خانه / آخرین مطالب / رمان / سرنوشت آهکی / رمان سرنوشت آهکی پارت 5

رمان سرنوشت آهکی پارت 5

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

از کیف رو از روی شونه اش برداشت و گذاشت جلوش. زیپش رو باز کرد و گیتار بزرگی رو ازش بیرون آورد. با تعجب گیتار رو نگاه کردم و گفتم: اینو از کجا آوردی؟

-مال خودمه…..

-مگه تو گیتار زدن بلدی؟

-بله پس چی فکر کردی؟ تازه من معلم سایمون بودم تا گیتار یاد بگیره.

-واقعا؟ 

-آره…..

-خوب خودت از کجا یاد گرفتی؟

-خوب تا زمانی که مادرم زنده بود من درس میخوندم. رشته ی تحصیلیم هم موسیقی بود. اونجا یاد گرفتم .

-خوش بحالت منم خیلی دوست دارم گیتار یاد بگیرم.

-بخوای بهت یاد میدم.

-ولش کن حوصله ی غر غر های این مرتیکه رو ندارم.راستی چرا همین رشته ات رو ادامه ندادی؟شدی آشپز این خونه؟

نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت: چون سرمایه میخواست. منم نداشتم. تمام پس اندازم رو خرج بیماری مادرم و در نهایت کفن و دفنش کردم. بعد هم آس و پاس برگشتم تو همین خونه.

دستش رو تو دستم گرفتم و فشارش دادم و گفتم: بیخیال. ما فقیر بیچاره ها نباید انتظار خوشبختی رو داشته باشیم. وقتی بی پول باشی هر چقدر هم هنر بلد باشی بازم باید کلفتی پولدار ها رو بکنی…

-آره. اگه من موقعیت سایمون رو داشتم خیلی خوب میشد. میدونی یسنا خیلی برام سخته که میبینم من و اون فقط سه سال تفاوت سنی داریم ولی یک دنیا با هم فاصله داریم.

-پولدار که باشی کچل بودنت مده،شکم گنده ات سکس پکه، حرف های مفتت منطقه….. ولی بی پول که باشی هر کاری هم که نکنی بازم بی پولیت تو چشمه…..

محمد سرش رو تکون داد.لبخندی زدم و گفتم: حالا چرا گیتارت رو آوردی اینجا؟میخواستی بهم بگی گیتار داری؟

آروم خندید و گفت: نه خواستم یک دهن برات بخونم. فکر کردم باهام قهر کردی برای همین گفتم برات شعر بخونم.

 –

-باشه بخون ببینم چیکار میکنی. امیدوارم صدات هم مثل خودت جذاب باشه…..

لبخندی به پهنای صورتش زد و گفت: یعنی من جذابم؟ 

-از این سایمون بی پدر بهتری….

قهقهه ی بلندی زد که انگشتم رو گذاشتم روی بینیم و گفتم: چه خبرته آروم. میخوای همه رو خبر کنی.

-باشه ببخشید حالا آماده ای بخونم؟

-آره بخون.

گیتار رو تنظیم کرد روی پاش. آرنج هر دو دستم رو گذاشتم روی زانو هام و کف جفت دستهامو تکیه گاه صورتم کردم و بهش خیره شدم. انگشتاش روی تار های گیتار لغزید و شروع کرد به خوندن…

چه رازی داره لبخندت همین معجزه ی تازه

که زیبایی هر چیزی منو یاد تو میندازه 

فقط یک بار تو رو دیدن شروع یک نیاز میشه

یک ان کنار تو بودن یک عمر خاطره ساز میشه

چی تو چشمات داری که منو اینجوری میگیره

همین که تو رو میبینم زمان از دست من میره

مثل خورشید دل چسبی شبیه ماه پر رازی

از این خونه داری منظومه ی احساس میسازی

دیگه کار از فراموشی گذشته اتفاق افتاد 

فراموش کردند از عمر من بیشتر زمان میخواد

تو دنیای منی اینو کنارت تجربه کردم

چه دنیا گردیه که دارم دور تو میگردم

چی تو چشمات داری که منو اینجوری میگیره 

همین که تو رو میبینم زمان از دست من میره 

مثل خورشید دل چسبی شبیه ماه پر رازی 

از این خونه داری منظومه ی احساس میسازی 

چه رازی داره لبخندت همین معجزه ی تازه 

که زیبایی هر چیزی منو یاد تو میندازه 

منو یاد تو میندازه …..

محکم براش دست زدم. با لبخند نگاهم میکرد و گفت: خوب نظرت چی بود؟

-تو فوق العاده ای محمد فوق العاده …..

-مرسی…..

-عاشقتم ….. 

محکم خودم رو انداختم تو بغلش. با دستش پشتم رو نوازش کرد و خیلی آروم کنار گوشم گفت: جدی جدی عاشقمی؟ 

منم به همون آرومی کنار گوشش گفتم: عشق خواهر برادری دیگه….

محمد بلند زد زیر خنده منم خندیدم. دستش رو گذاشت پشتم و گفت: شام نمیخوای؟ از صبح چیزی نخوردی .

-آخ راست میگی چیزی مونده؟

-مگه میشه من برای تو غذا کنار نزارم؟

با لبخند بلند شدم و گفتم: پس پیش به سوی غذا….

اونم بلند شد و گفت: بریم…..

همون جور که به سمت در ورودی عمارت میرفتیم سایه ی کسی رو دیدم. انگار کسی از روی بالکن مشغول تماشای ما بود .

سر برگردوندم و اطراف رو نگاه کردم که متوجه در باز بالکن سایمون شدم. یعنی سایمون ما رو نگاه میکرد؟

سوم شخص

وارد اتاقش شد و به سمت پنجره رفت. بعد از اتفاقات صبح که با یسنا براش افتاد دیگه اون دختر رو ندید. متوجه شده بود از اون دختر های شر و شیطونه. لبخندی زد و وارد بالکن شد که سر و صدایی رو شنید. کمی اطراف چشم چرخوند و متوجه یسنا و محمد شد که کنار هم نشسته بودند. صدای حرف زدنشون رو میشنید. با چشم های ریز شده نگاهشون میکرد.گوش هاشو تیز کرده بود تا بفهمه چی میگن.

محمد: نه خواستم یک دهن برات بخونم. فکر کردم باهام قهر کردی برای همین گفتم برات شعر بخونم .

یعنی چی؟محمد چیکار به یسنا داشت؟ چرا یسنا باید باهاش کنه؟

یسنا: باشه بخون ببینم چیکار میکنی. امیدوارم صدات هم مثل خودت جذاب باشه …..

دست هاش رو از شدت خشم مشت کرد.محمد از نظر یسنا جذابه؟

-یعنی من جذابم؟ 

-از این سایمون بی پدر بهتری …..

دندون هاشو از شدت خشم فشار داد.خیلی جلوی خودش رو گرفت تا نره پایین و گردن محمد رو نشکنه و یک کتک مفصل هم به یسنا نزنه.

با صدای گیتار محمد به خودش اومد. با شنیدن متن آهنگ از خود بیخود شد.چطور محمد اینجوری به یسنا ابراز علاقه میکرد؟ اصلا محمد چه حقی داشت که با یسنا حرف میزد؟

زمانی که آهنگ تموم شد یسنا بلند دست زد و گفت: تو فوق العاده ای محمد فوق العاده …

-مرسی….

-عاشقتم ….

با شنیدن این جمله تمام وجودش آتش گرفت.وقتی یسنا خودش رو انداخت تو آغوش محمد و حرف های عاشقانه ای زیر گوشش گفت که باعث خنده ی محمد شد،دوست داشت یسنا رو قطعه قطعه کنه.

وقتی بلند شدن و به سمت عمارت رفتن سایمون هم برگشت تو اتاق. شیشه ی آب رو از پاتختی اتاقش برداشت و یک نفس نصف شیشه رو سر کشید. چشمش به تصویر یسنا که روی صحفه ی مانیتور بود خورد. با خشم شیشه ی آب رو به سمت مانیتور پرت کرد.لب تاپش به عقب پرت شد و افتاد روی زمین…. اما خشمش کم نشده بود. از اتاقش زد بیرون و به سمت آشپزخونه رفت. یسنا روی صندلی نشسته بود و مشغول خوردن ماهی بود. محمد هم با لبخند نگاهش میکرد.

محمد که متوجه سنگینی نگاه کسی شد سر بلند کرد که با نگاه عصبی سایمون رو به رو شد. سریع از جاش بلند شد و گفت:

سلام آقا…..

 ******

داشتم با اشتها غذام رو میخوردم که محمد یهو از جاش بلند شد و گفت: سلام آقا….

برگشتم پشت سرم که چهره ی عصبی سایمون رو دیدم. سریع بلند شدم و گفتم: سلام آقا ….

چشم غره ای بهم رفت و رو به محمد گفت: الان که همه دارن استراحت میکنند شما یادتون افتاده باید شام بخورین؟ جمع کنید و سریع برید تو اتاقتون. سر و صدای شما نمیزاره استراحت کنم.

محمد سریع گفت: چشم آقا ببخشید مزاحمتون شدیم .

-سریع برید…

-چشم…..

به رفتنش خیره شدم. وقتی مطمئن شدم رفته برگشتم سمت محمد و ادا شو در آوردم: الان که همه دارن استراحت میکنند شما یادتون افتاده باید شام بخورین؟جمع کنید و سریع برید اتاقتون….

محمد با چشم و ابرو داشت بهم اشاره میکرد ولی من متوجه نشدم و ادامه دادم: مرتیکه پوفیوز. انگار از دماغ فیل افتاده .

آسمون پاره شده و این نازل شده. به جهنم که مزاحم خوابت شدم.

محمد به صورتش چنگ میزد و مدام چشم و ابرو برام میومد با خشم گفتم: چی میگی تو اه…..

برگشتم پشت سرم تا ببینم داره به چی اشاره میکنه که برگشتنم همانا و مشت محکم سایمون تو صورتم فرود اومدن همان….

از شدت ضربه اش به عقب پرت شدم که کمرم محکم خورد به صندلی آشپزخونه و درد بدی توش پیچید. دستم رو روی دهنم گذاشتم که دستم خیس شد.با خشم نگاهش کردم که انگشتش رو تهدید وار جلوم تکون داد و گفت: دفعه ی بعد همچین زری رو که زدی تکرار کنی دونه دونه دندون هاتو توی دهنت میشکنم فهمیدی؟

دستم رو از جلوی دهنم برداشتم و با همون خشم گفتم: فهمیدم ….

-امیدوارم …..

و از آشپزخونه زد بیرون. نگاه خیره ام به جای خالی اش بود. محمد دستش رو گذاشت روی شونه ام و گفت: یسنا خوبی؟

پوزخندی زدم که درد بدی تو لبم پیچید و گفتم: از این بهتر نمیشم……

منو برگردوند سمت خودش و دستی روی لبم کشید و گفت: ورم کرده.

دستش رو پست زدم و گفتم: مهم نیست. من میرم بخوابم. شب بخیر….

-ببخشید .

با تعجب گفتم: تو چرا عذر خواهی میکنی؟ 

-مثلا برادر بزرگترتم ولی عرضه ی دفاع کردن ازت رو ندارم.

-مهم نیست محمد بیخیال.من رفتم.

-باشه برو شب بخیر…..

-شب تو هم بخیر….

به سمت اتاقم رفتم. وارد سرویس بهداشتی اتاقم شدم و دهنم رو شستم. تو آینه به خودم نگاه کردم. لبم کمی ورم کرده بود. حقم بود. به چه جراتی ادای سایمون رو در آوردم؟واقعا خیلی دل و جرات دارم ها …..

از دست شویی خارج شدم و سر بندم رو از سرم باز کردم. روی تخت دراز کشیدم و دستم رو گذاشتم زیر سرم. چرا سایمون داشت ما رو نگاه میکرد؟ چرا وقتی اومد پایین اونقدر عصبی بود؟ جواب سوال هامو نمیدونستم. فکر کنم هر کس تو این خونه زندگي میکنه یک تخته اش کمه….

با صدای بالا و پایین شدن دستگیره ی در سریع چشم هامو بستم.در با صدای آرومی باز شد. با باز شدن در بوی عطر خوشبوی سایمون تو فضای اتاق پیچید. صدای قدم هاشو که بهم نزدیک میشد رو شنیدم. استرس گرفته بودم. سایمون نصف شبی با من چیکار داشت؟  حرکت آروم دستش روی پیشونیم و گرمی لبهاش که روی لبهام نشست منو شکه کرد. سایمون منو بوسید؟ همین چند دقیقه پیش کوبید تو دهنم الان داره همون جا رو میبوسه؟  یکم موهام رو نوازش کرد و بعد ازم دور شد. وقتی صدای بسته شدن در رو شنیدم آروم چشم هامو باز کردم. هنوز بوی عطرش تو اتاق بود. دستم رو روی جایی که بوسیده بود گذاشتم. این مرد خیلی عجیب بود. یک بار خشن یک بار هم…..

دلیل این رفتار های ضد و نقیضش چی بود؟….

 ******

-سلام …..

محمد با لبخند نگاهم کرد و گفت: سلام خانم خانما .

-بقیه کجان؟ 

-الان میان بشین صبحانه حاضر کنم .

-کمک میکنم.

ظرف کره و مربا و پنیر رو از تو یخچال بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. محمد هم نون تست کرد و چایی و آب پرتقال آماده کرد. وقتی میز کامل شد، نرگس و ثریا خانم و جمیله هم وارد آشپزخونه شدند. همه پشت میز نشستیم. نرگس همون جور که چایی اش رو مزه مزه میکرد رو به جمیله پرسید: جمیله خانم امروز چندمه؟

جمیله کمی فکر کرد و گفت: سی یم چطور؟ 

-همین جوری .

با غم گفتم :امروز سی یمه؟ 

-آره چطور ….

لقمه ام رو که آماده کرده بودم بخورم پرت کردم تو سفره و گفتم: از فردا امتحان های ترم مدرسه ام شروع میشه.ایکاش میتونستم تو امتحان ها شرکت کنم.

جمیله پشتم رو نوازش کرد و گفت: به چیزی فکر نکن عزیزم. شاید صلاحت اینه.

 -نمیدونم چرا همیشه صلاح من بدبختی و مشکلاته .

-نبینم دیگه اینجوری حرف بزنی ها ….

نگاهی به محمد که با غم نگاهم میکرد انداختم. لقمه ام رو برداشتم و گفتم: بهتره بیخیال شم. اگه بخوام بخاطر هر مشکلم غصه بخورم نابود میشم.

محمد دستم رو فشار آرومی داد و گفت: آره بهتره بیخیال بشیم. به هرحال زندگی هر کسی مشکلات خودش رو داره.

پوزخندی زدم و گفتم: آره درست میگی. این کوروش و سایمون هم خیلی مشکل دارند.

-آره سایمون خیلی مشکل داره حتی از تو هم بیشتر.

با تعجب گفتم: چه مشکلی؟ …..

نفسش رو فوت کرد و گفت: الان صبحانه ات رو بخور بعدا بهت میگم .

چیزی نگفتم و مشغول غذا خوردن شدم. وقتی صبحانه ام تموم شد، به محمد تو جمع کردن ظرف ها کمک کردم و در همون هین پرسیدم: خوب؟

-خوب چی؟

-میخواستی بهم بگی مشکل سایمون چیه.

-آخ که اگه تو به چیزی پیله بشی ولکن نیستی.

-بگو دیگه.

-باشه برو بشین تا بگم.

پشت صندلی نشستم اونم همون جور که ظرف ها رو میشست گفت: دو سال پیش زمانی که سایمون بیست و شش سالش بود تو دانشگاه عاشق یکی از هم کلاس هاش شده بود. اسم دختره الهه بود.

-خوب؟

-دختر قشنگی بود.سایمون هم عاشقش بود. تمام زندگیش رو به پای دختره ریخت اما….

-اما چی؟

-اما دختره با دوست پسر سابقش دست به یکی کردند و نصف اموال سایمون رو بالا کشید.

-یعنی چقدر؟ 

-تقریبا ده میلیارد….

چشمام گرد شدن با داد گفتم: چقدر؟ -هیس….چه خبرته؟گفتم ده میلیارد….

-بابا درباره ی یک قرون دو هزار که حرف نمیزنی ده میلیارد….ببینم تا بحال تو عمرت از نزدیک ده میلیارد دیدی؟

-نه ندیدم ولی کوروش و سایمون زیاد دیدن.

چیزی نگفتم. برام جالب بود.یعنی سایمون انقدر ساده بود که گول یک دختر رو خورده؟

سر بلند کردم و گفتم: راستی سایمون چی شد؟

-هیچی صحیح و سالم اینجاست. فقط از هر چی دختره بیزار شده همین.

-ولی تو که میگفتی خیلی دختر بازه ….

-خوب آره. ولی دیگه عاشق نشده.دختر ها رو انتخاب میکنه،استفاده اش رو میکنه بعد هم میندازه دور.درست مثل یک دستمال کاغذی ….

-برای همین میگفتی سمتش نرم؟

-آره…..دقیقا برای همین بود.

از جام بلند شدم و گفتم: فکر نکنم دختره سر اینو کلاه گذاشته باشه.فکر کنم دختره نتونسته با اخلاق سگ این کنار بیاد.

-ولش کن به ما چه.برو سر کارت. میخوای باز صدای داد و بیداد اینا رو بشنوی.

-باشه من رفتم تا ناهار خداحافظ .

-خداحافظ…..

از آشپزخونه زدم بیرون. اتاق ها امروز نیازی به تمیز کاری نداشت.پس بیکار بودم. رفتم سمت اتاق جمیله. چند تقه به در زدم که گفت: بیا تو.

وارد اتاق شدم.لبخندی بهش زدم و گفتم: جمیله جان من امروز کاری ندارم چیکار کنم؟

-اگه دوست داری به من کمک کن .

-چیکار کنم؟

-میخوام تغییر دکوراسیون بدم کمکم کن.

-کجا؟

-تو پذیرایی .

-باشه بریم.

به همراه جمیله به سمت پذیرایی رفتیم. قصد داشت مبل ها رو جا به جا کنه. به سختی کمکش کردم. کمرم بدجور درد گرفته بود. هر مبلی که بلند میکردم یک فحش نون و آب دار هم به جد و آبادم میدادم که قبول کردم به جمیله کمک کنم. از آخر هم نتونستم تحمل کنم.وسط کار ول کردم و گفتم: ببخشید جمیله جان.من برم به کار های خودم برسم.

-ولی تو که گفتی کاری نداری؟

-الان که فکر میکنم میبینم خیلی کار دارم.

خندید و گفت: باشه برو عزیزم.خسته ات کردم شرمنده.

-نه خواهش میکنم. ببخشید من برم.

سریع رفتم تو اتاقم و خودم رو پرت کردم روی تخت. نفسی از خستگی کشیدم. بهتره یکم استراحت کنم بعد برم سراغ کار های خودم.

نگاهی به ساعت انداختم. ساعت ده دقیقه به دو بود. فعلا برم برای ناهار بعد استراحت .

 *****

همه تو آشپزخونه نشسته بودیم. چشم های همشون داشت میرفت از شدت بیخوابی. لبخندی به همشون زدم و گفتم: چرا انقدر بی حالین؟ 

محمد با صدای خواب آلودی گفت: ببخشید که ساعت دوازده ی شبه.همه باز باید فردا ساعت شش صبح بیدار شیم. بهتر نیست بریم بخوابیم؟ 

-نه….

جمیله خمیازه ای کشید و گفت: چرا؟

-چون امشب با بقیه ی شب ها فرق داره .

نرگس متعجب پرسید: چرا فرق داره؟

-چون امشب بلند ترین شب ساله ها.امشب شب یلداست .

-واقعا؟

-آره.امشب شب اول زمستونه ها.

محمد: عه راست میگی حواسم نبود.خوب پس بریم شب بخیر.

با خشم گفتم: چی چی رو بریم میگم شب یلداست ها….

-خوب باشه حالا چیکار کنیم؟

-امشب همه باید دور همه باشیم.بگیم بخندیم شاد باشیم.

-چجوری شاد باشیم؟

لبخندی به همه زدم و گفتم: میخواین یک دهن براتون آواز بخونم؟

نرگس پرسید: مگه بلدی؟

نگاهی به محمد انداختم و گفتم: مثل بعضی ها گیتار میتار بلد نیستم اما اینجوری بلدم.

و روی میز ضرب گرفتم و شروع کردم به خوندن:

 خوشم انقدر خوشم زبون ازش قاصره 

ساقیا کاری کن امشبو یادم نره 

باده از نو بده هنوز حواسم به جاست

اختیار دلم ساقی به دست شماست

مست مستم کن جام ببر بالا بزن به دست ما

می پرستم کن تو عالم مستی امشب شب یلداست 

میزنم می پشت هم پیمونه پیمونه

امشبو جا خشک کنم تو کنج میخونه

بیخیال غصه ها با می خوش و مستم

انگاری امشب یکی غیر از خودم هستم 

لبریز کن جام را همپایه ی ساقی منم

باده اگه یاری کنه تا صبح هم می میزنم

 ******

سوم شخص 

سایمون بعد از دیدن فیلم مورد علاقه اش  خواست به طرف اتاقش بره که صدای آواز خوندنی رو از سمت آشپزخونه

شنید.نگاهی به ساعت انداخت. ساعت از دوازده هم گذشته بود. با تعجب به سمت آشپزخونه رفت.از چیزی که دید تعجب کرد .

یسنا داشت آهنگ یلدا رو میخوند.امشب شب یلدا بود اما او هیچ وقت به رسم و رسومات ایرانی پایبند نبود. لبخندی به یسنا زد.صدای محشری داشت درست مثل سیمای زیبایش.

نگاهی به افراد داخل آشپزخونه انداخت.با دیدن محمد که بدجور جذب یسنا شده بود خشم وجودش رو گرفت.محمد با نگاهی سرشار از عشق به یسنا خیره شده بود و یسنا هم با عشق آهنگ رو میخوند. وقتی آهنگش تموم شد،صدای دست و سوت همه بلند شد.سایمون با عجله به سمت اتاقش رفت. چند قدمی رو تو اتاقش راه رفت. اگه کاری نمیکرد یسنا رو برای همیشه از دست میداد.بهترین کار این بود که یسنا رو امشب از آن خودش کند. زنگ کنار تختش رو فشار داد.چند دقیقه بعد جمیله پشت در اتاقش بود. سایمون با نگاه جدی اش جمیله رو بر انداز کرد و گفت: برو به یسنا بگو بیاد اتاق من.

جمیله چشمی گفت و از اتاق خارج شد. سایمون مشروبی رو از میز بار اتاقش برداشت و کمی خورد. نگاهی به تصویر یسنا تو مانیتور لب تاپش انداخت و پوزخندی زد و گفت: امشب خواه ناخواه مال منی یسنا.پس خودت رو آماده کن….

 *****

خسته و کوفته داشتم به سمت اتاقم می رفتم که جمیله رو دیدم از اتاق سایمون اومد بیرون.

تا چشمش بهم خورد سریع به سمتم اومد و با لحن دلواپسی گفت: یسنا جان آقا سایمون کارت داره…

چشمام گرد شد.با تعجب گفتم: با من؟ این وقت شب؟

-آره برو ببین چیکارت داره.

-باشه.

خواستم از کنارش رد شم که دستم رو گرفت و گفت: یسنا جان مراقب خودت باش.

-چرا؟

-حالش خوب نبود.میخوای منم باهات بیام؟

-نه بابا لازم نکرده. بزار برم ببینم چیکار داره.هیولا که نیست.

-باشه پس من رفتم شب بخیر.

-شب بخیر….

جمیله به سمت اتاقش رفت. منم به سمت اتاق سایمون رفتم.تقه ای به در زدم که با صدای گرفته ای گفت: بفرمایید .

وارد اتاق شدم و گفتم: سلام آقا با من کاری داشتین؟ 

اشاره ای به در کرد و گفت: ببندش …..

در رو بستم و بهش خیره شدم. شیشه ی مشروبی رو از روی میز برداشت و یک نفس نصفش رو سر کشید. چشمام گشاد شد.یعنی حتی گلوشو نسوزوند؟ 

با چشم های خمارش خیره شد بهم.دستی روی لباس خدمت کاریم کشیدم و سرم رو پایین انداختم و گفتم: آقا لطفا سریع کارتون رو بگید….

-چرا؟ میخوای بری جای محمد….

سر بلند کردم و گفتم: نه میخوام بخوابم خیلی خسته ام….

یک گام به سمتم برداشت که از ترس عقب رفتم. با همون اخمی که مهمون همیشگی صورتش بود گفت:  امشب از خواب خبری نیست….

با لکنت گفتم: چ…چرا؟….

-چون من میگم …..

-ولی آقا… من….

-تو چی؟

ترس داشت تو وجودم مینشست.میترسیدم بلایی سرم بیاره منم که اینجا بی کس بودم کی به دادم میرسید؟با چونه ی لرزونم گفتم: ظاهرا با من کاری ندارید من رفتم.

همین که خواستم به سمت در برم،دستم رو کشید و پرتم کرد روی تخت.چون کارش ناگهانی بود ترسیدم و جیغ بلندی زدم که سریع خودش رو انداخت روم و دستمال سرم رو باز کرد و  روی دهنم بست و گفت: خفه شو….امشب مال من میشی….

چشمام از وحشت گرد شدن. دستم رو بلند کردم تا پستش بزنم که نیتم رو فهمید و جفت دستهامو توی دستش گرفت و برد بالای سرم.

با تمام قدرتم سعی میکردم پسش بزنم اما زور من کجا و زور سایمون کجا….

جفت دستهامو بالای سرم گرفته بود و با پاهاش پاهامو قفل کرد. وحشت تمام وجودم رو گرفته بود.

 با دیدن حالت چشم ها و صورتش فهمیدم امشب تبدیل شده به یک هیولای واقعی. از شدت ترس داشتم بیهوش میشدم. کم کم فضای اطراف برام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم ……

 ******

با برخورد نور خورشید تو صورتم چشم باز کردم. تعجب کردم که این نور خورشید از کجا به اتاقم تابیده بود. چون پنجره ی اتاقم کنار تختم بود اما الان از رو به رو میتابید. با تعجب نگاهی به اطرافم انداختم. اینجا که اتاق من نبود.چشمم خورد به عکس های سایمون که سر تا سر اتاق رو پوشونده بود. با وحشت نیم خیز شدم که درد وحشتناکی زیر دل و کمرم پیچید. من اینجا چیکار میکردم؟ دستی روی شکمم که شدیدا درد میکرد کشیدم. پتو رو از روی خودم کنار زدم تا بلند شم که  با دیدن خون روی ملافه تخت خشکم زد. تازه داشت اتفاقات دیشب به وهنم هجوم میاورد. جمیله گفت سایمون باهام کار داره.رفتم اتاقش، مست بود، منو کشوند روی تخت، بعد بهم….بهم….

اشکام روی صورتم روان شد. چه بلایی سرم اومد.. من چی شدم؟ من….

تمام وجودم میلرزید. با وحشت به اطراف نگاه کردم اما خبری از سایمون نبود. به سختی از جام بلند شدم. آروم آروم به سمت

در خروجی رفتم. آخرین لحظه نگاهم رو به ملافه ی خونی انداختم. از شدت بغض و گریه نفسم بالا نمیومد. نگاهم رو از ملافه گرفتم و سریع از اتاق رفتم بیرون. نمیتونستم به درستی راه برم. اما سعی کردم به هر مشقتی که بود خودم رو به اتاقم برسونم .

وارد اتاقم شدم و در رو محکم بهم کوبیدم. روی زمین نشستم و زدم زیر گریه. صدای ضجه ام کل اتاق رو برداشته بود .

نمیتونستم آروم باشم. نابود شده بودم. دخترانگی ام از بین رفته بود.دیگه دختر نبودم.دیگه پاک نبودم.دیگه…..

نگاهی به لباس های تنم انداختم.پیراهنم که کلا پاره شده بود.ساپورت هم پام نبود. دوست نداشتم حتی یک لحظه ی دیگه اون وضعیت رو تحمل کنم. سریع خودم رو انداختم توی حموم و اون لباس نفرت انگیز رو از تنم در آوردم.

دوش رو باز کردم و زیرش ایستادم. چشمام از زور گریه باز نمیشد.مدام صحنه های دیشب تو سرم رژه میرفت. تو عالم مستی بود.یعنی الان یادشه با من چیکار کرده؟

همون جا نشستم و سرم رو تو دستم گرفتم. به هیچ عنوان تصاویر دیشب از سرم بیرون نمیرفت. از جام بلند شدم و دوش گرفتم و از حموم خارج شدم. نگاهی به ساعت اتاقم انداختم. ساعت دوازده بود. از صبح چیزی نخورده بودم. داشتم از شدت ضعف میمردم. روی تخت دراز کشیدم و چشم هامو بستم.با صدای در چشم باز کردم. جمیله وارد اتاق شد و گفت: یسنا جان تو اینجایی؟برای صبحانه اومدم صدات بزنم ولی نبودی.کجا بودی گلم؟

چیزی نگفتم. زبونم نمیچرخید که حرف بزنم. انگار لال شده بودم. جمیله متعجب نگاهم کرد و گفت: یسنا جان با توام….

بازم چیزی نگفتم. فقط خیره خیره نگاهش میکردم. به سمتم اومد و گفت: حموم بودی؟چی شده عزیزم؟ خوب حرف بزن دیگه.چی شده؟

اشکام راه باز کردند. دستی روی صورتم کشید و گفت: یسنا چی شده؟

ملافه ی تخت رو کشیدم روی سرم و گریه سر دادم. جمیله مدام ازم میپرسید چی شده ولی تنها حرف من گریه و هق هق بود .

نمیتونستم خودم رو کنترل کنم. جمیله که دید حرفی ازم در نمیاد از اتاق رفت بیرون. به سختی بلند شدم و حوله ام رو در آوردم و لباس دوم خدمت کاری مو پوشیدم. نگاهی از تو آینه به خودم انداختم. گردنم کمی کبود شده بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم و شروع کردم به گریه .

با باز شدن ناگهانی در با وحشت سر بر گردوندم. محمد متعجب وارد اتاق شد و در رو بست. خاطرات دیشب به وهنم هجوم آورد. یک قدم به سمتم برداشت که با وحشت عقب رفتم. با تعجب گفت: یسنا چی شده؟چرا گریه کردی؟

چیزی نگفتم که دوباره به سمتم اومد. از ترس جیغی زدم و خودم رو رسوندم پشت تخت. محمد چشماش از تعجب گرد شده بود .

گفت: یسنا چی شده؟خوب یک کلمه حرف بزن….

نمیتونستم. اصلا نمیتونستم. با آرامش به سمتم اومد و گفت: یسنا عزیزم ….

دوباره جیغ زدم و خودم رو کنج دیوار پنهان کردم. محمد فقط بهم خیره بود. زبونم نمیچرخید بهش بگم از اتاقم بره بیرون.فقط جیغ میزدم. دست هاشو به نشونه ی تسلیم بالا آورد و گفت: باشه یسنا جان. من میرم بیرون. الان حالت خوب نیست. هر وقت بهتر شدی میام …..

و سریع عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون.

همون جا موندم و سرم رو روی تخت گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم. نمیدونستم چرا نمیتونستم حرف بزنم. درست مثل ثریا .

ثریا هم لال شده بود توسط کوروش. منم لال شده بودم توسط پسر کوروش. حالا خدا میدونست کدوم گوری رفته. فقط امیدوارم دیگه به این خونه بر نگرده….

 ******

سوم شخص 

با صدای آلارم گوشی اش چشم باز کرد. سریع گوشی رو خاموش کرد تا صداش یسنا رو بیدار نکنه. نگاهی به صورت یسنا که معصومانه خوابیده بود انداخت. یاد دیشب افتاد. با اینکه به زور با یسنا رابطه داشت اما از کارش پشیمون نبود. اگه یسنا رو دیشب از آن خودش نمیکرد دیگه تا آخر عمر باید یسنا رو فراموش میکرد.فقط کمی دلش به حال یسنا میسوخت. اون دیشب بیگناه دست و پا میزد. میترسید بلایی سرش بیاد. یسنا ضعیف بود بچه بود. ممکن بود بخاطر دیشب آسیبی بهش وارد شده باشه .

از جاش بلند شد لباس هاشو پوشید و از اتاقش خارج شد. باید سری به باباش میزد. تو اون ساعت هم پدرش سر کار بود. بعد از ظهر که برمیگشت یسنا رو برای همیشه به اتاقش میاورد.

 ******

با دست و پای لرزون نگاهشون میکردم. محمد،نرگس،جمیله،و ثریا اومده بودند اتاقم تا دلیل این حال و روزم رو بفهمن. چشم های ترسیده ام فقط روی چشمای نگران محمد بود. خودش فهمیده بود ازش وحشت دارم برای همین با بقیه اومده بود. جمیله به آرومی کنارم نشست و دستی روی موهای پریشونم کشید و گفت: یسنا جان مادر چی شده؟ چرا حالت اینجوریه؟

چشم هامو از زور حقارت بستم و اجازه دادم اشکام بریزن. جمیله دستی روی صورتم کشید و گفت: یسنا جان بهتر نیست جای گریه حرف بزنی؟ 

نمیتونستم. ای کاش میفهمیدن که نمیتونم. جمیله خواست چیزی بگه که صدای سایمون تنم رو لرزوند: اینجا چه خبره؟

با وحشت چشم باز کردم. با نگاه عصبی اش همه رو نگاه میکرد. جمیله از جاش بلند شد و گفت: ببخشید آقا ولی حال یسنا زیاد تعریفی نیست اومدیم ببینیم….

سایمون حرفش رو قطع کرد و گفت: شما بیخود اومدین ببینین.برید سر کارتون زود…..

-بله چشم ببخشید…..

با عجله از اتاق خارج شدند. دوست داشتم بهشون التماس کنم که تنهام نزارن اما نتونستم. سایمون چند قدمی بهم نزدیک شد که از شدت ترس تو خودم جمع شدم. نگاهی به چهره ی ترسیده ام انداخت و گفت: از چی میترسی؟

تو سکوت نگاهش کردم که ادامه داد: چرا به دوستات نگفتی چه بلایی سرت آوردم؟

بازم سکوت….. به طرف پنجره ی اتاقم رفت و پرده رو کنار زد و گفت: دیشب از روی مستی و بی عقلی کاری نکردم .

میدونستم چیکار میکنم. میدیدم که چجوری دست و پا میزدی تا نجابتت رو حفظ کنی .

با دستم اشکام رو پاک کردم. ظاهرا اومده بود اینجا تا داغ دلم رو تازه کنه. برگشت سمتم و گفت: اما پای کاری که کردم هستم .

تا اون حد هم بی وجدان نیستم. اما برای اینکه باهات ازدواج کنم باید از امشب بیای اتاق من……

چقدر پست و کثیف بود. نگاهم رو ازش گرفتم و به رو به رو دوختم. چطور میتونست همچین خواسته ای رو از من داشته باشه؟

صدای قدم هاشو که بهم نزدیک میشد رو شنیدم. سریع بهش نگاه کردم که پوزخندی زد و گفت: نمیای؟

فقط نگاهش کردم که با خشم گفت: چه مرگته؟ چرا حرف نمیزنی؟ نکنه به سلامتی لال شدی؟

بازم سکوت من و خشم بیشتر سایمون. با دو قدم بلند خودش رو بهم رسوند. تا خواستم از جام پاشم و فرار کنم، شونه هامو تو دستاش گرفت. خودم رو محکم تکون میدادم تا از دستش خلاص بشم اما نمیشد. محکم منو گرفته بود. تو صورتم داد زد: یا حرف میزنی یا میای اتاقم…..

دستام رو با وحشت عقب کشیدم که محکم تر منو گرفت و گفت :ظاهرا دوست داری بیای اتاقم. باشه مشکلی نیست بریم.

 منو از روی تخت گذاشت زمین. با ترس و دلهره دستم رو میکشیدم اما ولم نمیکرد. نتونستم تحمل کنم.دیگه رسیده بود به در که شروع کردم به جیغ زدن. بلند بلند جیغ میزدم اما انگار نه انگار …

زبونم خود به خود باز شد و یا جیغ گفتم: ولم کن عوضی…. ولم کن من جایی نمیام…

دستم رو یهو ول کرد که پخش زمین شدم. بالای سرم ایستاد و گفت: خوبه…..فقط خواستم نطقت باز بشه .

عقب گرد کرد تا از اتاق خارج بشه که با جیغ گفتم: برو بمیر عوضی….ازت بیزارم…. بیزار بیزار ….

نگاه عصبی بهم انداخت و سریع از اتاق رفت بیرون. همون وسط اتاق شروع کردم به ضجه. چند دقیقه بعد از رفتن

سایمون،جمیله و نرگس هراسون وارد اتاقم شدند. جمیله منو تنگ تو بغلش گرفته بود و مدام قربون صدقه ام میرفت. نرگس هم با نگرانی و دلسوزی نگاهم میکرد. انگار فهمیده بودند چه بلایی سرم اومده اما چیزی به روی خودشون نمیاوردند .

 *******

جمیله پتو رو روم مرتب کرد و گفت: خوب عزیزم تو بخواب.ما هم میریم.

لبخند غمگینی بهش زدم و گفتم: ممنون. امروز بهم لطف کردین.

-این چه حرفیه تو هم جای دختر نداشته ام…..

لبخند تلخم دوباره روی لبهام نشست. چی میشد اگه واقعا جمیله مادرم بود.حداقل اینجا بی کس نبودم. نرگس مهربون نگاهم کرد و گفت: نمیخوای بگی چی شده؟البته ما خودمون یک چیز هایی فهمیدیم.

سرم رو انداختم پایین که جمیله گفت: شنیدیم که آقا سایمون ازت خواست بری اتاقش. واقعا برای اون پسر متاسفم. ولی خوب تو هم خوب کاری کردی که قبول نکردی. چون برای سایمون دختر ها مثل دستمال کاغذی اند. تا استفاده اش رو بکنه میندازه دور…..

هه چقدر اینا خوش خیال بودند.فکر میکردن سایمون به من پیشنهاد داده منم به این خاطر حالم بده. نمیدونند که به زور منو کشید اتاقش….

جمیله کمی موهام رو نوازش کرد و گفت: دیشب که خواست بری اتاقش برای همین موضوع بود؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم. نرگس دستش رو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بلند کرد و گفت: حالا چرا تو خجالت میکشی؟ این سایمونه که باید خجالت بکشه نه تو عزیزم .

چی میگفتم؟میگفتم خجالت من از عفت و پاکدامنی بر باد رفتمه؟یا میگفتم چون دیگه دختر نیستم اینقدر خار و ولیل شدم؟واقعا باید چی میگفتم؟

چشم هامو بستم و گفتم: میشه تنهام بزارین؟ میخوام بخوابم .

جمیله سریع گفت: باشه عزیزم. ما میریم تو هم راحت بخواب. دیگه هم بهش فکر نکن. همه چیز حل میشه. به قول نرگس کسی که باید سر افکنده باشه سایمونه نه تو……

و بوسه ی آرومی روی گونه ام کاشت و از اتاق رفتند بیرون. وقتی از رفتنشون مطمئن شدم از جام بلند شدم و به طرف پنجره ی اتاقم رفتم و بازش کردم. باد سرد زمستونی تو صورتم خورد و باعث لرزیدنم شد. اما پوست کلفت تر از این حرفها بودم .

همون جا کنار پنجره ایستادم و به بیرون خیره شدم. سرم درد میکرد و چشمام از زور بی خوابی میسوخت. ولی حاضر نبودم برگردم تو تختم. لبه ی پنجره نشستم و نگاهم رو به حیاط دوختم. یک پیرمرد که فکر کنم باغبون بود مشغول مرتب کردن باغچه بود.دو تا نگهبان هم جلوی در ورودی ایستاده بودند. کس دیگه ای تو باغ نبود. ای کاش میشد برای همیشه از این جهنم فرار کنم. نمیتونستم چهار سال دیگه رو اینجا بمونم. باید یک فکری میکردم….

 *****

سوم شخص 

سایمون پس از خروج از اتاق یسنا با عصبانیت به طرف اتاقش رفت و در رو محکم بهم کوبید. طول و عرض اتاق رو مدام

میرفت و برمیگشت. نگاهی به تخت دو نفره اش که دیشب مهمان تن لرزون یسنا بود انداخت. لکه خون قرمز رنگ روی ملافه ی سفید تخت بهش دهن کجی میکرد. با خشم به طرف ملافه رفت و از روی تخت برش داشت و پاره اش کرد. تک تک کلمات یسنا تو سرش اکو میشد:ولم کن عوضی…. ولم کن من جایی نمیام…. برو بمیر عوضی …..ازت بیزارم…. بیزار بیزار ….

تمام خشمش رو روی لوازم موجود روی میز دراورش خالی کرد. تمام وسایل رو پخش زمین کرد. خودش هم کنار دراور

نشست و سرش رو بین دستهاش گرفت. یسنا ازش بیزار شده بود و این اصلا به نفع سایمون نبود. اون میخواست اینجوری یسنا رو به دست بیاره نه اینکه اونو بیشتر از خودش دور کنه. یسنای شیطون و شاد حالا تبدیل شده بود به یک دختر افسرده و عصبی. هیچ وقت فکرش رو نمیکرد که کاری که با یسنا کرده تا این حد اونو نابود کنه. فکر میکرد اگه به یسنا بگه که حاضره پای کاری که کرده وایسته یسنا قبول کنه باهاش ازدواج کنه. اما الان هیچی به هیچی. هم یسنا رو از دست داد هم عذاب وجدان گریبان گیرش شد. یاد لحظه به لحظه ی شب گذشته براش عذاب آور بود. کوچک ترین رحمی به این دختر هجده ساله نکرده بود. یسنا از شدت ترس تکلمش رو از دست داده بود که البته امروز با دوباره ترسوندش تونسته بود تکلمش رو بهش برگردونه.

حالا این وسط تنها امیدش به این بود که محمد یسنا رو به عنوان یک دختر دست خورده نگاهش کنه و نپذیره….. فقط تنها

امیدش به همین موضوع بود.از جاش بلند شد و توی آینه به خودش نگاهی انداخت.او آرزوی هر دختری بود اما نمیدونست چرا اصلا به چشم یسنا نمیومد. یاد اولین دیدارش با یسنا افتاد. همون شبی که یسنا از پله ها افتاد پایین. درست تو بغل سایمون. یاد جمله ی یسنا افتاد که گفت: چقدر چشمات قشنگه….

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان سرنوشت آهکی پارت آخر

رمان سرنوشت آهکی جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *