خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب سیاه / رمان شب سیاه پارت 37

رمان شب سیاه پارت 37

رمان شب سیاه

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

با امدن اسم خلاف بدنم مور مور شد طرف میزشون برگشتم

مشغول احوال پرسی با همون عرب های گنده بود ..

سارا صورتمو سمت خودش برگردوند و با هول گفت

-انقدر ضایع نگاه نکن دختر ..آخر کار دستمون میدی

اخم هامو جمع کردم و گفتم

-هیچ غلطی نمی تونه بکنه..

بی جواب به حرفم روشو سمت در کرد و با ذوق گفت

-الهی سارا دورت بگرده که انقدر خوشتیپی

بنیامین با لبخند وارد شد و بعد از یکم حال و احوال طرف میرممم امد که سارا هم عین شوهر ندیده ها خودشو پرت کرد توی بغلش و با عشوه گف

-خوش امدی عزیزممم

-فداتشم خانومی

لبخندی به این صمیمیت بینشون زدم و رومو طرف پدرام برگردوندم
حتی طرفمم برنمیگشت

کل حواسش به النا بود و مشغول حرف زدن بودن

همین طور که توی عاشقانه هاشون غرق بودن با امدن نفر سوم هر دو بلند شدن و طرف من برگشتن

شایان بود .. پوزخندی زدم و رومو برگردوندم
کم کم همه تیکه های پازل داشت چیده میشد

شایان و اون روز توی کافه و دیدن عکسش توی لب تاپ پدرام و قاب عکسی که خونه النا دیدم

شباهت زیادشون .. پس خواهر و برادر دوتایی تو این کار بودن

خواستم لیوان آب میوه رو سر بکشم تا یکم از این آتیش درونم کم کنم

-چیشده بهم ریخته به نظر میای!!

نگاهی به ارشام انداختم و بی توجه گفتم

-چیزی نیس..

-بگو شاید بتونم کمکت کنم

+سلام قبلا آشنا شده بودیم؟

به شخص سوم که پدرام بود نگاه کردم و با خشم کیفمو از روی میز برداشتم و طرف دسشویی رفتم

برام جالب بود که لاس میزد و بعدشم غیرتی میشد

چی منو تصور کرده بود یه اسباب بازی؟؟؟؟

اه

با قیافه ناراحت در دستشویی باز کردم و نگاهی به آیینه انداختم

اولین چیزی که توجهمو جلب کرد دختر و پسری بود که غرق هم بودن و داشتن همو میمالیدن

قیافمو جمع کردم و بیخیال دستشویی شدم و ازش زدم بیرون

بدجوری به هوای تازه نیاز داشتم .. پس راهمو سمت خروجی گرفتم و از باغ زدم بیرون

از کنار هر عرب خرفتی که رد میشدم یه چیزی میگفتن

کاش میشد برم خونه ولی حتی یه گوشی هم نداشتم تا بخوام خبر بدم به سارا

با دودلی شروع کردم به قدم زدن .. همین طور که خیابون بالا میرفتم با پیچیدن یه ماشین جلوم جیغی زدم و دستمو روی قلبم گذاشتم

-معلوم هست چه غلطی میکنی؟؟

رانندش که پسر جوونی بود پیاده شد و با هول سمتم امد

-مانا خوبی؟ چیزیت نشد

با تعجب زل زدم به امیر و گفتم

-تو اینجا چیکار داری؟

نفس عمیقی کشید و گفت

-امدم مهمونی دیگه ..

-باشه .. منم دارم سعی میکنم برم خونه

چشماش گرد کرد و با تعجب گفت

-تنها؟؟

-اره دیگه نمی خوام مهمونی بقیه رو خراب کنم

-بیا من برسونمت

راهمو پیش گرفتم و گفتم

-نه تو هم برو ..می خوام تنها باشم

بازومو گرفت و طرف ماشین کشید

-یالا دختر بشین تو ماشین خودم میرسونمت بعد برمیگردم اینجا

روی صندلی نشستم و خواستم باز اعتراض کنم که زود تر گفت

-همین که گفتم بگو چشم

لبخندی به مهربونیش زدم و سرمو روی صندلی گذاشتم

همش اون صحنه ها جلوی چشمم بود و هیچ جوره کنار نمیرفت .. از پدرام بدجوری متنفر شده بودم طوری که حس میکردم دیگه هیچ عشقی بهش ندارم

-مانا اون دفتر تونستی پیدا کنی؟

بدون فکر نیشخندی زدم و سریع گفتم

-اره .. یادت باشه منو رسوندی بهت بدم

بشکنی توی هوا زد و گفت

-ایول دختر .. کارت درسته.. بهت قول میدم به زودی زود برمیگردی پیش خانوادت

با فکر به خانوادم و آرامشی که بعدش داشتم
تصمیم اخرمو گرفتم و دفترچه توی دست امیر گذاشتم

امیر با دیدن دفترچه خنده ای کرد و با شوخی گفت

-اصلا همون بهتر که قراره بری

صورتمو چرخوندم و گفتم

-جانم!؟

زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت

-چون اینجا شرایطش واقعا بد شده وهیچکسز ارزش خانواده رو نداره.. هرچند تو که کار هات کم کم درست میشه و خلاص میشی مارو بگو گه تا عمر داریم ..

بعدشم آب دهنشو غورت داد و صورتشو برگردوند

دستمو روی شونش گذاشتم و خواستم یکم جو عوض شه گفتم

– ایشالله همه چیز درست میشه! راسی الان با این مدرک چی به سر پدرام میاد

-نگرانیشی؟

از سوال یهوییش جا خوردم ولی با تنفر گفتم

-نه.. فقط یه سواله..

-احتمالا ازش بازجویی میشه تا شخص های بالا رو پیدا کنن.. بعد از اونم دادگاه جرمش مینویسه

-اهان خداکنه که چیزیش نشه

امیر حرصی نفسی کشید و طرف در رفت
با قیافه متعجب نگاهش کردم که از دیدم خارج شد و سمت باغ رفت

نگاهی به اطراف کردم و پیش خودم گفتم یعنی کجا بلند شد رفت ؟

با شنیدن صدای پارس سگ ها سریع خودمو به در رسوندم که همزمان امیر پرید توی خونه و محکم در قفل کرد

همین طور که نفس نفس میزد با ترس گف

-بابای پدرام اینجاست

متعجب گفتم

-چی؟؟

دستی کشید لای موهاش و گفت

-باباش با چندتا سیبیل کلفت امدن خونه و الانم اینجان

با ترس خیره شده بودم به امیر و پلک هم نمیزدم

حالا اگه مارو تو این وضع ببینه چی؟
اونم با لباس مجلسی و امیر هم که بد تر از من

با برگ هایی که از شدت ترس ریخته بود توی چشماش نگاه کردم و گفتم

-این اینجا چیکار داره توی نبود پدرام؟؟

-من چمیدونم .. الان باید یه فکری کنیم

دستی به موهام کشیدم و گفتم

-وایمیسیم وقتی رفتن فرار کنی

زیپ کنار لباسمو کشیدم تا هرچه سریع تر برم توی اتاق و عوضشون کنم که امیر دستشو روی دستم گذاشت و گفت

-دارن میان سمت خونه بپوش لباستو تا ببینم چه غلطی میشه کرد

بالا تنه ی لباس کلا افتاده بود و هنوز کامل زیپشو بالا نکشیده بودم که صدای باباش امد

-خوش امدی ستار جان.. اینجا ملک ‌سرمه ولی مال خودمه یه جورایی

صداش عین ناقص مرگ بود توی گوش من و امیر .. توی بد بدبختی افتاده بودیم چون داشتن وارد خونه میشدن و دیگه راهی برای فرار نبود

داشتم حس میکردم دیگه همه چیز تموم شد و دستمون پیش همه رو میشه و دیدن خانوادمو باید توی گور ببرم

که امیر پشت دامنمو گرفت و سریع به جلو هولم داد

-بیا دنبالم یالا

کلید داشتن توی قفل مینداختن و ما هنوز کامل از دید نرفته بودیم که امیر دستمو کشید زیر پله ها و داخل اتاقی هردومونو پرت کرد

اتاق کوچیکی بود اتاقی که روحمم خبر نداشت چطور اتاقی هست

با امیر دوتایی چپیده بودیم توی اتاق و هیچ غلطی هم نمی تونستیم انجام بدیم

انقدرم که تنگ و تاریک بود من از ترس کلا چسبیده بودم بهش و فقط زل زده بودم به نور پایین در

امیر کلافه پوفی کشید و اروم گفت

-تو اینجا وایسا من الان میام

-یعنی چی؟؟ داری تنهام میزاری؟ چی می خوای بگی

دستشو روی لبم گذاشت و گفت

-نگران چیزی نباش .. من همه چیز حل میکنم

با ترس آب دهنمو غورت دادم و منتظر شدم تا ببینم چیکار میکنه

قفل در باز کرد و از اتاق بیرون رفت، سریع لای در وایسادم و سعی کردم گوشمو تیز کنم

-سلام خوبین عمو

-وا امیر جون تو اینجا چیکار میکنی

صدای حال پ احوال پرسی هاشون کم بود نمی تونستم خوب بشنوم فقط متوجه شدم که امیر گفت امده به پدرام سر بزنه ولی نبوده…

خودموبیشتر از در انداختم بیرون که یهو با صدای شپلقی که امد

با چشم های گرد شده بهشون نگاه کردم

بابای پدرام خوابیده بود و یکی از اون دوست هاشم داشت ماساژش میدم

اونم چه ماساژی

نگاهی به امیر کردم که یکی دیگه از اون گنده ها بهش گفت

-عمو توهم یه دراز بکش دستی به سر و روت بکشم

خندمو غورت و خیره شدم به امیر که بدجوری توی رو در واسی گیر کرده بود

-راست میگه امیر.. دراز بکش این داداش ها خیلی کارشون خفنه

امیر اول نگاهی سمت من کرد که سریع خودمو قایم کردم بد شروع کرد به در اوردن لباس هاش

با دیدن بدن لختش که فقط یه شرت جذب پاش بود چشممو بستم و نفس حبس شدمو بیرون فرستادم

همچین که مردیکه گنده افتاده بود روی امیر و داشت با جون و دل ماساژش میداد که یه لحظه دلم برای زنش سوخت

همین طور که ماساژ میداد یه ضربه به پشتش زد و اشاره کرد برگرده

تو دلم داشتم از خنده میمردم .. امیر بیچاره هم بد جوری گیر کرده بود و داشت از خجالت میمرد

مرده همین طور که روغن میمالید و ماساژ میداد امیر رو بهش کرد و گفت

-میگم فکر نمیکنید کاش یه خانوم می آوردید ؟ با دست های ظریف؟ بابا همه ی کت و کولم شکست بخدا

با حرفش همگی زدن زیر خنده که سهراب (بابای پدرام) روبه امیر گفت

-چند سری اوردم ولی خب وقتی دیدنش رفتن و دیگه هم خبری نشد ازشون

با شنیدن حرفش محکم لبمو گاز گرفتم و دستمو روی لپام گذاشتم و محکم فشار دادم تا مبادا به خنده باز بشه

یکیشون روبه سهراب کرد و گفت

-نشون بده به امیر تا ببینه دخترای بیچاره حق داشتن

امیر سریع پیش دستی کرد و تند گفت

-نه نه حرفتون کاملا سنده .. میفهمم چی میگید !!

سهراب دوباره با اصرار گفت

-راست میگه بزار نشونت بدم ..خجالت نداره که توهم داری دیگه ،یعنی همه مرد ها دارن

هم بدجوری خجالت کشیده بودم و هم شنیدن ادامه بحثشون برام جالب بود

که یهو با شلیک شدن صدای خندشون فهمیدم اقا سهراب کلا لخت شده

امیر همین طور که داشت میخندید با تعجب گفت

-وای چه خبره اقا سهراب .. ماشالله به آفریقایی ها گفته زکی برو من جات هستم

که باز همگی خندیدن و سهراب با اعتماد به نفس گفت

-از قدیم گفتن دود از کنده بلند میشه.. اینو ببین خوب توی خاطرت بسپار

-مطمعن هم باشید که تا آخر عمرم توی ذهنم میمونه

‌‌ و بعد باز صدای قهقهشون .. تو این فکر بودم که پس مال پدرام هم یه جورایی به باباش رفته .. اخه اونم یکم از حد نرمال فراتر بود

حالا دیگه از این به بعد چطوری تو چشم باباش نگاه کنم …

با صدای امیر که میگفت من یه تماس بگیرم الان میام

سریع خودمو توی اتاق انداختم و درم بستم

ولی هیچ جوره نمی تونستم نخندم .. وقتی بهش فکر میکردم دلم می خواست محکم دلمو بگیرم و با صدا بزنم زیر خنده

با صدای در سریع طرف در برگشتم و همون طور که به بدبختی لبخندمو جمع میکردم گفتم :

-خب چیشد؟

چشم غوره ای بهم رفت و گفت

-تو که همرو شنیدی دیگه! چیو بگم ؟

نیشمو باز کردم و خواستم بخندم که به معنی تهدید دستشو بالا اورد و گفت

-نخند بی حیا .. واجب بود فال گوش وایسی؟

خواستم بگم فقط فال گوش نبود که یه چیز هایی رو هم دیدم ولی حرفمو خوردم و گفتم

-فعلا که بی حیا تو هستی با این سر و وضع وایسادی جلوی من خودتو به نمایش گذاشتی

با حرفی که بهش زدم سریع دستشو جلوی بدنش گرفت که بلند زدم زیر خنده و سریع دستمو گاز گرفتم تا صدام بیرون نره

با ته مونده های خندم بریده بریده گفتم

-اخه … عقل کل … اینجا که لامپ خاموشه من چیزی نمیبینم …خودتو میپوشونی..

و بعد باز زدم زیر خنده که با حرص گفت

-ها ها ها .. با نمک.. خیلی بی مزه ای مانا

دوباره خواستم بخندم که امیر روشو برگردوند و با حرص زهر ماری زیر لب گفت

شیطون ابرو هامو بالا انداختم و گفتم

-حالا خوبه مال سهرابو دیدم نه مال تورو که همچین قیافه میگیری ..

امیر سریع طرفم برگشت که بیخیال رومو برگردوندم و تازه فهمیدم چی گفتم

-ت ..تو الان گفتی مال سهراب؟؟؟

خودمو به اون راه زدم و گفتم

-ن..نه کدوم سهراب ؟؟ من گفتم سهراب

-اره خودت گفتی .. تعارف نکن می خوای بیا مال منم بیین

اخم هامو تو هم جمع کردم و گفتم

-خب حالا من به چیزی گفتم .. یکم جنبه شوخی داشته باش..

-این دقیقا چطور شوخی ..

با صدای تک بوق ماشین پدرام که وارد باغ میشد حرف امیر نصفه موند و هر دو با ترس بهم نگاه کردیم ..

خیلی کنجکاو بودم ببینم اقا سهراب حالا می خواد چیکار کنه ..

دوباره درو باز کردم و اروم خودمو طرف پله ها کشیدم و به امیر اشاره کردم بره طرف آشپز خونه

خداروشکر هیچکسی توی پذیرایی نبود تندتند پله هارو با لباس نیمه باز داشتم بالا میرفتم که با صدای پدرام سیخ سر جام وایسادم

-مانا وایسا کارت دارم ..

به زور طرفش برگشتم و گفتم

-بگو زود باش..

خودشو بهم نزدیک کرد و همین طور که با دستش بازی میکرد ادامه داد

– ببین من و النا رابطمون اون جوری نیس که فکر میکنی

پوزخندی زدم و توی چشم هاش نگاه کردم

-برام مهم نیست ..لطفا ادامه نده

-ولی اخه

از بوی گند دهنش معلوم بود تا خر خره خورده و الانم دلش یاد هندوستان کرده .. بعد از اینکه عشق و حالش توی مجلس کرده امده سراغ من ..

ولی کور خونده .. بی جواب بهش خواستم راهمو ادامه بدم که یهو با دیدن امیر که داشت اروم اروم سمت آشپز خونه میرفت
چشم هامو گرد کردم و لبامو محکم بهم فشار دادم

لخت. لخت بود با یه شرت ابی که پشتش اژدها بود و به خاطر خیس شدن با روغن بدجوری بهش چسبیده بود و منظره فوق العاده خنده داری درست کرده بود

به بدبختی خندمو غورت دادم و گوشه لبمو گاز گرفتم

پدرام که دید جوابی ندارم پوفی کشید و خواست روشو برگردونه که سریع دستشو گرفتم و شروع کردم بهرچرت و پرت گفتن

-من میفهممت پدرام .. تو حق داری هر کاری به صبحه انجام بدی

پدرام مشکوک بهم نگاهی کرد و گفت

-تو حالت خوبه مانا؟؟

-اره اره ..

و بعد از پشتش نگاهی به امیر انداختم که دیدم رد شده و وارد آشپز خونه شده

نفس راحتی کشیدم و نگاهمو به پدرام انداختم

-ولی اینم بدون که هیچ جوره نمیبخشمت ..دیگهم اطرافم نبینمت

بی توجه بهش راهمو سمت پله ها گرفتم و ازش بالا رفتم ولی صدای پدرام شنیدم که گفت

-خدا شفات بده دختر.. دیووونس؟ چرا این جور کرد یهو

خنده ریزی کردم و بدون اینکه برگردم بلند گفتم

-من شفا یافته هستم ، تو برو یه فکری به حال خودت بکن که کارت از اونم گذشته..

پیروز مند لبخند رضایت مندی زدم و در اتاقمو باز کردم ..

هنوز پا داخل اتاق نزاشته بودم که پشیمون شدم و با یاد امیر سریع عقب گرد کردم و از بالای پله ها نگاهی به پایین انداختم

خداروشکر پدرام توی دیدم نبود و مشخص بود اتاق کارش رفته

با فکر به امیر اونم با اون وضع خنده ای کرده و توی دلم گفتم خدا کنه گلی ندیده باشه وگرنه هیچی دیگه..

همین طور که خنده روی لبم بود با صدای گلی هینی کشیدم و طرفش برگشتم

-وای گلی این چه وضعشه؟؟

-وا خانوم جان .. من سه ساعته دارم صداتون میکنم ..

پوفی کشیدم و گفتم

-خب بگو چیه !؟

-هیچی ..فقط دیدم خیلی پایینو نگاه میکنید گفتم ببینم کمکی از دستم بر میاد یا نه

ای خدا .. خدمتکار فضول داشته باشی هم بد دردیه

حرصی رو بهش گفتم

-نهههه چیزی نمی خوام !! حالا هم برو تنهام بزار

با قیافه ناراحت رو برگردوند و طرف پله ها رفت

بیخیال دوباره به پایین نگاه کردم و با دیدن سایه امیر سریع طرف اتاقم رفتم و یدونه مانتو تنم انداختم و به بدبختی لباسمو در اوردم

تا بعدش اگه گیر پدرام افتادیم فکری پیش خودش نکنه

همه کار هام به ده دقیقه هم نکشید تندی از پله ها پایین امدم و با نوک پا اروم اروم طرف آشپز خونه رفتم

قشنگ شده بود عین فیلم های جنایی .. نفس حبس شدمو بیرون دادم و با دیدن امیر که یه جا قلمبه شده طرفش رفتم و از پشت صداش کردم

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان شب سیاه پارت 42

رمان شب سیاه جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید چند …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *