رمان عشق های پنهانی

رمان عشق های پنهان پارت 23

رمان عشق های پنهان

جهت مشاهده به ترتیب رمان عشق های پنهان از اینجا کلکیک نید

صداش رو نزدیک به خودم شنیدم:

_ راه رو بلد نیستی.

 

بدون این که برگردم، سرجام ایستادم.

_ راه رو خیلی خوب هم بلدم.

 

می تونستم این لبخندِ روی لبش رو هم از پشت سرم حس کنم:

_ باشه. ببینیم.

 

بدون نگاه کردن بهش، همون راه رو در پیش گرفتم.

نمی دونم چقدر راه رفته بودم.

به اطرافِ جنگل نگاهی انداختم.

 

هر چقدر که راه می رفتم انگار بیشتر توی دلِ جنگل فرو می رفتم.

هر جایی که نگاه می کردم پر از درخت بود.

به آسمون نگاهی انداختم که دیگه هوا خیلی تاریک شده بود.

 

صدای خش خش برگ ها بلند شد.

سریع برگشتم که دیدم برگ های درخت تکونی خوردن.

به گنجشِکِ توی دستم خیره شدم.

این بیچاره هم داره از بالش خون میاد.

چه خریتی کردم که خواستم تنها قصر برم.

با ساواش می رفتم دیگه!

این چه لجباز ی ای بود کردم.

 

ولی وقتی یادم میاد سرم داد زد؛ از این کارم مصمم تر شدم .

یک لحظه حس کردم صدای پای کسی اومد.

برگشتم که دیدم چیز ی نیست.

 

باد سردی وزید، جور ی که برگ های درخت تکون ِ وحشتناکی خوردن.

هو هوی ترسناک باد، توی جنگل پیچیده شد و ترس رو توی دلم رخنه کرد.

 

نم نم بارون روی صورتم نشست .

به آسمونِ تیره که ابرهاش آماده باریدن بودن، نگاهی کردم.

آخه الان هم موقع باریدن بود؟ حداقل یک موقع دیگه بارون می بارید.

 

آسمون رعد و برق وحشتناکی زد که گنجشک رو توی شالم پنهون کردم.

 

دستی روی شونه ام قرار گرفت.

 ترسیده برگشتم.

 

 

دستی روی شونه ام قرار گرفت.

ترسیده برگشتم که با دیدنِ  ساواش، نفسم رو آسوده بیرون دادم.

_ دنبالم می کردی؟!

 

ساواش عمیق نگاهم کرد و لب پایینش رو به دندون گرفت:

_ نه!

ولی انگار راه رو گم کردی؟

 

نگاهم رو به گنجشک دادم.

_ نمی دونم یک دفعه ای چطور سر از این جا درآوردم.

این گنجشک هم…

سکوت کردم و چیزی نگفتم.

اگه همراهش رفته بودم، الان این گنجشک هم بالش خوب شده بود.

 

بارون کم کم شدت گرفت.

 

_ الان کجا باید بریم؟

ساواش به اطراف نگاهی انداخت.

_ فعلا تا به قصر برسیم خیلی راهه.

بارون هم داره می باره ،یه کم صبر می کنیم بعد می ریم.

_ تا اون موقع کجا بمونیم؟

 

ساواش نگاهش به جایی ثابت موند و با اشاره به اون سمت گفت:

_ تا بارون بند بیاد اون جا می مونیم.

 

به جایی که گفت، نگاهی کردم.

یک غار بود .

 

ضرباتِ  بارون، مثل شلاقی روی صورتم می نشست و همه لباس های تنم خیس از آب شده بود.

 

با صدای ساواش، بهش نگاهی انداختم.

اخم هاش سخت جمع شده بود.

_ بهتره که بریم غار، ممکنه سرما بخور ی.

 

به موهای پیشونیش که خیس شده بود نگاهی انداختم.

 خیلی قیافه اش بامزه شده بود.

 

” باشه ای” گفتم و به سمتِ غار راه افتادیم.

 

روی سنگ ِ بزرگی که گوشه ای از غار بود نشستم و شالم رو کنار زدم و مغموم به گنجشک خیره شدم.

 

با صدای ساواش سرم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم.

ایستاده بود و دست هاش رو توی جیبش فرو برده بود.

_ بخاطر این گنجشک رفته بودی بالای درخت؟

 

سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.

 

سر ی به روی تأسف تکون و داد و آروم لب زد.

_ داشتی می افتادی! ممکن بود آسیب ببینی.

_ چرا همش نگران منی؟

حالا من شاید می خوام برم زیر این بارون خیس از آب بشم و سرما بخورم تو چرا نگرانی؟ یا شاید بخوام از درخت بالا برم و بعد بیفتم پایین، تو چرا نگرانی؟ من خودم این قدر نگرانِ خودم نیستم که تو هستی!

 

به جایی خیره شد و بعد نگاهش رو به چشم هام دوخت و با صدای بمی گفت:  

_ چرا فکر می کنی نگرانتم؟

 

معلوم بود که داشت انکار می کرد!

 

یک دفعه صدای رعد و برق ِ وحشتناکی بلند شد.

توی خودم جمع شدم.

 

تنها یک بلوز و شالِ نازک به تن داشتم؛ اون هم بخاطر بارون خیس شده بود.

 

با افتادنِ چیز ی روی شونه ام، نگاهی به دستِ ساواش انداختم.

 

 

سوئیشرتش رو روی شونه هام انداخته بود.

دستم رو به سمتِ سوئیشرت بردم تا از روی شونه هام بردارم که دستش رو روی دستم گذاشت و با اخم های جمع شده اش، مستقیم نگاهم کرد.

_ لباست خیس شده.

شاید کمی این سوئیشرت گرمت کنه.

 

به خودش اشاره ای کردم.

_ پس خودت چی؟  

 

فقط یک پیرهنِ  سفید رنگ تنش بود.

جور ی که پیرهنش به عضلاتِ قطور و بازوهاش چسبیده بود .

 

 کنارم روی سنگ نشست و به نقطه ای نامعلوم خیره شد:

_ مهم نیست.

 

با تردید دستم رو از روی سوئیشرت برداشتم.

ساواش گنجشک رو به آرومی از دستم گرفت.

 

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره صدای رعد و برق دیگه ای اومد و بعد از اون صدای غرش مانندی…

 

به سمتِ ساواش برگشتم.

_ این صدای چیه؟!

 

ساواش بلند شد و کمی چند قدم دور شد.

_ فکر کنم صدای شغال باشه.

 

سوئیشرت رو بیشتر به خودم فشردم.

بوی همون سوئیشرتی رو می داد که مرد نقاب دار بهم داده بود.

همون قدر خوش بود و تلخ…

 

چون رو به جنگل ایستاده بود و ساعد ِ دستش رو به دیوار ِ غار گذاشته بود و به غار تکیه داده بود و پشتش به سمتم بود؛ دور از چشمش، بوی تنِ سوئیشرت رو با تموم وجود به ریه هام رسوندم.

 

نمی دونم این عطر و این بو، چی داشت که این قدر ناخوداگاه معتادش شده بودم!

 

مثلِ  مواد مخدر ی که اگه بهم نرسه، می میرم.

 

_ شغال این جا چی کار می کنه؟

 

ساواش به سمتم برگشت و نیم نگاهی بهم کرد:

_ توی جنگل شغال بیشتر هست.

 اونم موقعی که شب بشه.

 

به بیرون از غار نگاهی انداختم که هنوز هم بارون با شدت می بارید و قطره های ریز و درشتِ بارون، درخت ها و گل ها رو خیس از آب کرده بود.

 

با ترس زمزمه کردم:

_ یه وقت نیان این جا؟

ساواش تکیه اش رو از غار گرفت و لبخند ِ آرامش بخشی بهم زد.

_ تا وقتی من هستم هیچ وقت نگران ِ چیز ی نباش.

 

پلک های نیمه بازم رو کامل بستم و سرم رو به دیوار ِ نم ناک غار تکیه دادم.

سرمای دیوار، تا مغزم نفوذ کرد و از سرمایی که یک دفعه اومد، لرزه ای کردم.

 

سرما رو توی تک تِکِ سلول هام حس می کردم.

دست های لرزونم رو به سمتِ سوئیشرت بردم و بیشتر به خودم فشردمش.

 

ولی بازهم سردم بود؛ دندون هام از فرطِ سرما روی هم سابیده می شد.

 

صدای نگران ِ ساواش رو شنیدم:

_ آلما دار ی می لرز ی.

 

صدای قدم هاش توی غار اومد؛ کلافگی در صداش مشهود بود:

_ الان هم نمی تونیم بریم دیگه.

حالت بده و با این بارون نمی شه رفت.

ممکنه حالت بدتر بشه!

 

بعد چند لحظه صدایی از ساواش نیومد و بعد از اون صدای کوبیده شدنِ گوشی ساواش بلند شد. چشم هام رو با سختی باز کردم.

با چشم های تب دارم، بهش خیره شدم.

اجزای گوشیش روی زمین چند تیکه شده بود.

 

دستی به موهاش کشید.

_ آنتن نمی ده.

 

حضورش رو کنارم حس کردم:  

_حالت داره بدتر می شه، نمی شه ریسک کرد و رفت .

تنها راهش فقط همینه…

 

با صدای لرزونی زمزمه کرد:

_ ببخش آلما.

بخاطر خودته.

 

چشم هام بسته شد که گرمای آغوشش رو حس کردم.

 

 

انگار توی یک خلصه شیرین و گرم و حس ِ خاصی فرو رفته بودم .

حس خوب و دوست داشتنی ای بود!

به خودم نهیب زدم و خواستم سرم رو بلند کنم که گردنم رو با دستش گرفت و روی سینه ی ستبرش گذاشت و همون طور که هرم نفس های داغش، لاله گوش رو به باز ی گرفته بود. با لحنِ جذابی گفت:

_ چند دقیقه بمون.

دار ی از سرما می لرز ی.

 

  چشم هام دوباره از خستگی بسته شد.

 همون طور که سرم روی سینه اش بود ،یکی از دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد.

 

باز هم همون عطر تلخ و دلنشین ِ مست کننده به مشامم رسید؛ تن ِ سرد و یخم، با آغوش گرمش خونثی شده بود.

 

 

چیز ی زیر لب گفتم.

خودمم نمی فهمیدم چی می گم.

دستی روی موهام کشید:

_ دار ی هذیون می گی.  

کمی بخواب.

 

پلک هام کامل روی هم افتاد و دیگه چیز ی نفهمیدم…

 *****

با حس خواب رفتنِ دستم، چشم هام رو باز کردم که نور خورشید مستقیم به صورتم تابان شد.

 

خواستم دستم رو تکون بدم که دیدم دستم روی چیز ی قرار داره.

 

با دیدنِ  ساواش، متعجب نگاهی کردم و دستم رو که روی سینه اش بود، سریع برداشتم.

 

تازه متوجه موقعیتمون شدم.

من کل دیشب رو توی آغوش ساواش بودم؟!

 

پلک هاش تکون ِ خفیفی خورد.

با دیدنم لبخندی زد.

 

شرمگین نگاهم رو ازش گرفتم.

دستپاچه گفتم:

_ من… تو…

 

ساواش کمی  نیم خیز شد و با صدای گرفته ای گفت:

_ دیشب حالت خوب نبود.

 برای همین…

 

سریع گفتم:

_ آها فهمیدم.

ولی چرا من روی سینه شما خوابم برد؟

 

 دستی به صورتش کشید و با نگاهی استشفهام بهم گفت:  

_ خوابت برده بود؛ منم دیگه دلم نیومد بیدارت کنم.

_ خب بیدارم می کردی.  

ساواش با نگاه خاصی بهم گفت:

_ اگه خودت جای من بودی، هیچ وقت این کارو نمی کردی.

 

بلند شدم و دستی به لباسم کشیدم:

_ خب بهتره دیگه بریم.

 کسی هم تا الان نمی دونه کجاییم.  

حتما خیلی نگران شدن.

 

تازه یاد سوئیشرتِ  ساواش افتادم که روی شونه ام قرار داشت.

برش داشتم و به سمتش گرفتم و با  قدر شناسی گفتم:

_ مرسی.

 

 

 به سمت قصر راه افتادیم.

 

نگاه رو سربازهای سوفیا، شبانه که داشتن از این سمتِ جنگل رد می شدن پیدا کردن و به قصر بردنش.

 

 

 *****

با گفتنِ این حرف سوفیا، خودکار ی که توی دستم بود، از حرکت می ایسته.

با ناباور ی نگاهش کردم.

_ مگه ممکنه چه جنگی اتفاق بیفته؟

 

سوفیا روی مبل سلطنتیِ  مخصوص خودش نشست .

جور ی که از بالا به همه ما دید داشت و می تونست ببینتمون.

 

_ این جنگ خیلی خطرناکه.

جنگی که هزار سال پیش اتفاق افتاده

و بعد از اون دیگه همچین جنگ ِ خطرناکی اتفاق نیفتاد.

اگر هم بود جنگ های کوچی کِ داخلی  شهر بود؛ ولی این جنگ توسط همه خون آشام های سفید و سیاه و همین دور دورگه ها خون آشام ها با ما!

اگه حساب کنی گرگینه ها هم اغلبشون برای به دست آوردن این نیرو، حاظرن با خون آشام ها همکار ی کنند.

 با این که هدفشون یکیه ولی آخر این جنگ مرگ و کشت و قدرته.

فقط یکی از این افراد می تونند به خواستشون برسن.

 

شُکه از گفتن این حرف های سوفیا گفتم:

_ این نیرو چه چیز ی داره که حاظرن با همدیگه مقابله کنند و به مرگ و کشتن هم رسیده؟ با رسیدن به هدفشون، با اون نیرو چی کار می کنند؟

 

 

سوفیا دست هاش رو بهم گره زد:

_ این نیرو برای اون ها کم چیز ی نیست آلما.

هر کدوم از اون ها وقتی به هدفشون برسن ،یعنی وقتی نیروی درخشان رو بگیرین؛ به قدرتی دست می یابند که کسی جلودارشون نیست.

 

مکثی کرد و ادامه داد:

_ برای مثال یک خون آشام، با این نیروی درخشان می تونه تمام خون آشام های دیگه ای که باهاشون دشمنه رو نابود کنه و یا به تسخیر خودش بگیردشون.

 

نفسی گرفت و لب زد:

_ یا یک انسان رو تحت ِ فرمان خودش قرار می ده؛ می تونه ازش هر کار ی رو بخواد.

یا حتی بخشی از نیروی درخشان رو به اون انسانِ عادی منتقل کنه و باهاش کارهای خطرناکی انجام بده و اون انسان هم مثل یک عروسک ِ کوکی، فرمانش رو اطاعت می کنه .

 

از چیزهایی که می شنیدم نه تنها چشم هام گرد شده بود، بلکه گوش هام سوت کشیده بود.

 

_ در واقعیت اون انسانی که تحت حاکمیت و تسخیر اون خون آشام یا فرد ِ دیگه ای دراومده، عقلش می فهمه داره چی کار می کنه.

همه چی رو با چشم های خودش می بینه.

ولی جسمش دست ِ خودش نیست.

جسمش توسط یک شخصِ دیگه ای کار می کنه و روحش عذاب می کشه و این در آخر، برای خود ِ اون فرد آخر سر افسردگی میاره.

 چون ازشون خواسته هایی می خوان که اون انسانِ زن یا مرد، نمی خواد اون کارو کنه و این برای خودش عذاب ِ خیلی بزرگیه!

 

نگاهش غم گرفت و با تلخی زمزمه کرد:

_ آلما اگه بخوام از همه کارهاشون برات بگم که می تونند با این نیروی درخشان چه کارهای دیگه ای انجام بدن؛ خیلی طول می کشه.

کم کم همه چی رو بفهمی بهتره.

 چون شاید با فهمیدنِ  همه حقیقت ها. خیلی چیزها برات نامفهوم یا مبهم باشه.

 

 

” ساواش”

 

پشت به پنجره ایستاده بودم و دست هام رو توی جیب ِ شلوارم فرو کرده بودم و به آدم های بیرون از قصر که داشتن کار می کردن، نگاه ِ کوتاهی انداختم.

 

با این جمله سوفیا، تیز به سمتش برگشتم.

با نگاهی که بهش کردم، ترسید و فهمید که دیگه نباید ادامه بده.

 

این نگاهم رو خوب می شناخت!

نگاهی پر از اتکبار، جور ی که به یک نیم نگاه، همه چی دستش میاد.

نگاهی که توی این چند سال همه می شناسنش و…

 

با این که سوفیا ملکه این سرزمین آب و آتش بود، ولی هنوز هم نمی تونه در برابر من کوتاه بیاد.

رئیس بودنم و از هیفده سالگی یک شرکت رو به تنهایی کنترل کردن و چند سال رئیس سازمان “س، آ ” بودن.

 

گرچه زیاد هم راضی نبودم توی این سازمان همکار ی کنم ولی به اصرار شاهرخ قبول کردم.

 

تا الان هم اصرارش رو نمی دونم که چرا این قدر پافشار ی کرد.

 

بعد از این همه سال یک بار از من یک خواسته ای داشت و من نمی تونستم خواسته اش رو زیر پا بذارم.

فقط بخاطر اون وگرنه…

 

درسته باید درباره نیروی درخشان همه چیز رو به آلما می گفتیم.

 ولی اطلاعات زیاد اون هم یک جا با هم، براش خوب نبود.

ممکن بود خیلی چیزها رو نتونه درک کنه و هضمش براش سخت باشه.

 

باید کم کم جلو بریم و شمرده شمرده قدم بذاریم.

 با اخم ِ غلیظی نگاهش کردم که سوفیا نگاهش رو جای دیگه ای سوق داد و رو به آلما گفت:  

_ آلما جان بقیه اش رو یه موقع دیگه بهت می گم.

 

آلما همون طور که خیره به نقطه ای بود سر ی تکون داد.

سوفیا از اتاق خارج شد.

 

آلما کمی به تنهایی نیاز داشت، مخصوصا با شنیدنِ  اون حرف هایی که سوفیا بهش زده بود.

 

با قدم های محکم به سمت ِ در راه افتادم.

 دستگیره در رو باز کردم که صدای لرزون ِ آلما اومد:

_ من نمی خوام بخاطر این نیرو بلایی سر کسی بیاد.

 من دوست ندارم اون جنگِ هزار سال پیش رو که سوفیا گفته بود دوباره اتفاق بیافته.

 

 

با یک چرخش به سمتش برگشتم و با دیدنِ  غم ِ توی چشم هاش، لحظه ای دلم گرفت.

 

این چشم ها مثل همون چشم های سبز چمنی ای بودن که من توی عکس دیده بودم.

دقیقا همین نگاه،

 همین برق ِ چشم ها،

 دقیقا به همین رنگ سبز چمنی!

 

همون نگاهی که نگاه ِ من رو برای همیشه به نگاهش دوخت.

همون نگاهی که دیگه نتونستم جز اون چشمِ سبز چمنی، به کس ِ دیگه ای حتی نگاه هم کنم!

 

” آلما”  

 

هنوز هم هذم این حرف هایی که سوفیا بهم زده بود، برام قابل درک نبود.

 

آخه آدم چقدر می تونه َپَست باشه که بخاطر بدست آوردن قدرت و رقابت، دست به همچین کارهای خطرناکی بزنه.

 

با گفتن این حرفم، ساواش به سمتم برگشت.

طور خاصی نگاهم کرد.

 

به سمتم اومد و روی مبل دو نفره ی سلطنتی که روش نشسته بودم نشست:

_ بخاطر این که اون جنگ دوباره اتفاق نیافته، فقط دو راه هست.

 

سوالی نگاهش کرد که با نگاهی نافذ بهم گفت:

_ اولین راه اینه که جنگ صورت می گیره، اما نه به نفع اون ها.

جنگ صورت می گیره اما به نفع ما.

اگه جنگ برگزار بشه؛ تنها راهش اینه ما برنده بشیم و اون ها رو شکست بدیم.

و دومین راه…

 

زمزمه وار گفتم:

_ و دومین راه چیه؟!

 

لبخندی زد؛ یک دفعه نگاهش رنگ ِ شیطنت گرفت.

دست هاش رو توی سینه اش جمع کرد.

_ یه شرطت داره بهت بگم.

 

انگشت های دستم رو به باز ی گرفتم.

_ چه شرطی؟

 

لبخندش عمیق تر شد و خواست چیز ی بگه که سریع گفتم:

_ هر شرطی باشه قبول می کنم .

فقط دومین راه رو بهم بگو.

 

طبق عادت ،یک تای ابروش رو بالا داد.

_ یه نصیحت از من به تو.

اگه با پسر ی شرط می بندی هرگز بهش نگو هر شرطی رو قبول می کنی!

 

آروم طور ی که نشنوم گفت:

_ مگه از جنازه من رد بشی بذارم که با پسر ی شرط ببندی.

 

مشکوک نگاهی بهش کردم:

_ چیز ی گفتی؟!

 

گوشه لبش تکونی خورد و به ” نه ای” اکتفا کرد.

 

_ خب شرطتت چیه؟

_ الان شرطم رو بهت نمی گم.

 ولی بعدا یه روز ی بهت می گم.

نگاهم به حرکاتش کشیده شد:

_ خب دومین راه…

 

ساواش از جیب ِ کتش فندکی که به صورت ِ اژدهای طلایی رنگ بود رو درآورد و با دستش کمی روشن خاموشش کرد و همون طور که آتیشه ی فندک، شعله هاش به سمت بالا می رفت گفت:

_ دومین راه اینه که باهاشون مذاکره کنیم.

 

شعله آتیش ِ فندک رو به دستش نزدیک کرده بود.

 در حالی که حتی خَم به ابرو بیاره، شعله رو توی دستش نگه داشت.

 

_ چه مذاکره ای؟

نگاهش رو از فندک گرفت:

_  یک جور با هم دیگه توافق نامه می ذاریم و امضا می کنیم؛ البته به امضا زیاد اعتبار ی نیست.

باید عملی…

 

یک دفعه شعله فندک توی دستش ثابت موند.

جور ی برگشت سمت ِ پنجره که گفتم همین الان گردنش شکست.

 

یک دفعه من رو به سمت ِ دیوار کنار ِ پنجره کشوند و دو دستش رو دو طرف ِ من، حائل دیوار کرد.

 

این قدر این کارو رو زود انجام داد که اصلا نفهمیدم چی شد؟

 

به سمتم خم شد و زیر گوشم جور ی که لمس ِ لبش به لاله گوشم برخورد می کرد آروم زمزمه کرد:

_ اصلا از جات تکون نخور.

 همین طور ثابت و بی حرکت بمون.

 

خودم رو عقب کشوندم و دستم رو روی تخت سینه اش گذاشتم و سعی کردم از خودم فاصله اش بدم که با صدای شلیکی که به پنجره ها خورد، شیشه ها به لرزه افتادن.

 

 

و هر کدوم به یک سمتی پرتاپ شدن.

 

“هینی”  کشیدم و خواستم سرم رو به سمت ِ پنجره متمایل کنم، که ببینم چی شده؟

 

ساواش سرم رو به سمت ِ خودش متمایل کرد و شونه هام رو گرفت و با صدای خش و بمی زیر گوشم نجوا کرد:

_ مگه نگفتم از جات تکون نخور؟

 

خواستم چیز ی بگم که دوباره صدای شکسته شدن شیشه ها بلند شد و بعد شلیک های پی در پی ای که به پنجره می خورد.

 

همون طور که پشتم به دیوار بود.

 بدونِ این که تغییر ی توی حرکتش ایجاد کنه؛ دست هاش دو طرف دیوار، حائل بدنم بود.

 کمی به سمتِ راست کج شد.

 

صدای شلیک ها یک لحظه هم قطع نمی شد.

 

به سمتِ میز ی که نزدی کِ مبل بود رفت.

 پنجره دقیقا روبروی مبل بود و همه ی میوه های روی میز خورد و غلتان شده بودن.

یک دفعه صدای شلیک ها قطع شد.

 

ساواش یک لحظه کشوی میز رو باز کرد و چیز ی رو ازش بیرون آورد.

رو به من آروم لب زد:  

_ از همون جایی که هستی، اصلا به هیچ وجه تکون نخور!

 

سرم رو به نشونه “مثبت” تکون دادم.

 

ناگهان شلیک ها دوباره شروع شدن.

 

در یک حرکت، ساواش جا خالی داد و تیر به تابلویی که روی دیوار نصب بود بر خورد کرد و روی زمین پرتاپ شد.

 

اگه ساواش سرش رو دیرتر اون سمت نمی برد یا جا خالی نمی داد؛ ممکن بود تیر به پیشونیش بخوره یا…

 

با دیدنِ  اسلحه نقره ای رنگی که توی دستش بود، با تعجب نگاهش کردم.

 

با احتیاط به سمتم اومد:

_ باید بریم طبقه پایین.

 

دستِ  سردم رو توی دست های گرم و نیرومندش گرفت و اسلحه رو به سمتِ روبرو گرفت و به سمت درِ مخفی ای که توی اتاق بود رفت.

از شانسمون توی اتاق پنجره های زیادی بود.

 

هنوز دستگیره درِ مخفی رو باز نکرده بودیم که ناگهان ساواش من رو توی آغوشش کشید.

 

خواستم چیز ی بگم که دیدم چشم هاش رو از درد محکم فشرد.

به دستش که دور کمرم حلقه شده بود نگاهی کردم.

 

مانتوی سفید رنگی که تنم بود ردهای خونی به خودش گرفته بود.

دست ِ ساواش پر از خون شده بود.

دستش تیر خورده بود!

 

در مخفی رو باز کرد و داخل رفتیم.

در رو بست و به دیوار تیکه داد.

دستش شر شر ازش خون می اومد.

 

مغموم لب زدم:

_ دستت داره خون میاد!

 

لب پایینش رو گزید و نگاهی به دستش کرد و بی خیال گفت:

_ چیز ی نیست.

_ یعنی چی چیز ی نیست؟!

 

به اتاق نگاهی کردم که تاریک بود و چیز ی دیده نمی شد.

 

شال آبی رنگ فیروزه ایم رو از روی سرم برداشتم و دست ِ ساواش رو گرفتم و زیر لب طور ی که نشنوه غر زدم:  

_ به من می گه مواظبِ خودت باش و این کارو و کن و این کارو نکن.

 بعد خودش دستش تیر خورده و با بی خیالی می گه، چیز ی نیست!

 

شال رو خواستم به دور دستش ببندم که دستش رو عقب کشید.

سرم رو بالا آوردم که با اخم وحشتناکش روبرو شدم.

 

با صدایی که خش داشت گفت:

_ لازم نکرده شالت رو به دستم ببندی.

_ چرا؟

 

به موهام اشاره ای کرد و طره ای از موهام رو که جلوی صورتم اومده بود، با اون یکی دست ِ سالمش به پشتِ گوشم فرستاد و با لحن آرومی گفت:  

_ نکنه می خوای با این موهای باز، بر ی پایین؟ ممکنه خیلی از محافظ های مرد اون پایین باشن.

 اون وقت تو رو با موهای باز ببینند!

 

اون بخاطرِ من تیر خورده بود.

 شاید اگه من رو درآغوشش نمی کشید، من الان تیر خورده بودم.

اون وقت الان بخاطر این که یک مرد غریبه موهام رو نبینه؛ نمی خواد بذاره شالم رو به دستش ببندم!.

 

نچی کردم.

_ دستت داره خون میاد و ممکنه که عفونت کنه و بدتر بشه.

حالا عیبی نداره، شاید کسی از محافظ ها پایین نباشه و…

 

وسط حرفم پرید و با تندی لب زد:

_ ترجیح می دم از درد بمیرم ولی تو رو با موهای باز پایین نفرستم.

 

سرم رو از حیرت بالا آوردم.

این قدر جدی و با تحکم گفته بود که حرفی برای گفتن نذاشته بود.

 خیلی لجباز بود!

 

به سمت ِ روبرو چند قدم برداشت.

 

 به دستش که بیشتر از قبل خون می اومد نگاهی انداختم.

کف زمین پر از خونِ دست ساواش شده بود.

 

نگاهی به اطراف اتاق کردم تا چیز ی پیدا کنم.

 ناگهان پارچه مشکی ای که روی میز بود رو برداشتم .

 

خوبه این هم شبیه شال بود ولی کمی خاک خورده بود.

شال رو روی سرم گذاشتم.

 

خودم رو به ساواش رسوندم و دستش رو از پشت گرفتم.

 

 

با این کارم سرجاش ثابت و بی حرکت ایستاد و بدون این که برگرده، آروم زمزمه کرد:

_ آلما…

 

نذاشتم حرفش رو کامل بزنه:

_ حداقل با بستنِ این شال دور دستت، شاید یه کم از خون ریز ی کم شه!

ولی بعدش حتما برو دکتر.

 

با تموم شدنِ حرفم، به سمتم برگشت

و خواست چیز ی بگه که با دیدنِ  شال مشکی رنگِ روی سرم، حرف توی دهنش سابیده شد و چیز ی نگفت.

 

دستش که خونی شده بود رو توی دستم گرفتم و شال آبی فیروزه ای رنگم رو دورِ دستش بستم.  جور ی که کمی جلوی خون رو بگیره.

 

خودمم نمی دونستم چرا این قدر نگرانشم؟!

شاید بخاطر این که تیر خورده و حس انسانیتم بهش بوده؟ آره حتما همینه!

 

بعد از این که شال رو بستم.

سر ی تکون دادم و کف هر دو دستم رو بهم کوبیدم:

_ خب اینم تموم شد.

 

لبخندی گوشه لبش شکل گرفت و با قدردانی گفت:  

_ ممنون.

 

لبخند ِ تلخی زدم.

برای چی ممنون بود؟

بخاطر چیز ی که دوباره مقصرش من بودم؟!

در واقع این من بودم که باید ازش ممنون می بودم.

دوباره جوونش رو داشت فدای من می کرد!

چه لزومی داشت این کار رو کنه؟ چرا این قدر عجیب غریب بود! سر ی تکون داد و باهم دیگه به سمتِ در رفتیم.

 

با باز شدن در نور ی اومد و بعد از اون؛ صدای همهمه ای که از بیرون می اومد.

 

اول ساواش از در خارج شد.

 

طرلان و سارا و رویا چشم به در دوخته بودن و منتظر بودن من رو ببینن.

 

تا پام رو از اتاق بیرون گذاشتم،

انگار نفس هایی که توی سینه حبس شده بود، با دیدنم آزاد شد.

 

هر سه تاشون به سمتم دویدن و بغلم کردن.

هر کدوم یک چیز ی می گفتن.

 

با اخطار ساواش از بغلم جدا شدن.

 

سوفیا با لباس بلندِ مشکیش ایستاده بود و هر کدوم از ندیمه هاش هم پشت ِ سرش ایستاده بودن.

 

با دیدنِ  عده ای از مردم که جلوی در ِ قصر بودن و ما رو تماشا می کردن، تعجب کردم.

 

محافط ها و سرباز ها جلوی در قصر ایستاده بودن و سعی می کردن بلکه مردم رو ساکت کنن.

 

ساواش به سمتِ سوفیا رفت.

 

ترس رو می شد از چشم های نیلی رنگِ سوفیا تشخیص داد.

 

سوفیا سرش رو پایین انداخت.

ساواش سر ی به نشونه افسوس براش تکون داد.

 

مگه سوفیا چی کار کرده بود که این قدر ترسیده بود؟

 

محافظی خواست به سمتِ سوفیا بیاد که ساواش جلوش ایستاد و اشاره ای به دستِ محافظ کرد.

 

محافظ به ناچار کاغذی که توی دستش بود رو به دستِ ساواش گرفت.

 

ساواش کاغذ رو محکم از دستش گرفت و با همون اخمِ روی پیشونیش، نگاهی گذرا به کاغذ کرد.

 

هر لحظه مشتِ دستش سفت تر می شد.

چهره اش بی نهایت پریشون و کلافه بود.

 

به سمت ساواش گام برداشتم.

نگران پرسیدم:

_ چی شده؟!

 

 چیز ی نگفت.

تنها فقط سکوت بود سکوت…

 

کاغذ رو از دست ِ مشت شده اش گرفتم.

 با خوندنِ هر کلمه اش، تعجبم بیشتر می شد.

 

با رنگی که انگار شباهتی به خون ِ قرمز داشت، با خطی بزرگ نوشته شده بود:

 

” این فقط اولیش بود، دفعه بعد بدتر پیش میاد.

 نمی تونی اون خانم کوچولوو رو از ما قایم کنی!  

یا خودش با پای خودش بیاد.  

یا خودمون به زور متوصل می شیم و اون چه که می خوایم رو می گیریم

و این رو بدون، رئیس بزرگ سازمان “س،آ ” ساواش بزرگمهر، اگه خودمون متوصل بشیم علاوه بر نیروش، این خانم کوچوولو رو هم مال ِ خودمون می کنیم و وقتی کارمون تموم شد و نیروش رو ازش گرفتیم مثل یه تیکه آشغال می ندازیمش بیرون.

این نیرو کم چیز ی نیست.

 ما حتما اون رو به دست میاریم.

از الان تا بیست و چهار ساعت دیگه وقت دار ی.

 پس زود تصمیم بگیر که نباید یه ثانیه هم وقتت رو تلف کنی.

رئیس قبیله های بزرگِ خون آشام های سفید و سیاه. “

 

یک دفعه با عربده ی بلندی که ساواش کشید، همهمه ای که جلوی در قصر بود، با فریادِ  ساواش سکوت کردن.

 

جور ی داد کشیده بود که همه با ترس ساواش رو نگاه می کردن.

 

نگاهم به شالی که به دستش بسته بودم انداختم.

 این قدر دستش رو مشت کرده بود. دوباره خون از شال جار ی می شد.

 

با صورتی که از خشم و عصبانیت قرمز شده بود.

روبروی سوفیا ایستاد.

 

سوفیا از ترس سرش پایین بود و دامنِ بلندش رو توی دستش گرفته بود و مرتب آب دهنش رو قورت می داد.

 

خودم هم از این چهره ترسناِکِ ساواش ترسیده بودم.

انگار چند شخصیت داشت.

هر دفعه شخصیتش رو رو می کرد.

 

شخصیتِ  مهربونی پیش از حدش!

یک بار شخصیت رئیس بودنش توی سازمان و…

که جور ی رفتار می کرد که آدم فکر می کرد اصلا این آدم مهربون نیست و با همه با اخمِ پر از صلابتش رفتار می کرد.

 جور ی که همه حد خودشون رو می دونند، جز گروه خودش.

یا وقتی که مغروره!

 

این شخصیتش رو الان دیده بودم.

این روی ساواش زیاد به مجازم خوش نبود.

خیلی ترسناک شده بود.

 

حس می کردم این آدم که روبروی سوفیا ایستاده و با اون اخم وحشتناک ِ بین دو ابروش، دست های پیش از اندازه مشت شده اش، صورت پریشون و بهم ریخته اش، نفس هایی که به شمار افتاده بود.

ساواش نیست.

 

نه این همون ساواش نبود انگار یک آدم خشن و بی رحم بود!

 

 

سکوت بدی همه جا رو فرا گرفته بود.

هیچ کسی حرفی نمی زد؛ انگار نفس کشیدن هم از یاد همه رفته بود.

 

همه به ساواش و سوفیا زل زده بودن.

سوفیا لبخندی که بیشتر مصنوعی بود آروم لب زد:

_ ساواش جان توی اون کاغذ چی نوشته شده بود؟

 

ساواش بدونِ این که چشم از سوفیا برداره، خشمگین غرید:

_ خوشم نیومد ساواش صدام کردی، ملکه آب و آتش!

 

با انگشتش به سینه اش ضربه ای زد.

_ فقط بزرگمهر صدام می کنی.

فقط اعضای گروهم می تونند ساواش صدام کنند. نه هیچ کسِ دیگه.

 

سوفیا عرقِ روی پیشونیش رو با دستمالی که توی دستش بود پاک کرد و نگاهی به اطراف انداخت و با ناراحتی آروم گفت:

_ ساواش…

 

وقتی نگاه تند ساواش رو روی خودش دید، سریع کلمه اش رو درست کرد.

_ منطورم اینه بزرگمهر.

 لطفا کمی صدات رو پایین بیار.  

همه آدم های روستا و شهرم اینجان.

پیشه شون آبرو دارم، زشته ببینند ک…

 

ساواش تقریبا فریاد کشید:

_ چطور اونا پا توی سرزمینت می ذارن و تو نمی فهمی؟  

اون وقت میان قصر و به پنجره های اتاقِ قصرت تیرانداز ی می کنند و باز هم با وجود این همه محافط و سرباز باز هم متوجه نمی شی؟ چطور می دونستن آلما توی اون اتاقه؟

می دونی اگه شاید من توی اتاق نبودم، چه بلایی سرش می اومد؟

یا چطور اینم نمی دونستی که نامه می دن و من رو تهدید می کنند و تو باز هم نمی فهمی؟ از اول قرارمون چی بود سوفیا؟

 

نگاه خیره همه به ساواش بود.

نفس گرفت و ادامه داد:

_ بعد از این که جَک آلما رو دید و بخاطر اتفاقاتی که افتاد و سیامند زندان افتاد .

قرار شد چند روز ی برای امنیتِ  آلما توی قصر بمونیم؛ مگه تو نبودی که پیشنهاد این رو دادی که توی قصرت بمونیم برا چند روز؟

مگه من مخالفت نکردم و برای هزارمین بار بهت گفتم” نه”.

 

“نه” رو تأکید وار گفته بود.

 

چشم های عصیان گرش رو باریک کرد.

_ ولی تو بازم کوتاه نیومدی.

قبول کردم ولی به شرط چی؟!

به شرط این که هیچ خطری آلما رو تهدید نکنه؛ تا بعد از این که سیامند زندان افتاد.

چون آدم هاش بیرون بودن و دوباره نقشه نکشه و با این که توی زندان بود دست به همچین کارهایی نزنه.

مگه نگفتی قصرت پرامنیت ترین جاست.

یک دفعه قضیه جَک شروع شد و باز هم اغلبِ این خون آشام های فرصت طلبی که بخاطر این نیرو حاظرن دست به هر کار ی بزنن.

من بخاطر این قبول کردم تا فقط چند روز ی بمونیم و بعد…

 

ساواش نفسش رو عمیق از سینه اش بیرون داد:

_ بعد از این همه سال کسی حتی جرئت نداشت تهدیدم کنه.

 اون وقت امروز تیرانداز ی هم بهمون شده و یه تهدید جانانه هم می کنند!

شاید بخاطر این که نیرو رو بخوان و تهدید کنند بشه یه کاریش کرد ولی وقتی پای آلما وسط باشه ،وقتی می گن اون رو مال خودمون می کنیم و بعد مثل یه…

این حرف یعنی چی اصلا؟!

 

حرفی نزد و کلافه دستی به موهاش کشید.

_ اون ها چطور جرئت کردن همچین حرفی رو بزنند؟

حتی حق ندارن به همچین چیز ی فکر کنند، اون وقت فکر هم کردند و به صورت تهدید گفتن و می خوان عملیش هم کنند؟

اون ها مگه من رو نمی شناسند؟

فکر کردن به همین راحتی می شینم و نگاهشون می کنم؟

 

با گفتن این حرف، سریع از قصر بیرون زد.

 

سوفیا ناراحت، نگاه به رفتنش کرد.

_ ساواش راست می گه، من باید دقت می کردم.

من اخلاقش رو می شناختم باید می دونستم اگه این طور ی بشه دیگه…

 

قطره اشکی از چشمش سرخورد و زود به سمت قصر راه افتاد.

 

همه ی مردمی که جلوی در قصر بودن، با تعجب نگاهمون می کردن.

 

با تذکر محافظ ها هر کدوم به سمت.  

ِِ  خونه هاشون رفتن.

ولی چه رفتنی!

 هر کی یک چیز ی می گفت.

 

سارا به سمتم اومد و حین این که نفس نفس می زد گفت:

_ آلما برو دنبال ساواش، تو می تونی آرومش کنی.

_ نه من نمی تونم. شما برید.

 

سارا به در ِ قصر نگاهی کرد:

_  اگه می تونستیم خیلی چند سال پیش می رفتیم و آرومش می کردیم.  ولی اون الان اون فقط به تو احتیاج داره .

برو خواهش می کنم!

 

با چشم های پر از التماسش بهم خیره شد.

 

 ” باشه ای” گفتم و همون راهی که ساواش رفته بود رو پیش گرفتم.

 

 

شب بود و هوا سوز دار شده بود.

 

باد زوزه می کشید و من بیشتر از این که از صدای خش خشِ برگ های نامعلوم و مخوف بترسم، از گرگ ها می ترسیدم!

 

دست هام رو توی سینه ام جمع کردم و خودم رو بخاطر سرما بغل کردم.

 

 نمی دونستم کجا باید می رفتم.

آخه ساواش کجا بود؟

 

به خونه های روستایی که چراغ های خونه هاشون رو خاموش کرده بودن، نگاهی کردم.

شب هم بود.

حالا چی کار می کردم؟

 

همین طور ی سرم رو پایین انداختم و دارم دنبال ساواش می رم!

من چه می دونستم کجا رفته؟ من چطور می تونستم آرومش کنم؟ مگه من قرص مسکنم براش که آرومش کنم؟

 

همین طور توی فکر بودم که سنگی زیر پام افتاد.

 

رد سنگ رو دنبال کردم که دیدم پسر ی روی زمین نشسته و داره غش غش می خنده .

 

با تعجب نگاهش کردم که پسر از روی زمین با بی میلی بلند شد و دستش رو به چونه اش زد و گردنش رو صدایی داد و همون طور که دستش توی جیبش بود، سرش رو تکون می داد و به سمتم اومد.

 

زبونش رو دور لبش کشید و اشاره ای بهم کرد:

_ تا حالا ندیده بودم دختر ی نصفه شب تو این محل ول بگرده.

 

اخمی کردم و جوابش رو با تندی دادم:

_ حالا که دار ی می بینی!

البته من ول نمی گردم، کار دارم.

 

پسر دقیقا دست به کمر روبروم ایستاد:

_ مثلا چه کار ی؟

مگه نمی دونی تو این محل کسی نباید از نُه شب به بعد بیرون باشه؟ _ نه. چه لزومی داره نُه؟

 

پسر دستی به ته ریشش کشید:

_ قانون اینه.

ملکه سوفیا این رو صلاح دونسته.

_ پس چطور خودت الان بیرونی؟ شرورانه نگاهم کرد و لب زد:

_ من کار ی داشتم. تو چرا بیرونی؟ اخم هام رو بیشتر تو هم کشیدم.  

_ به شما ربطی داره؟

 

نیشخندش داشت اذیتم می کرد:

_ به من همه چی ربط داره.

 

پسر نگاه خریدانه ای بهم کرد و دستش رو به نشونه فکرکردن، زیرچونه اش نهاد و متفکر گفت:

_ بدک هم نیستی.

 ببینم مزه ات خوبه یا نه؟

 

با عصبانیت شمرده شمرده گفتم:

_ شما خودت رو اول برو مزه کن.

 نه دخترای دیگه رو.

 

به سمت کوچه دویدم.

به پشتِ سرم نگاهی انداختم؛ خوبه سمج نبود دنبالم بیاد.

بهتر!  

الکی شر درست می کنن.

 

با دیدن کوچه آهی کشیدم؛ بن بست بود.

 

برگشتم که برم که با دیدنِ  همون پسر و چند نفر پسرِ قد بلند تر و هیلکی تر که انتهای کوچه ایستاده بودن، حیرت کردم:

_ برید کنار می خوام رد شم.

 

همون پسر، با لبخندِ چندش آور ی گفت:  

_ولی تو رو می گیریم و بعد می ذاریم رد شی!

 

خواستم به اون سمت برم که دستش رو روی دستم گذاشت.

 

چشم هام رو از فرط ِ عصبانیت بستم؛ امروز کم اتفاق نیفتاده بود.

این دردسر هم بود.

 

همون طور که چشم هام رو بسته بودم گفتم:  

_ دستم رو ول کن.

وگرنه من می دونم و تو…

 

پسر ی که دستم رو گرفته بود با لحن لاتی گفت:  

_اوخی، جیگر تو.

 می دونی من دختر وحشی بیشتر دوست دارم تا آروم.

می خوام ببینم چی کار می تونی کنی!

 

توی دلم بهشون پوزخندی زدم و چشم هام رو به آرومی باز کردم.

 

باید کار ی می کردم.

آموزش های رزمی ای که بابا بهم یاد داده بود، از جلوی چشمم مثل یک فیلم گذشت.

بدک نبود یک بار دیگه بتونم یادی از این آموزش هام کنم.

 

به چشم های زاغِ پسره خیره شدم.

خواستم کمی ذهنِ پسر ِ رو به انحراف بکشونم.

_ می دونی چیه؟

شماها فکر می کنید دخترها فقط باید بشورن و بسابن. فکر می کنید دختر نباید کار کنه چون شرمه براتون.

ولی خب اغلب این طرز تفکر رو دارند.

 

پسر جوونی زیر لب گفت.

 از این غفلتش استفاده کردم و محکم به شکمش ضربه ای زدم.

 

اون یکی پسر به خودش اومد .

انگار توقع نداشت این کار رو کنم.

تا خواست کار ی کنه، مچِ دستش رو گرفتم و پیچوندم که از درد ” آخی” گفت.

 

اون یکی پسر خواست از پُشت بهم حمله کنه که دستی بازوش رو بین دست هاش گرفت.

 نتونستم بفهمم اون فرد کیه.

ضربه دیگه ای به پسر زدم که روی زمین افتاد .

 

دستی به مانتوم کشیدم و خاک ِ روی مانتوم رو کنار زدم.

_ همش حرف می زنید؛ چرا شماها ما دخترا رو دست کم گرفتید.

 

پسر دستش رو توی دلش گذاشته بود.

 با دیدنِ  شخص پشت سرم، از ترس صورتشون خشک شد و بعد یک دفعه پا به فرار گذاشتن. یک لحظه برگشتم.

 یک مردِ قدبلند که نیش هاش بیرون بود و کاسه چشم هاش دریایی از خون بود ،با حالت عجیبی نگاهم می کرد.

 

یک دفعه دستمالی جلوی دهنم قرار گرفت و تا به خودم بیام، دیگه دیر شده بود.

 دستم رو به سمتِ دستمال بردم و دست و پایی زدم ولی کم کم چشم هام تار شد و دیگه چیز ی نفهمیدم…

 

“ساواش”

 

 سنگی که زیر پام بود رو با نوک کفشم ضرب گرفتم و محکم به سمتِ جلو پرتاب کردم.

از عصبانیت دستی میونِ  موهام کشیدم.

 

نمی تونستم همین طور دست روی دست بذارم.

 دیگه موندنمون این جا جایز نبود.

بهتر بود هر چه زودتر از این جا می رفتیم.

 

نباید با صبرم باز ی می کردن.

حالا هم باید پای عواقب کارشون بایستند.

 

تهدید کردنِ ساواش بزرگمهر، تاوانِ سختی رو به همراه داشت.

اگه تهدید درباره یک چیزِ  معمولی بود شاید می شد کوتاه اومد.

وقتی هم که این تهدید و موضوع، حق با اون ها باشه، برابرانه عدالت رو برقرار می کنم.

 ولی اگه این تهدید حقِ من باشه.

باید تاوان پس بدن.

 

تهدید درباره عزیزترینش؟!

تاوان سختی رو به همراه داره!

 

با صدای جیغِ  دختر ی، بی حرکت سرجام خشکم زد.

نگاهی به اطراف انداختم و وقتی دیگه صدایی نیومد، دوباره به راهم ادامه دادم.

 دوباره صدای جیغی اومد ولی این دفعه صدا خفه تر و کم تر می اومد.

 

زود به سمتِ کوچه دویدم.

 مردِ غول پیکر ی، دختر ی رو روی شونه اش گذاشته بود و می خواست از دیوار بالا بره.

چهره اون مرد برام آشنا بود.

 

قبل از این که پاش رو کامل از روی زمین برداره و از دیوار بالا بره.

پیرهنش رو توی مشتم گرفتم و به سمتِ پایین هلش دادم.

از بین دندون های کلید شده ام غریدم:

_ دخترِ مردم رو کجا می بر ی؟!

 

نیش هاش رو بیرون داد و با چشم های خاکستر یِ  قرمزش بهم خیره شد.

این خون آشام این جا چی کار می کرد؟

 

با دیدنِ  دختر ی که روی شونه اش بود، چشم هام بی اختیار صورتش رو کاوید.

 

چراغِ  برقی که توی کوچه بود، روی صورتش افتاده بود و صورتش رو شفاف تر کرده بود.

 

از این فرصت استفاده کرد و چاقویی رو از جیبش بیرون آورد و به سمت ِ صورتم گرفت.

 

خراشِ  عمیقِ  چاقو رو از کنار ابروم حس کردم.

خط عمیق و رد خونِ گرم رو روی صورتم، به خوبی حس می کردم.

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن