رمان همسر دوم من

جلد دوم رمان همسر دوم من قسمت ۱

جلد دوم رمان همسر دوم من

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

با غصه نگاهی به کفش پاره شده ی سحر انداختم این همه مدت تو این زمستون سرد با این کفش پاره شده رفته مدرسه اما حتی یک کلمه هم به من نگفت که کفش ندارم مثل همیشه مراعات من رو میکرد اما من نمیتونستم طاقت بیارم طاقت دیدن بچه هام رو تو این وضعیت نداشتم کاش بعد از زایمانم بچه ها رو به آرشام تحویل میدادم کنار آرشام حتما زندگی بهتری داشتن تا اینجا تو فقر کنار من که حتی پول یه کفش خریدن هم برای دخترم نداشتم با غم کفش رو روی زمین گذاشتم و داخل اتاق چهل متری که بیشتر شبیه آلونک بود شدم نگاهی به سحر و سامان که از شدت سرما صورتشون قرمز شده بود و تو بغل همدیگه بودند انداختم با غم لب زدم:
_سحر دخترم ؟!
سحر به سمتم برگشت و با چشمهای درشت سیاه رنگش که شباهت زیادی به آرشام داشت بهم خیره شد و با صدای معصومش گفت:
_جانم مامان؟!
_کفشت پاره شدی چرا بهم نگفتی ؟!تو این سرما با این کفش میرفتی مدرسه ؟!
سرش و پایین انداخت و مشغول بازی کردن با دستاش شد سامان سحر رو محکم داخل بغلش فشار داد و نگاهش و بهم دوخت از دیدن نگاهش شرمنده میشدم من چه مادری بودم که حتی نمیتونستم نیاز های بچه هام رو رفع کنم حتی پول کفش خریدن برای دخترم رو نداشتم با درد از روی زمین سرد بلند شدم مانتو نازکم رو پوشیدم و چادر مشکیم رو سر کردم با صدای آرومی گفتم:
_من دارم میرم سر کار بچه ها تا شب میام بیرون نرید سرما میخورید.
_چشم مامان.
_سامان مراقب خواهرت باش.
_چشم مامان.
وسایل واکس زدن رو پهن کردم و کنار پیاده رو نشستم هوا بشدت سرد بود حز مانتو نازک و رنگ و رو رفته چیز دیگه تنم نبود هوا سوز سردی داشت ولی مجبور بودم باید تا شب کار میکردم و پول جمع میکردم با گذاشتن کفشی روی چارپایه کوچیک سریع واکس زدم سرم و بلند کردم که با دیدن کسی که دیدم حس کردم روح از تنم خارج شد آرسام همراه سه تا پسر جوون بودند آرسام با دیدن من بهت زده لب زد:
_فرشته؟!
قدرت حرف زدن نداشتم آرسام اینجا تو این وضعیت من و دیده بود اونم بعد از گذشت این همه سال داشت زجرم میداد
_دایی چیشده ؟!
با شنیدن صدای پسر جوون و حرفی که زد نگاهم و بهش دوختم با دیدن شباهت عجیبش به ستاره بی اختیار لبخندی از درد و شادی زدم اون پسر من بود پسری که این همه سال ازش دور بودم این همه سال حسرت به آغوش کشیدنش رو داشتم

آرسام بدون اینکه جوابش رو بده بهت زده لب زد:
_فرشته؟!
بدون اینکه جوابش رو بدم بلند شدم چادرم رو محکم گرفتم و با صدای لرزونی گفتم:
_اشتباه گرفتید آقا!
خواستم تا از اونجا دور بشم تا نبینم حسرت نخورم دلتنگ نشم ولی با گرفتن بازوم و صدای بغضداری که گفت:
_مامان فرشته؟!
پاهام سست شد و انگار به زمین چسپید نمیتونستم حرکت کنم صدای پسرم بود من و میشناخت به من گفت مامان فرشته!اشکام روی صورتم جاری بودند توان اینکه برگردم به عقب رو نداشتم صدای بغضدار پسرم بلند شد:
_بازم بدون اینکه بخوای بغلم کنی بزاری حست کنم بفهمم یه مادر دارم که دوستم داره داری میری ؟!
به سمتش برگشتم بهش خیره شدم چشمهاش پر از اشک بود با دلتنگی به صورتش خیره شدم پسرم چقدر بزرگ شده بود چقدر آقا شده بود شبیه پدرش شده بود با صدای گرفته ای لب زدم:
_پسرم.
به سمتم اومد بی اختیار دستام و باز کردم و محکم بغلش کردم بعد از گذشت هجده سال داشتم پسرم رو میدیدم بغلش میکردم نوازشش میکردم میبوسیدمش با دلتنگی صدای گریه اش بلند شد با صدای خشدار شده از گریه لب زد:
_مامان چرا ترکمون کردی چرا رفتی.
ساکت شدم چون حرفی نداشتم بزنم چون نمیدونستم چی باید بگم من مجبور شدم برم مجبور شدم بدون بچه هام برم بلاخره از پسرم جدا شدم که صدای آرسام بلند شد:
_فرشته ؟!
سئوالی بهش خیره شدم که گفت؛
_باید برگردی این همه سال کجا بودی چرا رفتی ؟!
بدون اینکه جوابش رو بدم لب زدم؛
_من باید برگردم خونم.
صدای عصبی آرسام بلند شد:
_خونه ی تو جایی که من میگم زود باش حرکت کن تا به زور سوار نکردمت.
میدونستم کار خودش رو میکنه نگاهی به دوتا پسر جوون که ایستاده بودند و متعجب به ما نگاه می‌کردند انداختم سپس به پسرم خیره شدم که با ترس و دلتنگی بهم خیره شده بود انگار میترسید دوباره من و از دست بده یا برم به سمت آرسام برگشتم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_بچه هام منتظرن خونه باید برم نگران میشن!
بهت زده لب زد:
_بچه هات؟!مگه تو ازدواج …
نزاشتم حرفش و کامل بزنه میدونستم چی میخواد بگه با صدای آرومی لب زدم:
_بچه های من و آرشامن.

صدای متعجب و بهت زده اش بلند شد:
_چی داری میگی ؟!
چشمهام و با درد بستم چی داشتم میگفتم درسته اون خبر نداشت من وقتی از خونه ی آرشام رفتم حامله بودم وقتی که آرشام بهم خیانت کرد من حامله بودم بچه هایی که خودم هم نمیدونستم داخل شکمم بودند بخاطر خیانت آرشام بی پدر و داخل سختی بزرگ شدند حالا من داشتم چی میگفتم واقعا!
آروم لب زدم:
_خداحافظ
حرکت کردم دلم میخواست تا میتونم از آرسام دور بشم ولی با قرار گرفتن دستی دور بازوم ایستادم به عقب برگشتم که با دیدن پسرم آرمین متعجب شدم به چشمهای ناراحت و غمگینش خیره شدم که گفت:
_بازم داری تنهام میزاری ؟!
با ناراحتی بهش خیره شدم چجوری باید بهش میگفتم براش له له میزنم برای اینکه بغلش کنم کنارم باشه نوازشش کنم برای حسرت هایی که دارم اما نمیشه آرشام اگه از وجود بچه هام خبر دار بشه اینبار برای انتقام از من بچه هام رو وسیله میکنه باید تا جایی که میتونستم ازش دور میشدم.صدای آرسام بلند شد:
_من هم همراهت میام!
به سمتش برگشتم و لب زدم:
_نمیخواد ما با هم نسبتی نداریم!
پوزخندی زد و گفت:
_آرشام چی؟!
با ترس بهش خیره شدم رسما داشت تهدیدم میکرد با درد و ترس بهش خیره شده بودم که رو به آرمین گفت:
_آرمین سوار شو!
_پس مامان چی ؟!
آرسام نگاهی بهم انداخت و گفت:
_الان میریم خونه ی مامانت پیش داداش و خواهرت.
نگاهش و بهم دوخت و با صدای سردی گفت:
_سوار شو!
مجبورا سوار ماشین شدم آدرس خونه رو دادم تمام این مدت آرمین بهم خیره شده بود و نگاه میکرد هیچ حرفی نمیزد فقط با دلتنگی و بغض بهم خیره شده بود رفتارش شبیه خودم بود مثل وقتایی که دلتنگ مادرم میشدم تا مثل سارا دوستم داشته باشه و بغلم کنه ولی افسوس این با اون فرق میکرد این اون چیزی که باید نبود من پسرم و دوست داشتم اما مادرم من و دوست نداشت من پسرم به اختیار خودم ترک نکردم من مجبور شدم اما مادر من من و طرد کرد پوزخندی به افکارم زدم با ایستادن ماشین از فکر بیرون اومدم نگاهم و به بیرون دوختم به خونه رسیده بودیم.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن