خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 83

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 83

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

نمیدونم از شوک زیاد بود یا حرفایی که یک سال تموم تشنه شنیدنش بودم اما اصلا نمیتونستم حرف بزنم.
نمیتونستم بگم تو فکر کردی من چی کشیدم؟ فکر کردی کنار برادرت بودن و به تو فکر کردن خیلی شیرین و آسونه؟ فکر کردی اینکه با یکی دیگه زندگی کنی و تمام زندگیت با رویای یکی دیگه زندگی کنی خیلی لذت بخشه؟
فکر کردی من خیلی دلم میخواست ازت جدا باشم؟ فکر کردی از دست دادن دستات…ندیدن برق نگاهت…دختر دختر گفتنات آسونه؟
من یک سال تموم با یه شبح زندگی کردم…یه شبح که از تمام وجودش فقط فکرش توی سرم بود…فقط رویاهاش جلوی چشمام بود.
به خودم که اومدم از حرص نفس نفس میزدم و خیره به کاوه صورتم از اشک خیس بود.
با عصبانیتی که توی چهره اش مشهود بود لبخند زد…تضاد جذاب لعنتیش حتی توی دعواهاش هم مشهود بود!
کاوه-هنوزم بلند فکر میکنی؟!
بازم بلند فکر کردم؟!
این چجور سِرّی بود که این خصوصیتم فقط کنار کاوه فعال میشد!
چرا یک سال تموم جلوی کارن اینطوری نبودم؟!چرا این خصوصیت خاص فقط کنار یه ادم خاص به کار میوفتاد؟
شاید چون اونقدر محو چشماش میشدم که نمیفهمیدم دارم فکر میکنم یا حرف میزنم!
شاید چون کنارش اونقدر زمان از دستم در میرفت که نمیتونستم مرز بین رویا و واقعیت رو تشخیص بدم.
دلم میخواست لبخند بزنم…دلم میخواست بهش بگم چقدر هنوزم دوستش دارم اما عصبانیتی که از قضاوت بی جا اش داشتم امانم نمیداد.
برای همین دندونام رو روی هم فشردم و گفتم:نگه دار.
کاوه-پوف کژال مسخره بازیو شروع نکن. اون دفعه که از ماشین پیاده شدی برات عبرت نشد که حالا باز میخوای وسط خیابون بری از ماشین پایین؟
-ایناش به تو مربوط نیست گفتم نگه دار.
کاوه-هنوزم منو دوست داری نه؟!

حق با اون بود…هنوزم دوسش داشتم…هنوزم بجز چشمای آبی رنگش رنگ دیگه ای توی ذهنم نمیومد اما دلیل نمیشد جلوش به همه چیز اعتراف کنم…دلم نمیخواست اینبار هم اولین کسی که توی عشق پیش قدم میشه من باشم.
با عصبانیت شدید تری گفتم:حرفاتو زدی نگه دار.
کاوه-جواب منو ندادی…هنوزم منو دوست داری؟
از لجبازی بیش از حد اش حرصم گرفت و تقریبا با جیغ گفتم:همینجا نگه دار…گفتم نگه دار.
پوفی کشید و گفت:خیلی خب جیغ نزن.
ماشین رو کنار خیابون تقریبا خلوتی پارک کرد و برگشت سمتم تا چیزی بگه…اما منتظر نموندم …سریع از ماشین پیاده شدم و در رو با تمام توانم به هم کوبیدم.
راهی رو پیش گرفتم که حتی خودمم نمیدونستم مقصدش کجاست فقط میخواستم از دست کاوه راحت بشم…اما خودمم میدونستم این ممکن نیست…از خودش فرار میکردم…با رویاش چیکار میکردم؟!
با جای بوسه هاش روی لب هام و تنم چیکار میکردم؟
این چیزا با فرار کردن از دست جسم کاوه از بین نمیرفت…فقط با مرگ من به پایان میرسید!
زیاد دور نشده بودم که دستم توسط کاوه کشیده و بین انگشتای کشیده اش زندانی شد.
برگشتم سمتش و با چشمایی که از اشک تار میدید گفتم:چیه…باز از جونم چی میخوای؟ چرا راحتم نمیزاری؟ چرا هیچوقت از فکرم پاک نمیشی لعنتی؟
کاوه محکم تر بازوم رو فشرد و گفت:کژال فقط جواب سواا منو بده…هنوزم منو دوست داری؟
-نه ندارم…دوست ندارم.
کاوه کمی صورتش رو بهم نزدیک کرد…طوری که نفس های گرمش پوستم رو نوازش میکرد و گفت:دروغ میگی…چشمات ترو لو میدن!
-چشمام هیچی رو لو نمیدن…من دوست ندارم.
هر دو بازوم رو توی دستاش گرفت و گفت:به من دروغ نگو…بگو منو دوست داری.
حقیقت محض بود…حقیقتی که از اعتراف کردنش واهمه داشتم…حقیقتی که اگر بهش اعتراف میکردم زندگی چندین نفر به باد میرفت!سعی کردم دستام رو از حصار دستاش آزاد کنم و همونطور که مشت به سینه اش میزدم گفتم:ازت متنفرم…من ازت متنفرم من دوست ندارم ازت…
اما باقی حرفم با داغی و نرمی لب هاش که روی لب هام نشست توی گلوم خفه شد و خشک شدم.!

و بوم…ضربان قلب ساکن ام به سمت بینهایت رفت…تمام خون توی بدنم انگار منتظر چنین لحظه ای بود تا به جریان بیوفته.
از کمر بلندم کرده بود و روی هوا معلق نگه ام داشته بود تا تقریبا هم قد اش بشم و البته از فرار کردنم جلوگیری کنه!
طعم شیرین لب هاش…لب های من که بین دندون هاش فشرده میشد تا با کبودی شدنش فریاد بزنه مالک اش کیه.
دستام بدون اجازه ام دور گردنش حلقه شد و بدنم خودش رو محکم تر بهش فشرد تا توی بند بند وجودش غرق بشه.
نمیدونستم لذت ببرم عذاب وجدان بگیرم…گریه کنم یا بخندم…با کارن بمونم و به کاوه فکر کنم یا با کاوه فرار کنم و تو فکر عذاب وجدان کارن باشم
باید قبل از لذت بردن حرف میزدم…باید قبل از تصمیم گرفتن با کاوه تکلیفم رو روشن میکردم.
برای همین دستام رو دو طرف صورتش گذاشتم و سعی کردم لب هایی که لا به لای دندون هاش گرفتار بود رو خلاف میل خودم آزاد کنم.
تقریبا به زور ازم جدا شد…چشمامون به قدری خمار بود که حتی از فاصله کوتاه هم نمیتونستیم درست همدیگه رو ببینیم…بالا پایین شدن سینه هامون از نفس نفس زدن باعث میشد نخوام حتی یک ثانیه هم این مرد لعنتی رو ترک کنم!
کاوه آروم منو زمین گذاشت و گفت:کارن اذیتت کرده؟
با بغضی که نمیدونم برای چی و از کجا اومده بود گفتم:کارن حتی به من دست هم نزده
صورتم رو با دستاش قاب گرفت و گفت:مگه میشه ادم مرد باشه و جلوی تو مقاومت کنه کژال؟!راستشو به من بگو…بهت دست زده؟ به زور اذیتت کرده؟ چیکارت کرده که قبول کردی باهاش عروسی کنی؟!
سرم رو انداختم پایین و گفتم:تصمیم خودمه کاوه.
کاوه-چرا؟ از من بهتره؟
اشکام گونه ام رو نوازش کرد…اما صدای هق هق زیر لبی ام هم همراهش اومد…برای اولین بار جلوی کاوه…چشم تو چشم و رو در رو بلند گریه کردم.
انگشتای باریک کاوه گونه ام رو آروم و نوازش وار از اشک پاک کرد و با خنده ای که بغض توش موج میزد پرسید:بالاخره تونستی بلند گریه کنی؟!

میون گریه خندیدم…یکی از زیباترین حس های دنیا بود اینکه بعد از گذشت یک سال هنوز یادش باشه که تو یه زمانی بی صدا اشک میریختی!
این میزان از توجه اش به طرز عجیبی ته دلم رو قرص میکرد…اگر بهم اطمینان میداد آینده شاید بهتر از امروزه…شاید روز های سخت به زودی بگذره و شاید اونم به اندازه من عاشقه!
دستی به گونه خیس از اشکم کشیدم و گفتم:اره…این تنها هدیه ای بود که دوری از تو به من داد…بقیه اش فقط هرچی که بود رو ازم گرفت!
فقط نگاهم کرد…میخواستم بهش بگم نگاهم نکن…اگر اینطوری به من زل بزنی قید دنیارو میزنم و باهات تا راه ابریشم پیاده میام…وقتی به من اینطوری زل میزنی قلبم میخواد بترکه…ولی نمیشد.
کارن مانعمون بود…یه مانع بزرگ با یه قلب کوچیک و مریض که اگر میشکست تا اخر عمر خودمو نمیبخشیدم.
دستاش که هنوز دور کمرم حلقه بود رو گرفتم و از آغوش گرم و مخملی اش جدا شدم.
هیچ چیز نمیتونست برام به این اندازه دردناک باشه که این جدایی دوباره و اجباری دردناک بود.
دستای گرم و کشیده اش رو توی دستم گرفتم…چشمامو بستم و دست هاش رو بوسیدم.
دست هایی که هم نجاتم داد…هم به باد!
دست هایی که بودنش میتونست دنیارو برام طی یک ثانیه بسازه و نبودش تمام دنیای لعنتیمو نابود میکرد.
دنیای من دستاش بود…دست هاش یعنی دنیای کژال!
کژال…کژال کی بود؟ یه دختر بیچاره بود که به عشق یی سر انجام محکوم شد!
قطره هاش اشکم روی دستش چکید و لب هام از اون پوست گندمی و گرم جدا شد.
توی دریای مواج چشمای مبهوتش زل زدم و گفتم:نمیشه…تموم شده. دنیای ما…زمان ما…واژه ما…اینا تموم شده کاوه. گذشته.
کاوه با اخم و بهت نگاهم کرد و گفت:کی همچین چیزی گفته؟ کی گفته تموم شده؟ تموم نشده من نمیزارم تموم بشه تازه شروع شده کژال خواهش میکنم اینطوری نگو.
-نه کاوه…تو همون موقع که بخاطر قلب برادرت از من گذشتی تموم شد…همون روز به پایان رسیدیم…الانم شروعش نیست…این پایانشه…پایان داستان عاشقی که منوتو باید با خون بنویسیمش!

با بهت بیشتری توام با اخم نگاهم کرد و گفت:چی داری میگی کژال؟ زده به سرت؟
-ولم کن کاوه شاید پایان خوش مام همینه
کاوه کمی مکث کرد…توی چشمام زل زد و با چشماش گفت عوض شدم. گفت انگار یکی دیگه شدم. گفت که انگار این کژال اونی نیست که من شناختم و عاشقش شدم.
دستمو با حرص ول کرد و گفت:اخه جداییم شد پایان خوش دختره زبون نفهم؟!
با بغض خندیدم و گفتم:بعضی چیزای تلخ به زندگی معنا میدن کاوه. این تقدیر ما بوده…نه من نه تو نمیتونیم عوضش کنیم.
کاوه-من که دارم بهت میگم بیا بریم. دارم بهت میگم اشتباه کردم دارم میگم بیا از اینجا از کارن از این شهر از مردم لعنتیش دور شیم ولی تو…تو فقط داری هذیون های یک ساله ذهنتو تحویل من میدی. چقدر با خودت تمرین کردی تا این ک****رو تحویل من بدی کژال؟!
یه قدم به عقب برداشتم و گفتم:توی این یک سال تنها رویایی که نمیدیدم این حرفای تلخ رو به تو زدن بود.
قدمی که بینمون فاصله انداخته بود رو پر کرد و من رو واداشت تا عقب عقب و آهسته ازش دور بشم…اما هرچقدر دور میشدم اون بیشتر نزدیک میشد و میگفت:پس اینارو بهم نگو…هرچی که رویا دیدی بهم بگو.
-رویای لمست رو میدیدم چطور بهت بگم؟ رویای نفس هات رو میدیدم چطور برات توصیف کنم؟ رویای چشمای آبی پر شور ات رو میدیدم چطور باید این حس عجیبی که موقع دیدن چشمات توی دلم به وجود میاد رو بهت حالی کنم کاوه؟
کاوه همونطور که به من نزدیک میشد گفت:تمامش رو درک میکنم…تو دقیقا مثل منی.
-ولی یه چیزیمون باهم فرق داره.
این حرفم باعث شد از حرکت بایسته و تمام سلول های بدنش توجه بشه تا حرفمو بفهمه.
منم با فاصله ۵ قدمی ازش ایستادم و گفتم:اینکه من دیوانه ی توام و تو فقط عاشقی!

نایستادم تا جوابشو بشنوم فقط تمام نیروی باقی مونده بدنم رو جمع کردم و پشت بهش سعی کردم از چشماش از وجودش از لب های گرمش و صدای قلبش دور بشم.
صدای قدم هاش رو نشنیدم…دنبالم نمیومد. هنوزم غرور مردونه و زیاد از حد اش بهش اجازه نمیداد دنبال عشقش بدوئه!
اشکی از گونه ام چکید و به غرور بیش از حد اش لبخند زدم که صداش رو از دور شنیدم:
کاوه-حق با توئه منوتو باهم فرق داریم ولی اینی که تو میگی نیست.
از حرکت ایستادم. پاهام ناخودآگاه از تصمیمشون برگشتن و مغزم به تمام سلول های بدنم فرمان تا به گوش باشن و ببینن کسی که این قلب لعنتی براش میتپه چی میخواد بگه.
کاوه-تو این دنیا هیچکس بیشتر از من دوست نداره…حتی خودت.
سخت بود…اما باید میرفتم…سخت بود اما باید فراموش میکردم.
غیر ممکن بود اما باید دور میشدم برای همین قدمی برداشتم که گفت:نرو کژال…دارم ازت میخوام نری.
اما من…رفتم…رفتم تا یک بار برای همیشه تکلیفم رو با این عشق لعنتی روشن کنم.
☆☆☆☆☆☆
با سر درد افتضاحی که داشتم به هوای بارونی نگاه کردم.
هوا کاملا گرفته بود درست مثل دل من.
وارد عمارت که شدم سیما پالتوم رو گرفت و بهم خوش آمد گفت که بی حوصله پرسیدم:کمند خانم و کارن هنوز برنگشتن؟
سیما همونطور که پالتوم رو آویزون میکرد گفت:هنوز نه…چند دقیقه پیش تماس گرفتن و گفتن تازه دارن لباس دامادی رو پرو میکنن.
و با لبخند شیرینی که کک و مک های روی بینی اش رو بیشتر به نمایش میزاشت ادامه داد:آقای بزرگ اونقدر عجولانه برای مراسمتون تصمیم گرفتن که ما از صبح تمام کارامون رو ول کردیم دنبال سفارش کیک و اماده کردن سالن هستیم.
لبخند کوچیکی بهش زدم.
چقدر دنیاش قشنگ بود…بدون دغدغه و نفرت.
اونقدر قلبش پاک بود که گاهی حتی بهش حسودی میکردم و باخودم میگفتم چرا من اندازه سیما خوشبخت نیستم؟!
-میبخشید کلی اذیتتون کردیم.
سیما-اختیار داری کژال عزیز تا به حال این خونه رو انقدر پر شور ندیده بودم مرسی که با اومدنت نور به این عمارت اوردی.
چندان هم که سیما میگفت نبود…من با اومدنم به عمارت فقط بدبختی برای خودم اورده بودم و بس!
همونطور که به سمت پله ها و اتاقم میرفتم گفتم:اگر کارن اومد بهش بگید خوابم برای شام صدام نزنید خیلی سرم درد میکنه.
صدای چشم ضعیفش که توی سالن پخش شد رو شنیدم و به در بسته شده اتاقم تکیه دادم.

اونقدر گیج بودم که حتی نفهمیدم با لباس بیرون روی تخت نشستم و خوابم برد یا دست های خیالی کاوه لباسمو عوض کرد!
اما وقتی بیدار شدم صبح شده بود و نور آفتاب از پشت پلک های بسته ام خودشو بهم رسونده و بیدارم کرده بود.
با کرختی تنم رو کش دادم و به اطرافم دقت کردم…بجز صدای بلند و واضح کمند با اتاق همیشگی ام چیزی بنظرم نرسید.
حتی توضیحی نداشتم برای نخریدن لباس عروس…اگر ازم میپرسیدن دیروز با کاوه چطور گذشت چی میگفتم؟میگفتم برادر شوهر آیندم وسط خیابون منو بوسید و منم از خرید منصرف شدم؟!
پوفی کشیدم پتو رو کنار دادم و از جام بلند شدم تا خودم رو برای یک روز احتمالا طولانی و دروغ هایی که باید سرهم میکردم اماده کنم.
☆☆☆☆☆☆☆☆
رو به روی بوتیک لباس عروس با کمند ایستادیم.
از زمانی که به طبقه پایین رفته بودم بجز صبح بخیر و چند تا سوال کلیشه ای حرف دیگه ای بین من،کمند و کارن رد و بدل نشده بود.
کمند تنها پرسید چرا لباس نگرفتی منم دروغکی گفتم از چیزی خوشم نیومد بنابر این به اصرار خودش حاضر شدیم تا اینبار با کمند برای خرید لباس عروس برم.
کمند اشاره ای به لباس های پشت ویترین کرد و گفت:هیچکدومو دوست نداری؟
بی حوصله نگاهش کردم. میخواستم بگم وقتی قراره یه لباس رو برای بدبختیت بپوشی چه فرقی میکنه ریخت اش چی باشه!
شونه بالا انداختم و گفتم:نمیدونم فرقی به حالم نمیکنه.
کمند-بهت نمیاد انقدر سخت پسند باشی.
بی مقدمه و بی ربط پرسیدم:راستی اگر از اول میخواستی منوتو باهم بیایم برای خرید لباس چرا اولش منو با کاوه فرستادی؟ خب از اول خودت باهام میومدی.
کمند خندید و گفت:انتظار داشتم زودتر از اینا بپرسی.
-خب الان که پرسیدم…چرا؟
کمند همونطور که به سمت در بوتیک میرفت گفت:چون از قرار معلوم کلی حرف باهم داشتید و میخواستم باهم حرفاتونو کامل بزنید نمیخواستم من و کارن مانعی باشیم براتون. دلم میخواست تا قبل از عروسی مشکلات جفتتون حل بشه تا روز عروسی اتفاق بدی نیوفته. خب میدونی این اتفاق تو زندگی هر دختری یبار میوفته. حتی اگر برای بار دوم هم ازدواج کنی معنی اولی رو نداره دلم نمیخواست خاطره بدی از شاید خاص ترین روز زندگیت داشته باشی اونم بخاطر برادر من.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

2 دیدگاه

  1. سلام رمان رزخاکستری ادامه نمیدین؟؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • سلام نویسنذه هروقت پارت بذاره ماهم قرار میدیم رمان آنلاینه در حال تایپه

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *