونیم کشیدم و موهام رو عقب فرستادم، رضا بعد از خندیدن دستش رو جلوی دهنش گذاشت و نزدیک گوشم خم شد و آروم گفت:

_ راستش رو بخوای دفعه اولی که من و روسلا بیرون رفتیم، خرید نبردمش فقط رفتیم یه جای سرسبز بگردیم.  

مکث کرد که دیدم بازم ریز ریز میخنده. انگار زیادی خاطراتش بامزست که فقط می خندید! با مکث درحالی که نگاهم به صندلی های تک نفره کنار در ورودی بود گفتم:

_خب؟

لبش رو گاز گرفت کمی سمتم خم شد و ادامه داد.

_ راستش ما دوتا ته رمانتیک بودیم. من که روز قبلش آسیب دیده بودم، کلا داغون! با وجود مجروح بودنم از دست دکترا جیم زدم. با روسلا رفتیم جنگل جات خالی چنان پرتم کرد تو رودخونه که تاشب باسنم درد می کرد .

با این حرفش منم پقی زدم زیر خنده انصافا خوب کرده دلم خنک شد من جاش بودم یک جور ی پرتش می کردم غرق شه، بی خود نیست هلنا گفت دیوونست. به نظر میاد زیادی شیطون باشه برعکس هلنا که آروم و مظلوم بود.

با خنده دستی به شونش کشیدم و گفتم:

_ دمش گرم، دلم خنک شد.

این بار رضا با اخم نگاهم کرد و من زدم زیر خنده.

_ پسرا به چی میخندید؟

سرم رو بلند کردم و به چهره کنجکاو جفتشون خیره شدم، در جواب روسلا با انگشت به رضا اشاره کردم و گفتم:

_ هیچی آبجی داشتیم راجب غرق کردن رضا صحبت می کردیم، که چقدر خوب میشه که شما سر ی بعد خواستی اینو پرتش کنی تو آب یه جای عمیق تر پرتش کن بلکم ماهم راحت شدیم.

روسلا لبش رو گاز گرفت و با خنده درحالی که یکی از جلد هارو به هلنا می داد لب زد.

_ آقای محسنی داشتیم؟ دلتون میاد غرق شه؟ دستم رو داخل جیبم فرو بردم و خیلی خونسرد گفتم:

_کم نه!

این بار هلنا هم همراه بقیه خندید. روسلا با خنده سر ی به معنی تاسف تکون داد و چیز ی نگفت ،هرچی بیشتر میگذره بیشتر از رضا خوشم می اومد. بالاخره کار دخترا تموم شد، بعد حساب کردن وسایل و خرت و پرتها بیرون اومدیم، به جلوی در خروجی که رسیدیم، هلنا پرید بغل روسلا و بعد از کلی تعارفات تشکر کردن از هم خداحافظی کردن..

دیگه هوا تاریک شده بود، رضا اومد نزدیکم و همون طور که باهام دست می داد گفت:

_ ماشین نیاوردی برسونیمتون.

دستش رو به گرمی فشردم و گفتم:

_ نه ماشین هست. ممنون امروز همراهیمون کردید.  

با فشار آرومی دستم رو ول کرد و با لبخند سر ی تکون داد.

_کار ی نکردم، بدم نشد ماهم یه بادی به کلمون خورد.

بعد خداحافظی با هلنا اون دوتا سوار ماشین شدن و رفتن، من و هلنا هم رفتیم اون ور خیابون و سوار ماشین خودمون شدیم. به جان خودم آنقدر خسته بودم که چشم هام وا نمی شد فقط می خواستم برم خونه تا فردا بخوابم.

وسیله زیاد نداشتیم اما، همون چندتا دونه رو هم صندلی عقب گذاشتم و استارت ماشین رو زدم، با توجه به تاریک شدن هوا هرچه زودتر از این منطقه بریم بیرون بهتره، حداقل به ترافیک نخوریم که اصلا اعصاب این مورد رو ندارم.

دنده رو جابهجا کردم و یکم به حرکتمون سرعت دادم.

_ شاهین.

بدون این که نگاهش کنم ناخودآگاه هیچ کلمه دیگه ای غیر از جونم به زبونم نیومد، صادقانه ترین کلمه ای که می تونم بگم جونمم واست میدم.

_جونم؟

دستی به شالش کشید و همون طور که موهاش رو مرتب می کرد با لحن آروم و خجالت زده ای گفت:

_ بابت امروز ممنون، راستش خیلی خوب بود.

لبخندی به روش زدم، من حتی اگر تمام عمرم رو هم صرف خوبی و محبت به تو کنم، حتی ذره ای از گذشته رو نمیشه جبران کرد.

نفس عمیقی از اکسیژهای گریزون اتاقک ماشین کشیدم و همون طور که حواسم به جاده بود نگاه کوتاهی بهش انداختم.

_ کار ی نکردم، بهت قول داده بودم. فقط بگو ببینم دیدن روسلا خوب بود یا گوشی خریدن؟ زیرچشمی حواسم به حرکاتش بود لبش رو گاز گرفت و با لحن بامزه ای گفت:

_ جفتش اما، خوب بودن امروز به خاطر بیرون اومدن با تو بود.

ته دلم حس خوبی بهم دست که هرچی سعی کردم جلوی لبخندم رو بگیرم موفق نشدم، سکوت کردم و اونم چیز ی نگفت یکم که گذشت چیز ی که بدجور داشت تو مخم رژه می رفت رو به زبون آوردم.

_ نمی خوای بگی اون پسره که صبح دیدیم کی بود؟

با این حرفم تو صندلی کمی تکون خورد، حس کردم هول کرد. دست خودم نیست من یک مردم و شاید زیادی حساس و نگران، حتی تصور این که قبل من کسی وارد زندگیش شده باشه باعث میشه تا مرز دیوونگی برم.

_ندا بهت نگفته؟

فقط سر ی به معنی نه تکون دادم و گفتم:

_ می خوام خودت بگی.

چند لحظه خیر داشتبرد شد، هرچی اون مکث می کرد من بیشتر حس می کردم دارم آمپر

میچسبونم. عصبانیتم رو با فشار دادن فرمون کنترل می کردم که صدای آرومش توی ماشین پیچید.

_ قبلا که تازه دنبال کار می گشتم خیلی کمکم کرد ،یه مدت تو رستورانش کار کردم البته ندا اینارو نمی دونه، چون این جریان واسه چند ماه بعد از مرگ پدر و مادرمه. اون جا آشنا شدیم.

این همش نیست، با حرص درحالی که سعی می کردم صدام بالا نره گفتم:

_ خواستگارت بوده؟

باتعجب و چشم های گرد شده سمتم چرخید و آب گلوش رو قورت داد. از نگاهش همه چی دستگیره آدم می شد وقتی نگاه منتظرم رو دید کمی با زبون لب هاش رو تر کرد و با اخم کمرنگی جواب داد.

_ بود اما، جواب منفی شنید!

با حرص گفتم:

_اونوقت چرا جواب منفی دادی؟

با تعجب نگاهم کرد، نمی دونم چرا ازش این رو پرسیدم. فقط حس کردم بدجور رگ غیرتم بالا زد. زیر چشمی نگاهم کرد و درحالی که پایین مانتوش رو می کشید آروم گفت:

_چرا می پرسی؟ یه چیز ی بود تموم شد رفت دیگه.

کنترلی رو خودم نشدم، ناخودآگاه صدام رو بالا بردم و درحالی که بدجور فرمون رو فشار می دادم گفتم:

_ من همه چیز رو باید بدونم!

از دادم کپ کرد، نمی دونم چرا انقدر حس بدی بهم دست داده بود. مدام تو ذهنم این می چرخید که نکنه قبل من یکی رو دوست داشته!

_ جواب منفی دادم چون؛ شرایطم خیلی بد بود. میلاد از نظر طبقاتی خیلی بالا بود و من شرایط خوبی نداشتم. بعدشم ازش خوشم نیومد.

با شنیدن جوابش نمی دونم چرا آنقدر عصبانی و ناراحت شدم، وقتی شروع کردن به گفتن جواب از اولین جملش آتیش گرفتم یعنی اگر شرایط جور می شد بله رو می دادی؟ اما با جمله آخرش که گفت خوشش نیومد آروم تر شدم .

شاید خیلی مسئله مهمی هم نباشه ولی بدجور داشت بهم فشار میآورد. حس می کردم الان باید برم با ماشینم از روش رد بشم .

ناخودآگاه تصویرش جلوی چشم ها نقش بست، همچین چیز بدیم نبود، اصلا غلط کرده از هلنا خوشش اومده!

رسما با خودم درگیر بودم و تو دلم نمی دونم داشتم به اون فحش می دادم یا خودم که با صدای هلنا حواسم رو جمع کردم.

_ شاهین سرعتت خیلی زیاده!

نگاهی به سرعت ماشین انداختم، صد و هشتاد تا تو بزرگراه! چه خبره؟

تا افسر گیر نداده فور ی سرعت رو پایین آوردم و چنگی به موهام زدم، منم عقل ندارم مگه مهمه تو گذشته چی پیش اومده؟

هلنا دختر تکمیلیِ  وقتی منِ بی لیاقت نتونستم نگهاش دارم صد درصد باید براش خواستگار بیاد، حرصم از خودم میگیره که عرضه نداشتم زود ول کردم، زود تسلیم اون فرانسیس گور به گور ی شدم. تمام مدت فکرم درگیر بود و هیچ حرفی بینمون ردوبدل نشد نمی خواستم این طور ی شه اما، دست خودم نبود واقعا عصبی بود و دلیلیشم نمی دونستم.

به عمارت که رسیدیدم بچه ها در رو برامون باز کردن و من حتی حوصله پارک کردن ماشین روهم نداشتم.

ماشین رو نزدیک خود خونه نزدیک راه پله ها خاموش کردم و چرخیدم سمت هلنا که کلا سکوت کرده بود و خیره داشتبرد بود. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با آرامش و ملایمت صحبت کنم، تقصیر این بیچاره چیه؟ _ پیاده نمیشی؟  

سرچرخوند و نگاه نگرانی بهم انداخت، هیچ چیز ی نمیتونستم بگم اصلا به ذهنم نمیرسید.

آروم از ماشین پیاده شد و بدون هیچ حرفی سمت در خونه رفت .

با پوف کلافه ای خودمم از ماشین پایین اومدم که یادم افتاد وسایل رو یادش رفت ببره، خم شدم سمت صندلی عقب و همه خرتو پرت هارو برداشتم و در ماشین رو بستم.

عمارت ساکت ساکت بود و اکثر چراغ ها زحمت روشن بودن به خود ندادن، این یعنی ندا و دانیار نیستن ماشین دانیارم تو حیاط نبود.

بیخیال سوئیچ ماشین رو توی جیبم فرو بردم و با قدم های شمرده از پله های جلوی در ورودی به سمت در اصلی سالن رفتم.

چشم هام از بی خوابی میسوخت و فقط دلم می خواست بخوابم.

نگاه خستم رو به اطراف انداختم خبر ی از هلنا هم نبود، مثل این داغون های کتک خورده از پله ها بالا رفتم، نایلون خرید ها رو تکونی دادم و تو اتاق رفتم، اول کتم رو درآوردم چون حس می کردم داره خفم می کنه، لباس زیرش عوض کردم و مثل جنازه خودم رو پرت کردم رو تخت ،یک چند ساعت بخوابم بلکه حالم بهتر شه .

تا چشم هام گرم شد یاد گوشی هلنا افتادم و فحشی نثار عقل از کار افتادم کردم. دروغ چرا حال نداشتم برم پایین، همون طور ی رو تخت نشستم و گوشیش رو از داخل جعبش درآوردم.

با چشم های خمارم یکم سمت میز کنار تختم خودم رو کشیدم و با کشیدن چراغ خواب از برق ،گوشی هلنا رو جاش به شارژ زدم و دوباره رو تخت ولو شدم.

 ***

“هلنا”

تا جایی که می شد سرم رو زیر دوش آب نگه داشتم وقتی دیگه قشنگ حس خفگی بهم دست داد به خودم زحمت دادم و سرم رو عقب کشیدم اما، بازم با یادآور ی قیافه پکر شاهین با حرص چشم هام رو که به خاطر کف و شامپو می سوخت رو محکم بهم کوبیدم.

گندت بزنه میلاد چرا دیروز باید اون جا سبز بشی؟  

وای خدا اصلا دوست نداشتم شاهین بفهمه که صاحاب کارم ازم خواستگار ی کرده، درسته یک چیز واسه قدیم بوده اما، بازم دوست نداشتم!

با حرص موهام رو چنگ زدم، هی می خوام خودم رو دلدار ی بدم بگم جهنم، چیز مهمی نبود که! دیگه واسه یک دختر باید خواستگار بیاد، حالا می خواد هر خر ی باشه.

اما، هرچی تو ذهنم بی اهمیت بودن موضوع رو ثابت می کردم با یادآور ی قیافه عصبی و ناراحت شاهین به اثباتم گند زده می شد.

کل حموم رو بخار گرفته بود و حس می کردم کمی نفس کشیدن برام سخت شده، دوش آب گرم رو بستم و با دست تمام موهام رو به عقب فرستادم.

ولی خدایی اگر میلاد رو فاکتور بگیریم، خیلی خوشگذشت! حس می کردم نسبت به دیروز صبح خیلی حالم بهتر شده.

بقیه کارهام رو کردم و سریع از حموم بیرون اومدم، ساعت نزدیک یازده صبحِ اما نه خبر ی از شاهین هست نه این ندای زلیل شده معلوم نیست با داداشش کجا پیچوندن که از دیروز نیستن.

جلوی آینه ایستادم و با تمام کلافگی که بدجور حالم رو دربرگرفته بود، موهای بلندم رو خشک کردم ،همینم مونده تو این هاگیرواگیر مریض شم!

نگاهی به چهره ام انداختم، نسبت به قبل دیگه شبیه مرده ها نبودم! از موقع ای که شاهینم حالش بهتر شده سعی کردم حداقل به خودم برسم.

کارم که با موهای بدبختم تموم شد با حوله جمع کردمش و رفتم تو سالن همچنان غرق سکوت! آدم تو خونه به این بزرگی خوف می کنه به خصوص که کسی نباشه.

چند دقیقه ای روی مبل سه نفره نزدیک آشپزخونه نشستم و به به دیوار زل زدم اما، قبل از این که باز ذهنم افسار پاره کنه و شروع کنه به کنکاش فکرهای مسخره با شنیدن صدای در و  ورود یک ماشین به حیاط عمارت، سرم رو سمت پنجره چرخوندم.

فکر کنم نداست که برگشته، برای مطمئن شدن از حدسیات بلند شدم و کنار در ورودی ایستادم که دیدم بله!

ندا و دانیار در حالی که می خندیدن به سمت در می اومدن، دستی به سر و وضعم کشیدم همه چیم خوب بود!  

ندا تا وارد خونه شد، با لبخند خواستم حرفی بزنم که چنان سمتم خیز برداشت که از پشت نزدیک بود زمین بخورم! با چشم های گرد شده نگاهش کردم که سمت صورتم خم شد و با چشم های شیطون و ابرو های بالا پریده گفت:  

_ فقط بگو سیسمونی چه رنگی بگیرم!

آنقدر هنگ بودم که اصلا نفهمیدم چی گفت! همزمان دانیار هم داخل اومد، با دیدن ندا که درست تو حلقم بود خندید، رو کرد سمتم و سلام کرد.

از سرشونه ندا بهش نگاه کردم و با لبخند هولی جوابش رو دادم گفتم:

_ ندا چه مرگته؟ خفه شدم برو کنار!

نوچی زیر لب گفت، ابرویی بالا انداخت و با شیطنت نگاهی به سرتا پام انداخت.

_بحث و عوض نکن بنال بینم.

دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم:

_ کدوم بحث؟ چی بگم؟

_ اول بگو سیسمونی چه رنگی بگیرم بعد میریم سراغ سوال های خاک برسر ی!

چشم هام تا آخرین حد ممکن گرد شد، نفس عمیقی کشیدم یکم ندارو به عقب هول دادم.

_سیسمونی چی؟ اسکول نمودی؟

دانیار ریز خندید و بدون هیچ حرفی سمت یکی از اتاق ها رفت. ندا یک نگاه از اون نگاه قهوه ای کن های معروفش بهم انداخت و گفت:  

_باشه باشه جهت کابلو خوب گرفتی عین آینه ست، اصلا برفک هم نداره اوکی حله. حالا بگو ببینم دیشب چی شد بگو تا خونت و نخوردم. اوسکول چی نمودم؟ شلمغز میگم چه غلطی کردین؟  

تازه دوزاریم افتاد و خدارو شکر کردم که دانیار الان این جا نیست که آب شدنم رو ببینه، لبم رو گاز گرفتم و با صدای آرومی دست ندارو سمت خودم کشیدم.

_ هیس یواش! چرا چرت میگی؟ خجالت بکش بچه زشته.

ندا تخس نگاهم کرد، انگار قصد نداشت آروم صحبت کنه با لبخند شیطانی گفت:

_ جون من خجالتت رو بزار کنار بدون سانسور بگو چه غلطی کردید. بعدم گیر الکی به صدای من نده خودت می دونی من در گوشی حرف میزنم کل عمارت می فهمن  پس خودت و خسته نکن، زرتو بزن.

با حرص دستم رو زدم به سینم و گفتم:

_ ندا زشته آروم حرف بزن، دیشب خبر ی نبود اصلا قرار نیست خبر ی بشه.

چشم هاش گرد شد و یک قدم عقب رفت.

_وا یعنی این شاهین آنقدر کبریت بی خطره؟  من رو باش چقدر دیشب نقشه کشیدم واسه سیسمونی و اینا! چقد دیشب با دانیار خندیدم. خدا لگدتون کنه، حداقل یه تف تو صورت هم می انداختین از بس نشستی فیلم ایرانی دیدی مخت تک بعدی شده بدبخت.

عرق شرم روی پیشونیم نشست یعنی عاشق این ندام که حتی یک ذرم حیا نداره! آبروی نداشتمون رو برد هیچ، تازه ترورمون هم کرد. با ورود دانیار بی هوا چرخید سمتش و با حرص گفت:

_ بابا دانی اسکول شدیم این شاهینم هیچ غلطی نکرده نگفتم برو ویز ویز کن از فازه این شلمغز ی بیاد بیرو..

دیگه هرچی بود داشت به باد می رفت، قبل این که تا ته جریان رو با رسم شکل بگه سمتش خیز برداشتم و دستم رو روی دهنش گذاشتم، حتی روم نشد برگردم ببینم دانیار تو چه وضعیتیِ ! من این جا از دست  کارای این دق نکنم سکتم صد درصده!

همچنان داشت واسه خودش توضیحات میداد فقط چون دستم روی دهنش بود یک مقداریش گنگ بود!

بالاخره کلافه شد و دستم رو از روی دهنش پایین کشید سمتم سرچرخوند و با صورتی که عصبی به نظر می رسید گفت:

_ زهرمار! خفم کردی!

دستم رو جلوی صورتم گرفتم که به خاطر صحبت های ندا توفی شده بود، با چندش نگاهی به چهرش انداختم.

_ آبرومون رو بردی دختر، الهی گرگ گازت بگیره.

حق به جانب سر ی تکون داد و با دست به دانیار بیچاره که نمی دونست بخنده یا عادی باشه اشاره کرد.

_این دانیارو میبینی؟ از گرگ بدتر تاحالا حریفم نشده هیچ جدوآبادشم آوردم جلو چشاش .یه دعای قشنگ تر برام بکن، بلکم این بختمون واشد یه کبریت بی خطر هم گیرم افتاد بتونم پدرشو دربیارم.

یکی کوبیدم به پیشونیم و سر ی از روی تاسف تکون دادم، خدا کرمت رو شکر دوستامون هم عجیب غریب و داغوناند، خدا من رو بکش آبروِ نداشتم به ملکوتت پیوست.

نگاه شرمنده به دانیار انداختم که دیدم سرش رو تکونی داد و سمت آشپزخونه رفت، با نگاه تا موقع ای که کامل بره داخل تعقیبش کردم که با داد ندا، سمتش چرخیدم.

_ داداش منو دید نزن. رئیس بی عصابمون کو؟  با اخم کمرنگی گفتم:

_ نمی دونم، فکر کنم خوابه.

سر ی به معنی باشه تکون داد و همون طور که شالش رو از سرش درمیآورد تا مرتبش کنه، با سر به طبقه بالا اشاره کرد.

_ من موندم پس شما دوتا چه غلطی کردید که این، آنقدر خستس تا الان خوابه، قبل اومدن تو به این جا ساعت هفت صبح حکومت نظامی اعلام می کرد، الان نزدیک ظهره میر ی صداش کنی یا برم قشنگ بیدارش کنم؟

دست به سینه نگاهش کردم، عین خیالش نبود و کاملا داشت با عینک و موهاش ور می رفت.

نخیر، من حریف این دختر نمیشم، از طرفی وقتی یاد فکر ی که دربارمون کردن میفتم خندم میگیره و یک جورایی خجالت می کشم، از طرف دیگم حرصم گرفته!

بالاخره دست از سر نگاه کردن بهش برداشتم و همون طور که از کنار مبل ها رد می شدم تا به پله ها برسم زیر لب گفتم:

_یکی طلبت ندا.

خندید و جوابی نداد، با قدم های آروم پله ها رو یکی یکی به سمت بالا طی کردم، به راهرو کوچیک جلوی درش که رسیدم اول دستی به موهای خیسم که به خاطر وحشی باز ی ندا کمی بهم ریخته شده بود کشیدم و هوله رو روش تنظیم کردم.

با نفس عمیقی به در اتاقش چند بار ی کوبیدم و منتظر موندم تا جواب بده اما، هرچی صبر کردم جوابی نیومد.

با دستم گوشه بالای پلکم رو کمی خاروندم و بازم در زدم.

_ یعنی هنوز خوابه؟

صورتم رو سمت پایین راهپله انداختم، خبر ی از ندا نبود مردد دستگیره در رو چرخوندم و یکم لای در رو باز کردم.

سرم رو جلو بردم و داخل اتاق سرکی کشیدم که با دیدن شاهین که با موهای بهم ریخته رو تخت نشسته بود و خواب آلوده نگاهم می کرد یک لحظه چشم هام گرد شد.

_ بیدار ی؟  

خمیازه ای کشید و با دست اشاره کرد داخل برم، صاف ایستادم و در اتاقش رو کامل باز کردم.

_ چرا در زدم جواب ندادی؟

ا دستش رو پشتش، روی تخت قرار داد و کمی به سمت عقب خودش رو کشید و با صدای گرفته نجوا کرد.

_ می خواستم بیای تو.

_ از کجا فهمیدی منم؟!

با نفس بلندی که صداش رو شنیدم کشش رو تموم کرد و تیر نگاهش به چشم هام خورد، باز یاد دیروز افتادم و قیافه پکرش، هنوز یکم ناراحت به نظر می رسید.

_ چون ندا اصولا در نمیزنه همین طور ی میاد تو، دانیارم یک بار در میزنه جواب بدم یا ندم میاد تو ،تنها کسی که آنقدر در میزنه تا جواب بدم تویی، بعدم مدل در زدنت فرق داره.

سرم رو انداختم پایین و به فرش خیره موندم، ته دلم از این که حتی به مدل در زدنم هم توجه کرده یک جور ی شد.

دستی به گوشه تونیک آبی رنگم کشیدم و آروم گفتم:

_ ندا و دانیار برگشتن، بیا پایین فکر کنم کارت دارن.

چیز ی نگفت که سمت در چرخیدم و به مقصد فرار کردن، قدم های بلند برداشتم.

_ هلنا صبر کن.

با نفس عمیقی سمتش چرخیدم و سوالی نگاهش کردم، نگاه گیرایی به سرتا پام کرد یکم خم شد و با دستش چند بار ی روی تشک تخت کوبید. نمی دونم چرا مردد بودم برم کنارش بشینم یا نه؟

اما، قلبم هم یک پا زورگوعه واسه خودش، مسیر رفته رو برگشتم روی تخت نزدیکش نشستم، انگار که از حرف گوش کردنم خوشحال شده باشه لبخندی بهم زد، سمت میز کنار تختش خم شد و چیز ی رو برداشت، تا کارش رو کنه نگاهم رو به آینه و میزش انداختم.

ناخودآگاه با دیدن شیء فوق العاده آشنایی با چشم های ریز شده نگاهش کردم، زیادی آشنا بود، بی اختیار از جام بلند شدم و جلوی میزش ایستادم. از بین عطر و ادکلن هاش، عطر کوچیکی که دورش با روبان قرمز رنگی تزئین شده رو برداشتم.

اخمی بین ابروهام نشست، درش رو آروم باز کردم که رایحه بوی تلخش به بینیم نشست، این عطر یِ  که دوسال پیش آخرین بار دیدمش، دستی به روبان های کوچیکش کشیدم، من خودم اینارو چسبوندم. دوباره به میز نگاه کردم ساعت چرم مشکی رنگی که با پولای خودم واسش خریدم!

خیره خیره عطر و ساعت بودم باورم نمیشه که هنوز نگهش داشته!

سرم رو بالا آوردم و از تو آینه به چشم های شاهین نگاه کردم که موشکافانه و با حالت  خاصی قفل دستم و عطر و ساعتی بود که بین انگشت هام میفشردم.  

لعنتی این رو نگه داشتی؟ این همه مدت؟ بهت زده سمتش چرخیدم که نگاهش رو از دست هام سُر داد به چشم های بغض کردم.

 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان ترس از مه

رمان ترس از مه پارت آخر

رمان ترس از مه جهت مشاهده به ترتیب رمان ترس از مه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *